شاعر اصفهان · ۵۶۸ تا ۶۳۵ قمری
کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل فرزند جمالالدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی (۵۶۸-۶۳۵ ه.ق) به اعتقاد بعضی آخرین قصیدهسرای بزرگ ایران است که در جریان حمله مغول و به دست آنان کشته شد. پدرش (جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی) نیز از شعرای بزرگ ایران است.
دیوان کمالالدین اسماعیل به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گزیدهٔ اشعار کمالالدین اسماعیل
شمارهٔ ۱غزلیات
خیزُ دَر دٍه شراب گلگون راشادیِ اندرون و بیرون را
آن چُنان مست کن ز باده مراکه ندانم ز کوه، هامون را
چون ز باده سرم شود گرداننارم اندر شمار گردون را
خون من خورد چرخِ ساغرشکلباز خواهم ز ساغر آن خون را
جرعه بر خاک ریز بیشترکمست گردان دماغ قارون را
تا ز شادیّ آن براندازداز دل خلق گنج مدفون را
چرخ افگند اهل دانش راآسمان برکَشید هر دون را
باده را در فکن تو نیز به جامبرکش آنگه سماع موزون را
تنگ ابریشمین بکش بر چنگگرم کن بارگیر گلگون را
تا ز بهر شکست لشکر غمبه سر خم برم شبیخون را
شمارهٔ ۲غزلیات
ای روی تو آرزوی دلهاشادیّ غمت به روی دلها
ای حلقۀ زلف تو همیشهآشفته ز گفتوگوی دلها
بشکسته به جویبار عشقتسنگین دل تو سبوی دلها
در انگلههای زلف مشکینتافکند زمانه گوی دلها
غارتگر زلف تو میان چیستدر بسته به جستوجوی دلها
پی در پیِ تو هزار فرسنگبتوان آمد به بوی دلها
تا با دهن تو مینشیندبس تنگ شدست خوی دلها
شمارهٔ ۳غزلیات
تا که بر گرد سبزه لاله برستدر گمان میفتد که چون رخ تست
نام روی تو میبَرد لالهزان دهان را بمشک و باده بشست
جز به یاد رخ تو گل نشکفتبی مثال خطت بنفشه نرست
سرو در خدمت قدت دامنبه کمر در زدست چابک و چست
رخ و زلف تواَش نشان دادنددر چمن هر که رنگ و بویی جست
غنچه را از صبا گشایشهاستورچه زو بود بستگیش نخست
جان همی پرورد در آسایشباد بیمار در هوای درست
حرکتهای باد شیرین کارکرد از خنده غنچه را دل سست
شمارهٔ ۱رباعیات
خصم که ز پس نیزه خورد روز وغااندیشۀ خصمان چنان نیست مرا
خود در قران که جای خوفست ورجانه« لاتخفست» پیش خصمان بغا؟
شمارهٔ ۱ - فی شهاب الدّین عزیزانقطعات
جهان دانش و معنی ، شهاب الدّین تویی آنکسکه چشم عقل کم بیند ، چو تو بسیار دانی را
ز رای سالخوردت دان ، شکوه بخت برنایتمربّی آنچنان پیری، سزد جوانی را
ز قحط مردمی عالم ، چنان شد خشک لب تا لبکه الّا در ثنای تو ، ندیدم تر زبانی را
چو کلک نقشبند تو ، به صنعت دست بگشایدتو پنداری نهفتستی به لب در جان مانی را
زتو پوشیدگان غیب برخود نیستند ایمنچرا؟ زیبا که پیدا کرد کلکت هر نهانی را
دهد اضداد گیتی را بهم تلفیق کلک توتعالی الله ! چنین قوّت بود خود ناتوانی را؟
چو محروروان از آن زردست کلک زرفشان توکه از الفاظ تو هردم خورد شکّرستانی را
