یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید

روایتی از زندگی شخصی مرد امنیتی نیروهای مسلح

قبه نقل از قم فردا··خبر در قم فردا

شهید غلامرضا محرابی را به واسطه کارنامه‌ای که داشت، می‌توان یکی از شخصیت‌های امنیتی نیروهای مسلح دانست.

روایتی از زندگی شخصی مرد امنیتی نیروهای مسلح
عکس: قم فردا
روایتی از زندگی شخصی مرد امنیتی نیروهای مسلح
به گزارش پايگاه خبری تحليلی قم فردا؛ «غایت خلقت جهان، پرورش انسان‌هایی است که در برابر شداید بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند.» و چه خوب انقلاب اسلامی این بستر را فراهم کرد برای همه پابرهنگان و مستضعفان و آزادگان جهان. مردان و زنانی که نور بر دل‌هایشان تابید و اجازه نداد رنگ و لعاب دنیایی که انصافا جذاب هم هستند، آنها را به ورطه نیستی بکشانند.

سرلشکر غلامرضا محرابی یکی از همین مجاهدانی بود که دم مسیحایی حضرت روح‌الله(ره) او را زنده کرد و پا در رکاب امام شهیدمان ماند تا روزی که خون پاکش به دست شقی‌ترین انسان‌ها به زمین ریخت. شهید محرابی را به واسطه کارنامه‌ای که داشت، می‌توان جزو شخصیت‌های امنیتی و نظامی دانست.

او معاون اطلاعات و امنیت ستاد کل نیروهای مسلح بود که در جنگ 12 روزه شهید شد.

فرصتی شد تا به گفتگو با خدیجه متقی همسر این‌شهید بپردازیم و خاطرات او از زندگی با شهید محرابی را بررسی کنیم.



* اهواز شهر گرم و شیرین دوران کودکی

ما اصالتاً خوزستانی هستیم. من فقط شش ماه داشتم که خانواده‌ام به‌دلیل شغل پدرم، که در شرکت نفت مشغول به کار بود، از ماهشهر به اهواز، به منطقه کارون، نقل مکان کردند. از همان روزهای نخست زندگی، اهواز شد شهر کودکی‌های من؛ شهری که سال‌های زیادی از عمرم را در کوچه‌ها و خانه‌هایش گذراندم و خاطراتش هنوز در گوشه‌گوشهٔ ذهنم زنده است.

آن روزها خانه‌های سازمانی شرکت نفت در منطقه کارون، محل زندگی کارکنان و خانواده‌هایشان بود. بیشتر همسایه‌ها همکار و هم‌دورهٔ یکدیگر بودند و همین نزدیکی و هم‌سرنوشتی، فضای خاص و صمیمانه‌ای به محله می‌داد؛ انگار همه، اعضای یک خانواده بزرگ بودند.

پدر شهید محرابی نیز از همکاران پدرم بود و خانواده ایشان در همان محله زندگی می‌کردند. برادرم با ایشان دوستی داشت و من هم با یکی از خواهرهایش هم‌مدرسه‌ای بودم. از آن سال‌ها، تصویرها کم‌کم و به‌صورت پراکنده در ذهنم مانده‌اند؛ با این حال بعضی وقتها که به اهواز می رفتیم گشتی در محله می زدیم و برای بچه ها از خاطراتمان می گفتیم.

سال‌های تحصیلم در دوران راهنمایی با پیروزی انقلاب اسلامی مصادف شد و فضای جامعه دستخوش تغییرات بزرگی شد. در همین سال‌ها، زندگی ما نیز وارد مرحلهٔ تازه‌ای شد. پدرم بازنشسته شد و با پایان دوران خدمتش در شرکت نفت، زمان آن رسید که از خانه‌های سازمانی خداحافظی کنیم.

خانه‌ای در منطقه زیتون کارمندی خریدیم و مهیای رفتن به خانه نو شدیم. شاید آن زمان برای منِ نوجوان، این جابه‌جایی فقط عوض شدن یک خانه بود؛ اما امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که در واقع ورق تازه‌ای از زندگی‌مان ورق خورد.

