چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۱۳۴ تا ۱۱۹۵ قمری

آذر بیگدلی

حاج لطفعلی بیگ شاملو (زادهٔ ۱۱۳۴ هجری قمری در اصفهان - درگذشتهٔ ۱۱۹۵ هجری قمری در قم) متخلص به «آذر» و معروف به «آذر بِیگدلی»شاعر و صاحب تذکرهٔ آتشکدهٔ آذر در شرح حال شعرا است که آن را در طی ۳۰ سال به نام کریم خان زند گردآوری و تألیف کرده‌است.
وی در ایّام کودکی او به سبب بروز فتنهٔ محمود افغان خانواده‌اش به ناچار از اصفهان به قم مهاجرت کرد؛ و پس از ۱۴ سال زندگی در قم با پدر خود که به حکومت لار منصوب شده بود، به فارس رفت، ولی ۲ سال بعد، پس از مرگ پدر، با عمّ خود عازم سفر حج و زیارت عتبات شد و پس از مراجعت به خراسان رفت. در خراسان به اردوی نادرشاه پیوست و همراه اردوی نادری از راه مازندران به آذربایجان رفت. پس از این سفر، عازم عراق عجم شد و در اصفهان سکنی گزید، و چندی به خدمت دیوانی مشغول شد، لیکن سرانجام از امور دیوانی کناره گرفت و به تصوّف روی آورد و به سلوک پرداخت و در پایان عمر در شهر قم اقامت کرد و در همان‌جا درگذشت و به خاک سپرده شد.
آذر در آغاز شاعری «واله» و «نکهت» تخلّص می‌کرد، ولی بعداً تخلّص «آذر» را برای خود برگزید. وی با کسانی چون شعله و مشتاق و هاتف و شاعران دیگری که نهضت بازگشت ادبی را بنیاد نهاده بودند، مصاحبت و همکاری داشت و در شیوهٔ شاعری از «طرز فصحای متقدّمین» پیروی می‌کرد.
وی علاوه بر دیوان اشعار، مشتمل بر ده هزار بیت، یک مثنوی به نام یوسف و زلیخا دارد که به شیوهٔ یوسف و زلیخای جامی سروده است. مثنوی دیگری نیز به نام گنجینه به تقلید بوستان سعدی به او منسوب است.
دیوان اشعار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار آذر بیگدلی

شمارهٔ ۱غزلیات
گفتی که دلت از عشق پیوسته غمین باداتا بوده چنین بوده، تا باد چنین بادا!
از ناله‌ی من ای گل، آشفته مکن سنبلگو پرده درد بلبل، گل پرده نشین بادا!
صید دل از این وادی، دارد سر آزادیامید که صیادی، بازش به کمین بادا!
اغیار همی پویند، تا پیش منت جویندحرفی به گمان گویند، ای کاش یقین بادا!
افزود دگر امشب، زخم دل من زان لبزان بیشترک یا رب، آن لب نمکین بادا!
تا تیغ جفا بربست، صد کشته به‌هم پیوستدر صیدکُشی آن دست، چابک‌تر ازین بادا!
غیرت که ز پی پوید، وصلت به دعا جویدهر چند که او گوید، گویم، نه چنین بادا!
دی کآن مه موزون رفت، دلخون شده در خون رفتدین از پی دل چون رفت، جان پیرو دین بادا!
گشت این دل شورانگیز ، ویران ز تو چون تبریزاین ملک خرابت نیز، در زیر نگین بادا!
تاراج بدخشان گر، کرد آن لب جان پرورآن زلف سیاه آذر، غارتگر چین بادا!
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
دور از تو جان سپردن، دشوار بود ما راگر بیتو زنده ماندیم، معذور دار ما را
من بیگناهم، اول جرمی بگو و آنگهخونم بریز؛ کآخر عذری بود جفا را
یک آشنا ندیدم، کز راه آشناییبا آشنا بگوید، احوال آشنا را
چون محرمان درگاه، مستند و لا ابالیبا پادشه که گوید ظلمی که شد گدا را
دردی که با تو دارم، با هیچ کس نگویم؛ترسم که روز محشر، گویند ماجرا را
کردم دعا بجانش، رفتم ز آستانش ؛کس بود این گمانش، کاین است اثر دعا را؟!
