چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر تبریز · ۱۲۴۸ تا ۱۳۱۲ قمری

نیر تبریزی

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد.
وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه‌ اجتهاد به وطن مراجعت کرد.
این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر می‌سرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژه‌ای دارد.
«دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ‌ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات.
او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازه‌اش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادی‌السلام به خاک سپردند.
آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار نیر تبریزی

شمارهٔ ۱غزلیات
زد ننگ عشق کوس ملامت به نام ماای پیک غم ببر به سلامت سلام ما
ساقی غم و جهان خم و دل جام و باده خونجم را خبر دهید ز بزم مدام ما
چون دور چشم یار به کام است باک نیستگو دور روزگار نباشد به کام ما
رنگ ریا نبرد ز سجاده آب نیلکو آتشی که پخته کند زهد خام ما
دل را نظر بر وزن چشم است روز و شبتا بو که سایه ز تو افتد به بام ما
ساقی چو دور باده‌گساری به ما رسدخون کن به جای باده گلگون به جام ما
منت خدای را که به تلقین پیر عشقشد خانقاه گوشه ابرو مقام ما
صبحی اگر به بوی وصالت به شام رفتمشکل دگر به صبح رود بی‌تو شام ما
عمری‌ست سر به پای جوانان نهاده‌ایمای پیر عشق نیک بدار احترام ما
پر شد ز خیل ناله و آهم فضای چرخنیر کشید سر به فلک احتشام ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
چشمت به غمزه کشت دو صد بیگناه راکو داوری که داد رسد دادخواه را
گفتم مرا تحمل ناز تو نیست گفتعشق احتمال کوه دهد پرّ کاه را
بیحاصل است جلوه خوبان بعهد تونادر در آفتاب توان دید ماه را
آنشوخ دیده بین که زنهر شکار دلدزدد چه سان بخود زتغافل نگاه را
الله چه فتنه تو که اندر هوای توصلح است اهل میگده و خانقاه را
حسنت فکنده پرده زر از درون منآری قیاس از آینه گیرند آه را
من وحشی رمیده و نرهن زچارسوآنچشم و زلف و عارض خط بسته راه را
آنسبزه بین که سنبل رویش زسرکشیبر باد داده خرمن مشک سیاه را
تا کی سپهر جلوه دهد مهر و ماه خویشبرکش زطرف گوشه ابرو کلاه را
نیر زدرس عشق مجازی دلم گرفتبگشای لب ثنای شه دین پناه را
آن سرور یگانه غایب که ذات اوجام جهان نماست صفات اله را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
بستی برشته سر مو پای و دست ماگوئی برو که با تو نزیبد نشست ما
بازوی زهد پنجه عشق تو بر نتافتبرکوب طبل حسن که برگشت شست ما
این تیغ وین سپر که نیابد بهمسریبا باده بلند تو دیوار بست ما
ای آفتاب حسن تو خود پرده برمگیرزین سوی اختیار نظر نبست دست ما
دلهای ما که خود بکمند تو بسته ایممشکن شکست تست نگارا شکست ما
گفتم که زهر قهر توام کشت گفت باشباشد که بارنی شکر آرد کبست ما
گنجشک را بمو نتوان پای بست توای تار مو چگونه شدی پای بست ما
زانچشم شیر گیر حذر کن دلا که خوناز شیر فرق می ندهد شیر مست ما
ناصح اگر ملامت نیر کند رواستآگاه نیست با تو ز عهد الست ما
منت خدایرا که بدونان نه بست دلتا دیده برگشاد دل شه پرست ما
شاه جهانگشای علی آنکه در جهاننام و نشان زهستی او یافت هست ما
ای بحر فضل نامتناهی دمی بجوشکافتد هزار ماهی زربن بشست ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
قلیان نه اگر آتش عشقش بسر استدائم ز چه با دود دل و چشم تر است
رسم است که شکرّ از نی آید بیرونقلیان بلب لعل تو نی در شکر است
متن در گنجور
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیمآتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
آفرینش را چو فتح الباب شدنور احمد مهر عالم تاب شد
رست از او نور امامان وفیشد بروج سیر آن نور صفی
پس برآمد نور پاک فاطمهآن مبارک فاتحت را خاتمه
چارده هیکل چو شد از وی درستنور پاک انبیا زان نور رُست
پس به ترتیب مراتب زان صورشد همه ذرات اکوان جلوه گر
آری! آری! طلعت اللهُ نوراین چنین آئینه‌ای دارد ضرور
چون پدید آرندۀ بالا و پستآزمایش خواست از قول اَلَست
