شاعر اصفهان · ۱۱۶۰ تا ۱۲۱۲ قمری
نورعلیشاه
محمدعلی فرزند میرزا عبدالحسین طبسی (زادهٔ حدود ۱۱۶۰ قمری در اصفهان - درگذشتهٔ ۱۲۱۲ قمری در موصل)، ملقب به نورعلیشاه (اول) و متخلص به «نورعلی» صوفی و شاعر ایرانی و از اقطاب سلسلهٔ دراویش نعمت اللهی است.
گزیدهٔ اشعار نورعلیشاه
شمارهٔ ۱ترجیعات
ای نام تو ورد هر زبانیبی نام تو کی بود زمانی
در هیچ دهن مجو نشانشبی نام تو گر بود زبانی
گویا به رخ از هلال ابروتیر نگهت کشد کمانی
چون زلف و رخت ندیده چشمیآشوب دلی بلای جانی
گمگشته وادی غمت راجز نام کجا بود نشانی
شبها بنگر چگونه تا صبحبا خون جگر به هر مکانی
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم و ز انتظار گریم
ای چون تو ندیده کس به عالمقدسی گهری ز سلک آدم
جسمت که چو جان عزیز دلهاستگنجیست طلسم اسم اعظم
با لذت زخمت این دل ریشاز کس نکند قبول مرهم
صد خرمن عمر داده بر بادکاهی طلبت ب وادی غم
هشدار که چشم مرگ باز استتا دیده نهادهایم بر هم
از سیل سرشگ من عجب نیستدیوار سپهر گر کشد نم
رفتی و نیامدی و ترسمبا آمدنت به کنج ماتم
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم و ز انتظارم گریم
ای نرگس فتنههای جادوتباطل کن سحرهای هاروت
یاقوت لبت نسفته کس رابی قوت و صبر و خون دل قوت
یوسف زنخ تو از ته چاهیونس نگه تو از دل حوت
گنج ملکوت را طلسمینبود چه تو در سرای ناسوت
بال جبروت چون گشائینبود چو تو در سرای ناسوت
گر زانکه به مُردنم نیائیتا حشر به کنج قبر و تابوت
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم و ز انتظار گریم
ای دل به شمایل تو مایلمایل به شمایل تو ای دل
انسان ز رخ گره گشایتهر عقده که بر دلیست مشکل
تیر نگهت به صید دلهایک دم فکند هزار بسمل
مقتول تو خواهد ار خداوندجانها که کند فدای قاتل
بینی ز رخت من آنچه دیدمبا آینه گر کنی مقابل
سیلاب سرشکم از گریبانتا دامن بحر برده ساحل
تا چند به سوی گنج وصلتدر کنج فراق کرده منزل
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم و ز انتظار گریم
ای از تو نشان آفرینشاین سوز و فغان آفرینش
جانی تو و آفرینشت جسمای جان تو جان آفرینش
در کان چو تو گوهری نداردای گوهر کان آفرینش
جز نقد غمت مرا متاعینبود به دکان آفرینش
نتوان ز هزار جز یکی گفتوصفت به زبان آفرینش
بی نام تو کی بود زبانیگویا به زمان آفرینش
با سوز درون چو نور خواهمبیرون ز جهان آفرینش
بنشینم و بی تو زار گریم
برخیزم و ز انتظار گریم
شمارهٔ ۲ترجیعات
ای آنکه طلب کنی خدا راآئینه حق شناس ما را
رندانه درآ تو در خراباتجامی بکش و ببین صفا را
پشمینه زهد را قبا کنوانگاه به می ده آن قبا را
بیگانه ز خویش تا نگردیدیدار نبینی آشنا را
هرگز نرسی به گنج الاتا نشکنی این طلسم لا را
خوش آنکه به راه کوی وصلشگم کرده ز شوق دست و پا را
ای شیخ ز روی واحدیتنشناختهای اگر تو ما را
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
مائیم ز خویش بی خودانهسرمست ز باده مغانه
از هسی خویشتن مجردمطلق ز علایق زمانه
از ما اثری نمانده جز یارچون آتش عشق زد زبانه
مائیم نشان بی نشانیهر چند ندارد او نشانه
ما بر خط و خال دوست حیرانزاهد به خیال دام و دانه
پیدا و نهان بجز خداوندغیری نبود چو در میانه
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
ما زانوی زهد را شکستیمدر میکده سالها نشستیم
تسبیح به خاک ره فکندیمزنار ز زلف یار بستیم
هوئی ز میان جان کشیدیمبند دل زاهدان گسستیم
پیوند از این و آن بریدیماز دردسر زمانه رستیم
پیوسته فتاده در خراباتاز گردش چشم یار مستیم
تا جام جهان نمای باقیستدُردی کش باده الستیم
در ظاهر اگر چه بس فقیریمدر باطن خویش هر آنچه هستیم
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
دوشم به بر آمد آن دلارامبگرفت به خلوت دل آرام
زانوار تجلی جمالشافزوده صفای باده در جام
بگشود چو آفتاب حسنشاز چهره صبح و پرده شام
افکند ز لطف ساقی عشقآوازه و اشربوا در ایام
زان باده هر آنکه خورد جامیدید اولِ کار تا به انجام
در آینه دید عکس خود راافتاد به زلف خویش در دام
چون از غم یار من زدم جوشآمد ز سروش غیب پیغام
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
گشتیم مقیم بر در دلدیدیم جمال دلبر دل
سلطان غمش علم برافراختشاهانه گرفت کشور دل
بس دل که به صیدگاه عشقشچون صید فتاده بر سر دل
در قلزم عشق یار ما راپرورده شده به کشور دل
اسرار نهان ز روی ساقیگردیده عیان ز ساغر دل
از دیده جان کنیم دایمنظاره حق به منظر دل
پرواز کنان به گلشن جانخوش گفت سحر کبوتر دل
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
رو جبه ما و من قبا کنفانی شو و جای در بقا کن
در دیده ما درآ و بنشیننظاره صورت خدا کن
از دُردی ما بنوش جامیدرد دل خویشتن دوا کن
چون قطره درآی اندرین بحرخود را به محیط آشنا کن
گر طالب گنج لایزالیدر کنج دلست دیده وا کن
مردانه ز خویشتن برون آیرو بر در کعبه رضا کن
بگذر ز خودی خود چو منصوررو بر سر دار این ندا کن
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
ما مهر سپهر لامکانیمبیرون ز جهان جسم و جانیم
مفتاح رموز کنت کنزیممجموعه سر کن فکانیم
