چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۵۰۱ تا ۵۸۸ قمری

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی شاعر سدهٔ ششم هجری بود (درگذشته به سال ۵۸۸ هجری قمری). او از بنیانگذاران سبک عراقی به شمار می‌رود. فرزند وی کمال‌الدین اسماعیل نیز از شاعران بزرگ ایران زمین است.
وی در اصفهان زاده شد اما به آذربایجان نیز سفر کرد و گویا در نقاشی نیز دست داشته و با خاقانی شروانی و انوری و ظهیر فاریابی و رشید وطواط مکاتبه و مشاعره می‌کرده است. او مداح حکمرانان سلجوقی و آل خُجند بود و در اصفهان می‌زیست.

گزیدهٔ اشعار جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

شمارهٔ ۱غزلیات
مکن ایدوست کار من دریابهجرت آورد تاختن دریاب
دست آنزلف جان شکر بربندجور آن جزع دل شکن دریاب
چشم تو قصد جان ما داردهان که مستست و تیغ زن دریاب
ماه تو منخسف همی گرددگفتمت سر این سخن دریاب
خشمت آمد که خواندمت دشمندوستا رفت جان من دریاب
آه مظلوم پرده سوز بودالله الله تو خویشتن دریاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
آن رخ نگر کزومه گردون سپر شکستوان خط نگر که بر ورق عمر در شکست
سوگند خورده بود که عهد تو نشکنماین بار خود بر غم دلم بیشتر شکست
کارم چو زلف خود همه در یکدگر فکندسازم چو عهد خود همه در یکدگر شکست
تو غافلی زآه من و غره بحسنوین بس طلسم حسن که بر یکدگر شکست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
برخیز که موسم تماشاستبخرام که روز باغ و صحراست
امروز بنقد عیش خوشدارآن کیست کش اعتماد فرد است
می هست و سماع و آن دگر نیزاسباب طرب همه مهیاست
گلرا چو مشاطه ماه باشدگر جلوه کند سزد که زیباست
نرگس چو بدیده خاک روبدنتوان گفتن که سخن رعناست
رنگ رخ لاله بس لطیفستوانخال سیاه چشم بدراست
تاخیمه زدست در دلم دوستما را ز درون دل تماشاست
از خود بدرآی و شاد بنشینکاین هستی ماست کافت ماست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
از چشم تو صد زخم درشت است مراچون زلف تو زان خمیده پشت است مرا
چشمت را گو نهفته دار آن سرخیتا کس بنداندی که کشت است مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - تقاضای کاهمقطعات
که خواستم از تو زابلهی منگفتی که رهیم نیست اینجا
ته تو نه رهی تو نه کاهتای عشوه فروش باده پیما
انبار و رهی چه حاجت ای خراز مطبخ خاص خود بفرما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - توصیف ربیع و مدح وزیر عاد جلال الدینقصاید
باز طفلان چمن را حله می بافد صبانو عروسان طبیعت یافتند از نم نما
نقشبندان ربیعی خامه ها برداشتندمی نگارند از ریاحین هر یکی نقشی جدا
یوسف گل برقع از پیش دو عارض بر گرفتتا ‍ذلیخای چمن را تازه شد عهد صبی
باد شد پیوند جانها همچو پند عاقلانابر شد معمار عالم همچو عدل پادشا
حله زربفت روز افتاد در پای زمانفوطه نیلی شب شد جامه اصحابنا
باد شاگرد دم عیسی شدست از بهر آنکچشم نرگس را کشد بی ماء حصرم توتیا
شاخ برهان کف موسی شد ار نه چو نهمیگه ید بیضا نماید ز آستینش گه عصا
نرگس از بهر تما شا سر بسر چشم آمدستتا تتق از هودج گل چون بر اندازد صبا
