چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر کاشان · ۵۴۰ تا ۶۱۰ قمری

بابا افضل کاشانی

افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آن‌ها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است.
نسخه های خطی نوشته های فلسفی بابا افضل در کتابخانه‌های ایران و جهان به نسبت زیاد است. نوشته‌های فلسفی او کوتاه است و بیشترین آن‌ها به زبان فارسی و تعدادی هم به زبان عربی است و بعضی از نوشته‌های عربی خود را به خواهش دوستان و مریدان به فارسی برگردانده است. نوشته‌های فارسی او به زبانی روان و سلیس نوشته شده است. بابا افضل در نوشته های فلسفی خود اصطلاحات نوین فلسفی ابداع کرده است. هم چنین تعدادی از نامه‌های او در زمینۀ فلسفه به جای مانده است. برخی از نوشته‌های فلسفی بابا افضل جداگانه و پراکنده چاپ شده بود تا آنکه آقای مجتبی مینوی با همراهی آقای یحیی مهدوی، مصنفات بابا افضل را در دو جلد در سال‌های ۱۳۳۱ و ۱۳۳۷ با تصحیح علمی - پژوهشی در انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرد. در جلد دوم این مجموعه، تعداد ۱۹۲رباعی، ۷ غزل و ۳ قصیده درج شده است که مستند است.
هر چند شهرت بابا افضل در حوزۀ فلسفه است ولی در حوزۀ ادبیات رباعی های بابا افضل آوازۀ بلند بالایی داشته اند، در لابه لای جُنگ ها و سفینه ها تعداد زیادی رباعی به بابا افضل منتسب شده است که یقیناً اکثریت آن‌ها از او نیست.
در دوران جدید، اولین بار، به دستور مخبرالدوله، اولین وزیر تلگرافخانه، رباعی های بابا افضل گردآوری شده و به خط خوش نستعلیق نگارش یافته است. این کتاب حدود ۴۰۰ رباعی در بر دارد و در شعبان ۱۳۱۹ قمری پایان یافته و نسخه‌ای از آن در کتابخانۀ مجلس به شمارۀ ۳۹۶/ ۵۵۰۱ موجود است.
آقای سعید نفیسی، در سال ۱۳۱۱ شمسی، رباعی های بابا افضل را چاپ کرده است که حاوی ۴۸۳ رباعی است که به اذعان خود نفیسی تعداد زیادی از آن رباعی ها به شاعران دیگر هم منتسب هستند.
در سال ۱۳۵۱ چهار تن به نام های آقایان مصطفی فیضی، حسن عاطفی، عباس بهنیا و علی شریف ( گویا همه از فرهنگیان کاشان) کتابی را چاپ کردند و اسم آن را گذاشتند دیوان بابا افضل ( تا آن تاریخ بابا افضل دیوان نداشت)، در آن دیوان۶۸۷ رباعی و چند غزل و قصیده گردآوری شده است که بسیاری از آن‌ها از بابا افضل نیست. تنافر اندیشۀ زمینه‌ساز رباعی های گرد آمده در این مجموعه بسیار زیاد است و آشکارا نشان می دهد که این همه شعر های متنافر نمی‌تواند از یک شاعر یگانه و آن هم بابا افضل باشد. اندیشه‌های بابا افضل در نوشته‌های فلسفی او کتبا وجود دارد و می‌تواند معیار سنجش رباعی های منتسب به او باشد.
مجموعه‌ای که در اینجا برای گنجور تهیه شده است اشعاری است که ازجلد دوم مصنفات بابا افضل چاپ مجتبی مینوی استخراج شده و به فرمت گنجور تایپ گردیده است.
کتاب‌ها و نوشته های فلسفی که از بابا افضل به جای مانده است :
۱) مدارج الکمال ، که عنوان دیگر آن گشایش نامه است.
