چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر کاشان · ۹۰۵ تا ۹۹۶ قمری

محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعه‌ای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.

زندگی‌نامهٔ کامل محتشم کاشانی ←

گزیدهٔ اشعار محتشم کاشانی

شمارهٔ ۱غزلیات از رسالهٔ جلالیه
من و دیدن رقیبان هوسناک تو رارو که تا دم زده‌ام سوخته‌ام پاک تو را
من که از دست تو صد تیغ به دل خواهم زدبه که بیرون فکنم از دل صد چاک تو را
تا به غایت من گمراه نمیدانستنماینقدر کم حذر و خود سر و بی‌باک تو را
ترک چشمت که دم از شیر شکاری میزداین چه سر بود که بربست به فتراک تو را
قلب ما صاف کن ای شعلهٔ اکسیر اثرچه شود نقد به جز دود ز خاشاک تو را
هیچت ای چشم سیه روی ازو سیری نیستدر تو گور مگر سیر کند خاک تو را
محتشم آنچه تو دیدی و تو فهمیدی از اوکور بهتر پر ازین دیده ادراک تو را
کلامم می‌کشد ناگه به جائیکه آرد بر سر نطقم بلائی
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات از رسالهٔ جلالیه
ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرادلگران از هستیم مپسند دلدار مرا
ای اجل چون گشته‌ام بار دل آن نازنینجان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا
ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبارگرد صحرای عدم گردان تن زار مرا
ای طبیب دهر چون تلخ است از من مشربششربت از زهر اجل ده جان بیمار مرا
ای سپهر اکنون که جز در خواب کم می‌بینمشمنت از خواب عدم ده چشم بیدار مرا
ای زمین چون او نمی‌خواهد که دیگر بیندماز برون جا در درون ده جسم افکار مرا
محتشم دلدار اگر فرمان به قتل من دهدبر سر میدان عبرت نصب کن دار مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات از رسالهٔ جلالیه
من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مراورنه شهبازی ز چنگت می‌کشد بیرون مرا
زود می‌بینی رگ جانم به چنگ دیگریگر نوازش می‌کنی زین پس به این قانون مرا
آن که دی بر من کشید از غمزه صد شمشیر تیزتا تو واقف می‌شود می‌افکند در خون مرا
آن که دوش از پیش چشم ساحرش بگریختمتا تو می‌یابی خبر می‌بندد از افسون مرا
آن که در دل خیل وسواسش پیاپی می‌رسدتا تو خود را می‌رسانی می‌کند مجنون مرا
آن که از یک حرف مستم کرد اگر گوید دو حرفمی‌تواند کرد مدهوش از لب میگون مرا
آن گران تمکین که من دیدم همانا قادر استکز تو بار عاشقی بر دل نهد افزون مرا
گر به آن خورشیدرو یک ذره خود را می‌دهممی‌برد در عزت از رغم تو بر گردون مرا
چون گریزم محتشم گر آن بت زنجیر مویپای دل بندد پس از تحقیق این مضمون مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱غزلیات
زلف و قدت راست ای بت سرکش، چشم و رخت راست ای گل رعناسنبل و شمشاد هندو و چاکر، نرگس و لاله بنده و لالا
ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمهٔ حیوانکرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنبر سارا
آتش آهم ز آتش رویت سیل سرشکم بی مه رویتاین ز درون زد شعله به گردون وان ز برون شد تا به ثریا
محو ستادند عابد و زاهد مست فتادند راکع و ساجددوش که افکند در صف رندان جام هلالی شور علالا
وقت مناجات کز ته دل شد جانب گردون نعرهٔ مستانپرده دریدی گر نشنیدی شمع حریفان بانگ سمعنا
مایهٔ دولت پایهٔ رفعت نقد هدایت گنج سعادتهست در این ره ای دل گمره دانش دانا دانش دانا
حسن ازل را بهر طلب‌کار هست ظهوری کز رخ مقصودپرده برافتد گر کند از میل وحش خیالی چشم به بالا
محتشم اکنون کز کشش دل نیست گذارم جز به در اوپیش رقیبان همچو غریبان نیست بدادم جز به مدارا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
نواب کز و نیم مه و سال جدااین عیدم از آن قبلهٔ آمال جدا
امروز که طوف کعبه فرض است و ضرورمن مانده‌ام از کعبهٔ اقبال جدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - ایضا در مرثیهقطعات
دو بیننده نخل کثیرالثمرکه بودند در آن به نشو و نما
دو تابندهٔ بدر سعادت اثرکه می‌برد از ایشان جهانی ضیا
یکی صاحب خلق و خوی حسنمسمی به آن اسم به هجت فزا
یکی زبده مردم نیکنامبرو نام حیدر علیه الثنا
به یکبار از تند باد اجلفتادند از پا به حکم قضا
وزین غم به خاک مذلت نشستبرادر که بد اشرف اقربا
سرو سرور تاجران تاجریفصیح سخندان صاحب ذکا
چو تاریخشان خواستم عقل گفتآلهی بود تاجری را بقا
به رسم الخط او را چه کردم حسابسخن شاهدی بود کوته قبا
ولی در تلفظ لباس حروفخرد یافت بر قدمدت رسا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مثنویات
ای مهر سپهر پادشاهیدر ظل تو ماه تا به ماهی
ای شاه سریر عدل و انصافملک تو جهان ز قاف تا قاف
ای اهل ورع وظیفه خوارتغم خواری اتقیا شعارت
ای در حق منقبت سرایاناحسان تو را نه حد نه پایان
از بس که چو جد خود کریمیمظلوم نواز و دل رحیمی
هرکس که ز مدح گوهری سفتگو هرچه که نظم ساده‌ای گفت
کردش ز طمع قصیده‌ای نامبهر صله‌ای که کرده‌ای عام
تو خسرو ساتر خطاپوشحیدر دل با ذل عطاکوش
بر نیک و بدش نگه نکردیبی‌جایزه‌اش به ره نکردی
گفتی که نثار مدح مولیبی‌رود قبول باشد اولی
ابواب عطا بره گشادیوز بیش و کم آن چه خواست دادی
آن را که رفیق بود دولتداد زر و سیم و اسب خلعت
وان هم که نداشت بخت مسعوداز جود رساندیش به مقصود
صد طایفهٔ هفت بند گفتندوان در به هزار نوع سفتند
افسوس که آن که خوب‌تر گفتوز جمله دری لطیف‌تر سفت
از قوت بازوی بلاغتدست همه تافت در فصاحت
بختش نشد آن قدر مددکارکز روی کرم شه جهاندار
یک بیت ز نظم او کند گوشتا از دگران کند فراموش
داند که کمینهٔ چاکر اوچاکر نه که سگ در او
گر خاطرش آرمیده باشدیک لطف ز شاه دیده باشد
آرد ز محیط فکر بیرونهر لحظه هزار در مکنون
دارم سخنی دگر که ناچارفرض است به شه نمودن اظهار
ای نیر اوج نیک رائیهرچند بد است خود ستائی
اما چو کسی دگر ندارمکاین کار به سعی او گذارم
خود قصهٔ خویش می‌کشم پیشخوش می‌سازم به آن دل ریش
کاظهار ورع ز خود ستائیستتعریف هدایت خدائیست
آخر نه ز لطف حق تعالی استوز دولت التفات مولاست
کز اول عمر تا به آخرصاحب طبعی لطیف خاطر
برعکس سخنوران ایامبیرون ننهد ز شرع یک گام
وز بهر بقای دولت شاهباشد شب و روز و گاه و بی‌گاه
مشغول تلاوت و عبادتاز اهل وظیفه هم زیادت
وانگاه که رخش نظم راندمیدان ز سخنوران ستاند
توحید ادا کند بدین سانکاول رسد آفرین زیزدان
آرد چو به نعت و منقبت رویاز زمره خادمان برد گوی
آید چو به مدح شاه جم جاهگوید لب غیب بارک‌الله
با این همه خوار و زار باشدبی‌مایه و قرض‌دار باشد
خالی نبود ز وام هرگزیک دم نزند به کام هرگز
اقران وی از حصول آمالبر بستر عیش خفته خوشحال
او زار نشسته دست بر سرخواهنده ستاده در برابر
نه پای که رخش عزم راندخود را به سجود شه رساند
نه کس که رضای حق بجویددرد دل او به شاه گوید
یا آنکه رساند از کلامشدر نظم بلاغت انتظامش
یک بار تقربا الی‌اللهده بیت به سمع حضرت شاه
شاها ملکا ملک سپاهاجم فرمانا جهان پناها
افغان ز جفای فقر افغانکابم نگذاشتست در جان
فریاد ز دست قرض فریادکاو خاک مرا به باد برداد
نزدیک به آن رسیده کارمکاین جان به مقارضان سپارم
در تن رمقی هنوز تا هستدریاب و گرنه رفتم از دست
سوگند به خاکپای نوابکاین بی دل بینوای بی‌تاب
تا جان بلبش نیامد از فقرخود را ز طمع نساخت بی‌وقر
تا باد نبرد خانمانشجاری به طلب نشد زبانش
تا قرض نساختش مشوشخواهش به مذاق او نشد خوش
اما ز که از شه کرم کیشغم‌خوار دل فقیر و درویش
مرهم نه داغ دلفکارانتسکین ده جان بی‌قراران
شاهی که به دوستی مولیکان از همه طاعتی است اولی
بر خلق دو عالم است غالبدر جایزه دادن مناقب
تا داد به او خدا خلافتتا یافت سریر ازوشرافت
شد جانب مادحان روانهدریا زر از خزانه
یارب به شه سریر لولاکآن باعث خلقت نه افلاک
وان گه به دوازده شهنشاهکز بعد همند حجت‌الله
کاین شاه کریم بینوا دستکاسایش خلق مقصد اوست
اول برسان با حسن الحالعمرش به صدو دوازده سال
وانگاه ز حضرت رسالتبر سر نهش افسر شفاعت
وز دست عطیه بخش حیدرسیراب کنش ز حوض کوثر
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات از رسالهٔ جلالیه
عشقت زهم برآورد یاران مهربان رااز همچو مرگ بگسست پیوند جسم و جان را
تا طرح هم زبانی با این و آن فکندیکردند تیز برهم صد همزبان زبان را
از لطف عام کردی در بزم خاص با همدر نیم لحظه دشمن صد ساله دوستان را
جمعی که با هم اول بودند راست چون تیردر کینهٔ هم آخر کردند زه کمان را
باد ستیزه برخاست وز یکدیگر جدا کردمانند دود آتش اهل دو دودمان را