بر «بلی» و «لا» زبانها باز شدنوری و ناری ز هم ممتاز شد
نوریان مأوی به علّیین گرفتناریان جا در تک سجّین گرفت
ناگهان پیک خداوند جلیلدر نفوس افکند صیت الرّحیل
گفت کی مرغان بستان اَلَستهین فرود آئید از بالا به پست
از بیابان تجّرد خَم زنیدخیمه در آب و گل آدم زنید
کشتزار است این حضیض خاک و آبدانه، فعل این نفوس مستطاب
تا نپاشد دانه را در آب و گلبرزگر وقت درو ماند خجل
تا نکارد تخم را در آب و خاکبرنچیند باغبان از نخل و تاک
تا نگیرد عکس در آئینه جاکس نیابد زو نشان اندر هوا
تا به دیواری نتابد آفتابپرتو او کس نبیند جز به خواب
پس نفوس از زیر و بالا پر گشودجمله در چاه طبیعت شد فرود
در حضیض چه شکست آن بال و پرکه پریدندی بدان در اوج ذرّ
چون عجین طینت زیبا و زشتدست سلطان ازل در هم سرشت
شد دفین آن شمع های مشتعلدر شبستان مزاج آب و گل
چون هیولا شد مُصَوَّر با صورهر یک از مشکات خود شد جلوه گر
لیک طبع اختلاط آن سرشتشد مؤثِّر در مزاج خوب و زشت
نور و ظلمت چون بهم آمد قریناین از آن رنگی پذیرفت آن از این
لاجرم در طبع احرار و عبیدشد تقاضای تبه کاری پدید
پس ندا آمد ز اوج کبریابا گروه انبیا و اوصیا
کای گروه منهیان با شکوهاین سیه روئی که شوید زین وجوه
بر نیامد این ندا را کس مجیبجز قتیل حق حبیب ابن الحبیب
آن خلیل حلم و ایّوب بلانوح طوفان و حسین کربلا
زانکه از ارکان عرش استوارکن عقل از نور احمد شد به پا
رکن روح از نور پاک مرتضیحکمت آموز دبستان قضا
رکن نفسی قائم از نور حسنرکن طبعی از حسین مُمتَحَن
چون در اینجا بود خلط طینتینمی نبود آنجا به جز ذکر حسین
کاوست ربُّ النوع این رکن وثیققصه کوته به، که شد معنی دقیق
این سخن در خورد فهم عام نیستراه عشق است این ره حمّام نیست
گفت حق: کای شافع خرد و بزرگاین شفاعت راست شرطی بس سُتُرگ
هر که در این ره فنا فی الله نشدبر سریر جرم بخشی شه نشد
بایدت در راه دین ای مقتداکرد جان بهر گنهکاران فدا
شست از فرزند و مال و عزّ و جاهدست، تا باشی ضعیفان را پناه
آفتابا! هین ز شرق نیزه سرباز کش کاین ظلمت آید مستتر
دست از دست برادر شوی چیروین ز پا افتادگان را دست گیر
پیکر فرزند کن در خون غریقمی نشان از آتش دوزخ حریق
شیر بر اصغر ده از پستان تیرتشنگان را کن ز جوی شیر سیر
بر کف داماد از خون نِه خضابنقش جرم عاصیان میزن بر آب
پای بیمارت به غُلّ، چون بنده کنای مسیحا! مردگان را زنده کن
خواهران و دختران می ده اسیروین اسیران را رها کن از سعیر
باز زن بر خیمه آتش ای سلیلمی بکن آتش گلستان بر خلیل
هین بران کشتی به خون در کربلانوح را برهان ز طوفان بلا
تشنه لب باز آی بیرون از فراتده هزاران خضر را آب حیات
منجی افتادگان در چه توئیخون بدست آور که ثارُ الله توئی
پشت پای لا به نُه خرگاه زنخیمه در صحرای «الّا الله» زن
غرقه درخون با تن صدپاره باشبر گناه مجرمان کفّاره باش
کاین چنین خونی بباید ای هُمامتا کند این ناتمامان را تمام
قلب اَکوانی تو در خون باش غرقخاک ماتم ریز عالم را به فرق
کاین سیه رویی ز افراد بشرمی نشوید غیر آب چشم تر
گفت آن شاه سریر اِرتِضاکانچه گفتی، جمله را دارم رضا
ترک مال و ترک جان و ترک اهلچون تویی جانان بسی سهل است سهل
من خود از خود نیستم زان تو امهر چه گوئی، بنده فرمان توام
باده‌ام خونست و ساقی دست عشقمست عشقم مست عشقم مست عشق
گفت ایزد: کای شه احمد سرشتعهد خود را نامه‌ای باید نوشت
پس نوشت او نامه‌ای با دست خویشمهر بر وی برنهاد و داشت پیش
جدّ و باب و مام و فرزندان رادمر گواهی را بر او خاتم نهاد
گفت حق: کای شمع بزم روشنمشاد زی که خون بهای تو منم
هر چه در پاداش این عهد درستخواهی از ما خواه یکسر زان تست
گفت شه صادق نیم ای ذوالمنندر وفا گر از تو خواهم جز تو، من
پس سپرد آن عهد، ز آن بزم «بلی»عاشقانه راند سوی کربلا
متن در گنجور
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیملآلی منظومه
!ستایش خداوندیرا سزاست که نظم فواصل مکوّنات بسته باوثاد قدرت اوست و تاسیس بدایع مصنوعات مستند باسباب مشیت او و درود نامعدود بر رسول راد و آل و اولاد او باد که بیت القصیدۀ وجودند و سر دفتر غیب و شهود صلوات الله علیه و علیهم اجمیعن الی یوم الدین.
