شاعر تبریز · ۴۰۱ تا ۴۶۵ قمری
قطران تبریزی
شرفالزمان حکیم ابومنصور قطران عضدی تبریزی (زادهٔ سال نامعلوم در در روستای شادباد مشایخ از توابع تبریز، درگذشته به سال ۴۶۵ هجری قمری مدفون در مقبرة الشعرای تبریز)، شاعر ایرانی سدهٔ پنجم هجری، همدوران با شدادیان و روادیان است.
گزیدهٔ اشعار قطران تبریزی
شمارهٔ ۱رباعیات
ای وصل و هوای مهر تو بس ما رامهر تو بفرساید ازین پس ما را
پرهیز بس از مردم ناکس ما راطعنه نزند بدین سخن کس ما را
شمارهٔ ۲رباعیات
چون بنوازد به پیش من زیر کیامدهوش کنم همه دلم زیر کیا
ای تن تو نزار و زار چون زیر کیاباریک تر از تو در جهان زیر کیا؟
شمارهٔ ۳رباعیات
با روی تو دی ماه بهار است مراوز دو لب تو شکر شکار است مرا
تا ایزد پشت و بخت یار است مراجز با می و معشوق چه کار است مرا
شمارهٔ ۱ - در مدح ابوالحسن علی لشگریترجیعات
بمهر ماه دیداری سپردم دل بدیداریهمه بیمار و غم دل را ز چشم آید پدیداری
دلم دائم گرفتار است در عشق ستمکارینباشد عشق را چون من بعالم در گرفتاری
اگر دل عاشقی نارد بمهر ماه دیداریمن اندر درد و داغ و غم چرا پیچم بخود باری
اگر چون ابر شد چشمم بگریانی روا داریتن من چون هوا شد ابر دائم در هوا باری
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
چو آن زلف بخم بینم ز غم پشتم بخم گرددچو آن چشم دژم بینم روان من دژم گردد
چو بر من بگذرد شادان دل من جفت غم گرددرخ دینار گون من ز دیده پر درم گردد
چو آن زلفین چون سنبل بگرد گل رقم گرددکنار من ز خون چشم پر آب بقم گردد
خیال او بچین اندر همی نقش صنم گرددمر او را فرق حورالعین همی خاک قدم گردد
دلی دارم که هر ساعت مر او را کام کم گرددمرا جا نیست کز عشق تو دائم گرد غم گردد
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
رخی دارد چو ماه نو شود پر لاله باغ از ویاگر خواهی بیفروزی دو صد شمع و چراغ از وی
ز مویش موکبست او را ز رویش چون چراغ از ویچو بگشاید سر زلفین خود مشگین دماغ از وی
سپاهی عاریت خواهد همیشه پر زاغ از ویز بس بند و شکنج وی نبیند دل فراغ از وی
نگارم چون شود خندان بخندد باغ و راغ از ویشود از باده لعل لبش پر می ایاغ از وی
تن من زار شد چونان که نشناسد کناغ از وینگردد دور یک ساعت دریغ و درد و داغ از وی
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگر گاه انجم لشگری بادا
بتی دارم چو ماه نو بزیر میغ گرد اندردلی دارم چو نیلوفر میان لاجورد اندر
ز مهر نیکوان آمد همه عجزی بمرد اندرهوای آهوان دارد دل شیران بدرد اندر
هوا آرد همه بیشی باشک و روی زرد اندرجفا آرد همی کاهش بصبر و خواب مرد اندر
دلش ماننده آهن میان آب سرد اندررخش ماننده یاقوت زیر سرخ ورد اندر
فراق او همی آرد رخ من زیر گرد اندرچو جان دشمن خسرو بمیدان نبرد اندر
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانشعلی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش
چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانشچو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش
نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانشنیاید روز بخشیدن برابر ماه تابانش
ز بهر آنکه گاه جود بر دل نیست فرمانشبفرمانند سالاران و سلطانان کیهانش
اگر دستان گه کوشش بدیدی بند و دستانشببوسیدی ز بهر نام دست و پای دستانش
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
زمانه بیشتر داند ز هرکس پیشگاهش راستاره نیکتر خواهد ز هرکس نیکخواهش را
گر اهریمن بنام او دعا کردی الهش رابیفزودی ثوابش را بپالودی گناهش را
وگر آهو بچشم اندر کشیدی گرد راهش رااگر شیر آمدی پیشش دریدی گرده گاهش را
سپر از آفت کیوان همی ماند سپاهش راجهان بر گوشه گردون همی پاید کلاهش را
سعادت جایگاه اوست بنگر جایگاهش راسخاوت رسم و راه اوست بنگر رسم و راهش را
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
که داند جز تو عنبر را طراز مشتری کردنز سنبل بر گل حمرا هزار انگشتری کردن
مران انگشتریها را نگین از مشتری کردنجهانی را بجان و چیز خود را مشتری کردن؟
که داند نعت روی تو به مهر خاوری کردنکه داند وصف قد تو بسرو کشمری کردن
دلی را کو ترا خواهد ز تو نتوان بری کردنتو خود دانی که دشخوار است بیدل داوری کردن
تو از همزادگان پیشی به بند و دلبری کردنمن از هم پیشگان بیشم بمدح لشگری کردن
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
خداوند سپهر او را خداوند زمین داردکجا او را قدم باشد بزرگان را جبین دارد
همیشه مهر و کین او نشان کفر و دین داردهمیشه دست و تیغ او نشان مهر و کین دارد
قضا زیر عنان دارد قدر زیر نگین داردگهی فرمان بر آن راند گهی پیشی برین دارد
مر او را برتر از هرکس همی چرخ برین داردز بهر جان بدخواهانش مرگ اندر کمین دارد
سپهرش خاتمی بخشید کز دولت نگین داردجهانش جامه ای بخشید کز بخت آستین دارد