اگرچه کار عالم را بنا به اختلاف آمدسراسر متّفق دیدم بشکر تو جهانی را
زنوکش لالۀ سیراب و نرگس بردمد حالیبیاد لطفت ار آیی دهم روزی سنانی را
جوان بختا! هنرمندا! اگرچه نیست پروایتز روی لطف اصغا کن عجایب داستانی را
بدشنامی و سرهنگی ازاین درگاته محتاجمنه بهر خود معاذالله که دیگر قلتبانی را
درین دوران که از دونی کسی را نیست آن همّتکه از روی کرم تیمار دارد مدحخوانی را
به صد حیلت به خون دل به عمری کردهام حاصلمحقّر ملککی ویران وجوه نیم نانی را
زجور یک دو نامعلوم اینک شد دوسال افزونکه تا من زارتفاع آن نکردم تر دهانی را
چه باشد گر درین دوران که میمالند شاهان رابمالم من به جاه تو یکی پالیز بانی را
به ناواجب عوانانند در هر خانهای و پنجهبدین واجب روا باشد که بفرستی عوانی را
نکرده خدمتی هرگز صداعت میدهم هردمجوابم ده سبک، هرگز چو من دیدی گرانی را
زبس زحمت که میآرم همی ترسم که دربان رابفرمایی که در دربند چون بینی فلانی را
به کام و آرزوی دل بمان صدسال افزونترکه اهل فضل کم یابند چون تو مهربانی را
شمارهٔ ۱ - وله ایضا فی صفتهامثنویات
ای ز احکام همچو رویین دزدست وهم از گشادنت عاجز
طرفه معشوق و گونهٔ عاشقاز درون صامت از برون ناطق
گاه چون نرگسی سرافگندهگه دهان چون گل از زر آگنده
زان نهادی چو غنچه لب بر همکه دلت بستۀ زرست و درم
ده زبان همچو سوسنی لیکنبر تو از رازها بوند ایمن
صورتت در جهات شش گانهآشکارا یکی نهان خانه
ننهی راز پیش بلهوسانورچه هستت زبان به دست کسان
همچو چنگی شکم تهی که ترابه سر انگشت شد زبان گویا
نرم گوییّ و سخت پیشانیندهی تا نخست نستانی
نرسانی امانت کس بازتا سرت بر نگیرد از آغاز
تا ترا مالش زبان ندهندراز را با تو در میان ننهند
با هر آن کو فتاد پیوندتکند از بهر خود زبان بندت
گفتمت بستهٔ زر و درمیتا بدیدمت بنده شکمی
بس که هر چیز درکشی بدمتسر نهادی تو در سرِ شکمت
از تو در خط همی شود خابنبر سرت خط همی نهد خازن
ساده بودی نخست و آخر کارگشت بر گرد لب خطت دیدار
چون صدف بسته از درون زیورسر تو بر لب و زبان بر سر
چارپایی و لیک ره نکنیچار میخت کشند و اه نکنی
باز کرده شکم چو آبستنبر سر پای از پی زادن
زخمها خورده بیخصومت و حربچار دیوار تست دارالّضرب
گرچه از رنج فقر بیبیمیاینچنین کوفته هم از سیمی
طالع آنکس است نیکو حالکش بود صورت تو بیت المال
بند بر زال زر نهادستیزانک رویین تن او فتادستی
هر چه با خویش و آشنا گوییهمه مرموز و لوترا گویی
در زبان تو کم کسی داندورچه خود علمها بسی داند
از تو دست دراز کوته بادسر اندیشه ات یکی ده باد
شمارهٔ ۱ - اسبملحقات
مهروی من بخواست به عزم شکار اسبخیز ای غلام گفت، به زین اندر آر اسب
گفتم که نیک مستی و مخمور از شرابآخر همی چه خواهی اندر خمار اسب؟
برداشت باز و گفت: برای شکار کبکلختی بتاخت خواهم در کوهسار اسب
