چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۰۰۱ تا ۱۰۸۰ قمری

صائب

ملک‌الشعرا مولانا میرزا محمدعلی صائب تبریزی رحمه‌الله علیه (زادهٔ ۱۰۰۰ هجری‌ قمری در اصفهان یا بنا به روایتی دیگر در تبریز) از شاعران پرآوازهٔ عهد صفویه بود که به واسطهٔ نوآوری‌ها و مضمون‌پردازی‌های بدیع در سبک رایج آن دوره (سبک هندی) به وی لقب شاهِ سبک هندی داده‌اند. در حقیقت او در این طرز سخن‌وری به قدری به نوآوری پرداخت که پر بیهوده نیست اگر بگوییم خو‌د، صاحب سبک است؛ به عبارتی می‌توان به طرز صائب و پیروان بعد ایشان گفت «سبک هندی صائب».
در جوانی به مانند بسیاری از شاعران و مترسلان آن دوره به هندوستان سفر کرد و بعد از گذشت هفت سال به ایران بازگشت و در دربار شاه‌عباس دوم صفوی به مقام ملک‌الشعرایی رسید. صائب تبریزی همانند بسیاری از دیگر شاعران سبک هندی کثیرالشعر بود. شمار ابیات وی را از صدهزار تا سیصدهزار بیت ذکر کرده‌اند حتی بنا بر قولی تا هزارهزار یعنی یک میلیون بیت، لیکن رقم صد هزار بیت را به تحقیق می‌توان پذیرفت. شهرت سخن‌سرایی وی در قالب غزل است. او در سایر قالب‌های شعری چندان پرکار نبوده چرا که به جز چند قصیده با مضامین آیینی و مدح، مثنوی ناقص قندهارنامه، چند قطعهٔ مادهٔ تاریخ و یک ترجیع‌بند [که] در سندیت انتسابش به صائب، شبهه فراوان است، تمامی آثار ایشان در قالب غزل است. همچنین وی هفده غزل به زبان ترکی آذربایجانی دارد.
صائب تبریزی شاعری هنرمند بود، در استخدام تعابیر و مضامین تبحر فراوانی داشت، نرمیِ طبع و نازکیِ خیال وی زبان‌زد اهل هنر و ادب است و برخی از تک‌بیت‌هایش بی‌شک از یگانه ابیات بی‌بدیل و از شاهکار‌های هنری ادبیات فارسی به شمار می‌روند.
وفات او را به سال‌های ۱۰۸۶، ۱۰۸۷ و ۱۰۸۸ هجری قمری ذکر کرده‌اند لیکن قول ۱۰۸۷ موثق‌تر است. آرامگاه این شاعر پرآوازه و رنگین‌خیال در اصفهان و در محلهٔ عباس‌آباد قرار دارد؛ محلی که در دوران حیات ایشان به تکیهٔ میرزا صائب مشهور بوده است.

گزیدهٔ اشعار صائب

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
اگر نه مدِّ بسم‌الله بودی تاجِ عنوان‌هانگشتی تا قیامت نوْ خطِ شیرازه دیوان‌ها
نه‌ تنها کعبه صحرایی‌ست دارد کعبهٔ دل همبه گِردِ خویشتن از وسعتِ مشرب، بیابان‌ها
به فکرِ نیستیْ هرگز نمی‌اُفتند مغروراناگرچه صورتِ مِقراضْ «لا» دارد گریبان‌ها
سرِ شوریده‌ای آورده‌ام از وادیِ مجنونتُهی سازید از سنگِ مَلامت جِیب و دامان‌ها
حیاتِ جاودان خواهیْ به صحرایِ قناعت روکه دارد یادِ هر موری، در آن وادی سلیمان‌ها
گلستانِ سخن را تازه‌رو دارد، لبِ خشکمکِه جز من می‌رساند در سُفالِ خشک، ریحان‌ها؟
نمی‌بینی زِ اِستغنا به زیرِ پا نمی‌دانیکه آخر می‌شود خارِ سرِ دیوار، مژگان‌ها
کدامین نعمتِ اَلوان بُوَد در خاکْ غیر از خون؟زِ خِجلَت برنمی‌دارد فَلَک سرپوشِ این خوان‌ها
چنان از فکرِ صائب شور افتاده‌ست در عالمکه مرغان این سخن دارند با همْ در گلستان‌ها
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جااز جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا
آهِ افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت استآنچه از عمرِ سبک‌رفتار می‌ماند به جا
نیست غیر از رشتهٔ طول اَمَل چون عنکبوتآنچه از ما بر در و دیوار می‌ماند به جا
کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلیدر کف گل‌چین ز گلشن خار می‌ماند به جا
رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت استخار خواری در دل از گلزار می‌ماند به جا
جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیستپیش این سیلاب کِی دیوار می‌ماند به جا؟
غافل است آن‌ کز حیات رفته می‌جوید اثرنقش پا کِی زان سبک‌رفتار می‌ماند به جا؟
هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبستوقت آن کس خوش، کز او آثار می‌ماند به جا
زنگِ افسوسی به دستِ خواجه هنگام رحیلاز شمار درهم و دینار می‌ماند به جا
نیست از کردارِ ما بی‌حاصلان را بهره‌ایچون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا