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
خداوند جهان باشد کسی کش تو خداوندیکند پیوند با بخت آنکه تو با او بپیوندی
خداوندا به تو نازد به هر جائی خداوندییکی را حنظل و زهری یکی را شکّر و قندی
موالی را همه پندی معادی را همه بندیکه هم شاه جهانگیری و هم شیر عدو بندی
تهی کردی ز گوهر گنج و مدحت را بیاگندیازین مرجان چون خورشید جام خود برآگندی
درخت عدل بنشاندی درخت جور برکندیازین گیتی و زان گیتی بنام نیک خرسندی
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
امیر نامور بادی چو ما را نامور کردیهمیشه کان زر بادی که ما را کان زر کردی
بدین خلعت فرستادن مرا تاجی بسر کردیچو تو جفت نظر بودی مرا جفت نظر کردی
مرا این بس که تو یک بیت شعر من زبر کردیکه جان بدسگالان را ز غم زیر و زبر کردی
نبودم نامور اول تو میرم نامور کردینبودم پر هنر اول تو شاهم پر هنر کردی
بدین یکره که سوی من بچشم دل نظر کردیمرا زهر فریب دهر در دل چون شکر کردی
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
مر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
شمارهٔ ۱مقطعات
بتی بروی چو لاله شکفته بر دیباتنم اسیر بلا کرد و دل اسیر هوا
دلم بصحبت او همچو پشت او شده راستتنم ز فرقت او همچو زلف اوست دو تا
بدست دارد تیر و بغمزه دارد تیرز دست کرده رها و ز غمره کرده رها
ز غمزه زد بنشانه ز دست زد بدلمنه آن ز دست خطا شد نه این ز غمزه خطا
ز تیر غمزه ولی را کند هماره عذابز تیر دست عدو را دهد همیشه جزا
شمارهٔ ۱ - در مدح ابوالحسن علی لشگریقصاید
ای روا بر شهریاران جهان فرمان تراهرچه باید خسروانرا داده آن یزدان ترا
هرکجا ماهی است یا ساقیست یا دربان تراهرکجا شاهی است یا بندی است یا مهمان ترا
دشت همچون محشر است از خیل گوناگون تراشهر همچون جنت است از نعمت الوان ترا
ساقیان ماهروی و چیره بر مردان ترامطربان چربدست و چیره بر دستان ترا
دولت پاینده همچون گنبد گردون تراخانهٔ آراسته چون روضه رضوان ترا
هرچه باری صعبتر اندیشه و دشخوارتردولت و تأیید تو گرداند آن آسان ترا
آفرین خواند چو در مجلس بُوی، مجلس تراتهنیت گوید چو در میدان بُوی، میدان ترا
لشگر جنگی ترا یاران فرهنگی تراحشمت هنگی ترا فرهنگ با سامان ترا
همچو ارمن گشت خواهد نعمت شکّی تراهمچو اران گشت خواهد ملکت شروان ترا
ملک ایران نیاگان ترا بود از نخستگشت خواهد چون نیاگان ملکت ایران ترا
در نیای تو منوچهر است و نوشروان شهاباز فرزندی منوچهر است و نوشروان ترا
هم نشاط دل بیفزاید بکردار این تراهم بقای جان بیفزاید بگفتار آن ترا
باز گودرز آنکه جفت ناز دارد دل ترااردشیر آن کو عدیل کام دارد جان ترا
ملک فرزندان بدادی و بباید داد همملک فرزندان فرزندان فرزندان ترا
هرچه شاهان را بباید ایزدت داده است پاکمن نخواهم نیز الا عمر جاویدان ترا
شمارهٔ ۴رباعیات
بسپرد بپای ناکسان دهر مراتا کرد مجال یادشان قهر مرا
با دیدن تو نوش شود زهر مراور نه نبدی جای در این شهر مرا
شمارهٔ ۵رباعیات
من خفته بدم دوش دل از یار جدابر بالینم رسته یکی شاخ گیا
بیخش غم و درد و حسرت و بار بلااز هر سه بلا جان و دلم گشته ملا
شمارهٔ ۶رباعیات
مادر چو بزاد آن بدعا خواسته راکردهاست نشان آن مه پیراسته را
خالیست میان آن مه ناکاسته راگر مهر نهد کسی چنین خواسته را
شمارهٔ ۲ - در مدح ابوالحسن علی لشگریترکیبات
باد نوروزی زمین را جامه از دیبا کندتارش از یاقوت سازد پودش از مینا کند
گلستان را چون یکی بیجاده گون پیدا کندمرغ دستان سازد ابر شاخ گل شیدا کند
ابر آزاری ز دریا روی در صحرا کندباد نیسانی ز صحرا روی در دریا کند
آن دهان لاله ها پر لؤلؤ لالا کندوین کنار سبزه ها پر عنبر سارا کند
چون سحرگه بلبل اندر گلستان آوا کندمردم نابوده عاشق عاشقی پیدا کند
بوستان پیروزه گون شد شاخ گل بیجاده رنگ
باده برد از گل شمیم و گل گرفت از باده رنگ
ابر زنگاری بهامون رنگ بردارد همیباغ و بستان لعبتان خوش ببردارد همی
بر درختان صورت جوزا پدید آرد همیهرکه بیند بوستان را چرخ پندارد همی
باد بر گل بار مشک تبتی آرد همیکوه و صحرا را گوزن و رنگ بسپارد همی
قمری خوش بانگ بانگ از چرخ بگذارد همیبانک او هرکس ببانک رود انگارد همی
عاشقان را دل بدست عشق بسپارد همیتیر ناز از جوشن جان یار بگذارد همی
عشق مرد افزون شود چون بشنود نام بهار
نیست مردم هر که عاشق نیست هنگام بهار
خیل سرما رفت و خیل نوبهاران آمده استقمری نالنده بر شاخ چناران آمده است
روزگار عاشقان و باده خواران آمده استابر نالان گشته همچون سوگواران آمده است
گوهر از دریا همه بر میوه داران آمده استابر بر صحرا و بستان ژاله باران آمده است
باد هر سوئی روان چون بی قراران آمده استتا بنفشه زلف و لاله رخ نگاران آمده است
تا نهفته لاله گرد جویباران آمده استگوئی از یاقوت گرد جوی باران آمده است
عاشقی کردن کنون و باده خوردن خوش بود
خاصه آن کس را که ساقی لعبت دلکش بود
