چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر تبریز · ۱۲۹۰ تا ۱۳۴۴ قمری

ایرج میرزا

ایرج میرزا (زاده شده در پاییز سال ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ شمسی در تبریز، درگذشته در ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ شمسی در تهران) ملقب به «جلال‌الممالک» و «فخرالشعرا»، از جمله شاعران برجستهٔ ایرانی در عصر مشروطیت (اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی) و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود.
او فرزند صدرالشعرا غلامحسین‌میرزا، نوهٔ ایرج پسر فتحعلی‌شاه و نتیجهٔ فتحعلی شاه قاجار بود. تحصیلاتش در مدرسهٔ دارالفنون تبریز صورت گرفت و در همان مدرسه مقدمات عربی و فرانسه را آموخت. وقتی امیرنظام گروسی مدرسهٔ مظفری را در تبریز تاسیس کرد، ایرج میرزا سمت معاونت آن مدرسه را یافت و در این سمت مدیریت ماهنامهٔ ورقه (نخستین نشریهٔ دانشجویی تبریز) را بر عهده گرفت.
در نوزده سالگی لقب «ایرج ابن صدرالشعرا» یافت. لیکن به زودی از شاعری دربار کناره گرفت و به مشاغل دولتی مختلفی از جمله کار در وزارت فرهنگ (معارف آن زمان) پرداخت. سپس به استخدام ادارهٔ گمرک درآمد و پس از مشروطیت هم در مشاغل مختلف دولتی از جمله وزارت کشور در سمت فرماندار آباده و معاونت استانداری اصفهان خدمت کرد.
ایرج میرزا در پی یک سکتهٔ قلبی در منزلی در تهران درگذشت. آرامگاه ظهیرالدوله خانهٔ ابدی ایرج میرزا شد.
وی به زبان‌های ترکی، فارسی، عربی و فرانسه تسلط داشت و روسی نیز می‌دانست و خط نستعلیق را خوب می‌نوشت.
ایرج میرزا در قالب‌های گوناگون شعر سروده و ارزشمندترین اشعارش مضامین انتقادی، اجتماعی، احساسی و تربیتی دارند. شعر ایرج ساده و روان و گاهی دربرگیرندهٔ واژه‌ها و گفتارهای عامیانه است و اشعار او از جمله اشعار اثرگذار بر شعر دورهٔ مشروطیت بود.

گزیدهٔ اشعار ایرج میرزا

شمارهٔ ۱غزل‌ها
قمر آن نیست که عاشق بَرَد از یاد او رایادش آن گُل که نه از کف ببَرَد باد او را
ملَکی بود قمر پیشِ خداوند عزیزمرتعی بود فلک خرّم و آزاد او را
چون خدا خلقِ جهان کرد به این طرز و مثالدقّتی کرد و پسندیده نیفتاد او را
دید چیزی که به دل چنگ زند در وی نیستلاجرم دل ز قمر کند و فرستاد او را
حُسن هم داد خدا بر وی ، حُسنِ عَجَبیگر چه بس بود همان حُسنِ خداداد او را
جمله اَطوارِ نِکوهیده از او باز گرفتهر چه اخلاقِ نکو بود و به جا، داد او را
گر به شمشاد و به سوسن گذرد اندر باغبپرستند همه سوسن و شمشاد او را
بلبل از رشکِ صدایِ او گلو پاره کندورنه بهر چه بُوَد این همه فریاد او را؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزل‌ها
روزگار آسوده دارد، مردم آزاده رازحمتِ سِندان نمی‌آید درِ بگشاده را
از سرِ من عشق کی بیرون رود مانندِ خلق؟چون کنم دور از خود این هم‌زادهٔ آزاده را
خوش نمی‌آید به گوشم جز حدیثِ کودکاناصلاً اندر قلب، تأثیری‌ست حرفِ ساده را
من سر از بهرِ نثارِ مقدمت دارم به دوشچند پنهان سازم امرِ پیشِ پا افتاده را