شهری ز آشنایان پر بود ای یگانهبیگانه کرد عشقت از هم یگان یگان را
صد دست عهد با هم دست تو از کنارهشمشیر بر میان زد پیوند این و آن را
ما با کسی که بودیم پیوسته بر در مهرباب النزاع کردیم آن طرفه آستان را
با محتشم رفیقی طرح رقابت افکندکی ره به خاطر خود می‌دادم این گمان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات از رسالهٔ جلالیه
چون پیش یار قید و رهائی برابر استآن جا اگر روی و گر آئی برابر است
یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنتبا صد هزار سال جدائی برابر است
لطفی نمی‌کنی که طفیل رقیب نیستلطفی چنین به قهر خدائی برابر است
هر بوالهوس که گفت فدای تو جان منپیشت به عاشقان فدائی برابر است
شوخی که نرخ بوسه به جائی دهد قراردر کیش ما به حاتم طائی برابر است
از غیر رو نهفتن و در پرده دم زدنبا صد هزار چهرهٔ گشائی برابر است
دل خوش مکن به خسرو بی‌عشق محتشمکاین خسروی کنون به گدائی برابر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات از رسالهٔ جلالیه
دلم که بی‌تو لگدکوب محنت و الم استخمیرمایهٔ چندین هزار درد و غم است
نمونه‌ایست دل من ز گرگ یوسف گیرکه در نهایت حرمان به وصل متهم است
من آن نیم که نهم پا ز حد برون ورنهمیانهٔ من و سر حد وصل یک قدم است
علامت شه حسن است قد و کاکل اوکه بر سر سپه فتنه بهترین علم است
نظیر لعل تو بسیار هست غایتش آنکه در خزانهٔ سلطان خطه عدم است
دمی کشی به عتابم دمی به لطف خطاستچه قاتلی تو که تیغ ستیزه‌ات دو دم است
تو شاه حسنی و بر درگهت به بانک بلندکسی که لاف گدائی زده‌ست محتشم است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
بعد هزار انتظار این فلک بی‌وفاشهد وصالم چشاند، زهر فراق از قفا
وه که ز کین می‌کند هر شب و روزم سپهربا تو به زحمت قرین و از تو به حسرت جدا
رفتی و می‌آورد جذبهٔ شوقت ز پیخاک مرا عن‌قریب همره باد صبا
با تو بگویم که هجر با من بی‌دل چه کردروزیِ من گر شود وصل تو روز جزا
شد همه‌جا چون شبَه بی‌تو به چشمم سیهچشم سیه‌رویِ من، دید تو را از کجا؟
از خرَدم تا ابد فکر تو بیگانه کرداین دل دیوانه گشت با تو کجا آشنا
وه که ز همراهیَت محتشم افتاده شدبستهٔ بندِ ستم ،خستهٔ زخم جفا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
ای کرده قدوم تو سرافراز مراوز یک جهتان ساختهٔ ممتاز مرا
از خاک مذلتم چو برداشته‌اییک باره نگهدار و مینداز مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
حریف غالب اولاد ساقی کوثرکه بود شیوهٔ او قسمت شراب سخا
چراغ بزم صفا شاه قاسمی که چو مهرجهان فروزی او ذره‌ای نداشت خفا
خمار شیب چو امسال سر گرانش کردرساند ساقی دوران به او شراب صبی
زمانه تا سر سالش اگر امان دادیوزو سه ماه دگر زیب داشتی دنیا
خرد هر آینه گفتی برای تاریخشکشیده جام اجل شاه قاسم مولا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - وله فی‌المثنویمثنویات
بحمدالله کز الطاف الهیمزین شد دگر اورنگ شاهی
زنو کوس بشارت کوفت گردوندر استقلال نواب همایون
منادی زن برای سجدهٔ عامگران کرد از منادی گوش ایام
که طالع گشت خورشید جهان‌تابجهان بگشود چشم خفته از خواب
نشست از نو درین کاخ مخیمبه سالاری جهان سالار اعظم
زمین از آسمان شد تهنیت جوزبان آسمان شد تهنیت‌گو
دم و پشت کمان فتنه شد نرممبارکباد را بازار شد گرم
زبان هرکه می‌جنبید در کامبه سامع نکته‌ای می‌کرد اعلام
بیان هرکه حرف آغاز می‌کرددری ز ابواب دعوی باز می‌کرد
قضا می‌گفت من امداد کردمکه عالم را ز نو آباد کردم
فلک می‌گفت بود از پرتو منکه دیگر شد چراغ دهر روشن
ملک می‌گفت از تسبیح من بودکه از کار جهان این عقده بگشود
درین مدت شبی بگذشت بر کسکزین گفت و شنو یک دم کند بس
مرا هم خورد حرفی چند بر گوشکه می‌برد استماع آن ز دل هوش
ز لفظ منهیان عالم غیبز گفت آگهان سر لاریب
یکی زان حرفهای راست تعبیرقلم می‌آورد در سلک تحریر
شبی روشن به نور مشعل بدرز فیاض قدر با لیلة القدر
درو وحشت به دامن پا کشیدهز راحت آب در جو آرمیده
من بی دل که از خوابم ملال استدلم ماوای سلطان خیال است
ز ذوق صحت شاه جهاندارنه چشمم خفته بود آن شب نه بیدار
درین اندیشه بودم کایزد پاکچه نیکو داشت پاس خطهٔ خاک
چه ملکی را ز نو دارالامان کردچه جانی در تن خلق جهان کرد
چه شمعی را به محض قدرت افروختکه خصم از پرتوش پروانه‌وش سوخت
چه شاهی را دگر کرسی نشین ساختکه عزمش باره بر چرخ برین تاخت
ز بس کاین ذوق می‌برد از دلم هوشزبان نکته سنجم بود خاموش
دل اما داستانی گوش می‌کردکه از کیفیتم مدهوش می‌کرد
زبان حال گوئی از سر سوزز آغاز شب این افسانه تا روز
ز بلقیس جهان می‌کرد تقریربه جمشید جوانبخت جهانگیر
که ای شاه سریر کامرانیسزاوار بقای جاودانی
تو آن شمع جهانتابی که یک یا چندجمالت بوده بر مردم تتق بند
من آن پروانهٔ شب زنده‌دارمکه پاس شمع دولت بوده کارم
که افسون خوانده‌ام بر پیکر شاهگهی گردیده‌ام گرد سر شاه
گذشته پرمهی از غره تا سلخکه بر خود خواب شیرین کرده‌ام تلخ
کشک دارندگان شب نخفتهپرستاران ترک خواب گفته
یکی را زین الم میسوخت دامنیکی را دل یکی را خرمن تن
ولی من بودم ای شاه جهانبانکه هم تن هم دلم میسوخت هم جان
ز دل بازان جانباز وفاداربه گرد پیکرت پروانهٔ کردار
بسی پر میزدند ای شمع سرکشولی من میزدم خود را بر آتش
غم وردت سراسر زان من بودبلاگردان جانت جان من بود
مرا دل بود از بهر تو در بندمرا جان بود با جان تو پیوند
اگر عضوی ز اعضای شریفتوگر جزوی ز اجزای لطیفت
سر موئی ز درد آزرده میشدگل امید من پژمرده میشد
وگر تخفیفی از آزار می‌یافتدلم یک دم ز غم زنهار می‌یافت
که آن حالت که شاه به جرو برداشتمرا در آب و آتش بیشتر داشت
رضا بودم که هستی بخش عالمبه عمر شاه عمر من کند ضم
زبانم بس که مشغول دعا بودنمی‌گفت‌م گرم صد مدعا بود
همینم بود روز و شب مناجاتنهان از خلق با قاضی حاجات
که ای دانای حکمت‌های مکنوزهزاران بوعلی را حکمت‌آموز
خداوند رحیم و بنده پرورتوان بخش توانای توانگر
حفیظ یونس اندر بطن ماهیبه لطف بی‌دریغ پادشاهی
نگهدار خلیل از نار نمرودبه مخفی رشحه‌های لجهٔ جود
برون آرنده ایوب از رنجچنان کز چنگ چندین اژدها گنج
به نوعی کاین شهان را داشتی پاسبه حکمت‌های کس ناکرده احساس
برین مهر سپهر سروری نیزبرین شاه سریر داوری نیز
ز روی مرحمت شو سایه گسترچو نخل‌تر برانگیزش ز بستر
به صحت کن به دل بیماریش رامؤید دار گیتی داریش را
فلک را آن چنان کن پاسبانشکه دارد پاس تا آخر زمانش
نصیب او حیات همین اوستچراغ دودهٔ انسان همین اوست
کسی در فکر درویشان جز او نیستخبر دار از دل ایشان جز او نیست
نه‌تنها هاتف این افسانه می‌گفتکه این در هرکه درکی داشت میسفت
مرا هم هرچه امشب بر زبان بودبه گوشم آن چه می‌آمد همان بود
الهی تا بقا باشد جهان رابقا ده این شه صاحبقران را
که دیگر دهر ار ارحام واصلابچنین ذاتی نخواهد دید در خواب
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهقصاید
ز خاک هر سر خاری که میشود پیدابشارت است به توحید واحد یکتا
ز سبزه هر رقم تازه بر حواشی جویعبارت است ز ابداع مبدع اشیا
به دست شاهد بستان زهر گل آینه‌ایستدر او نموده رخ صنع بوستان آرا
هزار شاخ ز یک آب و گل نموده نموکه کس ندیده یکی را به دیگری مانا
هزار برگ زهر شاخ رسته کز هر یکعلامتی دگر است از مغایرت پیدا
یکی اگر نه بهر یک تشخصی دادهکه شاخ و برگ نینداز چه رو به یک سیما
تصور حکما آن که می‌کنند پدیدقوای نامیه در چوب خشگ نشو و نما
توهم دگران این که می‌زند شه گلبه طرف باغچه خر گه ز لطف آب و هوا
گرفتم این که چنین است اگرچه نیست چنینکز اقتدار که زین سان قویست دست قوا
دگر ز آب و هوا هم شکفته گلشن و گلکه تربیت ده آب و هواست ای سفها
چه شاخ و برگ و چه نور و ثمر چه خار و چه گلیکایکند خبرده ز فرد بی‌همتا
درون مهد زمین صد هزار طفل نباتبه جنبشند به جنبش دهنده راه نما
ز طفل مریم بی‌جفت حیرت افزاترمنزه آمده از امهات و از آبا
در آسمان و زمین کردگار را مطلبکه بی‌نیاز نباشد نیازمند به جا
به عقل خواهش کنهش چنان بود که کنندبه نور مشعله مهر جستجوی سها
مدار امید به کس کز خدا خبر دهدتچه عالم و چه معلم چه مفتی و ملا
به ورطه‌ای که شوی ناامید از همه‌کسببین به کیست امیدت بدانکه اوست خدا
خدای ملک و ملک سیر بخش فلک و فلکحفیظ سفل و علو پادشاه ارض و سما
مصور صور بی‌مثال در ارحامبنان کرده قلم کش قلم مرکب سا
جهنده قطره‌ای اندر مشیمه سازندهچمنده سرو سمن چهره و سهی بالا
دگر ز غیرت آن حسن کز زوال بریستچو چنگ نخل جنان را کننده پشت دوتا
