چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر کاشان · ۱۱۰۱ تا ۱۱۶۵ قمری

قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزل‌ها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژه‌ها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر:
«قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او
از هر طرف ز بهر دل ما قناره‌ای‌ست»
در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفه‌اش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزل‌ها با ایشان همراهی می‌کرده‌است. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی می‌خواند و نزد او می‌آموخت.
گفته‌اند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمی‌کرده است.
نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، می‌بایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد).
دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار قصاب کاشانی

شمارهٔ ۱غزلیات
اول به نام آنکه زد این بارگاه راافروخت شمع مشعله مهر و ماه را
برپای کرد زنگی شب را ز تخت ظلمبر جا نشاند روز مرصّع کلاه را
خفتان نقره کرد برون از تن جهانپوشاند بر سپهر لباس سیاه را
رخسار و زلف و چشم و خط و خال آفریدآنگاه داد راه تماشا نگاه را
صف بست دور چشم سیه چون دو پادشاهاز هر طرف ز لشکر مژگان سپاه را
بر سنگ داده گوهر و بر نیش داده نوشخاصیّت تمام رسانده گیاه را
بر پیش بحر رحمت او جمله قطره‌ایمقصاب غم مدار چو کردی گناه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ای ذات پاکت از همه ماسوا، سواوز درگه تو یافته هر بینوا، نوا
انعام توست بر همه خاص و عام، عامتشریف توست بر قد هر نارسا، رسا
گم‌گشتگان وادی جهل مرکبیمراهی ز روی مرحمت ای رهنما، نما
ما را چو حاصلی نبود غیر معصیتای وای اگر دهی تو روز جزا، جزا
در دم چهار موجه دریای خون شوددر کشتی‌ای که نیست در آن ناخدا، خدا
پنهان ز خلق تکیه زدن بر سر سریربهتر ز طاعت به سر بوریا، ریا
قصاب خسته‌ دل به جناب تو کرده رواو را ببخش زین در دارالشفا، شفا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
ساقی بیا که باز خراب است حال ماپیش آر باده ای صنم بی‌زوال ما
جامی بده که دست نشاطی بهم زنیمشد خشک در قفس همه اعضا و بال ما
ما در غم تو روز شب ای بی‌وفا و تودر خاطرت نمی‌رسد اصلاً خیال ما
ما خانه‌زاد محنت و اندوه و ماتمیمفارغ نشین که دهر ندارد مثال ما
از چشمه‌سار، قطره آبی نخورده‌ایماز آن به شیشه جلوه نماید ، نهالِ ما
قصاب دم مزن که به جایی نمی‌رسدفریاد نارسای تو و قیل و قال ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - غم تنهاییترکیبات
ای بر قد و بالایت از خوبی و رعناییگردیده نگه حیران در چشم تماشایی
بازآ که کشید آخر عشق تو به رسواییای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
اول گل رخسارت سرگرم فغانم کردوآنگه خم ابرویت قصد دل و جانم کرد
عشق آمد و در آخر رسوای جهانم کردمشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد دامان شکیبایی
ای ذکر توام مسطر در دفتر ناکامیای نام توام رهبر در شش‌در ناکامی
از زخم توام مرهم در پیکر ناکامیای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
عمری است در این وادی سرگشته دلداریمهرکس طلبی دارد ما طالب دیداریم
در دست غم هجران دیری است گرفتاریمدر دایره قسمت ما نقطه پرگاریم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
روزی به خیال او دل، شاد همی‌کردمدر گوشه تنهایی فریاد همی‌کردم
بر کشتن خویش از غم امداد همی‌کردمدیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
جز تیر توام در دل پروای خدنگی نیستجز کوی توام بر سر سودای فرنگی نیست
بر سینه پرداغم جز عشق تو رنگی نیستساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
در دل ز هجوم اشک خوناب نمی‌ماندفردا است که در چشمم سیلاب نمی‌ماند
غارت‌زده دل را اسباب نمی‌مانددائم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب خبر وصلی از پیش نگار آمدبگذشت خزان هجر ایام بهار آمد
قصاب گل عشقت می خور که به‌بار آمدحافظ به شب هجران بوی خوش یار آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ابیات پراکنده
چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه رامی‌کند نور رخت در جسم جان آیینه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
ای کز دو زلف سرکشت داریم در تن تاب‌هابیرون چه سان آریم ما کشتی از این گرداب‌ها
عقل و شکیب و نقد دل در راه جانان صرف شدرفته است بیرون از کفم جمعیت اسباب‌ها
زین اشگ چشم لاله‌گون کردم تعجب عاقبتدر مسکن دل یافتم سرچشمهٔ خوناب‌ها
طغیان آب گریه را نتوان گرفتن پیش رهنزدیک شد گردد جهان ویران از این سیلاب‌ها
بردی به یغما جان ز تن ای رهزن ایمان منبا یاد زلفت تا به چند آشفته بینم خواب‌ها
از حرف غیر ای سیم تن پا بر مدار از چشم منخورده است سرو اندر چمن از دیده من آب‌ها
از لعل آن شکر شکن بنشین و شیرین کن دهنبسیار می‌گویی سخن قصاب در این باب‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
نهاده حسن تو بنیاد دلربایی راگرفته گل ز رخت بوی بی‌وفایی را
کسی نیافته قدر برهنه پایی راخراج نیست در این ملک بی‌نوایی را
رسا نمی‌شود از سعی خامه تقدیربه قد آن که بریدند نارسایی را
ز خون دل ثمری جلوه ده در این گلزارچو سرو چند کنی پیشه خودنمایی را
ز زهد خشک به تنگ آمدم شراب کجاستکه تا به آب دهم خرقهٔ ریایی را
رضا به عشرت عالم نمی‌شود قصابکسی که یافت چو من لذت جدایی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
خط سبز از رخت چون سر زند جان می‌کند پیدابرای زندگی خضر آب حیوان می‌کند پیدا
وطن در کنج لب می‌باشد اکثر خال مشکین رابرای خویش طوطی شکرستان می‌کند پیدا
جنونم برده از راهی که زنگش می‌توان بستنهما گر استخوانم در بیابان می‌کند پیدا
دلش آیینه زار عکس مهر و ماه می‌گرددکسی کو مهر او در سینه پنهان می‌کند پیدا