۲) ره انجام نامه
۳) ساز و پیرایۀ شاهان پرمایه
۴) رسالۀ تُفّاحه
۵) عَرْض نامه
۶) جاودان نامه
۷) ینبوع الحیاة
۸) رسالۀ نفس ارسطو طالس
۹) مختصری در حال نفس
۱۰) رساله در علم و نطق ( منهاج مبین )
۱۱) مبادی موجودات نفسانی
۱۲) ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد
۱۳) نوشته‌های پراکنده ( تا ۳۶ نوشتۀ کوتاه شمرده شده است)
۱۴) نامه‌ها و پاسخ پرسش ها ( ۷ نامه شمرده شده است)
علاوه بر آن ها کتاب‌ها و نوشته هایی به او منتسب هستند که محققان انتساب آن‌ها درست نمی دانند.
اشعار بابا افضل، به همت جناب «الف. رسته» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

زندگی‌نامهٔ کامل بابا افضل کاشانی ←

گزیدهٔ اشعار بابا افضل کاشانی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
ای پریشان کرده عمدا، زلف عنبربیز رابر دل من دشنه داده غمزهٔ خونریز را
شد فروزان آتش سودایت اندر جان و دلدرفکن در جام بی‌رنگ آب رنگ آمیز را
می پیاپی، بی محابا ده، میندیش از حریفیاد می‌دار این دو بیت گفته دست‌آویز را
گر حریفی از دمادم سر بپیچاند رواستبر کف من نه، که پور زال به شبدیز را
جان من می را و قالب خاک را و دل تو راوین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
در مقامی که رسد زو به دل و جان آسیبنبود جان خردمند ز رفتن به نهیب
ناشکیبا مشو ار باز گذارد جانتخانه ای را که ز ویران شدنش نیست شکیب
تن یکی خانهٔ ویرانی و بی سامانی ستنتوان داشت در او جان و روان را به فریب
گرچه پیوستهٔ جان است تن تیره، ولیکشاخ را نیست خبر هیچ ز بویایی سیب
گرچه از جان به شکوه است و به نیرو، هر تنجان نگیرد ز تن تیره به زیبایی زیب
دیدهٔ جان خرد است و روشش اندیشهناید از کوری و کری تنش هیچ آسیب
چشم جان روشن و بیناست ز نزدیک و ز دورپای اندیشه روان است بر افراز و نشیب
بی گمان باش خردمند، که در راه یقینخردت راست رود با تو، گمانت به وُریب
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
دارم دلی مخاطره جوی بلا پرستسرگشته رایِ گم شده عقلِ هوا پرست
با درد و غم به طبع، چو یاری وفا نمایبا جان خود به کینه، چو خصمی جفا پرست
سعیَم هبا شده است و طلب بیهده، از آنکبیهوده جوی شد دل و دیده هوا پرست
ممکن که من نه آدمی‌ام، ز آنکه آدمییا بت پرست باشد و یا بس خدا پرست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
گر با توام از تو جان دهم آدم رااز نور تو روشنی دهم عالم را
چون بی تو شوم قوت آنم نبودکز سینه به کام دل برآرم دم را
متن در گنجور
قصیدۀ شمارهٔ ۱قصاید
خود را به عقل خویش یکی بر گرای، خودتا چیستی و چندی؟ ای مرد پر خرد
جانی؟ تنی؟ چه گوهری از گوهران، همه؟کار تو دادن است ز هر کار، یا ستد؟
مار خزنده، یا نه، ستور دونده‌ای؟آگه چو عقلی از خود، یا بی خبر چو دد؟
جز مار و جز ستور نه‌ای، گر به خود نه‌ایاندام هفتگانه ات انگار هفتصد
از مار و از ستور چه برده است مار گیر؟جز زهر مار بهره و خربنده جز لگد؟
هستی تو جاودان نگران سوی دیگرانخود ننگری به خود نَفَسی، از تو کی سزد؟
چشم تو پوست بیند و بر پوست، موی و پشموز موی و پشم و پوست، رسن خیزد و نمد
گرچه سبد نگاه توان داشتن در آبلیک آب را نگه نتوان داشت در سبد
تن را به جان اگرچه توان داشتن به پایپایندگی جان به خرد، نه به تن، بود
بینش به عقل کن که وجود تو بینش استجانم بدین سخن ز خرد نیست شرم زد
از عقل توست هر گذرنده بقا پذیرپس جز ز عقل خود ز چه جویی بقای خود؟
عقل تو کرد این که عیان است پیش تواحوال هست گشته و کردار نیک و بد
پیشی گرفته چرخ هزاران هزار دوربنگر که چون به دو تک اندیشه در رسد
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
بگسلم از تو، با که پیوندم؟از تو گر بگسلم به خود خندم
بخت بیدار یاور من شدناگهان زی در تو افکندم
بندها بود بر من، اکنون شددیدن تو کلید هر بندم
کان اگر کَندَمی نیافتمیزان تو را یافتم که جان کندم
کی خبر داشتم ز خود بی توکه چی‌ام، یا چه گونه، یا چندم
