چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر کاشان · ۹۹۰ تا ۱۰۶۱ قمری

کلیم کاشانی

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است.
وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت ‌اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت.
وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح ‌الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت.
کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.

گزیدهٔ اشعار کلیم کاشانی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
فصل گل روی تو جوان ساخت جهان راحسن تو ازین باغ برون کرد خزان را
بر طاقت ما کار چنین تنگ مگیریدای خوش‌کمران تنگ مبندید میان را
بر سبزهٔ نوخیز خطت می‌نگرد زلفزآن‌سان که به حسرت نگرد پیر جوان را
مژگان تو خنجر به رخ ماه کشیدهابروت زده بر سر خورشید کمان را
از بس که درین بادیه‌ام راهبری نیستخضر ره خود می‌شمرم ریگ روان را
خاموشی پروانه کند کار خود آخرای شمع بیندیش و نگهدار زبان را
چشمان تو ترک دل عاشق نتواندبا شیشه‌گران کار بود باده‌کشان را
پیش که برم شکوه کلیم از ستم دوستاز مه نستاند چو کسی داد کتان را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
بدل کردم به مستی عاقبت زهد ریایی رارسانیدم به آب از یمن می بنیاد تقوی را
ز سینه این دل بی‌معرفت را می‌کنم بیرونچرا بیهوده گیرم در بغل مینای خالی را
تعلق نیست با جان گر نیفشانده به پای اومن بیدل نمی‌فهمم تکلف‌ های رسمی را
گذشتن از جهان ناید به پای همت هر کسنباشد هیچ معجز بهتر از تجرید عیسی را
بود آرایش معشوق حال در هم عاشقسیه‌روزی مجنون سرمه باشد چشم لیلی را
پس از درد جدایی محنت ایام ننمایدزآتش هیچ پروا نیست دور از آب ماهی را
دو مصرع در سبک‌روحی کلیم آن طور بنمایدکه در پرواز شهرت بال باشد مرغ معنی را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
درین چمن چو گلی نشنود فغان مراکجاست برق که بردارد آشیان مرا
حدیث زلف تو از دل به لب چو می آیدبسان خامه سیه می کند زبان مرا
ز بسکه مانده ز پروازم اندرین گلشنز نقش پا نشناسند آشیان مرا
به زندگی ننشستی به پهلویم هرگزمگر خدنگ تو بنوازد استخوان مرا
چو شمع در ره باد صبا سبک‌روحمنسیم وصل تواند ربود جان مرا
ندیده کوچهٔ زخمی که دل برون نرودچو بر دلم گذر افتاده دلستان مرا
چو نخل شعله به باغ جهان به یک حالمنه کس بهار مرا دید نه خزان مرا
ز بس که نقش سیه‌چردگان به دل جا کردبه تن سیاه چو رگ ساخت استخوان مرا
کلیم وام کن از خامه همزبانی چندکه یک زبان نکند شرح داستان مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
هر چند که مرد قول و فعلش تبه استبرداشتن پرده ز کارش گنه است
رسوا شود آنکه می درد پرده خلقزر قلب در آید و محک روسیه است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - شکوه از ناتوانی اسبقطعات
خدایگانا اسبی که داده‌ای به کلیمز ناتوانی هرگز نرفته رو به نسیم
همیشه از عرق خویش کشتی است در آبشده به یک جا از لنگر رکاب مقیم
برای رفتن هر گام خوش کند ساعتز رگ کشیده بر اندام جدول تقویم
ز بس که کاهل طبعش ز راه ترسیدهرمد ز جاده همچون ز مار شخص دهیم
اگر نه اسب مرا دیده است افلاطونچنین دلیر نگفتی که عالم است قدیم
سکندری‌خور و گه‌گیر و بدلجام و حرونکسی ندارد زین گونه اسب خوش تعلیم
به کون نشست چو سر از سکندری برداشتبه چوب دنگ تو گویی نشسته است کلیم
چه تازیانه که ازو صُنع ایزدی خوردهبدینقدر که سرش کرد بر دمش تقدیم
پل صراط شده گردنش ز باریکیچو اهل حشر بر او یال مضطرب از بیم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - کتابه قصر «دل افروز» و تاریخ بنای آنمثنویات
زهی دلنشین قصر آراستهبه باغ جهان سرو نوخاسته
جهان از وجود تو دارد صفاکه فانوس از شمع گیرد ضیا
متانت ز بنیاد تو خاک راستونت عصا دست افلاک را
ز جام تو عینک نهد چرخ پیرچو بیند در احوال عالم بزیر
تجلی چنان داده پیرایه اتکه روشن شود شمع از سایه ات
بدیوارت آن حسن داده خداکه از نقش مانی فتد از صفا
تماشایت از بس کزو برده تابنخوابد بشب دیده آفتاب
از آندم که سقای این در شدستسحاب از سعادت توانگر شدست
زبس روی دیوارت آراستستزنقاش چین رونما خواستست
زده رفعتت خیمه در آنمقامکه ندهد بگردون جواب سلام
ز جام تو پرتو بهر جا که تافتازو می توان فیض خورشید یافت
ز تمثال آئینه کردار توعیان راز خلوت ز دیوار تو
چو اندوه بام و درت کرده اندگچ از کوره صبح آورده اند
بدیوار تو چون کسی رو کندبآئینه و آب کی خو کند
غبار درت ای جهان کمالهمه فیض چون ابر در خشکسال
زمانه چو دیوار تو برفراشتبه پیش رخ مهر آئینه داشت
بود چار دیوارت از چهارسوستاده چهار آینه روبرو
مگر شد بگردون زمین در نبردکه بر خویش چار آینه راست کرد
درت کامده سجده گاه نیازسجودی نهشت از برای نماز
برشوت دهد خور زر بیشمارکه خواهد برین در شود پرده دار
ولیکن درین کار سنجیده نیستکه گرمی ز دربان پسندیده نیست
صبا سنبل و یاسمن دسته بستپی خاکروبی برین در نشست
بجیب گل این زر که انباشتستازین خاک ره جمله برداشتست
دهد عرش تا از بلندی نشانبود فرشت از جبهه سرکشان
بود آستانت سلاطین پناهباقبال شاه جهان پادشاه
شهنشاه اقلیم فرماندهیسزاوار دیهیم ظل اللهی
نسب تا بآدم همه پادشاهحسب عالم آراتر از مهر و ماه
زری کو بخود حرز نامش نبستنگیرند چون فلس ماهی بدست
شود گر وقارش دمی بار چرخثوابت شود جمله سیار چرخ
چنان هوش او را زایام دیدکز آغاز هر کار انجام دید
بود در فراست بنوعی تمامکه احوال مردم بفهمد زنام
بشمشیر و تدبیر گیتی ستانباقبال ثانی صاحبقران
بعهدش چسان دهر در خرمیستکه تقویم پارین بفکر نویست
زشاهان دیگر بتدبیر و رایچه ممتاز زانسان که شاه از گدای
قضا و قدر پیش دست و بندمددکار او چون دو دست ویند
درآید چو بحر کف او بموجگهر گیرد از خاتمش راه اوج
بدست وی انگشت دریا نوالچو پنجاب دارد ببحر اتصال
چو قصر دل افروز اتمام یافتوزو آسمان و زمین کام یافت
بتاریخش اندیشه شد رهنمارقم زد (دل افروز و راحت فزا)
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - قصیده دیگر در مدح شاه جهان صاحبقران ثانیقصاید
نوبهار عشرتست این روزگار دیگرستدور ما در دلگشایی همچو دور ساغرست
کارها رو در گشایش همچو گل آورده استبستگی مانند قفل از خانه دل، بر درست
زاقتضای عیش پیران طفل مشرب گشته اندبر همه خون صراحی همچو شیر مادرست
روی گردانیم از هر دل که گیرد رنگ غمرو نمی بینم گر آئینه اسکندرست
دیده پوشیدم زنیک و بد حضور دل فزودتا گرفتم روزن این خانه را روشنترست
شوق تا باقیست ننشیند بدل هرگز غبارگرد ننشیند بر اخگر شعله تا در مجمرست
دل که صاف افتاد ازو دلها منور می شودهمچو جام می که هم آئینه هم روشنگرست
رشته ای بر پای مرغ عیش بند از تار سازکز پی پرواز همچون گل همه بال و پرست
هر نگاری را برنگی زیب و زیور داده اندگردن مینای می را خون تقوی زیورست
پنبه را دانی چرا مینا دهد بر فرق جایهر که سر میکشان پوشیده جایش بر سرست
هر نوای عشرتی کاید بگوش، از بزم ماستحلقه رندان دف عیش و طرب را چنبرست
شادمانی راه بیرون شد نمی یابد زدلعشرت اندر بند دلها همچو آب گوهرست
هر گل مقصد که می خواهی بچین از روزگارگلستان دهر را نی باغبان و نی درست
نیست در باغ جهان گرد ملالی، گر بودهمچو بیماری نرگس راحت جان پرورست
هر که هست از وضع خود راضیست در بستان دهررقص سرو از تنگدستی، خنده گل از زرست
بسکه دوران ساز عشرت را مهیا می کندمی نوازد چنگ اگر در دست کاتب مسطرست
آرزوها را بطاق چرخ اگر باشد مکانهیچ باکی نیست دست بخت زانرو برترست
چون نباشد بخت عشرت صبح طالع سازگارروز وزن عید شاهنشاه والا گوهرهست
کارفرمای زنان، شاه جهان، والای دهرآنکه خاک راه او بر فرق دولت افسرست
ثانی صاحبقران کز اول دور سپهردر ره عید جهانداریش چشم اخترست
با دلش دریا تنگ ظرفست، مانند حبابکوه در پیش وقارش کشتی بی لنگرست
دستش آن ابری که دریا تشنه باران اوستهمتش بحری که ریگ ساحل او گوهرست
حاصل دریا و کان در روز وزنش صرف شدروزگار امروز حیران بهر وزن دیگرست
ریشه در آب بقا دارد ز یمن معدلتنخل اقبالش که بر آفاق سایه گسترست
از زیان کاری بعهدش بسکه دوران توبه کردبرق بهر کشته دهقان چو مهر انورست
تا بدستش داده ایزد اختیار روزگاربی بنانش خانه تقدیر تیر بی پرست
جای آسایش بزیر آسمان خصمش نیافتنقش ما هر جا که وا افتد زخاکش بسترست
چون فلک گردد غلامش ننگرد از ناکسیششاه را مطلب شکارست ارچه صید لاغرست