ای که امشب باده‌ای با ساده خوردی در وُثاقنوشِ جانت باد! من بی‌ساده خوردم باده را
خان و مان بر دوش خواهی شد تو هم آخِر چو مارو خبر کن از من آن اسبابِ عیش آماده را
هر چه خواهد چرخ با من کج بتابد، گو «بتاب»من هم اینجا دارم آخِر، آیت‌اللّه‌زاده را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزل‌ها
خرِ عیسی است که از هر هنری باخبر استهر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است
خوش‌لب‌ و خوش‌دهن‌ و چابک ‌و شیرین‌حرکاتکم‌خور و پردو و با تربیت و باربر است
خرِ عیسی را آن بی‌هنر انکار کندکه خود از جملهٔ خرهای جهان ‌بی‌خبر است
قصدِ راکب را بی هیچ نشان می‌داندکه کجا موقعِ مکث‌ست و مقامِ گذر است؟
چون سوارش برِ مردم همه پیغمبر بوداو هم اندر برِ خرها همه پیغامبر است
مرو ای مردِ مسافر به سفر جز با اوکه تو را در همه احوال رفیقِ سفر است
حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار!که چو من مادح بر مدحِ خری مفتخر است
من به جز مدحتِ او مدحِ دگر خر نکنمجز خرِ عیسی، گورِ پدرِ هر چه خر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ تا ۳رباعی‌ها
از شاعر به ملک التجار در طلب عهد وفای - ایرج:
اقوال پر از مکر و فسون تو چه شد؟الطاف ز حد و عِد برون تو چه شد؟
با آن همه وعده‌ها که بر من دادیغاز تو چه شد؟ بوقلمون تو چه شد؟
ملک التجار:
ایرج ز خراسان طلب غاز نمودباب طمع و آز به من باز نمود
غافل بُوَد او که غاز با بوقلمونچون دانه نبود، جمله پرواز نمود
ایرج:
حیف‌ست که خُلفِ وعده آغاز کنیبا شعر، مرا از سرِ خود باز کنی
با داشتن هزارها بوقلموناز دادن یک بوقلمون ناز کنی
ملک التجار:
ای آن که سزد خوانم اگر شهبازتطوطی‌ست همی کلک شکر پردازت
چون صرفه نبردم از تو غازی همه عمرهرگز ندهم بوقلمون و غازت
ایرج:
ای وعدهٔ تو تمام بوقلمونییاد آر از آن وعدهٔ در بیرونی
از آن همه ثروت وکیل‌آبادتیک غاز به من نمی‌دهی ای کونی؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در انتقاد از اوضاع کشورمربّع ترکیب
داش غُلم! مرگِ تو، حظ کردم از اشعارِ تو، منمتلذذ شدم از لذت گفتار تو، من
آفرین گفتم بر طبع گهربار تو، منبه خدا، مات شدم در تو و در کار تو، من
وصف مرکز را کَس مثل تو بی‌پرده نگفت
رفته و دیده و سنجیده و پی‌برده نگفت
هر چه در نمرهٔ ده بود، منزه دیدمگر تو یک حُسن در او دیدی، من ده دیدم
نظم تو متقن و نثر تو موجه دیدمقابل محمدت و در خور به‌به دیدم
هیچ یک از نمرات تو چنین خوب نبود
یک فرازی که در او باشد، معیوب نبود
غیر تو پیش کسی این همه اخبار کجاست؟اگر اخبار بوَد، جرأت اظهار کجاست؟
آن که لوطی‌گری‌ات را کند انکار کجاست؟پنطیند آن دگران، لوطی پادار کجاست؟
آفرین‌ها به ثبات و به وفاداری تو
پر و پا قرصی و رک‌گویی و پاداری تو
که گمان داشت که این شور به پا خواهد شد؟هر چه دزد است ز نظمیه رها خواهد شد؟
دزد کت‌بسته رئیس‌الوزرا خواهد شد؟دور ظلمت بدل از دور ضیا خواهد شد؟
مملکت باز همان آش و همان کاسه شود
لعل ما سنگ شود، لؤلؤ ما ماسه شود