از هر نظری بصیر و بیناگویا به زبان این و آئیم
مستیم و خراب و لاابالیاز خلق کنار و در میانیم
با حضرت خاص و خویش همدمبا سید آخرالزمانیم
در هیچ دری رهش نباشدآن را که ز خویشتن برانیم
چون نور علی مدام با خویشگوئیم به هر زبان که دانیم
در کعبه و سومنات مائیم
عالم صفتند و ذات مائیم
شمارهٔ ۳ترجیعات
بزم ما بزم عاشقان باشدنقل ما نقل عارفان باشد
هرنفس جان تازه از غیباز تن عاشقان روان باشد
هرکه آمد ببزم ما بنشستفارغ از ملک دو جهان باشد
دل چو پروانه مراد بسوختشمع خلوت سرای جان باشد
آفتاب جمال روزافزوناز گریبان شب عیان باشد
هرکه از خویشتن شود فانیباقی ملک جاودان باشد
به زبان فصیح میگویمتا مرا نطق در زبان باشد
که همه فانیند باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
صورت ما چو جام و معنی میباطنا نائیست و ظاهر نی
ازوجودش وجود ما موجودبی وجودش وجود ما لاشی
مطلب خود ز خود طلب میکنزانکه مقصود خود خودی هی هی
در ره عاشقان خرد لنگستکی ز عقل تو گردد این ره طی
هرکه نوشید باده عشقشبرده درآب زندگانی پی
وانکه شد کشته در ره جانانگشته در کیش عشقبازان حی
گوش جان برگشا و شو خاموشسرنائی عیان شنو از نی
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
نور رویش بدیده پیدا کندیده از نور روش بینا کن
جام گیتی نما بدست آورعکس ساقی دراو تماشا کن
از خودی بگسل و باو پیوندرو وصال خدا تمنا کن
غیر حق گر کنی ز دل بیرونحق بگوید که روی با ما کن
چشم جان برگشا ببین رویشدیده بر حسن یار بینا کن
همچو قطره درآ دراین دریاخویشتن را غریق دریا کن
گر بدیوان دل فرورفتیاین بلوح ضمیر انشا کن
که همه فانیند و باقی کن
لیس فی الدار غیره دیار
دور پرگار در میان آمدنقطه در دایره عیان آمد
سرتوحید قطب عالم شدمهدی آخرالزمان آمد
عکس دلدار در دلم بنمودوین مبرا ازین و آن آمد
هرکه سرباخت اندرین دریاسرور جمله عاشقان آمد
سر وحدت یقین ز حال نمودکثرت زلف درکمان آمد
دل چومشغول ذکر حق گردیداین سخن حاصل زبان آمد
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
نقش او در خیال می بینمدر خیال آن جمال می بینم
آب حیوان و چشمه کوثرجرعه زان زلال می بینم
نقش غیری اگر خیال کنمآن خیال محال می بینم
بزم عشقست و عاشقان سرمستهمه در وجد و حال می بینم
عیش دنیا و عشرت مردمسربسر قیل و قال می بینم
مجلس عاشقان بوجد آمدذوق اهل کمال می بینم
چون بدریای دل فرو رفتمدر زبان این مقال می بینم
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
دوش آن ساقی قدح در دستاز در ما درآمد و بنشست
توبه سالخورده ما راخوش سبک جام و باده را بشکست
دیده نقش جمال او چون دیدنقش غیری دگر خیال نبست
کی کند یاد چشمه حیوانهرکه نوشید باده آن مست
خرم آن رند مست عالم سوزکه ز بود و نبود خود وارست
هرکه با ما درآمد اندر دیراز خودی رست و با خداپیوست
این سخن خوش بگفت مردانهدر خرابات با من سرمست
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
آفتاب سپهر یزدانیشاه مردان علی عمرانی
برهمه رهروان شد اولادشهادی و رهنمای ربانی
شده در راه حق رضا تسلیمکرده مسند به تخت سلطانی
مهدی آخر الزمان باشدصاحب خاتم سلیمانی
مستی ما ز باده دگر استتو ننوشیده چه میدانی
ما مریدان سید سرمستهادی وقت پیر روحانی
تا به بینی عیان تو نور علیاین سخن را بذوق میدانی
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیمجامع الاسرار
سپاس بیقیاس و حمد بیحدمر آن کنز خفا را باد سرمد
که چون روز ازل زاجبت دم زدز خلوتخانه در بیرون قدم زد
پی اظهار حسن آئینه ها ساختبهر آئینه عکسی پرتو انداخت
چه حسنش کرد در آئینه خانهشد از عکسش جهان آئینه خانه
دراین آئینه خانه جلوه گر اوستز حسن دلربایان عشوه گر اوست
بسر بنهاده تاج کبریائیببر کرده قبای دلربائی
ز خال و خط فکنده دام و دانهکه سازد صید دلها زین بهانه
بدامش از پی دانه زدن گامبود آزادی از هر دانه و دام
تعالی الله زهی احسان و یاریکه بخشد بستگان را رستگاری
اهل معرفت گویند که حسن علت غائی ایجاد است و عشق اساس حسن را بنیاد و بر هر ذی عقلی ظاهر است که حسن غیر عشق نیست اگر چه در عبارت دو است بمعنی یکیست و آن یکی نوریست سرمدی اعنی حقیقتی است محمدی(ص) پس انبیاء گرام و اولیاء ذوی الاحترام همگی مظهر حسنند و آئینه دیدار تاج سرور برابر سرو قبای دلبری را در بر همه سزاوار خال و خط ایشان نقطه وحدت و دایره کثرت بلکه خود عین دایره اند و حسن نقطه ایست که در این دایره مخفی است پیداست که مدار هستی دایره جز باظهار وجود نقطه نیست
بگشا نظر و بنگر بر خال و خط خوبانبین نقطه وحدت را در دایره کثرت
و همچنین این دایره نقطه دایره دیگر است که مظهریت این دایره را در خور است.
قس علی هذا علی بذالقیاسدایره بر دایره بین بی قیاس
همچنین بین نقطه ها بی حصر و عدگرچه ناید نقطه هرگز در عدد
لیکن وجود این نقاط و دوایر قائم بنقطه اولست و او قائم بذات و جز این هر که بداند در زمره اهل توحید احولست و بیخبر از طریق پس هر که در دایره هستی دائر گشت و آن نقطه را بحقیقت بشناخت دربارگاه وجود لوای(من عرف نفسه فقد عرف ربه) افراخت زیرا که حسن عین ذاتست و نقطه دایره صفات نظم.