بی نسیم خواهش سایل ببحر دست اوموج احسان همچو انگشت از پی یکدیگرست
تا ضعیفانرا حمایت کرده عدل شاملشگاه اصل خرمن اندر رشته مغز گوهرست
هادی فتح و ظفر در گرد هیجا تیغ اوسترهنوردان را بشب آتش بجای رهبرست
تاج شاهی لازم فرق فلک فرسای اوستبهر این معنیست گر پیوسته سر با افسرست
از گشاد کار در عهد ابد پیوند اوبند اگر در بند کس دیدست در نیشکرست
در چمن هر سو که بینی جدولی را موج زنتا بساید بند پای سرو را سوهانگرست
بر سر افلاک بادا مستقر دولتشخار تا پامال باشد جای گل تا برسرست
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
بسکه ز دیده ریختم خون دل خراب راگریه گرفت در حنا پنجهٔ آفتاب را
تاب نظر ندارم و ضبط نگه نمی کنمبیشتر است حرص می، رندِ تُنک‌شراب را
بسکه ز تیره روز من دهر گرفته تیرگیشب‌پره تنگ در بغل می‌کند آفتاب را
سوخته کشت آرزو بسکه ز برق هجر اوسایه گر افکند بر او خشک کند سحاب را
دل چو فریب او خورد، صبر و خرد چه می‌کندبدرقه چاره کی کند رهزنی سراب را
بسکه ز ننگ بخت من گشته بطبع‌ها گرانمنع برادری کند مرگ ز عار خواب را
دم به شماره چون فتد، در دم واپسین دلاقدر بدانی آن زمان نالهٔ بی‌حساب را
سلسله تا به سلسله، موی به موی تا میاندست به دست می دهد زلف تو پیچ و تاب را
گریه به حال دل کلیم این‌همه از چه می‌کنی؟اشک مریز اینقدر شور مکن کباب را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
ضعف طالع برده از من قوت تدبیر رابرنتابد از خرابی خانه‌ام تعمیر را
گر چنین شاداب از خون شهیدان می‌شودآب پیکان سبز خواهد کرد چوبِ تیر را
کی دگر از خانهٔ چشمم قدم بیرون نهیزآستانت بردم آنجا خاک دامن‌گیر را
ما ز قید او نمی‌خواهیم پا بیرون نهیمورنه در باز است دایم خانهٔ زنجیر را
هر نفس بی‌اختیار از سینه می‌آید به لبنالهٔ گرمی که آتش می‌زند تأثیر را
چشم مستت شوخی و بی‌باکی از حد می‌بردگرچه می‌بیند به فرق خویشتن شمشیر را
انتظار ساغر از ساقی مکش دیگر، کلیمفکر خود کن کس نمی‌ریزد به خاک اکسیر را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
گرم خون کردم به مژگان آه آتشناک راشسته‌ام از آتش خود کینهٔ خاشاک را
حرز مینا هست از بدگردیِ گردون چه باکدر بغل داریم سنگ شیشهٔ افلاک را
آسمان کودن‌پرست و ما همه فطرت‌بلندچون توان خس‌پوش کردن شعلهٔ ادراک را؟
تا رواج شانه را آیینه در زلف تو دیدمی‌کند در رنگ پنهان سینهٔ بی‌چاک را
در ره سرکش سواری دست و پایی می‌زنیمکز حرم آورده صید لایق فتراک را
در گلستانی که زلف سنبلش آشفته نیستپیچ و تاب خاطرم پیچیده دست تاک را
انتخابی کرده‌ام از گرم و سرد روزگاراشک گرم خویش و آب چشمهٔ درناک را
اشک و آه من به این عالم کلیم آورده‌اندآتش بی‌دود را، سیلاب بی‌خاشاک را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
از راز دو کون گر کس آگاه افتدچون جاده سر براه هر راه افتد
بیچاره به تنگنای دولت چه کندمانند شناوری که در چاه افتد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - تعریف انگشتریقطعات
بدستم آمده انگشتری که گردیدهز درد رشکش عیش دهان خوبان تنگ
ز بس که انگشت از ذوق آن به خود بالیدبرون نیاید از دست من به صد نیرنگ
به دست کار حنا می‌کند ز رنگ نگینببین ز پرتو یاقوت پنجه گلرنگ
به دست هرکه چراغی ازین نگین دادنددگر به راه طلب پا نمی‌زند بر سنگ
برین خجسته نگین اسم خویش نقش کنمچو نام خود را خواهم برآورم از ننگ
چو مادری که جگرگوشه کرده باشد گمهمیشه کان به فراقش به سینه کوبد سنگ
همیشه بینی از آن آب و رنگ یاقوتشروان ز جدول انگشت آب آتش رنگ
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - کتابخانه دولتخانه اکبرآبادمثنویات
ازین دلگشا قصر عالی بناسر اکبرآباد شد عرش سا
بودکنگرش از جبین سپهرنمایان چو دندان سین سپهر
شرافت یکی آیه در شان اوسعادت در آغوش ایوان او
سجود در این سرای سرورکند سرنوشت بد از جبهه دور
زاطرافش امید حاجت رواستصدای درش سائلان را نداست
زمین را زدیوار او آب و تابچو آئینه اندربر آفتاب
فلک در بر او نباشد بلندچو با رفعت ابر دود سپند
بقدرش نیابد ره از کسرشانچو باطاق کسراش سنجد زمان
چو از سایه قصر شه یافت عونکند گنگ کسب سعادت ز جون
شهنشهاه آفاق شاه جهانکه نازد باو روح صاحبقران
بعهدش ستم از جهان پا کشیدهمه ناخن خویش شاهین برید
چنان دستگیری ظالم خطاستکه بهله نیاید بسر پنجه راست
بیابد گر آئینه از دم غبارنفس را دگر نیست در سینه بار
ره جور ار بیش و کم بسته استبزنجیر عدلش ستم بسته است
بنازم بزنجیر کز عدل شاههمه چشم شد در ره دادخواه
زبس عالم آراست از عدل و دادچراغ ضعیفان فروزد ز باد
خورد گر زابر کفش بحر آبنریزد بجز در زمشت حباب
بسرتاسر مملکت بیدرنگروانست حکمش چو دریای گنگ
دل روشنش آگه از کار ملکعیان نزد وی جمله اسرار ملک
از احوال مردم چنان سر حسابکه داند چه بینند شبها بخواب
در ایوان شاهی بصد احتشامچو خورشید بر چرخ بادا مدام
چو ایوان او سربلندی گرفتزمین زین شرف ارجمندی گرفت
بتاریخش اندیشه آورد رودر فیض بگشاد از چار سو
چنین گفت طبع دقایق شناس(سعادت سرای همایون اساس)
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - تاریخ اتمام مسجد شاه جهانقصاید
ای سودات در دل عالم سویدارا نشانچون دل ارباب عرفان نور با عالم فشان
من نگویم کعبه ای، لیک اینقدر دانم که هستجبهه اوتاد عاشق سجده این آستان
صفحه رخسار دیوار ترا تا دیده هستتنگ آمد زاختلاط آینه آئینه دان
پرتو انوار تو چون عالم افروزی کندصبح را گردد نفس انگشت حیرت در دهان
گمرهانرا تا فروغت آتش منزل شدهگم نگردد در بیابان نیز راه کاروان
از صفا و نورپاشی دیده عالم توئیپیش و پس صفهای طاعت از تو چون مژگان عیان
از سجود جبهه نورانی اهل صلاحای فضایت همچو صحن آسمان اختر نشان
گر نه صاحب خانه بردی قدرت خود را بکارچون توان گنجاند چندین فیضرا در یک مکان
رایگان فیض سماوی را کجا داری قبولطاعت مقبول بالا می فرستی پیش از آن
شکل محرابت کمان ابروی ایمان بودوز دعای مستجاب آماده تیر از این کمان
مسجد اراینست، میزیبد امامش جبرئیلخلوت روحانیون را شمع باشد بیدخان
داده یمن حرمتت جبریل را فیض حرمسرنوشت ساکنانش نیست جز خط امان
زین محل فیض، هر حاجت که می خواهی بخواهمی توان صد دسته گل بست از یک گلستان
دست استاد قضاتا از رخامت ساختهرو سفیدی ابد آماده شد از بهر کان
بحر پاکان تا در اجر این بنا گردد شریکدر لباس مرمری شد آبدریاها نهان
می توان کردن وضو از آب سنگ مرمرتکعبه دیدستی که از سنگش بود زمزم روان
ای ستونت شمع کافوری ببزم اولیاءمنبر والات در رفع عملها نردبان
از فروغ مرمرت در نیت فرض عشامی گذارم فرض صبح آید همیشه بر زبان
آسمان فیض را صبح سعادت پرتوی استآفتاب روی نورانی طاعت پیشه گان
بر نمازت صورت اتمام، فایض تا شدهمی برند اجزاش یک یک را بعالم ارمغان
با زمین هرگز عباداتت نمی شد آشناگر نمی آمد نمازت را تشهد در میان
نیست در وی حاصل اوقات اهل طاعتتجز دعای ثانی صاحبقران شاه جهان
تقویت از بسکه عهدش می دهد اسلام رانام ضعف اعتقاد آخر برافتاد از جهان
توبه هم در لشگر عصیان نمی آرد شکستقوت دین را ببین در پیری آخر زمان
این زمان از سجده یزدانست پیشانی کبودهر سری کز صندل بت داشت سرخی نشان
در بنای خیر این سعیی که دارد همتشحاصل کان جمله خواهد گشت آخر صرف کان
گرنه تعمیر جهان کردی بحکم معدلتاز برای کشت دهقان جا نماندی در جهان
کی زبحر مدحت او سوی ساحل می رودگر ورقهای سفینه جمله گردد بادبان
در پناه قدرتش بازوی بی زوران قویستتا بآن غایت که گوهر سفته گشت از ریسمان
کبک اکنون می کند از سینه شهباز پرتا از آن سامان کند نقش و نگار آشیان
تیغ او آنروز در بازار شهرت جلوه داشتکز نهیبش مغز شد خلوت نشین استخوان
تیر او در روی دشمن گفت پیغام اجلشمع را هر چیز در دل هست آید بر زبان
گرچه هفت اقلیم را در قبض حکم آورده استلیک دست همتش چیزی نگیرد جز عنان
بسکه با اعضای او دست حوادث خو گرفتدشمنش را بعد مردن شانه گردد استخوان
خصم جاهش را که بی برگی بود سامان اوجغد باشد هم متاع خانه و هم پاسبان
دشمنش را بهره ای از دستگاه خویش نیستشاخ یک جامه نمی پوشد ز زرهای خزان
خلق او را هیچ مکروهی نباشد ناگواربر دل آئینه عکس زشت کی باشد گران
بحر حلم او نگردد زابروی موجش ترشگر شود طوفان مکروهات او را میهمان
کی شود آگاه از کنه کمالاتش سپهرساحل از دریا نبیند غیر بط ها در میان
آورد سیمرغ را صیاد معنی در قفسگر بگنجاند حدیث شأن او را در بیان
در زمانش بسکه دوران سازگاری می کندمجرم اندر خانه زنجیر باشد میهمان