آگه اکنون شدم ز خود که مراجاودان با تو بود پیوندم
لاغر و مرده بودمی و اکنونیال و بازو به جان بیاگندم
بی تو از تن چه کیسه بردوزم؟یا ز جان، من چه طرف بربندم؟
بی تو با ملک جم نه خشنودمبا تو باشم، به هیچ خرسندم
دور گردم ز جان و تن، شایددور باد از تو دور، نپسندم
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
سرگشته وار بر تو گمان خطا برمبی آنکه هیچ راه به چون و چرا برم
از جان و از تنم نتوانم به شرح گفتکاندر رهت، ز هر دو، چه مایه بلا برم
من رخت بینوایی تن بر کجا نهم؟من جان زینهاری خود را کجا برم؟
دانم که در دلی و جدا نیست دل ز تولیکن به دل چگونه، بگو، ره فرا برم؟
دل نیز گم شده‌ست و ندانم کنون که منبی دل به نزد تو نبرم راه، یا برم؟
گویند راه بردی از او، باز ده نشانآری دهم نشانی از آن، لیک تا برم
در جستنم همیشه؛ که در جست‌وجوی توره زی بقا اگر نبرم، زی فنا برم
من بی تو نیستم، من و خود را نیابم ایچگر بر زمین بدارم، اگر بر هوا برم
مگذار نزد خویشم اگر هیچ زین سپسمن نام ما و من به صواب و خطا برم
ما از کجا و من ز کجا؟ ما و من توییبیهوده چند نام من و نام ما برم؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
در آب و گل که آورد، آیین جان نهادن؟بر دوش جان نازک، بار گران نهادن؟
شاداب شاخ جان را، از بوم جاودانیبرکندن از چه علت، در خاکدان نهادن؟
ز آوردن تن و جان، با هم چه سود بینیجز درد تن فزودن، جز بار جان نهادن
گویندهٔ سمر را این حال درخور آیدصد قصه جمع کردن، صد داستان نهادن
از داستان و قصه، بگذر که غصه باشدپیش گرسنه چندی از هیچ خوان نهادن
گفت و شنید کم کن گر رهروی؛ که در سرشاید برای توشه، چشم و زبان نهادن
کاری شگرف باشد، در رهروی قدم رااز سود برگرفتن و اندر زیان نهادن
گاه بلا به مردی، تن در میان فکندنکام و هوای خود را، بر یک کران نهادن
رسمی است عاشقان را؛ هنگام نامرادیاز دل کرانه جستن، جان در میان نهادن
در دین عشق هرگز، جز رسم پاکبازیدینی توان گرفتن؟ رسمی توان نهادن؟
کار تو خواب بینم، در راه، گاه رفتنبس جرمِ نارسیدن بر همرهان نهادن
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
اندوه تو دلشاد کند هر جان راکفر تو دهد تازگی ای ایمان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمیبا درد تو گر طلب کند درمان را
متن در گنجور
قصیدۀ شمارهٔ ۲قصاید
گشوده گردد بر تو در حقیقت بازکناره گیر به یکبار از این جهان مجاز
که در جهان مجاز آن کسی بود پر سودکه بی زیان به سرانجام خود رسد ز آغاز
چو کار آن سری‌ات خود نکو طرازیده‌ستتو این سری به تمنای خویشتن مطراز
که این، جهان فنای است و آن، جهان بقافنا بد است و بقا نیک، پس به نیکی یاز
ز مال و جاه، فراغت سعادتی است بزرگبه زر و زور شده غره، محنتی است دراز
عجب تر آنکه چرا از سعادت است گریزبه محنت از چه بود خلق را همشه نیاز
چو کوشش تو به رنجی است برده، بیش مکوشچو نازش تو به عمری است رفته، بیش مناز
عروس عقل شود در حجاب جاویدانچو گشت همت پستِ نیاز و بستهٔ آز
سپاس و منتِ جاوید حق تعالی راکه داد جان مرا سوی راه خویش جواز
ز خشم و آز مرا داد امان به صد اکرامز حرص و کینه به خود خوانَدَم به صد اعزاز
ضمیر پاک مرا در ره یقین و خردهزار مشعله‌دار است در نشیب و فراز
به رنگ و تُنبُل و جادو چه حاجتم، چو نهادخدای عز وجل در یقین من اعجاز
کجا به سحر و فسون همتم فرود آیدکجا بود که شکار ملخ کند شهباز
هر آن کسی که مرا کرد نسبتی به دروغگذشتم از وی ار مفسد است اگر غماز
که قول و فعل چنین خلق، من هزاران باراگر چه دیدم و بینم کنم فرامش باز
تو ای ستودهٔ ایام، پشت ملت و دینجمال دولت و دین، مفخر زمانه، ایاز
ز روی معدلت و راستی و لطف و کرمخلاص بنده بجوی و به کار وی پرداز
که نیست بنده سزای موکل و زنجیرمباد کز چو تویی ماند او به گرم و گداز
نه بنده هست سزاوار این گزند و بلانه این غریب که با من در این غم است انباز