حسن ازل پرده زرخ باز کردفاش و نهان جلوه آغاز کرد
نور و ظلم شد همه ظاهر ازوگشت عیان جمله مظاهر ازو
دایره بر دایره افلاک ساختمرکز هر دایره از خاک ساخت
بافت بهم سلسله جزو و کلیافت ازآن مرتبه هر خار و گل
فاش و نهان هر چه بود در نظرمظهر حسنند همه سربسر
حسن ازل را آئینه در جیب و صورت اعیان در غیب بود از آنجا که تقاضای حسن را تاب مستوری نیست و تمنای عشق را طاقت صبوری نه آفتاب جهان افروز حسن از مطلع کرشمه و ناز طالع گردید و برق جانسوز عشق از ملمع عجز و نیاز لامع جلوه ذرات کونیه از مکمن غیب ظاهر شد و ظهور تجلیات ذات و صفات در مظاهر بعضی را دست عشق گریبان چاک کرد و برخیرا جلوه حسن بسته فتراک
چو آن گنج خفا گر دید پیداهمه ذرات عالم شد هویدا
یکیرا عشق زد جیب جان چاکیکی را حسن و دل بستش به فتراک
عشق نماینده حسنست و حسن پیدا کننده عشق این آئین است و آن آئینه آئین بی آئینه نیست هر آینه
حسن چو در عشق تجلی نمودآینه صورت و معنی نمود
عشق همه آینه سازی کندحسن درآن جلوه طرازی کند
گر بسرت هست دلا شور حسندیده چرا بسته از نور حسن
عشق تو راآینه رخشان کندحسن در آن جلوه نمایان کند
تا شهنشاه فاجبت در عرصه گاه محبت علم نیفراشت شاهد کنت کنزامخفیا دربارگاه کن فیکون قدم نگذاشت تا آتش جانسوز عشق زبانه نکشید و پروانه سان جان زلیخا در میانه نسوخت حسن دل افروز یوسفی از هر کرانه ندمید و در مصر وجود بهر انجمن شمع تجلی نیفروخت
عشق آینه جمال حسنستوز عشق عیان کمال حسنست
از عشق نمود هستی حسنوز عشق فزود مستی حسن
تا عشق نکرد حسن ظاهرپیدا نشد اینهمه مظاهر
عشق است کلید هر طلسمیبی عشق نه جان بود نه جسمی
هم مهر جهان فروز عشق استهم ذره تیره روز عشق است
آندم که نه نقش بیش و کم بودذرات وجود در عدم بود
بد عشق و نبود هیچ غیرینه کعبه در میان نه دیری
در ملکت غیب بود مستوردرخلوت کنت کنز مستور
ناگه به قضای خویش دم زددربار گه قدم قدم زد
افراشت لوای کبریائیپوشید قبای خودنمائی
بگشود در خزانه غیبآورد برون دفینه غیب
خورشید وجود گشت تابانذرات شهود شد شتابان
حسنش بهزار عشوه و نازآغاز کرشمه کرد آغاز
چون کرد بپا اساس عالمزد خیمه جان بخاک آدم
بسپرد بخاک پس امانتشد خاک امین با دیانت
گر قالب آدمی ز طین شدگنجینه عشق را امین شد
الهی این ذره خاک را بار امانتی که افلاک از حمل آن ناله اشفاق بر آوردند بر پشت نهادی و دربیابانیکه هزار غول بیباک و دیو سفاک در مرغولهای نفاق اتفاق دارند روی دادی یاری کن تا چون شهاب ساطع از این میانه گذار آرم و مددکاری کن که چون نجم لامع از این ظلمت بیکرانه قدم برکنار گذارم (الهی) این مرغ حرین را در نهال امانت آشیان حاصل کردی و مار مبین نفس خیانت آئین را بعد در مقابل آن آوردی از گلزار توفیق گلی کرامت کن که درکام این مار بد انجام خار هلاکت زنم و از چنگ خیانت آن سامان ایمان بیرون افکنم.
شمارهٔ ۱بخش اول
ای نام خوشت جوهرِ شمشیرِ زبانهاپیوسته از این سلسله زنجیرِ بیانها
روز ازل از بهرِ نثارِ قدمِ تومحزون شده در مخزنِ دل نقدِ روانها
آن دم که نبود از غم و شادی اثری بودجام غم تو ساغرِ مشروبیِ جانها
از راستروان تیرِ غمت خواست نشانیخَم گشت از این بارِ گران پشتِ کمانها
با اینکه عیان نیست تو را تیر و کمانیپیکانِ غمت کرده به هر سینه نشانها
گشتم چو الف وار ز اغیار جریدهدیدم الف قد تو بر لوح جنانها
چندان که گشودم نظر ای دوست ندیدمجز نور علی مظهر حسنت به عیانها
شمارهٔ ۱بخش دوم
زهی نام تو سر دفتر کتاب نکته دانی رابلند از نام تو افسر بسر کنز معانی را
بیا ای ساقی رندان بده جامیکه در دورانبه پیران کهن بخشد ز نو عهد جوانیرا
عجب نبود اگر احیا کند خضر و مسیحا رالب لعلت که روح آمد حیات جاودانی را
چو خوشبودی بهارو دی بسیر و صحبت یاراننبودی گر خزان در پی بهار زندگانی را
نگارینا اگر خواهی بهار اندر خزان بینیبروی زرد من بنگر سرشک ارغوانی را
سرشک از چشم خون پالا توان بیرون نمود اماز دل نتوان برون کردن غم درد نهانی را
سبکروحانه گر خواهی نهی پابر سر گردونبرو چون نور بیرون کن ز سر این سرگردانی را
شمارهٔ ۴ترجیعات
رو وصال خدا طلب ای یاربگذر از خویش و بگسل از اغیار
چشم جان برگشا ببین در دلمتجلی است جلوه دلدار
جان حجابست در ره جانانخویشتن را از آن حجاب برآر
روبه پای حریف سرمستانخوش بینداز این سرو دستار
دور بر دور نقطه توحیدخط کشان می درآی چون پرگار
موج و بحر و حباب هر سه یکیستجز یکی نیست اندک و بسیار
وحده لاشریک له خواهیخوش بشو گوش و بشنو اینگفتار
که همه صورتند و معنی او
وحده لااله الاهو
زاهدا چند باشی اندر خوابرو وصالش بجان و دل دریاب
خوش بگو بر در سرای مغانافتتح یامفتح الابواب
چشم دل باز کن ببین در دلآفتاب منیر در مهتاب
یکزمان نزد ما درآ و نشیندر خرابات عشق مست و خراب
با لب لعل ساقی باقییکدو ساغر بنوش باده ناب
خوش درآ در کنار بحر و ببینعین یکدیگرند موج و حباب
دل ز ظاهر چو رو بباطن کردآمد آندم بگوش جانش خطاب
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الاهو
هرکه از خویشتن شود یکتاره برد در حریم او ادنی
گر کسی نور حق عیان بینددیده از دیدنش شود بینا
جمله او گشت و از خودی برخاستهرکه بنشست یکزمان با ما
غرقه بحر بیکران گردیدهر حبابی که شد از آن دریا
تا بکی بند دی و فردائیدی گذشت و نیامده فردا
ظاهر و باطن اول و آخریک مسماست این همه اسما