گویند: بنده کشتن، بر پادشه شگون نیست؛بگذر ز خون آذر، ای سنگدل خدا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
روزی نگهی افتاد، بر روی کسی ما را؛ز آن روز نشد مایل دل سوی کسی ما را
گویند که: فردا شب باشد شب عید، اماامشب بگمان افگند، ابروی کسی ما را!
دانی که چه می بینم از دیدن غیر آنجاجز کوی خود ار بینی در کوی کسی ما را
ترسم بزبان آید، بیخود گله یی از تو؛در مجلس خود منشان، پهلوی کسی ما را!
تا باغ همی رفتم، هر روز ببوی گلگم شد در باغ امروز، از بوی کسی ما را!
خوش آنکه از آن چوگان، بینند که در میدان؛هر سو شده سر غلطان، چون گوی کسی ما را
چون صید حرم بودم، آزاد زهر قیدی؛دردام کشید آذر گیسوی کسی ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
تا دیدمت ای شمع شب افروز، مراسوزی است که، جان سوزد، از آن سوز مرا
یک روز چرا نمی نشینی با من؟!آخر ننشاندی تو باین روز مرا؟!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
پیش ازین، مدح هر که گفتندییافتندی ز جود او صله‌ها
گر اثر می‌نکرد، ز آتش هجوریختندی به جانش آبله‌ها
این زمان، نه به مدح ممنونندنه ز هجو است بر زبان گله‌ها
داد داد، از فزونی امساک؛آه آه، از کمی حوصله‌ها
بعد ازین بایدم فرستادنبعدم زین گروه قافله‌ها
بلکه آرند مزد مرثیه پیشفگنم چون ز نوحه زلزله‌ها
آدم زنده هم نمانده، دریغکآدمی خوار گشته قابله‌ها
دفتر انتخاب را گردونداد بر باد و مانده باطله‌ها
از که گیرم دیت؟ که افزون استاز مجانین جنون عاقله‌ها!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱حکایات
شبی می‌گذشتم ز ویرانه‌ایز پا دیدم افتاده دیوانه‌ای
نه دیوانه، فرزانه‌ای حق‌شناسچه دیو و چه دیوانه‌، زو در هراس
جهان گشته‌ای، خضرش از همرهان؛جهان دیده‌ای، بسته چشم از جهان
نه جز ز آسمان، سایه‌ای بر سرشنه جز موی سر، جامه‌ای در برش
ره فقر پیموده با پای لنگفراخ‌آستین بوده با دست تنگ
به شیدایی آسوده‌خاطر ز شیدهمه عمر آزاد از عمرو و زید
دلش گنج اسرار حق را امیننه او از کسی نه کسی زو غمین
به‌خودگفتی‌، از خود شنفتی بسی؛‌«مرنجان کسی را، مرنج از کسی‌»
نه با آسمان کینی از وی گماننه ز او کینه‌ای در دل آسمان
هم او گردن عجز افراشتههم از وی فلک دست برداشته
گرسنه، ولی سیر از ناز و نوشبرهنه، ولی خلق را عیب‌پوش
تهی‌دست و، پا بر سر گنج‌هاشز فاقه دل‌آسوده از رنج‌هاش
دو گز بوریا کرده بر خاک‌ِ فرشزده دست کوتاه، بر ساق‌ِ عرش
اقامت گزین در مقام رضارضا داده جانش به‌حکم قضا
سرش مست عشق و، دلش هوشیارلبش خنده‌ریز و مژه اشک‌بار
گهی خنده می‌کرد و گه می‌گریست!به‌او گفتم: این خنده و گریه چیست؟
چه دیدی‌؟ بگو گرنه‌ای ز اهل زرقکه گریان چو ابری و خندان چو برق‌؟!
چو دیوانه افسانهٔ من شنفتفشاند اشک چون شمع خندان و گفت:
چه پرسی؟! که گر گویمت سرگذشتز عیش جهان بایدت در گذشت!
تو را کام شیرین، مرا باده تلخ؛تو از غَرّه گویی سخن من ز سَلخ!