و بعد این مجموعه ایست مسمی بلالی منظومۀ از نتایج افکار جناب رضوان جایگاه علّیین آرمگاه آقا میرزا محمد تقی حجه الاسلام طاب الله ثراه که در مناقب ائمۀ اطهار و مصائب سلیل سید ابرار علیهم صلوات الله الملک الجبار بزبان عربی و عجمی برشتۀ نظم درآورده است چون آن جناب مغفور را بجهه عدم فراغت مجال نبود که این دُرر عزرا در دفتر مخصوص مرتب دارند لهذا این بندۀ حقیر و فقیر مقر بقصور و تقصیر
اقل السادات و الرائبین عبدالحسین الملقب برئس الذاکرین ابن الغریق فی بحار رحمه الله سید الذاکرین ابی الفضل الحسینی الخلخالی اصلا و التبریزی مسکناً بر حسب خواهش جمعی از سلسلۀ جلیلۀ ذاکرین کثر الله تعالی امثالهم و سایر اخوان دینی به جمع و ترتیب آن به نحویکه مخصوص است قیام نموده و اقدام کردم که منفعت آن درر افکار بدیعه که از مصدر علم و دانائی صادر شده عام بوده ثوابی از آن نیز عاید اقل السادات در حال حیات و ممات بشود ولی ملتمس آن است که اشخاص بی سواد و کج سلیقه بخواندن و نوشتن اشعار این مجموعۀ شریفۀ لطیفه اقدام ننموده زحمت این حقیر کثیر التقصیر را بهدر ندهند فمن بدله بعد ما سمعه فانما ائمه علی الدین یبدلونه و الله سمیع علیم و چون شروع بجمع این مجموعه در ماه محرم الحرام که ایام مصیبت بود اتفاق افتاده لهذا در جمع اشعار مرائی را مقدم داشتم.
و الله ولی التوفیق و علیه النکلان
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - مثنوی ساقی نامهسایر اشعار
بیا ساقی ای محرم راز منحریف کهن عهد دمساز من
از آن آتشین بادۀ لعل گونکه از رشگ سازد دل لعل خون
بمن ده که از خود خلاصم دهدگذر بر سر بزم خاصم دهد
بیا ساقی ای مرهم درد منوفاگستر و ناز پرورد من
ده آن می که مرهم نهد درد راکند آتشین گونۀ زرد را
بده تا کنم چارۀ درد خویشکنم آتشین گونۀ زرد خویش
بیا ساقی ایجان فدای تنتبود تا بکی سرگردان با منت
از آن می که هوش از سر آرد بدربده تا کشم یکدو رطل دگر
مگر گیرم از عقل بیگانگیشوم ایمن از دشمن خانگی
ز زندان تن پای بیرون نهمچو دیوانگان سر بهامون نهم
بیا ساقی آن آب آتش وشمکه ناخورده از بوی او سرخوشم
بمن ده که با سردی روزگارنمی بینم آب دگر سازگار
بیا ساقی آنکهنه اکسیر راکه ذوق جوانی دهد پیر را
بمن ده که چرخم ز جان سیر کردبدور جوانی مرا پیر کرد
بیا ساقی آن آب دیرینه سالکه دهقان ورا پرورد در سفال
بیار و سفال دل آئینه کنفرا یادم از عهد دیرینه کن
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
بجان دوست که از درمران گدائی راکه جز درت نشناسد در سرائی را
کدام دل که در او جا کند نصیحت خلقمگر خیال تو خالی گذاشت جائی را
بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کنحدیث مورچه و سنگ آسیائی را
خدا کند که گزندت زچشم بدنرسدبدین صفت که دهی داد خود نمائی را
زحد گذشت تطاول عنان غمزه مستنگاهدار که حدّیست دلربائی را
مرا که مفلس عورم کدام طالع و بختکه سایه ای بسر افتد چتو همائی را
دلا بلاوه پر و بال خویش خسته مکنکه چاره نیست کمندی چنین رسائی را
به بوسه ای زدهانش بجان رضا ندهدبتان بهیج رساندند خون بهائی را
کجاست زاهد خودبین از اینجمال بدیعبگو بیا و به بین قدرت خدائی را
بخاکپاش نهادم سرو ندانستمستان زناز نه بینند پشت پائی را
غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبینچنانچه دیده کوته نظر سهائی را
شه سریر ولایت که بندگان درشدهند خاتم جم کمترین گدائی را
گذشت شعر زشکر مگر ز منطق توبرد بعازیه نیر سخن سرائی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
چند در بند کشم این دلِ هرجایی رابیش از این صبر نباشد سرِ سودایی را