ندارم از تو من این غم، نعم که هست مراتوقع از کرمت صد هزار نعمت و ناز
گمان مبر که همه خواهش از پی خویش استکه بنده نیست به آسیب در، چنین بدساز
ولی ز اندُه یک خانه طفل، کز غمشانبه گوش جان من آید ز ناله شان آواز
چو مرغ خسته، دل همگنان، ز محنت منبه سینه در، ز تپیدن همی کند پرواز
مباد که افکند اندوه سوز و ناله‌اشانجهان مملکت آرمیده در تک و تاز
ز توست نام تو بر نامهٔ کرم عنوانز توست عدل تو بر جامهٔ زمانه طراز
کمند توست به روز مصاف پنجهٔ شیرسنان توست به هنگام حمله یشگ گراز
تو ای گزیده نژاد از سپهر حادثه زایتو ای ربوده گهر در جهان شعبده باز
اگر چه کار من و کار مدح توست درازچو از شنیده نشاید مجاز هم ایجاز
بزی تو صافی و خالص ز هر بدی چون زرفتاده دشمن جاهت همیشه در دم گاز
سر حسود تو بی مغز، خشک چون گشنیزتن عدوت به صد پرده در نهان چو پیاز
رفیع جاه تو را جن و انس کرده سجودبلند قدر تو را ماه و مهر برده نماز
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود رویمشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی
شمشاد ز قدّت به خم، ای سرو دل آراخورشید ز رویت دژم، ای ماه سخن گوی
از شرم قدت سرو فرومانده به یک جایوز رشک رخت ماه فتاده به تکاپوی
با من به وفا هیچ نگشته دل تو رامبا انده هجران تو کرده دل من خوی
ناید سخنم در دل تو، ز آنکه به گفتارنتوان ستدن قلعه‌ای از آهن و از روی
ز آن است گل و نرگس رخسار تو سیرابکز دیده روان کرده‌ام از مهر تو صد جوی
تا بوک سزاوار شوی دیدن او راای دیده تو خود را به هزار آب همی شوی
ای دل چه شوی تنگ، چو در توست نشستنخواهی که ورا یابی، در خون خودش جوی
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
دل سیر نشد از کم و از بیش تو رابا آن که منازل است در پیش تو را
عذرت نپذیرند گهِ مرگ، از آنکبسیار بگفته اند در پیش تو را
متن در گنجور
قصیدۀ شمارهٔ ۳قصاید
آن مایه بزرگی و آن قبلهٔ انامآن از کرم نشان و هنر زو گرفته نام
صدر جهان، سلالهٔ اقبال، فخر دینکان هنر، جهان کرم، مفخر انام
فرمود اشارتی، که مر آن را به طوع و قهرجز انقیاد روی نبینند، خاص و عام
فرمود تا ز اهل هنر، هر که در سخنداده است روزگار ورا مایه‌ای تمام
از گفته‌های خویش رساند به خدمتشاز گونه گون نظم و نماید بدان قیام
من بنده با دلم به تمنا در آمدمکآیا بود که باشد طبعم به نظم، رام
دل چون بدید صورت حالم، به طبع گفتنظم از کجا و طبع که و مایه‌ات کدام؟
هرگز به صورت آمد، بی مایه هیچ چیز؟خاطر مسوز خیره به اندیشه‌های خام
از لطف طبع اهل هنر تا به طبع توچندان مسافت است که از نور تا ظلام
از دست رفته گیر عنان سخن، تو راچون هست بر سرت ز فرومایگی لگام
گفتم دلا اگر چه سخن‌هات هست راستتلخ است و هستم از سخنت نیک تلخ کام
دیر است تا که نیست مرا هیچ گونه، هیچدر لفظم انتظار و نه در کارم انتظام
با کار بی نظام نباشد سخن به نظمزین بس بود چو کار من افتاد با نظام
ای در دلت همیشه هنرها شده مقیموی بر درت همیشه هنرمند را مقام
ننهفتم ایچ عیب چو پذرفته‌ام، از آنکپذرفتهٔ به عیب، شد ایمن ز ردّ مدام
اظهار عیب خود چو به فرمان نمی کنمحاجت به عذر نیست همین بود والسلام
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴رباعیات
در کار کش این عقل به کار آمده راتا راست کند کار به هم برزده را
از نقش خیال در دلت بتکده ایستبشکن بت و کعبه ساز این بتکده را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵رباعیات
بی آن که به کس رسید زوری از مایا گشت پریشان، دلِ موری از ما
بی هیچ برآورد به صد رسواییشوریده سر زلف تو، شوری از ما
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۶رباعیات
ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلبوز شاخ برهنه سایه داری مطلب
عزت ز قناعت است و خواری ز طمعبا عزت خود بساز و خواری مطلب
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۷رباعیات
آبی که به روزگار بندد کیمُختتو گه پسرش نام نهی، گاهی دخت