ز لذت تا قیامت جای تیغش می‌مکد لب رادلی کز غمزه‌اش زهم نمایان می‌کند پیدا
زحق قصاب مگذر می‌‌توان خواندن فلاطونشبرای درد عاشق هرکه درمان می‌کند پیدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - جولان حسنترکیبات
ای آنکه دیده عرصه جولان حسن توستجان جهان به قبضه فرمان حسن توست
یوسف اسیر چاه زنخدان حسن توستجنت گل کناره بستان حسن توست
خورشید شبنمی ز گلستان حسن توست
ما را ضمیر دل ز خیال تو روشن استآیینه از ضیاء وصال تو روشن است
چشم کواکب از خط و خال تو روشن استآفاق سربه‌سر ز جمال تو روشن است
مه پرتوی ز شمع شبستان حسن توست
گل را ز بوی خویش معطر نموده‌ایدر لعل لب نمونه کوثر نموده‌ای
تا روی خویش چون گل احمر نموده‌ایآفاق را ز عکس منور نموده‌ای
بگشوده چشم نرگس و حیران حسن توست
ای جان و دل خدنگ نگاه تو را هدفدارد غبار راه تو بر خون ما شرف
خوش جلوه کرد نور جمالت ز هر طرفتا دیده در عرق گل روی تو را صدف
در هر محیط تشنه نیسان حسن توست
بگشای لب که معدن درّ فصاحتیبنمای رخ که قبله اهل عبادتی
مرهم گذار روی دل پرجراحتیاز پای تا به سر همه کان ملاحتی
شورش نمک چشی ز نمکدان حسن توست
از هرکجا که بگذری ای آتیشن‌عذارجانم فدای خاک رهت صدهزار بار
کم دیده است مثل تویی چشم روزگاربهر نشاط چون تو به توسن شوی سوار
گوی سپهر در خم چوگان حسن توست
ای روشن از تو دیده بینای عاشقانگنجینه صفات تو دل‌های عاشقان
افتد به روز حشر چو دعوای عاشقانمنظور نیست غیر تو سودای عاشقان
غوغای حشر بر سر دیوان حسن توست
ای از نگاه گرم روان بخش بر بدنیک‌دم ز روی لطف قدم نه به چشم من
چندین هزار غنچه پژمرده در کفناز لاله تا به نرگس و از سبزه تا چمن
در انتظار چشمه حیوان حسن توست
ای شه رسان به گوش اسیران صدای خویشاز روی لطف کن نگهی پیش پای خویش
چشم کرم دریغ مدار از گدای خویشرحمی بکن به کشته بی‌دست‌وپای خویش
قصاب سال‌ها است که قربان حسن توست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ابیات پراکنده
ز من دل برده بود آتش‌عذار تیزمژگانیبه صد جلدی برون آوردم از چنگش کباب اما
نبوسیده کسی در بندگی غیر از عنان دستشبه پایش می‌گذارد دیده را گاهی رکاب اما
از آن بی‌خانمان‌ها نیستم قصاب تا دانیبه کوی دوست من هم خانه‌ای دارم خراب اما
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
تا گشود از بهر گفتاری لب خاموش رادر شکر آمیخت آن اهل زمرّدپوش را
روز اول کرد ما را چشم مست او خرابباده‌پیمایی نشاید ساقی مدهوش را
تشنه نیسان چو مردان سعادتمند باشچون صدف پر ساز از درّ معانی گوش را
متصل در سینه باید تیر آهی داشتنچون کمان خالی نگردان از خدنگ آغوش را
کام شیرین بی گزند از شهد نتوان ساختننیش می‌گیرد ز لب‌ها ترجمان نوش را
چشم بر دست کسان قصاب چون مینا مدارچون قدح گردان تهی از بار منت دوش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
ز جوش عاشقان گرم است بزم آن شاه خوبان راکه می‌باشد نمودی با رعیت پادشاهان را
ز ابروی تو زخم کاریی دارم به قصد منمده دیگر به زهر چشم آب آن تیر مژگان را
ز هم بگشای لب وز لطف حرفی گوی با عاشقتوان زد تا به کی بر درج گوهر قفل مرجان را
کسی قدر سخن‌های تو را چون من نمی‌داندکجا هرکس شناسد قدر گوهرهای غلتان را
به زنّار سر زلف تو قائم کرده‌ام ایمانمفرما هجر از این بیشم مکش کافر مسلمان را
می زهد ریا قصاب تا کی می‌توان خوردنبه جام صبح گاهی یاد می‌کن می‌پرستان‌ را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
ز سنبل بند بر دل می‌گذارد موی این صحرادماغ گل پریشان می‌شود از بوی این صحرا
کدامین شکرین لب کرد بارانداز این وادیکه می‌جوشد به جای آب شیر از جوی این صحرا
به هر سو می‌کند تا چشم کار افتاده فرش گلچو شبنم می‌توان مالید رو بر روی این صحرا
گلستان را به بلبل بخش و شیرین را به خسرو دهبرو دنبال مجنون گیر و رو کن سوی این صحرا
ز بس مانده است باز از هر طرف چشم تماشاییبه جای سبزه مژگان می‌چرد آهوی این صحرا
جنون را پیشه کن قصاب و غم را تیشه بر پا زنکه عشرت می‌توانی کرد در پهلوی این صحرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - تغافلترکیبات
بت من به حسن و خوبی به خدا که تا نداریبه دلی نظر نکردم که در او تو جا نداری
ز تو چون کنم که یک جو غم بینوا نداریبه چه دل دهم تسلی که سری به ما نداری
به تو با چه رو بگویم که چرا وفا نداری
سر فتنه چون گشاید ز پس نقاب چشمتبه یکی کرشمه سازد دو جهان خراب چشمت
چو به قصد عاشق آید به سر عتاب چشمتچو شوم ز دور پیدا زره حجاب چشمت
زده بر در تغافل تو مگر حیا نداری
گهیم به خون نشاندی ز ره ستیزه رنگیگهیم هلاک کردی ز مصیبت دورنگی
ننموده رخ ربودی دل ما به تیزچنگیبه من شکسته‌خاطر چه نکردی ای فرنگی
تو به ما بگو که شرمی مگر از خدا نداری
همه پای و سر زبانی ز حکایت نهانیز کلام درفشانی و ز ناز سرگرانی
به روش سبک عنانی و به رمز نکته‌دانیز نگاه جان‌ستانی به طریق مهربانی
همه چیز داری اما نظری به ما نداری
ز لب و بیاض گردن همه شیشه و پیالهزد و چشم و سیب غبغب مزه با می دوساله
ز خط عرق‌فشانت به بنفشه ریخت ژالهبه چمن سرای عشق از گل سرخ تا به لاله
همه رنگ داری اما گل مدّعا نداری
به میان خوب‌رویان چو تو کج‌کلاه حسنیزده صف ز خیل مژگان سروسر سپاه حسنی
بنمای رخ به عاشق که در اوج ماه حسنیبشنو هر آنچه گفتم چو تو پادشاه حسنی
نظری چرا ز احسان به من گدا نداری
صنما دو تیغ ابرو ز چه آب داده بودیدگر از برای قتلم چه خطاب داده بودی
سخن مرا جوابش شکراب داده بودینشنیده حرف قصاب و جواب داده بودی
تو که مدتی است اصلا خبری ز ما نداری
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ابیات پراکنده
به سوی ما گهی دلدار می‌آید به جنگ امانوازش می‌نماید شیشه دل را به سنگ اما
ندارد آن نزاکت گل که با یارش کنم نسبتبه رخسارش شباهت پاره‌ای دارد به رنگ اما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
اگر آن شمع بزم دل رود مستانه در صحرانیاید در نظر غیر از پر پروانه در صحرا
نماید هرکجا رخ نه فلک آیینه می‌گرددز صیقل کاری خاکستر پروانه در صحرا