می بر افشاند سحاب اصد افگو هر ها چنانکگل از و صد برک سازد بلبل از او صد نوا
غنچه پنداری اقامت را مصمم کرده عزمخوشخوش اینک میگشاید بند ز نگارینقبا
بر ندارد نرگس از خاک زمین دیده همیشوشه زر کرده پنداری میان ره رها
گل ز گرما می بیندازد بغلتاق حریرمشک بیدسرددم سنجاب می پوشد چرا
قرص خورشید و بره بر خوابگردون جمع شدرعد دردادست نوزادان بستان را صلا
برق چون رای وزیر شه چونا گه شعله زدنقطه خورشید را بنمود خط استوا
صاحب عادل جلال دین و دولت کاسمانبرقد جاهش همی دوزد قبای کبریا
آنکه تازه است از وجودش تیز بازا سخنوانکه شد زنده بجودش نیکنامی سخا
چون نماید مرتبت لطفش مه و خورشید ابرچون گشاید نافه ها خلقش دم تبت خطا
فرعدلش دان اگر گردون نماید اعتداللطف آبست اینکه رقص آرد همی سنک آسیا
ابرراماند حقیقت گاه بخشش بهر آنکمیچکدازوی عرق آنگه که میبخشد عطا
هر کجا بحر علوم صدر عالم موج زدهمحدیث بط بود عقل ارکند دروی شنا
گر فلک در سایه اقبال او خیمه زنداز طنابش قطع گردد دائما دست فنا
ور سپهر از کاروان عصمتش باز اوفتدبر سر نعشش فرو درند این نیلی وطا
عنف او باد سموم انگیزد از ناف غزاللطف او آب حیاة آرد ز ناب اژدها
گر بیاض روز را او فی المثل قدحی کندصیقل خورشید تیغ صبح را ندهد جلا
ور سواد لیل را یکشعله بخشد رای اومنت خورشید نپذیرد دگر دهر ازضیا
شاد باش ای عادلی کز غایت انصاف توزرد گشتست از نهیب کاه روی کهربا
ذرۀ از باس و حلت نسخت یأس و طمعشمه ی از خشم و عفونت عالم خوف ورجا
جان ملک از تو همی نازد که در ایام تستعلم را بازار تیز و عدل را فرمان روا
از وقارت کوه را گر ذرۀ حاصل شدینفخ صور از هیچ کوهی تندنشنیدی صدا
ابر اگر لافی دست ار جود پیش دست تورعد را بین کثر بسیای چون همی درد قفا
خاطر وقادت آتش طبع نقادت چو آبهم ز عدل تست آتش گشته با آب آشنا
کس نمیداند که از شر مکفت در نیمروزچو نفر و غلطد همیخورشید از وسط السما
منصب الحمدالله هر زمان عالی ترستحاسدت را چیست درمان صبریا سقمونیا
قصد عصیان تو کردو سعی در خون خودستچرخ را گو گرت رغبت هست بسم الله بیا
رای تو گر نیست بر اسرار غیبی مطلعانتهای کار ها چون می بداند ز ا بتدا
بر هر انکسکت نظر افتاد کارش شد چو زرجرم خورشید از نظر بر کان فشاند کیمیا
کلک تو بارنده باد ابر ار نیارد گو نبارکز شکاف و شق کلک تست وجه رزق ما
گر سلیمان هدهدی را ار جست این طرفه نیستکه آب دار و پرده دارش بود در راه سبا
محض لطفست اینکه بیشایستگی خدمتیآصف ثانی برحمت باز میجوید مرا
لاجرم هر موی بر اندام من شد چون زبانتا بدان گاهی دعا گویم ترا گاهی ثنا
نی، ثنایت در زبان ما نگنجد کاشکیدخل عمر ما بخرج شکر میکردی وفا
گر نکردی لطف تو اهل هنر را تربیتبر بساط اشرفت کی دم زدی چون من گدا
این تمنا میکنم بهر شرف را تا کنمهر دو روزی یکقصیده اندرین حضرت روا
لیک خاطر را چو کوته ماند دست از جیب مدحسر فرو افکنده افتادست در پای دعا
تا بقای آدمی از روح حیوانی بودروح را از جوهر ذات تو بادا صدبقا
دولت و جاه تو بادا فارغ از آسیب چرخمدت عمر تو ایمن از نهیب انتها