گفتی برای پای و رکاب وی آفریدچون زلف او ز باد وزان، بیقرار اسب
چون برق و چون براق همی رفت در هوااندر هوای آن بت سیمین عذار اسب
صد جان شکار چنگل باز دو زلف اواو زیر ران کشیده ز بهر شکار اسب
میراند او و عقل همی گفت از پسشکآخر برای بنده زمانی بدار اسب
نشنید این حدیث و همی راند چون ظفراندر رکاب صدر و سر روزگار اسب
عادل، ضیاء دولت و دین آنکه افگنددر هر مصاف هر دم بر صد سوار اسب
زنگی که در عجم چو برآرد حسام کیندشمن ازو بتابد در زنگبار اسب
گشته ز دست او به عطا نامدار جودمانده ز خصم او به وغا یادگار اسب
ای صفدری که در طلب جان دشمنانگردد به روز حملهٔ تو جان سپار اسب
اندر دخان آتش غم حاسدت شودپنهان چنانکه وقت تک اندر غبار اسب
گر ز آتش نبرد به گردون رسد شراررانی تو چون سیاوش اندر شراره اسب
روزی که بیقرار شود از نشاط جنگدر زیر تو ز تیغ چو سوزنده نار اسب
بر یکدگر یلان و دلیران هر دو صفتا زنده همچو رستم و اسفندیار اسب
آن لحظه برزنی به صف دشمن و کنیحالی به تیغ مفرد جنگی هزار اسب
اسب تو پیلوار شود پیش خصم بازو اینجا روا بود که رود پیلوار اسب
در پیش تیغ تیز تو باشد عدو به جنگچون پیش شیر گرسنه در مرغزار اسب
بهر هزیمت از فزع تیغ تو عدوگوید به مرگ خویش سبکتر بیار اسب
پیکان ز روی ناخن تو چون گذشت اوآن دم که می دوانی اندر غبار اسب؟
در جوشن بتاخته دشمن چنان فتدکافتد ز رنج ناخنه در اضطرار اسب
یا رب ز اسب تو که نکردهست هیچ وقتمانند او بر ایوان صورت نگار اسب
شبدیز و رخش و اعوج و یحموم روز جنگحیران شوند در تکش این هر چهار اسب
ور خصم در حصار شود از نهیب توحالی تو در جهانی اندر حصار اسب
بر درگه عدوی تو از بیم تیغ توپیوسته دم بریده و همواره خوار اسب
صدرا بدین قصیده که هست امتحان سزدگر تا به روز حشر کند افتخار اسب
از اهل فضل و طبع به میدان این ردیفهرگز نرانده بود یکی نامدار اسب
جز من که رام کردم خاطر برین چنانکرایض کند ز روی هنر راهور اسب
لکن چه فایده که ز بخت بدم مداممهمل به گرد عالم چون بی فسار اسب
دانش چو خوار باشد ناید به کار فضلمیدان چو تنگ باشد ناید به کار اسب
تا در نشاط آید و شادی کند به طبعدر سبزه چون بگردد وقت بهار اسب
اندر بهار فتح چنان بادیا مدامکز خون خصم رانی در لاله زار اسب
شمارهٔ ۴غزلیات
گل رَخت به باغ در فکندستوز چهره نقاب بر فکندست
بر راه صبا ز شکل غنچهصد صرّۀ پر ز زر فکندست
اسباب نشاط و عیش عالمنوروز به یک دگر فکندست
شد تشنه بخون لاله، سوسنزین روی زبان به در فکندست
چون نافهٔ مشک نارسیدهلاله همه کوه و در فکندست
آمیخته خون و مشک با همبی قیمت و بیخطر فکندست
آهوی رمیده گویی آنرااز ترس برهگذر فکندست
آب دهن سحاب نرگسدر دیدهٔ بیبصر فکندست
بلبل ز قدوم گل در اطرافآوازۀ شور و شر فکندست
از آب سنان کشیده سوسنوز آتش گل سپر فکندست