خردمند را، بی‌خرد یار نیستبه آسوده، فرسوده را کار نیست
زدم بوسه بر دستش آنگه به‌پایکه ای دانش‌آرای فرخنده‌رای
منم تشنه‌کام و تو بارنده میغ؛ز تشنه چرا آب داری دریغ‌؟!
مرا از کرم باش آموزگاربگو تا چه‌ها دیدی از روزگار‌؟!
ز وضع جهان هر چه دیدی بگوز بیننده هم گر شنیدی بگو
دل از عجز نالی‌ِ من سوختشچو شمع آتش من رخ افروختش
همش های های و، همش قاه قاه؛همی‌گفت: ای خضرِ گم‌کرده راه
مگو زین سرای سیاه و سفیددو چشم و دو گوشم چه دید و شنید؟!
گر آنچه شنیدستم از روزگارشمارم، کشد تا به‌روز شمار
چه خوش گفت پیر پسندیده‌گو‌یسخن هر چه می‌گویی از دیده گوی
کنونم مزن طعنه‌ها، هوش باشچو از دیده گویم سخن، گوش باش
ببین تا چه دیدم ز دور سپهرز اندوه و شادی، ز کین و ز مهر
شود تا تو را هم دل آگه ز رازنه پرسی از این خنده و گریه باز
هم اینجا در اندک‌زمانی نه دیرکه از خودپرستان شدم گوشه‌گیر
یکی ژرف دریا بدیدم نخستکه موج غبارش رخ ابر شست
سفاین خرامنده چون بط بسشلبالب ز در دامن هر خسش
به‌آن لجه‌ریزان بسی شد به‌شطدرون پر ز ماهی‌، برون پر ز بط
در اصداف رخشان دُر از هر طرفچو دری در این لاجوردی صدف
به غواصی الیاسی از هر کناربر آورده بس لؤلؤ شاهوار
کشیده از آن دست‌ِ گوهر‌فروششهان را به‌تاج و بتان را به‌گوش
پی صحبت خضر گفتی کلیمبگسترده در ساحل آن گلیم
فروزنده ماهیش چون آفتابدر افتاده از دست موسی در آب
شناور سمک‌ها به پشت و شکمزر و سیم‌ریزان به‌دامان یم
به‌قعر‌ش ز ساحل زر ماهیانچو سیمین کواکب ز گردون عیان
همه سرگرانی به‌هم داشتندمگر یونس اندر شکم داشتند؟!
به‌صید بط و ماهیش صبح و شامبه‌هر گوشه صیادی افگنده دام
مگر ناخدای خدا ناشناسنپذرفت از غرقه‌ای التماس
پس آن غرقه را موج هر سو کشانددر آخر دم از دیده خونی فشاند
ببین قطرهٔ خونی به‌دریا چه کرد؟!ز بنیادِ آن چون برآورد گرد؟!
چنان ناگه آن بحر طوفان گرفتکه ماندند از آن فیلسوفان شگفت
فرو بست دم آن خروشنده یمنه نامی به‌جا ماند از آن یم، نه نم
هم آنجا عیان شد یکی پهن دشتپرنده پر افشان، چرنده به‌گشت
سفاین ز گرداب بر گل نشستشدش ناخدا غرق و لنگر شکست
روان هر شکاری به‌کف تیغ تیزنموده به‌مرغابیان رستخیز
ز خون بطان بطن یم شد یمندرش چون عقیق یمن در ثمن
ز غوک و ز ماهی آن بحر شورشکم ساخته پر وحوش و طیور
بر آمد ز تر دامنی خاک خشکره گاو عنبر زد آهوی مشک
فگنده در این جاده‌ها کارواندر آن جاده‌ها کاروان‌ها روان
گدایان مفلس ز رخشنده درصدف کرده خالی و زنبیل پر
بسا بی‌کله سرور عهد شدبسا پا برهنه که بر مهد شد
ز مرجان و دُر برده چندان به‌دوشکه هر پیله‌ور گشت گوهر‌فروش
کنون مانده ز آنجا دو روشن سمکبه‌هفتم زمین و به‌هشتم فلک
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش رانهان از من شبی بوسد مبادا آستانش را