ظالمان را مهلت از مظلوم، چرخ افزون دهدبیشتر از مور اینجا مار می‌ماند به جا
سینهٔ ناصاف در میخانه نتوان یافتننیست هر جا صیقلی، زنگار می‌ماند به جا
می‌کِشد حرف از لبِ ساغر میِ پُر زور عشقدر دل عاشق کجا اسرار می‌ماند به جا؟
عیشِ شیرین را بوَد در چاشنی صد چشمِ شوربرگ، صائب! بیشتر از بار می‌ماند به جا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
نغمه آرام از من دیوانه می‌سازد جداخواب را از دیده این افسانه می‌سازد جدا
پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوستشمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا
موج از دامان دریا برندارد دست خویشجان عاشق را که از جانانه می‌سازد جدا؟
هرکجا سنگین‌دلی در سنگلاخ دهر هستسنگ از بهر من دیوانه می‌سازد جدا
بود مسجد هر کف خاکم، ولی عشق این زماندر بن هر موی من بتخانه می‌سازد جدا
برندارد چشم شوخ او سر از دنبال دلطفل مشرب را که از دیوانه می‌سازد جدا؟
سنگ و گوهر هر دو یکسان است در میزان چرخآسیا کِی دانه را از دانه می‌سازد جدا؟
از هواجویی رساند خانهٔ خود را به آبچون حباب از بحر هر کس خانه می‌سازد جدا
جذبهٔ توفیق می‌خواهی سبک کن خویش راکهربا کی کاه را از دانه می‌سازد جدا؟
ز اختلاف جام، غافل از می وحدت شده‌ستآن که از هم کعبه و بتخانه می‌سازد جدا
می‌فتد در رشتهٔ جان چاک بی‌تابی مراتار زلفش را چو از هم شانه می‌سازد جدا
برنمی‌دارد به لرزیدن ز گوهر دست، آبرعشه کی دست من از پیمانه می‌سازد جدا؟
زخم می‌باید که از هم نگسلد چون موج آبرزق ما را تیغ بی‌دندانه می‌سازد جدا
کی شود همخانه صائب با من صحرانشین؟وحشی‌ای کز سایهٔ خود خانه می‌سازد جدا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱غزلیات ترکی
نه احتیاج که ساقی ویره شراب سنه؟که ئوز پیاله سینی ویردی آفتاب سنه
شراب لعلی ایچون توکمه آبرو زنهارکه دمبدم لب لعلین ویرور شراب سنه
اگر ویرام داشه پیمانه نی گیچورمندنشرابدن نجه گوز تیکسه هر حباب سنه
قوروتما ترلی عذارین ایچینده باده نابکه گل کیمی یاراشور چهره پرآب سنه
شرابدن نه عجب اولماسون اگر سرخوشبودوزلو لبر ایلن نیلسون شراب سنه؟
بوآتشین یوز ایلن کیم دوتار سنین اتگینحلال ایلر قانینی تایتر کباب سنه
دیدوم چیخاره سنی خط حجابدن، غافلکه خط غباری اولور پرده حجاب سنه
سنین صحیفه حسنین، کلام صائب دورکه داغ عیب اولور خال انتخاب سنه
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در وصف کعبه و تخلص به مدح امیرالمؤمنین علی (ع)قصاید
ای سواد عنبرین فامت سویدای زمینمغز خاک از نکهت مشکین‌لباست خوشه‌چین
موجه‌ای از ریگ صحرایت صراط المستقیمرشته‌ای از تار و پود جامه‌ات حبل‌المتین
غنچه پژمرده‌ای از لاله‌زارت شمع طورقطره افسرده‌ای از زمزمت درّ ثمین
در بیابان طلب یک العطش‌گوی تو خضردر حریم قدس یک پروانه‌ات روح‌الامین
مصرع برجسته‌ای دیوان موجودات رااز حجر اینک نشان انتخابت بر جبین
میهمانداری به الوان‌های نعمت خلق راچون خلیل‌اللّه داری هر طرف صد خوشه‌چین
طاق ابروی ترا تا دست قدرت نقش بستقامت افلاک خم شد، راست شد پشت زمین
مردم چشم جهان‌بین سپهر اخضریجای حیرت نیست گر باشد لباست عنبرین
شش جهت چون خانه زنبور پرغوغای توستکهکشان از نوشخند توست جوی انگبین
عالم اسباب را از طاق دل افکنده‌اینیست نقش بوریا در خانه‌ات مسندنشین
تا به کف نگرفته بود از سایه‌ات رطل گراندر کشاکش بود از خمیازه رگ‌های زمین
با صفای جبهه صاف تو از کم‌مایگیچون دروغ راست مانندست صبح راستین
آب شوری در قدح داری و از جوش سخامی‌کنی تکلیف خلق اولین و آخرین
از ثبات مقدم خود عذرخواهی می‌کنیپای عصیان هر که را لغزید از اهل زمین
روی عالم را ز برگ لاله داری سرخ‌ترگرچه خود چون داغ می‌پوشی لباس عنبرین
بوسه در یاقوت خوبان دارد آتش زیر پابر امید آن که خدام ترا بوسد زمین
گرد فانوس تو گشتن کار هر پروانه نیستنقش دیوارست اینجا شهپر روح الامین
تا ز دامنگیری‌ات کوته نماند هیچ دستمی‌کشی چون پرتو خورشید دامن بر زمین
هر گنهکاری که زد بر دامن پاک تو دستگرد عصیان پاک کردی از رخش با آستین