ز وحشت تنگنای شهر زندان است بر عاشقبه وسعت داد عشرت می‌دهد دیوانه در صحرا
ز سیل اشگ میسازم خراب این عالم دل رابرای خویش پیدا می‌کنم ویرانه در صحرا
تلاش رزق لازم نیست کایزد کرده در اولمهیا بهر ما روزی ز آب و دانه در صحرا
شده بهر هزاران هر طرف از غنچه‌های گلعیان در بوته هر خار صد خمخانه در صحرا
دلیل راه عاشق را چو خاموشی نمی‌باشدمگو قصاب بی‌جا این قدر افسانه صحرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
می‌رساند از ره ظلمت به منزل مور راآنکه پنهان در دل هر ذره دارد نور را
وادی عشق است و اول ترک هستی گفته‌امکرده‌ام بر خویشتن نزدیک راه دور را
به نگردد از رفوکاری جراحت‌های دلبخیه بی‌نفع است زخم کاری ناسور را
زهر چشمش را هجوم گریه‌ام در کار بودتلخی بادام او می‌خواست آب شور را
کج‌روان را راستی باید که گردد دستگیرمی‌شود رهبر عصا در وقت رفتن کور را
ظالمان را آتشی جز حرص نتواند گداختشعله‌ای باید که سوزد خانه زنبور را
با سفال خویش هر کس می‌تواند ساختنمی‌زند بر فرق قیصر کاسه فغفور را
پنجه مژگان او قصاب چون بربود دلهمچو شهبازیست کز جا بر کند عصفور را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش رانسیمی وا کند چون غنچه گر بندد قبایش را
به‌جز آیینه کز عکس جمال اوست مستغنیکسی دیگر در این صورت ندارد رونمایش را
ز خون نیم‌رنگ دیده گلگون می‌توان کردنکف پایی که می‌بستم به خون دل حنایش را
قدم هر گه نهد بر چشمم آن نازک بدن ترسمکه ناگه خار مژگانم نماید رنجه پایش را
دل از کف داده گردیدم بسی در عالم بینشچو نور مردمک تا یافتم در دیده جایش را
دو عالم را نمی‌بازد به یک ایمای ابروییبرابر چون کنم با حاتم طایی گدایش را
ز بس خوش‌تر بود هر عضوش از عضو دگر خواهمکه پا تا سر بلاگردان شوم سر تا به پایش را
مکن منع دل خود از فغان قصاب در راهشجرس کی می‌تواند داشتن پنهان صدایش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - شمع شبستانترکیبات
این زلف سیه نیست غم جان من این استآشوب‌رسان شب هجران من این است
جمعیت احوال پریشان من این استسررشته کفر من و ایمان من این است
در هر دو جهان سلسله‌جنبان من این است
دیری است که دل در شکن موی تو دارمجان در قدم قامت دل‌جوی تو دارم
افسر به سر از خاک سر کوی تو دارمدل در هوس طرّه گیسوی تو دارم
من بلبلم و سیر گلستان من این است
قدّت به چمن جلوه چو بنیاد نمایداز رشک، تو را سرو به شمشاد نماید
خود بنده تو چون من آزاد نمایدمنعش مکن ار دل ز تو بیداد نماید
در گلشن دل سرو خرامان من این است
خواهم که به قربان تو و طور تو گردمبنشینی و پرگارصفت دور تو گردم
قربان تو از بهر تو و جور تو گردمبرخیزم و یعقوب‌صفت دور تو گردم
یاران چه کنم یوسف کنعان من این است
جز لخت دل از خوان غمت بهر ندارمدر کاسه بزم تو به جز زهر ندارم
جایی به جز از کوی تو در دهر ندارمغیر از تو کسی من که در این شهر ندارم
سرو من و باغ من و بستان من این است
تا سر زده خطّ تو، به دل غالیه‌بیز استابروی تو عمری است که با ما به ستیز است
بازوی تو پر قوّت و شمشیر تو تیز استبسیار عزیزان، برم این ماه عزیز است
در خلوت دل شمع شبستان من این است
ای شوخ به شیرینی گفتار تو سوگندبر چاشنی لعل شکربار تو سوگند
بر حاشیه مصحف رخسار تو سوگندبر خال و خط و عارض گلنار تو سوگند
سوگند به خطّ تو که قرآن من این است
امروز دلم کاسه دریوزه من نیستامروز پر از خون جگر کوزه من نیست
نامش ز شرف نقش به فیروزه من نیستقصاب غمش همدم امروزه من نیست
دیری است که درد من و درمان من این است
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ابیات پراکنده
به هر دستی جدا پیمانه‌ای دارد گل رعناعجایب جلوه مستانه‌ای دارد گل رعنا
نشسته همچو مینا غنچه در هر دامن برگشز حق مگذر عجب میخانه‌ای دارد گل رعنا
میان گل‌رخان دست از دو رنگی برنمی‌داردعجایب طور معشوقانه‌ای دارد گل رعنا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
ز تأثیر محبت سوخت در دل کینه عاشق راز آه آتشین گرم است لب تا سینه عاشق را
به ما سرتاسر هر هفته می خوردن شگون داردنمی‌باشد تفاوت شنبه و آدینه عاشق را
نیاز و ناز را چون شیر و شکر در زبان داردبود با جان برابر قاصد دیرینه عاشق را
ز شوخی تنگ در بر عکس جانان را کشد هر دمنمی‌باشد رقیبی بدتر از آیینه عاشق را
برای زیب تن قصاب بر بالای قربانیبود بهتر ز اطلس خرقه پشمینه عاشق را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴غزلیات
در خون جگر همچو حباب است دل مااز نیم نفس آه خراب است دل ما
ما تاب تف شعله رخسار نداریماز یک نگه گرم کباب است دل ما
تا از نظر مرحمت یار فتادیمچون شیشه خالی ز شراب است دل ما
آمد به نشان تیر تو چندان که تو گوییدر زیر پر و بال عقاب است دل ما
ای شوخ در آن شهر که دلدار تو باشیار کثرت دل در چه حباب است دل ما
آسوده ز طوفان و کناریم در این بحرمانند صدف در ته آب است دل ما
داریم نمود و اثر از بود نداریمدر بادیه مانند سراب است دل ما
ره دور و رفیقان همه رفتند به منزلفریاد که شد روز و به خواب است دل ما
قصاب صد افسوس که در پرده غلفتعمریست که در زیر نقاب است دل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵غزلیات
ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیداز شور عاشقان از هر طرف افغان شود پیدا
نمک می‌ریزد از موج تبسم بر دل ریشملب او هر کجا چون پسته خندان شود پیدا
ز یک انداز چشمی کشتی عمرم تباه آمدکه می‌گفت از نگاهی این قدر طوفان شود پیدا
به یاد لعل میگون تو در خون جگر ما رابه دور دیده چندین خوشه مرجان شود پیدا
بده تن در قضا، آمادهٔ تیغ شهادت شوچو آن نامهربان با خنجر مژگان شود پیدا
کند دریانشین آب حسرت اهل محشر رااگر قصاب با این دیدهٔ گریان شود پیدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - آتش طورترکیبات
رخت در جان‌گدازی آتش طور است پنداریزبان در وصف رویت شمع کافور است پنداری
دل از حسن تو چون آیینه پرنور است پنداریز جوش گریه چشمم خانه مور است پنداری
دل پرشورم از شیرین‌لبی دور است پنداری