* جنگ با ما به خانه نو آمد

آن روز که جنگ شروع شد، خوب یادم هست؛ سی‌ویکم شهریور بود. تازه اسباب‌کشی کرده بودیم و وسایل خانه را در حیاط گذاشته بودیم. خانه برایمان بوی یک شروع تازه می‌داد.

ناگهان دیوار صوتی شکست وهواپیماهای عراقی فرودگاه اهواز را بمباران کردند و همان لحظه فهمیدیم جنگ شروع شده است. هنوز وسایل خانه را کامل نچیده بودیم که بمبی پشت خانه افتاد. صدای انفجار و ترکش‌ها، وسایلی را که در حیاط گذاشته بودیم درهم ریخت و بخشی از خانه هم آسیب دید.

دیگر کسی به جمع‌کردن وسایل فکر نمی‌کرد. همه‌چیز را همان‌طور رها کردیم و با اضطراب و ناراحتی قلب مادر، به یک محل موقت در نیوساید رفتیم. فردای آن روز هم به ماهشهر رفتیم. بعدها شرکت نفت خانه‌ای به ما داد، اما هیچ خانه‌ای نتوانست زخم‌های قلب مادر و پدرم را التیام بخشید.

جنگ درست در روزی وارد زندگی ما شد که قرار بود آغاز یک زندگی تازه باشد. خانه‌ای که قرار بود پناهِ خاطره‌های شیرین کودکی‌مان شود، خودش تبدیل شد به اولین خاطره‌ی تلخ ما از جنگ. از آن روز تا کنون، جنگ به بخشی جدانشدنی از زندگی من تبدیل شد.

* سهم ما از جنگ

سال سوم راهنمایی بودم که معلم مدرسه گفت هرکس هر کاری از دستش برمی‌آید، برای کمک به جبهه انجام دهد. من بافتنی بلد بودم، هنری که هم چنان من را در این روزهای سخت تنها نگذاشته است؛ شروع کردم به بافتن شال گردن.

مادرم هم در خانه با تنور نان می‌پخت و برای جبهه می‌فرستاد. یک روز در سال 1361، همان‌جا کنار تنور، حالش دوباره بد شد؛ هم از بیماری و هم از فشار روزهای جنگ و آوارگی. او را برای جراحی به تهران بردیم و پس ازعمل چند روز ازدنیا رفت. آن روز، پشت جبهه برای من دیگر فقط شال و نان نبود؛ با رفتن مادرم، جنگ وارد عمیق‌ترین بخش زندگی‌ام شد.

* آیه ای برای یک انتخاب

ماهشهر در روزهای آغاز جنگ، نسبت به بعضی از شهرهای جنوب آرام‌تر بود. رزمنده‌هایی که عازم جبهه بودند، ابتدا وارد ماهشهر می‌شدند و بعد به یگان‌هایشان اعزام می‌شدند.

بعد از فوت مادرم، تا سوم دبیرستان بیشتر درس نخواندم. هم باید در کارهای خانه کمک می‌کردم، هم درگیر فعالیت‌های پشت جبهه بودم و هم نبودن مادرم دیگر رغبتی برای ادامه درس برایم نگذاشته بود.

درهمان روزها، خواهر شهید محرابی بعد از حدود سه سال مرا اتفاقی در خیابان دید و احوال هم را جویا شدیم. چند روز برای خواستگاری من برای برادرش که آن موقع 23 سال داشت با خانواده به خانه مان آمدند.

آن زمان دو خواستگار دیگر هم از فامیل داشتم؛ پدرم دوست داشت که از اقوام و آشنایان فردی را انتخاب کنم دلیلش هم شناخت بیشتر نسبت به آنها و رسم جنوبی ها بود؛ ولی دلم با آن ها نبود. برای اینکه دلم مطمئن شود، از برادرم خواستم برایم استخاره بگیرد. جواب استخاره آیه 21 سوره روم بود: «وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً» «و از نشانه‌های او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میان شما محبت و رحمت قرار داد.» وقتی این آیه را شنیدم، دلم آرام گرفت. احساس کردم جوابم را گرفته‌ام. دیگر تردیدی برای ازدواج با غلامرضا نداشتم و پدرم هم سرانجام پذیرفت و بعدها بارها به صورت های مختلف رضایت قلبیش را از دامادش به من نشان داد.