ساغر لبریز رحمت را تو زمزم کرده‌ایچون به رحمت ننگری در سینه‌های آتشین؟
تا به روی خاک تردامن نیفتد سایه‌اتپهن سازد هر سحر خورشید دامن بر زمین
تا شبستان فنا جایی ناستد چون شررگر به روی آتش دوزخ فشانی آستین
انبیا چندین چه می‌کوشند در تعمیر تو؟گنج رحمت نیست گر در زیر دیوارت دفین
در هوای حسن شورانگیز آب زمزمتجمله از سر رفت دیگ مغزهای آتشین
نیستی گر مهردار رحمت پروردگارچون نگین بهر چه داری این سیاهی بر جبین؟
هست اسماعیل یک قربانی لاغر تراکز نم خونش نکردی لاله‌گون روی زمین
گر زبان ناودانت چون قلم می‌داشت شقپاک می‌شد از غبار معصیت روی زمین
تا در تکلیف بر روی جهان واکرده‌ایدر پسِ در مانده‌است از شرم، فردوس برین
در حریم جنّت‌آسای تو اهل دید رادر نظر می‌آید از هر شمع جوی انگبین
ناودان گوهر افشانت ز رحمت آیه‌ای استاز حریم لطف نازل گشته در شان زمین
گر نه‌ای روشنگر آیینهٔ دل‌ها، چراجامه و دست و رخت پیوسته باشد عنبرین؟
ایمنند از آتش دوزخ پرستاران توحق‌گزاری شیوهٔ توست ای بهشت هشتمین
غفلت و نسیان ندارد بر مقیمان تو دستبرنچیند دانه‌ای بی‌ذکر مرغی از زمین
هیچ کس ناخوانده نتواند به بزمت آمدنچون در رحمت نداری گرچه دربان در کمین
می‌زنی یک ماه دامن بر میان در عرض سالمی‌دهی سامان کار اولین و آخرین
هیچ تعریفی ترا زین به نمی‌دانم که شددر تو پیدا گوهر پاک امیرالمؤمنین
بهترین خلق بعد از بهترین انبیاابن عم مصطفی داماد خیرالمرسلین
تا ابد چون طفل بی مادر به خاک افتاده بودذوالفقار او نمی‌برید اگر ناف زمین
خانه زنبور دل بی شهد ایمان مانده بودگر نمی‌شد باعث تعمیر او یعسوب دین
تا نگرداند نظر حیدر، نگردد آسمانتا نگوید یا علی، گردون نخیزد از زمین
در زمان رحمت سرشار عصیان سوز تومد آهی می‌کشد گاهی کرام الکاتبین
نقطه بسم اللهی فرقان موجودات رادر سواد توست علم اولین و آخرین
شهپر رحمت بود هر حرفی از نام علیاین دو شهپر برد عیسی را به چرخ چارمین
سرفراز از اول نام تو عرش ذوالجلالروشن از خورشید رویت نرگس عین الیقین
چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیستجز تو بر شخص دگر نام امیرالمؤمنین
متن در گنجور
تک‌بیت شمارهٔ ۱تک‌بیتهای برگزیده
نشاط دهر به زخم ندامت آغشته استشراب خوردن ما شیشه خوردن است این جا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مطالع
زشت‌رو چون سازد از خود دور خوی زشت را؟لازم افتاده است خوی زشت، روی زشت را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ابیات منتسب
از حباب آموز همت را که با صد احتیاجخالی از دریا برون آرد سبوی خویش را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدادر صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا
از فشردن غوطه در دریای وحدت می‌زندگرچه از هم بند بند نیشکر باشد جدا
رشتهٔ سازی است کز مضراب دور افتاده استدردمندان را رگی کز نیشتر باشد جدا
خازن گنج گهر را دورباشی لازم استنیست ممکن کوه را تیغ از کمر باشد جدا
بی تکلف، مصحفِ بر طاق نسیان مانده‌ایستحسن نوخطی که از صاحب‌نظر باشد جدا
از دلیل عقل بر من کوه و صحرا تنگ شدوقت آن سرگشته خوش کز راهبر باشد جدا
چون نگینِ از نگیندان بر کنار افتاده‌ایستاز سر زانوی فکر، آن را که سر باشد جدا
می‌کند بی‌اختیاری عاشقان را کامیابنیست ممکن بهله را دست از کمر باشد جدا
از جهان سردمهر امید خونگرمی خطاستشیر در یک کاسه اینجا از شکر باشد جدا
از هم‌آوازان دو بالا می شود گلبانگ عیشوای بر کبکی که از کوه و کمر باشد جدا
دست کمتر می‌دهد جمعیت نیکان به همنقطه‌های انتخاب از یکدگر باشد جدا
سلک جمعیت بدان را نیز می‌پاشد ز همنقطه‌های شک اگر از همدگر باشد جدا
تا نگردد پخته دل عضوی‌ست از اعضای تنکی ز برگ خویش در خامی ثمر باشد جدا؟
معنی بیگانه صائب می‌کند وحشت ز لفظاز تن خاکی دل روشن‌گهر باشد جدا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
شد به دشواری دل از لعل لب دلبر جدااین کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا
نقش هستی را به آسانی ز دل نتوان زدودبی گداز از سکه هیهات است گردد زر جدا