خانی شد و پندار در او رخت نهاددیگی شد و امید در او سودا پخت
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۸رباعیات
گر بر فلکی به خاک باز آرندتور بر سر نازی، به نیاز آرندت
فی الجمله حدیث مطلق از من بشنوآزار مجوی تا نیازارندت
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۹رباعیات
باشد که ز اندیشه و تدبیر درستخود را به در اندازم از این واقعه چست
کز مذهب این قوم ملالم بگرفتهر یک زده دست عجز بر صحبت سست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۰رباعیات
تا گوهر جان در صدف تن پیوستوز آب حیات گوهری صورت بست
گوهر چو تمام شد، صدف را بشکستبر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۱رباعیات
ترس اجل و بیم فنا، هستی توستور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
تا از دم عیسی شده ام زنده به جانمرگ آمد و از وجود ما دست بشست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۲رباعیات
وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پستآورده به فضل خویش از نیست به هست
بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاهدر خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۳رباعیات
معلوم نمی‌شود چنین از سر دستکاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
اسرار به جملگی به نزد هر کسآنگاه شود عیان که صورت بشکست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۴رباعیات
با یار بگفتم به زبانی که مراستکز آرزوی روی تو جانم برخاست
گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نهکاین کار به آرزو نمی آمد راست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۵رباعیات
ترکیب عناصر ار نگشتی کم و کاستصورت بستی که طبع صورتگر ماست
بفزود و بکاست تا بدانی ره راستکاین عالم را مصور کامرواست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۶رباعیات
در عین علی، هو العلی الاعلی ستدر لام علی، سّر الهی پیداست
در یای علی سورهٔ حی قیومبرخوان و ببین که اسم اعظم آن جاست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۷رباعیات
هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداستآن صورت آن کس است کان نقش آراست
دریای کهن چو بر زند موجی نوموجش خوانند و در حقیقت دریاست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۸رباعیات
در کار جهان، بیع و شری بر هیچ استنقشی است خوش آدمی، ولی بر هیچ است
زنهار بر این چهار دیوار وجودفارغ ننشینی، که بنی بر هیچ است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱۹رباعیات
افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ استسر تا سر آفاق دویدی هیچ است
هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ استو آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۰رباعیات
آن کیست که آگاه ز حسن و خرد استآسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است
کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد استآگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۱رباعیات
با یک سر موی تو اگر پیوند استبر پای دلت هر سر مویی بند است
گفتی که رهی دراز دارم در پیشاز خود به خود آی، دوست بین تا چند است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۲رباعیات
در کوی تو صد هزار صاحب هوس استتا خود، به وصال تو، که را دسترس است
آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیمو آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۳رباعیات
در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش استوز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است
گر دست دهد صحبت اهل نفسیدامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۴رباعیات
سرتاسر آفاق جهان از گل ماستمنزلگه نور قدس کلی، دل ماست
افلاک و عناصر و نبات و حیوانعکسی ز وجود روشن کامل ماست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۵رباعیات
