چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۱۸۰ تا ۱۲۲۹ قمری

سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست.
سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید.
کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه به نجف اشرف برده و در آنجا دفن کردند.
علاوه بر دیوان اشعار کتابهای «روضه البکاء» و «سحاب البکا» در مراثى حضرت سیدالشهداء و تذکرهٔ «رشحات سحاب» از او به جا مانده است.
دیوان وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار سحاب اصفهانی

شمارهٔ ۱غزلیات
زهی طغرای نام نامیت عنوان دیوان‌هانیابد زیب بی‌نام همایون تو عنوان‌ها
ز گلزارت گلی هر روز گردد زیب دامانیکه افشانند از آن گل دیده‌ها گل‌ها به دامان‌ها
ز یک نور است روشن هر طرف چاک گریبانیوز آن چاک گریبان چاک‌ها بین بر گریبان‌ها
ندارد طاقت دیدار جانان چشم مهجوراناز آن شد چشم‌های ما حجاب دیدهٔ جان‌ها
ز درمان بی‌نیاز است آنکه آمد خستهٔ عشقشکه بیماران او را دردهای اوست درمان‌ها
شبستان‌های قرب دوست را راهیست بس روشنکه شد نور رسالت شمع راه آن شبستان‌ها
شه عرش آشیان یعنی محمد فخر انس و جانکه آمد بر درش روح الامین از خیل دربان‌ها
مکن ز آلوده دامانی (سحاب) اندیشه تا داریهم از فیض سحاب لطف ایشان چشم احسان‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ای ذات تو افتخار دنیانازان به تو امهات و آبا
عنوان کتاب آفرینشاز نام تو یافته است طغرا
با جوهر اولین وجودتاز شایبه ی دویی مبرا
شد جای تو در جهان و باشدبحری به میان قطره یی جا
از ریزش آستین وجودتدامان ثری است بر ثریا
آثار جلال ذوالجلال استچتر مه و مهر عالم آرا
انوار نهان خویش را کرداز روی تو ایزد آشکارا
افلاک کجا و سجده ات لیکخم کرده قدی به این تمنا
از فیض مدیح کیست زین ساناشعار (سحاب) رشک شعرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
تا سازم آشنایت نا آشنا نگارابیگانه کردم از خویش یاران آشنا را
با آنکه جز صبا نیست پیکی ز من به کویشخواهم که ره نباشد در کوی او صبا را
چون من کسی گذارد سر بر خط غلامیشبیرون چرا نهد کس از حد خویش پا را؟
از نو چه خواهد آرد کس را به دام عشقشبا عاشقان دیرین کمتر کند جفا را
با جور آن جفاجو چندان نکرده‌ام خوکآرم به خاطر از او اندیشهٔ وفا را
دردم بلای هجران درمان وصال جاناندردا که نیست درمان این درد بی دوا را
گفتم که: گویم امشب تنها به او غم دلبی مدعی نیاید چون یافت مدعا را
از رخ به خلق بنمود آثار صنع معبودوز خویش کرد خوشنود هم خلق و هم خدا را
اکنون (سحاب) کآنجا ره یافتند اغیارشادم از این که ره نیست در کوی دوست ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
ای آن که اساس جور بر پاست تو رادر دل همه میل کشتن ماست تو را
گر خون دل از دیده چکد بی تو سزاستتا ابهر چه دیده دیده دل خواست تو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
سپهر علم و جهان فضیلت آنکه بودبه جنب قدر تو پستی سپهر اعلا را
تو آن مسیح سرشتی که می کند باطللبت به گاه سخن معجز مسیحا را
توئی که نکهت لطف تو کرده شرمندهشمایم گل سوری و مشک سارارا
بقدر رتبه زچار امهات آن خلقیکه از وجود تو فخر است هفت آبا را
زطیب لطف تو خجلت فضای تبت رازبوی خلق تو غیرت نسیم صنعا را