غمت آن روز که در کلبهٔ دل بار انداختبه ادب عذر نهادیم شکیبایی را
مُصحَفِ روی تو با این خطِ زیبا چه عجبگر خطِ نَسخ کشد دفتر زیبایی را
ناصِحم گفت که چاه است در این رَه هشداربست دیدار توام دیدهٔ بینایی را
صنما رشتهٔ جان بسته به نوش لب توستمبر از آب برون ماهیِ دریایی را
خاکساران رهت را ز نظرگاه مرانهیچ سلطان نکند منع تماشایی را
تا دگر تلخیِ بی‌جا نکند قند لبیبه تکلّف بچشان مفتی حلوایی را
ترک این بت نتوان گفت ز من عذر بریدزاهد مسجد و قِسّیسِ کلیسایی را
از سر زلف دراز تو تمنا دارمکه ز عمرم نشمارد شب تنهایی را
گل اگر ناز کند شیوهٔ معشوقی اوستگله از خار بود بلبل شیدایی را
تا هوای خط نوخیز تو در سر دارمدوست دارم همه جا سبزهٔ صحرایی را
رو حدیث لب دلبند بیاموز فقیهکان حلاوت نبود دفتر دانایی را
کفر و دین گو سر خود گیر که زلف رخ اوبه هم آمیخت مسلمانی و ترسایی را
گر ز شعری گذرد پایهٔ شعرم چه عجبکه گذشته است ز حد پایه دل‌آرایی را
نه گرفتاری نام و نه کله‌داری ننگنیر از دست مده عالم رسوایی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
نفس بازپسین است ز هجرت جان رامژده ای بخت که شد عمر به سر هجران را
طاقت باج غمش در دل ویرانه نماندباز هشتم به وی این دهکده ویران را
محترم دار غم ای دل که خداوند کرمگرچه کافر بود اکرام کند مهمان را
تندم از سر گذرد غافل و من غرق نگاهنیست از تلوسه غرقه خبر طوفان را
دل شد از معتکف گوشه ابرو چه عجبکنج محراب بود بی‌سر و بی‌سامان را
به نوک تیمار غباری کند از زلف تو چشمدم به دم تر کند از اشک پَرِ مژگان را
به خدنگم چو زنی سخت بکش بال کمانترسم آن سو گذرد پَر ز هدف پیکان را
دست بر گردن جانان من و خلقی نگرانکو ندیدند مگر هیچ به بر چوگان را
کوس تسلیم فرو کوب که ویران افتدنیر آن ملک که گردن ننهد سلطان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
یارب ز سپاه قهر خیلی بفرستبر رفع خسان زکوه سیلی بفرست
تا چند توان جلوۀ دونان دیدنبهر ولد الزنا سهیلی بفرست
متن در گنجور
بخش ۲ - ورود حضرت ابی عبدالله علیه السلام به زمین کربلا و خطبهٔ آن حضرت در شب عاشورا و تفرّق لشگرآتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
چون در آن دشتِ بلا افکند بارکرد از بیگانگان خالی دیار
عاشرِ ماهِ مُحَرَّم، شامگاهشد به منبر باز، شاهِ کم‌سپاه
یاورانش گردِ او گشتند جمعراست چون پروانگان بر دورِ شمع
خواهران شاه نظّاره ز پَیچون بنات‌النّعش بر گِردِ جُدَی
رو به یاران کرد و در گفتار شدحُقّهٔ یاقوت، گوهربار شد
بعدِ تحمید و درود، آن شاهِ رادگفت: یاران، مرگ رو بر ما نهاد
این حسین و این زمینِ کربلاستسوی تا سو، تیربارانِ بلاست
بوی خون آید از این کُهسار و دشتباز گردد، هرکه خواهد بازگشت
هرکه او را تابِ تیغ و تیر نیستباز گردد، پای در زنجیر نیست
این شب و این دشتِ پهناور به پیشباز گیرید ای رفیقان رختِ خویش
کار این قومِ جفاجو با من استهرکه جز من، زین کشاکش ایمن است
من ز تنهایی نی‌ام یاران ملولواهلیدم اندر این دشتِ مَهول
واهلیدم هین ز من یک سو شویدراست زان سو کآمدید آن سو روید
واهلیدم اندر این دریای خونتا کنم زان سوی دریا، سر برون
بسته‌ایم عهدی من و شاهِ وجودواهلیدم تا روم آن‌جا که بود
شاد زی شاد، ای زمینِ کربلااین من و این تیربارانِ بلا
سوی تو با شوقِ دیدار آمدمبردم این‌جا بویی از یار آمدم
آمدم تا جسم و جان، قربان کُنَممنزل، آن سوتر ز جسم و جان کُنَم
آمدم تا دست و پا در خون کَشَمکاین چنین خواهد نگارِ مه‌وَشم
آمدم کز عهدِ ذر، لب تر کُنَمبا لبِ خنجر، حدیث از سر کُنَم