کسی که در ظلمات رحم کند تصویرکه در بصیرت او شک کند به جز اعما
زهی حکیم علیمی که در طلسم نبشتهزار باب وقوف از قوای خمسه کجا
دهد به باصره نوری که بیند از پی مهرهلال یک شبه را چاشت بر فلک مجرا
دهد به سامعه در کی که فرق یابد اگربرآید از قدم آشنا و غیر صدا
دهد به شامه آگاهی که گم نشودنسیم غنچه و گل بی‌تفاوتی ز صبا
دهد به ذائقه لذت شناسی که کندز هم دو میوه یک شاخ را به طعم جدا
دهد به لامسه حسی که در تحرک نبضکند میان صحیح و سقیم تفرقه‌ها
هزار رمز به جنبیدن زبان در کامفرستد از دل گویا به خاطر شنوا
هزار راز ز سائیدن قلم به ورقبه دیده‌ها سپرد تا به دل کند انها
هزار قلعهٔ دانش به دست فهم دهدکه گر تهی کند از کنگرش کمند رجا
هزار گنج ز معنی به پای فکر کشدکه خسروان جهان را بر آن نباشد پا
طلسم دیده چنان بسته کز گشودن آنشود حباب حقیری محیط ارض و سما
به نیم چشم زدن پیک تیز گام نظرعبور می‌کند از هفت غرفه والا
به این سند که ز برهان قاطعند بریناکابر علما و اجلهٔ حکما
که تا خطوط شعاعی نمی‌رسد ز بصربه مبصرات نهانند در حجاب خفا
پس از نگه به ثوابت ظهور آن اجرامز هفت پرده به کرسی نشاند این دعوا
کدام جزو ز اجزای آدمیست که نیستدلیل حکمت او عز شانهٔ الاعلا
ز جنبش متشابه زبان به قدرت کیستزمان رمان به عبارات مختلف گویا
به شغل و شعر و معما بنان فکرت راکه می‌کند همه دم عقده بند و عقده گشا
که ساخته است دهن کیست آن معین دو دستکه هر یک از هنری حاجتی کنند روا
ز قوت عصبانی برای طی طرقتکاوران قدم را که می‌کند اقوا
چه راست داشته یارب به خویش لنگر اوعلی‌الخصوص در ایجاد چرخ مستعلا
خیال بسته که این طاق خود گرفته علوقدیری از ید علیا نکرده این اعلا
قرار داده که این گوی بی‌قرار ز خویشوجود دارد و دارد ز موجد استغنا
لجاج ورزی و این کار حسن به این غایتاثر عجب که کند در دل اسیر عما
نظر به خانهٔ زنبوری افکن ای منکرببین بنای چنان ممکن است بی‌بنا
پس این رواق مقرنس ببین و قایل شوبنائی که نهاده است این بلند بنا
به حشر مرده اجزا به باد بر شده رابه یک اشارهٔ او منتقل شود اعضا
ز صد هزار حکیم اینقدر نمی‌آیدکه گر کنند پر پشه‌ای نهند به جا
ز آفریدن دیو و پری و انس و ملکز خلق کردن وحش زمین و طیر هوا
به پوش چشم به موری نظر فکن که بودبه دیدهٔ خرد احقر ز اکثر اشیا
که چون اراده جنبش کند نمی‌گرددسکون پذیر به سحر ابوعلی سینا
و گر ز جنبش خود باز ماند و افتدبه اهتمام سلیمان نمی‌شود برپا
کدام شیوه ز حسن صفات او گویمکه شیوه‌ای دگرم در نیاورد به ثنا
کدام شاه غنی کز نیاز ننهادهنظر به مائدهٔ رزق او فقیر آسا
گهی جبابره دهر را رسد که زنندسرادق عظمت بر لب محیط غنا
که روزی از لب نانی زیند مستغنیدو روز بر دم آبی زنند استغنا
ازین جماعت محتاج کز تسلط منهمیشه بر در رزقند چون گروه گدا
چه طرفه بود که بعضی به دعوی صمدینموده‌اند بسی را ز اهل جهل اغوا
چنین کسان به خداوندی ارس زا باشندبتان به این سمت باطلند نیز سزا
هزار نفس ز بیم هلاک خود فرعونبه خنجر ستم و تیغ کین فکند از پا
یکی نگفت که معبودی و هراس اجلبه کیش کیست درست و به مذهب که روا
خدا و بیم ز مخلوق خود معاذاللهخران سزاست که با این کنند استهزا
خدائی آن صمدی را رسد که گرد و جهانبهم خورد نهراسد بقای او ز فنا
چرا به زمره شدادیان نگفت کسیکه ای ز نادقهٔ معبود ناسزای شما
اگر ز تخت زراندود خود نمی‌جنبدز فضله می‌کند آن را به یک دو روز اندا
ندارد آن که دو روز اختیار پیکر خویشچه‌سان بود گه و بیگه حفیظ هیکل ما
سخن کشید باطناب و در نصیحت نفسنگشت بلبل باغ بلاغ نغمه سرا
مگر قصیده دیگر به سلک نظم کشمکه گوش هوش پر از در شود در آن اثنا
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات از رسالهٔ جلالیه
در عین وصل جز من راضی به مرگ خود کیستصد رشک تا سبب نیست با خود درین صدد کیست
یاران مدد نمودند در صلح غیر با اواکنون کسی که در جنگ ما را کند مدد کیست
حرفی که گر بگویم گردد سیه زبانمجز خامه آن که با او گوید بشد و مد کیست
آن کس که کرده صد جا بدگوئی تو نیک استای بد ز نیک نشناس گر نیک اوست بد کیست
بر نقد عصمت خود بنگر خط خطا راآنگه ببین به نامت این سکه آن که زد کیست
جز من که غیرتم کرد راضی به دوری توآن کس که دور خواهد جان خود از جسد کیست
این وصل بی‌بها را من می‌دهم به هجرانیاران کسی که دارد بر محتشم حسد کیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات از رسالهٔ جلالیه
به عزت نامزد شد هرکه نامد مدتی سویتبه این امید من هم چند روزی رفتم از کویت
به راه جستجویت هرکه کمتر می‌کند کوششنمی‌بیند دل وی جز کشش از زلف دلجویت
تو را آن یار می‌سازد که باشد قبله‌اش غیریکند در سجده‌های سهو محراب خود ابرویت
چه میسائی رخ رغبت به پای آن که می‌داندکف پای بت دیگر به از آئینهٔ رویت
ز دست‌آموز مرغ دیگران بازی مخور چندینبه بازی گر سری برمی‌کند از حقلهٔ مویت
سیه چشمی برو افسون و مست اکنون محال است اینکه افروزد چراغی از دل وی چشم جادویت
تو را این بس که هرگز محتشم نشنید ازو حرفیکه خالی باشد از بدگوئی رخسار نیکویت
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات از رسالهٔ جلالیه
نمی‌گفتم که خواهد دوخت غیرت چشمم از رویتنمی‌گفتم که خواهد بست همت رختم از کویت
نمی‌گفتم کمند سرکشی بگسل که می‌ترسمدل من زین کشاکش بگسلد پیوند از مویت
نمی‌گفتم نگردان قبلهٔ بد نیتان خود راوگرنه روی می‌گردانم از محراب ابرویت
نمی‌گفتم سخن دربارهٔ بدگوهران کم گوکه دندان می‌کنم یکباره از لعل سخنگویت
نمی‌گفتم بهر کس روی منما و مکن نوعیکه گر از حسرت رویت بمیرم ننگرم سویت
نمی‌گفتم ازین مردم فریبی میکنی کاریکه من باطل کنم بر خویش سحر چشم جادویت
نمی‌گفتم ازین به محتشم را بند بر دل نهکه خواهد جست و خواهد جست او از زلف هندویت
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
من از رغم غزالی شهسواری کرده‌ام پیداشکاری کرده‌ام گم جان شکاری کرده‌ام پیدا
زلیخا طلعتی را رانده‌ام از شهر بند دلبه مصر دلبری یوسف‌عذاری کرده‌ام پیدا
زمام ناقهٔ محمل‌نشینی داده‌ام از کفبجای او بت توسن‌سواری کرده‌ام پیدا
ز سفته گوهری بگسسته‌ام سر رشتهٔ صحبتدُر ناسفتهٔ گوهرنثاری کرده‌ام پیدا
مهی زرین عصا همچون هلال از چشمم افتادهبلنداخترسوارِ تاجداری کرده‌ام پیدا
کمند مهر گیسو تابداری رفته از دستمز سودا قید کاکل مشک‌باری کرده‌ام پیدا
گر از شیرین‌لبان حوری‌نژادی گشته از من گمز خوبان خسرو عالی‌تباری کرده‌ام پیدا
دل از دست نگارینی به زور آورده‌ام بیرونز ترکان سمن‌ساعد نگاری کرده‌ام پیدا
در این ره محتشم، گر نقد قلبی رفته از دستمزر نو سکهٔ کامل‌عیاری کرده‌ام پیدا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
ای نورده آیینهٔ احساس مرالطف تو کلید قفل وسواس مرا
نام تو خدا کرده چو فرهاد تو نیزبردار ز پیش کوه افلاس مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - وله ایضاقطعات
سلطان محمد آن شمع کز پرتو وجودشگردیده بود گردون محفل فروز دنیا
در صفحهٔ رخش بود رنگ صلاح ظاهروز مطلع جبینش نور فلاح پیدا
از بی وفائی عمر ناگه چو رخت بر بستوز دهر شد مسافر در خلد ساخت ماوا
جان پدر ز غم سوخت خون شد دل برادروز آه و گریه بردند آرام پیر و برنا
چون ساختم ازیشان تاریخ رحلت اوگفتند شد مسافر سلطان محمد ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - فی مرثیه امام حسین علیه‌السلاممثنویات
به نال ای دل که دیگر ماتم آمدبگری ای دیده ایام غم آمد
گل غم سرزد از باغ مصیبتجهان را تازه شد داغ مصیبت
جهان گردید از ماتم دگرگونلباس تعزیت پوشیده گردون
ز باغ غصه کوه از پا فتادهزمین را لرزه بر اعضا فتاده
فلک تیغ ملامت بر کشیدهز ماه نو الف بر سر شیده
ازین غم آفتاب از قصر افلاکفکنده خویش را چون سایه بر خاک
عروس مه گسسته موی خود راخراشیده به ناخن روی خود را
خروش بحر از گردون گذشتهسرشک ابر از جیحون گذشته
تو نیز ای دل چو ابر نوبهاریبه بار از دیده هر اشگی که داری
که روز ماتم آل رسول استعزای گلبن باغ بتول است
عزای سید دنیا و دین استعزای سبط خیرالمرسلین است
عزای شاه مظلومان حسین استکه ذاتش عین نور و نور عین است
دمی کز دست چرخ فتنه پردازز پا افتاد آن سرو سرافراز
غبار از عرصهٔ غبرا برآمدغریو از گنبد خضرا برآمد
ملایک بی‌خود از گردون فتادندمیان کشتگان در خون فتادند
مسلمانان خروش از جان برآریدمحبان از جگر افغان برآرید
درین ماتم بسوز و درد باشیدبه اشگ سرخ و رنگ زرد باشید
بسان غنچه دلها چاک سازیدچو نرگس دیده‌ها نمناک سازید