اگر چه من به کمال تو در طریق ادببرون نهاده ام از حد خویشتن پا را
تو نیز از سخنان کنایت آمیزیکه می گدازد چون موم سنگ خارا را
چنان زخویش برنجاندم که رنجانندزخویشتن دل حساد جان اعدا را
ولی به گفته سعدی که کرده است خجلز نثر خویش ثریا ز شعر شعرا را
«به دوستی که اگر زهر یابم از دستتچنان به صدق واردت خورم که حلوارا»
فلک جنابا ای آنکه منفعل سازدفروغ رای تو خورشید عالم آرارا
برای مدح تو هر دم بهانه ای جویمزبس مدام به دل دارم این تمنا را
ولی چگونه مدیح تو چون منی گوید؟که کرده مدح تو عاجز جریر واعشی را
ز نظم خویش کنم شرم بهر مدحت توچو آورم به بنان خامه ی گهر زارا
غریق موجه ی دریای خجلت است آریکسی که قطره فرستد به تحفه دریا را
کند نسیم بهاران به دهر تا خرمچو نخل طوبی هر ساله باغ و صحرا را
نهال عمر تو در باغ دهر خرم بادبه غایتی که زند طعنه باغ طوبا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - فرید زمانقصاید
فرید زمان آنکه آمد به دنیانظیر وعدیلش چو اکسیر و عنقا
وحید زمان میرزا احمد آنکشز طلعت بود نور حق آشکارا
ملک پاسبانی فلک آستانیکه با قدرش ادنی بود چرخ اعلا
بلند اختری کزو جود شریفشزند طعنه هر دم ثری بر ثریا
پی خدمت و طاعت او به درگهمیان بسته کیوان، کمر بسته جوزا
ملک دیده تا رفعت قدر او رازانجم خوی خجلتش بین بر اعضا
به علمش بود رمز عالم معاینبه رایش بود راز گیتی هویدا
به زیب وفاق است ذاتش مزینز عیب نفاق است رایش مبرا
تهی گشته از بذل او زر زمخزنامان جسته از جود او درز دریا
ز بذلش بود خانه ی بخل ویرانبه دستش بود رایت جود بر پا
نه او راست سودی نه او را زیانیزکین اعادی زمهر احبا
چه سود و زیان مهر را باشد آریز بی مهری و مهر خفاش و حربا
بود ظاهر از رای و پیدا ز نطقشهم اعجاز موسی هم انفاس عیسا
بود یوسف مصر اجلال از ویجوان گشته زال جهان چون زلیخا
کف او گهر پاش چون چشم وامقدل او گهر زای چون لعل عذرا
نگاهش به دیدار درویش خوشترز نظاره ی سعد بر روی اسما
به گوشش چنان است آواز سائلکه در گوش خسرو سرود نکیسا
زعمان طبعش خجل گشته عمانز بیضای رایش ضیا جسته بیضا
اگر ذکر او صاف او نیست باعثزبان در دهان از چه گردید گویا؟
اگر گوهر مدح او نیست مطلبچنین بحر طبع از چه آمد گهرزا؟
چه از طالع سعد و بخت همایونشد اسباب عیشش به گیتی مهیا
برازنده فرزندیش داد ایزدکه بودش ز ایزد به دل این تمنا
رخش زیور عالم و زیب دورانقدش غیرت سدره ورشک طوبا
به ذاتش فنون کمال است مضمرز رویش نشان جلال است هویدا
چنانش بود ذهن و فرهنگ و دانشکه نادان بود در برش عقل دانا
سزد گر پدر نازد از نسبت اوکه نازان از او امهاتند و آبا
یقین چون محمد علی گشت نامششود دین آن هر دو را رونق افزا
جهان چون شد از گلستان وجودشبه باغ ارم طعنه زن رشک فرما
به تاریخ کلک سحابش رقم زد:که آمد محمد علی فخر دنیا
غرض چون شد از مدح آن خامه حیرانغرض چون شد از وصف این عقل شیدا
هم از مدح آن خامشی جستن انسبهم از وصف این لب فرو بستن اولی
به دل صاف صهبا به جان زهر حسرتبود تا مسرت ده و محنت افزا
هم اعدای آن را به دل زهر حسرتهم احباب این را به لب صاف صهبا
متن در گنجور
مخمسدیوان اشعار
ای وصف جمال تو به از جمله حکایاتعشق تو به ویرانه ی دل گنج سعادات