گذارم سر بپا، هر روز و هر شب پاسبانش راباین تقریب بوسم بلکه خاک آستانش را
نیارم بیتو ماند و دید مجلس را، خوش آن بلبلکه پیش از رفتن گل کرد ویران آشیانش را
بباغی کآید از نو بلبلی، تا آشیان بنددنباید سنگ بر مرغ دگر زد، باغبانش را
چو آن مفلس که گم شد گوهری در مخزن شاهشدلم در کوی او گم شد، چسان جویم نشانش را
ز مژگان ترک چشمش بسته تیغ و، جان طلب دارد؛ولی جز من نمی فهمد کس از مردم زبانش را
کنم هر شب در آن کو پاسبانان راز جان خدمتمگر روزی بمن تنها گذارند آستانش را
چو چشمم بر شهیدانش فتد، در حشر آسایمچو ره گم کرده یی آذر که، بیند کاروانش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
مرده بودم از غمت، بر سر رسیدی دی مرا؟من ندیدم گر تو را، شادم که تو دیدی مرا
خون خود بخشیدمت، کز رشک وقت کشتنم؛غیر چون کرد التماس من، نبخشیدی مرا
امشب و امروز، کز روی تو چشمم روشن استدر نظر ناید دگر ماهی و خورشیدی مرا
گفت: فردا ریزمت خون، هست فردا ای رقیب؛روز نوروزی تو را، امشب شب عیدی مرا!
خسته بودم از غم، اکنون خسته تر گشتم ز رشک؛چون تو از اغیار حال خسته پرسیدی مرا!
ناامیدی بین، که غیر امیدواریهای خودگفت چندان، کز تو اکنون نیست امیدی مرا
بود از آب دیده ام راز دل آذر آشکارآه اگر امروز در کویش کسی دیدی مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
درد دل گویم و، بر طبع گران است تو راچه کنم؟! گوش به حرف دگران است تو را!
مکن انکار دلم این همه، انگار که رفت؛وز پیش دیده به حسرت نگران است تو را!
غیر می‌خواهدم از کوی تو آواره کندوای بر حالم اگر میل بر آن است تو را
گر شبی با من غمگین گذرانی، چه شود؟!ای که ایام به شادی گذران است تو را!
آذری را که کنون از نظر انداخته‌اییکی از جملهٔ خونین‌جگران است تو را!
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
آن مرغ، که ناله همنفس بود او رادر کنج قفس، باغ هوس بود او را
شد نغمه سرای طرف باغ، اما کو؟آن ناله، که در کنج قفس بود او را؟!
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - تعریف شمشیرقطعات
درخشنده تیغ ابوالفتح خانزلالی است از چشمه ی آفتاب
روان از سر سرکشان بگذردچو خونخواره دریاست، این قطره آب
از آن گیسوی عدل یابد شکنجاز آن ابروی فتح گیرد خضاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - مغنی نامهمثنویات
بیا نایی، آن نی که دهقان بریدز هر پرده اش تنگ شکر درید
شکر خند لب بر لبش نه دگرکه بارش لبالب کنی از شکر
بیا نایی، ای یار فرخنده دمچو روح القدس بر من این دم بدم
شنیدم گریزد غم از بانگ نیچو زنهاد کم مغز، از بوی می
مغنی بیا، ارغنون ساز کندری را که بست آسمان باز کن
بکاشانه ی آگهان پا گذارجهان را به اهل جهان واگذار
مغنی! گسسته است تار ربابشده چون شب شیب، روز شباب
چه باشد که دستی بساز آوری؟ز عمر آنچه رفته است بازآوری!
