مجموعه اشعار سیمین بهبهانی دلنوشته ها و بیوگرافی سیمین بهبهانی

0 392

مجموعه اشعار سیمین بهبهانی دلنوشته ها و بیوگرافی سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی از شاعران برجسته خانم کشور، سیمین خلیلی ملقب به سیمین بهبهانی است که در تیر ماه سال ۱۳۰۶ در شهر تهران بدنیا آمده  است. ایشان فرزند یکی از نویسندگان بزرگ و شاعر ایران یعنی عباس خلیلی است. خانم بهبهانی به زبان های عربی و فارسی شعر می گفتند. گفتنی است که ایشان بیش از ۱۱۰۰ بیت از شاهنامه را به زبان عربی ترجمه کرده اند.

 

سیمین بهبهانی شعر,سیمین بهبهانی کیست,سیمین بهبهانی بیوگرافی

 

سیمین بهبهانی بیوگرافی

 

رمان های زیادی از این بانوی هنرمند به چاپ رسیده است که یکی از این رمان ها به نام کلید و خنجر است. خانم بهبهانی در سال ۱۳۲۵ با حسن بهبهانی ازدواج کرد. اصلا برای همین است او بیشتر به فامیلی همسرش شناخته شده است. حاصل این ازدواج ۲ پسر به نام های حسین و علی بود. آنها یک دختر هم به نام امیده دارند. ازدواج این دو در سال ۴۹ شمسی به پایان رسید و سپس خانم بهبهانی با منوچهر کوشیار که از دوستان دوران دانشجویی‌اش بوده است، ازدواج کرد.

 

لقب "بانوی غزل" کاملا برازنده خانم سیمین بهبهانی است چرا که از همان دوران کودکی به شعر علاقمند بودند. اشعار بسیار معروف کلاسیک وی در سرتاسر فضای مجازی وجود دارد که برخی با وزن های ابداعی خانم شاعر مواجه شده اند. که این دلیل استقبال بیش از اندازه از شعرهایش می باشد.

 

سیمین بهبهانی کیست

 

سیمین بهبهانی در سال ۴۸ شمسی وارد شورای شعر و موسیقی شد. همچنین در سال ۵۷ به عضویت کانون نویسندگان درآمد. از تخصص های خاص ایشان در شعر سرودن اشعار در مصرع های بسیار طولانی بود، این در حالی بود که قالب های کهن را با مضامین تازه و خلاقانه به غزل می نوشت.

 

این خانم شاعر در سال ۷۸ شمسی موفق به کسب مدال کارل فون اوسی یتسکی از سازمان جهانی حقوق بشر شد. در همان سال نیز جایزه لیلیان هیلمن را بدست آورد. در سال ۹۲ موفق به کسب جایزه یانوش از انجمن قلم مجارستان شد. اینها فقط گوشه ای از افتخارات خانم بهبهانی هستند.

 

خانم بهبهانی در سال ۹۳ به دلیل مشکلات تنفسی به کما رفتند و بعد از چند وقت دار فانی را وداع گفتند. در مراسم خاکسپاری ایشان سروده هایی مانند "مرغ سحر و "مراببوس" همخوانی شد.

 

شعر سیمین بهبهانی

 

نمونه هایی از اشعار خانم سیمین بهبهانی

 

در ما نمانده زانهمه شادی نشانه یی
ماییم و دلشکستگی ی ِ جاودانه یی
خاموش مانده معبد متروک سینه ام
دراو نه آتشی، نه ز گرمی نشانه یی
دامان دوستی ز چه برچیده ای زما؟
دانی که نیست آتش ما را زبانه یی
خندد بهار خاطر من، زانکه در دلم
هر لحظه می زند غمی ز نو جوانه یی
شد سینه، خانه ی پریان خیال تو
رقصد پری چو کس ننشیند به خانه یی
خفته است در تنم همه رگ های آرزو
ای پاسدار عشق؟ بزن تازیانه یی
چون بوی عود، از پی خودسوزی ی ِ شبم
مانَد سحر به دفتر سیمین ترانه یی.

 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفاداربمیرم

 

با او به شِک‎ْوه گفتم کو رسم دلنوازی؟
چو شعله تندخو شد کاینجا زبان درازی؟!
در آستان دلبر، سر باختن نکوتر
کانجا به پا درافتد آن سر که در نبازی
در بزم باده نوشان، از قهر، رخ مپوشان.
با ناز خود فروشان، ماییم و بی نیازی
در پای دلستانی، دادیم نقد جانی:
این مایه شد میسر: کردیم کارسازی
آه از حریف نکس – این دل، بیا کزین پس
گیریم اختران را، چون مهره ها، به بازی!
ننگ است، ننگ، سیمین! چون غنچه چشم تنگی؛
در باغ دهر باید، چون تک، دستبازی

 

آن آشنا که رفت و به بیگانه خو گرفت،
از دوستان چه دید که دست عدو گرفت؟
سرمست عطر عشق، دمی بود و، بعد از این
مستم نمی شود، که به این عطر خو گرفت
می خواستم حکایت خود بازگو کنم
افسوس! گریه آمد و راه گلو گرفت
ابر بهار این همه بخشندگی نداشت
شد آشنای چشم من و وام ازو گرفت
از اشک من شکفته شود قلبت از غرور
آری، ز شبنم است که گل آبرو گرفت
خورشید‌ِ اوفتاده در آبم؛ ز نور من
نه غنچه خنده کرد و نه گل رنگ و بو گرفت
یاران! نماز کیست به جا؟ پارسای شهر
یا آن شهید عشق که از خون وضو گرفت؟
از مدّعی گریختم و دربه در شدم
همچون صبا سراغ مرا کو به کو گرفت
سیمین! به شعر دلخوشی و سخت غافلی
کاین شمع دلفریب ز چشم تو سو گرفت

 

در پهن دشت خاطر اندوهبار من 
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است 
برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام 
بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است 
آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف 
یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است 
در دورگاه تار و خموش خیال من 
این برف سال هاست که گسترده دامن است 
 چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق 
 در صافی ی سفید خموشی فزای اوست 
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او 
 بر می کشم خروش که : این جای پای اوست 
ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست 
 این دشت سرد غمزده را آفتاب کن 
این برف از من است ،‌ تو این برف را بسوز 
این جای پا ازوست ،‌ تو او را خراب کن 

 

سیمین بهبهانی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.