خوش بود می خوردن اندر گلستان هنگام گلتازه گردد جان من از باده و از نام گل
جام می پر کن که گیتی کرد پر می جام گلداد می بستان به آغاز گل و انجام گل
نیکتر باشد کشیدن می بشادی نام گلمی نکو باشد بشادی نام گل هنگام گل
آورد باد سحر در بوستان پیغام گلابر آراید بمروارید جام اندام گل
ای خوش آنکس کو غنیمت بشمرد ایام گلعندلیب آسا شود مست و خراب از جام گل
نرگس اکنون سوی گل پیغام نسرین آورد
دست نسرینش سوی گل جام زرین آورد
گلستان از لعبتان نغز چو خر خیر گشتبوستان و گلستان چون بربر و کشمیر گشت
لاله و گل باز برنا گشت و سبزه پیر گشتسبزه را باران چنان چون کودکان را شیر گشت
شاخ و برگ بید چون پیروزه گون زنجیر گشتغنچه ها بر شاخ چون پیکانها بر تیر گشت
گرچه گل را اندکی در آمدن تأخیر گشتآمد و از وی گلستان غیرت خر خیر گشت
بوستان از بانک مرغان پر خروش زیر گشتگلستان از زر و گوهر چون سریر میر گشت
قبله شدادیان پیرایه بهرامیان
آن بگردون بر رسانده پایه شدادیان
بوالحسن کاندر جهان کس نیست بی احسان اومردی و رادیست سال و ماه رسم و سان او
چون بمیدان نیزه بردارند سالاران اوچون به ایوان باده بگسارند دلداران او
کافر از دوزخ نیارد یاد با میدان اومؤمن از جنت نیارد یاد با ایوان او
اول محنت بود برگشتن از فرمان اوآخر نعمت بود بگسستن از پیمان او
باد جای جان بدخواهان سر پیکان اوباد مرجان هزاران کس فدای جان او
از نجوم اندر سعادت مشتری را یار نیست
وز ملوک اندر شجاعت لشگری را یار نیست
تا جهان باشد نباشد جز بکام لشگریآسمان باید که باشد خاک گام لشگری
چون به بیند قیصر رومی حسام لشگریتازید روزی نتابد سر ز کام لشگری
ور ز هیبت بشنود خاقان پیام لشگریسکه و منبر بیاراید بنام لشگری
فیلسوفان عاجز آیند از کلام لشگریصد سلامت باشد اندر یک سلام لشگری
قبله شاهان نباشد جز مقام لشگریوای آنکو سر برون آرد ز دام لشگری
ای پناه مهتران ای پیشگاه خسروان
چون تو هرگز نیست دیده تاج و گاه خسروان
خسرو توران و سالار همه ایران توئیخسرو برنا که دارد دانش پیران توئی
زینت شاهان توئی پیرایه میران توئیفخر این دوران توئی تاریخ این میران توئی
گاه شمشیر اژدهائی پیر شمشیران توئیگاه تدبیر آفتابی پیر تدبیران توئی
آنکه بستاند بمردی ملکت ایران توئیوان کز او آباد گردد عالم ویران توئی
با تن پیلان توئی با زهره شیران توئیاز جهانداران سری شاه جهان گیران توئی
تا که بگرفتی جهانی را بیک پیکار تو
تا جهان باشد بگویند آنچه کردی کار تو
فاش گشت اندر جهان آن خسروانی سور تووان بسور اندر بخدمت صد هزاران حور تو
وان چراغ و نور شمع دیدگان دو پور توهر دو آن را نور داده طلعت پر نور تو
آن نکات اندر طراز لؤلؤ منثور تووان ببزم اندر نثار عنبر و کافور تو
وان صفت میران پناه مجلس معمور تووان فرستادن بر ایشان خلعت و منشور تو
کز بسی خلعت سپردن مانده شد گنجور تووز بسی منشور دادن مانده شد دستور تو
من دریغ چهره عالی همی خوردم ز دور
هر زمانی آفرین تو همی کردم ز دور
مهتر شاهان گیتی را همیشه کهترمگر بخدمت نامدم معذور دارد مهترم
من بدیوان و سرای پادشاه دیگرمگرچه نگذارد که یک روز از در او بگذرم
هر دو درگه را یکی بینم همی چون بنگرممن چو ایدر باشم آنجا هم چو آنجا ایدرم
ور بدولت روزگار از چرخ بگذارد سرمخادم این درگهم جاوید و خاک آن درم
من ز بهر نام تو مولای آل حیدرمتا زیم روزی سر از مهر تو بیرون ناورم
روز بدخواه تو شب باد و شب تو روز باد
جاودانه روز تو با عید و با نوروز باد
شمارهٔ ۲ - در مدح ابوالحسن علی لشگریترجیعات
هوا شد عاشق آسا باز و صحرا دلبر آیین شدیکی را گریه رسم آمد یکی را خنده آیین شد
چمن بتخانه چین شد درخت گل بت چین شدچو موی لعبتان چین بنفشه چین بر چین شد
درخت گل به تابانی چو آذرگاه برزین شدچو مؤبد زنده شد وانگاه بروی زندخوان این شد
زمین چون پر عنقا شد هوا چون پشت شاهین شدشکوفه نجم پروین گشت و لاله برج شاهین شد
همانا لشگری روزی بنزهت در بساتین شدکه همچون بزمگاه او بساتین گوهرآگین شد
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
ببستان هر سحرگاهان نسیم مشکناب آیددهان گل ز چشم ابر هر شب پر گلاب آید
گل اندر بوستان اکنون بدیگر آب و تاب آیدعقیقی روی و مشگین زلف و زنگاری نقاب آید
بنفشه چون دل عاشق کبود و پر ز تاب آیدبرنگ لاجورد صرف و بوی مشگناب آید
چو بلبل با درخت گل بشعر اندر عتاب آیدز قمری شعر بلبل را ز سروستان جواب آید
شبانگاهان چو دست میر درافشان سحاب آیدسحرگاهان چو روی شه درخشان آفتاب آید
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
ز نقش گونه گون پالیز نو شاد است پنداریدر جنت فلک در باغ بگشاد است پنداری
همه شیرینی شیرین بگل داد است پنداریبر او نالان هزار آوا چو فرهاد است پنداری
جواهر بحر زی بستان فرستاد است پنداریجهان را تبت و خر خیز با باد است پنداری
چمن چون تخت بزازان بغداد است پنداریکواکب زآسمان بر گلبن افتاد است پنداری