ز اندیشه به خویشتن فرو شدتا بر رخ گل نظر فکندست
گویی همه شب شراب خوردستنرگس که چو مست سرفکندست
نی نی که ز شرم چشم یارمخود را بخراب در فکندست
شمارهٔ ۵غزلیات
هر که را دل به اختیار خودستآرزوهاش در کنار خودست
غمگساری ندارد و عجب آنکهمغمِ یارِ غمگسار خودست
گله از دوست چون کنم که مراهمه رنج از دل فکار خودست؟
دوست را هر که بهر خود خواهداو نه عاشق که دوستار خودست
عاشق آنست در جهان کو رابود و نابود بهر یار خودست
ز آب چشم ار چه دامنم تر شدآتش سینه بر قرار خودست
بس که از دیده اشک میبارمشرمم از چشم اشکبار خودست
جان من می بری، ببر، چه کنم؟بخدا کت هم از شمار خودست
نیست در روزگار تو یک دمکه نه مشغول روزگار خودست
عذر میخواستم ز غم که دلماز صداع تو شرمسار خودست
گفت زنهار این حدیث مگویکه مرا خدمت تو کار خودست
شمارهٔ ۶غزلیات
شاخ سرسبز و چمن دلشادستعالم از عدل بهار آباد است
غنچه تا روی به صحرا آوردگرهی از سر دل بگشادست
سرو در خدمت گل برپایستبید در پای چنار افتادست
بندهٔ سوسن مشکین نفسمکوست کز بند جهان آزادست
دل شکستهست بنفشه چه کند؟سر به بیداد زمان بنهادست
سرو را هر چه ز اسباب خوشیستسربهسر دست فراهم دادست
بر جهان دست تهی چون افشاندبار کس مینکشد، او را دست
بنگر آن غنچهٔ صاحبدل راکه به دلتنگی خود چون شادست
زانکه داند که بد و نیک جهانهمچو خرمنگه گل بر بادست
شمارهٔ ۲رباعیات
گه زلف بنفشه برکند باد صباگه ساغر لاله بشکند باد صبا
گه لرزه بر آب افگند باد صباو آنگه چه دم لطف زند باد صبا
شمارهٔ ۲ - و قال ایضا یمدحهترکیبات
تا همی بر گل نگارم خطّ مشکین آوردمرکب صبر مرا هر لحظه در زین آورد
چرخ از کفّ الخضیب انگشت حیرت هر زمانپیش آن رخسارزی دندان پروین آورد
شاه را عرصۀ عشق رخ او عقل راگرچه بیدق رو بود در سیر فرزین آورد
دیده یی در تنگ شکّر زهر کرده تعبیهتلخی پاسخ نگر کان لعل شیرین آورد
هندوی زلفش بزد هر کاروان عطر راکش نسیم صبحدم از تبّت و چین آورد
گر کند زان خطّ مشکین بارز مجموع حسنصفحۀ ارتنگ را در حشو ترقین آورد
دل چو جوید مخلصی از بند زلف کافرشرخ بمدّاحی صدر ملّت و دین آورد
آنکه با عزمش بماند مرکب خورشید کند
و آنکه با حلمش نباشد تو سن افلاک تند
آخر ای جان جهان تدبیر وصلت چون کنم؟چند در چنگ فراقت دیده و دل خون کنم؟
افعی زلفت که بر زمرد همی گردد چراخیره بروی هر زمان چون جزع تو افسون کنم؟
یک شب ار بینم دو دست خویش طوق گردنتخاک پای خود ردای گردن گردون کنم
ور شوم ساقی جام لعل نوشینت شبیهجر را در جام وصل از زلف تو افیون کنم
در خم آن زلف چوگان شکل تو گوی دلمتنگ میدانست پس با صبر جولان چون کنم
ز آتش عشقت اثیری در دلم افروختهستاز برای کشتن او دیده چون جیحون کنم
در صمیم دل چو مدح صدر عالم مدرجستمحنت عشقت بعون او ز دل بیرون کنم
پادشاه تخت دانش، رکن دین، صدر جهان