سیر انجم با ولیت دور گردون با عدوتآنچنان چون رای عالی تودارد اقتضا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - قطعهملحقات
بدان خدای که بیرنگ نقش انسان راز روی قدرت بر سطح آب زد پرگار
که تا ز خدمت تو دور مانده ام ناکاممرا نه دیده بخفت و نه بخت شد بیدار
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
جانا نظری فرما کز جان رمقی مانده‌ستواکنون غم کارم خور کآخر نسقی مانده‌ست
از شرم رخ چون مه وآن عارض گلرنگتمه در کلفی رفته گل در عرقی مانده‌ست
کردی به دلم دعوی وآن نیز فدا کردمزین بیش سخن باشد؟ بر بنده حقی مانده‌ست؟
بی روی دلاویزت در هجر غم‌انگیزتدل را اثری خود نیست جان را رمقی مانده‌ست
گر سیم و زرم کم شد از من ز چه برگشتیدر هجر توام پُر در، زرّین طبقی مانده‌ست
روزی دو سه نیک و بد درد سر ما می‌کشکز دفتر عمر ما خود یک ورقی مانده‌ست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
باز مارا هوس خوش پسری افتادستبازمان از پی دل دردسری افتادست
کار دل سخت بدافتاد درین بار که اوبکف سخت دل بد جگری افتادست
من نمیدانم کاین مشغله بر من زچه خاستبیش ازین نیست که ما را نظری افتادست
هان بترس ایدل سرگشته که در آنسرکویهر کجا پای نهی تازه سری افتادست
چه خوشست اینکه شکایت کنم از عشق بدویعنی این کار مرا با دگری افتادست
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
نز هجر توأم بجان امانی هستنه وصل ترا بدل نشانی هست
جانم بگداخت در فراق آریجانی اگرم امید جانی هست؟
چونان شده ام که گر مرا بینیشبهت فتدت که این فلانی هست
من طیره شوم چو تو کمر بندییعنی که ترا مگر میانی هست
گفتی ندهم بجان یکی بوسهآری مده ار در آن زیانی هست
خود هیچ سخن مگوی با عاشقتا کس بنداندت دهانی هست
میکن زجفا هر آنچه بتوانیکاخر پس ازین جهان جهانی هست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
دل بنهادم هر غم و تیماری رانتوان بگذاشت چون تو دلداری را
ور آرزوی چشم تو خون دل ماستچون رد کنم آرزوی بیماری را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - چیستان در مدح رکن الدینترکیبات
چیست آن جرم مربع بفلک ساخته جایآنکه دارد ز شرف بر سر نه گردون پای
خال رخساره دین چتر سر خسرو شرعنقطه نون نبوت علم علم فزای
مردم چشم شریعت حجرالاسود عقلنافه مشک کرم سایه با فر همای
چون قضا نافذ حکم و چو ورع دین پرورچون فلک دولت بخش و چو خرد بند گشای
ملجأ اهل هنر از ستم آز و نیازمفزع خلق جهان از فلک حادثه زای
شب قدرست و در او حاجت ها گشته رواتیره رنگست و شده از رخ دین زنگزدای
هم مزین شده زو تکیه گه شرع رسولهم ممکن شده زو قاعده دین خدای
مسند صدر جهانست و مطاف دولت
آنکه پیرامن او هست طواف دولت
چیست آن شکل مدور بنمایش چو هلالشده با تیغ قرین و شده با تاج همال
حلقه گوش کرم آینه روی خردکمر شاخ سخا دایره خط کمال
کژ نبشته خط او در زده چون عکس در آبخم گرفته قد او راست چو قد ابدال
بیزبان چون دهنی کز بن دندان او راامتثال آرد گردون چو برون داد مثال
بوده در طاعت او دیو و پری و دد و دامخفته در سایه او فتنه شکسته پر و بال
هر کجا روی نهد گشته مطاع اندر وقتهر کجا بوس زند گشته مصون اندر حال
