یادداشتهای علم ۲۵ تا ۲۷ مهر ۱۳۴۹: یک هواپیمای ما ربوده شد و تحت هدایت سه دانشجوی ایرانی به بغداد برده شده؛ خاک بر سر این جوانها!
اسدالله علم در یادداشتهای روزانه ۲۵ تاا ۲۷ مهر ۱۳۴۹ از خرسندی شاه پس از شنیدن خبر مرگ جمال عبدالناصر و گره خوردن مذاکرات نفتی لندن تا خطر سقوط هواپیمای سلطنتی و ریختوپاشهای مهمانی پرهزینه بیرجند روایت کرده است.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از انتخاب؛ اسدالله علم (۱ مرداد ۱۲۹۸ بیرجند – ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ نیویورک)، یکی از مهمترین چهرههای سیاسی دوران محمدرضا شاه، وزیر دربار از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ و نخستوزیر ایران از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ بود.
در ادامه بخشی از این یادداشت ها را بخوانید.
تا امروز ۴۹/۷/۲۵ چیزی ننوشتم. علت این است که چشمم درد میکرد و میکند یعنی به علت کار زیاد در شب فشار شدیدی به آن وارد آمده است و باید در شب کمتر فشار بیاورم و استراحتی به چشمم بدهم.
باری از آن روز تا امروز اتفاقات عجیبی که افتاده است مرگ ناگهانی جمال عبدالناصر رئیسجمهور مصر بود. صبح ۴۹/۷/۷ که برای سلام مبعث لباس رسمی می پوشیدم، ساعت ۶/۳۰ رادیو بی بی سی را گوش میکردم این خبر را داد. در حال عجیبی فرو رفتم. این همه جاهطلبی و به خاطر جاهطلبی کشت و کشتار و برادرکشی در یک آن خاتمه میپذیرد. گویا به علت سکته قلبی درگذشته باشد، چون در چند ساعت کارش تمام شد.
وقتی به فرودگاه قاهره رفته بود که... آخرین رئیس کشور عرب [را] که به قاهره برای کنفرانس سران اعراب درباره اردن آمده بودند _ امیر کویت _ بدرقه کند. حالش به هم میخورد و به منزل برمیگردد و میمیرد. ساعت ۷/۳۰ به شاهنشاه تلفنی عرض کردم. فرمودند: میدانم و خبر دارم. عرض کردم: حالا که با او رابطه برقرار کرده بودیم، عزاداری اعلام بکنیم؟ فرمودند: البته. بعد عرض کردم: سلام مبعث باشد یا موقوف شود؟ فرمودند: سلام مبعث مانعی ندارد. سلام را برقرار کردیم و شاهنشاه خیلی سرحال بودند! مسلّم است چرا. یک رقیب بزرگ خطرناک برای همیشه کنار رفت! مرگ ناصر مدتها مورد گفتوگوی محافل تهران و جهان بود که آیا طرح صلح با مرگ ناصر چه میشود؟ جانشینان او اگر تندروتر یا کندروتر باشند، وضع فرق خواهد کرد. بالاخره حزب جمهوری متحده عرب که تنها حزب قانونی مصر است، رأی داد که انور سادات معاون ناصر و یکی از همکاران اولیه او جانشین او شود_شاید میانهروتر از همه باشد ــ و گویا محیالدین طرفدار غرب یکی از همکاران سابق او که مدتها او را کنار گذاشته بود، شانسی ندارد، یعنی روسها نمیگذارند شانسی داشته باشد. به هر صورت انور سادات با رفراندوم عمومی پس از رأی مجلس ملی، رئیسجمهور خواهد شد. سران کشورهای زیادی به قاهره رفتند، مردم هم عزاداری مهمی کردند، ولی ناصر زنده نمیشود... خودم عقیده داشتم و دارم که [ناصر] مرد پدرسوخته[ای] بود، یعنی به تمام معنی بیمرام بود.