آفتاب سایه گستر خواجۀ سلطان نشان
ای ز جود تو فغان از بحر و کان برخاستهوی ز طبعت چشمۀ حیوان و کوثر خاسته
کعبتین رای تو در کاسۀ گردون زدهپس ز عکس نقش او این هفت اختر خاسته
تا نشاند واسطه در عقد نفس ناطقهعقل را از درج نطقت درّ و گوهر خاسته
وز پی عطر مشام ساکنان قدس رااز نقطهای خط تو گوی عنبر خاسته
از هر آن خاری که بروی جسته از خلقت نسیمدر زمان زامداد لطفت شاخ عبهر خاسته
یا رب این کلکست یا نی نیشکر؟ کز نوک اوستطوطیان عقل را صد تنگ شکّر خاسته
بهر عین صادی اعنی صاعدی هر مه هلالبر مثال عین نعلی از فلک برخاسته
پیش رای روشنت خورشید چبود؟ شعله یی
نزد طبع درفشانت کیست دریا؟ سفله یی
ای امید مفلسان را بر سخایت اعتمادمایۀ بی مایگان را وجه از آن دست جواد
در لگد کوب عدم ناچیز گردد نه فلکیکدم ار با قدر تو پهلو زند سبع شداد
مسرعان وهم را موقوف بر عزمت مسیرروشنان چرخ را مقصور بر حکمت مراد
برکشد دست قدر این فوطۀ کحلی چرخگر اشارت ترا ننماید از جان انقیاد
دست مال نوک کلکت طرّه خاتون غیبپشت پای همّت تو عالم کون و فساد
بی خم طغرای چین ابروی تو چرخ رانیست بر منشور دیوان حوادث اعتماد
هر که اندر خدمت صاعد چو عین و دال نیستهر دو چشمش بی سیاهی باد همچون چشم صاد
شمع اقبال ترا تا دید خصم افروخته
هست از آن غم سنگ در قندیل و خرمن سوخته
ای بهمّت برتر از دوران عالم آمدهوب بگوهر بر سر از اولاد آدم آمده
معضلات فقر را جود تو آسان کرده حلمحصنات غیب را رای تو محرم آمده
لمعۀ رخسار رایت رشک نور موسییشمّۀ لطفت دم عیسی مریم آمده
اختران چرخ را شمشیر عزمت کرده ییخستگان دهر را لطف تو مرهم آمده
زین مبارک مقدم میمون تو در بزم چرخچنگ ناهید از طرب در زیر و در بم آمده
وز پی نظّارۀ خیل تو زین مینا تتقروشنان بر بام سقف هفت طارم آمده
رایت قدر ترا زان سوی کیوان ماهچهدر پناه لطف ایزد ، هم شده، هم آمده
در تصاعد بودی اندر این سفر چون آفتاب
کش بود از بعد ابعد دایماً حسن المآب
سرورا! قصر رفیع قدر تو آباد بادنزدش این صرح ممّرد کمترین بنیاد باد
در دبیرستان دین کانجا خرد زانو زدستنفس ناطق را صریر کلک تو استاد باد
هر چه آن از سیم و زر دارد سمت در جوف کانجمله موسوم عطای آن دو دست راد باد
چون ز جام بخشش تو آز شد مست و خرابربع مسکون در جوار عدل تو آباد باد
ای شده شکر و ثنایت ورد هر کام و زبانجاودلنت از خستگان دور گردن یاد باد
هر که چون سوسن زبان در بندگیّت بر گشاددایم از بند حوادث همچو سرو آزاد باد
خاکساری کآتش قهر تو آبش ریختستخرمن عمرش بدست هیبتت بر باد باد
دست تاثیر فلک از ساحتت مصروف باد
شغل دیوان قدر بر سعی تو موقوف باد
شمارهٔ ۲ - وله ایضاقطعات
دی چو بشنیدم که کرد از ناگهان اسبت خطاشد دل من کوفته چون پهلویت زین ماجرا
از طریق سرزنش با اسب گفتم کز خریخواجه را از خود جدا کردی، خطا کردی چرا؟