این رئیس‌الوزرا قابل فراشی نیستلایق آن که تو دل‌بستهٔ او باشی نیست
در بساطش به جز از مرتشی و راشی نیستهمتش جز پی اخاذی و کلاشی نیست
گر جهان را بسپاریش، جهان را بخورد
ور وطن لقمهٔ نانی شود، آن را بخورد
از بیانات رئیس‌الوزرا با دو سه تنکرده یک رنده تئاتری و فرستاده به من
که کند دیدهٔ ابنای وطن را روشنمن هم، الساعه دهم شرح بر ابنای وطن
تا بدانند چه نیکو امنایی دارند
چه وطن‌خواه رئیس‌الوزرایی دارند
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در ستایش نظام‌السلطنهٔ مافی و اسب خواستن از ویقصیده‌ها
خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرادر هوا قوّت سیر و سفری داده مرا
همچو شاهین به هوا جلوه‌کنان می‌گذرمتیزرو بالی و تازنده پری داده مرا
هر کجا قصد کنم می‌رسم آنجا فی‌الفورگویی از برق، طبیعت اثری داده مرا
نه تلگراف به گردم برسد نه تلفنکه خدا سرعت سیر دگری داده مرا
همه با چشم تحیّر نگرانند به منبال و پر زیب و فر معتبری داده مرا
آنچنان بود که پنداشتم از این پر و بالآسمان سلطنت مختصری داده مرا
جستم از خواب در اندیشه که تعبیرش چیستاز چه حق قوّهٔ فوق‌البشری داده مرا
من که در هیچ زمین تخم نیفشاندم پارتا کنم فرض که اینک ثمری داده مرا
ده ندارم که بگویم بفزود آب قناتزن ندارم که بگویم پسری داده مرا
مادرم زنده نباشد که بگویم شو کردباز حق در سر پیری پدری داده مرا
بندگی هیچ نکردم به خدا تا گویمکه به پاداش خدا گنج زری داده مرا
عاقبت دانش من راه به تعبیر نبردگرچه در هر فن ایزد گهری داده مرا
صبح دیدم که به سورانم و فرمانفرمایاسب باتربیت باهنری داده مرا
والی مشرق کز خدمت او بار خدایطبع از دریا زاینده‌تری داده مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - مادّه تاریخ وفات جعفرقلی میرزا عَمِّ شاعر ۱۳۰۷ هققطعه‌ها
هر که آمد در این جهان ناچاررود از این جهان چه شَه چه گدا
یک جَهانِ دگر خدای آراستکه بُوَد نامِ آن جهانِ بقا
سویِ دارِ بَقا رَوَد هر کسکه بیامد در این سرایِ فنا
پورِ ایرج نَوادۀ خاقانآن مَلِک زادۀ فرشته لَقا
من به او صِهر و او به من عَمّ بودنه من او را نه او پدید مرا
زیست پنجاه و اَندر سال به دَهرچون در این خاکدان ندید وفا
سویِ جَنَّت برفت با دلِ شادتا بماناد جاوادان آن جا
بهرِ تاریخِ فوتش ایرج گفترفت جعفرقُلی از این دنیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در رثاء درة المعالیقالب‌های نو
شد فصل بهار و گُل صلا دادبر چهرۀ خوب خود صفا داد
بادِ سحری ز آشناییپیغام وفا به آشنا داد
بلبل ز فراق چند ماههباز آمد و شرح ماجرا داد
افسوس که جای توست خالی
ای خانم دُرة المعالی!
آوخ که بهار ما خزان شدآن روی چو گُل ز ما نهان شد
خوناب جگر ز فُرقت تواز چشمۀ چشم ما روان شد
بلبل‌صفت از فراق رویتدر باغ، نصیب ما فَغان شد
افسوس که جای توست خالی
ای خانم دُرة المعالی!
گرییم ز درد اشتیاقتسوزیم در آتش فراقت
جفت المیم و یار اندوهبینیم ز دوستان چو طاقت
گوییم ز روی درد و حسرتآییم چو بی تو در وِثاقت
افسوس که جای توست خالی
ای خانم دُرة المعالی!