از بس که به جان آمده‌ام بی‌رخ زیباتپایان شب هجر تو خواهم پی حاجات
هر گه که بر آرم به فلک دست مناجات
ای آنکه بود جام پر از باده ی نابتبا مدعیان می نگرم مست و خرابت
هر گه که پیامی دهم این است جوابتکآیم ز ره لطف شب هجر به خوابت
در دیده ی من خواب شب هجر تو هیهات
ای رایحه ی زلف تو چون باد بهاریخط تو کند خون به دل مشک تتاری
از شرم لبت لعل به معدن متواریهم جان دهد و هم بستاند لبت آری
از معجزه عیسی بودت بیش کرامات
ای خط به رخت همچو کلف بر مه تاباناز باغ تو گر سر زد خاری دو سه چندان
غم نیست که بی خارو خسی نیست گلستانخط سرزده ز آن رخ ولی از طره و مژگان
پیدا بود از حسن تو آثار و علامات
خوبان که مرا رهزن دل آفت دیننددایم پی آزار دل و جان به کمینند
این قوم زبس با من دلخسته چنیننداز سیل سرشکم به فغان اهل زمینند
وز شعله آهم به حذر اهل سماوات
فردا که بر آرند مرا مست به محشرگیرد مگر الطاف ویم دست به محشر
زنهار مپندار که اورست به محشرفرقی که میان من و او هست به محشر
من منفعل از معصیتم شیخ زطاعات
می با تو خورد مدعی و خون جگر منمانم چه امید به کوی تو دگر من؟
بستم ز سر کوی نو دی بار سفر منبیگانه چنان معتبر امروز که بر من
سهل است که جوید به سگان تو مباهات
از بسکه غم عشق تو در دل بفزودمگوی از همه عشاق به عشقت بربودم
بسیار نکویان جهان را بستودمهر جای که از مصحف خوبی بگشودم
در شان تو دیدم شده نازل همه آیات
ای نخل تمنای من از وصل تو پر بارهرگز نتوانم که ببندم زدرت بار
یکبار به بزمت اگرم بخت دهد باراز پای زنم تا به سرت بوسه به یک بار
سالک نتواند که کند طی مقامات
تا زنده ام از کوی تو مهجور نگردمپیرا من غلمان و بر حور نگردم
هر جا روم از کوی تو مستور نگردمدانسته مدام از بر تو دور نگردم
آن نیست که چندان نکنم درک کنایات
روزی دو سه رفتم به پی حرمت زاهدکردیم چو (سحاب) از دل و جان خدمت زاهد
دلگیر شدم عاقبت از الفت زاهداکنون که پشیمان شده از صحبت زاهد
شاید که زمن بگذری، ای پیر خرابات
ی وصل تو جان پرورو هجران تو جانکاهتا کی زجفای تو رسانم به فلک آه؟
اکنون که نداری خبر از آه سحرگاهای مه ببرم شکوه ی جورت به شهنشاه
شاهی که بود درگه او قبله ی حاجات
آن کز سخطش ترک فلک زهره کند چاکاحصای جلالش نبود در خور ادراک
شیر فلکش صید ضعیفی است به فتراکسلطان جهان فتحععلی شاه که افلاک
از بندگی حضرت او جسته مباهات
یا رب به درش قامت افلاک نگون باداز کوه وقارش به دل خاره سکون باد
از نه فلک و شش جهتش ملک فزون بادذاتش زحوادث ابدالدهر مصون باد
از معدلتش دهر مصون از همه آفات
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
از دست دادخواه اگراینست آه ماآه ار به داد ما نرسد دادخواه ما
از جرم خون من مکن اندیشه ای به حشرکآنجا به غیر دل نبود کس گواه ما
صد بار آشیان مرا سوخت برق آهیک خار کم نکرد به عمری ز آه ما
تأثییر آه ماست که کرده است ایمنشاندیشه ای که داشت ز تأثیر آه ما
دل هر دم از تو نالد و من عذر خواه اواز این گناه تا که شود عذر خواه ما
گر پرتوی ز ماه بیفتد در آن (سحاب)هر محفلی که گشته فروزان ز ماه ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
یاد بی تابی روز وصل یار آمد مراچون به گوش افغان بلبل در بهار آمد مرا
جان و دل بی تاب زلفی تابدار آمد مرابی قراری آفت صبر و قرار آمد مرا
