گلستان شهدا، نخستین قاب جشنواره فیلم کودکان به یاد شهدای میناب
اصفهان-سیوهشتمین جشنواره بینالمللی فیلمهای کودکان و نوجوانان در آیینی معنوی در گلستان شهدای اصفهان و با یاد کودکان شهید مدرسه میناب در جنگ رمضان آغاز شد.

خبرگزاری مهر،گروه استانها: آسمان اصفهان ابری بود و باد آرامی در گلستان شهدا میوزید؛ بادی که گوشه لباسها را تکان میداد، بادکنک نارنجی کوچکی را در دست یک دختر بالا و پایین میبرد و میان ردیف صندلیهای سفید، صدای آرام کودکان را جابهجا میکرد. شنبه ۱۱ مهرماه، ساعت ۱۶:۳۰، در جایی که قرار بود چراغ سیوهشتمین جشنواره بینالمللی فیلمهای کودکان و نوجوانان روشن شود، خبری از پرده سینما، فرش قرمز و نورهای پرزرقوبرق افتتاحیههای معمول نبود؛ اینجا گلستان شهدا بود، کنار مزار کودکانی که جنگ، پیش از آنکه فرصت تماشای یک فیلم را پیدا کنند، زندگیشان را از آنان گرفت.
صندلیهای سفید پلاستیکی در قطعه شهدای جنگ رمضان کنار هم چیده شده بود. خانوادهها آمده بودند و کودکان، دست در دست پدر و مادر یا در کنار آنها، روی صندلیها نشسته بودند. بعضیها آرام به اطراف نگاه میکردند، بعضی دیگر با کنجکاوی به سنگ مزارها خیره شده بودند؛ انگار برایشان هنوز روشن نبود چرا آغاز یک جشنواره فیلم کودک باید در میان مزار شهدا باشد.
اما پاسخ، همینجا بود؛ جایی که جشنواره با نام و یاد کودکان شهید مدرسه میناب در جنگ رمضان آغاز میشد؛ کودکانی که قصه زندگیشان ناتمام ماند و امروز، نامشان در آغاز رویدادی قرار گرفته بود که اساساً درباره کودکی، خیال، امید و آینده کودکان است.
این تضاد، فضای افتتاحیه را متفاوت کرده بود. جشنوارهای که در روزهای آینده قرار است کودکان را پای فیلم و قصه و خیال بنشاند، نخستین قدم خود را در کنار کودکانی برداشت که سهمشان از کودکی، خیلی زود به پایان رسید.
باد میوزید و آسمان همچنان ابری بود. در میان جمعیت، کودکان گاهی از کنار صندلیها بلند میشدند و به سمت مزارها میرفتند. دستهای کوچکشان را روی سنگها میکشیدند یا چند لحظهای بیصدا میایستادند. برخی از آنها بر سر مزار کودکان شهید اصفهان اشک میریختند؛ صحنهای که شاید بیش از هر سخنرانی، معنای این آیین را توضیح میداد.
اینجا کودکان آمده بودند تا درباره کودکانی بشنوند که دیگر کودکی نمیکنند.
فاصله میان این دو نسل، در ظاهر زیاد بود؛ یک سو کودکانی با لباسهای رنگارنگ، خانوادههایی که کنارشان نشسته بودند و جشنوارهای که قرار است چند روز فضای شهر را با فیلم و قصه و شخصیتهای کودکانه پر کند و سوی دیگر، سنگهایی که نام کودکانی بر آنها حک شده بود که جنگ فرصت بزرگ شدن را از آنان گرفته است. اما در همین فاصله، پیوندی شکل گرفته بود؛ پیوندی میان کودک امروز و خاطره کودکانی که در روزهای جنگ از میان خانوادههایشان رفتند.
در این میان، خانوادههای شهدای جنگ رمضان نیز در مراسم حضور داشتند؛ خانوادههایی که سالهاست با جای خالی عزیزانشان زندگی میکنند و حالا در مراسمی ایستاده بودند که بخش مهمی از مخاطبان آن را کودکان تشکیل میدادند.
تجلیل از خانوادههای پنج شهید، بخش دیگری از این آیین بود؛ خانواده شهید جعفر آقاپور، خانواده سرهنگ شهید معین حیدری، خانواده شهید مصطفی طباطبایی، خانواده شهید مهندس فکاری و خانواده شهید زمانی.
هر خانواده که برای دریافت تقدیر به جایگاه میآمد، فقط نام یک شهید در میان نبود؛ پشت هر نام، خانهای بود که سالها پیش یک نفر از آن رفته و خاطرهاش مانده بود. پدر و مادر، همسر، فرزند و خانوادهای که زندگی خود را با یک غیبت همیشگی ادامه دادهاند.
در میان این لحظهها، حضور دختر شهید جعفر آقاپور بیش از هر چیز جلب توجه میکرد. بادکنک نارنجی کوچکی در دست داشت؛ یک شیء ساده و کودکانه که در آن فضای سنگین، معنایی متفاوت پیدا کرده بود. بادکنک در باد حرکت میکرد و دختر، آن را در دست نگه داشته بود. رنگ نارنجی آن در میان سنگهای خاکستری مزارها دیده میشد؛ نشانهای از کودکی که هنوز در این مراسم نفس میکشید.
شاید اگر قرار بود کسی مفهوم این افتتاحیه را در یک تصویر خلاصه کند، همان بادکنک نارنجی کافی بود؛ کودکی در کنار مزار یک شهید، در آیینی که برای جشنواره فیلم کودکان و نوجوانان برگزار شده بود.