اسب گفتا من برو از مادر او وز پدرمهربان تر نیستم آخر چه می گویی مرا؟
نه ز پشت انداخت او را در بترجایی پدرنه بگاه حمل مادر کرد بروی هم خطا
من خطا این کرده ام کورا نشد یکبارگیهمچو پایش از رکاب آن لحظه سر از تن جدا
شمارهٔ ۲ - وله ایضاملحقات
ای خداوند من و مخدوم مندر ثنای تو سخن محکوم من
جاودان در زیر مهر مهر تونرم باشد این دل چون موم من
روز بخشش گوهر منثور توبی عدد چون گوهر منظوم من
با چنین رسم کرم کز بخششتمی شود از دیگران معلوم من
راستی را بر تو از انعامهاهیچ باقی نیست جز مرسوم من
شمارهٔ ۷غزلیات
هر که اندر موسم گل همچو گل می خواره نیستآنچنان پندار کوخود در جهان یکباره نیست
نرگس صاحب نظر تا دید احوال جهاناختیارش از جهان جز مستی و نظّاره نیست
تا صبا شد حلّه باف و ابر شد گوهرفشانهیچ لعبت در جهان خالی ز طوق و یاره نیست
گل ز بلبل طیره شد، زان جامه برخود پاره کردزآنکه پر گویست و او را طاقت گفتاره نیست
ساغر لاله اگر بشکست بر جای خودستزانکه جای کاسه بازی مغز سنگ خاره نیست
از لب سوسن چو رنگ و بوی شیر آید همیپس برای چه چو غنچه بسته در گهواره نیست؟
نسترن بر گلبن و برگ شکوفه در هوااز طریق صورت الّا ثابت و سیّاره نیست
از درون پیرهن رنگی ندارد حسن گلز آنکه او را مایۀ خوبی بجز رخساره نیست
گر جهد بیرون ز سنگ خاره آتش پاره هالاله را از سنگ خاره جسته آتش پاره نیست
در میان سرو و سوسن رطل می باید گرانمجلس آزادگانرا از گرانی چاره نیست
شمارهٔ ۸غزلیات
بس شگرفست کار و بار لبتبس عزیزست روزگار لبت
ای بسا جان و دل که چون زلفتبر عم افتند روزبار لبت
بلبم گوییا که باز خوردچشمۀ نوش خوشگوار لبت
سالها شد که مانده ایم دژمهمچو چشم تو در خمار لبت
در همه کارگاه کان بدخشنیست یک لعل بر عیار لبت
بسر تو که گر فرو گیرمیک شبی چون خطت کنار لبت
همچو خطّ تو حلقه یی سازمگرد آن لعل آبدار لبت
در همه کدخدایی دل مننیم جانیست یادگار لبت
ترسم از نازکی برنج آیدورنه هم کردمی نثار لبت
چون همه جان خود از لب تو برندکاش باز آمدی بکار لبت
خوش بود جان و جان من خوشترخاصه چون هست نیم کار لبت
جان اگر صد هزار لطف کندعاقبت هست شرمسار لبت
چرخ پیروزه پشت حلقه کندپیش لعل گهر نگار لبت
نقش دیوار جانور گردداگر افتد برو گذار لبت
خوش و شیرین شدست جانم از آنکپرورش یافت بر کنار لبت
بوسه یی ده که جان خستۀ منبلب آمد در انتظار لبت
چون خضر عمر جاودان یابمگر خورم آب چشمه سار لبت
شمارهٔ ۹غزلیات
کی بود؟ کی؟ که در آیم ز درتهمچو زلف تو در افتم ببرت
تا که از بوسه بتاراج دهمشکر ننگت و تنگ شکرت
آه کز زلف تو آمیخت دلمبستۀ موی شدن چون کمرت
همه فتنه شده بر یکدیگرحلقۀ زلف یک اندر دگرت
این دل سوخته خرمن خرمنمی نیاید بجوی در نظرت
دل ز زلف تو برون آورمیاگرم دستر سستی بسرت
آب چشم و رخ ز درم هر دمکه گلی سازند از خاک درت