* یک ازدواج ساده و جنگی

روز خواستگاری، بعد از صحبت بزرگ‌ترها، نوبت ما شد. غلامرضا در میان جمعیتی که به ما چشم دوخته بودند؛ خیلی راحت و مسلط از خودش گفت؛ اینکه تا وقتی جنگ ادامه دارد به جبهه می‌رود و ممکن است شهید یا مجروح شود (البته زمانی که به خواستگاری من آمد هم جانباز بود) اما من آن‌قدر خجالت می‌کشیدم که حتی سرم را بالا نمی‌آوردم!

بعدها این داستانی شد که با شوخ طبعی نمایش آن را برای بچه هایمان اجرا می‌کرد و می خندیدند. بعد از رفتن مهمان‌ها، حرف‌هایم را روی کاغذ نوشتم و برایش فرستادم. از حدیثی از پیامبر(ص) شروع کردم که ازدواج را کامل‌کننده نیمی از دین می‌داند و نوشتم که دوست دارم درسم را ادامه بدهم. بعدها همان کاغذ را به من برگرداند و گفت: «یادگاری نگهش دار.»  یک ماه بعد، در 10 تیر ماه 1363 عقد کردیم. یک پیراهن کرم رنگ به عنوان لباس عروسی برایم خریدند و شهید محرابی با پیراهن کرم و شلوارسپاه، برای عقد آمد؛ و سه روز بعد دوباره راهی جبهه شد. برای مهریه هم خودم 14 سکه و یک سفر حج تمتع خواستم. زندگی‌مان را در اهواز، در خانه پدرشوهرم شروع کردیم.

* انتخابی که پشیمانم نکرد

اگر همه سختی‌ها، دلتنگی‌ها و تنهایی‌هایی را که در زندگی پشت سر گذاشتم کنار بگذارم، چیزی که برایم می‌ماند، خاطرات زیبای روزهایی است که در کناراو گذشت. زندگی‌مان آسان نبود، فراز و نشیب زیادی داشت، اما اگر زمان به عقب برگردد، باز هم او را انتخاب می‌کنم؛ برای شخصیتش، برای مهربانی‌اش و برای تمام لحظه‌هایی که با بودنش شیرین می‌شد.

غلامرضا جوری بود که هر جا می‌رفت، خنده و حال خوب را با خودش می‌برد. حتی همکارانش از جلسه‌های چهار، پنج ساعته‌ای می‌گویند که با وجود فشار و جدیت کار، در کنار او گذر زمان را حس نمی‌کردند. شاید راز ماندگاری او در دل آدم‌ها همین بود؛ بلد بود حتی در سخت‌ترین روزها، کمی از سنگینی دنیا کم کند.

* زندگی بدون او را تصور نمی‌کردم

او با اینکه شغلی نظامی و امنیتی داشت، شبیه چیزی نبود که معمولاً از یک نظامی انتظار داریم. خیلی لطیف، مهربان و دلسوز بود. آن‌قدر به بودنش دلگرم بودم که هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم روزی برسد که او نباشد و من مجبور باشم به زندگی ادامه بدهم.سال‌های زیادی از زندگی‌مان، چه در دوران جنگ و چه بعد از آن، به خاطر کارش خیلی وقت‌ها خانه نبود؛ به‌خصوص در ده سالی که به ستاد کل رفت. هر روز ساعت پنج صبح از خانه بیرون می‌رفت و اگر زود برمی‌گشت، حدود شش عصر بود. پنجشنبه‌ها هم سر کار می‌رفت و گاهی جمعه‌ها هم دو سه ساعتی می‌رفت.

اگر قرار بود جمعه در خانه بماند، باز هم کارش تعطیل نمی‌شد. کیف سامسونتش را با خودش به خانه می‌آورد؛ کیفی پر از برگه‌ها و پرونده‌هایی که باید می‌خواند و بررسی می‌کرد. کیف آن‌قدر سنگین بود که وقتی به خانه می‌رسید، من نمی‌توانستم از دستش بگیرم و کمکش کنم. خودش کیف را برمی‌داشت، وارد خانه می‌شد و دوباره می‌نشست سر کار.