آگه است از حال زخم من جدا از تیغ اوبا دهان خشک شد هر کس که از کوثر جدا
کار هر بی ظرف نبود دل ز جان برداشتنزان لب میگون به تلخی می شود ساغر جدا
گر در آمیزد به گل‌ها بوی آن گل‌پیرهنمن به چشم بسته می سازم ز یکدیگر جدا
در گذر از قرب شاهان عمر اگر خواهی که خضریافت عمر جاودان تا شد ز اسکندر جدا
بی سرشک تلخ، افتاد از نظر مژگان مرارشته می‌گردد سبک چون گردد از گوهر جدا
چون نسوزد خواب در چشمم؟ که شب‌های فراقاخگری در پیرهن دارم ز هر اختر جدا
نیست چون صائب قراری نقش را بر روی آبچون خیال او نمی گردد ز چشم تر جدا؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
خط نمی‌سازد مرا زان لعل جان‌پرور جداتشنه کی گردد به تیغ موج از کوثر جدا؟
سبزهٔ خط، لعل سیراب تو را بی آب کردآب را هرچند نتوان کرد از گوهر جدا
از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل استچون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا
می کند روز سیه بیگانه یاران را ز همخضر در ظلمات می گردد ز اسکندر جدا
تا نسوزد آرزو در دل نگردد سینه صافزنگ از آیینه می‌گردد به خاکستر جدا
زندگی را بی حلاوت می‌کند موی سفیدشیر در یک کاسه اینجا باشد از شکر جدا
چارهٔ من مرهم کافوری صبح است و بسمن که دارم بر جگر داغی ز هر اختر جدا
مهر زر هم از دل دنیاپرستان می‌رودسکته می‌گردد به زور دست اگر از زر جدا
بهره از آمیزش نیکان ندارد بد که هستدر میان جمع، فرد باطل از دفتر جدا
بر نیارد کثرت مردم ز تنهایی مرادر میان لشکرم چون رایت از لشکر جدا
بعد عمری گر بر آرم سر ز کنج آشیانمی‌شود تیغ دو دم در کشتنم هر پر جدا
گوی چوگان حوادث گردد از بی لنگریاز سر زانوی فکر آن را که باشد سر جدا
آتشی از شوق هر کس را که باشد زیر پاچون سپند از ناله‌ای گردد از این مجمر جدا
قطره در اندیشهٔ دریا چو باشد، عین اوستنیست ممکن دل به دوری گردد از دلبر جدا
حال دل دور از عقیق آتشین او مپرساین کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا
ریشهٔ غم بر نیاورد از دلم جام شرابصیقل از آیینه صائب چون کند جوهر جدا؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات ترکی
عاشقین گوز یاشینه رحم ایله مز اول آفتابآغلاماق ایلن آپارماز اود الیندن جان کباب
باش ویرنده خنجر سیرابینه یتمزمنهگرچه سانیر ئوزینی باشدان کیچنلردن حباب
ایچدی قانلار اول ستمگر تا کباب ایتدی منیچکدی اوددان انتقامین دونه دونه بوکباب
خاک اولدوم اول کمان ابرو اوخین صید ایتمگهبیلمدیم کوک یاییدن دوشمزیره تیر شهاب
گردو توشسا آتش رخساریلن ییرنده دورایلسون عاشقلر ایله نیچه یوز سیزلیخ نقاب
شفقت ایلن بیرکرت باشین گوتور توپراقدننیچه یولوندا شفقدن ترلسون قان آفتاب؟
فارغم سنگ ملامت ایچره جور چرخدننیلسون گوهرده اولان سویه موج انقلاب؟
عقلی عشق ایتمک سوزایلن سهل و آسان گورونورباش آغاردی نافه نین تاقانین ایتدی مشک ناب
سایمسه هرکیم فنا دنیاده موجود ئوزینیداخل جنّت اولور محشرده صائب بی‌حساب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در تعمیر تربت پاک امیرالمؤمنین علی (ع) و آوردن نهری از فرات به نجف به فرمان شاه صفیقصاید
منت خدای را که به توفیق کردگاراز ناف کعبه چشمه زمزم شد آشکار
چون کاروان حاج، خروشان و کف زنانآمد به خاکبوس نجف آب خوشگوار
دریای رحمت ازلی جوش فیض زدشد نهر سلسبیل ز فردوس آشکار
نهری به طول کاهکشان در دو ماه و نیماز آسمان خاک نجف گشت آشکار
دشتی که بود چون جگر تشنه حسینداغ بهار خلد شد و رشک لاله زار
صافی دلان که بود تیمم شعارشانسجاده ها بر آب فکندند موج وار
در وادیی که ریگ روان بود آب اوآب حیات بخش خضر یافت انتشار
جز زهد خشک، خشکی دیگر بجا نماندزین آب در سراسر این خاک مشکبار
تخم امید ریگ روان بخت سبز یافتچشم سفید در نجف رست از غبار
لب تشنگان خاک نجف ترزبان شدنداز چشمه سار شکر به توفیق کردگار
هر پاره سنگ او گهر آبدار شدهر شاخ خشک او شجری گشت میوه دار
هر دانه ای که بود نهان در ضمیر خاکمنصوروار رفت به معراج شاخسار
گردید گل گشاده جبین چون کف علیبرگ از نیام شاخ برآمد چو ذوالفقار