از ما چه خلاف دیده بودی؟کاین گونه مفارقت نمودی؟
سر رشتهٔ اتحاد ما رارفتی و ز دست ما ربودی
جای تو به روی چشم ما بوددر خاک سیه چرا غنودی؟
افسوس که جای توست خالی
ای خانم دُرة المعالی!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ابیات پراکنده
اَمرَدی رفت تا نماز کندکرد کون سفید خود بالا
فاسقی زود جست بر پشتشگفت سبحان ربی الأَعلی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - من گرفتم تو نگیراشعار دیگر
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیرمن گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر
بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیریاد آن روز بخیر
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز که آزاد ز غمها بودمتک و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه دُرد کشانبودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر
ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرمبستر راحت و نرم
زن مگیر؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدممستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر
من از آن روز که شوهر شده‌ام خر شده‌امخر همسر شده‌ام
می‌دهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر
متن در گنجور
بخش ۱عارف نامه
شنیدم من که عارف جانم آمدرفیقِ سابقِ طهرانم آمد
شدم خوشوقت و جانی تازه کردمنشاط و وَجدِ بی‌اندازه کردم
به نوکرها سپردم تا بدانندکه گر عارف رسد از در نرانند
نگویند این جَنابِ مولوی کیستفُلانی با چنین شخص آشنا نیست
نهادم در اطاقش تختِ خوابیچراغی، حوله ای، صابونی، آبی
عرق‌هایی که با دقّت کشیدمبه دستِ خود دَرونِ گنجه چیدم
مهیّا کردمش قِرطاس و خامهبرایِ رفتنِ حمّام جامه
فراوان جوجه و تیهو خریدمدوتایی احتیاطاً سر بریدم
نشستم منتظر کز در در آیدز دیدارش مرا شادان نماید
متن در گنجور
بخش ۱زهره و منوچهر
صبح نتابیده هنوز آفتابوانشده دیدۀ نرگس ز خواب
تازه گُلِ آتَشیِ مُشک بویشُسته ز شبنم به چمن دست و روی
منتظرِ حولۀ بادِ سَحَرتا که کند خشک بدان رویِ تر
ماه رُخی چشم و چراغ سپاهنایب اوّل به وِجاهت چو ماه
صاحبِ شمشیر و نشان در جمالبندۀ مِهمیزِ ظریفش هِلال
نجم فلک عاشق سردوشی‌اشزهره طلبکارِ هم‌آغوشی‌اش
نَیِّر و رَخَشان چو شَبه چَکمه‌اشخفته یکی شیر به هر تُکمه‌اش
دوخته بر دورِ کلاهش لبهوان لبه بر شکلِ مَهِ یک شبه
بافته بر گردنِ جان‌ها کمندنامِ کمندش شده واکسیل بند
کرده منوچهر پدر نامِ اوتازه‌تر از شاخِ گل اندامِ او
چشم بمالید و برآمد ز خواببا رخِ تابنده‌تر از آفتاب
روز چو روزِ خوشِ آدینه بوددر گروِ خدمتِ عادی نبود
خواست به میلِ دل و وفقِ مرامروزِ خوشِ خویش رسانَد به شام
چون ز هوس‌هایِ فزون از شمارهیچ‌نبودش هوسی جز شکار
اسب طلب کرد و تفنگ و فشنگتاخت به صحرا پیِ نخجیر و رنگ
رفت کند هرچه مَرال است و میشبرخیِ بازویِ توانایِ خویش
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزل‌ها
خواهم که دهم جان به تو، میلِ دلم این‌ستترسم که پسندت نشود، مشکلم این‌ست
پروا مکن از قتلِ من امروز که فرداشرط‌ست نگویم به کسی «قاتلم این‌ست»
منعم مکن از عشقِ بتان ناصِحِ مُشفِقدیری‌ست که خاصیّت آب و گِلم این‌ست