ز خون دیده در جیحون نشینیدچو شاخ ارغوان در خون نشینید
به ماتم بیخ عیش از جان برآریدبه زاری تخم غم در دل بکارید
که در دل این زمان تخم ملامتبرشادی دهد روز قیامت
خداوندا به حق آل حیدربه حق عترت پاک پیامبر
که سوی محتشم چشم عطا کنشفیعش را شهید کربلا کن
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات از رسالهٔ جلالیه
آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداددلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد
آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جورقدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد
آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسناختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد
آنکه دردی بی‌دوا نگذاشت یارب از چه روغم به من داد و تو را پروای غمخواری نداد
آن که کردت در دبستان نکوئی ذو فنوندر فن یاری تو را تعلیم پنداری نداد
آن که داد از قد و کاکل شاه حسنت را علمرایت ظلم تو را بیم از نگونساری نداد
آن که بار بی‌دلان کرد از غم عشقت فزونمحتشم را تا نکشت از غم سبکباری نداد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات از رسالهٔ جلالیه
یارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتدگیرد بلا کناری عشق از میان برافتد
دهر آتشی فروزد کابی بر آن توان زدداغ درون نماند سوز نهان برافتد
عشق از تنزل حسن گردد به خاک یکساننام و نشان عاشق زین خاکدان برافتد
رخسار عافیت را کایام کرده پنهانباد امان بجنبد برقع از آن برافتد
ابروی حسن کز ناز بستست بر فلک زهتابی خورد ز دوران زه زان کمان برافتد
تخفیف یابد آزارد خلقی شود سبکباراز پشت صبر و طاقت بار گران برافتد
از محتشم نجوئید تحسین حال خوبانهم نکته جو نماند هم نکته دان برافتد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات از رسالهٔ جلالیه
بخت چون بر نقد دولت سکهٔ اقبال زدهم شب شاهی در درویش فرخ فال زد
جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمانکان گران تمکین در این مضطرب احوال زد
طایر گرم آشیان خواب از وحشت پریدفتنه تیری از کمین بر مرغ فارغبال زد
ساقی دولت به دستم ساغری پر فیض دادمطرب عشرت به گوشم نغمهٔ پر خال زد
آن که می‌کشتش خمار هجر در کنج ملالاز شراب وصل ساغرهای مالامال زد
پیش از آن کاید به اقبال آن شه اقلیم حسنجانم از تن خیمه بیرون بهر استقبال زد
محتشم زد بر سپاه غم شبیخون شاه وصلبر به ملک دل ز عشرت خیمهٔ اجلال زد
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
درخشان شیشه‌ای خواهم می رخشان در او پیداچو زیباپیکری از پای تا سر جان در او پیدا
صبا زان در چون آید دیده‌ام گوید چه بحر است اینکه هر گه باد بنشیند شود طوفان در او پیدا
سیه‌ابریست چشمم در هوای هالهٔ خطشعلامت‌های پیدا گشتن باران در او پیدا
چو گیرم پیش رویش باشدم هر دیده دریاییز عکس چین زلفش موج بی‌پایان در او پیدا
تنی از استخوان و پوست دارم دل در او ظاهرچو فانوسی که باشد آتش پنهان در او پیدا
پر از جدول نماید صفحهٔ آیینهٔ رویشکه دائم هست عکس آن صف مژگان در او پیدا
کف پایش که بوسد محتشم و ز خود رود هردمز جان آئینه‌ای دان صورت بیجان در او پیدا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴رباعیات
گفتند ز حادثات این دیر خراببر بستر درد رفته پای تو به خواب
دست الم تو را خدا برتابدتا پای سلامتت درآید به رکاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - وله ایضاقطعات
بر همچو زنی لب لعاب افشان رادر حالت اعراض و خوشی احسان را
خواهم به تماشاگه خلق آورمتچون مسخره کاورد برون طفلان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - ایضا فی مدحهمثنویات
بحمدالله که قیوم تواناقدیم واجب التعظیم دانا
بساط استراحت گسترندهجهان آرای گیتی پرورنده
ریاض سلطنت را تازگی دادامارت را بلند آوازگی برآورد
همایون طایر توفیق و اقبالبه صبر آورد جنبش در پر و بال
جهان را کوری چشم اعادیبجست از حسن طالع چشم شادی
خبرهای جدید اهل زمین راطربهای نهان دنیا و دین را
اشارت گرم ایمای بشارتبشارت کار فرمای بشارت
که عالم روی در آبادی آوردنوید آور نوید و شادی آورد
قضا رایات عدل تازه افراختقدر طرح ولی سلطانی انداخت
برآمد گوهری از معدن ملکسری پیدا شد از بهر تن ملک
چه گوهر درة التاج سلاطینچه سر سرمایه فخر خواقین
برای او ز اسماء گشته نازلولی سلطان ولی سلطان عادل
گران است آن قدرها سایهٔ اوبلند است آن قدرها پایهٔ او
که پیش مالکان ملک ادراکبه میزان قیاس عقل دراک
یکی هم پایهٔ کوه حدید استیکی همسایهٔ عرش مجید است
بود در خلقت آن عرش درگاهز خلقش تا نشانش آن قدر آه
که عقل دور بین راهست تفسیربه بعد المشرقینش کرده تعبیر
مجد سکه سلطانی از ویروان حکم محمد خانی از وی
بود گر صولت سلطانی اودو روزی پیشکار خانی او
نگردد شانش از گیتی ستانیبه خانی قانع و مافوق خانی
ایا تابان مه برج ایالتایا رخشان در درج جلالت
به عدلت عالمی امیدوارندنظر بر شاه راه انتظارند
که در تازی به میدان عدالتبرآمد بانک کوس استمالت
فتد هم رخنه در بنیاد بیدادشود هم مملکت از داد آباد
سیاست را شود تیغ آن چنان تیزکه باشد در نیام از سهم خونریز
تو جبر ظلم برخود کرده لازمستانی داد مظلومان ز ظالم
شود خوش زبان شکوه خاموشکشد دوران فلک را پنبه از گوش
که بشنو شکر از اهل شکایتببین راه شکایت را نهایت
همین چشم از تو دارند ای جهاندارجهان گردان پا افتاده از کار
وطن آوارگی غربت آهنگتجارت‌پیشگان صخرهٔ اورنگ
که از طول امل زان فرقه اکثربه آهنگ حصول خورده زر
در آن وادی که وحشش ماهیانندطیورش سر به سر مرغابیانند
سوار اسب چو بینند یک سرعنان در دست طوفانهای صرصر
سکندر خوردنی زان اسب بی‌قوتسوارش را برد تا سینهٔ حوت
غرض کان را کبان مرکب فلکبه استدعای آبادانی ملک
بسان ماهیان غافل از شستسر سودا نهاده بر کف دست
یکی سنگین متاع از شکر و نیلیک رنگین بساط از لون مندیل
یکی از اقمشه بیرام اندوزکه نامش عید اتراکست امروز
یکی را عقد مروارید دربارکه باید در بهایش زر بخروار
یکی با وی غلامان و کنیزانبه آن رنگ از عداد حور و غلمان
دگر اشیا که هریک بهر کاری استیکایک را درین ملک اعتباریست
سخن را مابقی اینست کایشاننباشند این زمان خاطر پریشان
کنند از صیت عدلت رو درین بومنگردند از تو و ملک تو محروم
به خانها در کشند اسباب چندانکزان گردد لب آمال خندان
دکاکین را بیارایند اجناسز حفظ حارست مستغنی از پاس
اگر ترکی به ایشان برخورد گرمبه سودا نبودش پشت کمان نرم
خورد از شست عدلت ناوک قهربه آیینی که گردد عبرت شهر
چو گردد دفع ظلم از دولت توکند رفع تعدی صولت تو
شود زورین کمان ظلم بی‌زورنیاید از سلیمان زور برمور
ز دنیا کشور خزم تو داریز عالم بندر اعظم تو داری
ولی بندر ز تجار جهانگردهمانا می‌تواند بندری کرد
ولی این وحشیان را صید خود سازیکایک را اسیر قید خود ساز
که با فرمانبری گردند سر راستبه پایت نقد جان ریزند بی‌خواست
الا ای نوجوان سلطان عادلزبانها متفق گردیده با دل
که خواهی زد در ایام جوانیبه دولت نوبت نو شیروانی
بهر ملکیست سلطانی طرب کوشبهر جانیست جانانی هم‌آغوش
خوشا ملکی که سلطانش تو باشیخوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشا چشمی که بیند طلعت تونباشد بی‌نصیب از صحبت تو
من عزلت گزین چون بی‌نصیبمهمانا در دیار خود غریبم
به پیغامیم گه گه شاد میکنز قید محنتم آزاد میکن
که دوران محتشم زان کرده ناممکه ادنی بندگانت را غلامم
الهی تا بود بر لوح ایامز نام نامی نوشیروان نام
بهر کشور که نام عدل دانندتو را نوشیروان عصر خوانند
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح شاهزاده شهید سلطان حمزه میرزاقصاید
ای ماه چارده ز جمال تو در حجابحیران آفتاب رخت چشم آفتاب
شیدائی خرامش قد تو سرو باغسودائی سلاسل موی تو مشگناب
خورشید در مقدمهٔ شب کند طلوعبعد از غروب اگر ز جمال افکنی نقاب
ماه نو از نهایت تعظیم گشته استبر آسمان نگون که ببوسد تو را رکاب
رضوان اگر شود به سکان تو مختلطاز اختلاط حور بهشتی کشد عذاب
از بهر گردن سگ زرین قلاده‌اتحور آورد ز گیسوی خود عنبرین طناب
از ترک چشمت آرزوی کاینات رادر هر نگه هزار سوالی است بی‌جواب
بیدار از انفعال نگردند تا ابدحور وپری جمال تو بیند اگر به خواب
در بزم از فرشته عجب نبود ار خورداز دست ساقیان ملک پیکرت شراب
در رزم از هزار چه رستم عجب بودکارند در مقابل یک حملهٔ تو تاب
تیغت اگر رسد به زمین سازدش دو نیمدارد نشان ضربت شمشیر بوتراب
از جوف هر حباب جهانی شود پدیدچون نقش پادشاهیت دوران زند بر آب