ز گل بر بلبل خوش بانک بیداد است پنداریکه پیش شه ز جور گل بفریاد است پنداری
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
هوا دارد سحرگاهان پر از لؤلؤ کنار گلصبا دارد شبانگاهان شمیم مشگبار گل
مگر گل یار بلبل گشت و بلبل گشت یار گلکه گه گل در کنار اوست گه او در کنار گل
برآید باد شبگیران و بگشاید حصار گلشود سوسنبر و سوسن نهان زیر نثار گل
بصف دلبران ماند بباغ اندر قطار گلچو عاشق باز کرده چشم عبهر ز انتظار گل
زمین را زان همی گیرد زمان اندر کنار گلکه می خوشتر خورد خسرو که باشد روزگار گل
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
بسان تخت بزازان پر از دیباست باغ اکنونبسان طبل عطاران پر از مشگ است راغ اکنون
ز بوی نرگس و نسرین شود مشگین دماغ اکنونز هر شاخی بیفروزد دو صد شمع و چراغ اکنون
شود گویا هزار آوا و گردد گنگ زاغ اکنونزره پوشد ز آب اندر ز بیم باد باغ اکنون
چو عاشق بلبل اندر باغ بخروشد بداغ اکنونز شغل عاشقی کس را نیاید دل فراغ اکنون
چو بزم خسروان گردد برنگ و بوی راغ اکنوندر ا و خسرو بپیروزی کند می در ایاغ اکنون
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
ستوده شاه شدادی که دولت زو سر افرازدگزیده میر بهرامی که ملکت زو همی نازد
نبرده بوالحسن کاحسان ز گیتی باد دلش سازدعلی کز همت عالی بگردون بر همی تازد
هزاران خیل جنگی را بیک کوشش براندازدهزاران گنج سنگی را بیک بخشش بپردازد
تن آن کوش بگذارد بدرد و داغ بگدازدبساط رنج ننوردد دل آن کوش ننوازد
نه طبعش با غم آمیزد نه رایش با بدی یازدهمیشه نیکی اندیشد همیشه شادی آغازد
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد نوروزی
همه شادیست رسم او همه دادیست راه اوزمانه نیکجوی او ستاره نیکخواه او
از آنگاهی که پیدا گشت شادی پایگاه اونبودم رنج و شادی را بگیتی رأی و راه او
رهین خویشتن دارد زمینها را سپاه اوفرود خویشتن بیند فلکها را کلاه او
اگر باشند بر گردون مه و خورشید گاه اونباشد جایگاه او سزای پایگاه او
چو بگزیند گنه کاری بدین گیتی پناه اوبدان گیتی نیاید یاد کس را از گناه او
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
همی چون مشتری نامش بگیتی در علم گرددهمه احکام اقلیمش بفرمان قلم گردد
جهان از عدل او بی بیم چون خان حرم گرددزمین از داد او آباد چون باغ ارم گردد
همه گیتی ز دست او بجودی بی درم گرددهمه عالم ز تیغ او بجنگی بی ستم گردد
چو در مجلس کند شادی و در میدان دژم گرددولی را نار بفزاید عدو را کام کم گردد
زمین خشک با جودش بسان رود زم گرددز جنگش گر کند زم یاد همچون بحر دم گردد
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد نوروزی
نگردد هیچ ماهی نو نگردد هیچ سالی نوکه نفزاید بفر اندر جهان را او جمالی نو
بود با دولت و تأیید هر ماهش وصالی نوبود با رامش و شادیش هر سال اتصالی نو
بداندیشان از او بینند هر ماه انفصالی نوهواخواهان از او یابند هر روزی نوالی نو
همیشه خیل او رفته بشهر بدسگالی نوز شهر او بقهر او برون آورده مالی نو
از او ما را عطائی نو ز ما او را سئوالی نوکه مال و ملکش افزون باد هر ماهی و سالی نو
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
خدای او را همی دارد خداوند خداونداناز او یابند کام دل همه خویشان و پیوندان
بنالد جان بدخواهان چو تیغ او شود خندانچو شیران پیش اندر صف چو اندر وصف صد چندان
همی گیرد جهان یکسر بتیغ او هنرمندانهمی بخشد بفرخ روز بر فرخنده فرزندان
عدو بند است و فرزندانش همچون او عدو بندانخردمند است و فرزندانش همچون او خردمندان
کند در روز رزم اندر گذر شمشیرش از سندانخداوندی خدا داده است او را بر خداوندان
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد نوروزی
همیشه تا جهان باشد بکام لشگری باداهمیشه خانه شادی مقام لشگری بادا
همیشه نامه دولت بنام لشگری باداهمیشه بر سر گردون لگام لشگری بادا
سر شاهان بزیر خاک گام لشگری بادابمغز دشمنان اندر حسام لشگری بادا
طرب را دائمی مایه ز جام لشگری بادارسیده زی همه شاهان پیام لشگری بادا
جهان و گردش دوران بکام لشگری باداهمیشه خسرو گردون غلام لشگری بادا
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزی
همیشه لشگری را روز عیدی باد نوروزی
شمارهٔ ۲مقطعات
دلا تا کی همی جوئی منی راچه داری دوست هرزه دشمنی را
چرا جوئی وفا از بی وفائیچه کوبی بیهده سرد آهنی را
ایا سوسن بناگوشی که داریبرشگ خویشتن هر سوسنی را
یکی زین برزن ناراه تر شوکه بر آتش نشانی برزنی را
دل من ارزنی عشق تو گوئیچه سائی زیر گوئی ارزنی را
ببخشا ای پسر بر من ببخشامکش در عشق خیره چون منی را
شمارهٔ ۲ - در مدح ابوالمظفر فضلونقصاید
به هر چیزی بود خرسند هرکش قدر بی بالابه هفت اقلیم نپسندد کسی کَش همتی والا
ز خاک و باد و آب، آتش شرف دارد فزون زیراکه چون باشد سوی پستی بود میلش سوی بالا