کار امنیتی و مسئولیتی که داشت، برایش نه شب می‌شناخت و نه تعطیلی. ساعت و روز برایش معنی نداشت؛ هر وقت کاری پیش می‌آمد، باید انجامش می‌داد. شاید برای همین بود که خیلی از روزهای زندگی‌مان را در کنار هم نبودیم، اما او حتی وقتی خانه بود مسئولیتش را با خودش به خانه می‌آورد.

* تهران و همسایه‌هایی که خانواده شدند

خدا فرزند اولمان را اواخر جنگ به ما داد. هر دو دوست داشتیم اسمش را معصومه بگذاریم. هنوز دو سالش نشده بود که به همسرم گفتند برای ادامه کارش باید به تهران برویم. خانواده همسرم خیلی او را دوست داشتند و وابستگی خاصی به او داشتند به خصوص بعد از شهادت برادرش حمید که در عملیات فاو به شهادت رسیده بود این حس تعلق خاطر بیشتر هم شده بود. برای همین رفتن ما برایشان راحت نبود. خود شهید محرابی به آنها گفت: «می‌روم درس بخوانم و دو ساله برمی‌گردم.» آن زمان مسئولیت معاونت اطلاعات نیروی زمینی سپاه هم به او سپرده شده بود. 

ما هم با همین تصور که این جابه‌جایی موقتی است، راهی شدیم. در یک شهرک سازمانی به ما خانه دادند و با چند وسیله ساده، زندگی‌مان را از نو شروع کردیم. یادم هست آقای قالیباف، سردار ابراهیم‌زاده، سردار غلامپور و سردار ذوالقدرنیا هم همسایه‌مان بودند. کم‌کم آن‌قدر به هم نزدیک شدیم که دیگر فقط همسایه نبودند؛ برای من و بچه‌ها مثل خانواده بودند و در سال‌هایی که از خانواده خودمان دور بودیم، بودنشان دلگرمی بزرگی بود.

* مسئولیتی که برایش تعطیلی نداشت

به خاطر فشار کاری، خیلی کم پیش می‌آمد که فرصت کنیم با هم به سفر برویم و بعدها مسائل امنیتی هم به آن اضافه شد. آخرین سفرمان با یک برنامه از طرف محل کارش بود. آنجا همکارانش مدام می‌گفتند: «خدا را شکر سردار محرابی هم آمده؛ وگرنه وسط سفر زنگ می‌زد و می‌گفت کار پیش آمده، همه برگردید!»

او این حرف‌ها را می‌شنید و می‌خندید، چون خودش هم می‌دانست بی‌راه نمی‌گویند. یک‌بار حتی سردار باقری برای سفر رفته بود، اما غلامرضا برای کاری با او تماس گرفت و سفرش نیمه‌کاره ماند و برگشت. این‌قدر کار برایش جدی بود که حتی سفر هم نمی‌توانست از آن جدایش کند.

* دلش برای همه جا داشت

شهید محرابی خیلی اهل شوخی و خنده بود؛ واقعاً بمب انرژی بود. اگر کسی ناراحت بود، سعی می‌کرد حالش را عوض کند. همیشه می‌گفت: «هر اتفاق بدی، بالاخره یک نکته مثبت هم دارد.» این را به همکارانش هم می‌گفت، مخصوصاً وقتی نتیجه‌ای که انتظار داشتند به دست نمی‌آمد. وقتی مهمان می‌آمد، خیلی خوش‌رو بود و آن‌قدر گرم و قشنگ صحبت می‌کرد که همه با او احساس راحتی می‌کردند. هدیه دادن را هم خیلی دوست داشت؛ حتی بی‌مناسبت دلش می‌خواست برای دیگران چیزی بخرد و خوشحالشان کند.

البته گاهی پیش می‌آمد که خیلی عصبانی شود، اما زود دلخوری را کنار می‌گذاشت و دوباره با همان روی خوش همیشگی رفتار می‌کرد. اهل کش دادن ناراحتی یا کینه به دل گرفتن نبود.