گر حدیث قدرتش از دل بسوی لب رودرخنه اندر سد دندان افتد از تیغ زبان
وصف رای بیخطایش بر زبان گر بگذردره نیابد در حریم گفتگو سهواللسان
سرفرازی با خود آوردست شمع بخت اوسربلندی در دل کان بود همره با سنان
رونق کار سپهر او داد ورنه پیش از اینماهیش بی آب بود و دلو او بی ریسمان
آرزوی خاکپایش می کند دوران ولینرخ می پرسد همی مفلس ز کالای گران
تا همیشه کعبه اسلام سمت کعبه استقبله گاه آرزو بادا جنابش جاودان
مسجدش کان کعبه ثانیست، تاریخش بود(کعبه حاجات دنیا مسجد شاه جوان)
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
لب فرو بستم، زیان دارد زبان‌دانی مراچشم پوشیدم نمی‌زیبید عریانی مرا
شانه و زلف تو یادی می‌دهد از جان منبی‌تو زین‌سان در میان دارد پریشانی مرا
نکته‌سنجی چیست؟ عیب کس نفهمیدن بوَدمی‌کند فهمیدگی تعلیم نادانی مرا
یک دو گامی از سر کویش سفر خواهم گزیدبازپس گر ناورد اشک پشیمانی مرا
بندگی را در ره خدمت ز بس شایسته‌اممی‌شود داغ غلامی خط پیشانی مرا
گرچه خوارم عزتم این بس که در بیع نیازمی‌دهی خود را به من تا اینکه بستانی مرا
گر چنین از بار غم خواهم فرو رفتن به خودشمع‌سان آخر کند دامن گریبانی مرا
از خرابی کس نمی‌گردد به گرد خانه‌امپاسبانی نیست مشفق‌تر ز ویرانی مرا
روشناس ابر رحمت گشته‌ام از فیض اوعاقبت آمد به کار آلوده‌دامانی مرا
گرم کردم جای خود در گوشه گلخن کلیمکی دگر از جا برد تخت سلیمانی مرا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
در آتش ار فکنم تخم مهربانی رادهم به تربیتش آب زندگانی را
به دوستی که گرَم دسترس به جان باشدبه مزد  کینه دهم دشمنان جانی را
حنای عیش جهان چون شفق نمی‌مانددلا ز دست مده اشک ارغوانی را
تعلقم به حیات است وقت پیری بیشکه مفت باخته‌ام موسم جوانی را
غمی ز کار فرو بسته نیست، می‌ترسمکه از بدیههٔ اشکم برد روانی را
به آن رسیده کز آئینه رو بگردانیچه خوش رسانده‌ای آئین سرگرانی را
به اختیار جهان دلنشین کس نشودچنانکه منزل بی آب کاروانی را
به سرو خانگی ار آشنا شود قمریبه بال اره کند سرو بوستانی را
کلیم بخت مرا روز خوش نصیب نکردمباد یاد کنم عهد شادمانی را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه راآزاده‌ام، نه دام شناسم، نه دانه را
سرمای سرد مهری گل بود در چمنآتش زدیم خار و خس آشیانه را
کنج قفس به ایمنی او بهشت نیستبی‌دام دیده‌ایم ازین گوشه دانه را
از حلقه‌های زلف تو داغم که می‌دهندانگشتر سلیمان انگشت شانه را
تیر مراد من به هدف برنمی‌خورددر خانهٔ کمان بنهم گر نشانه را
خواهم اگر ز گوشهٔ عزلت برون رومگم می‌کنم ز نابلدی راه خانه را
در کوی یار سر بنه و خود برو، کلیمبا خود مبر امانت این آستانه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
شیرینم و مغز سخنانم تلخ استعیش همه عالم از زبانم تلخ است
منهم از خویش در عذابم که مداماز گفتن حرف حق دهانم تلخ است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - ترکیب بند در تهنیت نوروز و مدح شاه جهانترجیعات و ترکیبات
باد نوروزی ببستان مژده ها آورده استبلبلان را مایه برگ و نوا آورده است
گل چها دربار خواهد داشت کز فیض بهارهر کجا خاریست یک گلشن صفا آورده است
هر چه می آرد بهار از دیگری زیباترسترونمائی از برای رونما آورده است
عاقلان را تا درین موسم چو خود دیوانه دیدبید مجنون سجده شکری بجا آورده است
هر متاعی را خریداریست در بازار عشقگل همه برگ از سفر بلبل نوا آورده است
تا شود نظارگی بیگانه هوش و خرددیده نرگس نگاه آشنا آورده است
نو عروس لاله را وقف حنا بندان رسیددر میان، گل خورده خود را بجا آورده است
خار گشت از چرب نرمی رشته گلدسته هاباغبان این سازگاری از کجا آورده است
یاسمن در محشر نشو و نمای بوستاننامه ای چون روی ارباب وفا آورده است
زاری بلبل ز شوق گل بود پوشیده نیست
سبزه را مژگان تر یارب ز شوق نام کیست
بهر ضبط گوهر شبنم که زیب گلشن استغنچه سرتاپا گریبان گل سراپا دامنست
یوسف گل در میان عصمت و تر دامنیستکز پس و پیشست هر چاکی که در پیراهنست
چون نسوزد آتش غیرت سراپا شمع راکز پر پروانه در پای شقایق خرمنست
سر بپیش افکنده نرگس فکر اینش برده استکافتاب لاله چون دایم بشب آبستنست
رنگ و بوی لاله و گل را چه می سنجی بهماز تن بیجان بسی ره تا بجان بی تنست
مفلسان باغ را بین غرق انعام بهارسبزه کاتش زسر نگذشته سرو گلشنست
در لباس این رخصت عیش است کز نقاش صنعلاله ساغر پیکر و نرگس صراحی گردنست
نیست شبنم اینکه تیغش را مرصع ساختهحرف شادابی گلشن بر زبان سوسنست
سرو چون طاووس می بودی زپای خود خجلگرنه جوش سبزه ساقش را بجای دامنست
سبزه را از بسکه سعی نامیه افراخته
در چمن هر دم غلط کرده بسروش فاخته
گل گرو از روی لیلی برده از خوش منظریسبزه چون مژگان مجنون می نماید از تری
باغبان چون دید لطف طبع موزونان باغسرو را خضری تخلص داد و گلرا آذری
نوبهار از بسکه آمد مهربان در روزگارغنچه را آورد باز از صنعت پیکانگری
عقده ها از بسکه وا شد زانبساط روزگارمشکل ار از دست آید بازی انگشتری
غنچه و مینای می در کار هم خوش می کنندبیزبان خنیاگری، بیدست پیراهن دری
زآب و رنگ لاله و گل نهرها بینی رواندر جهان آرا بپهنای خیابان هری
روز تا شب لاله زارش در نظر دارد سپهرشام بردارد از آنرو نسخه نیک اختری
لطف خاک گلشنش زانسانکه از آسیب پاگشته گلهای زمینش سربسر نیلوفری
تحفه دریا و کان مخزون جیب غنچه استدر بغل دارد دکان خویشتن را جوهری
برگ ناخن گشت و وا کرد از نقاب غنچه بند
پرده تقوی چو گل باید بیک جانب فکند
شمع گلبن هر قدر برگی که برمی آورداز پی پروانه خود بال و پر می آورد
ناله بلبل ز بس در مغز گل جا کرده استگر کسی گل را ببوید دردسر می آورد
سرو یک یک راز گلشن را بگوش ابر گفتهر چه آنجا گفته او باران خبر می آورد
باغبان چشمش ز انوار تجلی پر شدستیوسف گلرا از آن تاب نظر می آورد
سبزه را چون جوهر تیغست سجاده بر آبپاکدامن رخت خود از آب بر می آورد
خار اگر بر روی بلبل می کشد تیغ جفادر میان گل از وفاداری سپر می آورد
چشم بر راه بهار موکب شاهنشهیستسرو کز دیوار گلشن سربدر می آورد
ظل حق صاحبقران ثانی و شاه جهان
رازدان آفرینش کار آگاه جهان
ای بصورت پادشاه پادشاهان آمدهوز ره معنی بعالم قطب دوران آمده
گوهر از رشک کلامت می درد بر خویشتنزان صدف را جبه دایم بی گریبان آمده
تا نسیمی از قبولت بر گلستانها وزیدخار با گل خوش نما، چون چشم و مژگان آمده
میتراود از بلندیهای قدرت همچو ابرکز پی اصلاح حال زیردستان آمده
از سرایتهای خلقت در سیاستگاه قربزخم تیغت همچو گل خونریز و خندان آمده
از پی دریوزه گوهر زدست و تیغ توزخم شمشیرت چو گل وا کرده دامان آمده
می شود سویش روان تیغ زبانها همچو موجبسکه با طبعت سخن با آب حیوان آمده
جوی آب زندگی با عرض فیض دست توتنگ میدان تر بسی از نهر شریان آمده
از نثار عالم بالاست ما را هرچه هستگر گهر اعلاست ور ادنا ز عمان آمده
گرنه تیغت را خدا مفتاح هر فتح آفرید
می گشائی چون هزاران قلعه را از یک کلید
ز آسمانت هر زمان امداد فتح دیگرستچون ظفر لشکر کشد اقبال تو سردفترست
کشته تیغ جهادت دیرتر جان می دهدتیغ روحش چون پرد کز خون پر و بالش پرست
چون نباشد در شکار مملکتها تیز پرتیغ اقبال تو شهباز ظفر را شهپرست
هر چه از رایت رسد خورشید بردارد بتنآینه روئین تنست و عاجز روشنگرست
ساحل دریای جودت از وفور تشنگانپایمال آرزو چون آبگاه لشکرست
انتظام کار و بار روزگار از عدل تستخط اگر کرسی نشین شد هم ز سعی مسطرست
هر رقم از جوهر تیغت گواه نصرتستهست مضمونش یکی صد خط اگر بر محضرست
در بدن جائیکه گم کرده است خصم از هیبتجسته اندر کوچه تیغت که آن روشنترست
صاحب بحر و بری از روی استحقاق وارثدشمنت را چشم و لب قسمت ازین خشک و ترست
سایه پروردگاری، آفتاب عدل و داد
تا بقای صاحب سایه است عمر سایه باد
پادشاها شمع تیغت آفتاب آثار بادبر زبانش هر چه گفتارست آن کردار باد
صفحه هر سینه کز مهر تو چون خورشید نیستنزد اهل دل چو تقویم کهن بیکار باد
خواه روز و خواه شب از بهر پاس دولتتدیده اقبال چون چشم زره بیدار باد
بر جراحتها که خصم از ناوکت برداشتهسبزه تیغت بجای مرهم زنگار باد
هر که چون گل نشکفد در نوبهار عدل توگریه اش لاینقطع چون خنده سوفار باد
از تف دل شمع گردد گر همه مژگان خصماز نهیبت همچنان عالم بچشمش تار باد
تا نشان خار و گل باشد ببستان سخنتیغ خورشید سخن خار سر دیوار باد
بر سر هر ماه تا گردون زند گل از هلالهر سر سال از گل فتح نوت گلزار باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - شکوه از مفارقت دوستیقطعات