یزدان که شاه حمزه غازیت نام کرداز زور حمزه در ازلت ساخت بهرهٔاب
صد بحر را اگر به یکی شعله سر دهندبا حفظ کامل تو نیفتد ز التهاب
خود را ز چرخ در ظلمات افکند ز همبر آفتاب اگر نظر اندازی از عتاب
ترسیده چشم ظلم چنان از عتاب توکه آرامگاه صعوه شود دیدهٔ عقاب
خواهی که پای بندی اگر جبرئیل رادست فرشتگان شود از حکم رشتهٔ تاب
اجزاش التزام معبت کنند اگرسیماب را ز تفرقه فرمائی اجتناب
چون قوت تو دست ضعیفان کند قویسیمرغ را فرو کشد از آسمان به آب
گر عنکبوت را به مثل تقویت کنیدر لعب کوه را کند آویزهٔ لعاب
بر آستانت آن که کند بی‌ریا سجودتعظیم ذوالمنن کندش آسمان حباب
در خجلت است از دل بخشنده‌ات محیطدر شرمساری از کف پاشنده‌ات سحاب
در دست خازنان تو ماند زر و گهرغربال را اگر به توان ساخت ظرف آب
ای شاه و شاه زادهٔ دوران من حزینکز شمع نطقم انجمن افروز شیخ و شاب
با آن که خسروان اقالیم نظم راهم صاحب‌الرسم و هم مالک‌الرقاب
با آن که در مزارع نظم از کلام منهر دانه گشته است ز صد خرمن از سحاب
با آن که در ممالک هند و بلاد رومنظم من است خال رخ لؤلؤ خوشاب
این جا که نسبتش به فغانست این و آنبی وجه و ناروا و بعید است و ناصواب
یک مصرعم به جایزه هرگز نمی‌رسدزان رو که خرمنم به جوی نیست در حساب
دیوان ثانی غزل من که حال هستزیب کتابخانه نواب کامیاب
آرند اگر به مجلس عالی و یک غزلخوانند حاضران سخن سنج از آن کتاب
ظاهر شود که لاف گزافی نبوده استاین حرف شاعرانهٔ که شد گفتهٔ بی‌حجاب
حال از برای شاهد آن دعوی این عزلشد ضم به این قصیده زبر وجه انتخاب
ای زیر مشق سر خط حسن تو آفتابدر مشق مد کشیدن زلف تو مشگناب
بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آننقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب
عکست که جای کرده در آب ای محیط حسنمی‌بیندت مگر که چنین دارد اضطراب
در عالمی که رتبهٔ حسن از یگانگی استنه آینه است عکس‌پذیر از رخت نه آب
هیهات ما و عزم وصال محال توکان کار و هم فعل خیالست و شغل و خواب
از من نهفته مانده به بزم از حجاب حسنروئی که آن نهفته نمی‌گردد از نقاب
بیتی شنو ز محتشم ای بت که بهتر استیک بیت عاشقانه ز بیتی پر از کتاب
تا در خراب کردن عالم کنند سعیشور و فتور و فتنه و آشوب و انقلاب
ملکت نگردد از مدد حفظ ایزدیاز صدهزار حادثه این چنین خراب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات از رسالهٔ جلالیه
الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشدبه کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد
الهی خلعت حسنت که جیبش ظاهر است اکنونظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد
الهی تا ز باغ حسن خیزد نخل استغناتذرو عصمتت را برترین شاخ آشیان باشد
الهی تا هوس باشد کنار و بوس طالب راشه حسن تو را تیغ تغافل در میان باشد
الهی عاشق از معشوق تا باشد تواضع جودو ابروی تو را تیر تکبر در کمان باشد
الهی تا طلب خواهنده باشد ابروی پرچینچو ماری گنج یاقوت لبت را پاسبان باشد
الهی محتشم چشم خیانت گر کند سویتبه پیش ناوک خشم تو چشم او نشان باشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴غزلیات از رسالهٔ جلالیه
مهی برفت ازین شهر و شور شهر دگر شدکه از غروب و طلوعش دو شهر زیر و زبر شد
ازین دیار سفر کرد و کشت اهل وفا رادر آن دیار ستاد و بلای اهل نظر شد
ز سیل فرقتش این بوم جای سیل شد ارچهز برق طلعتش آن خطه هم محل خطر شد
ز بلدهٔ که عنان تافت غصه تاخت به آنجابه کشوری که وطن ساخت عاقبت به سفر شد
درخت عشق درین شهر شد نهال خزان بیننهال فتنه در آن ملک نخل تازه ثمر شد
در این دو مملکت از پرتو خروج و ظهورشبلیهٔ تیغ دودم گشت و فتنهٔ تیر دوسر شد
چو بر رکاب نهاد آن سوار پای غریمتز شهر بند سکون محتشم دو اسبه بدر شد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵غزلیات از رسالهٔ جلالیه
ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبندبس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند
حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله استیک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند
غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاهدر محلی این چنین چشم از من غافل مبند
نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداعروح انسان پیکری تهمت بر آب و گل مبند
یار چون شد عمر در تعجیل بهتر ای طبیبرو ببند حیله پای عمر مستعجل مبند
داروی منعم مکش در چشم گریان ای رفیقراه بر سیلی چنین پر زور بی‌حاصل مبند
دل به خوبان بستن ای دل حاصل دیوانگی‌ستمحتشم گر عاقلی دیگر به ایشان دل مبند
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
ای ز دل‌رفته که دی سوختی از ناز مرادارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا
کرده‌ام خوی به هجران چه کنم باز اگرعشق طغیان کند و دارد از آن ناز مرا
باطل سحر مگر ورد زبانم گرددکه نگه دارد از آن چشم فسون‌ساز مرا
چشم از آن غمزه اگر دوش نمی‌بستم زودکار می‌ساخت به یک عشوهٔ ممتاز مرا
چه کمر بسته‌ای ای گل که مگر باز کنیجیب جان پاره به آن غمزهٔ غماز مرا
چون محال‌ست که آید ز تو جز بدمهریمبر از راه به لطف غلط‌انداز مرا
وصل من با تو همین بس که در آن کو، شب تارکنم افغان و شناسی تو به آواز مرا
لنگر مهرهٔ طاقت مگر ایمن دارداز سبک‌دستی آن شعبده‌پرداز مرا
ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفتکه به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵رباعیات
بنیاد دو بینی چو شد از عشق خرابوان چشم دو بین که بود هم رفت به خواب
دادیم هزار بوسه بر یک سدهکردیم هزار سجده در یک محراب
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - وله فی مرثیه امام حسین بن علی علیه التحیة والثناءترکیب‌بندها
این زمین پربلا را نام دشت کربلاستای دل بی‌درد آه آسمان سوزت کجاست
این بیابان قتلگاه سید لب تشنه استای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست
این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثرگر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست
این مکان بوده است روزی خیمه‌گاه اهل‌بیتکز حباب اشگ ما امروز گردش خیمه‌هاست
کشتی عمر حسین اینجا به زاری گشته غرقبحر اشگ ما درین غرقاب بی‌طوفان چراست
اینک قبهٔ پر نور کز نزدیک ودورپرتو گیتی فروزش گمرهان را ره‌نماست
اینک حایر حضرت که در وی متصلزایران را شهپر روحانیان در زیر پاست
اینک سدهٔ اقدس که از عز و شرفقدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست
اینک مرقد انور که صندوق فلکپیش او با صد هزاران در و گوهر بی‌بهاست
اینک تکیه‌گاه خسرو والا سریرکاستان روب درش را عرش اعظم متکاست
اینک زیر گل سرو گلستان رسولکز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست
اینک خفته در خون گلبن باغ بتولکز شکست او چو گل پیراهن حور اقباست
این چراغ چشم ابرار است کز تیغ ستمهمچو شمعش با تن عریان سر از پیکر جداست
این سرور سینهٔ زهراست کز سم ستورسینهٔ پر علمش از هر سو لگدکوب بلاست
این انیس جان پیغمبر حسین‌بن علی استکز سنان‌بن انس آزرده تیغ جفاست
این عزیز صاحب دل ابا عبدالهستکز ستور افتاده بی‌یاور به دشت کربلاست
این حبیب ساقی کوثر وصی بی‌سراستکز عروس روزگارش زهر در جام بقاست
این سرافراز بلنداختر که در خون خفته استنایب شاه ولایت تاج فرق اولیاست
این سهی سرو گزین کز پشت زین افتاده استجانشین شاه مردان شهسوار لافتاست
این مه فرخنده طلعت کاین زمینش مهبط استقرةالعین علی چشم و چراغ اوصیاست
این در رخشنده گوهر کاین مقامش مخزنستدرةالتاج شه دین تاجدار هل اتاست
این دل آرام ولی حق امیرالمؤمنینکامکارانت منی نامدار انماست
این گزین عترت حیدر امام المتقینپادشاه کشور دین پیشوای اتقیاست
پا درین مشهد به حرمت نه که فرش انورشلاله رنگ از خون فرق نور چشم مرتضی است
دوست را گر چشم ازین حسرت نگرید وای وایکز تاسف دشمنان را بر زبان واحسرتاست
مردم و جن و ملک ز آه نبی در آتشندآری آری تعزیت را گرمی از صاحب عزاست
می‌شود شام از شفق ظاهر که بر بام فلکسرنگون از دوش دوران رایت آل عباست
طفل مریم بر سپهر از اشگ گلگون کرده سرخمهد خود در شام غم همرنگ طفل اشک ماست
خاکسارانی که بر رود علی بستند آبگو نگه دارید آبی کاتش او را در قفاست
تیره گشت از روبهان ماوای شیری کز شرفکمترین جای سگانش چشم آهوی خطاست
ای دل اینجا کعبهٔ وصل است بگشا چشم جانکز صفا هر خشت این آیینه گیتی نماست