بزبان فصیح و لفظ ملیحسر توحید میکنم انشا
که همه صورتند و معنی او
وحده لااله الاهو
در دلم عکس یار پیدا شدسرپنهان همه هویدا شد
هر حبابی که بود از این دریاچون بدریا رسید دریا شد
سر وحدت چو در دلم بنموددل حریم خدای یکتا شد
بی نشانش همه نشان گردیددل ز صورت چو سوی معنا شد
غیر نور خدا نخواهد بوددیده کو بنور بینا شد
لذت درد ما اگر جوئیاز دل دردمند شیدا شد
چون بذکر خدا شدم مشغولدر زبان این مقال گویا شد
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الا هو
چون نهان تو در عیان دیدمبی نشان تو در نشان دیدم
حق مطلق بدل هویدا شداین منزه ز جسم و جان دیدم
از حجاب خودی شدم بکناربارها پرده درمیان دیدم
نور معنی واحد مطلقدرهمه صورتی عیان دیدم
میر سرمست لاابالی راسرور جمله عاشقان دیدم
چون بذکر خدا شدم بیناسرتوحید در زبان دیدم
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الاهو
شاه دلدل سوار می بینمصاحب ذوالفقار می بینم
دمبدم در تجلیات ظهورجلوه روی یار می بینم
عکس صانع بجان و دل دیدمصنعت کردگار می بینم
جز خدا نیست در نظر ما راگر یکی در هزار می بینم
مذهب عاشقان قرار گرفتدین خود برقرار می بینم
دوستان غرقه درمیان محیطدشمنان در کنار می بینم
چون بدریای جان شدم پنهانهر نفس آشکار می بینم
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الا هو
ما مرایای عین اشیائیممظهر سر جمله اسمائیم
گاه فانی شویم و گه باقیگاه پنهان و گاه پیدائیم
ما حریفان سید سرمستبردر دیر باده پیمائیم
گاه عاشق شویم و گه معشوقگاه مطلوب و گاه جویائیم
در خرابات عشق مست و خرابفارغ از عیش دی و فردائیم
گه نشیب و گهی فراز شویمگاه پستیم و گاه بالائیم
که همه صورتند معنی او
وحده لااله الا هو
شمارهٔ ۵ترجیعات
ای مظهر ذات کبریائیزیبد به تو گر کنی خدائی
از شاهی عالمست بهتربر درگه تو مرا گدائی
خورشید به رخ نقاب بنددگر پرده ز روی برگشائی
خوش نیست بُتا ز کف رها کنآیین جفا و بی وفائی
زین بیش منه چو لاله داغمبر سینه ز آتش جدائی
ای نور فزای چشم مردماز دیدهٔ من نهان چرائی
یک بار به بزمم ار خرامیاز راه وفا و آشنائی
برخیزم و سر نهم به پایت
بنشینم و جان کنم فدایت
ای کوی تو طرف لالهزارموی روی تو نوگل بهارم
باری نگذاریش چو مرهممجروح مکن دل فکارم
ز ابروی کمان و تیر مژگانهر لحظه به نو کنی شکارم
دل برنکنم ز خاک کویتبر باد اگر رود غبارم
بس لاله ز داغ حسرت توروید پس مرگ از مزارم
بی روی تو چند همچو بارانخونابه دل ز دیده بارم
بربسته میان و رو گشادهباری گذر از تو برندارم
برخیزم و سر نهم به پایت
بنشینم و جان کنم فدایت
بَردار ز رخ نقاب یارامگذار به دل حجاب ما را
باری چه شود به شکر شاهیبنوازی اگر دمی گدا را
اسرار نهان ز مهرت ای جاندر مخزن دل شد آشکارا
مهری چو تو ای مه دلفروزکی در نظر آرد اینها را
کی ثبت کنم به لوح سینهجز نقش خیال تو نگارا
در کوی تو راه چون بیابمکانجا نبود رهی صبا را
روزی قدم ار تو رنجه سازیدر کلبه محنتم خدا را
برخیزم و سر نهم به پایت
بنشینم و جان کنم فدایت
از دیده چه اشگم ار فکندیدست آر دلم به نوشخندی
در هر شکنی فکنده زلفتبر گردن جان من کمندی
این خال به منظرت نشستهیا بر مجمر بوَد سپندی
کی دل بکنم ز نخل قدتگر ریشه هستیم بکندی
بس چشم بدیدم و ندیدمچون چشم تو هیچ چشم بندی
سوزد دلم از همین که دایمپیش رخت ای نگار چندی
خواهم که نهان ز چشم اغیارپیش رخت ای نگار چندی
برخیزم و سر نهم به پایت
بنشینم و جان کنم فدایت
ای قد خوش تو سرو نازمدامن مکش از کف نیازم
باری چه شود ز لطف سازیدر سایه خویش سرفرازم
بی روی تو از سرشک غمازگردیده عیان ز پرده رازم
در کعبه نماز کی گذارمتا قبله ز ابرویت نسازم
از وصل تو کی بیابم اکسیردر بوته هجر میگدازم
کی کم شودم عیار چون زرگر خود بری از دهان گازم
ای آنکه ز نور رخ نهفتیبنمائی رخ اگر تو بازم
برخیزم و سر نهم به پایت
بنشینم و جان کنم فدایت
جانا چه شود که گاهگاهیبر سوی من افکنی نگاهی
در فقر کمال بی نظیریدر مصر جمال پادشاهی
آوازه حسن و صیت خویتبگرفته ز ماه تا به ماهی
هر دم چو کِشی به قصد جانماز خال خطت صف سپاهی
شاها چه شود ز خاک پایتبر سر بنهم اگر کلاهی
از حادثهام چه غم که دارماز ظل حمایتت پناهی
باری بگذار ای جفا جویتا من به رهت به عذر خواهی
برخیزم و سر نهم به پایت
بنشینم و جان کنم فدایت
در مصر رخت مرا نباتیفرمای به آن لبان براتی
چشمت کُشدم اگر به غمزهوز بوسه دهد لبت حیاتی
هم زینت کعبه به بطحاهم زیور بت به سومناتی
اشیا به وجود تو دمادمیابند حیاتی و مماتی
از قهر به قوم و لطف قومیطوفان بلائی و نجاتی
گردیده جهات از تو پیدادر ذات اگر چه بی جهاتی
هرچند که حد من نباشدخواهم که مدام چون حیاتی
برخیزم و سر نهم به پایت
بنشینم و جان کنم فدایت
بخش ۲ - حکایتجامع الاسرار
مرغ خوش خط و خال در شکنج نهالی آشیان داشت و جوجه بی پر و بال در آشیان نهان زهرآلود ماری دندان طمع گشاده قصد جوجه وی کرد مرغ از زیرکی و فراست دریافت و خار تمام نیشی در منقار گرفته بکنجی غنود مار سینه مال خود را بنهال کشید تا بلب آشیان رسید دهان باز کرد و صید کردن آغاز مرغ از چابکی خود را چالاک ساخت و خار را در دهان مار انداخت جراحت خار از دهان مار سر کرد و بنیاد هستی اش را زیر و زبر از اوج نهال به حضیض وبال افتاد و چندان سربر سنگ زد که جان بهلاکت داد.