حلقه گشته‌ست چو مار از پی آن کو باشدگنج غایب را هم خازن و هم حافظ مال
خاتم حاکم عدلست که دین را بنده است
آنکه چون نقش نگین دولت او پاینده است
چیست آن جرم مطول شده بر عقل امیردو زبانی که شود بی دهنی نطق پذیر
صدفی کز دل او عقل برد در و گهرنافه کزدم او روح برد مشک و عبیر
آنکه مقصور بدو باشد فیض ارزاقوانکه معلوم بدو گردد سر تقدیر
حی ناطق نه و احوال بگوید به میانعالم السر نه و اسرار بداند به ضمیر
او کند ملت حق را به همه جا ترتیبو او دهد دولت و دین را همه وقتی تدبیر
بر نهاد وی اگر صفرا مستولی نیستپس زبانش ز چه معنی است سیه گشته چو قبر
ساخته فرق فصاحت زدم او تشریفیافته چشمه حیوان زنم او تشویر
خامه خواجه شرعست که دین راست نگین
آفتاب کرم و سایه حق رکن الدین
آنکه در صدر قضا تا به حکومت بنشستچنگ بازی به مثل سینه کبکی بنَخَست
وانکه تا او در انصاف گشوده‌ست ز بیمپشت ظالم بشکست و نفس فتنه ببست
دیده اکنون نتواند که کند هیچ زنانرگس اکنون نتواند که برون آید مست
باد در خطه عدلش ز بر جنبش آبشیشه هیچ حبابی ز تموج نشکست
موم و شکر را داده‌ست امان زآتش و آبوز هوا گردش بر دامن عصمت ننشست
بر همه خلق سرافراز شود هر که چو سروپاکدامن بود و راست رو و کوته دست
هر چه اسباب معالیست میسر بادشکآنچه انواع معانیست به حمدالله هست
نیست در دایره آن کز خط او سر بکشد
خود کسی سر نتواند که ز چنبر بکشد
ای ز جاه تو شده دست حوادث کوتاهاز تو چون مسند تو روز بداندیش سیاه
توئی آنکس که نکردی به همه عمر قبولدر قضا هیچ ز کس جز که شهادت ز گواه
تحفه باشد نیکو به وجود تو سؤالهدیه باشد زیبا بر عفو تو گناه
کلف مه ز رخ مه ببرد گر باشدرای روشنگر تو صیقل آیینه ماه
در جهان بحر سخای تو اگر موج زندعقل بیرون نتواند شدن از وی به شناه
برد عدالت ز جهان قاعده ظلم چنانککهربا زهره ندارد که ببوسد رخ کاه
دشمن جاه تو در حبس ابد ماند چنانکه برون آمد نتواند چون سایه ز چاه
آنچنان از کرم و لطف سرشته گل تو
که شود رقص کنان یاد عدو از دل تو
این چه لطفست که ناموس صبا میشکنیوین چه حلمست که دشمن به غلط میفکنی
دشمنان از سخن نرم تو مغرور شدندوقت باشد که زیانکار شود خوش‌سخنی
چند ازین قاعده‌ها وقت درآمد که کنونتیغ واعظ بکشی گردن دشمن بزنی
آسمانی نبود دور که دشمن مالیآفتابی نه عجب باشد اگر تیغ زنی
کیست امروز که یارد که کند با تو مریکیست اکنون که تواند که کند با تو منی
تو اگر بانگ زنی بر فلک آینه‌گوننفس صبح ز هیبت به گلو برشکنی
با چنین منصب اگر مالش دشمن ندهیپس تو معذور به نزد کرم خویشتنی
حاکمی مثل تو ایام ندیده‌ست به چشم
کش نجنبید برای طمعی آتش خشم
تا ابد قاعده شرع به تو محکم بادتا به حشر آستی علم به تو معلم باد
مسندت قبله‌گه شرع محمد گشته‌ستدرگهت سجده‌گه جمله بنی آدم باد
روز حکمت چو نشینی تو به احیای حقوقکلک تو همنفس عیسی بن مریم باد
عکس طبعت سبب حل همه اشکالستفیض دستت سبب رزق همه عالم باد
دل ظالم را چون عدل تو داغی گشته‌ستریش مظلومان را لطف تو چون مرهم باد
دشمن جاه تو آواره و پرکنده چنانکبهترین جمعی در خانه او ماتم باد