مغنی! شب عید بردار عوددهی تا نگون اخترم را صعود
غمم بر زدای و دلم بر فروزکه هم عود سازی و هم عود سوز
مغنی! بچنگ آر گیسوی چنگکه دارم دلی چون دهان تو ننگ
مگر دل رهد از پریشانیمز زانو شود دور پیشانیم
مغنی! سر اندر کنار من آرچو داری سر بربط اندر کنار
اگر همدم تست با وی بنالوگر شد رگش سست، گوشش بمال
مغنی! بزن رود و برکش سرودمگر ز آسمان زهره آری فرود
که پیرانه با هم برقصیم مستکشانیم پا و فشانیم دست
مغنی! نوای حدی ساز کنگره از زبان جرس باز کن
مگر آیدم ناقه رقصان بوجدکشد محمل ناز لیلی ز نجد
مغنی! مکن راه نزدیک دوربه آهنگ داود سرکن زبور
مگر نایدت دور گردون بیادکه چون داد تخت سلیمان بیاد؟!
ندیدی در این وادی هولناککه چون گنج قارون فرو برد خاک؟!
مغنی! زبان بسته، بگشای گوشکه در گوش دارم ز ارباب هوش
که هر نغمه کو محفل آراسته استز گردیدن نه فلک خاسته است
کنون دف بکف گیر، کامد بهارببین چون کشیده است صورت نگار
بیک دایره نقش نه دایرهکه بر هر دل افتاد زآن، نایره
مکش هان ز دف گوش، کش رازهاستاز این دف، بهر گوش آوازهاست
مرا هم باین نغمه گوش آشناستغنای فقیری چو من، ز آن غناست
چو از جوشش می خم آورده کفکفی بر کفی زن، گرت نیست دف
شنیدم ز دستک زدن در سماعشود پای کوبان غم اندر وداع
برقص آور آن شاهد مست رابگویش چو بر هم زند دست را
که: دستی چو دستان سرایی بزنبه بختم که خفته است پائی بزن
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در مدح امام امیر المؤمنین علی بن ابطالب علیه السلامقصاید
ای سوده بر در تو جبین مه، سر آفتاب؛ناز تو هم بماه رسد هم بر آفتاب
در صحن باغ سروی و، برطرف بام ماه؛در انجمن چراغی و، در منظر آفتاب
زان خط نشانه یی است، بهر شهر غالیه ؛زان رخ نمونه یی است، بهر کشور آفتاب
از نسبت رخ تو، که ماهی است مهروششد نوربخش ماه و ضیا گستر آفتاب
فرش است بر در تو رخ ماه طلعتانیا ریخته است بر سر یکدیگر آفتاب؟!
خط نیست آنکه رسته بگرد دو رخ تو راای بار سرو قد تو ماه و، بر آفتاب
سنبل ز گل دمیده و ریحان ز یاسمندر مشک، مه نهان شده، در عنبر آفتاب!
تو مست حسنی و، شب و روزت دو ساقیند؛در بزم نام این مه و آن دیگر آفتاب
بهر شراب ناب و می صافشان بکفاز سیم کاسه ماه و، ز زر ساغر آفتاب!
گر نیست در دلش ز تو آتش نشسته، چیستدر گلخن سپهر بخاکستر آفتاب؟!
دندان تابناک و رخسار چون مهتاین بر ستاره خنده زند، آن بر آفتاب
رویت که گلشنی و عذارت که دفتری استاز صنع ایزد، ای چو مهت چاکر آفتاب
یک برگ ضایع است از آن گلشن ارغوانیک فرد باطل است از آن دفتر آفتاب
هر جا که ماه روی تو طالع شود، بودبا آن همه ضیا ز سها کمتر آفتاب
تو آفتاب برج جمالی و طلعتتاز بسکه زد طپانچه ی غیرت بر آفتاب
نبود عجب، که سرزند از چشمه ی سپهربا چهره ی کبود، چو نیلوفر آفتاب
کنده قبا، فگنده کله بر سریر ناز؛بیند شبت اگر مه و، روزت گر آفتاب!
میگیردت چو هاله در آغوش خویش ماهمیگرددت چو ذره بگرد سر آفتاب
روزی رخ تو دیدم و اکنون باین امیدای از شکنج زلف تو در چنبر آفتاب
گاهی بلاله میگذرم، گه بر ارغوان،گاهی بماه مینگرم، گه بر آفتاب
زینسان که از شعاع وی دیده روشن استگویا ز روی تست فروغی در آفتاب
یا عکسی اوفتاده بر آیینه ی سپهراز قبه یی که یافته زان زیور آفتاب
آن زرنگار قبه که تا اوفتاده استعالم فروز پرتوی از وی بر آفتاب
در قرب و بعد وی، چه عجب آید ار بچشمچون ماه گاه فربه و، گه لاغر آفتاب؟!