ناصر سه مرحله در زندگی داشت: اول آنکه میخواست لیدر اعراب باشد و [عربیت] را زنده کند [ولی] تقریباً با شکست مواجه شد. بعد میخواست به عنوان جنگ با اسرائیل عملاً لیدر اعراب باشد، آن هم با شکست مفتضح از اسرائیل تقریباً از بین رفت. در وهله آخر که صد درصد خودش را به دامن روسها انداخته بود تحت فشار روسها _ به نظر من _ میخواست لیدر صلح با اسرائیل باشد، که کار بسیار مشکلی بود. زیرا ۱۸ سال تمام خودش گفته بود باید اسرائیل را از صفحه جغرافیایی دنیا محو کنیم و حالا ناچار باید موجودیت آن را بشناسد.
دسته قوی فدائیین هم در مقابل او سبز شده بود که همان دکترین سابق ناصر را دارد. به این جهت میخواست به دست ملک حسین، اول این خار را بردارد و بعد که ملک حسین بهآسانی نتوانست این کار را بکند و بالاجبار کشت و کشتار شدیدی در اردن روی داد، حمله شدیدی ضمن یک نامه از طرف همه اعراب به ملک حسین کرد! از همین جا درجه پدرسوختگی او را میشود فهمید. گو اینکه در سیاست همه این کارها مجاز است و ملک حسین ناچار خودش به کنفرانس سران رفت که از خود دفاع کند و بالاخره منجر به کنار آمدن او با یاسر عرفات شد.
از اخبار مهم داخلی ما عدم موفقیت مذاکرات نفت در لندن است که دکتر اقبال و دکتر فلاح رفتهاند مذاکره کنند که ما اضافه برداشت داشته باشیم. نفتیها که میدانند جیب ما تهی و حرف ما فقط حرف است، نگرانی چندانی ندارند، گو اینکه ما همهجور تهدید کردهایم و این تهدیدات را تماماً حسبالامر شاهنشاه من کردهام. تهدید به [گذراندن قانون] legislation یا پس گرفتن بعضی حوزههای امتیاز. آخرین تهدیدی که کردیم و شدید بود، در فرمایشات شاهنشاه در روز افتتاح مجلس سنا بود که به نظرم مؤثر واقع شد.
روز جمعه که مسابقه اسبدوانی در حضور شاهانه در فرحآباد بود و من از هیأت سیاسی مقیم مرکز هم دعوت کرده بودم، سفیر انگلیس مرا کنار کشید و گفت که فردا که آخرین مهلت مذاکرات است، بر فرض هم مذاکره قطع شود، آن را وهله آخر کار تصور نکنید. من هم فوری به شاهنشاه عرض کردم، خوشحال شدند و دیگر حالا با قدرت بیشتری فرمودند: به او بگو ما اگر به هدفمان نرسیدیم، کارمان را خواهیم کرد. یعنی با [گذراندن قانون] در مجلس، که نفت را به قیمت تمامشده برداریم و خودمان بفروشیم و یا پس گرفتن بعضی حوزههای امتیاز. بعد... نفتیها یک ماه دیگر مهلت خواستند. حالا نمیدانم قرضی که قرار شده بود با وثیقه گرفتن عایدات نفت بدهند - ۸۰ ملیون دلار - دادهاند یا نه؟
یک سفر در رکاب شاهنشاه به کرمانشاه و همدان رفتیم. حقیقتاً خداوند شاه را نگاه میدارد. در فرودگاه همدان چرخ هواپیمای جت شاهنشاه به سیمهای خاردار اطراف فرودگاه گرفت، با وجود این سالم نشستیم. یاللعجب، العظمة لله. وجود این شخص برای کشور ایران و مردم ایران ذیقیمت است. بیجهت خدا او را نگاه نمیدارد. اگر یک میلیمتر پایینتر بودیم و سیمها به چرخ میپیچید کار تمام بود. هنگام نشستن من این صدا و تکان را احساس کردم.