رسوایِ جهان گشتم و بدنامِ خلایقاز عشق تو ای ترک پسر حاصلم این‌ست
هرگز نروم جایِ دگر از سرِ کویتتا جان بود اندر تنِ من منزلم این‌ست
جز وصلِ رخِ دوست نخواهم ز خدا هیچدر دهر اُمیدی که بُوَد در دلم این‌ست
از جودِ تو در عدلِ ولیعهد گریزمکز جمله شهان پادشهِ عادلم این‌ست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزل‌ها
طرب افسرده کند دل، چو ز حدّ در گذردآبِ حیوان بکُشَد نیز، چو از سر گذرد
من ازین زندگیِ یک‌نَهَج آزرده شدمقند اگر هست نخواهم که مکرّر گذرد
گر همه دیدنِ یک سلسله مکروهات استکاش این عمرِ گران‌مایه سبک‌تر گذرد
تو از این خلعتِ هستی چه تفاخر داری؟این لباسی است که بر پیکرِ هر خر گذرد
آه از آن روز که بی کسبِ هنر شام شودوای از آن شام که بی مطرب و ساغر گذرد
لحظه‌ای بیش نبود آنچه ز عمرِ تو گذشتوآنچه باقی‌ست به یک لحظهٔ دیگر گذرد
آن همه شوکت و ناموسِ شهان آخِرِ کارچند سطری‌ست که بر صفحهٔ دفتر گذرد
عاقبت در دو سه خط جمع شود از بد و نیکآنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد
ای وطن! زین همه ابنایِ تو کس یافت نشدکه به راهِ تو نگویم ز سر، از زر گذرد
نه شریف‌العلما بگذرد از سیمِ سفیدنه رئیس‌الوزرا از زرِ احمر گذرد
گر به محشر هم از این جنس دوپا در کارندوای از آن طرز مظالم که به محشر گذرد
ور یکی زان همه عمّال بُوَد ایرانیگله‌ها بینِ خداوند و پیمبر گذرد
این همه نقش که بر صحنۀ گیتی پیداستسینمایی‌ست که از دیدهٔ اختر گذرد
عَن‌قریب است که از عشقِ تو چون پیراهنسینه را چاک کند ایرج و از سر گذرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزل‌ها
نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمدکه «خیز و جان و دل آماده کن، امیر آمد»
امیرِ مملکتِ حُسن با چنان حشمتچه خواب دید که سر وقتِ این فقیر آمد؟
چو دید از غمِ هجرانش سخت دل‌گیرمبه دل‌نوازیِ این پیرِ گوشه گیر آمد
نمانده بود مرا طاقتِ جدایی اوبه موقع آمد و نیک آمد و هُژیر آمد
نکرده جنگ، اسیرم نموده بود به خویشکنون به سرکشیِ موقفِ اسیر آمد
شکایتِ شبِ هجران به او نباید کردکه خود ز دردِ دلِ عاشقان خبیر آمد
چه زور بود که بر پیکرِ علیل رسیدچه نور بود که در دیدۀ ضریر آمد
کنون که آمده تا نصف شب نگاهش دارز دست زود مده دامنش که دیر آمد
متن در گنجور
شمارۀ ۴رباعی‌ها
هر وقت که دیدی غَضَبت رو آورداز یک تا صد شماره کن ای سره‌مرد
در ضمنِ شماره عقلت آید سر جایدیگر نکنی آن چه نمی‌باید کرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مربّع ترکیب
قوام السلطنه به پیشکار داخلی خود میرزا قاسم خان گوید:
یک دو روزست دگر دست به کاری نزنیلیره‌ای میره‌ای از گوشه کناری نزنی
دشت و فتحی نکُنی دخل و قماری نزنینروی مارُخ و دزدیه شکاری نزنی
چه شنیدی که بدینگونه هراسان شده‌ای
مگر آشفتهٔ اوضاع خراسان شده‌ای
این وطن مایهٔ ننگست پی دخلت باشهر چه گویند جفنگست پی دخلت باش
شهر ما شهر فرنگست پی دخلت باش
پای این قافله لنگست پی دخلت باش
دست و پا کن که خرید چمدان باید کرد
فکر کالسکۀ راه همدان باید کرد
پیشکار جواب گوید:
دم مزن قافیه تنگست بیا تا برویمکُلُنِل بر سر جنگست بیا تا برویم
نه دگر جای درنگست بیا تا برویم