چه شد که بی‌سببی پا کشیدی از همه جالوند مشرب و آنگاه خویشتن داری
زر شراب به دستت فتاده است مگرکه رفته رفته ز مستی عزیز دیداری
ز دستگیری اهل هنر عجب دارمز روزگار نمی‌آید اینقدر یاری
مگر که در گرو باده کرده‌ای دستارکنون ز برهنگی سر برون نمی‌آری
بس است بر سر ژولیده، موی ژولیدهبیا که مفت گران جان بود سبکباری
ز چشم یار تو پیغام وصل آوردهبه کشور تنت ار آمده است، بیماری
همان به خانهٔ خود زود باز می‌گرددکه قاصدان را رسم است زود رفتاری
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در مدح صاحبقران ثانی ابوالمظفر شاه جهانقصاید
در دور ما زمانه گلستان بی درستعیش رسا چو رزق مقرر مقدرست
چون غنچه انبساط جلبیست خلق راشیرینی طرب شکر شیر مادرست
تنها همین نه از لب ساغر موظفیمانعام ما هم از لب ساقی مقررست
مست می نشاط بود، روزگار مااز مست هر مراد که خواهی میسرست
آواز پای و کف زدن مطربان یکیستاز بس زمین بسان زمان عیش پرورست
چسبان شد اختلاط مرادات با حصولعشرت بدل زیاده بجام آشناترست
دامان دل بدست کدورت نمی رسدمابین رنگ و آینه سد سکندرست
عالم تمام همچو سرمست پرنشاطدوران همه فرح چو دل کیمیاگرست
دریاکشان محفل عیش و نشاط رااز شش جهت گشایش درهای ششدرست
این خوان عشرتی که بعالم کشیده انداز عید وزن پادشه هفت کشورست
صاحبقران ثانی شاه جهان پناهشاهی که آفتابش یک لعل افسرست
میزان وزن تا صدف آفتاب شداز قدر یکسرش بدو دنیا برابرست
پابوس پادشه که شهانرا نداده دستسالی دو نوبتش ز سعادت میسرست
در آسمان زخاک در او نشان دهندجائیکه آفتاب کرم ذره پرورست
گردون اگرچه بر ره او پیر گشته استسرگرم تر بخدمتش از تازه چاکرست
دریا چو در متاع گهر آب می کندلرزان ز بیم پادشه عدل پرورست
چون مرغ خانه بال و پرش دست دیگریستگردون ز یمن اختر بختش توانگرست
رسم حساب بهر شمار مه است و سالدر عهد همتش که سپر کیله زرست
شهباز قدس را پر پرواز فطرتشچون استخوان سینه قفس جزو پیکرست
از یمن ایمنی زمانش سفینه رادر بحر سنگ راهی اگر هست لنگرست
هرگز باوج مدحت او ره نبرده استبا آنکه مرغ دفتر من جمله تن پرست
دانی که چیست در کفت این تیغ شعله باربرقی که در کمین سیاهی لشگرست
افتد شراره غضبت گر بجوی تیغبیم کباب گشتن ماهی جوهرست
یک چین بود ولایت خاقان ز آستینشآن جامه ای که بر قد ملکت مقررست
بهر شکار ماهی فتح و ظفر بودجوهر در آب تیغ تو گر دامگسترست
دریاست مومیائی کشتی چو بشکندباد مراد همتت آنجا که یاورست
از صفحه مدیح تو طوطی خامه راآئینه نشاط ابد در برابرست
دلخواه طبع فوج معانی همی رسدجائیکه عرض مدح تورای سخنورست
هر لحظه کوچه قلمم بسته می شودتنگست شارعی که گذرگاه لشگرست
لب تشنگان عفوت سیرآب از آن شونددر جنت طبیعت تو حلم کوثرست
پیوسته تا که از پی تحریر جزو عیشنی شکل خامه دارد و قانون چو مستطرست
پر نغمه نشاط بود بزم عشرتتتا مهر و مه جلاجل این کهنه چنبرست
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۰غزلیات
تا یافتم رسایی دست کشیده راآورده ام به چنگ مراد رمیده را
عریان تنی خوش است ولی ذوق دیگر استجیب دریده دامن در خون کشیده را
کاری اگر ز صورت بی‌معنی آمدیمی‌بود دلبری خم زلف بریده را
خاری اگر به پای طلب ناخلیده مانداز سر مگیر راه به پایان رسیده را
منکر شدن ز صحبت پنهان چه فایدهنتوان نهفت خون، لب لعل گزیده را
آنجا که شمع روی تو افروخت باغباندامن زند چراغ گل نو دمیده را
جائیکه کار دانه کند قطرهٔ شرابآرد به دام طبع ز عالم رمیده را
در گردن هزار تمنا فکنده‌ایای شیخ شهر، دست ز دنیا کشیده را
اشکِ سبک عنانِ رفیقان نَایستاددر ره به جا گذاشته رنگ پریده را
این بخت بی‌تصرف ما رام خود نکردیک‌ره کلیم دلبر عاشق ندیده را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۱غزلیات
نیلگون شد فلک از تیرگی اختر ماگردد آئینه سیه تاب ز خاکستر ما
بی‌کسانیم، گذاری به سر ما که کند؟مگر از گریه گهی بگذرد آب از سر ما
ایدل انگار که چون تیغ به بند افتادیمبهتر آن است که ظاهر نشود جوهر ما
نه تذرویم نه طاووس چه در ما دیده استکه پرد دیدهٔ دام از پی بال و پر ما
روی گرمی چو نبینیم به کس وانشویمنخل مومیم بجز شعله نچیند بر ما
نشئه از باده ندیدیم و طرب از مستیخاک محنت زده‌ای بود گل ساغر ما
اشک اختر همه از دیدهٔ گردون بچکدمصلحت نیست که دودی بکند مجمر ما
پیش این جوهریانی که درین بازارندقیمت رشته فزون‌تر بود از گوهر ما
نیست دور از اثر طالع پست تو کلیمکه بچاه افتد اگر سیر کند اختر ما
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۲غزلیات
چشمت به فسون بسته غزالان ختن راآموخته طوطی ز نگاه تو سخن را
پیداست که احوال شهیدانش چه باشدجائی‌که به شمشیر ببرند کفن را
معلوم شد از گریهٔ ابرم که درین باغجز باده به کف نیست هوادار چمن را
آب دم تیغت چو به خاطر گذرانمخمیازه کند باز لب زخم کهن را
هر شمع که روشن‌تر از آن نیست درین بزمروشن کند آخر ز وفا چشم لگن را
میخانه نشینیم نه از باده پرستی استاز دل نتوان کرد برون حب وطن را
بی‌سینهٔ روشن رخ معنی ننمایدآئینه همین است عروسان سخن را
زاهد نبرد نام کلیم، این ادبش بساول اگر از باده نَشُستست دهن را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
خوبان که همی رمند ز افسون فلکرامند به بی تعینان بیشترک
در صید بتان جامه صیادی پوشپا تابه و گیوه و کلاه و کپنک
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - در معذرت از نرفتن بخانه سیدعلی عودی بطریق مطایبهقطعات
زبده اهل هنر ای آنکه با صد دیده، چرخروز و شب حیران بود از دانش و فرهنگ تو
اینکه یاران می کنند از آمدن پهلو تهینیست مقصودی بغیر از حفظ نام و ننگ تو
شاعران پرده در را میهمانی خوب نیستپرده برمی افکنند از ساز بی آهنگ تو
هر که یک ره ساز ناساز ترا بشنید گفتعود اگر در آتش افتد به که اندر چنگ تو
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - و نیز در مدح ابوالمظفر شاه جهانقصاید
سحاب آراست باغ و بوستانرافدای باغبان کن خان و مان را
همان آبی که گرد از روی گل شستبدینسان مست دارد بلبلان را
چنان گلبن گرانبارست از گلکه بلبل بست بر خاک آشیان را
بگلشن می کش و بر خود مخنداندهان غنچه پر زعفران را
مروت خانه زاد می فروشستکه ارزان می دهد رطل گران را
بصحرا سیر چون آبروان کنبدست خود نگردانی عنان را
درین موسم که صحراها بهشتستبفرزندان رها کن خانمان را
گل و لاله که می غلطد بر خاکتنگ ظرفند گویا، بوستان را
بروی سبزه می غلطد بنفشهعجب پیری که می مالد جوان را
بگلشن عمر جدول خوش گذشتههمیشه گرچه بر لب دیده جان را
چمن با آنکه همکار مسیحاستنمی بندد رعاف ارغوان را
قبای تنگ بر تن چاک گرددشکافد گل حصار گلستان را
بهم آمیزش گلها جنانستکه گلدسته نخواهد ریسمان را
دم کوره ز تأثیر رطوبتزند آب آتش آهنگران را
ز پهلو بوریا گردد نشان داررطوبت آب داد از بس جهان را
هوای برشکالی مومیائیستز گلبن شاخ بشکن امتحان را
بهار گلشن فردوس خواهیدرین موسم ببین هندوستان را
کند دندان مارش کار شبنمفزون باد ایمنی دارالامان را
خوشا ملکی که از یک آب شمشیرگل و لاله دمد سنگ فسان را
بیکدم ز آب پیکان می شود سبزهدف سازد کسی گر استخوان را
ز بس موج رطوبت اوج دارددماند خوشه کاه کهکشان را
نهفته جاده ها در زیر سبزهز مسطر خط بپوشاند نشان را
ستون خانه ها شد سبز و قمریفرامش کرده سرو بوستان را
خس و خاشاک زانسان سبز گردیدکه بلبل می کند، گم آشیان را
خطیب فاخته بر منبر سرومناقب خوان بود شاه جهان را
زبان سبزه در هر سرزمین گفتثنای ثانی صاحبقران را
فلک از کوکب بختش عزیزستز آئینه است قدر آئینه دان را
بدورانش که ایام نشاطستجرس در خنده می پیچد فغان را
ز عید وزن، شاهنشاه عالمجهان اندوخت عیش جاودان را
دو نوبت رخصت پابوس داردبساط پادشاه کامران را
ز رشک کفه هایش بسکه داغندنماند رنگ بر رو اختران را
بعهدش آنچنان در خواب امنستکه باید پاسبانی پاسبان را
بملکش راهزن، مانند جادهبمنزل می رساند کاروان را
بعهد عدل او واپس ستاندچمن از خاک زرهای خزان را
بعهدش عدل کسری هر که سنجیدبهم سنجید قصاب و شبان را
در آن بزمی که خلقش میزبانستطفیلی داغ دارد میهمان را
بدوران تمیزش همچو لالهنگردد زیر دست آتش دخان را
مدد نیروی اقبالش نخواهدنمی تابد فسان تیغ زبان را
ز حفظش پیره زال چرخ ازین پسبدوک شمع ریسد ریسمان را
اگر از آستانش سر بتابندگریبان طوق گردد سرکشان را
ز خورشید ضمیرش پرتوی دانصفای خاطر اشراقیان را
ضعیفان را چو در زنهار گیردسحاب روی مه سازد کتان را
اگر چه احتشامش همچو گردونمسخر کرد سرتاسر جهان را