زین حرم دامن کشان مگذر اگر عاقل نه‌ایکاستین حوریان جاروب این جنت سر است
رتبهٔ این بارگه بنگر که زیر قبه‌اشکافر صد ساله را چشم اجابت از دعاست
یا ملاذالمسلمین در کفر عصیان مانده‌اماز خداوندم امید رحمت و چشم عطاست
یا امیرالمؤمنین از راندگان درگهموز در آمرزگارم گوش بر بانک صلاست
یا امام‌المتقین از عاصیان امتموز رسولم چشم خشنودی و امید رضاست
یا معزالمذنبین غرق کبایر گشته‌اموز تو در خواهی مرادم در حریم کبریاست
یا شفیع‌المجرمین جرمم برونست از عددوز تو مقصودم شفاعت پیش جدت مصطفاست
یا امان الخائفین اینجا پناه آورده‌اموز تو مطلوبم حمایت خاصه در روز جزاست
یا اباعبدالله اینک تشنهٔ ابر کرماز پی یک قطره پویان برلب بحر سخاست
یا ولی‌الله گدای آستانت محتشمبر در عجز و نیاز استاده بی‌برگ و نواست
مدتی شد کز وطن بهر تو دل بر کنده استوز ره دور و درازش رو در این دولتسرا است
دارد از درماندگی دست دعا بر آسمانوز قبول توست حاصل آن چه او را مدعاست
از هوای نفس عصیان دوست هر چند ای امیرجالس بزم گناه و راکب رخش خطاست
چون غبار آلود دشت کربلا گردیده استگرد عصیان گر ز دامانش بیفشانی رواست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵قطعات
سگ علی ولی حیرتی که همچو نصیرنبود در دل او جز محبت مولا
به دوستی علی رفت و بهر تاریخششفاعت علی آمد ز عالم بالا
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - وله ایضامثنویات
درین گلزار کز تاثیر صحبتمبدل میشود خواری به عزت
سعادت سایه بر نخلی که انداختز دولت سر به اوج رفعت افراخت
ازین نخلست واین صورت هویداوزین صورت نشان صدق پیدا
که اول بوده چوب خشک در باغفرو تر پایه‌اش از هیزم راغ
کنون بالاتر از چرخش مکان استکه هم زانوی بانوی جهان است
ازین بالاتر این کز فیض کاملکلام آسمانی راست حامل
الهی از خواص درس قرآنبه این فرزانه بانوی جهانبان
همایون نسخهٔ صنع الهیفروزان شمسهٔ ایوان شاهی
در اختر شعاع درج عصمتتنق بند آفتاب برج عفت
حیاتی بخش ممتد و مؤبدظلالش دار بر عالم مخلد
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح پریخان خان خانمقصاید
تا نقش ناتوانی من چرخ زد بر آبشد چون حباب خانهٔ جمعیتم خراب
از کاو کاو تیشه پیکر خراش دردبنیاد من رساند سپهر نگون به آب
جسمم ز تاب درد سراسیمه کشتی استلنگر گسل ز جنبش دریای اضطراب
ز انسان که گرگ در غنم افتد غنیم‌واردر لشکر حواس من افکنده انقلاب
دهرم به حال مرگ نشانداست در حیاتدورم شراب شیب چشانده است در شباب
پیوند تن نمی‌گسلد جان که تا رهمبا آن که چرخ می‌دهدش صد هزار تاب
مرغیست بخت سوخته من که آمدههم پیشهٔ سمندر وهم کسوت عراب
افسرده‌ام چنان که اگر آه سرد منبر دوزخ افکند گذراند ازدش زتاب
اما خوشم که اخگر خس پوش دل ز غیبمی‌آید از خجسته نسیمی به التهاب
بوی بهشت می‌شنوم از ریاض لطفگوئی خلاص می‌شوم از دوزخ عذاب
از درگهی که هست سگش آهوی حرمدر گردنم به یک کشش افکنده صد طناب
لیکن چو نیست پای تردد چه سان شومبهر شرف ز سجده آن سده بهره یاب
یک ذره‌ام توان چو نمانداست چون کنمخورشیدوار ناصیه سائی بر آن جناب
برخیز ای صبا که ازین پس نمی‌شودشوق سبک عنان متحمل گران زکاب
از من دعا و از تو شدن حاملش چنانکارام را وداع کند عزمت از شتاب
از من ثنا و از تو رساندن دوان دوانجائی که قطرهٔ بحر شود ذرهٔ آفتاب
یعنی جناب عالی بلقیس روزگاریعنی حریم حرمت نواب مستطاب
شهزادهٔ زمان و زمین شمسهٔ جهانزهرای زهره حاجبهٔ مریم احتجاب
شاه‌پری و انس پری خان که گر بدیبلقیس پادشاهی ازو کردی اکتساب
خیرالنساء عهد که دوران جز او ندادعز مشارکت احدی را به این خطاب
معصومهٔ زمان که نبات زمانه‌انداز احتسا عصمت او عصمت احتساب
هودج کشان شخص عفافش نمی‌کشندبر دیدهٔ ملک ز ورع دامن ثیاب
گردیده دایم‌الحرکت از عبادتشدست فرشتگان ز رقم کردن ثواب
می‌سنجدش به زهد و طهارت خرد مدامبا طاهرات حجره زهرا و بوتراب
از بهر پادشاهی نسوان قضا نکردفردی ز کاینات به این خوبی انتخاب
مهر فلک کنیزک خورشید نام اوستکاندر پس سه پرده نشست است از حجاب
وز شرم کس نکرده نگه در رخش درستاز بس که دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نیز تا نتواند نظر فکندنامحرمی بر آن مه خورشید احتجاب
نبود عجب اگر کند از دیده ذکورمعمار کارخانه احساس منع خواب
خود هم به عکس صورت خود گر نظر کندترسم که عصمتش کند اعراض در عتاب
فرمان دهد که عکس پذیری به عهد اوبیرون برد قضا هم از آئینه هم ز آب
آن مریم زمان که به عفت سرای اوبوی کسی نبرده نسیمی به هیچ باب
از عصمتش بدیع مدان کز کمال شرمدارد جمال خود ز ملک نیز در نقاب
گر خاکروبه حرم او که می‌برنداز بهر کحل دیدهٔ ملایک به صد شتاب
در دامن سحاب فتد ذره‌ای از آنتا دامن ابد دمد از خاک مشگناب
بر بام قصر اگر شب مهتاب پا نهدگردون به چشم ماه کشد میل از شهاب
می‌بود مهر اگر چو کنیزان دیگرشهرگز نمی‌فکند ز رخ برقع سحاب
در جنب فر معجر ادنی کنیز اوآرد شکوه افسر قیصر که در حساب
هست از غرور صنعه تانیث صعوه رادر عهد او نظر به حقارت سوی عقاب
گر بگذرد بر آب نسیم حمایتشگدست صباد دگر ندرد پردهٔ حباب
ناهید همچو عود بر آتش فکنده چنگتقویش ساز کرده چو قانون احتساب
چون گشته شخص شوکت او مایل رکوبگردون رکاب داری او کرده ارتکاب
سرلشگران عسکر او صاحب الرؤسگردن کشان لشگر او مالک الرقاب
هردم کند ظفر ز پی زیب دولتشدست عروس ملک به خون عدو خضاب
از باد حملهٔ سپه او سپاه خصمبر هم خورد چنان که ز صرصر صف ذباب
چون خلق در مقام سبک روحی آردشدر زیر پای او نبود مور در عذاب
اما نهد به هیبت اگر پای بر زمینبیرون برد مهابت او جنبش از دواب
بر درگهش گدای کمین مملکت مداردر خدمتش غلام کمین سلطنت مب
ای سجدهٔ درت همه را مقصد و مراموی خاک درگهت همه را مرجع و مب
ای قدرت تو چشمهٔ گشاینده از رخاموی حکمت تو تشنهٔ نوازنده از سراب
رای تو در امور کلید در صلاحفکر تو در مهام دلیل ره صواب
محتاج یک حدیث توام در مهم خویشای هر حدیث از تو برابر به صد کتاب
سی‌سال شد که طبع من از گوهر سخنگردیده گوشواره کش گوش شیخ و شباب
از معنی لباب کلامست نظم منتحید و نعت و منقبتم لب آن لباب
چون سینهٔ صدف صدف سینه‌ها تمامدر عهد من گران شده از گوهر مذاب
سرتاسر جهان ز در نظم من پر استالا خزانه دل نواب کامیاب
من در زمان این ملک مشتری غلامبا این همه در رچو محیطم در اضطراب
یک در به بیع طبع همایون او رسانتا وارهم ز فاقه من خانمان خراب
بر جان من ترحمی ای ابر مرحمتکز تاب آفتاب حوادث شدم کباب
از کاینات رو به تو آورده محتشمای قبلهٔ مراد ازو روی بر متاب
کاندر ستایش تو ز درهای مخزنیداده است دقت نظرش داد انتخاب
وقت دعا رسید دعائی که از مجیببر اوج لامکان به سمعنا شود مجاب
تا در دعا تضرع والحاح سائلاندر جنبش آورد به اجابت لب جواب
بهر تو دعا که کند در دلی گذراز دل گذر نکرده به لب باد مستجاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶غزلیات از رسالهٔ جلالیه
تبارک الله ازین پادشاه وش صنمیکه مردمش ز بت خود عزیزتر دانند
کنند جای دگر بندگی ولی او رابه صدق دل همه جا پادشاه خود خوانند
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷غزلیات از رسالهٔ جلالیه
حسن تو چند زینت هر انجمن بودروی تو چند آینهٔ مرد و زن بود
تیر نظر به غیر میفکن که هست حیفشیرافکن آهوی تو که روبه فکن بود
لطفی ندید غیر که مخصوص او نبودلطفی به من نمای که مخصوص من بود
ای در بر رقیب چو جان مانده تا به کیجان هزار دل شده در یک بدن بود
من سینه‌چاک و پیش تو بی درد در حسابآن چاکهای سینه که در پیرهن بود
تا غیر خاص خویش نداند حدیث اوراضی شدم که با همه‌کس در سخن بود
اوقات اگر چنین گذرد محتشم مداممردن هزار بار به از زیستن بود
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸غزلیات از رسالهٔ جلالیه
آزرده‌ام به شکوه دل دلستان خودکو تیغ که انتقام کشم از زبان خود
تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مبادچون لاله گر زبان نکشم از دهان خود
انگیختم غباری و آزردمش به جانخاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود
از غصهٔ درشتی خود با سگان اوخواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود
جلاد مرگ گیرد اگر آستین منبهتر که او براندم از آستان خود
خود را به بزمش ارفکنم بعد قتل منمشکل که بگذرد ز سر پاسبان خود
بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نکردآن حرفها که ساخته خاطر نشان خود
دایم به زود رنجی او داشتم گمانکردم یقین به یک سخن آخر گمان خود