پس روید ای همرهان، زین بزم زِهبزمِ جانان، خلوت از اغیار به
لیک هر سو رو بتابید، ای فریقدورتر رانید از این دشتِ سحیق
کانکه فردا اندر این دشتِ مهولبشنود، فریادِ احفادِ رسول
تن زند از یاری، از خُبثِ سرشتدر قیامت نشنود بوی بهشت
رفت بر سر چون حدیثِ شهریارشد برون اغیار و باقی ماند یار
عشق از اول سرکش و خونی بودتا گریزد هرکه بیرونی بود
گفت یاران: کای حیاتِ جانِ مادردهای عشقِ تو، درمانِ ما
رشتهٔ جان‌های ما در دستِ توستهستی ما را وجود، از هستِ توست
سایه از خود، چون تواند شد جدا؟یا خود از صوتی، جدا افتد صدا؟
زنده، بی‌جان، کی تواند کرد زیست؟زندگی را بی‌تو خون باید گریست
ما به ساحل، خفته و تو غرقِ خونلا و حقِّ البَیْتِ هَذا لایَکُون
کاش ما را صد هزاران جان بدیتا نثارِ جلوهٔ جانان بدی
گر رَوَد از ما دو صد جان باک نیستتو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
هین مران ای پادشاهِ راستاناین سگانِ پیر را از آستان
در به روی ما مبند ای شهریارخلوت از اغیار باید، نی ز یار
جان کلافه، ما عجوزِ عشق‌کیشیوسفا، از ما مگردان روی خویش
ما به بیدای هوس، گم نیستیمنازپرورد تَنَعُّم نیستیم
ما به آهِ خشک و چشمِ تر خَوشیمیونسِ آب و خلیلِ آتشیم
اندرین دشتِ بلا تا پا زدیمپای بر دنیا و مافیها زدیم
چون شهنشه دید حُسْنِ عهدشانوان به کارِ جان‌سپاری جهدشان
پرده از دیدار یک‌یک باز هشتجایشان بنمود در باغِ بهشت
حوریان دیدند در وی صف به صفسر برون آورده یک‌سر از غُرَف
کاندر آ که چشم بر راه توایممشتریِ رویِ چون ماه توایم
ای تو ما را ماه و ما برجیسِ توتو سلیمانی و ما بلقیسِ تو
ای سلیمان هین سوی بلقیس شوهمچو رامین در وثاقِ ویس شو
یوسفا باز آی از این زندانِ زَفتکه زلیخا را شکیب از دست رفت
اندر آ کز عشق، مفتونِ توایمگرچه لیلاییم، مجنونِ توایم
زان سپس شه خواند مردی را به پیشبر کفِ او برنهاد انگشتِ خویش
شد روان زان دست آبی خوش‌گوارجمله نوشیدند اصحابِ کبار
اندر آن شب که شبِ عاشور بودماه تا ماهی سراسر شور بود
شاهِ دین در خیمه با اصحابِ راددر نیاز و راز با رَبُّ‌العِباد
کوفیان در نقضِ آن عهدِ نخستسرخوش از پیمانهٔ پیمانِ سست
شمرِ دون، سرمستِ صهبای غرورشاهِ دین، سرشارِ مینای حضور
پورِ سعد از ذوقِ رِی، سرگرم و مستشاه از اقلیمِ هستی شُسته دست
زینب آن دُردانهٔ دُرجِ شَرَفاز دو چشمِ تر، دُرافشان چون صدف
دیدهٔ لیلی ز دیدارِ پسرکرده دامن پُر گُل از لَخْتِ جگر
مادرِ قاسم ز بهرِ حجله‌گاهکرده روشن شمع‌ها از دودِ آه
شربتِ بیمار، خونِ جامِ دلشیرِ پستان از لبِ اصغر، خِجِل
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ ساقی نامهسایر اشعار
ساقی بیار باده که شد مام روزگارآبستنی به سلطنت آل آبدار
قَحط‌ُالرِّجال بین که جوانانِ بی‌پدرنازد به چرخ پیر سر از اوج اعتبار
آن را که در شمار نیارد کسش به قدرمنصب ز سال عمر فزون رفته از شمار
مات پیاده‌ام که ز فرزین ربوده استاز سیر این سیه رخ غدّار کج قمار
استر چو شد به دل به فَرَس نی شگفت اگرسالی دگر به فیل شهنشه شود سوار
شه گنج زر به پشت خر بارکش نهادجمشید اگر به گاو مکلا نمود بار
گنج الحمار نیز ز شه یادگار ماندچونانکه گنج گاو ز جمشید کامکار
می‌ننگری که سکهٔ دولت چو گنج گاوبا نام این امین شده نامی به هر دیار
هرگز شنیده‌ای که شود جزو دخل گنجسرگین سر طویلهٔ شاهان نامدار
آری کلید گنج و گهر چون به خر رسیدسرگین شود ذخیرۀ صندوق گنجبار
عیبش مکن برات یخ ار می‌دهد به خلقاین خرچه کز پدر نبود جز یخش به بار
خالی مباد جاش که خوش درّ آبداربر جای خود نهاد پس از خود به یادگار