مرغ باشد سالک راه هداآشیانش منزل فقر و فنا
جوجه آن دربحر معرفتخوش گرفته زیر پر طایر صفت
نفس اماره مراو را بود مارناوک توفیق در منقار خار
تانگوئی در دهان آن خار داشتکان گل توفیق در منقار داشت
خار بود آن لیک بهر مار بودمرغ زیرک را گل و گلزار بود
گرتو هستی سالک درگاه حقمرغ زیرک باش تایابی سبق
الهی این چه داغیست که سوختن مرهم اوست و این چه باغیست که افروختن شبنم اوست چه سود است که سودش همه زیانش چه ماجراست که دردش همه درمانست
چه شمع است اینکه جان پروانه اوستچه گنج است اینکه دل ویرانه اوست
چه زخم است اینکه داغش مرهم آمدچه نورست اینکه نارش همدم آمد
چه عیش است اینکه با ماتم قرینستچه ورد است اینکه خارش همنشین است
چه باد است این کز آن خاکم بسر ریختچه آبست اینکه در دل آتش انگیخت
چه جامست اینکه عقلم کرد مخمورچه قربست اینکه از خود ساختم دور
چه هوشست اینکه در بیهوشی آمدچه گفتست اینکه در خاموشی آمد
الهی پروانه سان چون ما را در آتش حیرت سوختی و در محفل دل شمع معرفت افروختی به خارزار محنت گرفتاری کردی و در گلزار محبت هزار کاسه زهر برلب نهادی که این قدح نوشت بنوش بناخن جفا سینه خراشیدی که این شرط وفاست مخروش
برپا نهیم بند که آزادی تستدر دست غمم دهی که غم شادی تست
بیداد کنی بدل که دادت دادمداد دل من بده که دل دادی تست
زهرم بچشانی که نباتت دادمجانم بستانی که حیاتت دادم
در خاک کنی پست چو نقش قدممیعنی که باعلا درجاتت دادم
آری تجمل گل بی تحمل خار ممکن نیست بلبل داند که در بلبله چیست، پروانه تا بآتش حرمان نسوخت شمع وصل نیفروخت نیاز عاشق جانبازیست، وناز معشوق بی نیازی اینجا همه نیاز است و آنجا ناز بی نیاز را چه ناز.
به پیش ناز تو چون بی نیازیبجز جان نیستم جانا نیازی
بکن باری قبول این نیازمبناز خویش فرما سرفرازم
بزیر تیغ نازت جان فشانیمرا باشد حیوة جاودانی
بکش از ناز تیغ و کن شهیدمبساغر ریز صهبای امیدم
ازاین بیشم بهجرای دوست مپسندمرا از وصل خویشت ساز خرسند
هرکه نازکش شد نیاز باز اوست نازدار و بی نیاز مبتدی را جان باختن دشوار است و منتهی را آسان جهد کن و خود را باین مقام برسان آیتی که کاشف این اسرار است حکایت چندر بدن یعنی مه پیکر بزبان هندی و مهیار است.
شمارهٔ ۲بخش اول
ای چراغِ ماهِ تابان هر شب از کوی شمامشعلِ خور مشتعل هر صبح از روی شما
گر شما را هست باری سوی دلها روی جانروی دلها هست از جان روز و شب سوی شما
آتشی کان شعلهور گردیده از طور کلیمتابشی بود از شرارِ گرمیِ خوی شما
سُبحه را زُنّار کرد و خرقه در آتش بسوختهرکه دید آن تارِ زلف و خالِ هندوی شما
نافِ آهوی خُتِن چون غنچه گشته غرقه خوننافهای تا یافته از تارِ گیسوی شما
گر خریداران خراجِ عالَمی آرند پیشکِی در این سودا فروشم تاری از موی شما
جز بر ابروی شمایم نیست رو زانرو که هستجلوهگر نورِ علی از طاق ابروی شما
شمارهٔ ۲بخش دوم
دمی خواندم من خاکی کتاب آسمانی راکه دانستم ز دل پاکی علوم دو جهانی را
نه عالم بود نه آدم نه با سرت سری محرمکه علمت کرد در یکدم عیان کنز نهانی را
چو علمت را عیان آمد ازو پیدا جهان آمدبجسم مرده جان آمد همه انسی و جانی را
بدانستند چون اشیاء ترا یکتای بی همتانمودند از پیت گویا زبان بی زبانی را
یکی در ذکر تمجیدت یکی در فکر تحمیدتگشوده باب توحیدت در درج معانی را
ز امر تست گلریزی خزان عمر پیری راز حکم تست سر سبزی بهار نوجوانی را
برو ای زاهد خود بین ملاف از خویشتن چندینچو نور بینوا بر چین بساط نکته دانی را
بخش ۳ - حکایتجامع الاسرار
دختری را جای در هند بود چندر بدن نام بغایت خوبروی و خوش اندام طره مشک فامش دلهای مسلمان را دام و خال عنبر افشانش دانه سحر نرگش فتانش راهزن ایمان و غمزه غمازش دیوانه ساز هر فرزانه از لعل گهربارش رونق شکن بازار مرجان و از گونه رخسار بر همزن هنگامه مهر درخشان قد دلارایش نخل چمن رعنائی و خد روح افزایش گل گلشن زیبائی
سرو سرافراز خیابان حسنجان بهوا داری او باخته
آمده در عرصه جان یکه تازیک تنه بر قلب روان تاخته
ز ابروی کج تیغ مهندس بنازبررخ ارباب نیاز آخته
غمزه ز مژگان سنان کرده راستسینه عشاق سپر ساخته
در خم گیسویش دو صد مرد راههر قدمی بسته و انداخته
هندوی خالش ز شکنهای زلفچتر تجمل بسرافراخته
چون سلطان بهار بسالی یکبار پژمردگان صحرای حرمان را بر خوان دیدار صلا در دادی و بعزم پرستش صنم از حرم قدم عزم بیت الضم به پرستش صنم نهادی بهر گامی هزاران جانان را غارت جان کردی و مسلمان را تاراج ایمان بهر جانب که از گوشه چشم نظر افکندی زنار برگردن دیدی هزاران بندی
چون سروآزاد برسر فرازانهرسو نشاندی دربند فرمان
از کفر زلفش بس مر دره رازنار بستی بر گردن جان
خود بت پرست و در بت پرستیشبد هرکناری چندین مسلمان
بر فلک حسن و معشوقی خورشید آثار لامع الانوار و عشاق در هواداری آن ذره وار بیحد و شمار اتفاقا در روز طلوع آن خورشید سپهر جان نوجوانی چون ماه شب چهارده در حسن تمام و مهر جان افروز بر در دربار دلارایش کمینه غلام جمشید زمان در بزم حسنش دردی کش جام خورشید تابان در ایوان دلبریش خشتی برلب بام در جهان سوزیش مهر همراه و درجان افروزیش مه یار اسم با مسمایش مهیار در میان خیل عشاق در کناری ایستاده و چشم تماشا گشاده بود که آن سرمست حریف پیمانه دلربائی و آن بت پرست بتخانه دل آرائی
بآئینی که باشد دلبران راباندازیکه جانان راست زیبا
خرامان گشت چون سرو خرامانگل افشان از گریبان تا بدامان
بهر سو گشته سرگرم نظارههزاران مهر و ماهش را ستاره
چه دید آن مهر را مهیار ناگاهبگرد ماه زد از آه خرگاه
عنان عقل و دینش رفت از دستبیکجام نظاره گشت سرمست
بحیرت شد فرو چون شخص تمثالبنزدیک آمدش آن بت درآن حال
بخنده قند را با گل درآمیختز یاقوت لبان قوت روان ریخت
ز نازو دلبری گفتا به مهیارتو دیوانه شدی ای مرد هوشیار
این بگفت و روان در گذشت مهیار را تو دیوانه شدی ورد زبان و ذکر جان گشت.