ندارد هیچ مخلوقی بعالم قدرت خالقندارد هیچ مولایی بگیتی همت مولا
همیشه همت مولا فراز شیب و گل باشدهمیشه همت مولا فراز گنبد اعلا
اگر خسرو فزونی جست و رنجش آمد از جستنبه رنج اندر بود راحت، به خار اندر بود خرما
نه کاووس از فزون جستن ز چرخ افتاد بر ساحلنه نمرود از فزون جستن ز ابر افتاد در صحرا
نه باد و دام و دیو و دد بفرمان بُد سلیمان رابتدبیر از فزونی گشت دور از مسکن و مأوا
به طمع روم شد شاپور زندانی بروم اندرکه بستاند ز قیصر ملک روم و کین دل ز اعدا
پیمبر بود چون خسرو که سختی برد و دین پروردبداد ایزد پی سختیش این دنیا و آن دنیا
نه از تابوت مرسل گشت و از صندوق خسرو شدیکی موسی بن عمران و یکی دارا بن دارا
نه یوسف را نگون در چاه افکندند اخوانشنه بفروختند سیاره اش میان مصر چون مولا
فراوان بود در زندان بمصر ایزد ببخشیدشبدو بخشید ملک مصر و ملک شام تا صنعا
شدیم از گریه نابینا چو یعقوب از غم یوسفزلیخا وار گشته پیرو این خود بود حقّ ما
کنون گشتیم بینا چشم و برنا جسم باز از پسکه باز آمد بدارالملک شادان خسرو برنا
شهنشه بوالمظفر کاوست یوسف روی و یوسف خونکو منظر نکو مخبر نکو پنهان نکوپیدا
ملک فضلون که گسترده است فضل او وجود اوز جابلقا بجابلسا ز جابلسا به جابلقا
بدستش دستهٔ شمشیر همچون دستهٔ سوسنبه گوشش شیههٔ اسبان چو دستان هزارآوا
بیفزاید بمهر او روان را راحت و رامشبیاراید بمدح او سخن را مقطع و مبدا
نگردد در ضمیر او گه کوشش قرین اونگنجد در زبان او بهنگام سخا فردا
زبان یکتا بهر وعدی و جان پاک از همه عیبیتنش پاکست همچون جان دلش همچون زبان یکتا
ازیرا قد دو تا دارد بخدمت پیش او هرکسکه با هرکس بود یکتای چون یزدان بیهمتا
عطای او به تُرک و هند اگر چه ملک او ایدرنهیب او به روم و سند اگر چه جای او اینجا
سنانش مایهٔ مرگست و کلکش مایهٔ روزیز دستش نگسلد رادی ز تیغش نگسلد هیجا
ز روی و خوی او کردند خوبی و خوشی گوئیز تیر و تیغ او کردند تأیید و ظفر مانا
چو مُهرِ مِهر او خواند شود کانا چو فرزانهچو کانِ کین او کاود شود فرزانه چون کانا
عدوی او بود نادان درستست این مثل آریکه باشد مردم نادان عدوی مردم دانا
نه هرگز دوستاران را دهد بالای بی مرکبنه هرگز خواستاران را دهد دینار بی دیبا
ز شادی بهر خصمانش ز دولت بهر اعدایشبود چون از سماع و شمع بهر کرّ و نابینا
ز زر و سیم بخشیدنش روز بزم او بینیزمین را زرّگون زیور سما را سیمگون سیما
بجای مجلس او خلد باشد کندهٔ دوزخبجای خاطر او کُند باشد خاطر کندا
بصفّ دشمنان اسبش چنان تازد گه کوششکه پنداری که در میدان همی بازی کند عمدا
عدو را پیکر پروین بروز پاک بنمایدولی را چشمه خورشید بنماید شب یلدا
بدستان خانه آبا جدا کردند وز خصمانبه مردی بازِ دست آورد رفته خانه آبا
ولی را کرد رخ احمر عدو را کرد رخ اصفریکی را کرد گور اخضر یکی را کرد سر خضرا
که را یاری کند یزدان و یار او بود گردوننباشد هوشیاران را نمودن کین او یارا
نزیبد بخت را هر تن نشاید تاج را هر سرنه هر سرخی بود مرجان نه هر سبزی بود مینا
نه هر سنگی بود بر کُه یکی یاقوت رمّانینه گردد در صدف هر قطره باران لؤلؤ لالا
نباشد قیمت اعراض چون پیدا شود جوهرکجا کُلّ آمده باشد نباشد پایدار اجزا
یکی شاه و دو صد مهتر دو صد کبک و یکی شاهینیکی رود و دو صد چشمه دو صد ظرف و یکی دریا
نیابد آفرین آنکس که گردونش کند نفریننیابد مرغوا آنکس که یزدانش کند مروا
شه از نسل سلیمانست لیکن از همه فضلینظیرش نافرید ایزد ز نسل آدم و حوا
شود هزمان سپهرش تخت و انجم خیل و مهر افسرشود خنجرش ماه نو کمر شمشیرش از جوزا
نه کیوان را بود بالا ز عالی همتش صد یکنه صد یک باشد از کافی کف او چرخ را پهنا
بجود اندر دو صد دریا به دشت اندر تنی مفردبجنگ اندر دو صد تنّین بزین اندر تنی تنها
فدای جان و تن بادش تن و جان پرستارانکه جانشان پاک پاینده ز جود اوست در تن ها
الا تا خوردن انده دهد گوینده را گنگیالا تا خوردن صهبا کند هر گنگ را گویا
همیشه پیشه خصمانش بادا خوردن اندههمیشه قسمت یارانش بادا خوردن صهبا
شمارهٔ ۷رباعیات
ای شاه چو کردگار بگشاد ترادر ملک بقای جاودان داد ترا
سلطان که بنیکوئی کند یاد ترامنشور به امر او فرستاد ترا
شمارهٔ ۸رباعیات
ای نوش لب و لاله رخ و سیم قفاکردی دو رخم برنگ چون زر صفا
گر تو ننموده ای مرا مهر و وفاچندین نکشیدمی بدین شهر جفا
شمارهٔ ۹رباعیات
یک نیم دلم کلیچه یک نیم کبابیک نیمه در آتش و دگر نیمه در آب
مسکین دل من خراب کردی بعذاباکنون تو همی خراج خواهی ز خراب
شمارهٔ ۳ - در مدح شاه ابوالخلیل جعفرترکیبات
تا چمن را آسمان با سیب و آبی جفت کردبوستان را روزگار از لاله و گل کرد فرد
شاخ چون مینا میان باغ شد چون کهرباآب چون صندل میان جوی شد چون لاجورد
شب فزود و کاست روز و به نگون و سیب زردباده سرخ و برگ زرد و مهر گرم و باد سرد
همچو ناف نیکوان آبی ز شاخ آویختهوز میان ناف آهو بر کرانش بوی و گرد