کمترین شعله رایت کره انور شدزیرتر پایه قدرت فلک اعظم باد
زین اقبال تو بسته همه بر اسب مراد
سیر گردون ز پی جاه تو بر حسب مراد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - آفتاب راد نیستمقطعات
من عجب دارم همی از شاعرانتا چرا گویند راد است آفتاب
گرد صحرا سال و مه گردد همیتا کجا در یابد او یک قطره آب
برخورد آن آب و آنگه میدهدتشنگان را ریشخندی از سراب
باز بر خوانش بقرضه از نجوممیستاند زر و سیم بی حساب
آب او زانگونه باشد خشک نمنان او زین گونه باشد تنگیاب
با چنین وصفی که من کردم ازوراد میخوانند او را از چه باب؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ملحقات
کرده آنست که از کرده دوستچون بود زشت حکایت نکنند
آه و صد آه که از مخدوماننبود عفو و عنایت نکنند
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
بخوبی هیچکس چون یار ما نیستولیکن در دلش بوی وفا نیست
چه سود ار تنک شکر شد دهانشکه یک شکر ازان روزی ما نیست
نخواهم بست دل در وصلت ایماهکه وصل تو متاع هر گدا نیست
ز من بیگانه گشتستی و کوئیکه جز تو در جهانم آشنا نیست
تو خود دانی و من دانم ولیکنکه یارد گفت چونین هست یا نیست
بعشقت هم نیارم کرد دعویکه زرخواهی و آن معنی مرا نیست
جفا کن تا توانی کرد زیراکوفا در مذهب خوبان روانیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
بس آه کم ز عشق تو از آسمان گذشتبس اشک کم ز هجر تو از دیدگان گذشت
هم جانم از فراق توایجان بلب رسیدهم کاردم ز هجر تو از استخوان گذشت
در آب دیده غرقم و این از همه بترکآهی نمیتوان زد کآب از دهان گذشت
گفتی که چون گذشت ترا در فراق منشرحش نمیتوان داد القصه آن گذشت
فی الجمله هم ترا بترست ارنه کار منبر هر صفت که بود ز سود و زیان گذشت
هم لابه خوشترست ولی جای آن نماندهم صبر بهترست ولی کار ازان گذشت
جان خواستی و پای بران سخت کردهجهدی بکن مگر ز سرش در توان گذشت
هر جا که میروم همه این میرود سخنکانچ از غم فراق فلان بر فلان گذشت
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
بیش ازین طاقت هجرانم نیستبرگ این دیده گریانم نیست
دل و جان گرچه عزیزند مرانیست در خورد چو جانانم نیست
گفتم از تو سخنی وز من جانگفت امروز سر آنم نیست
جان زمن بردی و برخواهی گشتغمم اینست و غم جانم نیست
چند ره توبت کردم که دگرنبرم نام تو درمانم نیست
دل سرکش که نمیسازد هیچآه ازیندل که بفرمانم نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
هر چند ز بهر چون تو جانانی رادر عشق تو کم گرفته ام جانی را
لیکن تو روا مدار بی فایدتیخون ریختن چو من مسلمانی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در مدح علاءالدولهترکیبات
با من آخر صنما جنگ چرا باید داشتوز منت بیهده دل تنگ چرا باید داشت
با عدو مردمی و وصل چرا باید کردبا من این عربده و جنگ چرا باید داشت
گر کنی سوی من آهنگ روا نیست و لیکببد اندیش من آهنگ چرا باید داشت
من باصحاب تظلم بدر نصرت دینزده در دامن تو چنگ چرا باید داشت
آن خداوند که اقبال فلک بنده اوست
پیکر حادثه از پای در افکنده اوست