اگر هم‌صحبت چندین چمن نورسته شمشادمو گر پهلونشین صد خیابان سرو آزادم
هر آنگاهی که آید جلوه قدّ تو در یادمچنان برخیزد از مضراب غم از سینه فریادم
که رگ در استخوانم تار طنبور است پنداری
ز یک پیمانه می چشم مستت کرده مدهوشمز هجرت تا سحر می‌سوزم و از گریه خاموشم
ز مژگان سیاهت نیش گردد در جگر نوشمشبی کز گلبن ناز تو خالی باشد آغوشم
به چشمم خواب مخمل نیش زنبور است پنداری
تو را ای شاه خوبان تا گزیدم چاکر عشقمزدم تا دست بر زلفت پریشان‌‌خاطر عشقم
در این نخجیرگه با آنکه صید لاغر عشقمسرم از سجده بت عار دارد کافر عشقم
کدوی سر به دوشم تاج فغفور است پنداری
ندارد گرچه قدری هیچ در پیشت بیان منبیا بنشین زمانی گوش کن بر داستان من
اگر قصاب بستند اندر این عالم زبان منصف صحرای محشر می‌شود پر از فغان من
نفس در سینه تنگم دم صور است پنداری
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ابیات پراکنده
دست دل کوته و دامان وصال تو بلندکی در این راه به جایی رسد اندیشه ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶غزلیات
بیایید ای حریفان تا مگر جوییم راهی رابه سوی عشق از این نامرادی‌ها پناهی را
ز رخسار و قد و چشم تو هر کس می‌برد بخشیگلستان رنگ و سرو اندام و آهو خوش‌نگاهی را
بر آب افتد اگر عکسی از آن برگشته مژگانشبرون آرد روان از آب چون قلاب ماهی را
به تقصیر نگاهی می‌دهد جان در ره جانانچو عاشق کس نمی‌داند زبان عذرخواهی را
متاع ناروایی داری از قصاب از او بگذرکه اینجا می‌پسندند اشگ سرخ و رنگ کاهی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷غزلیات
پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرهابند بر پا مانده در زنجیر زلفت شیرها
دردم افزون شد نمی‌دانم ز عشقت چون کنمبا وجود آن‌که کردم در غمت تدبیرها
چون خلاصی کس تواند یافتن از کوی اونقش پای مور را بر پا نهد زنجیرها
گر نیفتد پرتو حسن تو چون ظاهر شوددستکار صنعت نقاش بر تصویرها
بخت بد قصاب او را دور می‌سازد ز توگرچه بسیار از محبت دیده‌ام تأثیرها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸غزلیات
صیاد به من تنگ چنان کرده قفس راکز تنگی جا بسته به من راه نفس را
این چشم پرآشوب نگاهی که تو داریمستی است که بندد به قفا دست عسس را
چون بر نکشم آه و فغان از دل صد چاکاز ناله چه سان منع توان کرد جرس را
یا رب نشود کشته به شمشیر جفایتهر کس که به دل راه دهد غیر تو کس را
از دامنت ای شاخ گل گلشن خوبیکوته نکند خار جفا دست هوس را
از کوی تو عنقا نتوانست گذشتنکی قوت پرواز بود بال مگس را
شد عرصه جولانگه تو دیده قصابهرگه که برانگیختی از نار فرس را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - کوی وفاترکیبات
عزیزا هیچ می‌دانی چه‌ها با جان ما کردیهر آن جوری که کردی ز ابتدا تا انتها کردی
تو را گر نیست در خاطر بگویم تا چه‌ها کردیاز آن روزی که با آشوب عشقم آشنا کردی
نه بر زخمم نمک سودی نه بر دردم دوا کردی
نه ره نظّاره‌ام را با جمال با صفا دادینه گوشم را کلامی ز آن لب دیرآشنا دادی
نه زنجیری به دستم ز آن سر زلف دوتا دادینه پا را رخصت سیر سر کوی وفا دادی
نه لب را آشنای جرأت عرض دعا کردی
نه محتاج عجم یک جو نه ممنون عرب بودمنه غمگین یک زمان در فکر دیبا و قصب بودم
نه لب‌شیرین به نوش شکّر و شهد طرب بودمنه من در کنج عزلت فارغ از قید طلب بودم
مرا دلداده‌ای وحشی غزالی بی‌وفا کردی
جنون ما ز کوی و شهر بر صحرا کشید آخرهر آن داغی که بر دل بود بر رسوا کشید آخر
میان ما و مجنون عشق بر دعوا کشید آخرشکیب از ما رمید و عقل از ما پا کشید آخر
نکردی تو میانِ ما و یاران فتنه‌ها ؟ کردی
هر آن گاهی که از تمکین به سوی من نگه کردینگه کردی و روزم را چو چشم خود سیه کردی
ز هجران کشتیم ای بی وفا آخر تبه کردیجفا را بر فلک بردی وفا را خاک ره کردی
بیا انصاف پیش آور بگو این‌ها چرا کردی
تو مست حسن بودی از وفا کردیم بیدارتسگ کوی تو بودیم از صدا کردیم بیدارت
ز خود چون بی‌خبر بودی تو ما کردیم بیدارتز خواب اختلاط غیر تا کردیم بیدارت
ز ما آموختی این شیوه و در کار ما کردی
ز رخسارت حیا دیدم حیا دیدم حیا دیدممن از چشمت بلا دیدم بلا دیدم بلا دیدم
ز دستت بس جفا دیدم جفا دیدم جفا دیدمنمی‌گویم چه‌ها دیدم چه‌ها دیدم چه‌ها دیدم
تو می‌دانی چه‌ها کردی چه‌ها کردی چه‌ها کردی
در این گلشن عجایب نونهالی داشتی صالحسرِ راهَت ، عجب وحشی غزالی داشتی صالح
تو چون قصاب ما فکر محالی داشتی صالحبه بزمش با رفیقان طرفه حالی داشتی «صالح»
خموشی پیشه ورزیدی ولی فریادها کردی
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ابیات پراکنده
سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاندکه بعد از گفتگو سودی ندارد لب گزیدن‌ها
به زیر ابرویش تسلیم شو قصاب و عشرت کنکه باشد سایه این تیغ جای واکشیدن‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹غزلیات
عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مراچون موم و رشته پیرهن و دامن مرا
سوز درون گداخته از بس که جان منبا هم شمرده تن نخ پیراهن مرا
من عندلیب گلشن تصویر گشته‌امدر کار نیست آب و هوا گلشن مرا
موری به کام دانه‌ای از حاصلم بردکو برق تا به باد دهد خرمن مرا
چون آتشی که میل به خاشاک می‌کندعشق تو می‌کشد سوی خود دامن مرا
ای دیده باد‌دستی بی‌صرفه درگذارخالی مکن ز خون جگر معدن مرا
غیر از هما که طعمه شدش استخوان منپیدا نکرده است کسی مسکن مرا
من صیدم و رضا به قضای تو داده‌امبیرون ز طوق خویش مکن گردن مرا
در واجبات عشق همین بس کز آب تیغتعلیم داده دست ز جان شستن مرا
دیدم تو را و دست و نگاهم ز کار رفتمحروم ساخت وصل تو گل‌چیدن مرا
غیر از زبان که محرم غم‌خانه دل استقصاب پی نبرد کسی مخزن مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۰غزلیات
بکش از رخ نقاب و بر فروزان عارض گل رابیا یک‌سر بسوزان زآتش گل بال بلبل را
به رنگ‌آمیزی زلف و رخت صد آفرین کردمکه پیچیده است گرد دسته گل تار سنبل را
اگر خواهی رهانی مو به مو جمعیت دل‌هابه قربان سرت گردم پریشان ساز کاکل را