قصّهٔ توپ و تفنگست بیا تا برویم
هر چه از مردم بیچاره گرفتیم بس است
بیش از این فکر مداخل شدن ما هوس است
قوام السلطنه گوید:
ول مگو، گوش به گفتار تو نادان ندهممن سلامیّ و سِدِه را ز کف آسان ندهم
من به ژاندارم اگر جان بدهم نان ندهم
اسب و اسباب به ژاندارم خراسان ندهم
زنده باشم من و کالسکۀ من ضبط شود
می زنم تا همه جا گر همه جا خَبط شود
سی و شش اسبِ گرانمایه ز من کُلنِل زدسی و شش داغِ برافروخته ام بر دل زد
بر جِراحاتِ من از بی نمکی فلفل زد
پاک بر روزنۀ دَخلِ خراسان گِل زد
با چنین حادثه گر من نستیزم چه کنم
خونِ سرتاسر این مُلک نریزم چه کنم
تو مپندار که نه شاه و نه لشکر باقیستنه دگر روح و رمق در تن کشور باقیست
تا دوسر کرده به سَنگان و به لنگر باقیست
عاقل آسوده بُوَد تا به جهان خر باقیست
می کنم حُکم و همه حکم مرا گوش کنید
وز شعف مصلحت خویش فراموش کنید
من به هر حیله بُوَد مقصد خود صاف کنمبه خوانینِ خراسان دو تلگراف کنم
وعده از جانب شَه رتبه و الطاف کنم
دست خطی دو سه بر قاین و بر خواف کنم
همه دیوان صفت قوهٔ خود جمع کنند
ریشِ ژاندارمری و ریشۀ خود قَمع کنند
یک نفر دوست دانا در آن مجلس بوده می گوید:
گوش کن عقلِ من از خِسَّت تو بیشترستاینقدر جوش مزن جوش زدن بی ثمرست
شُکرللّه که ترا در همه جا سیم و زرست
جان که باقیست ضررهایِ دگر مختصرست
خیز و هر جایِ فرنگستان خواهی که برو
بیش ازین باعثِ خون ریختنِ خلق مشو
آتش فتنه ز هر گوشه برافروخته شدخَرمن هستیِ مسکین و غنی سوخته شد
هر قدر پول که می خواستی اندوخته شد
پارگی‌هایِ خراسان تو هم دوخته شد
بیش ازین صرفه ازین مُلک پریشان نَبَری
غیر بد نامیِ آشوب خراسان نبری
مشار الملک که به مجلس وارد و از قضیه مستحضر شده می گوید:
امشب اوقات شریف تو چرا خندان نیستراستست اینکه ضرر بابِ دلِ انسان نیست
لیک این مایه ضرر را عظمت چندان نیست
وز سلامی و سِده صرف نظر آسان نیست
که به کُشتن بدهی خیلِ مسلمانان را
دشمن خویش کنی قاطبه ایران را
وانگهی کیست که فرمان ترا گوش کنداز برای دلِ تو جامِ بلا نوش کند
کیست آن خَر که مر این نکته فراموش کند
زن و فرزند به راهِ تو سیَه پوش کند
که نجنگیده و ننشانده فرو کینهٔ تو
ناگهان سر بِرِسَد دورهٔ کابینهٔ تو
در من از تقویتِ کارِ تو کوتاهی نیستلیک از این بیشترم قوّه ی همراهی نیست
شاه را نیز از اعمالِ تو آگاهی نیست
در من آنقدر خیانت که تو می خواهی نیست
لیک تا چند توان مسأله را پنهان کرد؟
شاه را غافل و یک ناحیه را ویران کرد؟
بکن آن کار که کَردَست وثوق الدولهنه دگر کج شود از بهر وطن نه چَوله
والس می رقصد با مادموازل ژاکوله
در هتل مقعد خود پاک کند با هوله
برده پولی و کنون با دل خوش خرج کند
متّصل قِر دِهَد و فِر زَنَد و فرج کند
حالیه وقت فرنگ است بجنبان تنه رابا خودت نیز ببر مُعتمدالسّلطنه را
نیست در خارج لذّت سفر یکتنه را
از تنِ مالیۀ مُلک بِکَن این کَنِه را
بگذار آتش افروخته خاموش شود
ضرَرِ اسب و سِدهِ نیز فراموش شود
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - دیدارقصیده‌ها
دیدم اندر گردش بازار عبداللّه رااین عجب نبود که در بازار بینم ماه را
مردمان آیند استهلال را بالای باممن به زیر سقف دیدم روی عبداللّه را