یعنی خجسته سقف زر اندود منظریکافتاده زیر سایه ی آن منظر آفتاب
آرامگاه فخر زمین و زمان علیکاو را بود غلام مه و چاکر آفتاب
شاهی که گفتمی بودش فرش آستانچون خشت سیم ماه و، چو خشت زر آفتاب
میداد این محل بخود، ار احتمال ماه؛میکرد این شرف ز خود ار باور آفتاب
ای چاکر سرای تو را چاکر آفتابوی روشنی رای تو را مظهر آفتاب
در جستجوی خاک درت، کآب زندگی است؛هر شب رود بغرب، چو اسکندر آفتاب
دارد شها دو حلقه در بارگاه تواز سیم و زر، یکیش مه و دیگر آفتاب
از بهر سجده هر شب و هر روز بر درتاز باختر مه آید و از خاور آفتاب
هر صبح، آسمان و زمین را اگر کندروشن، برآورد ز افق چون سر آفتاب
هر شام، از شموع قنادیل روضه اتتابد هزار اختر و، هر اختر آفتاب
افتد اگر ز روزن قصرت بماه عکساز ماه کسب نور کند دیگر آفتاب
در روضه ی تو، مجمره گردان کف کلیم؛ریزان ولی چو اخگر از آن مجمر آفتاب
در حجره ی تو، مروحه جنبان دمت مسیحتابان، ولی از آن دم جان پرور آفتاب
چون لاله، آفتاب فلک سایه ی تو راجوید چنانکه جوید نیلوفر آفتاب
بهر ادای خطبه ی مدح تو، نه فلک؛ای در فلک تو را شده مدحتگر آفتاب
نه پایه، منبری است ؛ که جا از ادب گرفتبر پایه ی چهارم آن منبر آفتاب!
دارند آشیان شب و روزت ببام قصرمرغی دو، نام این مه و آن دیگر آفتاب
لیک از فروغ روزن آن قصر نوربخشسیمین جناح شد مه و زرین پر آفتاب
طالع شده ز مشرق صلب تو اخترانزان اختران، شبیر مه و شبر آفتاب
گر روی خادمان درت را ندیده امای بر در سرای تو خدمتگر آفتاب
شب ز ابروی بلال، سراغم دهد هلال؛روزم نشان دهد ز رح قنبر آفتاب
دارند بسکه شرم ز طاق رواق توای حاجب کمینه تو را بر در آفتاب
از هاله و شعاع، شب و روز افگنندبر رخ نقاب ماه و، بسر معجر آفتاب
گز خصم تیره روز تو پوشد بتن زرهای با شهاب تیغ تو از یک سر آفتاب
مشکینه درع شب، که بود زرکش از نجوم؛گردد بتن قبا، چو کشد خنجر آفتاب
ز اصحاب کالنجوم پیمبر گه جهادسرور تویی بتیغ، چو از اختر آفتاب
آری، بروز رزم بود هر کجا بود؛لشکر ستاره، تیغ زن لشکر آفتاب
رخش تو، کش بوقت عبور از پی نثارمانند ذره ریخته در معبر آفتاب
از میخ و نعل و سم زده هر یک گه خرامصد طعنه بر ستاه و بر مه بر آفتاب
شبها، بنقش نعلش و؛ روزان بنقش سمای سوده بر رکاب تو چون مه سر آفتاب
هم راکع است، با تن کاهیده ماه نو؛هم ساجد است، با سر بی افسر آفتاب
تا آفتاب روی تو را، خاک شد نقاب ؛ای روی تو منیر مه و انور آفتاب
هر صبحگاه، چاک زند بر تن آسمان؛هر شامگاه، خاک کند بر سر آفتاب
خون شد دلم ز سیر مه و آفتاب چندگاهی بماه طعنه زنم، گه بر آفتاب؟!