صنما دل ز تو مهجور نخواهم کردنجان ز هجران تو رنجو نخواهم کردن
هر که مهجور شد از جور تومه جور نداشتپس دل از روی تو مهجور نخواهم کردن
دل و جانرا که زهر چیز گرانمایه ترستجز بر اندوه تو مقصور نخواهم کردن
خویشتن جز با یادی علاء دولتبر صف هجر تو منصور نخواهم کردن
آن خداوند کز او روز ضلالت سیهست
خسرو تا جوران آنکه ز جمشید بهست
خسروا جز بر تو بار مرا خوش نبودجز ثنای تو دگر کار مرا خوش نبود
خورده شد باده بفرمان تو یکبار و لیکخوردن باده دگر بار مرا خوش نبود
خوردن آنچه تن من شود از خوردن آندر خور طعنه اغیار مرا خوش نبود
مستی خارج از اندازه که بر باد دهدموزه وجبه و دستار مرا خوش نبود
چون شود عدت پیمان تو اندک بر منزین سپس عدت بسیار مرا خوش نبود
هر که او بنده این حضرت والا گردد
همچو من صاحب صد نعمت و آلا گردد
فصل نوروز ترا خرم و افروخته بادچشم بد از تو و از جاه تو بردوخته باد
ساقی بزم تو نرگس شده با زرین جاموز عطاهای توأش تاج زر اندوخته باد
چون رخ گل همه کارولیت ساخته بادچوندل لاله همه دشمن تو سوخته باد
هر نوائی که زند بلبل بر شاخ کنونهمه در مدح و ثناهای تو آموخته باد
تابنوروز شود خرم و افروخته باغمجلس بزم بتو خرم و افروخته باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - لغز شمشیرمقطعات
چیست آن آتش با گونه آبسربسر پر در و لولوی خوشاب
گوهرش ریخته بر صفحه سرهمچو بر روی زمرد سیماب
از نمایش گهر و رنگش راستهمچو بر آب زلالست حباب
از چه این آب فنا را سبب استچون حیات همه کس هست از آب
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در مدح ابوالغنائم سعد الملکقصاید
زهی محل رفیعت برون زاوج سمازهی مقر جلالت فراز چرخ علا
وزیر عالم عادل قوام دولت و دیننظام ملت اسلام سید الوزرا
خدایگان وزیران مشرق و مغربابوالغنایم سعد آن جهان فضل و سخا
فلک محل و ملک خوی و مشتری طلعتزمانه فعل و زمین حلم و آفتاب عطا
قمر رکاب و زحل قوت و عطارد کلکستاره جنبش و بهرام کین و زهره لقا
بسروری گهر کان دولت و ملتبمردمی خلف صدق آدم و حوا
فرود قدر بلند تو رفعت گردونبزیر پایه جاه تو عالم بالا
مضاء قوت رایت رونده تر ز قدرنفاذ سرعت امرت دونده تر ز قضا
بساط عدل تو گسترده در بسیط زمینشعاع رای تو رخشنده در فضای هوا
رسیده پایه جاهت بتارک کیوانگذشته رایت رایت ز گنبد خضرا
بسوده دست جلال تو دامن عیوقسپرده پای کمال تو ذروه اعلی
عنان چرخ بدست تصرف مطلقنهان غیب بر رای روشنت پیدا
صریر کلک تو چون صور باعث ارواحضمیر پاک تو چون غیب مدرک اشیا
جریده کرم و دفتر صنایع راکف تو بارز و حشو و فذلک و منها
جهان تند نگشته بجز ترا طائعسپهر پیر ندیده دگر چو تو برنا
بدرگه تو فلک را گذر بدستوریبحضرت تو خرد را خطاب مولانا
مکارمت چو ابد فارغ آمد از مقطعبزرگیت چو ازل خالی آمد از مبدا
کمینه خادم درگاه عزم تست صواببرون ز ترکستانهای رای تست خطا
مطیع امر تو بودن سعادت کبریخلاف رای تو جستن نتیجه سودا
نه جز بوقت سخاوت بسوده دست توزرنه جز بلفظ شهادت شنوده کس ز تو لا
کف تو واهب ارزاق بوده همچو سحابدر تو قبله حاجات بوده همچو سما
ز سهم هیبت تو روی دهر گشته دورنکز حرص خدمت تو پشت چرخ گشته دوتا