کار تا مشکل نشد در عشق مرگ آسان نشدعقده‌های کار من آخر به کار آمد مرا
یاد عیش روزگار وصل پاداشش چه بود؟آنچه بر سر از جفای روزگار آمد مرا
رفت و دل برد از من و اکنون غمش ریزد ز چشمقطره‌های خون که از دل یادگار آمد مرا
با تو تا روز شمار افغان که نتوانم شمردغصه‌های دل که بیرون از شمار آمد مرا
بر سرت گفتا که آیم امشب و بر سر (سحاب)آنچه از هجران نیامد زانتظار آمد مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
شعله‌ور چون برق خواهم بی تو آه خویش راتا کنم زان چارهٔ روز سیاه خویش را
نیست ناز و غمزه در فرمان او چون خسرویکز خرابی منع نتواند سپاه خویش را
شکوهٔ او جرم ما وین جرم را دل عذر خواهتا چه سان خواهیم عذر عذرخواه خویش را
بس که باشد مایل خود شرم را بندد به خویشکافگند بر خویشتن دایم نگاه خویش را
من ندانستم بود کشتن سزای جرم مهرورنه زو پنهان نمیکردم گناه خویش را
نیست میر کاروان را ایمنی زآسیب راهتا نباشد رهنما گم کرده راه خویش را
گرچه پیر سالخوردی شد (سحاب) اما کندصرف ماه خردسالی سال و ماه خویش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
هر لحظه دل از یکی است خشنود مراگویی بت تازه ایست مقصود مرا
ای کاش فزون نبود دلبر ز یکییا آنکه هزار دل فزون بود مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
چو شد دلگشا آن دل افروز باغبه حکم محمد تقی خان بنا
(سحاب) از پی سال تاریخ گفت«گشاید دل از ساحت دلگشا»
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - جشن و آتش بازیقصاید
چه شد که چرخ جفا پیشه کرد میل وفاهزار گونه اساس نشاط کرده به پا
سپهر محفل عیشی به دهر چیده کز آنشده است بزم جهان رشک جنت الماوا
هزار دست ضیا دارد از هزاران شمعکف کلیم ضیا داشت گر زیک بیضا
به جسم مرده دلان مطرب آورد صد روحاگر مسیح زیک روح مرده کرد احیا
هوا زنور مشاعل زمین ز عکس شموعچو کان گوهر ناب است و لؤلؤ لا لا
ریاض دهر منور چو روضه ی مینوبساط خاک پر اختر چو گنبد مینا
به تن محیط هوا بست زرفشان اکسونبه بر بسیط زمین کرد آتشین دیبا
ز بس که پر شرر آمد سواد شب گوئیکه منبت گل سوری است عنبر سارا
سپهروار به گردش زهر طرف چرخیچه چرخ چون کره ی نار آتشین اجزا
به هشت برج مرتب ولی زهر برجیستاره بار به سطح زمین و روی هوا
زهر طرف شجری آتشین که گر خوانندنظیر سد ره و طوبیش هست محض خطا
کجا دماند اوراق زرفشان سدره؟کجا بر آرد نارنج آتشین طوبا؟
دمیده ز آذر نمرود گلستان خلیلنموده از شجر طور آتش موسا
پدید گشته زهر بام صد هزاران ماهکه قرص مهر بود در برش چو جرم سها
اگر زچاهی وقتی نمود برهمنیمهی که ساحت نخشب ازو گرفت ضیا
ز کاسه های سفالین نگر کنون صد ماهکه هر یکی به جهانی بود فروغ افزا
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش رازتاثیر فغان آگه شود دراز نهانش را
به جستجوی دل در کوی آن دلبر بدان مانمکه مرغی در گلستان گم کند هم آشیانش را
به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اولبه حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را
به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اولبه حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را