باغ زرد و باد برگ از شاخ بر وی ریختهچون فشانده ساده دینار از بر دیبای زرد
همچو پیر سالخورده بد ترنج نو بباغخورد باید با ترنج نو نبید سالخورد
شاخ تا از باد گشته گوژ و بر وی کفته نارهمچو پشت و چشم خصم از خشت شه روز نبرد
باد از پالیز با بلبل گسسته پای گل
رود گیرد جای بلبل باده گیرد جای گل
تا بباغ اندر ز برگ گل تهی شد گلستانمن ز روی دوست هر ساعت کنم پر گلبن آن
من همی خوانم زبر وصف جمال و قد دوستگر نخواهد فاخته نعت گل اندر گلستان
گر نباشد سنبل اندر باغ و بستان باک نیستمن ز زلف دوست بینم هر زمان سنبلستان
گر نباشد در چمن نرگس دو چشم یار منبس بود نرگس ندیده هیچ کس نرگس چنان
گر نباشد چون جنان از سوسن و شمشاد باغمن ز روی و موی جانان کاخ سازم چون جنان
گر گل از بستان برفت و بلبل از دستان بماندغم نباشد هست یار و مطرب دستان زنان
این همه پاک از پی شادی و نزهت کردنستنزهت آن باشد که آید شه ز ره شادی کنان
گر میان گلبن و بلبل فراق افکند دهر
از وصال دوست هر ساعت مرا بیش است بهر
آنکه یکبارم بدیدن مژده جانان دهداین تن بی جان و بی دل را دل و جان آن دهد
جان دل کردم اسیر دلبری کو خلق رادل بدو نرگس رباید جان بدو مرجان دهد
مؤمنان را زلف شب رنگش سوی کفران کشدکافران را روی روز افزون او ایمان دهد
عنبرین چوگان و سیمین گوی او هر ساعتی
جان و دل را گردش گوی و خم چوگان دهد
با پری پیکر بتی کش چهره چون حوری بودخوش بود پیوند خاصه کز پری دوری بود
تندرستی خوشتر آن کش بیش بیماری بودوصل جانان خوشتر آن کش بیش مهجوری بود
کام و دام عاشقی نزدیکی و دوری بودهمچو ناز و رنج کز مستی و مخموری بود
مشک کافوری سزد کردن ز مهر آن مهیکز رخ و زلفش ز می مشگی و کافوری بود
شادی وصل از پس غمهای هجرانی بودروز خوش اندر پس شبهای دیجوری بود
در فراق او گل سوری مغیلانم بوددر وصال او مغیلانم گل سوری بود
عاشقان را از نهیب هجر بیماری بودهمچو خصمان را ز هول شاه رنجوری بود
تا جهان باشد خداوندش حسام الدین بود
هرکه مهر او نجوید جاودان غمگین بود
شمسه میران و شمع شهریاران بوالخلیلآن مؤالف زو عزیز و آن مخالف زو ذلیل
شیر و پیل از خسروان او را سزد خواندن از آنکو بگاه زهره شیر است و بگاه زور پیل
ای نبشته بر جبینت ایزد بقای جاودانای سرشته تنت را یزدان چو جان جبرئیل
همچو مهری بی علل همچون سپهری بی خیالهمچو ماهی بی بدل همچون جهانی بی بدیل
بر تو دارد جهان را از همه شری بریعدل تو دارد جهان را با همه خیری عدیل
نعمت مصری موالی را معادی را نهنگاز قیاس رود نیلی وین رود در رود نیل
ملکت گم گشته از رای تو باز آمد براههمچو بیماران بدارو همچو گمراهان بمیل
از بسی کز دست تو بارید زر جعفری
بوالخلیلی گشت خواهد روزگار جعفری
دشمنان را جان ستانی دوستان را جان دهیریک هامون را بخنجر گونه مرجان دهی
درد و انده بدسگالان را بکوه و در دهیزر و گوهر نیکخواهان را بگنج و کان دهی
رنج و راحت خلق را از کوشش و بخشش دهیآب و آتش خلق را از خامه و پیکان دهی
یار تو باشد بهر کار اندرون یزدان بدانکجان و تن دائم بامر و طاعت یزدان دهی
پیشکار تو سزد گردون گردان کو بطبعسر نپیچد هرگز از کاری که تو فرمان دهی
زر که نتوان از جهان الا بدشواری ستدآنچه بستانی بدشواری بخلق آسان دهی
گر بصحرا بگذری بر خار و خاک این هر دو راقدر سیم و زر دهی و بوی مشک و بان دهی
بی نیازیها همه موجود شد از جود تو
داد یاران را سعادت طالع مسعود تو
گاه داد و دین و دانش در جهانت یار نیستگر بجوئی چون تو اندر این هنر دیار نیست
دشمنان را روی چون دینار گشت از بهر اینخوارتر نزدیک تو از درهم و دینار نیست
جز عطا دادنت گاه باده خوردن شغل نهجز عدو بستن بروز کار زارت کار نیست
تا جهان باشد نیابی زاسمان آزار توزانکه کس را در جهان از فعل تو آزار نیست
آفرین خوان را بر تو جاودان مقدار هستروز بخشش گنج قارون زی تو آن مقدار نیست
آنکسی کو عار دارد کش فلک بوسد زمینگر ببوسد خاک درگاه تو او را عار نیست
تیره گردد گاه کوشش زور پیل از دست تو
خیره ماند روز بخشش نام نیل از دست تو
شادمان رفتی براه و شادمان باز آمدیرنج ره بسیار دیدی باز با ناز آمدی
دوستان را دلفروز و نعمت افزا آمدیدشمنا نرا تن گداز و ملک پرداز آمدی
کس نه بیند چون تو انجام بدو آغاز نیکزان کجا بیننده انجام آغاز آمدی
هرچه نتوانست گفتن گفت غماز از بدیشادمان اینجا بر غم جان غماز آمدی
آسمان یار تو باد و دهر دمساز تو بادزانکه با هرکس به نیکی یار و دمساز آمدی
جانم از تن رفته بود اکنون بتن باز آمده استکز سفر با کام دل سوی حضر باز آمدی
تا تو از این ملک رفتی جان من از تن برفتجانش باز آمد بتن تا تو به اعزاز آمدی
جان و تن دادی مرا امسال و هر گه خواسته
خواسته باشد بجای جان و تن ناخواسته
تا بود شاهی و شادی شاد باش و شاه باشبا سعادت یار باش و با ظفر همراه باش
از تنت چشم بدو دست بدان کوتاه بادشاد با عمر دراز و با غم کوتاه باش