گر ز جان دست برداری تو، دهماز دلی پاک دلی بی جگرت
شمارهٔ ۳رباعیات
جایی که در بقا فرازست آنجارمح تو ز لاف سرفرازست آنجا
و آنجا که جواب مشکلی باید دادشمشیر ترا زبان درازست آنجا
شمارهٔ ۳ - وله ایضا یمدحهترکیبات
ای به رخِ روشن و زلفِ سیاهکرده شب و روز جهانی تباه
سلسلۀ زلف تو بر پای بادآینۀ حسن تو در دست ماه
صورت جان روی نماید مراچون کنم اندر لب لعلت نگاه
کار دو زلفت همه دلجویی استباشد از آنروی چو پشتم دوتاه
رأس و ذنب هم نکند بر فلکآنچه کند زلف تو زیر کلاه
مردمک چشم تو سلطانوش استبر سرش ابروی تو چتر سیاه
لشکر زلف تو بس انبوه بودعارض تو چون شد از او عرض خواه
لیک به یک باد هم به هم برشکستچون عدوی خواجه هم از گرد راه
صدر جهان خواجه سلطان نشان
پشت کرم صاعد صاحبقران
چهره به رنگ رخت اندود سیمبوی گرفت از سر زلفت نسیم
نرگس مخمور سرافکنده هستنُسختی از چشم تو لیکن سقیم
بینی و خطّ و دهنش پیش همهر سه به صورت الف و لام و میم
زلف تو چون جیم خم اندر خم استخال سیاهت چو نقط زیر جیم
ساده عذارت چو دل پارساتنگ دهان تو چو چشم لئیم
ننگری اندر زر رخسار منمینتوان بخت خریدن به سیم
دُرّ یتیم است ترا در دهانلعل خوشت چون شفقت بر یتیم
جوهر فردست دهان تو کانجز به سخن کرد نشاید دو نیم
حیف بود سفتن لعلی چنین
جز به ستایشگری رکن دین
ای که چو یاد از کفت آرد زبانبحر ز رشک آرد کف بر دهان
پیش سخای تو سرابست نیلبا صفت لطف تو بادست جان
دست و زبان تو همی پر کننداز زر و دُر دامن آخر زمان
خدمت تو میوۀ شاخ بدنمدحت تو گوهر تیغ زبان
رغم دل و دست ترا دشمنتمیکند از دیده و رخ بحر و کان
بخشش تو طیرۀ طیّار شدبر وی از آنروی بود سر گران
از شفقتهای تو بر زیر دستیافته بتوانی دیدن عیان
خصم تو نالنده و زرد و دوتاهدایم در نزع بود چون کمان
خصمی تو روزی کافر مباد
خاصه بدین رسم که قهرت نهاد
طبع جهان خو ز ستم باز کردقاعدۀ مردمی آغاز کرد
امن ز ناگه در گیتی بزددست سپاه تو درش باز کرد
ابر چو از فیض نماندش مددسوی دل و دست تو آواز کرد
بازوی اقبال تو با خصم کردآنچه سر انگشت تو با آز کرد
خورد ز خوان کرم تو نیازنعمت بسیار و شکم باز کرد
عاقبت الامر ترا سغبه شدمملکت ار چند بسی ناز کرد
باز سر چتر سلاطین گرفتمرغ جلال تو چو پرواز کرد
این همه آثار سعادت که هستهمّت آن صدر سرافراز کرد
دولت و ملّت به تو آراستهست
شرع ترا خود بدعا خواستهست
ای ز تو ایّام رسیده به کامداده شکوه تو جهان را نظام
خاصگیان حشمت عقل و روحنوبتیان در تو صبح و شام
همچو وداعست دلیل فراقکار اعادی ترا انتظام
کار تو امروز جهانداری استمنصب اینهاست کنون احتشام
از بن دندان به تو کرد التجاآنکه ترا بود الدّالخصام
بردۀ تست این ندب، ایرا که هستضرب به دست تو و داوت تمام
سر که درو هست دماغ فضولبر خط فرمان تو دارم مدام
لطف تو از بلعجیها نمودعید هم از غرّۀ ماه صیام