نهاده رو بصحرا و در و دشتتو دیوانه شدی میگفت و میگشت
قدم زن راه پیما هر کناریقضا آورد او را در دیاری
بعزم صید شاه آن ولایتبه صحرا بود برپا کرده رایت
شدش صید نظاره شخص مهیارز همراهان خود گشتش طلبکار
یکی اسب طلب انداخت سویششتابان تاخت تا شد روبرویش
بدو گفتا چه نامی و ز کجائیدراین بیدا چنین حیران چرائی
تهی شد ترکس از تیر خطایشتو دیوانه شدی آمد جوابش
بغیر از این سخن زوحرف نشنیدعنان عزم سوی شاه پیچید
ز الماس زبان دربیان سفتبخدام ملک بشنیده وا گفت
ملک وزیر را با حضار او امر فرمود او نیز جز تو دیوانه شدی از دیوانه حرفی نشنود بخدمت ملک عرض نمود شاه را باب حیرت بر رخ گشود خود عنان عزیمت سوی دیوانه تافت هرچه سئوال کرد تو دیوانه شدی جواب یافت معلوم شد که دیوانه مهر پریروئیست و بسته سلسله زلف عنبرین موئی از آنجا که پادشاهان را فتوت شعار است و مروت دثار گفت از مروت دور است که سرگشته حیرانی را دور از یار و دیار در این بیابان هلاکت گذارم و از فتوت دستور است که قرار نگیرم تا یار این دل فکار را در کنارش آرام فرمود تا آن صحرائی را بشهر درآورند و در خانه خاص و عام بتماشا روان کردند
بسی خورشید رخساران در آن شهرکه بردند از جمالش جملگی بهر
باو چندانکه عرض حسن دادندبرویش باب معشوقی گشادند
ز جام عشق آن مدهوش سرمستتو دیوانه شدی میگفت پیوست
چنین تا در حریم شاه آمدتو دیوانه شدی همراه آمد
چه شد معلوم کو را یار جانیدراین ملکت نمیباشد مکانی
همان ساعت بحکم شاه عادلسران ساز سفر کردند کامل
برون آمد شه و دیوانه از پیشعسا کرد در تعاقب بیش از پیش
بیابان تا بیابان ره بریدندسواد خطه از دور دیدند
چه سودائی سواد شهر را دیدبه شادی یار شد خوشوقت گردید
روانش جان و دل در رقص آمدچو عاشق کان سوی جانان خرامد
شاه دانست ماهی که دیوانه از تاب مهرش بتیاب است دراین شهر است چون از دیدار دیوارش دیوانه را اینهمه شادمانی بهره است بحوالی آن شهر خرگاه برپا ساخت و در تفتیش و تجسس پرداخت قصه چندر بدن را سربسر بشنید و از قضیه حسب الواقع مخبر گردید نامه نوشتن بپدر چندر بدن آغاز کرد و برگ مواصلت ساز همایون چتری برفرق املا در عرصه انشا افراخت درخشان مهری از مشرق انشا در ساحت مدعا پرتو انداخت خلاصه مدعا و خاصه انشا آنکه در عرصه جلالت و سلطنت یادگار دودمان ما را از صلب خود سواریست یک تنه در میدان حسن و جمال و فضل و کمال گرم روجولان مدتیست که علم عاشقی برگوشه دل افراخته و کمند مهر ماهروئی که شمسه ایوان خاندان شماست زنار گردن جان ساخته مست شراب نازآن بت طناز شده و از خورد و خواب بکلی بینیاز شیوه امتنان و رویه احسان که پادشاهان را سزاوار است و خسروان را در خور رفتار آنستکه سرگشتگان وادی هجران را به ملک وصل جانان رسانند و لب تشنگان بوادی حرمان را زلال امید بکام جان چکانند خواهش و التماس ما مواصلت را تهیه اسبابست تافرمایش شما بر چه قانون و قیاس است چون برید سریع السیر نامه را نزد پدر چندر بدن رسانید گوهر تعظیم وتکریم بر فرق برید و نامه بسی افشاند منشی سرنامه را باز کرد و خواندن آغاز بر مضمون چون شاه را اطلاع حاصل شد در جواب بدین مقوله قائل شد که شاه را کلام آشنائی ملوکانه است لیکن افسوس افسوس که از کیش ما بیگانه است ما را صنم پرستی و طواف سومنات کاراست و او را سجده صمد و وقوف عرفات رفتار.
بعید وصلت مانزد عقل و فرهنگ استز دیر تا بحرم صد هزار فرسنگست
جز این تمنا هرچه خواهد گو بخواهمن بنده فرمانبردار و او شاه
برید مراجعت نمود و ماجرا را بعرض رسانید زود و چون قفل تمنا را به کلید مصالحه نگشود مقاتله را مهیا شدن امر فرمود در این بین صبح پرستش صنم از افق زمان طالع و خورشید جمال چندر بدن از مشرق جهان ساطع گردید مهیار ذره وار خود را در پرتو نور آن رسانید چون تیر نگاه چندر بدن را نشانه شد از فندحم بیک کرانه شد.