شک نیست محتشم که به این جرم می‌کنندما را سگان یار برون از میان خود
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
کسی ز روی چنان منع چون کند ما راخدا برای چه داده‌ست چشم بینا را
نشان ز عالم آوارگی نبود هنوزکه ساخت عشق تو آوارهٔ جهان ما را
درون پرده از این بیشتر مباش ای گلکه نیست برگ و نوا بلبلان شیدا را
هزار سلسله‌مو در پیت به خاک افتدچو بر قفا فکنی موی عنبرآسا را
برای جلوه چو نخل تو را دهد حرکتجسد به رعشه درآرد هزار رعنا را
به آن تکلم شیرین گهی که جان بخشیبه دم زدن نگذارد کسی مسیحا را
به جز وفای تو درد مرا دوائی نیستخدا دوا کند این درد بی‌دوا ما را
ز غمزه‌ دان گنه چشم بی‌گنه‌کش خویشکه تیغ می‌دهد این ترک بی‌محابا را
به هرزه لب مگشا پیش کس که نگشاییزبان محتشم هرزه‌گوی رسوا را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۶رباعیات
آن شوخ که تکیه‌گاه او چشم ترستبازوی شهان چو بالشش زیر سرست
از بس که اساس بستر او عالیستچادر شب بسترش سپهر دگرست
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - در مدح شاه طهماسبقطعات
دولت چو سر به ذروه فتح و ظفر کشیدوز رخ گشود شاهدا من و امان نقاب
بر مسندسرور مکین شاه کامراندارای آفتاب سریر فلک جناب
تسکین دهندهٔ فتن آخر الزمانشویندهٔ رخ ظفر از گرد انقلاب
طهماسب خان پناه جهان شاه شه نشانپرگاردار نقطهٔ کل نقد بوتراب
از یک طرف همای همایون که کام دهرجست از رکاب بوسی او گشت کامیاب
از جانب دگر خلف پادشاه روماز پایبوس او سر خود سود بر سحاب
تاریخ آن قران طلبیدم ز عقل گفتبوسید کامجوی جهان شاه را رکاب
تاریخ این مقارنه کردم سوال گفتماهی عجب رسید به پابوس آفتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - این چند بیت دیگر جهت نقش خلاصه خمسه‌ای که بخط میرمعزالدین مرقوم گردیده است گفتهمثنویات
حلی بندی که بی‌جنبیدن دستعروسان را به قدرت حیله‌ها بست
عروس این سخن را زیوری دادکه هرجا زیور بد رفت برباد
ز شعر شاعر شیرین فسانهنخستش داد زیب خسروانه
ز خط کاتب بی‌مثل و مانندبه لطفش بار دیگر شد حلی بند
ز حسن صنعت صحاف ماهرز جلدش هم لباسی داد فاخر
ولی این شاهد فرخنده منظرکه غرق زیورست از پای تا سر
به این پیرایه‌اش بیش افتخار استکه منظور امیر نامدار است
سهی سرو ریاض سرفرازیغلام شاه ابراهیم غازی
الهی تا ابد آن نیک فرجامبوده شیرازهٔ اوراق ایام
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - وله فی مدیح نواب ولی سلطان‌بن محمدخانقصاید
ناگهان بر گرد بخت ملک سر از مهد خوابچشم تا میزد جهان بر هم برآمد آفتاب
آفتاب مشرق دولت که باشد نوربخششرق و غرب و بحر و بر را گر فرو گیرد سحاب
آفتاب مطلع رفعت که خواهد قرص مهربهر خود شکل هلالی تا شود او را رکاب
والی یم دل ولی سلطان که در دوران اودفتر احسان حاتم را سراسر برد آب
داور دارا حشم دریا کف صاحب کرمسرور بیضا علم گردنکش گردون جناب
بر سمند سخت سم گردافکنان لشگرشلرزه در گورافکنان رستم و افراسیاب
می‌شود سیماب وش پنهان ز بیم ار می‌جهداز کمان چرخ بی‌فرمان او تیر شهاب
بر زبردستان کند گر زیر دستان را دلیراز عقاب و صعوه خیزد بانک و زنهار از عقاب
باد پروازش کند گوی زمین را بی‌سکونگر نویسد بر پر خود آیت عونش ذباب
عنکبوتی را کند گر تقویت بالا کشدچون شترکش گاو ماهی را به زنجیر لعاب
ناظران را نسخهٔ ایام می‌شد ذات اونسخهٔ‌های آفرینش یافت صد بار انتخاب
پر شود در روز روشن عالم از خفاش ظلمآفتاب عدلش ار یکدم بماند در نقاب
امتیاز بزم سلطانیش این بس کاندرانخون بدخواهش شرابست و دل خصمش کباب
گنج تمکینش که پا افشرده بر جا همچو کوهباشد اندر خانه خود گر شود عالم خراب
اتفاق افتد ملک را صحبت مرغا بیانآتش قهرش گر آید بر زمین در التهاب
ای ز رفعت سروران دهر را صاحب رئوسوی ز شوکت گردنان ملک را مالک رقاب
یک سر مو کم شمردن یک جهان بی‌دانشی استکامکاری چون تو را از خسروان کامیاب
کاسه‌های هفت دریا از کف در پاش توخالیند و سرنگون و باد در کف چون حباب
انتقامت پای پیچیده است در دامان صبربخششت سر کرده بیرون از گریبان شتاب
خاطر خصم تو را تسکین توان دادن ز خوفگر توان بردن برون از طبع سیماب اضطراب
از ثبات خیمه‌گاه دشمن آرا که نه ایروی دریا نیست پر از خیمه‌های بی‌طناب
تا عنان برتافتی زین بلده سرگردان شدندچون سگ گم کرده صاحب صد گروه از شیخ شاب
منت ایزد را که آب رفته باز آمد به جوو آمد از هر گلبنی بیرون به جای گل گلاب
کارهای خام یعنی پخته گردیدند و صبرغوره را انگور کرد انگور را می‌های ناب
وان دعاها را که بد پای اجابت در وحلیافت چون فرصت محل گشتند یک یک مستجاب
ای تو را هر راست پیمانی به ملکی در گرووی ترا هر لطف پنهانی به جائی در حساب
رخت عالم گشته بیش از حدتر از باران ظلمآفتاب عالمی زین بیش به سر عالم به تاب
تا سمر گردی به اعجاز مسیحائی بریزشربت لطفی به کام زهر نوشان عتاب
محتشم در پاس این دولت که بادا لم‌یزلدعوتی کز حق گذاری کرده بی‌ریب ارتکاب
از کسی جز وی نمی‌آید که شب بیداریشآشنائی برده بیرون از مزاج چشم و خواب
تا شهان را ملک گردد منقلب دل مضطربای ز شاهان کم نه کشور داریت در هیچ باب
تا محل کر و فر صور بادا مطمئنخاطرت از اضطراب کشوری از انقلاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹غزلیات از رسالهٔ جلالیه
دل می‌شود هر روز خون تا او ز دل بیرون شودامروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود
اشکی که می‌دارم نهان از غیرت اندر چشم‌ترکه برکشایم یک زمان روی زمین جیحون شود
گر من به گردون سر دهم دود تنور صبر رااز ریزش اشک ملک صد رخنه در گردون شود
خون در دلم رفت آنقدر از راز نازک پردهکش پرده از هم می‌درد گر قطره‌ای افزون شود
من خود نمی‌گویم به کس رازی که دارم پاس آناما اگر گوید کسی در بزم او صد خون شود
خواهم نوشتن نامه‌ای اما نمی‌دانم چسانخواهد درید آن گل ز هم گر واقف از مضمون شود
شرح جراحتهای غم هرگه نویسد محتشمخون ریزد از مژگان قلم روی زمین گلگون شود
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۰غزلیات از رسالهٔ جلالیه
شعلهٔ حسن تو بالاتر ازین می‌بایدبرق این شعله هویداتر ازین می‌باید
نیم بسمل شده‌ای فیض تمام از تو نیافتخنجر ناز تو بُرّاتر ازین می‌باید
طاق ابروی کجت طاقت من طاق نساختغرهٔ حسن تو غراتر ازین می‌باید
شعلهٔ نیم نظرهای توام پاک بسوختآری اسباب مهیاتر ازین می‌باید
من ز تقصیر تو رسوای دو عالم نشدمشهرهٔ عشق تو رسواتر ازین می‌باید
نیست کوتاه ز دامان تو دست همه کسپایه وصل تو بالاتر ازین میباید
با گدائی که حریص است به دریوزه وصلسگ کوی تو به غوغاتر ازین می‌باید
محتشم خواهی اگر دغدغه‌ناکش سازیغزلی وسوسه‌فرماتر ازین می‌باید
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۱غزلیات از رسالهٔ جلالیه
روی ناشسته چو ماهش نگریدچشم بی‌سرمه سیاهش نگرید
بر سر سرو ملایم حرکاتجنبش پر کلاهش نگرید
نگهش با من و رویش با غیرغلط انداز نگاهش نگرید
مهر من گشته یکی صد ز خطشاثر مهر و گیاهش نگرید
شاه حسنش سپه آورده ز خطعالم آشوب سپاهش نگرید
عذرخواهی کندم بعد از قتلعذر بدتر ز گناهش نگرید
می‌رود غمزه زنان از کشتهپشته‌ها بر سر راهش نگرید
دود از چرخ برآورده دلماثر شعلهٔ آهش نگرید
محتشم کوه ستم راست ستونتن کاهیده چو کاهش نگرید
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
که زد بر یاریِ ما چشم‌زخمی اینچنین یاراکه روزی شد پس از وصلِ چنان هجرِ چنین ما را
تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پیبسان شعلهٔ آتش من مجنون رسوا را
تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردیبه صد شیدایی مجنون من مجنون شیدا را
فرس آهسته ران کاندر پیت از پویه فرسودهقدم‌ها تا به زانو گمرهان دشت‌پیما را
شب تاریک و گمراهان ز دنبال تو سرگردانبرون آر از سحاب برقع آن روی مه‌آسا را
خطرگاهی‌ست گرد خرگهت از شیشه‌های دلخدا را بر زمین ای مست ناز آهسته نه پا را
چو میرد محتشم دور از قدت باری چو باز آییبه خاکش گه گهی کن سایه گستر نخل بالا را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۷رباعیات
روزی که دلم خیال ابروی تو بستوز ناز به من نمودی آن نرگس مست
تیری ز کمان‌خانهٔ ابروی تو جَستدر سینهٔ من تا پر و سوفار نشست
متن در گنجور
شمارهٔ ۷قطعات
سید عالی نسب قاضی عمادالدین که شدصد خلل در کار شرع از فوت آن عالی‌جناب
چون ز دانش داشت ملک شرع در زیر نگینشاه ملک شرع شد تاریخش از روی حساب