یوسف ثانی به بازار آمد ای نفس عزیزرو بخر او را و بر خوان «اَکرِمی مَثواه» را
هر که او را دید «ما هذا بَشَر» گوید همیمن در این گفته ستایش می‌کنم افواه را
ترسم این بازاریان از دیدن او بشکندکاش تغییری دهد یک چند گردشگاه را
گم کند تاجر حساب ذرع و کاسب راه دخلچون ببیند بر دُکان آن شمسۀ خرگاه را
ور بیفتد چشم زاهد بر رخش وقت نمازلا اِله از گفته ساقط سازد اِلَا اللّه را
هر که او را دید راه خانۀ خود گم کندبارها این قصه ثابت گشته این گمراه را
در زبانم لکنت آید چون کنم بر وی سلاممن که مفتون می کنم از صحبت خود شاه را
ای که گویی قصه از زلف پریشان درازرو ببین آن طرۀ فر خوردۀ کوتاه را
غبغبی دارد که دور از چشم بد بی اختیارمی کشد از سینۀ بیننده بیرون آه را
کوه نور است آن کفل در پشت آن دریای نورراستی زیبد خزانۀ خسرو جم جاه را
هیچ کس آگه نخواهد شد ز کار عشق مامُغتَنَم دان صحبت این پیر کارآگاه را
گر تو عصمت خواه می‌باشی مَرَم از من که منپاسبان عصمتم اطفال عصمت خواه را
من ز زلف مشک‌فام تو به بویی قانعمسال‌ها باشد که من بدرود گفتم باه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در هجو نصرت الدولهقطعه‌ها
شاه زاده ضیافَتی کردیکِافَت آوَرد مَر ضیایِ ترا
کارهایت معرِّفی کردندسستیِ عقل و ضعفِ رایِ ترا
به همه کفش دادی و مَلِکیزان که کوچک بُدند پایِ ترا
هیچ بر من ندادی و گفتیرَوَم و سر کنم هِجایِ ترا
چَشم ! اگر روزگار بُگذارَددر کفِ تو نِهَم سَزایِ ترا
لیک حالا جز این نخواهم گفتکه برَد مرده شو سَرایِ ترا
نه سرایِ ترا به تنهاییهم عطایِ تو هم لَقایِ ترا
خوب شد بر مَنَت نَرَسیدبنده گاییدم آن عَطایِ ترا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - بامدادقالب‌های نو
صبحدم کاین طایر چرخ آشیانآفتابی گردد از بالای کوه
تافته‌رخ، بال‌کوبان، پَرزناناز پر و بالش چمن گیرد شکوه
نغمه‌خوان، مرغ سحر بر شاخسار
بینی آن پروانۀ خوش خال و خطجسته بیرون از غلاف پیرهن
با پر و بالی پر از زرین نُقَطسر زند یک‌یک به گُل‌های چمن
بوسد این را غبغب و آن را عذار
******
همچنان آن طفلک شیرین زبانبا رخی سرخ و سپید از شیر و خون
آن دو چشم برق‌زن چون اخترانسر کند شادان ز شادیجه برون
بنگرد اطراف خود را شاد خوار
با تبسم‌های شیرین‌تر ز قندهمچو پروانه گشاید بال و پر
بر جهد از جا چو از مجمر سپنددست مادر بوسد و روی پدر
این در آغوشش کِشد، آن در کنار
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ابیات پراکنده
کو خدا کیست خدا چیست خدابی جهت بحث مکن، نیست خدا
آن که پیغمبر ما بود همیما عَرَفناک بفرمود همی
تو دگر طالب پرخاش مشوکاسۀ گرم تر از آش مشو
آنچه عقل تو در آن ها مات استتو بمیری همه موهومات است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - چه عجب؟اشعار دیگر
وه چه خوب آمدی، صفا کردیچه عجب شد که یاد ما کردی؟
ای بسا آرزوت می مُردمخوب شد آمدی، صفا کردی
آفتاب از کدام سمت دمیدکه تو امروز یاد ما کردی؟
از چه دستی سحر بلند شدیکه تفقُد به بینوا کردی؟
قلم پا به اختیار تو نبودیا ز سهوالقلم خطا کردی؟
بی وفایی مگر چه عیبی داشتکه پشیمان شدی وفا کردی؟
شب مگر خواب تازه ای دیدیکه سحر یاد آشنا کردی؟
هیچ دیدی که اندرین مدتاز فراقت به ما چه ها کردی؟