کسی سر از خط پیچیده‌اش بیرون نمی‌آردبغیر از دل کزو بگرفته سرمشق ترسل را
نمی‌دانم چه می‌خواهد ز من مژگان خون‌ریزشکه تیر روی ترکش می‌کند تیر تغافل را
نکویی با بدان کردن در این عالم بدان ماندکه دور از آب سازند اهل بینش چشمه پل را
تلاش بیش و کم قصاب کردن نیست کار تومده تا می‌توان از دست دامان توکل را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۱غزلیات
چند روزی شد که حیرانم نمی‌دانم چرارفت بیرون از بدن جانم نمی‌دانم چرا
در شگفت استم که همچون صبح بی‌خود دم‌به‌دمچاک می‌گردد گریبانم نمی‌دانم چرا
گشته‌ام با آن که چون ماهی شناور در سرشکدر میان آب بریانم نمی‌دانم چرا
بدتر از این آن که چون شب شد نمی‌گردد دمیآشنا مژگان به مژگانم نمی‌دانم چرا
وین از آن بدتر که در هر جا نشستم همچو شمعتا سحر گریان و سوزانم نمی‌دانم چرا
نه هم‌آوازی که گویم شرح دل نه همدمیهمچو نی هر لحظه نالانم نمی‌دانم چرا
گوسفند او منم قصاب در این انتظارمی‌نماید دیر قربانم نمی‌دانم چرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - دامان رقیبترکیبات
باز چون سرو قد افراخته‌ای یعنی چهریشه بر هر جگر انداخته‌ای یعنی چه
چهره چون لاله ز می ساخته‌ای یعنی چهماه من پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
دلت از راه برون رفته ز افسان رقیبزده‌ای دست ندانسته به دامان رقیب
شدی از رغم من غم‌زده مهمان رقیبزلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این‌چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
همنشین تا تو بدین پاره قبایان شده‌ایچون مه نو سر انگشت نمایان شده‌ای
نی غلط پیرو این بی‌سر‌وپایان شده‌ایشاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
قدر این طایفه نشناخته‌ای یعنی چه
گاه پیغامی از آن نرگس مستم دادیگاه بر خاک ره خویش نشستم دادی
این‌قدر هست گناهم که شکستم دادینه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه
گفت ابروی تو با دل سخنی چند نهانجلوه‌ات آمد و کرد آن سخنان جمله عیان
لبت از موج تبسم نمکی ریخت در آنسخنت رمز دهان گفت و کمر سرّ میان
زین میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه
آنکه از خون جگر شستن دل کرد قبولمی‌توان گفت که شد در ره عشقت مقبول
ما نکردیم به جز درد و غمت هیچ وصولهرکس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه
دوش آمد به صدا آن لب شیرین‌گفتاربارها کرد به قصاب همین را تکرار
که در این خانه ره غیر بود یا اغیارحافظا در دل تنگت چو فرود آید یار
خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ابیات پراکنده
چون قلم روزی که می‌بستم میان خویش راوقف شرح دوستی کردم زبان خویش را
گر به خود می‌داشتم دست تسلط در جهاننوبت اول نمی‌دادم امان خویش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۲غزلیات
تا نگاه دل‌فریبش در نظر دارد مراز آرزوی هر دو عالم بی‌خبر دارد مرا
گاه در اوج ترقی گاه در عین زوالذره‌پرور مهر رویش در نظر دارد مرا
من نمی‌دانم چه بد کردم که بخت واژگوندور از این در چون دعای بی‌اثر دارد مرا
چشم مست ساقی از هر گردش پیمانه‌ایریزه الماس گویی در جگر دارد مرا
استخوانم توتیا گردید از پامال دهرکو نسیمی تا چو گرد از جای بردارد مرا
روز و شب چون رشته تسبیح دست انداز عشقدر سراغ یار در صد رهگذر دارد مرا
دور ز آب و رنگ آن باغ و دلم گل می‌کنداین نهال خشک دائم بارور دارد مرا
چون فروغ شمع کافتد پرتوش شب‌ها در آبعکس رخسار تو روشن تا سحر دارد مرا
کی کشم قصاب دیگر منت بال هماسایه شمشیر او تا جا به سر دارد مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۳غزلیات
افزود عکس رویش خوش بر صفای میناخواهم نمود امشب جان را فدای مینا
بر دامن تو جا کرد از روی مهربانیجا دارد ار گذارم سر را به پای مینا
دست تواش به گردن شد آشنا عجب نیستخالی اگر نمایم در دیده جای مینا
آموخت تا صراحی ریزش ز دست جودتگردیده کاسه بر کف ساقی گدای مینا
چشمش به سوی ساقی دست وی‌اش به گردندر بزم نیست بیجا ترخنده‌های مینا
دربان بزمت امشب تا کرده است زانودر مجلس تو باشد تا باز پای مینا
قصاب زخم دل را ناید به کار مرهموین درد به نگردد جز با دوای مینا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۴غزلیات
بازآ که دل از داغ تو آراسته تن راپر ساخته زین لاله سراپای چمن را
ای روشنی دیده چو گشتی ز نظر دورزنهار فراموش مکن حب وطن را
جز نام تو حرف دگرم ورد زبان نیستکرده است دلم وقف ثنای تو دهن را
در محشر عشاق ضرور است نشانیخوب است شهید تو کند چاک کفن را
پامال تو یک‌بار نگردید غبارمچندان که فکندم به سر راه تو تن را
چون پسته که گیرد شکرش تنگ در آغوشدر قند نهان کرده دهان تو سخن را
هرگز نکنی آرزوی میوهٔ طوبیبردار اگر دیده‌ای آن سیب ذقن را
در کام تو قصاب به حسرت نچکاندتا خون نکند دایه بی مهر لبن را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - خجلت گفتارترکیبات
چندان که صبا عطرفشان است در این باغچندان که چمن فیض‌رسان است در این باغ
چندان که ز اشجار نشان است در این باغچندان که بهار است و خزان است در این باغ
چشم و دل شبنم نگران است در این باغ
برخیز که افتاده در این مرحله غلغلرنگین شده از سیلی دی چهره سنبل
از همرهی شبنم و از گریه بلبلاز برگ سفر نیست تهی دامن یک گل
آسوده همین آب روان است در این باغ
دنیا نبود منزل و مأوای نشیمنکوتاه کن از دامن او پای نشیمن
زنهار مکن بیهده دعوای نشیمنمعموره امکان نبود جای نشیمن
استادگی سرو از آن است در این باغ
ادراک کن از دست به سر برزدن گلوز آمدن و ماندن و بر در زدن گل
بیجا نبود چون شکفد پر زدن گلپیدا است ز دامن به میان برزدن گل
کآماده پرواز خزان است در این باغ
خامش منشین کز بر جانان رُسلی هستحیران ز چه‌ای! بر سر هر چشمه پلی هست
بس راز نهان بر لب هر جام ملی هستصد رنگ سخن بر لب هر برگ گلی هست
فریاد که گوش تو گران است در این باغ
مست می وحدت ز پی باده نگرددزوّار توکل ز پی جاده نگردد