بدان گفت آن بمعشوقی موافقنه مردی تو هنوز ای مرد عاشق
چو بشنید این سخن زان یار جانیروان گردید گرم جان فشانی
زپا افتاد همچون سرو آزادبپای یار سربنهادو جان داد
حیات عاریت را کرده بدرودحیات جاودان زان کشته بدرود
اگر خواهی حیات جاودانیبپای دلبری کن جان فشانی
که گلزار جمالش جز خزان نیستوصالش جز حیات جاودان نیست
خبر بشاه دیندار رسید که مهیار بوصال یار رسید و جرعه ممات چون زلال حیات بنوشید و خلعت نجات از وبال زوال بپوشید شاه گریبان در ماتم او چاک کرد و برسر در عزا خاک مشغول غسل و تکفین گشتند و بآب دیده خاک را بسی سرشتند چون تابوت تخت عاشق شد روان بسوی قصر معشوق موافق شد چون در قصر چندر بدن رسید تابوت ایستاد چندانکه سعی در بردن آن کردند مفید نیفتاد
در رهگذر از تیر نگاهی ناگاهافتادم و جان نثار کردم در راه
تابوت من از کوی تو چون درگذردلاحول ولاقوه الابالله
چندر بدن را دریای وفاداری موج زن گردید و کشتی شکیبائی قرین شکن در طلب مرد راه نزد شاه فرستاد شاه نزد او مرده را فرستاد جامه کفر بر تن چاک زد و از بت پرستی رسته زنار گسست علم ایمان بربام افلاک زد قالب تهی کرد و به مهیار پیوست
هر کسکه شهید غمزه یار شوددرجان بخشی یار بآن یار شود
از یار همان یار دیت گیرد و بسبا یار از این جهان چو مهیار شود
چندر بدن را بآئین اهل ایمان غسل داده کفن کردند و از قصرش درآوردند تابوت آن با تابوت مهیار همراه برفتارآمدند تا قبررابر کنار آمدند تابوت چندر بدن را گشودند قالب او را ندیده تعجب نمودند بسوی تابوت مهیار شتافتند هر دو را در آغوش هم یافتند هر چند خواستند از یکدیگرشان جدا کنند نتوانستند دریک قبرشان نهاده دو صورت بستند.
هرکس که شهید عشق جانان گردداز بند جهان برآید و جان گردد
گیرد دیت خویش ز جانان جانانوندرد و جهان قرین جانان گردد
الهی این چه حسنست که از پرتو آن شمع محبت افروختی و پروانه جان محبان را در زبانه آن بال و پر سوختی و این چه صوتست که هر گه نغمه از آن بگوش آمد جان مهجور آن بینوا را مژده وصال بگوش آمد.
چه حسنست اینکه هرجا شمع افروختپر پروانه جانها همه سوخت
چه صوتست اینکه از یک نغمه اش دلبه بزم وصل جانان کرد منزل
محب را مدام نقد جان در بوته محبت بگداز است و گوش دل به پیام وصال محبوب باز نظر نکند جز بجلوه جمال و خبر نشنود جز مژده وصال غریب حکایتی است و عجیب روایتی که هرکرا تابش جمال برافروزند بآتش جلال بسوزند و هرکرا مژده وصال رسانند بجزای آن جان بستانند.
تابش حسن آتش افروز استدرتن عاشقان روان سوز است
مژده وصل میرسد از دوستجان فداکن که مژدگانی اوست
شمارهٔ ۳بخش اول
دوش آمد ببر آن ساقی مهوش ما راساغری داد از آن باده بیغش ما را
گر مشوش نه دل شیفتگان خواست چرازلف آشفته او کرد مشوش ما را
آتشی داد کز آن باده بدن شعله کشیدخرقه زهد و ریا سوخت در آتش ما را
خانه پر نقش و نگار ار نبود باکی نیستسینه از نقش و نگار است منقش ما را
مطرب از نور علی خوش غزل نغز بخوانکه زگفتار خوشش دل شده سرخوش ما را
شمارهٔ ۳بخش دوم
برافکن پرده از رخسار یارابکن مست از می دیدار مارا
شراب بیخودی چندان به پیماکه از سر هیچ نشناسیم پارا
مران از درگهت ما را که شاهاننمی رانند از درگه گدا را
دلی را کش دوا درد تو باشدبجز درد تو کی جوید دوا را
جفا چندین مکن ترسم فراموشکنی چون دیگران رسم وفا را
دلم چون غنچه از غیرت شود خونبکویت بینم ای گل گر صبا را
بیا آئینه از نورت بنه پیشببین در وی جمال باصفا را
بخش ۴ - حکایتجامع الاسرار
پادشاهی را غلامی بود بدیع الجمال و خوش آواز عشاق بینوا را با نغمه داودی نوا ساز خسرو خاوری بدر دربار حسنش کمینه چاکری و زهره چنگی در مقام نواسنجی صوتش مشتری اتفاقاروزی بردر دولتسرای شاه نشسته بود و غزل عاشقانه بصوت حزین میسرود.
ناله سرکرد مطرب دستانبلبلان با نواش همدستان
صیت صوتش گرفته ملک و ملکزهره در رقص بربساط فلک
دل شد از نغمه اش بشادی جفتدرنشاط آمد وز بجهت گفت
نغمه داودیست این بخروشیا رسد مژده وصال بگوش
ناگاه دلداده از بند علایق و عوایق آزاده براو بگذشت از جلوه حسن و از نغمه صوتش مدهوش گشت پس از لمحه آتش در نهادش برافروخت و نخله هستیش سراپا بسوخت از بنیادش نماند اثری جز مشت خاکستری غلام از مشاهده این حال متحیر شده خواست خاکسترش بباد دهد تا افشای راز آن سوخته جان نشود در میان خاکستر نظرش بردانه یاقوتی افتاد با عزاز تمام برداشت و در جیب نهاد ناگاه آوازی رسیدش بگوش جان که ای خانه سوز صد چو من بی خانمان
چون بجانم شمع وصل افروختیهمچو پروانه روانم سوختی
دانه یاقوت دل آن تو شدتکه چاک گریبان تو شد
پا نهادی از ترحم برسرمدادی اندر باد خوش خاکسترم
دانه یاقوت دل آن تو شدتکمه چاک گریبان تو شد
غلام را وجهی ضرور گشت آن دانه را در بازار جوهریان بفروخت و از قیمت گرانمایه آن مالی وافر اندوخت عاقبه الامر آن دانه بدست شاه افتاد در تاج خویش نموده بسرنهاد شبی بر مسند کامرانی تکیه زده لعل گوهر بار را گشود و غلام را طلب کرده به ترنم امر فرمود غلام زمزمه و سرودی ساز کرد و نغمه داودی آغاز ناگاه تزلزلی بدانه رسید و قطره خونی شده برخسار شاه چکید غلام از دیدن آن مدهوش شد و از نغمه غزلسرائی خاموش شاه از این واقعه غریب متعجب گردید و سبب سکوت غلام پرسید گفت اگر ساکت نگردم میترسم از این قطره خون آتشی افروزد و هر خشک وتری که دراین مجلس است بسوزد گفتند مگر این دانه یاقوت جوهر چکانست که گاه آتش سوزنده و گاه خون روانست غلام سرنهانیکه در پرده دل داشت عیان ساخت و شرح حال آن سوخته جان را بکلی بیان نمود شاه از سخن غلام متفکر شده فرمود تو هر صبح و شام بلکه علی الدوام زمزمه سازی و نغمه پردازی چرا باری در دل ما اثر نمی کند و شرری در تن ما نمیزند غلام ساعتی در بحر مراقبت غوطه ور گردید و بدینگونه لآلی فکرت برشته بیان کشید.