اگرت گویم بحری بباید استغفاروگرت گویم ابری بباید استثنا
بابر مانی و جود تو قطره بارانببحر مانی و لفظ تو لؤلؤ لالا
خلاف تو بچکاند ز خاره قطره خونوفاق تو بد ماند ز شوره مهرگیا
هر آنچه دخل نباتست و معدن و حیوانبخرج بخشش یک روزه ات نکرده وفا
شکوه کلک تو اندر بنان میمونتهمی نماید چون در کف کلیم عصا
ز خط امر تو هرکز برون نهادن پایفلک ندارد والله زهره و یا را
وقار وحلم تو گر هیچ کوه را بودیبعمرها نشنیدی کسی ز کوه صدا
ز عدل تست که بر کف نهاده طاسی زرمیان صحرا سرمست نرگس رعنا
روایح کرم شاملت که دایم باداگر طلیعه روانه کند سوی صحرا
زبان سوسن ناید زخاک جز ناطقنه چشم نرگس آید زباغ جز بینا
وگر شعاع سرتیغ بچرخ رسددو نیمه گردد بهرام چرخ چون جوزا
بخطه ی که دراو حزم توکشد سدیفلک نیارد گردن تعرضی آنجا
اگر نه بهر هلاک عدوی تو بودیزآفرینش بیرون بدی مجال فنا
همی نماید کان با کفت عتابی خوشکه کرد جود تو یکبارگی مرارسوا
همی چه خواهی از بحر وکان که با جودتسپهر هست بر افلاس کان و بحر گوا
ز سهم خشم تو لرزان وزرد شد آتشاگر چه جای گرفتست در دل خارا
دوچیز هست که آن نیست مرتر ا بجهاناز این دو گانه یکی عیب ودیگری همتا
عطای تست مهیا که میرسد بر خلقنه بار منت با او نه وعده فردا
عجب تر آنکه سر کلک تو بگاه بیانهمی نماید در ساحری ید بیضا
خدایگانا صد را بچشم عفو نگردر این قصیده که نامد چنانکه بود سزا
شکوه حضرت جاه ترا چو اندیشمهمی بسوزد معنی بلفظ در حقا
پدید باشد آخر همی توان دانستکه تا کجا بتواند رسید خاطر ما
طراز خاطر مدح تو چیست لااحصیکه قاصر است ز کنهش تصرف شعرا
فریضه کردم بر طبع خود ز مدحت توبعذر این سخنان صد قصیده غرا
همیشه تا که نباشد چو آسمان ذرههمیشه تا که نتابد چو آفتاب سها
رفیع جاه تو اندر ترقیی باداکه اندر اونرسد گرشود دو اسبه دعا
زمین سراسر ز یر نگین تو چونانکه حد پذیر نباشد که از کجا بکجا
همیشه بر سر اعدای تو کلاه هلاکمدام بر تن احباب تو قبای بقا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - ابیاتی چند از قصیده که تمام آن یافت نشدملحقات
بلند همت و بسیار دان و اندک سالجهان گشای و ممالک ستان و دنیا دار
پلنگ خاصیت و شیر زور و پیل افکنهمای سایه و طوطی حدیث و باز شکار
درشت باطشه و نرم گوی و سخت کمانگران عطا و سبک حمله و لطیف آثار
زجود تست امل را هزار دلگرمیبعفو تست گنه را هزار استظهار
بخانه های کمان تو پی برد فکرتچو مرگ نقب زند بر خزینه اعمار
کند زمرد تیغت بحلقهای زرهچنانکه عکس زمرد بچشم افعی مار
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
باز مرا عشق گریبان گرفتباز دلم دامن جانان گرفت
عشق بتان آفت جان و دلستوای بر او کو پی ایشان گرفت
سرو بدید آن قد و حیران بماندماه بدید آن رخ و نقصان گرفت
گفتم اگر دل ببرد باک نیستآه که دل برد و پی جان گرفت
باک ندارد ز سر زلف اودل چو ره آن لب خندان گرفت
کز ظلمات ایچ نیندیشد آنکش هوس چشمه حیوان گرفت
گفتم مردم ز غم عشق گفتماتمی از بهر تو نتوان گرفت
قصه چه خوانم بمن آن کرد دوستدشمن، انگشت به دندان گرفت
متن در گنجور