بت نامهربانم وقتی آگه گردد از حالمکه بیند مهربان با غیر یار مهربانش را
روان چون سوی بزم غیر بینم خوشخرامی راکز آب دیده دارد تربیت سرو روانش را
تمام عمر از آن نا آشنا گر بی خبر مانماز آن بهتر که از بیگانگان پرسم نشانش را
فزود از سبزه ی خط حسن روی او گلستان بینکه هم باشد بهار تازه ای فصل خزانش را
دهد گر خضر باید لذت دیدار جان بخششبه عیش گاه گاه ما حیات جاودانش را
(سحاب) از پاسبانش این ترحم بس بود ما راکه بگذارد گهی بوسیم خاک آستانش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
دلی دارم به امید و وصالش شاد ازین شب‌هاولی فریاد از آن روزی که آرد یاد ازین شب‌ها
به امیدی که بنشیند مگر در کوی او روزیبه این شادم که خاک من رود بر باد ازین شب‌ها
شب هجران به روز وصل بود آبستن و اکنونشب وصلست هر شب تا چه خواهد زاد ازین شب‌ها
بود شب‌های شادی را ز پی روز مکافاتیدلم در زحمت این روزها افتاد ازین شب‌ها
بود شب‌های وصلش مایهٔ شادی (سحاب) امادل ناشاد من دانم نگردد شاد ازین شب‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
سر کویی که هرگز ره ندارد پادشاه آنجاگدای بینوایی را که خواهد داد راه آنجا
کشد گر بی گناهان را نمی اندیشد از محشرکه داند نیست خوبان را عقابی زین گناه آنجا
چو سوی صید گه تازد به تیغش حاجتی نبودکه از پا افکند صد صید را از یک نگاه آنجا
به هر منزل که بارد ابر چشم من سرشک غمنروید تا قیامت جز گل حسرت گیاه آنجا
چو صیدی در حرم جوید پناه ایمن بود امابه کوی او کشند او را که می جوید پناه آنجا
مکن هرگز تمنای بهشت اندیشه ی دوزخاگر مطلب رضای اوست خواه اینجا و خواه آنجا
به کنجی بی مه رویش گرفتم جا که روز و شبفتد نه پرتوی از مهر و نه عکسی زماه آنجا
چه غم نبود اگر ما را زبان عذر در محشرکه ما را بس امید رحمت او عذر خواه آنجا
ندارم عار در کویش (سحاب) ار چون گدایانمکه آید در نظر یک سان گدا با پادشاه آنجا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
هر قدر به بزم دوش بنواخت مرااز آتش غم چو شمع بگداخت مرا
کز لطف زیاد یار بیگانه شناسمعلوم بشد که هیچ نشناخت مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قطعات
شود چو شاد زقتلم دل من و تو مترسز یک گناه که در ضمن آن بود دو ثواب
مپرس حال دل من بخون کیست ببینتو را به پنجه نگار و مرا به چهره خضاب
به خواب روی تو آید به دیده ی من اگرجدا ز روی تو در دیده ی من آید خواب
نکرد منع نگه یا نکرد رازم فاشکدام اثر که به حالم نکرد چشم پر آب؟
زروی کار بر افکندیم نقاب آنگهکه بر فکندی از آن روی دلفریب نقاب
همیشه دارد عشق تو جای در دل منچرا که عشق تو گنج است و جای گنج خراب
زبس که تاب دل بی قرار من بر بوداز این سبب سر زلف تو دارد اینهمه تاب
غم تو با دل و عشق تو با تنم آن کردکه با گیاه کند برق و با کتان مهتاب
همین به جام تو لعل مذاب ریزی و منبه یاد لعل تو ریزم زدیده لعل مذاب
چنان جدا ز تو گرید که فرق نتواندکسی که چشم (سحاب) است یا که چشم سحاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در وصف بهار و مدحقصاید
ز نکهت گل و فیض صبا ورشح سحابجهان پیر دگر باره یافت عهد شباب
بهار قد عروسان باغ را آراستبه رنگ رنگ لباس و به گونه گونه ثیاب
زعکس لاله و گل شد ملون آب شمرچه نقش ها که نزد دست نو بهار بر آب