هیچ مخلوقی زر از روزگار آگاه نیستهرکجا باشی زر از روزگار آگاه باش
جان بناز آگنده باش و دل ز غم برکنده باشراحت خواهنده باش و آفت بدخواه باش
چون رسول چاه داری خوبی و دانندگیبر سریر ملک عالی چون رسول چاه باش
بر همه میران عالم جاودانی میر باشبر همه شاهان گیتی جاودانه شاه باش
بر مخالف نیش باش بر مؤالف نوش باشبر معادی چاه باش و بر موالی جاه باش
تا مه و خورشید باشد چون مه و خورشید باش
تا فلک جاوید باشد چون فلک جاوید باش
شمارهٔ ۳ - در مدح میر ابوالمعالی شمس الدینترجیعات
بر گل سوری ز مشک تبتی پر چین کنیتا رخ من همچو زلف خویشتن پرچین کنی
عاشقان را با فرح مجلس بهشت آیین کنیدشمنان را از سنان بانگ خروش آگین کنی
قامت من چنبری زان قامت سروین کنیمن شوم پیچان چو مرجان پرده پروین کنی
چون بر آشوبی و بر اسب جدائی زین کنیجان من مانند آتشخانه برزین کنی
بی دلم کردی و دانم کاخرم بیدین کنیچشم من گوهرفشان چون دست شمس الدین کنی
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
چشم شوخت گر بنالیدن نیازارد مرازلفت آزارد مرا رویت نیاز آرد مرا
مهر تو بر چهره زر و زعفران کارد مراهرکسی در مهر تو بی دانش انگارد مرا
عشقت از گردون گردان ناله بگذارد مراکی بود گوئی که عشق از دست بگذارد مرا
گرچه داغ عشق تو بی خواب خور دارد مراهم قوام الدین بخواب و خورد باز آرد مرا
خدمت او کی بدست جور بسپارد مرامدحت او از غم گیتی نگه دارد مرا
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
ای شده روشن ز روی روشن تو رأی منزلف تو دلبند من روی تو دل آرای من
شکر و بادام تو تن کاه و جان افزای منآن یکی شادی کش من این یکی غمزای من
گر ببخشودی مرا آن کس که او را رأی منمن جدا گشتی ز دین و دیده و دل رأی من؟
گر ندانی جای من زندان نگر مأوای منفخر میران زمانه بس که داند جای من
آنکه سود از خدمتش بر فرق گردون پای منآنکه داند راز پنهان من و پیدای من
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
آن کجا بر نیکخواهان خار چون شمشاد کرددشمنان را کرد غمین دوستان را شاد کرد
خواسته چون کاه کرد و کلک را چون باد کردگنج ویران کرد و خان زائران آباد کرد
هم موالی را ز بند درد و غم آزاد کردهم معادی را قرین ناله و فریاد کرد
او سرای دین و دانش را بدل بنیاد کردمهربان گیتی بدان شد کو بمهرش یاد کرد
خشم او در دست خصمان لاد چون پولاد کردروز کینه تیغ او پولاد را چون لاد کرد
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
مشک و مه را زلف و رویت رنگ و بوئی وام دادعاشقان را راحت روح آن لب می فام داد
ماه رخسار ترا زلفین مشکین فام داددام زلفت بند و تیمارم به هفت اندام داد
چشم شوخت را زمانه فتنه بهرام دادفتنه بهرام و تیر اندازی بهرام داد
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
چون خوی او عنبر سارا و مشک ناب نیستبا سنان و نیزه او اژدها را تاب نیست
آفتاب و ماه را با طلعت او تاب نیستچون حدیث او بپاکی لؤلؤ خوشاب نیست
کوه آهن باشرار تیغ او جر آب نیستخسروان را جز ز خاک درگه او آب نیست
شهریاران را بجز درگاه او محراب نیستجز در او در جهان بگشوده دیگر باب نیست
از خیال تیغ او در چشم دشمن خواب نیستدر نبردش جز یکی روباه شیر غاب نیست
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
روی صحرا را سنانش گونه مرجان دهدهرچه بی جانست چون سنگ آب لطفش جان دهد
دردمندان را ز کافی کف او درمان دهدبر زمین آید مه از گردون گردش فرمان دهد
کمترین خواهنده را او نعمت نعمان دهدشنبلیدش را فروغ از لاله نعمان دهد
شاعر بد را باحسان دانش حسان دهدآفرین بر خسروی کش ایزدی احسان دهد
چون میان رزمگه شبرنگ را جولان دهدخویشتن را نصرت و بدخواه را خذلان دهد
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
دوستان را جاودان پر گوهر کانی کنددشمنان را دیده ها پر خشت ماکانی کند
گر کسی دیگر جز او رأی سخن دانی کندراست همچون بنده باشد که یزدانی کند
گر بجنگ آهنگ خان و لشگر خانی کندخانه شان از خون همی چون چشمه و خانی کند
گر تن خصمان او سنگی و سندانی کنددر میان سنگ و سندان خصم زندانی کند
چشم بدخواهان او نیلی و مرجانی کندخار بر خواهنده چون خرمای سبحانی کند؟
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
تا جهان باشد جهان محتاج تاج الملک بادقبله شاهان گیتی تاج تاج الملک باد
در زمین دشمنان تاراج تاج الملک بادگرچه تاریکست شب معراج تاج الملک باد
این جهان پر در و پر دیباج تاج الملک بادبر همه شاهان نهاده باج تاج الملک باد
خوشتر از روزان شبان داج تاج الملک بادخوان دانش را مکان دراج تاج الملک باد
زاب رادی در جهان امواج تاج الملک بادمهر دولت را فلک آماج تاج الملک باد
پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان
باسعادت باد و با عز موالی جاودان
شمارهٔ ۳مقطعات
مرا بی وفا خواند آن بی وفاکه هرگز نگوید سخن بی جفا