یعقوب وار روشنی بی زوال یافتنرگس که داشت چشم رمد دیده اش غبار
هر شاخ پرشکوفه در او جوی شیر شدمژگان حور گشت در او هر زبان خار
گل بر هوا فکند کلاه نشاط راسنبل فشاند گرد ز گیسوی مشکبار
لشکرکش بهار رسید از ریاض غیباز دوش نخل شد علم سبز آشکار
بحر نجف ز جوش گهر شد ستاره پوشصحرا ز موج لاله و گل شد شفق نگار
از بهر توتیا نتوان یافتن در اوچندان که چشم کار کند ذره ای غبار
زین پیش اگر چه اهل نجف ز آب تلخ و شوربودند در شکنجه غم تلخ روزگار
آخر ز فیض ساقی کوثر تمام سالعید غدیر شد به مقیمان این دیار
با خلق گفته بود بهشتی بود فراتپیغمبر خدای به لفظ گهر نثار
منشور رحمتش چو به مهر نجف رسیدسر حدیث مخبر صادق شد آشکار
ای کوثر مروت هر چند با حسینسنگین دلی نمود فرات ستیزه کار
از بهر پاک کردن راه گناه خویشامروز آمده است به مژگان اشکبار
از دور در مقام ادب ایستاده استبا جبهه پر از عرق شرم چون بهار
از خاندان کاظم و از دوده حسینکرده است اختیار شفیعی بزرگوار
صاحب لوای مذهب اثناعشر صفیکامروز ازوست سکه دین جعفری عیار
چون رحمت تو شامل ذرات عالم استاین جرم را به روی عقرناک او میار
رخصت بده که از سر اخلاص تا به حشربر گرد روضه تو بگردد به اعتذار
از خاک، جای سبزه برون آورد زبانبهر دعای دولت این شاه تاجدار
صبح ظهور حضرت مهدی که حصن دیناز اعتقاد راسخ او گشت استوار
خورشید آسمان عدالت که آفتاببر نقطه عدالت او می کند مدار
شاهنشهی که بینه صاحب الزماناز نام او ظهور نموده است در شمار
شاهی که با مروج دین نبی به حقنامش موافق است به تأیید کردگار
شاهی کز آسمان نسب نامه صفیخورشیدوار سرزده از برج هشت و چار
آن سایه خدای که سال جلوس اوشد همچو آفتاب ز «ظل حق » آشکار
آن آیه ظفر که نسب نامه گهرشمشیر او درست نماید به ذوالفقار
زد بحر پنبه با کف گوهر نثار اوخون از عروق پنجه مرجان شد آشکار
بالاترست پایه قدر تو از فلکداری به صورت ار چه به زیر فلک قرار
در ظاهر ارچه خامه سوار سخن بودباشد به زیر ران سخن کلک مشکبار
آن تیغ آبدار شجاعت که حزم اوبر گرد روزگار کشید آهنین حصار
آن پرده دار عصمت حق کز حمایتشمحفوظ ماند پرده ناموس روزگار
آن آسمان حلم که چون توتیا کندبر کوه قاف اگر فکند سایه وقار
آن فارس جهان عدالت که فارس رااز ظلم پاک کرد به شمشیر آبدار
درهم شکست خسرو اقلیم روم رادر چشم تنگ ازبک ظالم شکست خار
هر کس قدم ز دایره خود برون گذاشتدر زیر پا فکند سرش را چراغ وار
تیغش بلند کرده بازوی صفوت استاز گرد ظلم چون نشود صاف روزگار؟
پیوسته مشورت به دل خویش می کنددر خارج احتیاج ندارد به مستشار
تعمیر آب و گل نکند، چون فروتنانبر گرد خود ز لشکر دلها کند حصار
شهباز دلربای سخاوت به روی دستدر پهن دشت سینه مردم کند شکار
اول عمارتی که در آفاق رنگ ریختتعمیر آستان نجف بود و آن دیار
انجام کارش از رخ آغاز روشن استپیداست حسن سال ز آیینه بهار
برخیز چون گذاشت بنا کار ملک راخواهد بنای دولت او بود پایدار
روی دلش بود به خدا هر کجا که هستمعمار رو به قبله بنا کرده این دیار
در طبع پاک طینت او انقلاب نیستچون آب گوهرست ستاده به یک قرار
ای نوبهار رحمت یزدان، به قصد شکرگوشی به روزنامه توفیق خود بدار
پیش از تو خسروان دگر آبروی سعیبسیار ریختند درین خاک مشکبار
چون این طلسم فیض به نام تو بسته استبر مدعای خویش نگشتند کامکار
منت خدای را که به نام تو بسته بودبر مدعای خویش نگشتند کامکار
منت خدای را که به نام تو ثبت بودبر پیش طاق کعبه توفیق این دو کار
بردن فرات را به زمین بوسی مرتضیدیگر عمارت حرم آن بزرگوار
ز اقبال بی زوال به کمتر توجهییک بنده تو کرد تمام این دو شاهکار
خاک ره ائمه اثناعشر تقیکز کلک راست خانه جهان را دهد قرار
بی شک چنین تهیه اسباب می شودآن را که یار گردد تأیید کردگار
زین کار نامدار که اقبال شاه کردشاهان روزگار گرفتند اعتبار
بی چشم زخم، تاج جهانگیر ترازیبنده بود در ازل این لعل آبدار
تا دامن قیامت ای شاه دین پناهبشکن کلاه فخر به شاهان روزگار
اقبال این چنین به که بخشیده است چرخ؟توفیق این چنین به که داده است کردگار؟
این گنج بی دریغ که بر خاک ریخته است؟این همت بلند که را بوده دستیار؟