در فامیل کسانی بودند که از نظر اعتقادات و حتی حجاب با او تفاوت داشتند، اما این تفاوت‌ها هیچ‌وقت باعث کم شدن احترام بینشان نمی‌شد. خودش خیلی اهل صله‌رحم بود و با همه رفت‌وآمد داشت. همین‌طور با دوستانش؛ حتی اگر در بعضی عقاید و سلیقه‌ها با او اختلاف داشتند، رابطه‌اش را با آن‌ها قطع نمی‌کرد. برایش آدم‌ها مهم‌تر از تفاوت‌هایشان بودند.

* نقش من را در زندگی‌اش می‌دید

آخرین تولدی که کنارم بود، شهریور سال قبل از شهادتش بود. به بچه‌ها پول داده بود و گفته بود: « برای مادرتان یک انگشتر بخرید، ولی چون می خواهم غافل گیرش کنم به او چیزی نگویید.» از خوش حالی من خیلی ذوق کرد و خوشحال شد.

همیشه به من احترام می‌گذاشت و اگر کاری برای خانه و زندگی می‌کردم، حتماً از من تشکر می‌کرد و می‌گفت. گاهی از اینکه نتوانسته بودم تحصیلاتم را ادامه بدهم ناراحت می‌شدم و با او در میان می گذاشتم. می‌گفت: «از نظر من تو دکترا داری. تو برای این زندگی خیلی زحمت کشیدی.»

همین حرف‌هایش برای من خیلی باارزش بود. شاید برای دیگران جمله ساده‌ای به نظر می‌رسید، اما من می‌فهمیدم که زحمت‌هایم را می‌بیند و برایش مهم است. همین که آدم بداند کسی که دوستش دارد، قدر زحمت‌هایش را می‌داند، دلگرمی بزرگی است.

* رفیقی که رفتنش باورکردنی نبود

شهید محرابی در سال‌های دفاع مقدس و بعد از آن، دوستان زیادی داشت که در جنگ و مأموریت‌هایشان به شهادت رسیدند. از دست دادن برادرش هم برایش خیلی سخت بود؛ برادری که نزدیک خودش به شهادت رسیده بود و خبرش را به سختی به مادرشان رساندند. وقتی آقای زاهدی به شهادت رسید، خیلی ناراحت شد و می‌گفت: «خوش به حالش، کاش من هم شهید شوم.» بعد از شهادت دوستان دیگرش هم همین جمله را می‌گفت.

او به شنیدن خبرهای این چنینی عادت داشت با این حال سیاف‌زاده برایش فرق داشت. از سال‌های جوانی و دوران دفاع مقدس در قرارگاه همیشه پیروز کربلا کنار هم بودند و سال‌های زیادی را با هم گذرانده بودند. دوستی‌شان فقط به کار و هم‌رزمی محدود نمی‌شد؛ خاطرات زیادی با هم داشتند و رابطه نزدیکی بینشان بود. برای همین خبر سیاف‌زاده برای غلامرضا خیلی سنگین بود.

روزهای آخر ماه صفر بود. حدود ساعت ده شب، همسر یکی از دوستان مشترکمان به من زنگ زد و گفت: «آقای سیاف‌زاده سکته کرده و بردنش بیمارستان، ولی فکر نمی‌کنم زنده بماند.»

وقتی تلفن را قطع کردم، غلامرضا کنارم نشسته بود. خبر را که به او گفتم، نمی‌دانم چه حالی شد. یک‌دفعه از این سر خانه به آن سر خانه می‌رفت، دستش را روی سرش می‌زد و مدام می‌پرسید: «چی گفتی؟ چی گفتی؟» بعد با صدای بلند می‌گفت: «وای سیاف... وای سیاف...»

آن‌قدر به‌هم ریخته بود که من تا آن روز چنین حالتی از او ندیده بودم. آن شب فهمیدم بعضی آدم‌ها فقط دوست آدم نیستند؛ بخشی از وجود آدمند و رفتنشان انگار بخشی از خود آدم را با خودشان می‌برند.
انتهای خبر/منبع: تسنیم
منبع: قم فردامشاهدهٔ خبر اصلی ←

نظرات

نظرها پس از بررسی منتشر می‌شوند. لطفاً از توهین، تهمت و لینک تبلیغاتی پرهیز کنید.

هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.