دانا پی جمعیت آماده نگرددغم گرد دل مردم آزاده نگردد
پیوسته از آن سرو جوان است در این باغ
ریزش چو کند ابر گهربار تو صائباز لفظ کم و معنی بسیار تو صائب
قصاب بود طالب اشعار تو صائبخاموش شد از خجلت گفتار تو صائب
سوسن که سراپای، زبان است در این باغ
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ابیات پراکنده
هر ذرّه‌ را ز مهر کمندی است در گلونگذاشته است دام تو یک آفریده را
بی‌تابی‌ای که دل کند از عارضت مرنجرحم است این سپند به آتش رسیده را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۵غزلیات
تا کرده محبت هدف تیر تو جان رابر قصد من ابروی تو زه کرده کمان را
حیرت‌زده در باغ تو چون بلبل تصویرنگشاده نظر سوی تو بستیم زبان را
در عالم تصویر کس آگه زکسی نیستاز هم چه خبر دیده حیرت‌زدگان را
باشد چو یکی آینه این خانهٔ زیبامسکن مشمارید سرای گذران را
بگذر ز گل عیش که گلزار تعلقخار ره مقصود بود کعبه روان را
صورت چه پذیرد ز نظر بی دل روشنبی آینه در باز مکن آینه دان را
از باد تکبر سر بی مغز تهی سازبر دوش کشی چند تو این بار گران را
بندد کمر بندگی قد تو شمشادچون جلوه دهی در چمن آن سرو روان را
قصاب جهان چون به عناد است و دورنگیجا داده در آغوش بهار تو خزان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۶غزلیات
ای خرم از نسیم وصالت بهارهاگلچین بوستان رخت گلعذارها
اشجار باغ را به نظر گر درآورینرگس به جای برگ بروید زخارها
بنمای رخ به ما که ز حد رفت کار دلگیرد قرار تا دل ما بی‌قرارها
دل کارخانه‌ای است رگ و ریشه پود و تارتا دیده‌ای گسسته ز هم پود و تارها
مطرب به نغمه کوش که یک‌دم غنیمت استتا پرده بر نخاسته از روی کارها
در آب رفت نوح و تو در خواب غفلتیبستند همرهان همه بر ناقه بارها
عالم تمام یک شب و یک روز بیش نیستقصاب چند سیر کنی در دیارها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۷غزلیات
دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم مااز سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما
تا به بر گیریم هر دم تیر تقدیر تو راجمله اعضا چون کمان پیوسته آغوشیم ما
چون تن آیینه پنهان در لباس جوهریمگرچه در ظاهر ز عریانی نمد پوشیم ما
حرف بسیار است اما رخصت گفتار نیستبر سر چندین هزار اسرار سر پوشیم ما
نزد اهل دل زبان‌دانی نمی‌دانم که چیستهرکجا قصاب حرفی بگذرد گوشیم ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - فیض لب کوثرترکیبات
شوخی که ز من برده دل زار همین استداد آنکه مرا دیده خون‌بار همین است
برد آنکه ز من قوت رفتار همین استآن گل که مرا کرده چنین خوار همین است
یاری که مرا می‌دهد آزار همین است
ترکی که شکست دل عاشق ظفر او استشوخی که دوصد عربده در زیر سر او است
مستی که بسی غم‌زده بی‌پاوسر او استچشمی که جهانی دو خراب از اثر او است
وز یک نگهم ساخته بیمار همین است
این برگ گل تر که تو دیدی لب یار استآن شیر و شکر را که چشیدی لب یار است
فیض لب کوثر که گزیدی لب یار استو آن قند مکرر که شنیدی لب یار است
لعلی که توان گفت شکربار همین است
تا سر زده خط حسن تو در عین کمال استبر پاک نظر سیر جمال تو حلال است
بی دانه به دام آمدن صید محال استبر روی تو سر فتنه همین آن خط و خال است
چیزی که مرا کرده گرفتار همین است
روزی من محنت‌زده با سینه صدچاکمی‌ریختم از دست فراق تو به سر خاک
با خاطر پرحسرت و با دیده نمناکگفتم ز رخت پرده برانداز غضبناک
برخاست ز جا گفت گرفتار همین است
ای دل خم محراب دعا این خم ابرو استلب تشنه به خون دل ما این خم ابرو است
افکند مرا آنکه ز پا این خم ابرو استتیغی که سرم ساخت جدا این خم ابرو است
هشدار ز من کار همین یار همین است
ناصح چه کنی منع دل خسته ما رابگذار بدین درد جگرسوخته‌ها را
ما سوختگانیم و نخواهیم دوا راقصاب و خیال وی و فردوس شما را
کان را که طلب کرده‌ام از یار همین است
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ابیات پراکنده
می‌توان ادراک کردن صورت احوال خویشچشم اگر بینا کنی عالم تمام آیینه است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۸غزلیات
کی ز جور دهر کم فرصت الم داریم ماچون تو را داریم از دشمن چه غم داریم ما
ما اسیران با گرفتاری ز بس خو کرده‌ایمهر کجا در خاک دامی نیست رم داریم ما
کم مبادا از سر ما نقش داغ و مد آهسرفرازی‌ها از این چتر و علم داریم ما
هست تا اشک ندامت ایمن‌ایم از سوختنبیم ز آتش نیست تا دیده نم داریم ما
خانه بردوشان در این دریا به‌هم پیوسته‌انددست همچون موج در آغوش هم داریم ما
قطره‌ای تا از می شوق تو باشد در ایاغکافریم ار آرزوی جام جم داریم ما
تا که چون قصاب مستغنی شدیم از لطف دوستکی نظر دیگر به ارباب کرم داریم ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۹غزلیات
مگر آن آتشین‌خو آگه از بخت من است امشبکه همچون شمع مغز استخوانم روشن است امشب
به گلشن جان من دی تا از استغنا گذر کردیز مژگان تو گل را خار در پیراهن است امشب
ز جان افشانی من حسن او را شعله افزون شدمگر بر آتش گل بال بلبل دامن است امشب
به دستارم بنفشه مشت خاکستر بود امشبنگاهی کن که گلشن بی تو بر من گلخن است امشب
تو شمع مجلس‌افروزی و من پروانه محفلنشستن ازتو، بر گرد تو گشتن از من است امشب
نمی‌دانم نگه چون رفت بیرون گریه چون آمدز بس چشمم به رخسار تو محو دیدن است امشب
ز داغ دوری‌ات صد رنگ گل در آستین دارمبیا گلچین که از داغ تو دستم گلشن است امشب
چو دید آن سبز گندمگون دلم را گفت زیر لبکه یک مور ضعیفی در کنار خرمن است امشب
نمانده در تنم جایی کزو قصاب ناید خونمرا خون در جگر چون آب در پرویزن است امشب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۰غزلیات
گفتگویت در تبسم می‌کند شکر در آبخورده بس لعل لبانت غوطه چون گوهر در آب
اصل معنی یافت چون عارف ز خط عارضتاز بغل آورد بیرون ریخت صد دفتر در آب
دل چو در خون می‌نشیند شوقش افزون می‌شودمرغ آبی می‌زند از شوق آری پر در آب
طرفه دریاییست عشق دوست کز هر موجه‌ایصد خطر رو می‌دهد تا افکنی لنگر در آب