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - این چند بیت بجهت تزویجی گفته که بحسب استعداد میان ایشان نبودهمثنویات
درین دامگاه عجیب و غریبکه هر صید را بود دامی نصیب
همایون به چنگ همایان فتادوزان دولت و رفعتش شد زیاد
ولی آن گروه مدارا مدارکه با نقدیک گنجشان بود کار
علاجی نکردند تلبیس رابه ابلیس دادند بلقیس را
درین خانه نه رواق دو درکه دیده ز یک مادر و یک پدر
دو خواهر یکی همسرش سروریرفیع آستانی بلند افسری
یکی در سرش سایهٔ ناکسیکه سگ را ازو عار آید بسی
دو داماد در سلک یک خاندانیکی کامران و یکی خر چران
ازین هر که زاید بود جد ویجهان داوری مثل دارا و کی
وزان هرچه زاید بود نقد قلبزاب تا به صد پشت کلب ابن کلب
از آن قیمتی گوهر پاک حیفوزان در که افتاده در خاک حیف
به باد ای فلک برده آن خاک راجدا کن ز هم پاک و ناپاک را
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - وله ایضا من بدایع افکارهقصاید
سرورا ادعیه‌ات تا برسانم به نصاباز دعا هر نفسم نقش جدیدیست بر آب
سپه ادعیه‌ام روی فلک می‌گیردتا تو را می‌رسد از روی زمین پا به رکاب
آنچنانست دلم بهر تو از ادعیه گرمکه فلک از نفسم می‌شنود بوی کباب
می‌کنم هر سو مویت به دعائی پیوندمن که پیوند بر دیدهٔ خویشم از خواب
کرده‌ای داعیهٔ حرب و حصارت شده استآن قدر ادعیه کافزون ز شمار است و حساب
از که از گوشه‌نشینی که به بیداری کردچشم خود را تبه از بهر تو در عین شباب
بهر خود خصمت اگر قلعهٔ آهن سازدعنکبوتیست که بر خود تند از لعب لعاب
ای گزین طیر همایون که درین طرفه چمنشاهبازی تو و بدخواه سیه بخت غراب
بادی از جنبش شهبال تو می‌باید و بسکه شود در صف هیجا سپه آشوب ذباب
بال بگشای که از گلشن روم آمده‌اندفوجی از صعوه به صباغی چنگال عقاب
این مثل ورد زبانهاست که دیر آوردستهست یعنی رهی از صوب تامل به صواب
کار چون هست به هنگامی و وقتی موقوفچه تقدم چه تاخر چه تانی چه شتاب
تیر و شمشیر شوند از عمل خود معزولدر سپاهی که نگاهی کنی از عین عتاب
ذره ذره مگر از آتش غم افروزیورنه اجرام بر افلاک بسوزند ز تاب
موج بحر غضبت خیمه و خر گاه عدوعنقریب است که آورده فرو همچو حباب
محتشم دعوت خود کن یزک لشگر و سازخانهٔ دشمن خان پیشتر از حرب خراب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۲غزلیات از رسالهٔ جلالیه
بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسیدفکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید
عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگرکوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید
شهر دل زود بپرداز که از چار طرفلشگری تازه برون از حد و اندازه رسید
مژده محمل مه کوکبه‌ای می‌آرنداز درون رخش برون تاز که جمازه رسید
میوهٔ وصل تو آن به که گذارم به رقیباز ریاض دگرم چون ثمر تازه رسید
ساقیا باده ز خمخانهٔ دیگر برسانکه درین بزم مرا کار به خمیازه رسید
محتشم طرح کتاب دیگر افکند مگرکار اوراق جلالیه به شیرازه رسید
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۳غزلیات از رسالهٔ جلالیه
باز جائی رفته‌ام کز روی یارم شرمسارروی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار
در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزییکاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار
با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بودهم از آن شرحم خجل هم زان قرارم شرمسار
قول و فعل و عهد و شرطم بود پیشش معتبرپیش او اکنون به چندین اعتبارم شرمسار
کار من یکباره مشکل شد در این عشق و هوسای اجل بازا که من زین کار و بارم شرمسار
همچو نعلم پیش او چشم از زمین برداشتننیست ممکن بس کزان زیبا سوارم شرمسار
محتشم بر شاخ دیگر بلبل دل را نشاندمن چه نرگس از رخ آن گلعذارم شرمسار
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۴غزلیات از رسالهٔ جلالیه
ما به یارانیم مشغول و رقیب ما به یاریا به یاران می‌توان مشغول بودن یا به یار
یاری یاران مرا از یار دور افکنده استکافرم گر بعد ازین یاری کنم الا به یار
چند فرمایندم استغنا و گویندم مزنحرف جز با غیر و روی غیرتی بنما به یار
یار تا باشد چرا باید زدن با غیر حرفغیر تا باشد چرا باید زد استغنا به یار
ذره‌ای از یاری این یاران فرو نگذاشتندیار را با ما گذارید این زمان ما را به یار
ما گدایان قدر این نعمت نمی‌دانسته‌ایمپادشاهی بوده صحبت داشتن تنها به یار
گر به دست‌م فرصتی افتد بگویم محتشماز نزاع انگیزی یاران حکایتها به یار
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
چو بر زندانیان رانی سیاست، یاد کن ما رابگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را
زبان شِکوه بگشایم اگر بر خنجر جورتملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را
اگر بر دار بیدادت بر آریم از زبان آهیبه رسوایی برون زین دارِ بی‌بنیاد کن ما را
نمودی یک وفا، دادیم پیشت داد جانبازیبیا و امتحانی نیز در بیداد کن ما را
به سودای دل ناشاد خود در مانده‌ام بی توبه این نیت که هرگز در نمانی، شاد کن ما را
چو روزی می‌نشستم بر سر راهت، اگر گاهیغریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را
ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از ویزمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۸رباعیات
ای قصرِ بلندِ آسمان پیشِ تو پستخَلقَت همهٔ زیرِ دست از روزِ الست
برتافته روزگار دستم به جفادریاب و گرنه می‌رود کار ز دست
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - این مرثیه را جهت افصح البغاء سید حسین روضه خوان گفتهترکیب‌بندها
امسال نیست سوز محرم بسان پارامسال دیده‌ها نه چو پارند اشگبار
امسال نیست زمزمه‌ای در جهان ولیکو آن نوای زاری و آن ناله‌های زار
امسال اشگها همه در دیده‌هاست جمعاما روان نمی‌کندش یک سخن گذار
سید حسین روضه کجا شد که سقف چرخسازد سیه ز آه محبان نوحه دار
سید حسین روضه کجا شد که پر کندگوش فلک ز ناله دلهای بی قرار
سید حسین روضه کجا شد که سر دهدسیلابهای اشک به این نیلگون حصار
افسوس از آن کلام مؤثر که می‌فکندهم لرزه در زمین و هم آشوب در جدار
صد حیف از آن عبارت دلکش که می‌کشیداز قعر جان ماتمیان آه پرشرار
ای مسجد از اسف تو بر اصحاب در ببندوی منبر از فراق تو آتش ز خود برآر
ای حاضران کسی که درین سال غایبستهست از شما بیاری و ذکری امیدوار
ای دوستان کنید به یک قطره مردمیبا چشم تر کنید چو بر خاک او گذار
محراب را که روی در او بود سال و مهپشتش خمیده ماند ز حرمان هلال‌وار
منبر که پایه پایه‌اش از پایبوس ویسرگرم بود پای به گل ماند سوگوار
او رفت و داغ ماتمیان نیم سوز ماندوین داغ ماند بر جگر اهل روزگار
امسال کز بلاغت او یاد میکنندبر یاد پار خاک نشینان دل فکار
وز خاک او علم نور میرودسوی فلک چو شعلهٔ خورشید در غبار
گوئی گذشته است به خاکش شه شهیدبا والد ممجد و جد بزرگوار
امسال کز جهان شده دلتنگ و برده استهنگامه را به ملک وسیع آن گران وقار
دارد خرد گمان که درایوان نشسته استمنب نشین ز غایت تعظیم کردگار
در خدمت رسول بر اطراف منبرشارواح انبیاء همه با چشم اشگبار
بر فقره سخنش کرده آفریندر نقل‌های نوحه او شاه ذوالفقار
خیرالنسا ز غرفهٔ جنت نهاده گوشبر طرز روضه خوانی اوزار و سوگوار
بر حسن ندبه‌اش حسن از چشم قطره‌ریزکرده هزار در ثمین بر سمن نثار
شاه شهید خود به عزای خود آمدهوز نقل وی گریسته بر خویش زار زار
غلمان دریده جامه و حورا گشاده مواهل بهشت نوحه‌گری کرده اختیار
با آن که در بهشت نمی‌باشد آتشیرضوان ز غم نشسته بر آتش هزار بار
فریاد محتشم که جهان کم نوا بمانداز نوحه حسین علی خاصه این دیار
روزی که ما رسیم باو وز عطای حقاز زندگان خلد نیابیم در شمار
آن روز در قضای عزای شه شهیدچندان کنیم نوحه که افتد زبان ز کار
یارب به حق شاه حسین آن شه قتیلکور است جبرئیل امین زار بر مزار
کاین شور بخش مجلس عاشور را به حشرساز از شفاعت نبی و آل کامکار
وز ما به روح او برسان آن قدر درودکز وی رسانده ای به شهیدان نامدار
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - وله در رثاءقطعات
زین زمان خلاصه ذریت نبیمهر سپهر مرتبهٔ ماه فلک جناب
یعنی قوام ملت و دین آن که در جهانننهاد پای سعی جز اندر ره صواب
هم خورده بذر مزرع جودش بزرگ و خردهم خوشه‌چین خرمن او بود شیخ و شاب
چون آن یگانه مطلع انوار فیض بودسر بر زد از سپهر وجودش دو آفتاب
آراسته یکی به کمالات حیدریوز علم جعفری دگری گشته کامیاب
چون درگذشت از پی تاریخ او خردغیر از دو آفتاب نیاورد در حساب
متن در گنجور