گرفتم اینکه ز سیماب ساخت که شنگرفچمن چه کرد که زنگار ساخت از سیماب
دهد به جسم زمین فسرده رشحه ی ابرهمان خواص که در طبع خستگان جلاب
کنون که فصل کتان است و توزی از چه سببدرخت کرده به بر قاقم و هوا سنجاب
زیان نکرد اگر ابر ریخت در به زمینکه این زمرد شاداب داد و لعل خوشاب
چو دست ساقی بزم امیر پاک ضمیرزلاله باغ به کف بر گرفته جام شراب
سپهر جود محمد حسین خان که درشز حادثات بود خلق را مقرو مآب
دگر چه باشد ازین بیش خونبهای (سحاب)که در حساب شهیدان تست روز حساب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
نصیبم باد یا رب وصل او دور از رقیب امارقیب از وصل او هم باد یارب بی نصیب اما
همین نه در چمن مرغ چمن را جاست گاهی همگرفتار شکنج دام گردد عندلیب اما
دوای درد خود را از طبیبان هر کسی جویدمرا هم هست درد بی دوایی از طبیب اما
به هر کس داده یار دلفریبم وعده وصلیبه من میدهد از وعده ی وصلش فریب اما
حدیث دوستی بود آشنا در گوشت اکنون، همحدیث آشنایی هست در گوشت غریب اما
چنین کاغیار را جایی نباشد جز سر آن کومرا هم نیست جایی در سر کوی حبیب اما
چو من کز آن کو دور گشتم عاقبت یا ربرقیبان هم شوند آواره زان کو عنقریب اما
دل آن سنگدل گر ناشکیبا نیست دور از منمرا هم نیست دور از روی او در دل شکیب اما
رقیب از هجر روی او سپارد جان (سحاب) آن همجدا از روی او خواهد سپارد جان رقیب اما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
چون جرم گنه وفاست ما راهر نوع کشد سزاست ما را
از خنجر خویش خون ما ریختزین بیش چه خونبهاست ما را
هر وقت که با رقیب بنشستدر محفل خویش خواست ما را
یکبار به بزم خویش ننشاندنوعی که سزای ماست ما را
چندانکه چو بدر حسنش افزودمانند هلال کاست ما را
از ما شده مدعی گریزانداند که چه مدعاست ما را
دارد سر قتل ما و در سرغافل که همین هواست ما را
در عشق (سحاب) هر که از خویشبیگانه شد آشناست ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
دانی که شوخ خوش سخن خوش کلام ماحرفی که ناورد به زبان چیست؟ نام ما
حاصل شود به نیم نگاه تو کام ماای لطف ناتمام تو عیش تمام ما
پرسید نام ما بت شیرین کلام ماگویی زدند سکه ی دولت به نام ما
گفتم به دل که تا به که ئی بی قرار گفت:چندانکه هست در کف عشقش زمام ما
هم گریه های ماست به جا در خیال وصلهم خنده ی فلک به خیالات خام ما
در عهد نیست کس به جهان چون تو بی ثباتزآنسان که در وفا و ثبات و دوام ما
گر دل نمی کشید چنین آه آتشینیا رب که می کشید ز چرخ انتقام ما؟
ما را به بزم خود به گمان رقیب خواندما شادمان از این که کند احترام ما
گفتم که با کس آن بت شیرین سخن (سحاب)گوید سخن نه اینکه جواب سلام ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
یک عمر از او به حسرت یاری‌هاشب‌ها گذراندم همه در زاری‌ها
آخر مردم بلی ز غم لازم داشتیک خواب چنین آن همه بیداری‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۴قطعات
به سینه تیرنگاهت همان کند که کندبه روز رزم سنان خدیو عرش جناب
خدیو عهد محمد حسین خان که مدامبه طوع اوست قلوب و به طوق اوست رقاب
سپهر خنگی رستم دلی که رخشش رازآفتاب سزد زین و از هلال رکاب
به دور او که شود گرگ پاسبان غزالبه عهد او که بود صعوه همنشین عقاب