سامان نداد کار مرا ای رفیق ماهروشن نکرد روز مرا آذر آفتاب
در وصف پادشاه عرب، خسرو عجم؛کش وقت بذل، سیم مه آرد زر آفتاب
گفتم قصیده یی و، نوشتم بصفحه یی؛کاو را زد از اشعه ی خود مسطر آفتاب
کردم تمام قافیه اش ز آفتاب لیکبهتر ز آفتاب سپهرش هر آفتاب
تا از فروغ تربیت آن، منیر ماهوز پرتو عنایت آن، انور آفتاب!
گردد شبم چو روز و، نشینم بکام دل؛در گوشه یی که سایه ام افتد بر آفتاب
تا هست از دورنگی ایام شام و صبحکتان گداز ماه و، گهر پرور آفتاب
قهرت کند بدشمن و، لطفت کند بدوستکرد آنچه با کتان مه و با گوهر آفتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
کی بود کی، رو به خاک آستان آرم تو را؟نقد دل، با تحفهٔ جان ارمغان آرم تو را
قوت پروازم ای صیاد چون سوی تو نیستآن‌قدر نالم، که سوی آشیان آرم تو را
چند غافل باشی از حال دلم؟ دل را کنوناز تو آرم در فغان، تا در فغان آرم تو را
گر نیارم گل ز باغ آوردتْ، ای مرغ قفسچون روم آن‌جا، به یاد باغبان آرم تو را
رخصت حرفی بده، ای بدگمان امشب، مگرگویمت یک حرف و بیرون از گمان آرم تو را
نالم اینک از تو، نالی چند از جانان دلا؟تو به جان آوردی او را، من به جان آرم تو را
رحمی امشب پاسبان را منع کن از تیغ منتا چو آذر بنده‌ای بر آستان آرم تو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی رامرا گر زنده کردی، کشتی از رشکم جهانی را
درین گلشن بود جای من ای گل، بلبلم، بلبل؛نه جغدم کو بهر ویرانه خوش کرد آشیانی را!
دریغا گشت صرف مهربانی عمر و، نتوانمکه با خود مهربان سازم دل نامهربانی را
بیابان محبت را، ندانم کیست خضر امشبکه ره گم کرده می بینم، ز هر سو کاروانی را
کنون راندی مرا از کوی خود ای گل، بدان ماندکه فصل گل کسی راند ز باغی باغبانی را!
توانایی بازوی تو را، ای صید کش دانم؛که خواهد ورنه از تو خون صید ناتوانی را؟!
نخواهم رفت از کوی بتان آذر، مگر بینمشبی روزی نباشد پاسبانی آستانی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
هر گل که دمیده از گل ماخونی است چکیده از دل ما
ما کشته ی کشته ی تو از رشکمقتول تو گشت قاتل ما
بر شکوه و جور داده عادتما را دل تو، تو را دل ما
تا کی نگری بجانب غیر؟!غافل زنگاه غافل ما!
ای وای بغرقه یی در این بحرکافتد گذرش بساحل ما
از کوی وفا برون نیاییمدامن گیر است منزل ما
مجنون توایم و، خواهد افتاد؛لیلی ز قفای محمل ما
ما را، از درد دوستی کشتشد دشمن جان ما دل ما
مایل دل ما بکس، نه جز تو؛گر نیست دل تو مایل ما
مشکل شده کار آذر از عشقمشکل تر از اوست مشکل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
طوفان، سرو سر کرده ی اصحاب وفااز بسکه ز گردش فلک دید جفا
آسود چو در خاک نجف، آذر گفت:«طوفان در دریای نجف شد ز صفا»
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ - ۱۱۹۰ هجری قمریقطعات
سر دفتر اصحاب فتوت فرج اللهکش رزق جهان را کف بخشنده کفیل است
چون سعی جمیلش بود اندر عمل خیردر روز جزا مستحق اجر جزیل است
در راه خدا ساخت یکی برکه که آبششیرین و خنک صافی و خوشبوی چو نیل است
بر طینتش، این آب که صافی است گواه استبر همتش این خیر که جاری است دلیل است
کرد از پی تاریخ رقم خامه ی آذر:این برکه بر آن کو طلبید آب سبیل است
متن در گنجور