نازم بر آن کس تر و پشمین که گاه وضعدر یک شکم امین مکرر نهاده بار
این شد امین سلطان و آن شد امین ملکاین مالک یمین شد و آن مالک یسار
الحق سزد که عرش معلای سلطنتنالد چو نوعروس به خود زین دو گوشوار
ای باد اگر به خطّهٔ ری بگذری ز منآهسته گو به گوش شهنشاه تاجدار
شاها روا مدار که مردان شیرگیرآرند سر فرود به طفلان شیرخوار
در گیر و دار معرکه شمشیر آبدارآید به کار مُلک نه کفگیر آبدار
درّی به دست کن که به کانی برد نسبنی مهره‌ای که بر خر آبی برد تبار
یخ گرچه آبدار بود جای دُرّ نابننشانَدش کسی به سرانگشت اعتبار
شه گرچه آفتاب جهان است فی‌المثلکآفاق را به تربیتِ او بود مدار
لیک ار هزار سال بتابد به کان قیربر مومیا نگردد و تبدیل کان قار
آرم ز شیخ پارس گواهی بدین مثلبا حذف حرف قافیه از روی اضطرار
باران که در لطافت طبعش خلاف نیستدر باغ لاله روید و در شوره‌زار خار
بیهوده این سخن ز حکیمان نکته‌سنجضرب‌المثل نبوده در الواح روزگار
از بیضۀ پیاز نیاید شمیم سیباز شاخۀ خلاف نروید گل انار
خر گرچه آبکش بود و کم خوراک لیکدر روزگار زار نیاید به هیچ کار
دادی کلیدِ مُلک به دزدانِ خانگیتو مست خواب غفلت و دزدان در انتظار
این دزدد از طویله و آن دزدد از لباساین دزدد از خزینه و آن دزدد از عیار
ای پورِ بی‌پدر که به خیراتِ رفتگانریدی به تخت سلطنت شاه تاجدار
وقت است کز متاع تو کمپانی فرنگاز آسیا به مُلکِ اروپا کشد قطار
شه کدخدات کرد ولیکن تو از خریبر گنبد عروس وزارت شدی سوار
سیخی زدی به کون وزارت که تا ابدخون می‌رود چو دجله‌اش از دیده بر کنار
خوش بر حریف سفله سپردی عروس ملکتمثال جاکشی به تو زیبد ز شهریار
یا رب به پشم ریش سفید امین ضربآن کهنه اصفهانی و دجال خرسوار
یا رب به پاس ذلت زوبین آتشینیا رب به حق عزت خرجین آبدار
تا جام آفتابه و یخدان و تنگ و لنگقاشیق قابلامهٔ عصرانه و نهار
کشکول و کیسۀ نمک و چتر ترک بندبر مال آبداری شاهان کنند بار
از لطف عام خویش از این انتخاب خوششه را ز چشم‌زخمِ سلاطین نگاه دار
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
در کمالت چه دهم داد سخندانی راحد گذشته است از آنصورت انسانی را
جرم دل نیست که چشم از تو بگرداند بازاختیاری نبود کشتی طوفانی را
پرده بردار که از لطف نیارد دیدنچشم کوته نظران صورت روحانی را
با تو همچشمی آهوی ختن عین خطاستسحر پهلو نزند آیت یزدانی را
تا شنیدم که بویرانه بود جای پریدوست دارم بتمنای تو ویرانی را
حسن از آن پایه گذشته است که عاشق نشوندپرده پوشی نتوان یوسف کنعانی را
تا صبا چنبر گیسوی تو در دست گرفتبیخت بر فرق من اسباب پریشانی را
نیر از آه نهان پر شده دل میترسمدود بالا رود این آتش پنهانی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
صنما نه میل مسجد نه سر کنشت ما راکه قمار عشق از این غم همه داد گشت ما را
بفدای شورت ایعشق نه چنان ببر زهوشمکه بدفتر جنون هم نتوان نوشت ما را
دو هزار سنگ طفلان خورم هنوز سبزمزفرح که پیر دهقان بره تو کشت ما را
زنظر تو شاه خوبان مفکن بهل نگاراکه مصوّران کج بین بکشند زشت ما را
نیم ار گل بهاری که بگلشنم بکاریبگذار جای خاری بکنار کشت ما را
کشم آنخدنگ مژگان بدل و خوشست وقتمکه زغفلت آنکمانش زنظر نهشت ما را
نی من بخاک غم کن چوکشی زسنگ جورمکه سروش پاک طینت زغمت سرشت ما را
زخدا یگان محشر بود ار قبول نیرتو بهل کشد بدوزخ ملک از بهشت ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
کس نزد پای بگویت که نه سر داد آنجاروید از خاک مگر خنجر بیداد آنجا