دست بردار از دلم ای شاهکه تو این مُلک را گدا کردی
با تو هیچ آشتی نخواهم کرد
با همان پا که آمدی برگرد
متن در گنجور
بخش ۲عارف نامه
نمی‌دانستم ای نامردِ کونیکه منزل می‌کنی در باغِ خونی
نمی‌جویی نشانِ دوستانتنمی‌خواهی که کس جوید نشانت
وگر گاهی به شهر آیی ز منزلنبینم جایِ پایت نیز در گِل
بری با خود نشانِ جایِ پا راکنی تقلید مرغانِ هوا را
برو عارف که واقع حرفِ مفتیمگر بَختی که روی از من نهفتی
مگر یاد آمد از سی سال پیشتکه بر عارض نبود آثارِ ریشت
مگر از منزلِ خود قهر کردیکه منزل در کنارِ شهر کردی
مگر در باغ یک منظور دارینشانِ نرگسِ مخمور داری
مگر نسرین‌تنی داری در آغوشکه کردی صحبتِ ما را فراموش
مگر با سروقَدّان آرمیدیکه پیوند از تُهی‌دستان بریدی
چرا در پرده می‌گویم سخن راچرا بر زنده می‌پوشم کفن را
بگویم صاف و پاک و پوست کندهکه علت چیست می‌ترسی ز بنده
تو را من می‌شناسم بهتر از خویشتو را من آوریدستم به این ریش
خبر دارم ز اعماقِ خیالتبه من یک ذرّه مخفی نیست حالت
تو از کون‌های گرد لاله‌زارییکی را این سفر همراه داری
کنار رستوران قُلّا نمودیز کون‌کن‌های تهران در ربودی
به کون‌کن‌ها زدی کیر از زرنگینهادی جمله را زیر از زرنگی
چو آن گربه که دُنبه از سرِ شامهمی وَر دارد و ورمالد از بام
کنون ترسی که گر سوی من آییکنی با من چو سابق آشنایی
مَنَت آن دنبه از دندان بگیرمخیالت غیر از اینه من بمیرم؟
تو می‌خواهی بگویی دیرجوشیبه من هم هیزمِ تر می‌فروشی
تو ما را بس که صاف و ساده دانیفلان کون را برادرزاده خوانی
چرا هر جا که یک بی‌ریش باشدتو را فی‌الفور قوم و خویش باشد
چرا در رویِ یک خویشِ تو مو نیستچرا هر کس که خویش توست کونیست
برو عارف که اینجا خبط کردیمر این اندیشه را بی‌ربط کردی
برو عارف که ایرج پاکبازستاز این کون‌ها و کس‌ها بی‌نیاز است
من ار صیّاد باشم صید کم نیستهمانا حاجتِ صیدِ حرم نیست
شکارِ من در اتلالِ بلندستنه عبدی کآهویِ سر در کمندست
دُرستست اینکه طفلان گیج و گولندسفیه و ساده و سهل‌القبولند
توان با یک تبسّم گولشان زدگهی با پول و گه بی‌پولشان زد
ولی من جانِ عارف غیر آنمکه نامردی کنم با دوستانم
تو یک کون آری از فرسنگ‌ها راهمن آن را قَر زنم؟ اَستَغفِرُالله
برو مردِ عزیز این سوءظن چیستجنونست اینکه داری سوءظن نیست
من ار چشمم بدین غایت بُوَد شورهمانا سازدش چشم‌آفرین کور
اگر می‌آمد او در خانۀ منمعزَّز بود چون دردانۀ من
بود مهمان همیشه دلخوش اینجانباشد مسجدِ مهمان‌کُش اینجا
من و با دوستان نادوستداری؟تو مخلص را از این دونان شماری؟
تو حق‌ داری که گیرد خشمت از منکه ترسیده از اوّل چشمت از من
نمیدانی که ایرج پیر گشته‌ستاگر چیزی ازو دیدی گذشته‌ست
گرفتم کون کنم، من حالتم کوبرای کوه کندن آلتم کو
اگر کون زیرِ دست و پا بریزدبه جانِ تو که کیرم برنخیزد
بسانِ جوجۀ از بیضه جَستهشود سر تا نموده راست خَسته
دوباره گردنش بر سینه چسبدنهد سر رویِ بال خویش و خُسبَد
اگر گاهی نگیرد بولِ پیشمنیاید یادی از احلیل خویشم
پس از پروازِ بازِ تیزچنگمبه کف یک تسمه باشد با دو زنگم
چنان چسبیده احلیلم به خایهکه طفلِ مُنفَطِم بر ثَدیِ دایه
مرا کون فی‌المثل چاهِ خرابیکنارش دلوی و کوته طنابی
متن در گنجور