هر کار که هست در جهان، پیشهٔ ماستهر شیر دلی که هست، در بیشهٔ ماست
از ما مگذر که چون ببینی به یقینزان خرم و خوب تر در اندیشهٔ ماست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۶رباعیات
اول ز مکوّنات، عقل و جان استو اندر پی او، نُه فلک گردان است
زین جمله چو بگذری چهار ارکان استپس معدن و پس نبات و پس حیوان است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۷رباعیات
تا گردش گردون فلک تابان استبس عاقل بی هنر که سرگردان است
تو غره مشو ز شادی ای گر داریدر هر شادی هزار غم پنهان است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۸رباعیات
من آن گهرم که عقل کل کان من استو این هر دو جهان، دو رکن از ارکان من است
کونین و مکان و ماوراء زنده به اوستمن جان جهانم، نه جهان جان من است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲۹رباعیات
چرخ فلکی خرقهٔ نُه توی من استذات ملکی نتیجهٔ خوی من است
سّر ازل و ابد که گوش تو شنیدرمزی ز حدیث کهنه و نوی من است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۰رباعیات
هرگز بت من روی به کس ننموده استو این گفت و شنود خلق، بر بیهوده است
و آن کس که بتم را به سزا بستوده استاو هم به حکایت ز کسی بشنوده است
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۱رباعیات
هر نفس که او درد ز درمان دانستدشخوار خرد تواند آسان دانست
چیزی که وجود آن نیابی در خودبیرون ز خود از چه روی بتوان دانست؟
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۲رباعیات
بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوستچون سیر به یک بار برون آی از پوست
زنهار مگرد گرد این راه مخوفتا همچو پیاز خاطرت تو بر تو ست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۳رباعیات
سمع و بصر و زبان و دستم، همه اوستمن نیستم و هستیِ هستم همه اوست
این هستی موهوم، خیالی است صریحزین هستی موهوم چو رستم، همه اوست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۴رباعیات
راه ازل و ابد، زبان و سرِ توستو آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ایاز خود بطلب، که نقد تو در بر توست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۵رباعیات
گر تخم برومند نشد، کشتهٔ توستور جامه پسندیده نشد، رشتهٔ توست
گر ز آن که تو را پای فرو رفت به گلاز کس تو منال، کاین گل آغشتهٔ توست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۶رباعیات
در هر برزن که بنگرم آشوبی ستآشوب شکنجه ای و زخم چوبی ست
تا پاک کنند گیتی از یک دیگرهر ریش که هست، بر زنخ جارویی ست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۷رباعیات
چندین غم مال و حسرت دنیا چیستهرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟
این یک نفسی که در تنت عاریتی ستبا عاریتی، عاریتی، باید زیست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۸رباعیات
من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
سر تا قدمم نیست به جز پیرهنیآن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳۹رباعیات
گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ستنه نه، غلطم، که جمله بگذاشتنی ست
بگذاشتنی ست هر چه در عالم هستالا عزت که آن نگه داشتنی ست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۰رباعیات
عشق تو ز هر بی خبری خالی نیستدرد تو ز هر بی بصری خالی نیست
هر چند که در خلق جهان می نگرمسودای تو از هیچ سری خالی نیست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۱رباعیات
احداث زمانه را چو پایانی نیستو احوال جهان را سر و سامانی نیست
چندین غم بیهوده به خود راه مدهکاین مایهٔ عمر نیز چندانی نیست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۲رباعیات
آن کس که درون سینه را دل پنداشتگامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت
علم و ورع و زهد و تمنا و طلباین جمله رهند، خواجه منزل پنداشت
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۳رباعیات
ای در طلب آن که لقا خواهی یافتوقتی دگر از فوق سما خواهی یافت
با توست خدا و عرش اعظم دل توستبا خود چو نیابی اش کجا خواهی یافت
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۴رباعیات
راهی ست دراز و دور، می باید رفتآنجات اگر مراد برناید، رفت
تن مرکب توست تا به جایی برسیتو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۵رباعیات
آرامِ مَنا! کجاست آرامگهَتره سوی تو کو؟ که سوی من باد رهت
زین روی که مه به شب بُوَد، روزِ رهیشب گشت در آرزوی روی چو مهت
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۶رباعیات
بر خود چه نهی رنج در این جای سِپَنجچون پای یقین نهاده ای بر سر گنج
بنشین به تأنی و بر آسا از رنجو آن گنج به معیار خرد بر خود سنج
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۷رباعیات
هستی تو سزای این و صد چندین رنجتا با تو که گفت کاین همه بر خود سنج
از خوردن و خواستن بر آسا و بباشو آرام گزین که خفته ای بر سر گنج
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۸رباعیات
ای کرده فریبنده جهانت گستاخمی آیی و می روی در او پهن و فراخ
گویی نرسد مرگ به من؛ چون نرسد؟نه پای وی آبله، نه کفشش سوراخ
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۴۹رباعیات
عمر تو اگر فزون شود از پانصدافسانه شوی عاقبت از روی خرد
باری چو فسانه می شوی، ای بخردافسانهٔ نیک شو، نه افسانهٔ بد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۰رباعیات
چون درد توام در این دل ریش افتادبیگانگی ام نخست بر خویش افتاد
چون دیده به جستجوی رویت برخاستاز آرزوی تو اشک در پیش افتاد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۱رباعیات
دل نعره زنان ملک جهان می طلبدپیوسته وجود جاودان می طلبد
مسکین خبرش نیست که صیاد اجلپی بر پی او نهاده، جان می طلبد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۲رباعیات
غم با لطف تو شادمانی گرددعمر از نظر تو جاودانی گردد
گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاکآتش همه آب زندگانی گردد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۳رباعیات
عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کردسودای توام، بی سر و بی سامان کرد
لطف و کرم تو، جسم را چون جان کرددر خاک عمل بهتر از این نتوان کرد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۴رباعیات
در عشق تو جان بوالهوس می میردچون شعله ز انبوهی خس می میرد
روزی که دلم به طره بستی، گفتمکاین مرغ آخر در این قفس می میرد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۵رباعیات
یاد تو کنم دلم چنان برخیزدکه امید به کلی از جهان برخیزد
آیا بودا که از میان من و توما بین فراق از میان بر خیزد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۶رباعیات
چندان برو این ره که دویی برخیزدگر هست دویی، به رهروی برخیزد
تو او نشوی، ولی اگر جهد کنیجایی برسی کز تو، تویی برخیزد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۷رباعیات
دنیا مطلب تا همه دین ات باشددنیا طلبی، نه آن ، نه این ات باشد
بر روی زمین، زیر زمین وار بزیتا زیر زمین، روی زمین ات باشد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۸رباعیات
از شبنم عشق خاک آدم گل شدصد فتنه و شور در جهان حاصل شد
چون نشتر عشق بر رگ روح زدندیک قطره فرو چکید و نامش دل شد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۵۹رباعیات
تا داروی او درد مرا درمان شدپستیم بلندی شد و کفر ایمان شد
جان و دل و تن، هر سه حجاب ره بودتن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۶۰رباعیات
صاحب نظران که آینهٔ یکدگرندچون آینه از هستی خود بی خبرند
گر روشنیی می طلبی، آینه واردر خود منگر، تا همه در تو نگرند
متن در گنجور