در شکر حق بکوش که معمور گشته استدنیا و دینت از مدد آفریدگار
امیدوار باش که در آفتاب حشرخواهد شدن عقیق تو از کوثر آبدار
متن در گنجور
تک‌بیت شمارهٔ ۲تک‌بیتهای برگزیده
پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوستشمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مطالع
چرخ می‌داند عیار آه پرتأثیر رامی‌توان در زخم دیدن جوهر شمشیر را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - قطعه (در) تاریخمتفرقات
چون به الهام الهی، گرداندنام خود خسرو جمجاه، صفی
بر سر مسند جم بار دگرکرد آرام به دلخواه صفی
زین جلوس دوم نامی، یافتنظر از حضرت الله صفی
کلک صائب پی تاریخ نوشت«شد سلیمان زمان شاه صفی»
یارب این نام مبارک، بادامتیمن به شهنشاه صفی
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ابیات منتسب
خضر نتواند به آب زندگی از ما خریدمنصب میرابی سرچشمه آیینه را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جداهر که از خود شد جدا شد از غمِ عالم جدا
نان جو خور در بهشتِ جاودان پاینده باشکز بهشت از خوردنِ گندم شده‌ست آدم جدا
تا تو را چون گل در این گلزار باشد خرده‌ایدیده‌ٔ شوری بود هر قطرهٔ شبنم جدا
دور گشتن از سبک‌روحان بود بر دل گرانمی‌شود سنگین چو عیسیٰ گردد از مریم جدا
در حریمِ وصل اشکِ شور من شیرین نشدکعبه نتوانست کردن تلخی از زمزم جدا
چون ز صد گرداب کشتی سالم آید بر کنار؟نیست ممکن دل شود زان طره‌ی پر خم جدا
لذتِ خاصی‌ست با هر بوسه‌ٔ لبهای اومی‌شود نقشِ نوی هر دم از این خاتم جدا
چون دو تا شد قد وداعِ روح را آماده باشکز کمان تیرِ سبکرو می‌شود یکدم جدا
توسنِ عمرِ تو را کردند از آن صَرصَر خَرامتا تو کاه و دانهٔ خود را کنی از هم جدا
تا دمِ رفتن سبک از جا توانی خاستنمال را در زندگی از خویش کن کم کم جدا
نی که جان را تازه می‌سازد ز قُربِ همنفسقالبِ بی‌جان شود چون گردد از همدم جدا
نیک و بد را می‌کند صائب فلک هم‌امتیازگندم و جو را کند گر آسیا از هم جدا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
گرچه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدانیستند اما به وقت گیر و دار از هم جدا
مستی و مخموری از هم گرچه دور افتاده‌اندنیست در چشم تو مستی و خمار از هم جدا
لرزد از بیم جدایی استخوانم بند بندهر کجا بینم فلک سازد دو یار از هم جدا
نشأه و می را نماید با کمال اتحاداز نگاهی چشم شور روزگار از هم جدا
یک دل صد پاره آید عارفان را در نظرگرچه باشد برگ برگ لاله‌زار از هم جدا
سر به یک جا می گذارد این دو راه مختلفمی‌نماید گر به صورت زلف یار از هم جدا
متحد گردند با هم چشم چون بر هم نهندهست اگر جان‌های روشن چون شرار از هم جدا
از دل روشن، علایق را شود پیوند سستماه می‌سازد کتان را پود و تار از هم جدا
چند باشیم از حجاب عشق و استغنای حسندر ته یک پیرهن، ما و نگار از هم جدا؟
آشنایی‌های ظاهر پرد‌هٔ بیگانگی استآب و روغن هست در یک جویبار از هم جدا
غافلی از پشت و روی کار صائب ورنه نیستچون گل رعنا خزان و نوبهار از هم جدا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
می‌شوند از سردمهری دوستان از هم جدابرگ‌ها را می‌کند باد خزان از هم جدا
قطره شد سیلاب و واصل شد به دریای محیطتا به کی باشید ای بی غیرتان از هم جدا
گر دو بی نسبت به هم صد سال باشند آشنامی کند بی نسبتی در یک زمان از هم جدا
در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگرتا به هم پیوست، شد تیر و کمان از هم جدا
می‌پذیرد چون گلاب از کوره رنگ اتحادگرچه باشد برگ برگ گلستان از هم جدا
تا تو را از دور دیدم رفت عقل و هوش منمی شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
تا چو زنبور عسل در چشم هم شیرین شوندبه که باشد خانه‌های دوستان از هم جدا
در خموشی حرف‌های مختلف یک نقطه‌اندمی‌کند این جمع را تیغ زبان از هم جدا
پیش ارباب بصیرت گفتگوی عشق و عقلهست چون بیداری و خواب گران از هم جدا
گرچه در صحبت قسم‌ها بر سر هم می‌خورندخون خود را می‌خورند این دوستان از هم جدا
نیست ممکن آشنایان را جدا کردن ز هممی‌کند بیگانگان را آسمان از هم جدا