شکوهش هند را خوش کرده مسکنبشب روشن شود شان آسمان را
قلم چون قصه رزمش نویسدکند از خون رقم سر دوستان را
نیاید زخم تیغ او فراهمبرای خنده دارد گل دهان را
ز زخمش پوست بر اندام دشمننموداری بود توز کمان را
سنانش کنجکاوی چون کند سرچو نی مغزی نماید استخوان را
سلیمانی چشم دشمنانشدو خاتم باشد انگشت سنان را
زبان را درفشانی از کف اوستز ابرست آب در جو ناودان را
ز سر حد مکان، خیمه برون زدعطایش تا که گیرد لامکان را
قلم در وصف جودش جای نگذاشتبه پشت و روی طومار زبان را
کفش پرداخت کان گوهر و زرفلک برچید آخر این دکان را
نباشد وعده چون بی انتظاریپسندیده عطای بیگمان را
درون شیشه افلاک بیندبسان می فضای آسمان را
همیشه با ترازو تا بود کارسبکبار و گران سنگ جهان را
بغیر از دشمنش گردون نه بیندسبکباری بخاطرها گران را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۳غزلیات
بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته رامی‌تواند زد به عالم پشت پای بسته را
تشنهٔ یک آرزو از همت والا نه‌ایمخاک هم آب است دست از آب حیوان شسته را
تا توانی ناتوانان را به چشم کم مبینیاری یک رشته جمعیت دهد گلدسته را
رحمت حق را هر آن عارف که بشناسد درستداند اجری نیست چندان توبهٔ بشکسته را
هیچگه راه جدائی در میان‌شان وا نشددوست دارم الفت آن ابروی پیوسته را
ای دل اندر بزم او پر زاری از حد می‌برییادگیر از شمع آنجا گریهٔ آهسته را
خنده بدمستی‌است، در ایام ما هشیار باشمحتسب بو می‌کند اینجا دهان بسته را
می‌نهم در زیر پای فکر کرسی از سپهرتا به کف می‌آورم یک معنی برجسته را
کس بجز ساغر تلاش ما نمی فهمد، کلیمشعر فهمان جمله صیادند صید بسته را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۴غزلیات
ز تیغش چاک شد دل، چون نهان سازم غم او را؟گریبان پاره شد گل را، کجا پنهان کند بو را؟
سپهر دون در فیض آنچنان بسته است از عالمکه سیلاب بهاری تر نمی‌سازد لب جو را
سخن در هر زبان بی‌زحمت تعلیم می‌گویداگر طوطی ببیند یک ره آن چشم سخنگو را
به کنج گلخنم، نه بستری باشد، نه بالینیچو خاکستر به اخگر می‌نهم پیوسته پهلو را
ز رسوایی به عالم عیب من شد فاش و آسودمکه دیگر در حق من هیچ حرفی نیست بدگو را
نروید سبزه از هرجا نمکزاری‌ست، حیرانمکه خط چون سبز و خرم می‌کند لعل لب او را؟
به زاری کام دل حاصل توان کردن کلیم، امامقید همچو بلبل گر شوی یار تنک‌رو را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۵غزلیات
دلا بر چشم تر نه آستین راچه می‌پوئی عبث روی زمین را؟
ز محراب دو ابروی تو پیداستکه با خود کرده روی کفر و دین را
ز موی پوست تخت فقر بافندملایک رشتهٔ حبل‌المتین را
بغیر از عجب از تحسین ندیدمبدل کردم به نفرین آفرین را
شکست ایام گوهرهای بی‌عیبکه سازد سرمه چشم عیب‌بین را
ز نه خرمن که دارد کشت افلاکنبینی بهره‌ور یک خوشه‌چین را
به حکاکی چه استاد است چشمتکَند از جنبش مژگان نگین را
دوات از کلک فکرم سر نپیچدعجب ربطی است با دست آستین را
کلیم آن می که کوه غم ز دل بردنبرد از روی او چین جبین را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵رباعیات
هنگام بهار سیر گلشن نکنیمتا بلبل را بخویش دشمن نکنیم
تا نستانیم رخصت از پروانهدر خانه خود چراغ روشن نکنیم
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - شکایت از تب و لرزقطعات
روزگاری شد که با تب لرز هم پیراهنمقسمت من گشته این از سرد و گرم روزگار
وقت رفتن می سپارد خود بمن تب لرز خویشداد امانت داری درد تو ما را اعتبار
شب که شد از اضطراب پیکر بیطاقتمتار در پیراهنم چون نبض گردد بیقرار
باز گرمی نامزد کرد از پی همخانگیدید گردون چون ندارم مونس شبهای تار
فال صحت بهر ما بیند مزاج ایدل مترسدمبدم بر هم خورد گر استخوآنها قرعه وار
آبرا مانند مشک از نهر گردن می خورمچون تنور از نان خورم بیرون دهم بی اختیار
پیکر چون موی من از بیقراریهای لرزنسبتش افزون شوم هر دم بتار زلف یار
زانکه می سوزد درونم ز آتش جانسوز تبآب چون بینم بسان موج گردم بیقرار
ملک تن از ترکتاز لرزه بر هم خورده استیکسر مو را بجای خود نبینم استوار
زخم‌های کهنه را بگسسته از هم بخیه‌هاداغ‌های تازه را افتاده مرهم بر کنار
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۶غزلیات
بی‌تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را؟خندهٔ گل دردسر می‌آورد آزرده را
ساغری خواهم دم آخر مگر همراه اوسوی تن باز آورم جان به لب آورده را
نه همین بی‌سوز عشقَست، از هوس هم گرم نیستسینه تابوت است گویی زاهد دل‌مرده را
کاغذ غم‌نامه را کردم حنایی از سرشکتا به یاد او دهم چشم به خون پرورده را
صورت ظاهر اگر در حسن باشد، آفتابآورد تاریکی دل پی به معنی برده را
دل مکَن از دوست گر خواهی به او پیوست بازکس به گلبن تا به کی بندد گل افسرده را
چون ز خاک خاکساری گل دمیدن سر کندسر شود یک دستهٔ گل خاک بر سر کرده را
چشم مست او کجا پروای دل دارد کلیمهیچ نسبت نیست با می‌خورده پیکان خورده را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۷ - در مدح ظفرخانغزلیات
عزت دیگر بود در دامن صحرا مرامی گذارد هر کجا خاری است سر در پا مرا
گر به من خاشاک این دریا زند زخم پلنگاز کسی چیزی به دل نبود حساب‌آسا مرا
طره‌ات زین بیشتر بایست با من واشودتیره روزم دوست می‌دارد دل شب‌ها مرا
گاه بادم می رباید، گاه آبم می‌بردهر کجا شوریده‌ای دیدم برد از جا مرا
مرگ را گر دشمنم، نی آرزوی زندگی استمی‌کند آخر کفن آلودهٔ دنیا مرا
می‌شکافد سینه‌ام را عاقبت همچون صدفمی‌دهد گر قطره‌ای میراب این دریا مرا
شب هم از کسب کمال آسوده در بستر نیممی‌دهد درس خموشی صورت دیبا مرا
همتی ای خشکی طالع که زنجیر سرشکدست و پایم بسته و سر داده در دریا مرا
هم صفیری نیست خاموشم درین گلشن کلیمبلبل باغ ظفرخان می‌کند گویا مرا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۸غزلیات
هیچ دلسوزی نداند چارهٔ کار مراشمع بگریزد اگر بیند شب تار مرا
دست هر کس را به‌سان سبحه بوسیدم ولیهیچکس نگشود آخر عقدهٔ کار مرا
همچو نقش پا ندارد بام و در ویرانه‌امروزگار از بس که کوته ساخت دیوار مرا
مانده در قید لباسم زانکه گاهی مِی فروشمی‌ستاند در گرو این کهنه دستار مرا
خوردنی زخم است و آشامیدنی خون جگرچون کنم این سازگار افتاده بیمار مرا
گر سیه‌روزم ولی چون سرمه خواهانم بسی استروشنی از من بود چشم خریدار مرا
نزد رندان قول و فعل من سند باشد کلیمسهل باشد زاهد ار بد گفت اطوار مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۶رباعیات
پر داغ دل از جور جهانیست مرااز هر که نشان دهی نشانیست مرا
تنها نه همین ستم کش افلاکمهر ذره خاک آسمانیست مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - در طلب کیفقطعات
بلند قد را سرگشتگان وادی غممفرحی پی دفع ملال می خواهند
چو باده بیتو حرامست، از آن نمی طلبندحرام عیشان کیف حلال می خواهند
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - برای نقش کردن بر حاشیه جلد کتابی که صدف کاری شده بوده استمثنویات
چو دست قضا نقش این جلد بستپر و بال طاووس در هم شکست
کتابش چو گوهر بود از شرفمناسب فتادست جلد از صدف
کند خرده کاریش را چون نگاهگذارد فلک عینک از مهر و ماه
چو خود را سزاوار این جلد دیدصدف دامن از دست گوهر کشید
تراوش ز بس می کند آب از اوگلش را نشسته است شبنم برو
برای تماشای این نوبهارنگه باز گردانم از روی یار
کتابی کزو گشت زینت پذیرمیان دو گلشن شود جایگیر
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۹غزلیات
نمی‌بیند سرم چون شمع شب‌ها روی بالین رابه چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را
کدورت بیشتر آن را که جوهر بیشتر باشدنمی‌گیرد غبار زنگ هرگز تیغ چوبین را
نیارد هم‌نشین آنجا خلل در عیش تنهاییپرستش می‌توان کردن ازین ره خانهٔ زین را
به ناصِح طُرّهٔ او را چرا بیهوده بنمایم؟که با این سرمه ربطی نیست چشم مصلحت‌بین را
اگر هم رنگ رویت لاله‌ای در بیستون رویدبیفشاند چو گرد از دامن خود نقش شیرین را
دو دستم هر دو در بند است، در زلف و لب ساقیندانم گر بگیرم جام، بگذارم کدامین را
اگر بر بالش پر سر ندارم، چشم آن دارمکه شب‌ها ز اشک حسرت نرم سازم خشت بالین را
کلیم افشان کن اول صفحهٔ رو از خوی خجلتکه بر هر کاغذی نتوان نوشتن شعر رنگین را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۰غزلیات
تا پیش پای بیند دور از تو دیدهٔ مانزدیک کرده ره را پشت خمیدهٔ ما