نخورده روی کسی سیلیئی به غیر از دفندیده گوش کسی مالشی به غیر رباب
کسی به کشور آباد او خراب ندیدبه غیر جغد که از این غمش دلی است خراب
اگر دمند به هر دم هزار انفخه ی صورهنوز بخت بد اندیش او بود در خواب
وجود خصم ضرور است ورنه شمشیرشز کله ای که دهد طعمه ی ذباب و کلاب
زهی زوصف تو یک نکته و هزار حدیثخهی ز مدح تو یک شمه و هزار کتاب
خیام جاه تو را فرش ار چه ز اطلس چرخستارگان سپهرش چو میخ های طناب
اگر زلطف تو یک رشحه بر (سحاب) چکدهزار چشمهٔ حیوان روان شود ز سراب
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - انوار غیبقصاید
چه شد که روی عروس جهان منور شدچو سطح چرخ بسیط زمین پر اختر شد
هوا ز پرتو مشعل زمین زشعله ی شمعبسان معدن الماس و کان گوهر شد
و یا نهاده به هر سو هزار بیضه ی سیمغراب شب که چو سیمرغ آتشین پر شد
بپای خاست زهر جانب آتشین سرویکه بار آن همه از نارو برگ اخگر شد
نه سرو بلکه درختی درختی که پور عمران رابه کوه طور بر انوار غیب رهبر شد
به محفل فلک این سرو پرتو افکن گشتاگر به طرف چمن سرو سایه گستر شد
سمن شکفت تو گوئی ز طره ی شمشادو یا عیان مه نخشب ز سرو کشمر شد
نه سرو بود و نه مه زانکه تا زمین و فلکمکان سرو سهی جای ماه انور شد
نتافت ماه ز برجی که سرو قامت بودنرست سرو زباغی که ماه منظر شد
عیان به صحن گلستان دهر از هر سوهزار گلبن تابان پدید از آذر شد
اگر زآتش نمرود پیش ازین یکبارپدید گلشنی از بهر پور آزر شد
شراره زکف ساحران آتشباربسان سینه ی ثعبان و کام اژدر شد
ز شست هر یک تیر آتشین هر دمبه سوی گردون چون آه عاشقان بر شد
ز زخم ناوک آتشفشان نشان تن چرخفگار چون دل ما از نگاه دلبر شد
هوا به شعله ی تابنده چون سیاوش رفتزمین در آتش سوزنده چون سمندر شد
ز شوره گل ندمد هیچگه شگفتی بینکه شوره منبت چندین هزار عبهر شد
زمین چو ساحت برزین شده، فلک گوئیپی پرستش چون موبدی معمر شد
رواج یافتی آئین دین زردشتیاگر نه ناسخ او ملت پیمبر شد
زریسمان ورسنباز در میان دو قطبزمو پدید خطی همچو خط محور شد
مشعبدی به فرازش روان که هیئت سحربه چشم اهل بصیرت از او مصور شد
چو زورقی به میان هوا ولی زورقبه بادبان رود و این روان به لنگر شد
ویا چو زاهدی افسرده از فراز صراطبسان برق یمانی و باد صر صر شد
به پای خود ززمین بر شد این، اگر نمرودبه سعی کرکس و مردار از زمین بر شد
ز یکطرف به فسون حقه باز طراریکه مهره ی فلک از حیرتش به ششدر شد
به وقت شعبده بازی فسونگری که ربوداگر چه حقه فلک مهره مهرانوار شد
زمانه چیده به هر سوی محفلی که در آنسپهر مجمره گردان و مهر مجمر شد
ز بس حلی و حلل بست بر بساط زمینچو سقف چرخ محلی به زیب و زیور شد
اگر نصیب مشامی شمیم وصل نبودز بوی طره ی گلچهره اش معطر شد
وگربه چاک گریبان هجر دستی بودقرین دامن وصل بتی سمنبر شد
ز پرده های تماثیل نغز جمله ی دهرنظیر ججره ی مانی و کاخ آذر شد
وز آن شگرف تصاویر دلپذیر صورروان آن به دو چشم خرد مصور شد
زبسکه یافت در و بام شهر زآینه زیبسرای مفلس و منعم چو قصر قیصر شد
اگر ز صیقل فکر برهمنی وقتیحدید پاره ای آئینه ی سکندر شد
کف کلیم پدید و دم مسیح عیانزعکس جام شراب و سرود مزمر شد
چه گفت عقل چو خوی بر عذار ساقی دید؟چه دید دیده چو یاقوت می به ساغر شد؟