ز من چون رسد بی وفائی بدوستکه دشمن نبیند ز من جز وفا
ندانم صواب از خطا زین قبلصواب من او را نبیند خطا
نیازارد آن را بجان هیچ کسکه دل داده باشد مرا در عطا
از آن پس که من دیده باشم بدیبجز نیکی از من نیابد جزا
ولیک از دل خویش گوید سخناگر ناسزا باشد و گر سزا
همیشه خلاف من آنکس کندکه من جویم او را همیشه رضا
قضا گرددان کار ما از سخنهمه کار نیکو کند مان قضا؟
شمارهٔ ۳ - در مدح ابوالخلیل جعفرقصاید
تا داد باغ را سمن و گل بنونوابلبل همی سراید بر گل بنونوا
رود و سرود ساخته بر سرو فاختهچون عاشقی که باشد معشوق او نوا
مشک و عبیر بارد بر گلستان شمالدرّ و عقیق کارد در بوستان هوا
بر نیلگون بنفشه فشاند شکوفه بادهمچون ستارگان زبر نیلگون سما
پیش از همه گلی گل رعنا نمود روییکروش از نشاط و دگر روش از عنا
روئی چو روی عاشق و روئی چو روی دوستاین برده رنگ بدّ و آن لون کهربا
بر سرخ لاله باد دریده نقاب سبزابرش کنار کرده پر از درّ پربها
چون طفل هندوان نگران اندر آئینهماغان همی کنند بحوض اندر آشنا
خیری چو روی عاشق بیچاره از فراقلاله چو روی دلبر میخواره از حیا
هامون ز سبزه و گل پر طوطی و تذروگردون ز میغ دارد پیرایهٔ قطا
تابان چو ناردانهٔ سرخ از بر پرندبیجاده رنگ لاله ز پیروزهگون گیا
اکنون که شد هوا خوش و باغ ایستاده کشدارد هوای هجر مرا زار در هوا
اکنون مرا که خلق خورد بر شقاق میباید بجام هجران خوردن می شقا
اکنون که جفت درّ بهائی شود درختخواهیم گشت فرد ز یاقوت پربها
بیگانه گشت خواهم از آن چشم نرگسیناکنون که باغ گردد با نرگس آشنا
اکنون که نوبهار جهان را نوا دهدمن گشته خواهم از دل و دلبند بینوا
اکنون که هرکسی ز جدائی جدا شوداز کام دل بمانم بی کام دل جدا
زان چون گل و بنفشه رخ و زلف بگسلمچون از گل و بنفشه نسیم آورد صبا
هنگام سنبل و سمن و گل بری شومزان گلرخان سنبل زلف و سمن لقا
اکنون که شد درخت دو تا از وصال گلگردد تنم ز هجر گل روی تو دو تا
روز وصال عشق بلا باشد ای عجباندر فراق عشق بتر باشد آن بلا
دوری ز دوست روی نهادن براه دوراز درد و غم چگونه شود جان من رها
این راه جز بکشتی نتوان گذشت از آنکطوفان همی نماید چشم من از بکا
ترسم کز آب چشم من اندر فراق یاربانگ آید از سپهر علی الجودی استوا
طوفان لجّه کم نتوان کرد از زمینالّا بتفّ تیغ جهانسوز پادشا
جعفر که زرّ جعفری از دست وی کسادچونان که عدلگستری از تیغ او روا
از مردمی ندارد کالای کس حلالوز راستی ندارد رنج عدو روا
از دست او شکوه برد نیل و هیرمندوز تیغ او ستوه شود پیل و اژدها
دریا ستاند از کف بخشان او سلفخورشید خواهد از رخ رخشان او بها
خالی شود ز خیر کسی کَش کند خلافراضی شود ز بخت کسی کَش دهد رضا
بریان شود به نیل در از تیغ او نهنگگردان شود به بادیه از دستش آسیا
زرین شود ز خدمت او خوان خادمانبهتر ز خدمتش مشناس آنچه کیمیا
بر زایران چو عاشق بر دوست شیفتهبر سائلان چو مفلس بر مال مبتلا
بس باد کفّ رادش بر راست دل دلیلبس باد روی خوبش بر خویِ خوش گوا
روی موافقان شود از مهرش ارغوانمروای حاسدان شود از کینش مرغوا
گردد هزار شاه رهی زو به یک خلافگردد هزار گنج تهی زو به یک عطا
داناست بی معلم و داهی است بی دسیسراد است بی سپاس و کریمست بی ریا
یابد عطا فزونش کسی کش فزون هنربیند عفو فزونش کسی کش فزون خطا
یک نقطه نیست بر دل او خالی از کرمیک موی نیست بر تن او فارغ از صفا
ز آزار او حذر کن و آزرم او بجویکآزار او فنا بود آزرم او بقا
ای فخر آل آدم و شاهنشه عجمچون جان مصطفی دلت آئینهٔ صفا
از سیرت تو تازه شد آئین کیقبادوز داد تو نواخته شد رسم مصطفا
هم مشتری بطالع و هم مشتری بفالهم مشتری سعادت و هم مشتری لقا
جوینده ای به درّ صدف درّ آفرینخرّنده ای بگوهر کان گوهر ثنا
ایزد کناد ملک ترا ایمن از زوالیزدان کناد عمر تو را ایمن از فنا
آن را که بر خلاف تو گردن کشی کندگردون کشد بر آتش تیمار گردنا
بر دشمنان ضیا شود از تیغ تو ظُلَمبر دوستان ظُلَم شود از تیغ تو ضیا
ایزد تو را ز جمع ملوک اختیار کردچونانکه مصطفی را از جمع انبیا
دشمن چگونه گردد چون تو بزر عزیزاعمی چگونه گردد بینا ز توتیا
ناهید پیش همّت تو پست چون زمینخورشید پیش طلعت تو خُرد چون سُها
هر رنج را امیدی و هر ناز را سببهر بند را کلیدی و هر درد را دوا
در مدحت تو موی موالی شود زباناز هیبت تو روی معادی شود قفا
از بسکه داد چرخ ز هر دانشیت بهربرخیّ تو نزیبد فرزند برخیا
ترسان اجل ز تو چو امل ترسد از اجللرزان قضا ز تو چو قدر لرزد از قضا
تا وصف غرقه گشتن فرعونیان بودتا نعت کربلا بود و آن همه بلا
بادند دشمنانت چو فرعونیان غریقخصمانت گشته مرده چو کفار کربلا
نوروز بر تو فرخ و گلگون ز باده رخامر تو گشته نافذ بر خلّخ و ختا
شمارهٔ ۱۰رباعیات
تا فتنه دلم بر آن لب میگونستصبرم کم و عشق هر زمان افزونست
گویند برون فتاد رازت چونستچون راز درون بود که دل بیرونست