از سیل گریهٔ ما آفت ز بسکه دیده استناید به روی ما باز رنگ پریدهٔ ما
زآسایشی که دارد رفته به خواب راحتدر دامن قناعت پای کشیدهٔ ما
پیوند آشنایی از نیک و بد بریدیمنه گل نه خار گیرد دامان چیدهٔ ما
دارد ز اشک و مژگان آب روان و سبزهاز دل اگر به تنگی، بنشین به دیدهٔ ما
تا در زمین رسیده باران شرار گردددر مزرع امید آفت رسیدهٔ ما
دارد به سیر گیتی همچون سخن رفیقیدلگیر از سفر نیست نام دودیدهٔ ما
زلف به پا فتاده، تأثیر آن همین استکافتد کلیم در پا جیب دریدهٔ ما
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۱غزلیات
سر به بستان چو دهد جلوهٔ یغمائی رااول از سرو کند جامهٔ رعنائی را
پای سعیم شده از خار رهت پوشیدهچاره زین به نتوان کرد تهی پائی را
زان شب و روز گریزم زمه و مهر، که کردسایه هم تلخ به من عشرت تنهائی را
ما ز گیرائی مژگان تو پابرجائیمورنه اول نگهت برده توانائی را
چشم جمعیت ازو دور که خوش می‌سازدفکر زلف تو دماغ من سودائی را
خاک‌پای تو قدم گر نگذارد به میانکه به هم صلح دهد دیده و بینائی را؟
لحظه‌ای خستهٔ مژگان و دمی بستهٔ زلفخوش رها کرده کلیم این دل هرجائی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۷رباعیات
برگشتن عمر را نمود آمدنتبسیار بکام شوق بود آمدنت
از آمدنت که نوبهار طربستدانی که چه بهتر است زود آمدنت
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - در مدح یکی از اکابر زمان در تقاضای کمانقطعات
سپهر منزلتا، صاحبا، فلک ز شهاببرای دشمن تو تیر در کمان دارد
زبان بریده چو سوفار باد، آنکه زباننه از برای ثنای تو در دهان دارد
طناب گردن بادا همیشه همچو کمانز آستان تو هر کس که سرگران دارد
عجب نباشد اگر پر بر آرد از شادیکمان چو تیر که با دست تو قران دارد
ز باد تیر تو چون برگ جان فرو ریزدمگر که خاصیت باد مهرگان دارد
شود عقاب اگر سوی صیدش اندازیهمای گردد اگر زاستخوان نشان دارد
اگر چه خط شعاعی رود ز شرق بغربعجب نباشد ار ماه نو کمان دارد
مگر ز تیشه فرهاد بود پیکانشکه از شکاف دل خاره ناتوان دارد
برای دیده ز تیر تو میل می خواهدعدو که از دل بر درد سرمه دان دارد
بحیرتم که بعهد گره گشائی توکمان بگوشه ابرو گره چسان دارد
شکفته گر نشود غنچه های پیکانترواست در دل تنگ عدو مکان دارد
بلند قدرا دلسوز شکوه ای دارمز چرخ دون که بمن کینه نهان دارد
شکسته است کمانی ز من که قوس و قزحرخش ز خجلت او رنگ ارغوان دارد
کمان ابروی خوبان سیاه تو ز چراستاگر نه ماتم آن بوالعجب کمان دارد
هلال غرقه خون دلست ازین ماتمگمان مبر که میان شفق مکان دارد
جهان چو حلقه زهگیر تنگ شد بر منمرا مصیبتش از بسکه در میان دارد
کمانی ار دهدم صاحب کریم نهادپی تلافی آن جور، جای آن دارد
که تا سپهر بداند که قبله گاه امیدعنایتی بمن زار ناتوان دارد
همیشه تا قدر انداز چرخ تیر جفابرای سینه احباب در کمان دارد
نشان تیر تو بادا عدوی بدگهرتاگر بسان زحل جا در آسمان دارد
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - بجهت نقش کردن بر حاشیه سراپرده شاهیمثنویات
برای سراپرده اش آفتابز زرتاب تابیده زرین طناب
چنان ابره از زر کشتی تابناککه زرین شود میخ چوبین بخاک
شود اطلس چرخش ار آستربیابد ز اقبال روی دگر
چنان از طراوت صفا گستر استگه از پرده چشم روشن تر است
جدائی ازین پرده تا می کشیدچو خواب پریشان که مخمل ندید
بجائی که او سایه گستر شودز زربفت او خاک پر زر شود
بنقش و نگارش چو طاووس دیدز پر بیش از پا خجالت کشید
ز بزمت چنان عزت اندوختهکه زر خویشتن را بر او دوخته
بخدمت فشرده است پای درنگنمی آید از ایستادن بتنگ
زهی خدمت اندیش صاحب حیاکه گیرد عصا از درون قبا
نکرد از ادب پشت بر بزم شاهکه دارد چو او حق خدمت نگاه
ز قربش همه محرمان در حسابچو استد کند پشت بر آفتاب
بهر سرزمینی که شاه جهاننهاده است پاگشته بر گرد آن
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۲غزلیات
دنبال اشک افتاده‌ام جویم دل آزرده رااز خون توان برداشت پی نخجیر پیکان خورده را
با این رخ افروخته هر جا خرامان بگذریاز بادِ دامن می‌کنی روشن چراغ مرده را
گر تُرک چشم رهزنت نشناخت قدر دل چه شد؟قیمت چه داند لشکری جنس به غارت برده را
تاری ز زلف آن صنم در گردن ایمان فکنای شیخ تا پیدا کنی سررشتهٔ گم کرده را
گر جان به جانان نسپرم دل بستهٔ آن نیستمنتوان به دست پادشه دادن گل پژمرده را
زاهد ز بی سرمایگی کرده است در صد جا گرودین به دنیا داده را ایمان شیطان برده را
در دشمنی با خویشتن فرصت بخصم خود مدهخود برفکن همچون حباب از روی کارت پرده را
دوران به یک زخم جفا کی از سر ما واشود؟صیاد از پی می‌رود نخجیر ناوک خورده را
آخر به‌جان آمد کلیم، از پاس خاطر داشتنتا کی به دل واپس برد حرف به لب آورده را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۳غزلیات
اشک کواکب نگر چرخ غم اندود راگریه فراوان بود خانهٔ پر دود را
صبر گوارا کند هرچه ترا ناخوش استساعتی از کف بنه آب گل آلود را
بی‌نمکی‌های دهر کار به جائی رساندکاختر طالع کنم داغ نمک‌سود را
دور جمال تو شد، گوش به نظاره یافتمشکل اگر بشنود نغمهٔ داوود را
نیست به گیتی دو چیز جستم و کم یافتمعاشق بی‌شکوه را آتش بی دود را
تارک ادبار ما، لایق آن گل نبودبر سر گردون زدیم کوکب مسعود را
هر که به بوی وفا بر سر دنیا نشستدر ته دامن کشید آتش بی‌عود را
نقد دو عالم کلیم، بر سر دل ریختندشوری بختم ربود، داغ نمک‌سود را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۴غزلیات
از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش راربودم دلنشین زخمی که می‌بوسم دهانش را
جنونم می‌برد تنها به سیر آن بیابانیکه نبود ایمنی از رهروان ریگ روانش را
چمن کی گلبنی آرد به آب و رنگ رخسارتاگر مالد به روی لاله، خون ارغوانش را
نمود آسان فراق نخل بالایش ندانستمکه این تیر از جدایی بشکند پشت کمانش را
چو گل رفت از چمن با باغبان گفت از وفاداریکه تا بلبل به باغ آید نگهدار آشیانش را
ز شوق آن کمر هرکس دلش چاک است و حیرانمکه چندین شانه در کار است یک موی میانش را
کلیم ار ناله‌ای داری برو بیرون گلشن کنکه این گل برنمی‌تابد نگاه باغبانش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸رباعیات
جا کرده اگر شاخ گلی در دل منتنگ آمده است از دل بیحاصل من
خاک که شدم که او سر از من نکشیداز خاک چمن سرشته گوئی گل من
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - از بزرگی طلب ادای قروض خود را کرده استقطعات
ای خداوندی که باشد نسبت انعام توراست با حرص و طمع چون نسبت دست و دهان
دست جودت از جهان، رسم قناعت برفکندمی کند اکنون هما پهلو تهی از استخوان
نقطه شک بر سر دریا نهد ابر از حباببحر دستت را اگر روزی ببیند درفشان
همتت می خواست یک را از عدد بیرون کندگشت آخر وحدت واجب شفاعتخواه آن
کام بخشا، از هجوم قرض خواهان می کشمآن پریشانی که زر در دست صاحب همتان
منکه چون عیسی مجرد گشته ام از مفلسیمی گریزم از کف ایشان کنون بر آسمان
در زمین صدره فرو رفتم من از شرمندگیاز تهی دستی بدستم نیست اکنون ناخنان
نقد می خواهند از من وجه قرض خویشراوین تعدی بین که نستانند از من نقد جان
بسکه هر دم بر سر راه من آیند از غروردر گمان افتم، که معشوقم من، ایشان عاشقان
قافیه گر شایگان افتاد عیب من مکنشایگان بندم همین بر باد گنج شایگان
بسکه سنگینم زبار قرض ایشان بعد مرگاستخوانم بر هما بارست چون کوه گران
دست از من برنمی دارند بهر هر درمتا نمی گیرند از من همچو قارون صد زمان
روزگار ار قرض ایشان داشتی مانند منمی نمودندی ز رفتن منع اجزای زمان
کاشکی می داشتی تا روزگار دولتتمی بماندی در جهان چون نام نیکت جاودان
مردمان گویند مفلس در امان حق بودسایه حق چون توئی، زان از تو می خواهم امان
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - برای نقش کردن بر دور سپر پادشاهیمثنویات
پیش رخ شه نه سپر شد حجابپاره ابریست بر آفتاب
شاه جهان ثانی صاحبقرانیک سپر از اسلحه اش آسمان
بندگیش فخر سران دیارگوش همه چون سپر حلقه دار
تیغ بروی فلک افراختستکاهکشان دست سپر ساختست
در کف دریا کش مالک رقابتیغ و سپر آمده موج و حباب
پشت سپر بسکه بود گرم ازواز دم شمشیر نگردانده رو
برده اگر زرگر باغ و بهارخرده زر در سپر گل بکار
هر زر و گوهر که نهان داشت کاناین سپر آمد طبق عرض آن
دامن دریوزه گشادشت بازپیش کف همت عالم نواز
چرخ نوی آمده بر روی کارساخته بر محور ساعد مدار
گرچه فلک شکل و ملک خوی نیستکینه کش و کج رو و بیروی نیست
او فلک حادثه زا آمده استاین فلک دفع بلا آمده است