گفتمت قصاب هیچ از گرمی محشر مترسکی کنید تقصیر از ما ساقی کوثر در آب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ترکیبات
زندگی خوب است اما گوشهٔ گلزارکیطبخکی دلدارکی در ضمن خدمتگارکی
می‌کنم اظهارکی من با شما هموارکیدر جهان ای یارکان البتّه باید یارکی
نازک و خوبک لطف دلبرک دلدارکی
گل‌رخک گرم‌اختلاطک جانیک مه‌پیکرکجاهلک لیلی‌وشک خوش‌نغمگک لب‌شکّرک
خوش‌ملنگک محرمک زنّارزلفک کافرکشاهدک شنگ و ملیحک چابکک سیمین‌برک
گل‌لبک غنچه‌دهانک سادگک خوش‌باورک
لاابالیئک حریفک سبزگک هم‌صحبتکشوخ‌چشمک کم‌رقیبک پرفنک بافرصتک
درددانک جلوه‌دارک کاردانک آفتکعارفک رندک ندیمک ماهرویک لعبتک
ترککی شوخک ظریفک دلبرک دلدارکی
گل‌لبک غنچه‌دهانک سادگک خوش‌باورکخوش‌خرامک درفشانک خوش‌زبانک ماهرک
چاره‌سازک جان‌گدازک پاک‌بازک ساحرکماهرویک محرمک خوش‌اوّلک خوش‌آخرک
عنبرین‌‌خالک مهک مشکین‌خطک گلزارکی
دست‌وپا‌دارک محیلک غمزه‌دانک قابلکنردبازک خوش‌قمارک بردبارک عاقلک
دل‌نشینک مه‌جبینک بی‌قرینک جاهلکساقیک شکّرلبک پسته‌دهانک خوشگلک
مطربک جانک لطیفک تیزفهمک یارکی
سرگرانک هم‌زبانک خوش‌بیانک ماهرکشعرفهمک شعردانک شعرخوانک شاعرک
باب قصاب لذیذک چرب‌و‌نرمک پیکرکدنبه‌دارک فربهک سرخ و سفیدک نادرک
نازنینک خوش‌ادائک مهوشک هشیارکی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ابیات پراکنده
ای آب خضر لعل لب یار به از توستوی عمر ابد دیدن دلدار به از توست
غمّازی عیب دگران طرز خوشی نیستای آینه کم لاف که زنگار به از توست
مانع نشدی ز آمدن غیر به چشممرو، ای مژه خار سر دیوار به از توست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۱غزلیات
عمریست در خیال تو از روز تا به شبدر آتشم چو خال تو از روز تا به شب
می‌سوزم از فراق تو از شام تا به روزمحرومم از جمال تو از روز تا به شب
دارم همیشه ای بت دیر آشنای منامید بر وصال تو از روز تا به شب
باج مسلمی ز مه نو گرفته استابروی چون هلال تو از روز تا به شب
خواهم چو سایه گرد تو گردم در این چمنچون قد کشد نهال تو از روز تا به شب
قصاب یافت لذت آسایش جهانتا گشت پایمال تو از روز تا به شب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۲غزلیات
گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجبگر کند از یک نگاهم قصد جان دارم عجب
آتشی کز عشق آن بدخو به جان دارم چو شمعگر نسوزد مغزم اندر استخوان دارم عجب
از هدف دائم خدنگ صاف بیرون می‌رودنگذرد گر تیر آه از آسمان دارم عجب
آنچه از داغ جدایی می‌کشم شب تا به صبحگر به روز من نگرید کهکشان دارم عجب
غمزه‌اش با تیغ زهر آلود چون پیدا شودمی‌دهد قصاب اگر دل را امان دارم عجب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۳غزلیات
روشن شده از حسن تو کاشانه‌ام امشبخوش باش که بر گرد تو پروانه‌ام امشب
نخل قد دلجوی تو ای زینت فردوسسیراب شد از گریهٔ مستانه‌ام امشب
دست طلب از دامن وصل تو ندارمهرچند که در بزم تو بیگانه‌ام امشب
سروی شد و چون شعله قد افروخت به افلاکهر دود که برخاست ز ویرانه‌ام امشب
از بهر یکی جرعه می‌باز چو قصابجاروبکشی گوشهٔ می‌خانه‌ام امشب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱ابیات پراکنده
بلبل گلشن تصویر در و دیوارمروز ویرانی من موسم پرواز من است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۴غزلیات
هر کجا عکس جمال یار می‌افتد در آبگویی از گلشن گل بی‌خار می‌افتد در آب
باز می‌دارد ز رفتن بحر را حیرت مگرسایه آن سرو خوش‌رفتار می‌افتد در آب
یک نگاهی کن که می‌گردد صدف را آب دلعکس این بادام تا از بار می‌افتد در آب
جوش دریا ماهیان‌ را سوخت از حسرت مگرپرتویی زآن آتشین رخسار می‌افتد در آب
خوشه مرجان چو بید واژگون آشفته شدسایه زلفش ز بس بسیار می‌افتد در آب
ابر تا بگذشت از دریای آن گلزار حسنقطره چون گلگوشه دستار می‌افتد در آب
دید تا قصاب چشمش را دلش در خون نشستشد چو طوفان، ناخدا ناچار می‌افتد در آب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۵غزلیات
چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشبچه‌ها دارد به سر این اختر دنباله‌دار امشب
خدا از فتنه‌های موج این طوفان نگه داردشدم دریا نشین از گریهٔ بی‌اختیار امشب
به قربان تو فردا فکر از خود رفتنی دارمز اشک و آه حسرت می‌دهم سامان کار امشب
ز حیرت با خیالش تا سحر در گفتگو بودمبه کار آمد مرا این دیدهٔ شب‌زنده‌دار امشب
کند هر دم به رنگی یاد یار ازگریه مشغولممرا دارد غم او همچو طفلان در کنار امشب
برای خویشتن تدبیر از این بهتر نمی‌دانمکه با بی‌اختیاری واگذارم اختیار امشب
به یاد زلف و چشمش بسته در فتراک دل‌ها رامگر می‌آید آن برگشته مژگان از شکار امشب
قمارم عشق‌بازی بود با دلبر ندانستمکه خواهد برد از من چشم فتانش قمار امشب
ز زخم تازه برمی‌دارم ای قصاب مرهم رااگر بندد به خونم یار پا را در نگار امشب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۶غزلیات
دعوی لبت دمی که به مرجان کند در آبجای گهر به چشم صدف جان کند در آب
چشمت اگر ز بند صورت فتد به بحردلی ز یک نگاه چه طوفان کند در آب
روشن کنند از تو صدف‌ها چراغ دلعکس رخت چو عزم چراغان کند در آب
دریا زند چو فاخته از بال موج پرسرو قدت چو جلوه مستان کند در آب
چون بگذرد حدیث تو امشب به روی بحرشورش حباب را چو نمکدان کند در آب
نه جرعه‌ای به خسته‌دلان ده چو می خوریبس درد را که لعل تو درمان کند در آب
بی دام نیم قطره نماند در این محیطزلفت گهی که سلسله‌جنبان کند در آب
دارد یگانه گوهر مقصود را به کفخود را شناوری که به قربان کند در آب
قصاب از جگر کشی آهی که چون حبابخوبست خانمان تو ویران کند در آب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲ابیات پراکنده
جلدی است روزگار سراسر حدیث غمبر هر ورق که می‌نگرم مدعا یکی است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۷غزلیات
چو عکس خویش نمودار می‌کند مهتابپیاله را گل بی‌خار می‌کند مهتاب
به جای بادهٔ گلگون در این بهشت آبادگلاب در قدح یار می‌کند مهتاب