از تو همه کس به مقاصد رسیدجز که من سوخته دل والسّلام
رایت اقبال تو منصور باد
چشم بد از دولت تو دور باد
شمارهٔ ۳ - ایضا لهقطعات
ای که بر خدمت تو کردم وقفهم نهان خود و هم پیدا را
چرخ را یک حرکت در همه عمربر خلاف تو نباشد یارا
نیست معلوم همانا بر وجهحال من خاطر مولانا را
چشم دارم که کنی گوش کرمسوی خادم شرف اصغا را
مدّتی رفت چو دستار درازکه تو یک جبّه ندادی ما را
کرمت چون همگانرا تشریفداد هم جاهل و دانا را
ای عجب می بتوانی دیدندر چنین جامه چو من برنا را؟
زانکه هر هفته مرا این کارستکه مطّرا کنم این کالا را
مبلغی سیم به من بر جمعستهم مطرّایی و هم رفّا را
بس که می شویم و می کوبم بازجبّۀ خویشتن و دستا را
ریزه ریزه شدی از زخم کدینپوششم گرنبدی جز خارا
وگر این حرمان کاریست که خاصاوفتادست من تنها را
سیم شونده و کوبنده بدهتا ز سر باز کنم اینها را
شمارهٔ ۳ - و قال ایضایمدحهقصاید
ای آفتاب ملک که تا دامن ابدبر تو مباد دست ، کسوف و زوال را
فرزانه قطب دین که ببوسند خاک توخورشید و مه زیادتِ حسن و جمال را
ز انجا که جلوه گاه عروسان طبع تستبربسته اند منظر وهم و خیال را
لرزان چو شاخ بید برآرد سر از زمینگر هیبتت مثال دهد پور زال را
خورشید افتتاح بخاک درت کندهرروز بامداد نکوییّ فال را
زوبین آب داده کند دست هیبتتدر حلق دشمنان تو آب زلال را
برگردنش شکفته شود شاخ ارغواناز تیغ تو چو سبزه دمد بدسگال را
بر پای اسبت ار بمثل دست یافتیبر آفتاب فخر رسیدی هلال را
سرتاسر وجود به یک ره فرو گرفتسیمرغ همّتت چو بگسترد بال را
باشد همیشه کوفته و زرد روی زراز بس که خوار دارد جود تو مال را
همچون کشف به سینه سر اندر کشد اجلآنجا که نیزهٔ تو بر افراخت یال را
شد رنگ روی خصم شکسته ز گرز توآن بد که بشکنند سرش روی مال را
می جست چرخ پایۀ قدر تو، عقل گفتاولیتر آن بود که نجویی محال را
جز خون خویشتن نخورد بدسگال توگر زانک می بجوید چیزی حلال را
دست گهرفشان تو گویی که در ازلشد آفریده بخشش و جود و نوال را
فرسنگهای دور پذیره همی شوندعفوت گناه را و سخایت سؤال را
بیمار کرد غیرت لطفت نسیم راخوش بوی کرد نفحۀ خلقت شمال را
بس شاخ دولتا که برآرد فلک ز بیختا برکشد زمانه چو تو یک نهال را
تا روی من بخاک درت یافت اتّصالتاریخ عمر کرده ام این اتّصال را
در عرصۀ ثنای تو کانرا کرانه نیستگرچه فراخ یافت دعاگو مجال را
تخفیف را نمود برین گونه اختصارتاره بخاطر تو نباشد ملال را
دست سخن ز دامن مدح تو کوتهستخیره چرا دراز کنم قیل و قال را ؟
در حضرت تو عرض سخن ریزه کرده امنز روی اعتداد ولی امتثال را
عین الرّضای لطف تو می باید این زمانهم این نوشته راوهم این حسب حال را
تا دامن قیامت ازین دولت و شکوهمصروف دار یا رب عین الکمال را
عکسی ز فر پرتو سرسبزی تو بادسرسبزی که هست قرین ماه و سال را