حفظ الهی سپر شاه بادچرخ سپر دار و هوا خواه باد
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۵غزلیات
به سان شانه‌ات سرپنجه گردانم گریبان رابه چنگ آرم مگر زین دست آن زلف پریشان را
نباشد نیک باطن در پی آرایش ظاهربه نقاش احتیاجی نیست دیوار گلستان را
مگو از گریهٔ بی‌حاصلم کاری نمی‌آیدبه دامن رهنمایی می‌کند چاک گریبان را
به خاک آستانت جبههٔ ما دارد آن نسبتکه ندهد رخصت آنجا نشستن نقش دربان را
اگر چشم ترم یک روز میراب چمن باشدبه فرق باغبان ویران کنم دیوار بستان را
نه از خواریست گر قدر سخن را کس نمی‌داندبه بازار جهان قیمت که داند آب حیوان را
کلیم از عشوه‌های او چه خوش کردی، نمی‌دانمتغافل‌های رسوا یا نوازش‌های پنهان را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۶غزلیات
بر سر خود می‌کند ویران سرای دیده راپختگی حاصل نشد اشک جهان گردیده را
کی توانی ترک ما کردن که با هم الفتی استطالع برگشته و مژگان برگردیده را
دستگاه ما کجا شایستهٔ تاراج اوستغیر زانو نیست سامانی سر شوریده را
کوه محنت سخت می‌کاهد مرا ساقی بدهبادهٔ تندی که بگدازد غم بالیده را
در زمان تیره‌روزی دوست دشمن می‌شودبی‌تو مژگان می‌زند دامن چراغ دیده را
حاصل پرهیز زاهد نیست جز آلودگیکرده پر خار تعلق دامن برچیده را
در ترازوی صدف گوهر نگنجد از نشاطبا گهر همسر کنم گر نکتهٔ سنجیده را
می‌کند تدبیر، بخت بدمروت مانع استسهل باشد چاره کردن دشمن خوابیده را
نامه‌ات را قاصد آورد و نمی‌خواند کلیماز دلش ناید که بردارد ز راهت دیده را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۷غزلیات
من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرااز قفس گویم، نفس تا در قفس باشد مرا
از پی راه فنا سامان ندارم، ورنه منخویش را می‌سوزم ار یک مشت خس باشد مرا
بر سراپای دلاویزت نمی‌پیچم چو زلفقانعم زان هر دو لب یک بوسه بس باشد مرا
بس که محنت بر سر محنت نصیبم می‌شودبیم دام راه در کنج قفس باشد مرا
گر سرم را هست سامانی همه سودای توستنقد داغ است ار به چیزی دسترس باشد مرا
ترک سر کردم که از مردم نبینم دردسراز نفس بیزارم ار یک هم‌نفس باشد مرا
کار عالم گر همه آزار من باشد کلیمناکسم ناکس، اگر کاری به کس باشد مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۹رباعیات
با عقده غم خوشم که کام دلم اوستاینجاست که هر چه حل شود مشکلم اوست
بی ناله دمی نیم که از خرمن عمرهر چیز بباد می دهد حاصلم اوست
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - هنگامی که در بیجابور مورد سوئظن قرار گرفته و به حبس افتاده استقطعات
فلک قد را نمی پرسی که گردونچرا آزرد ما را بی محابا
چرا زد راه بیمار غمی راکه می آید بدرگاه مسیحا
حدیث طرفه ای دارم که باشدبرای بیدماغان به ز صهبا
بعزم سیر بیجابور گشتیمرهی با اختری خوش دشت پیما
دو بال طایر شوقیم و هر دونمی بودیم یکساعت شکیبا
ولی آخر زچشم زخم گردونعجایب سنگ راهی گشت پیدا
بچنگ زاهد از آن اوفتادیمچگویم تا چها کردند با ما
همه اندر تجسس موشکافانهمه در کنجکاوی ذهن دانا
بسرحد عدم گر جای گیرندنخواهند رفت کس بیرون ز دنیا
یکی گوید که دزدانند و باشندبزندان چند گه زنجیر فرسا
دگر گوید که جاسوس فلانندکه از تفتیش ما گشتند رسوا
یکی می گوید اینان را بکاویدکه شاید نامه ای گردد هویدا
زبس تفتیش از هم می گشودندمگر دربار ما بودی معما
بجرم اینکه می ماند بنامهکشیدند استخوانهارا ز اعضا
در آن غوغا ز ترس خود دریدندملایک نامه اعمال ما را
بغیر از سرنوشت بد که کم بادنوشته همره ما نیست اصلا
خط پیشانیم از خاک مالیبشد ارنه وبالی بود ما را
کنون در چنگ ایشان مبتلائیمنمی دانیم چاره جز مدارا
چو مژگان پیش چشمم ایستادهسیاهان روز و شب بهر تماشا
ز بهر پاس ما جمع دگرشانچو مو استاده دایم بر سر پا
برای ضبط ما پر بسته مرغانهمه هم پشت همچون موج دریا
عجب دارم که با آن منع جادهچنان بیخواست آمد تا بآنجا
نباشد عار اگر خاک درت راز نقش جبهه هر بی سروپا
اشارت کن که چون اقبال گردیمبخاک آستانت جبهه فرسا
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - در شکستن دست خود گفتهمثنویات
کیم من داغداری از زمانهبهر داغی خدنگ را نشانه
ز گمنامی بشهر خود غریبیشکسته خاطری محنت نصیبی
هدف وارم همیشه رو گشادهبه پیش تیر تقدیر ایستاده
ز رفعت بی نصیبم دارد ایامعجب نبود اگر افتادم از بام
زاوج بام تا منزلگه خاکمتاعی خوش نکرد این جان غمناک
عجب راهی که بیش از ده قدم نیستدرو از خوف و محنت هیچ کم نیست
کسیرا کاینچنین راهی بپیش استخطر در منزلش از راه بیش است
کنون سامان دردم بیشتر شدشکست دست سود این سفر شد
سپهر از بهر آن دستم شکستهکه نگشایم گره از کار بسته
فلک کس را مسلم کی رها کردشکسته بسته ای در کار ما کرد
کسی از دست او سالم نجسته استفلک دست همه بر تخته بسته است
از آن بر گردنم بسته است ایندستکه اندر گردنم ناموس در دست
کسی کو خدمت محنت پسنددچنین باید به سینه دست بندد
شکست دست می باید زدل بیشاگر دستی نهد کس بر دل ریش
بجای پا کلیم از شوق دیداربسر می رفت تا منزلگه یار
از آن بنهاد چرخ مردم آزاربگردن کندش از دست ورم دار
بچشم دهر بودم خار پیوستکنونم برندارد چون بیکدست
بجرم اینکه دایم می پرستمبگردن چون سبو بسته است دستم
فلک زد گشت چون غم را خزینهزدستم قفل بر صندوق سینه
زتاب درد بی قوت چنانستکه گر نبضم بجنبد بشکند دست
تحرک پا کشیده است از میانهشده انگشتها انگشت شانه
چه پرسی حال انگشتان افکاربیک بستر فتاده پنج بیمار
چو باده سوی لب آید همیشهز دست دیگری مانند شیشه
بکف شد کار گیرائی چنان تنگکه نتواند گرفتن از حنا رنگ
امیدم از گرفتن خوش بریده استکسی شاعر بدین همت ندیده است
مرا سامان محنت هیچ کم نیستبکف از باد دستی جز ورم نیست
زصدمه ساعدم نرم آنچنانستکه او مغز آستینم استخوانست
بیکسو می رود از دوش بازوکه او مغز آستینم استخوانست
بیکسو می رود از دوش بازوباین شاهین نمی استد ترازو
گرفت از بار درد انگشتها خمشد از تأثیر صحبت همچو خاتم
بود خم گشته دست درد پروربروی سینه همچون حلقه بر در
همیشه بسته است این دست افکاربمهد سینه همچون طفل بیمار
ز تاب درد می غلطم بهر سوکه خواهد مهد جنبان طفل بدخو
مرا درد آنچنان بیتاب داردکه بختم آرزوی خواب دارد
بنوعی داردم ایندست دلگیرکه هر انگشت بر من می زند تیر
تو گوئی پنجه ام دست چنارستکه از موج نسیمی بیقرارست
زدست دیگری نالد همه کسزدست خویش می نالم من و بس
بسان نامه سرتاپا شکستمشکسته چند جا چون قرعه دستم
دو دستم قرعه آمد تخته سینهبعلم رمل هستم بی قرینه
پی این فال دائم قرعه اندازکه آید کی درستی از سفر باز
نماندم هیچ عضوی ناشکستهچو شمشیرم سراپا تخته بسته
بهر شهری که ظلم از حد رود بیشکسان بیرون روند از خانه خویش
بملک پیکرم از جور گردونز جای خود شده هر بند بیرون
فتاده ساعد و بازوی افکاربروی صفحه سینه چو پرگار
خط زخم بتان مسطر همی خواستباین پرگار مسطر می کنم راست
بتنگ آمد دلم از درد بازوکنم پهلو تهی زین یار بدخو
بنوعی گشته ام از درد بیتابکه دارم رشک بر آرام سیماب
کند چون ناخن آهنگ درازیمن آیم در مقام چاره سازی
که ترسم بسکه ضعفم گشته افزونکشد دست مرا از شانه بیرون
شکست خاطرم خود بود ظاهرشکسته خاطرم اکنون چو خاطر
نه بینی در میان این خلایقچو من یک ظاهر و باطن موافق
همین چرخم نه دست بسته داد استزبان طعن خلقی هم گشاد است
زهر کس چشم پرسش بیش دارمجگر از طعنه او ریش دارم
زهر کس بود امید مومیائیازو دیدم شکست دل فزائی
برای جان شمع این شعله بس نیستدگر این سرزنش هر لحظه از چیست
بر اطراف من خاطر شکستههمیشه مهربان یاران نشسته
کشیده بر من رنجور دلگیرزبان اعتراضی همچو شمشیر
باین حرفم یکی دل می خراشدچرا باید کسی در بام باشد
یکی گوید چو پایت رفت ازجازره بایست برگردی ببالا
دگر گوید چو ظاهر شد فتادنمیان راه بایست ایستادن
چه می گوید ببین آن یار دلسوزنبایستی فتادن تا شود روز
شب تاریک و راه بام بس دوراز آن گردیده ای زینگونه رنجور
یکی گوید ره نارفته رفتنبلد بایست همره بر گرفتن
باین محنت مرا از خلق پیوستسخن باید شنیدن جمله زین دست
از آنها آنکه بهتر می سرایدزبان در طعن مستی می گشاید
زهی غافل ز بازیهای ایامنمی افتد مگر هشیار از بام
نمی داند چو آمد وعده کارتو خواهی مست باش و خواه هشیار
چه جاری گشت تقدیر الهیبلا نازل شود خواهی نخواهی
چه شد تقدیر کس می افتد از باماگر گیرد درون چاه آرام
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۸غزلیات