زلفت ار گرد برانگیخت زشهری چه عجبخاک یکسلسله دل آمده بر باد آنجا
بهوای گل رویت چمنی باز نماندکه نیامد دل شوریده بفریاد آنجا
چه فتاده است در آنکوی که نگذشت بر اوباری از قافله دل که نیفتاد آنجا
خوشمقامیست فرح بخش خرابات مغانبود از مغبچه کان تا ابدآباد آنجا
گر بصحرای جنون بگذری ای باد صبامی بیار از دل زنجیری ما باد آنجا
نیرا بادیه عشق عجب دامگهی استکه رود سر زده صید از پی صیاد آنجا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ترکی که ز خون خیره پروا نکنداز آه ستم کشان محابا نکند
خونریزی عاشقان بفردا نگذشتترسا بچه بین که فکر فردا نکند
متن در گنجور
بخش ۳ - ذکر رفتن حضرت اباعبدالله علیه السلام به میدان و احتجاج بر مخالفین قومآتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
چون سحرگه چهره صبح سفیدشد ز پشت خیمۀ نیلی پدید
آسمان گفتی گریبان کرده چاکدر فراق آفتابی تابناک
خور ز مشرق سر برهنه شد برونچون سر یحیی میان طشت خون
پس ندا آمد که ای خیل الههین برون تازید سوی رزمگاه
بر رکاب پای مردی پا زنیدخویش را مستانه بر دریا زنید
هین برون تازید ای مستان عشقباده می جوشد به تاکستان عشق
جرعه‌ای ز آن بادهٔ بی غش زنیدخود سمندروار بر آتش زنید
هین برون تازید ای شیران جنگعرصه را بر روبهان دارید تنگ
الله ای لب تشنگان آب میغآب حیوان می رود از جوی تیغ
هین برون تازید لبها تر کنیدیاد محنت های اسکندر کنید
چون شنیدند آن یلان رزم کوشاز فراز عرش پیغام سروش
محرمان کعبۀ دیدار ربجمله بر لبیک بگشادند لب
بهر قربانگاهش از میقات شوقهَدی بُختیهای جان کردند سوق
وارث حیدر شه والا مقامشد برون از خیمه چون بدر تمام
شد ز کوه طور سینا جلوه گرنور خلاق هیولا و صور
شمع دین شقّ کرد مشکات ستورپرده در شد طلعت الله نور
آفتاب از بهر آن شاه فریدبارهٔ گردون به زیر زین کشید
جبرئیل آمد ز گردون، باشتاببا دو پر بگرفت آن شه را رکاب
شد چو پایش با رکاب زین قرینزهرهٔ زهرا، بمیزان شد مکین
احمد مرسل باعجاز عظیمکرد ماه چارده شب را دو نیم
شهسوار بدر از پشت حجابکرد ردّ بر قوس گردون آفتاب
چون گرفت اندر فراز زین مکانشد مسیحا بر فراز آسمان
موسی عمران فراز طور شدکُه کمر دزدید و غرق نور شد
نی حنان الله، نطقم بسته بادخامۀ تمثیل من اشکسته باد
شاهباز ذُروهٔ ذات البروجکرد بر قوسین اَو اَدنی عروج
درع سالار رسل، زیب تنشخفته صد داود زیر جوشنش
هشته بر سر از نبی تاج سحابرفته زیر ابر قرص آفتاب
کرده چون جوزا حمایل بر کمرذوالفقار حیدر لشگر شکر
مهر جم در نازش از انگشت اودیو و وحش و طیر طوع مشت او
راند با لشگر به میدان وغاآن سلیل تاجدار لافتی
شه چو خور وآن دختران روشنشچون ثریا جمع در پیرامُنش
یا چو طوق هاله‌ای بر گرد ماهدر میان چون نقطهٔ توحید، شاه
علویان از بهر دفع چشم بدخواند بر وی، قل هو الله احد
راند حجّت ها بر آن قوم جهولآن سلیل مرتضی، سبط رسول
گفت برگوئید، هان، من کیستم؟من مگر محبوب داور نیستم؟
می ندانیدم مگر ای قوم لدکه منم فرزند سالار اُحُد
جدّ من پیغمبر آن نور نخستکه وجود انبیا ز آن نور رُست
مادر من بضعۀ پاک رسولدر حسب زهرا و در عصمت بتول
نک منم نوری ز نور انگیختهخون من با خون شان آمیخته
کیستم من قره العین علیدر خلافت صاحب نصّ جلی
خون من، خون خدای لایزالکی بود خون خدا، کس را حلال
بدعتی در دین نمودم اختراع؟یا ز دین برگشتم ای قوم رعاع؟
کاین چنین بر کشتن من تشنه ایدجمله بر کف تیر و تیغ و دشنه اید
یا قصاصی از شما بر گردنمرفته، تا باید تلافی کردنم
گرنه بشناسیدم ای اهل ضلالنک منم، وجه خدای ذوالجلال
خون من دانید چه بود ریخین؟تیغ بر روی خدا آهیختن