ز عکس مهر جمال تو شد دلم روشنعلاج آینهٔ تار می‌کند مهتاب
بگیر دامن لیلی که صبح روشن شدبه ناقه محمل خود بار می‌کند مهتاب
گسست چون رگم از ریشه یافتم امشببه پود و تار کتان کار می‌کند مهتاب
چنانکه نقره کند صبحدم مس شب رالباس تار تو زرتار می‌کند مهتاب
ز فیض تا سحر امشب ز خواب مخمل راهزار مرتبه بیدار می‌کند مهتاب
ببار اشک ندامت ز دیدگان قصابسرشک را در شهسوار می‌کند مهتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۸غزلیات
دارم از دست تو شب تا صبح با چشمی پر آبناله همدم، باده خون، مطرب فغان، راحت عذاب
روز بر من چار چیز از عشق می‌آرد هجومصبح محنت، ظهر ماتم، عصر غم، شام اضطراب
چار چیز از چار عضوم برده‌ای از یک نگاهصبر از دل، هوش از سر، جان ز تن، از دیده خواب
عشق در بحری مرا افکند ای یاران که هستناخدا دل، آب خون، لنگر نفس، کشتی حباب
همچو زلفش از پریشان‌خاطری‌ها داده‌امدل به سودا، سر به زانو، رخ به آتش، تن به تاب
عاشقی قصاب بر طفلی که می‌داند هنوزظلم راحت، دوست دشمن، نیک بد، کشتن ثواب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳۹غزلیات
ای دل بیهده گفتار ادب باش ادباز زبان می‌کشی آزار ادب باش ادب
جستن عیت در آیینه بود پی در پیدیده بر آینه بگمار ادب باش ادب
می‌کشی روز جزا آنچه کنی با دگریعزت خویش نگه‌دار ادب باش ادب
شمع را روشنی از سوز و گداز است به کفتو هم این رشته نگه دار ادب باش ادب
مکن از او هوس بوسه شیرین قصابزین شکر دست هوس دار ادب باش ادب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳ابیات پراکنده
گیرم ز تو بینایی و گردم به تو حیرانالقصه به غیر از تو کسی در نظرم نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۴۰غزلیات
از تو در خاطر هر ذره تمنایی هستبه هر آیینه ز حسن تو تماشایی هست
هر نسیمی ز تو مجنون بیابان‌گردی استوز تو در دامن هر بادیه شیدایی هست
نیست شوق تو به اندازه هر حوصله‌ایور نه این باده نهان در همه مینایی هست
آن عزیزی تو که کونین به بیع غم توستواله حسن تو هر گوشه زلیخایی هست
خضر این بادیه از ریگ روان بیشتر استپیش رو گر هوست آبله پایی هست
خوش حسابی چو مکافات در این عالم نیستنشوی غافل از امروز که فردایی هست
هیچ یاری به کم آزاری تنهایی نیستدلنشین‌تر مگر از کنج قفس جایی هست
گرچه قصاب بود بی‌سروسامان بسیارکافرم کافر اگر هم چو تو رسوایی هست
متن در گنجور
شمارهٔ ۴۱غزلیات
بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده استوسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است
تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کرده‌ایگل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است
عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده استتار زلفت تا گلستان را به چنگ افتاده است
یک دل مجروح با چندین غم او چون کندمیهمان بسیار و ما را خانه تنگ افتاده است
کی توان زین بحر کام از هر صدف حاصل نمودگوهر مقصود در کام نهنگ افتاده است
چون دل پرخونم از آسیب گردون نشکندمن که دائم شیشه‌ام در راه سنگ افتاده است
از غبار کینه پیدا نیست در دل عکس دوستحیف کاین آیینه بی‌حاصل به زنگ افتاده است
تا قیامت زنده در گور است مانند نگینهر که در دنیا به قید نام و ننگ افتاده است
کرد تا عزم رخش قصاب اثر از دل نشدمی‌توان دانست در قید فرنگ افتاده است
متن در گنجور
شمارهٔ ۴۲غزلیات
برده دل از من پری‌رویی نمی‌گویم که کیستشوخ چشمی طفل بدخویی نمی‌گویم که کیست
داده از زهر آب، بی رحمی، فرنگی زاده‌ایبهر قتلم تیغ ابرویی نمی‌گویم که کیست
همچو خال گوشه چشمش دلم افتاده استدر قفای طرفه آهویی نمی گویم که کیست
تا به صبح امشب دماغم را پریشان کرده بودعطر زلف عنبرین بویی نمی‌گویم که کیست
دارد آن سبز ملیح کافر بیدادگرکنج لعلش خال هندویی نمی‌گویم که کیست
عاقبت قصاب قربان خواهدت کردن کسیعید قربان در سر کویی نمی‌گویم که کیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴ابیات پراکنده
گویی که در آغوش نسیم است غبارمپوشید نظر هرکه نگاهش به من افتاد
متن در گنجور
شمارهٔ ۴۳غزلیات
دیده خون‌بار ما چون گشت گریان مفت ماستدانه‌ای افشانده در خاکیم باران مفت ماست
نشکفد تا غنچه در گلزار نتوان برد فیضهرکه چون گل پاره می‌سازد گریبان مفت ماست
نیست نفعی جز ضرر در آشنایی‌های خلقرو ز ما هرچند گردانند یاران مفت ماست
ما که تن دادیم در صحرا دگر معموره چیستگر شود آفاق سرتاسر بیابان مفت ماست
تیغ برکش تا گلو از آب گوهر تر کنیمچون صدف لب‌تشنه در بحریم تا جان مفت ماست
می‌شود روشن قفس را خانه از روزن مدامزخم دل چون بیشتر باشد نمایان مفت ماست
می‌توان قصاب کردن خویش را قربان دوستدر تمام سال روز عید قربان مفت ماست
متن در گنجور
شمارهٔ ۴۴غزلیات
عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس استبردی از حد ناز ای بی‌رحم استغنا بس است
ز انتظار ضربت تیغ تو مردن تا به کیچند ای قاتل کنی امروز را فردا بس است
دیگری را در میان زنّار ای بدخود مبندچون مرا کردی در این بتخانه پابرجا بس است
دیگری را در گرفتاری شریک ما مکنمدعا گر شهرت حسن است یک رسوا بس است
خنجر دیگر برای قتل من در کار نیستتیغ ابروی تو بر جان من شیدا بس است
چشم بر خُم‌خانه گردون ندارم در خماربهر درد سر مرا دُرد تو در مینا بس است
بحر بی‌پایان ما را نیست امید کناردست و پا تا چند ای قصاب در دریا بس است
متن در گنجور
شمارهٔ ۴۵غزلیات
از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک‌تر استگرچه لعلش نازک است اما سخن نازک‌تر است
می‌شود مدهوش عطرش هر نفس دل چون کنموصف خالش را که از مشک ختن نازک‌تر است
گر شود از شیشه شبنم جراحت دور نیستپشت پای او که از برگ سمن نازک‌تر است
از نگاه من غبارآلود می‌گردد دلشخاطرش در زیر چندین پیرهن نازک‌تر است
مستمع را در نظر الفاظ نازک خوش نماستپیش ما قصاب معنی از سخن نازک‌تر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵ابیات پراکنده
به دل‌نشینی داغ تو برگ عیشی نیستهمین گل است که تا حشر رنگ و بو دارد
متن در گنجور