لفظ و معنی را به تیغ از یکدگر نتوان بریدکیست صائب تا کند جانان و جان از هم جدا؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات ترکی
الدن چیخارام زلف پریشانینی گورجکایشدن گیدرم سرو خرامانینی گورجک
سوسیزلارا گر جان آخیدور چشمه حیوانمن جان ویریرم چشمه حیوانینی گورجک
گر باغلاماسون ایل گوزینی شرم عذارینجاندان کسیلور خنجر مژگانینی گورجک
ریحان که نزاکت توکولوردی قلمیندنخط تیره چکر زلف پریشانینی گورجک
بلبل که گلون لعل لبیندن سوزآلیردیدیلی دولاشور غنچه خندانینی گورجک
رضوان که بهشتین یمیشی گوزینه گلمزدیشلر الینی سیب زنخدانینی گورجک
تردن خط ریحان ورقین پاک سیلیپدورنقاش گلستان خط ریحانینی گورجک
گلرنگ اولور صبح اتکی قانلو تریندنخورشید عذار عرق افشانینی گورجک
مژگانی اولوب قانلو یاشیندان رگ یاقوتصائب لب لعل گهر افشانینی گورجک
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در مدح حضرت رضا(ع)قصاید
این حریم کیست کز جوش ملایک روزبارنیست در وی پرتو خورشید را راه گذار
کیست یارب شمع این فانوس کز نظاره اشآب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار
این شبستان خوابگاه کیست کز موج صفادود شمعش می رباید دل چو زلف مشکبار
یارب این خاک گرامی مغرب خورشید کیستکز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار
این مقام کیست کز هر بیضه قندیل اوسر برآرد طایری چون جبرئیل نامدار
کیست یارب در پس این پرده کز انفاس خوشمی برد از چشم ها چون بوی پیراهن غبار
این مزار کیست یارب کز هجوم زایرانغنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
جلوه گاه کیست یارب این زمین مشک خیزکز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
ساکن این مهد زرین کیست کز شوق لبششیر می جوشد ز پستان صبح را بی اختیار
این همایون بقعه یارب از کدامین سرورستکز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضاآن که دارد همچو دل در سینه عالم قرار
جدول بحر رسالت کز وجود فایضشخاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورشهر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
آن که گر اوراق فضلش را به روی هم نهندچون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری استیک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
مهره مومی است در سرپنجه او آسمانمی دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهدشق شود از جوش گوهر آسمان ها چون انار
می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدفدر دل دریا شکوه او نماید گر گذار
راز سرپوشیدگان غیب بر صحرا فتدپرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی استپیش عالم او بود چون روز روشن آشکار
گر سپر از موم باشد در دیار حفظ اوتیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار
بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته استتا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
تیغ او چون سربرآرد از نیام مشکفاممی شود صبح قیامت از دل شب آشکار
آن که تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوستچون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببینآن که گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
چون تواند خصم رو به باز با او پنجه کرد؟آن که شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته استدر رضای او رضای حضرت پروردگار
شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بستدر غریبی تا اقامت کرد آن کوه وقار
زهر در انگور تا دادند او را دشمنانماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنندتا شد از انگور کام شکرینش زهربار
وه چه گویم از صفای روضه پرنور اوکز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برینتا مگر یابد در او یک لحظه چون قندیل بار
می توان خواند از صفای کاشی دیوار اوعکس خط سرنوشت خلق را شبهای تار
روضه پر نور او را زینتی در کار نیستپنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتابگر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلفاز محجرهای او خلد برین را آشکار
همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته استهر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار
می توان رفتن به آسانی به بال قدسیاناز حریم روضه او تا به عرش کردگار
قلزم رحمت حبابی چند بیرون داده استنیست قندیل این که می بینی به سقفش بی شمار
زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته استقبه نورانی آن سرو عرش اقتدار
از محجرهای زرینش که دام رحمت استمی توان آمرزش جاوید را کردن شکار
تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریاناز عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درشقدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غمهر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
خادمان صندوق پوش مرقدش می ساختندگر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
با کمال بی نیازی مرقد زرین اومی کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
اشک شمع روضه او را ز دست یکدگرحور و غلمان می ربایند از برای گوشوار
نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایرانروضه جنت مثالش در دل شبهای تار
می توان خواند از جبین رحل مصحف های اورازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنندصفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
هر شب از جوش ملک در روضه پرنور اوشمعها انگشت بردارند بهر زینهار
تا دم صبح از فروغ قبه زرین اوآب می گردد به چشم اختران بی اختیار
هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اشدر غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوار راآب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
اختیار خدمت خدام این در می کندهر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
از صفای جبهه خدام او دلهای شبمی توان کردن مصحف خط غبار
از سر گلدسته اش چون نخل ایمن تا سحربر خداجویان شود برق تجلی آشکار
از نوای عندلیبان سر گلدسته اشقدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
داغ دارد چلچراغ او درخت طور رااین چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
از سر دربانی فردوس، رضوان بگذردگر بداند می کنندش کفشدار این مزار
خضر تردستی که میراب زلال زندگی استمی کند سقایی این آستان را اختیار
می فتد در دست و پای خادمانش آفتابتا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته استچون برآید ناامید از حضرتش امیدوار؟
روز محشر سر برآرد از گریبان بهشتهر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذرهر که را تابوت گردانند گرد این مزار
چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشرهر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
از فشار قبر تا روز جزا آسوده استهر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
می رود فردا سراسر در خیابان بهشتهر که را امروز افتد در خیابانش گذار
هر که باشد در شمار زایران درگهشمی تواند شد شفیع عالمی روز شمار
آتش دوزخ نمی گردد به گردش روز حشراز سر اخلاص هر کس گشت گرد این مزار
بر جبین هر که باشد سکه اخلاص اواز لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
می شود همسایه دیوار بر دیوار خلددر جوار روضه او هر که را باشد مزار
هر که شمع نیمسوزی برد با خود زین حریمایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشتهر که از خاک درش با خود برد یک سرمه وار
بر جبین هر که بنشیند غبار درگهشداخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکندسوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
آن که باشد یک طواف مرقدش هفتاد حجفکر صائب چون تواند کرد فضلش را شمار؟
متن در گنجور
تک‌بیت شمارهٔ ۳تک‌بیتهای برگزیده
می‌کند روزِ سیه بیگانه یاران را ز همخضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳مطالع
چشم صیاد تو ترسانده است چشم ناز رابی‌زبان کرده است سحر غمزه‌ات اعجاز را
متن در گنجور