که شد ز آتش سرد اینک آب گرم پدیدوز آب خشک نمودار آتش تر شد
همین نه ز آتش می چشم اختران خیرهکه هم زناله ی دف گوش آسمان کر شد
زهر طرف بنواسنجی و غزلخوانینگار زهره و شی آفتاب پیکر شد
چو زخمه بر رگ رود آشنا شدش گفتیکه ناخنش به رگ جان زهره نشتر شد
به گاه رقص معلق زنان سرود کنانگهی چو فاخته و گاه چون کبوتر شد
گهی ز بانگ خوش آهنگ چنگ زمزمه سازگهی زناله ی جان بخش نی نوا اگر شد
گهی ز نغمه ی ارغن به خلق مژده رسانبه این ترانه جان بخش روح پرور شد
که از میامن داور به خصم بد گوهرخدیو عالم و شاه جهان مظفر شد
شه فلک انجم سپاه بابا خانکه صیت سطوتش از باختر به خاور شد
قدر غلام و قضا چاکری که درگه اوز بذل دست گهر ریزش آسمانفر شد
رخ سپهر کبود و قد هلالش خمزرشک شقه ی منجوق و حقه ی در شد
نعال مرکب او زیب گوش گردون گشتقبار درگه او کحل چشم اختر شد
ازاو چو خانه ی زین روز رزم زینت یافتیه صدر بزمگه عیش چون مصور شد
ز آفتاب دگر آسمان دیگر گشتبر آسمان دگر آفتاب دیگر شد
شگفت نیست در ایام عدل او که از آنریاض دهر به اثمار امن مثمر شد
اگر حمام به شهباز گشت هم پروازوگر غزال هم آغوش با غضنفر شد
ز شوره زار نمودار و از خرابه پدیدگهی که ابر کفس قطره ای مقطر شد
هزار روضه ی رضوان و شاخ طوبی گشتهزار چشمه ی خضر و زلال کوثر شد
ایا ستاره حشم خسروی که طلعت مهربه جنب پرتو رایت ز ذره کمتر شد
ظهور نقش تو منظور کلک قدرت گشتوجود شخص تو مقصود صنع داور شد
که سطح نه کره حاوی شش جهت گردیدکه سوی هفت پدر میل چار مادر شد
به غیر که که ز بیمت بری شد از طاقتبه غیر کان که ز بذلت تهی زگوهر شد
زفیض عون تو هر ناتوان توانا گشتزدست جود تو هر بینوا توانگر شد
اگر نه از کرمت با خزف مقابل گشتگر از کف تو نه با خاک ره برابر شد
چو لاله سرخ ز خون از چه گشت چهره ی لعلچو کاه زرد چنین از چه گونه ی زر شد
سپهر را همه سقف نه آسمان آمدزمین اگر همه اطراف هفت کشور شد
رواق قدر تو را پله ای فروتر گشتعروس جاه تو را حجله ای محقر شد
کتاب دانش و تقویم جود کانسان راکمال نفس به تعلیم آن میسر شد
رقوم جدول این را کف تو گشت ورقسطور صفحه ی آن را دل تو مسطر شد
سر عدوی تو را پای دار بالین گشتتن حبیب تو را صدر تخت بستر شد
در آن زمان که زگرد سپاه و خون یلانچو چشم خصم هوا تیره و زمین تر شد
عیان ز آتش رزم و بپا ز نعره ی کوسنوایر سقرو گیر و دار محشر شد
زاشک چشم عدو بر چو بحر تر گردیدز تف شعله ی کین بحر خشک چون بر شد
سر سنان و بر تیغ را کلاه وردازفرق فرقد وز پیکر دو پیکر شد
سمند تیغ به صحرای جان تکاور گشتنهنگ رمح به دریای خون شناور شد
تورا ز بهر سنان سپه که هر یک راقضا معین و قدر یار و بخت یاور شد
مجره تنگ و فلک رخش و مشتری زین گشتشهاب رمح و زحل درع و مهر مغفر شد
تگرگ مرگ ببارید از هوا چو پدیدزتیغ برق و غبار ابرو کوس تندر شد
زمین معرکه گردید گلشنی کآنرانهال نیزه و گل خود و سبزه خنجر شد
به باغ کین به دل دشمنان درختی کشتسنان او، که بر او بر صنوبر شد
ز صولت تو فلک منحرف ز مرکز گشتزهیبت تو عرض منقطع ز جوهر شد
سباع را جگر و مغز دشمنان تا حشرغذا به سفره ی تن گشت و کاسه ی سر شد
همیشه تا که در آزار گل در آذر زربه گونه سرخ چو یاقوت و زرد چون زر شد
رخ حبیب و عدویت مدام باد چنانکه گل به موسم آزار و زر درآذر شد
متن در گنجور