خود شاهنشاه هواپیما را هدایت میکردند. بعداً عرض کردم: این صدا چه بود؟ فرمودند: به سیمها خوردیم چون چشم من ندید. عرض کردم: چنین خلبانی حق هدایت هواپیما ندارد! فقط به خنده برگزار فرمودند... شبی که همدان بودیم، یک هواپیمای ما ربوده شد و تحت هدایت سه دانشجوی ایرانی به بغداد برده شد. خاک بر سر این جوانها! لااقل یک جای دیگر برو، چرا به بغداد میروی؟ حالا که بروند، پشیمان خواهند شد. [عراق] مملکت حیوانات است، یعنی هیأت حاکمه آن حیوانهای درنده هستند. حالا زن و بچه بختیار را نگه داشتهاند و نمیگذارند به سویس برگردند....
مستقیماً از همدان به بیرجند آمدم که شاهنشاه و شهبانو و هفتاد نفر مهمان و همچنین والاحضرت همایون ولایتعهد و والاحضرت فرحناز و علیرضا را پذیرایی کنم. از مهمانها و والاحضرتها در چادر و از شاهنشاه در اکبریه منزل خودم پذیرایی کردم. شب تولد شهبانو ۲۲ مهر هم در بیرجند برگزار شد. به این جهت بهترین آشپزهای دنیا را از رستوران ماکزیم پاریس به بیرجند آورده بودم. زیر چادرپوش بزرگی که از جدم امیر علم خان به یادگار مانده است. شام و ناهارهای شاهانه دادم.
قریب سه ملیون ریال خرج این دو شب مهمانی من شد. در شب دوم توقف، شهبانو و والاحضرتها و مهمانها را سوار بر شتر از اکبریه به شوکتآباد که هفت کیلومتر فاصله است بردم. دهل و سرنای محلی هم در بین راه در مهتاب [نواخته میشد] و در جلوی پنجاه چادر هم که آتش زیادی افروخته بودیم، زارعین محلی رقصیدند. در این موقع شاهنشاه با اتومبیل از اکبریه به شوکتآباد آمدند. آنقدر وضع جذاب بود که ناگهان علیاحضرت شهبانو با زنهای دهانی به رقص و پایکوبی پرداختند، همچنین والاحضرتها. فوقالعاده جالب بود. من هم با مردم جلوی شاهنشاه رقص محلی کردم. شب خوشی گذشت. مردم بیرجند برای ولیعهد احساسات پرشوری به خرج دادند که مرا متاثر کرد و گریه کردم.
امروز ۴۹٫۷٫۲۵ یک روز پس از مراجعت موکب شاهنشاه، من هم به تهران بر میگردم. پانزده شعبان است، روز مبارکی است_عقاید طفولیت و تولد امام زمان که مورد علاقه شدید مرحوم پدرم بود و مادرم هم هست در ذهن من باقی است. با آنکه خسته هستم، سرخوشم که به شاهنشاه و شهبانوی عزیزم در بیرجند خوش گذشت و دو شبانه روز فارغ از جنجال جهان گذراندند. نخستوزیر و خانمش هم در رکاب بودند.
امروز تعطیل است و جشن نیروی هوایی شاهنشاهی هم هست. من میخواستم یک روز زیادتر در بیرجند بمانم و استراحت کنم. شاهنشاه امر فرمودند: زودتر برگرد، باید قطعاً ظهر فردا (که امروز باشد) در تهران باشی... حالا ساعت ۱۲ ظهر است. من در هواپیما به تهران برمیگردم. تا نیم ساعت دیگر در تهران به زمین خواهیم نشست. خیلی هواپیمای کندی است فقط دو موتور کوچک دارد. من با خانم علم و خواهرم خانم خزیمه علم و خواهرزادهام سودابه، که از خواهر مرحومه من است و مثل دخترهای خودم دوست دارم در این هواپیمای کوچک هستیم، ولی هوا خوب است.
۲۵۹
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.