در گوشهای از مراسم، خانوادهای نشسته بود و کودکی کنار دست مادرش آرام گرفته بود. چند ردیف آنطرفتر، کودکان دیگری به مزارها نگاه میکردند. بزرگترها بیشتر میدانستند چه گذشته است؛ کودکان اما از طریق نگاه کردن، پرسیدن و شنیدن، آرامآرام با بخشی از تاریخ شهر خود آشنا میشدند.
این شاید یکی از مهمترین ویژگیهای این افتتاحیه بود؛ تاریخ در اینجا پشت ویترین نبود. کتابی هم برای خواندن روی میز قرار نداشت. تاریخ در چند قدمی کودکان بود؛ روی سنگهایی که نام و تاریخ تولد و شهادت بر آنها ثبت شده بود.
گلستان شهدا در آن بعدازظهر، برای چند ساعت حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. نه شلوغی افتتاحیههای رسمی را داشت و نه هیاهوی برنامههایی که معمولاً آغاز جشنوارهها را همراهی میکنند. باد و آسمان ابری، سکوت مزارها و حضور کودکان، فضای مراسم را به سمت تأمل میبرد.
اما این سکوت، سکوتی سنگین و بیحرکت نبود. صدای کودکان در فضا میپیچید؛ همان صداهایی که جشنواره در روزهای پیش رو قرار است برای آنها روایت کند. سینمای کودک قرار است از خیال بگوید، از دوستی، خانواده، ترس، امید و آینده؛ و اینجا، پیش از همه این قصهها، با واقعیتی روبهرو شد که شاید بزرگتر از هر فیلمی بود.
کودکانی که روی صندلیهای سفید نشسته بودند، همسنوسال همانهایی بودند که نامشان روی سنگهای مزار دیده میشد. همین شباهت سنی، فاصله میان گذشته و امروز را کوتاه میکرد. کودک امروز میتوانست خود را جای کودکی بگذارد که سالها پیش در همین شهر، در همین سرزمین، زندگی میکرد و ناگهان جنگ همه چیز را تغییر داد.
برای خانوادهها نیز این مراسم تنها یک برنامه رسمی نبود. آنها پس از سالها دوباره در کنار مزار عزیزانشان گرد آمده بودند و این بار، در کنارشان نسلی تازه حضور داشت؛ نسلی که شاید جنگ را ندیده باشد، اما میتواند از خلال خاطرهها و روایتها، آن را بشناسد.
جشنواره بینالمللی فیلمهای کودکان و نوجوانان در اصفهان، سالهاست بخشی از هویت فرهنگی این شهر شده است؛ رویدادی که مخاطب اصلیاش کودکان و نوجوانان هستند و زبانش، زبان تصویر و قصه است. اما آغاز سیوهشتمین دوره آن در گلستان شهدا، به این دوره رنگی متفاوت داد؛ گویی جشنواره پیش از آنکه از کودکیهای خیالی سینما سخن بگوید، خواست از کودکانی یاد کند که قصه واقعی زندگیشان ناتمام ماند.
آسمان همچنان ابری بود و باد در گلستان شهدا میوزید.
صندلیهای سفید هنوز در کنار مزارها قرار داشتند. کودکان در کنار خانوادههایشان نشسته بودند و برخی از خانوادههای شهدا نیز در میان جمع حضور داشتند. بادکنک نارنجی دختر شهید جعفر آقاپور در باد تکان میخورد و برای لحظههایی، نگاهها را به سوی خود میکشید.
در مراسمهای رسمی معمولاً پایان برنامه با تشویق و موسیقی و نور همراه است؛ اما اینجا، پایان آیین چیزی آرامتر بود. کودکان و خانوادهها در میان مزارها پراکنده شدند. بعضیها برای آخرین بار کنار سنگ مزارها ایستادند و بعضی دیگر آرامآرام از قطعه خارج شدند.
جشنواره اما تازه آغاز شده بود.
از فردای آن روز، پردههای سینما قرار است روشن شوند، شخصیتهای داستانی به حرکت درآیند و کودکان دوباره با جهان خیال روبهرو شوند. اما افتتاحیه سیوهشتمین جشنواره بینالمللی فیلمهای کودکان و نوجوانان در گلستان شهدا، پیش از هر پرده سینمایی، تصویری ماندگار پیش روی آنها گذاشت؛ تصویری از کودکانی که فرصت تماشای هیچ جشنوارهای را پیدا نکردند.
شاید معنای این آیین نیز همین بود؛ اینکه جشنواره کودک، پیش از آنکه جشن سینما باشد، فرصتی برای دیدن خودِ کودکی است؛ کودکی در قاب خیال و کودکی در قاب تاریخ.
و آن بعدازظهر ابری در گلستان شهدا، میان سنگ مزارها و صندلیهای سفید، این دو قاب برای ساعتی کنار هم قرار گرفتند.
یک سو کودکانی بودند که آمده بودند فیلم ببینند و قصه بشنوند و سوی دیگر، کودکانی که قصه زندگیشان سالهاست در سکوت مزارها ادامه دارد.
جشنواره از همین نقطه آغاز شد؛ از جایی که سینمای کودک، پیش از روشن شدن پرده، به احترام کودکانی ایستاد که جنگ فرصت تماشای آینده را از آنها گرفت.
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.