به‌غیر خانهٔ زنجیر و دیدهٔ تَرِ ماکدام خانه که ویران نگشت بر سر ما؟
به‌حیرتم که خبر چون به سنگ حادثه رفتکه صلح کرد می مدعا به ساغر ما
ز گرمی تب ما تا شود طبیب آگهکفی سپند فشاند به روی بستر ما
به سینه صافی و روی گشاده چون ما نیستمگیر آینه گو خویش را برابر ما
ازین سرایت سرگشتگی توان دانستکه همچو گردش دام است سیر اختر ما
دل از جفای که نالد شکایت از که کند؟به شهر طفلان افتاده مرغ بی پر ما
دگر چه بخیه چه مرهم؟ ز هر دو کار گذشتکه زخم همچو قفس گشت دور پیکر ما
کدام بزم طرب را جدا ز روی تو دیدکه می ز آب سیه شد به چشم ساغر ما؟
دماغ درد سر دولت از کجاست کلیم؟گرفتم این‌که هما سایه کرد بر سر ما
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲۹غزلیات
به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل راخوشا حال جرس، فهمیده است آرام منزل را
ز شوق دوست زان‌سان چشم حسرت بر قفا دارمکه رو هم گر به راه آرم نمی‌بینم مقابل را
چمن را غنچهٔ نشکفته بسیار است، می‌ترسمکه در گلزار ایران هم نبینم شادمان دل را
اسیر هندم و زین رفتن بی‌جا پشیمانمکجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را
اگرچه هند گرداب است امان از وی نمی‌خواهمنگیرد دست استغنای من دامان ساحل را
به امید صبوری از درش بار سفر بستمخورند آری به امید دوا زهر هلاهل را
به ایران می‌رود نالان کلیم از شوق همراهانبه پای دیگران همچون جرس طی کرده منزل را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳۰غزلیات
گل درین گلشن کجا دارد سر پروای ماخار هم از سرکشی کی می رود در پای ما
گر به مستی آرزوی ابر و باران می‌کنمسنگ می‌بارد ز ابر پنبه بر مینای ما
در شکست ما فراقت هیچ تقصیری نکردپُِرشکن مانند مکتوب است سرتاپای ما
دیده بینائی بهای خاک راهت چون دهد؟آب دریا دیده کم قیمت بود کالای ما
سرفرازی همچو نقش ما نمی‌دانیم چیستخاکساری می‌توان فهمید از سیمای ما
سرکش و مغرور از رستای غیرت می‌رسمبرنخیزد خار دامن گیر از صحرای ما
دامن از دریا چو برچینیم، کی خواهد رسیدآب این دریا به پشت پای استغنای ما؟
پستی ما در سر کوی تو خوش اوجی گرفتنقش پا را عار می‌آید که گیرد جای ما
چند ازین خواری تو خود خجلت نمی فهمی، کلیمدر زمین خواهد فرو شد سایه از بالای ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰رباعیات
تا تکلیف تو جا مهیا نکنددر انجمن تو بوالهوس جا نکند
بیقدر منم که هر کجا بنشستمتا دل نخلد جای مرا وا نکند
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ - در مدح شهنواز خان موقعی که ظاهرا تحت نظر قرار گرفته بوده استقطعات
حدیث شکوه گردون بلند خواهم کردمگر بدرگه خان جهان رسد فریاد
پناه اهل هنر شهنواز خان، که کندز رای روشن او آفتاب استمداد
جهان بذات عدیم المثال او نازانبدان مثابه که اهل هنر باستعداد
کشد شمار عطاهای بیحدش هر دمز صفر، حلقه بگوش مراتب اعداد
خرد ز وسعت میدان همتش گفتههزار برهان بر لاتناهی ابعاد
بعهد عدلش خنجر کشیده می آیدبانتقام کشیدن چراغ بر ره باد
دمیکه خامه نگارد حدیث قدرش راسیاهی شب قدر آورد بجای مداد
قضا بهفته و ایام کرد تعبیرشچو تیغ تیزش پیوندهای دهر گشاد
ز شرم ناخن اندیشه اش همی فکندسر خجالت در پیش تیشه فرهاد
زهی شکسته اهل هنر درست از توچه واقعست که ما را نمی کنی امداد
سزای بیگنهان گر چنین بود، چکنمبفرض اگر گنهی کس بما کند اسناد
بکنج ده من سی روزه، مست رسوا رازمانه چله نشین کرده است چون زهاد
روا بود که فراموش کرده ای از منخصوص از پی صد گونه شکوه و بیداد
گرفتم اینکه رهم می دهی بخاطر خویشزبسکه مضطربم زود می روم از یاد
رای آمدن ار نیست، رخصت رفتنکرم نما که درین ده نمی توان استاد
بدان مثابه ازین آمدن سبک شده امکه همچو موج به پس می روم زجنبش باد
هزار کوه غمم سنگ راه شد، تا کیز نوک خامه کنم کار تیشه فرهاد
کلیم گوهر ارزنده ایست، حیرانمکه از کجا بکف طالع زبون افتاد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ - در تعریف اسب و توصیف بیماری اومثنویات
مرا تا افکند هر روز جائینصیبم کرده گردون بادپائی
بسیر هر دیاری چون کنم میلبره منزل نفهمیده است چون سیل
زخوش رفتاری آن برق آئینمسافر را وطن شد خانه زین
کند گوشه نشین هم آن تمناکه اندر دامن زینش کشد پا
زسرتاپا همه شیرین و مرغوبسکون و جنبش چون نبض مطلوب
فشاند نقش بند باغ و بستانغبار یال او بر سنبلستان
دمش را دلبران آرند در پیشزنند آسان گره بر طره خویش
باو گر آشنا سازند ران رابرد از یاد عاشق دلبران را
زمویش گر ببندی تار بر چنگنوایش می رود فرسنگ فرسنگ
همه اعضاش بر هم سبقت اندیشکفل داغست بر پس ماندن خویش
ز نام کاه ار غیرت رمیدهکه حرف کاهلی در کاه دیده
زنعلش گر کسی پیکان بسازدزگرمی تکش جوشن گدازد
در آرد تیر را بیخود برفتارپرد چون مرغ از دست کماندار
ز مویش گر ببافد دام صیادکند چون بال در پرواز امداد
سم سختش ز قید نعل رستهنباشد کاسه هایش بند بسته
قلم چون نسبتی دارد بآن پابمیدان سخن گردد سراپا
ز جولانش صفاخیز است میدانبر او پاشیده آب از گرد جولان
مگر روزی بپایش خورد سوگندکه می لرزد صبا را بند از بند
سپه کی حمله اش را آورد تابکس از لشکر نبندند راه سیلاب
درون گرد فوج آن برق رفتارنمایان همچو آتش در شب تار
بسیرش چشم اختر کرد تأثیردر آخر کند شد برنده شمشیر
زبیماری نماندش آن تک و تازتو گوئی بال و پر را ریخت شهباز
اگر باشد دمی چون شعله چالاکدمی دیگر چو اختر خفته بر خاک
بگل تشبیه آن گلگون تمامستکه ضعف و قوتش هر صبح و شامست
سبک چون رنگ از رو جستی از جاکنون رنگ حنا می بنددش پا
سوار او چو کشتی خصم افکنبمیدان کندی از سم گور دشمن
کنون دیوار راهش برگ کاه استنشان میخ نعلش چار راهست
درو هر گاه عکسی اوفتادهروان گردیده آب ایستاده
کنون بر راه سیلش گر بدارمبه پیش سیل دیواری بر آرم
براه کاهلی تا پا نهادهیکی دانسته طول و عرض جاده
زبس خشکست نی بست تن اوشرر آتش زنددر خرمن او
کشم از سنگلاخش بر کناریمبادا نعلش انگیزد شراری
بپهلو استخوانش در خزیدهبسان کاغذ مسطر کشیده
اگر بر دیده مور افتدش راهچنان افتد که گوئی رفت در چاه
چو با بر سایه گردن نهادهبگردنگاه راهش اوفتاده
رکاب او بسان حلقه دربود بیگانه با پا تا بمحشر
نخواهد گشت دیگر صحت اندوزتنزل می کند چون سیل هر روز
زدست آخر عنانش رفت بیرونسوارم بر خر خود کرد گردون
هوای صید آهو کرد ایامقضا اسب مرا افکند در دام
اجل را طرفه دامی صید بند استکه پای باد هم آنجا نه بند است
نمی گویم که اسبم رفت بر بادنسیمی می وزید از جنبش افتاد
سگان از خوردن او پر برآرندهمان بهتر که در خاکش سپارند
بخاک آن آتش افتادست از تابنیارامد بسان باد در آب
صبا را سوخت از درد یتیمینشسته بر رخش گرد یتیمی
سزد گر برق هم ماتم گزیندبجای شمع بر خاکش نشیند
چگونه تنگش از آغوش بگذاشتعنان از گردنش چون دست برداشت
ز پهلویش براحت بود شایدکه از چشم رکابش اشک آید
همه تازی نژادان تعزیت کیشپریشان کرده بر سر کاکل خویش
کنند از شیهه شیون در طویلهتو گوئی مرده لیلی در قبیله
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳۱غزلیات
که خریدی ز غم گردش دوران ما را؟دیده گر مفت نمی‌داد به طوفان ما را
مفلس ار جنس خود ارزان نفروشد چه کند؟کم بها کرد تهی دستی دوران ما را
اشک این گرسنه چشمان مزه دارد هرچنددهر بر خوان تهی ساخته مهمان ما را
در چمن دیده ز نظارهٔ گل می‌پوشمتا نگیرد نمک آن لب خندان ما را
عمر آخر شد و انگارهٔ آدم نشدیمگرچه زود است قضا این‌همه سوهان ما را
ناصحان گر نتوانید که آزاد کنیدبفروشید به آن زلف پریشان ما را
خصمی زشت به آئینه چه نقصان داردچه غم از دشمنی مردم نادان ما را؟
چون گهر غربت ما به ز وطن خواهد بوددربه‌در گو بفکن گردش دوران ما را
چشم جادوی تو هر چند برد دل ز کلیمباز دل می‌دهد آن عشوهٔ پنهان ما را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳۲غزلیات
منم به کنج قناعت رمیده از درهابه خویش بسته ز نقش حصیر زیورها
غبار خاطر خود گر دهم به سیل سرشکشود به بحر گل آلود آب گوهرها
به من عداوت گردون به‌جا بود، تا کینشان ناوک آهم شوند اخترها؟
مسلم است مرا دعوی وفاداریخجل ز داغ وفای من‌اند محضرها
زجام لاله و گل قطره‌ای نریزد میتمام حیرتم از این شکسته ساغرها
ز بد نهادی ابنای این زمان چه عجبکه شیر باز شود خون به طبع مادرها
به هیچ بزم نرفتم که روی دل بینممنم سپند و مجالس تمام مجمرها
اگر نه در غم عشقت زنند سر بر سنگچرا چنین شده مودار کاسهٔ سرها
بس است بهر رمیدن ز خویش و قوم کلیمهر آنچه یوسف دیده است از برادرها
متن در گنجور