متن در گنجور
بخش ۳لآلی منظومه
آه از آن روز که در دشت بلا غوغا بودشورش روز قیامت به جهان برپا بود
خصم چون دایره گرد حرم شاه شهیددر دل دایره چون نقطه پابرجا بود
عرصه دشت چو دیبای منقش از خونوآنهمه صورت زیبا که در آن دیبا بود
جان به قربان ذبیحی که به قربانگه دستبا لب تشنه روان میشد و خود دریا بود
تو مپندار که شاهنشه دین در گه رزمدر بیابان بلا بی مدد و تنها بود
انبیا و رسل و جن و ملایک هر یکجان به کف در بر شه منتظر ایما بود
خون هابیل که شد ریخته از سنگ جفاگر به عبرت نگری کشته آن صحرا بود
پرده پوشان نهانخانه ملک و ملکوتهمه پروانهٔ آن شمع جهان آرا بود
قتل عباس و علی اکبر و قاسم ز ازلبر فرامین قضایای فلک طغرا بود
ورنه اندر نظر قهر شهنشاه جهانعدم هر دو جهان بسته به حرف لا بود
علی اکبر به رخ چون گل و با قد چو سروفرد و تنها به سوی رزمگه اعدا بود
علم الله که شقایق نه بدان لطف و سمننه بدان بوی صنوبر نه بدان بالا بود
گرد شمع رخ اکبری که صبح وداعلیلی سوخته پروانه بی پروا بود
زخم بر جسم علی اکبر و لیلی دل خونخون ز مجنون رود آری چو رگ از لیلا بود
در همه ملک بلا نیست بجز ذکر حسینقاف تا قاف جهان صوت همین عنقا بود
نیر آن روز که طغرای قضا می‌بستندسرنوشت من از این نامه همین طغرا بود
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در باب کتاب خیرات حسان گفتهسایر اشعار
ز خیرات حسان آمد یقینمکه در روی زمین قحط الرجال است
و گرنه با وجود شیر مردانچه جای ذکر ربات الحجال است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
از حد گذشت جلوه فروهل نقاب رازین تیره روز تر مپسند آفتاب را
معذورمی ایصنم همه گر تندی است وجورمستی و از خطا نشناسی صواب را
میگفت دل چو میزدمش بوسه بر دهانباید کشید تلخی این شکر اب را
تا شست چشم مست تو تیر و کمان گرفتاز چشم فتنه برد تمنای خواب را
گفتم میانه دولت چیست گفت هیچای من ببوسم آن لب شیرین جواب را
بردی چو هوش من ز سر ایدوست دستگیردانی که اختیار نباشد خراب را
هرگز درم درآید و پندارمش که اوستچون تشنه ای که آب شمارد سراب را
رشگ آیدم که افتد از او سایه بر زمینای آسمان دریچه به بند آفتاب را
زاهد ز ذوق حور برقص است و در نمازدیگر مگو که عشق نباشد دواب را
نیر شکیب از او بتغافل توان نموداز یاد تشنه گر بتوان برد آب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
سال‌ها گوشه غم بود دل ریش مراباز عشق آمد و افکند به تشویش مرا
صورت شیخ گرفتم به نظر جلوه نداشتبه عنایت نظری ای بچه درویش مرا
با کمند سر زلفت همه چشم است به چشممردم ار نام کند صوفی بدکیش مرا
نیمه جانی بستان از من و عذر مپذیرکه گمان نیست که مقدی هله زین پیش مرا
همه شور است که افکنده لبانت به عراقای همه شور نگاهی به دل ریش مرا
باز کن طره چل تار که از یاد برفتذکر صد دانه زهاد کج‌اندیش مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
مده به باد سر زلف عنبر‌آسا راروا مدار پریشانی دل ما را
ببند دیده چو مجنون ز هرچه جز رخ دوستاگر مطالعه خواهی جمال لیلی را
چه جای ضعف من ناتوان که قوّت عشقز آسمان به زمین آورد مسیحا را
گذشت وعده وصل ای صبا ببین به‌خداکه برکشید به دام آن غزال رعنا را
بتی که سر نشناسد ز پا‌، کجا داندچه حالت است اسیران بی‌سر و پا را‌؟
نظر خطا‌ست به دیوار مهوشان‌، کاین قومبه سحر غمزه ببندند چشم بینا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
حاشا که بچشم من شبی خواب آیدچون یادم از آن طرّۀ پرتاب آید
گرد دلبر نوپری بیاید بر منتا حشر مرا ز دیده سرخاب آید
متن در گنجور