برآر آئینه دل را ز زنگاردرآن بنگر فروغ عکس دلدار
شود تا سراین معنی عیانتتجلی راز گردد طور جانت
رسد از حق تو را هر دم ندائیبگوش جان بهر صورت صدائی
بدل شمع وصالت برفروزدچو پروانه پرو بالت بسوزد
عالم اگرچه خانه ایست پراز نقش و نگار عالم را آئینه ایست خالی از زنگ و غبار هر نیک و بدی که درآن نمایانست صورتیست که در باطن تو پنهانست چشمی که بی عیب است نظر بعیب این و آن نکند دلی که لاریب است آلوده شک و گمان نشود این پرده که تورا برچشم است موجب دلتنگی و خشم است و این شجر پنداریکه در دل کاری ثمرش همه ذلتست و خواری پرده بردار تا از عیب برهی پنداربگذار تا از ریب بجهی چون چنین کردی عارف یقین گردی آنگه هر ذره که تو را در نظر آید مهریست که از مطلع انوار بر آید و هر فکری که تو را در دل روی نماید خزانه اسرار را دربگشاید نه نقش بینی و نه نگار نه زنگ بینی و نه غبار خالص شوی از هر رنگی رسی بعالم یکرنگی.
بیرنگ چو گشتی و نماندت رنگیدرآینه جهان نبینی زنگی
عیب از نظر و ریب ز دل دور شودنه صلح بکس ماندت و نه جنگی
شمارهٔ ۴بخش اول
نه تنها خال هندویش رباید کفر و دین ما رابکف زنار گیسویش بود حبل المتین ما را
بکین از جیب فرعونی برآرند ار جهانی سرکلیم آسا ید بیضا بود در آستین ما را
مهی کز تابش مهرش دهد هر ذره را تابیچرا بر صدر بینائی نماید مستکین ما را
نگین واری نداریم ار چه بر روی زمین جائیبسی ملک سلیمانی بود زیر نگین ما را
مخوان از کنج میخانه بسوی خلدمان زاهدکه خاک درگهش باشد به از خلد برین ما را
تو میسوزی دل ما را از آن ترسم که ناگاهیجهد برق جهانسوزی ز آه آتشین ما را
اگر نور علی در دل نمیکرد این چنین منزلکه کردی نقش شک زایل به تائید یقین ما را
شمارهٔ ۴بخش دوم
نموده رخش تا جمالی مرابدل بسته نقش خیالی مرا
ز هجرش چه نالم که مهرش نمودزهر ذره راه وصالی مرا
نماید جهان جمله پیش نظرز خورشید رویش ظلالی مرا
زبان را چه یارا که گوید جوابکند از لبش گر سؤالی مرا
ز طاوس حسنش چگویم که دلز کف برده پر و بالی مرا
دراین پرده نقش دو کون از رخشبود در نظر خط و خالی مرا
چه کم گردد از کوثر رحمتشبکام ار بریزد زلالی مرا
چه نور از تجلی نورش بدلرسد هر نفس طرفه حالی مرا
بخش ۵ - حکایتجامع الاسرار
وقتی گذشتم در کلیسائی رسیدم بکاخ ترسائی دو تصویر دیدم بردیوار آن کاخ یکی را درچشم خالی بود و دیگری را در سر شاخ هر دو مقابل ایستاده و انگشت ایما گشاده با خود گفتم ایندو نقش عجیب بی حکمتی نیست باید دانست که ایمان ایشان در چیست ساعتی سر بجیب تفکر فرو کردم شفائی از آن حاصل کردم معلوم شد که زبان ملامت گشوده و کمر عداوت بسته بیخبر از معیوبی خود در مقام عیبجویی نشسته یکی خال ظاهر میکرد و دیگری شاخ هر دو بهم بنادانی در جدل گستاخ.
آن یکی را خال اندر چشم بودبیخبر از شاخ خود در خشم بود
در ملامت سخت بربسته کمرمیزد او را طعن برخال بصر
وان دگر گستاخ گشته درفتنبیخبر از خال چشم خویشتن
دست طعن انداخته برشاخ ویبربساط عیب جوئی برده پی
گشت از احوال ایشانم عیانصورت افعال خلق این جهان
که همه هستند با هم عیبجویبیخبر از عیب خود در پشت و روی
گر تو را هوشیست خاموشی گزینعیب کس منگر به عیب خود ببین
الهی دیده ما را از عیب معرا کن و سینه ما را از ریب مبرا عینی عنایت فرما که هر چه در نظر آید مطلع انوار شود و دلی کرامت نماکه آنچه بخاطر رسد مخزن اسرار گردد به بزرگواری خود باری نظر غفاری برگنه کاری بگشای و به مصقل رحمت زنگ معصیت از آئینه ضمیرمان بزدای از چنگ هر رنگ و بوئی آزاد کن و بچنگ بیرنگی دلشاد تا هر نیک و بدی که بینم از خود بینم و هر رنج و راحتی که پیش آید همه بر خود گزینم نی غلط گفتم هرکه از باده بیرنگی جرعه نوش کرد بود و نبود خود بکلی فراموش کرد آنجا نیک و بد را چه مجال و از رنج و راحت چه ملال
دراین میخانه جامی گر کنی نوشکنی بود و نبود خود فراموش
شوی آسوده ازهر بود رنگینشینی فارغ از هر صلح و جنگی
نماند نیک و بد را خود مجالیز رنج و راحتت نبود ملالی
تشنه کام بادیه عشق را کوزه هستی بسنگ نیستی نشکند زلال جاوید از سرچشمه امید نجوشد و تا از چنگ نیرنگ هندوی نفس پر مکر و فسون نرهد از هر رنگ و بوئی ممتاز نشود و خلعت بیرنگی نپوشد، کوزه هستی بشکن و زلال جاوید بنوش نفس سرکش را آرام کن و خلعت بیرنگی بپوش.
رو سبوی هستیت رازن بسنگتافتد مینای امیدت بچنگ
جرعه از تشنه کامی نوش کناز کف ساقی ببانگ نای و چنگ
هندوی نیرنگ ساز نفس رارام گردان نه بگردن پالهنگ
تا زبیرنگی بپوشی خلعتیبرکنی از برلباس بود رنگ
شمارهٔ ۵بخش اول
بیا ساقی بیار آن جام می رازلالی بخش درد آشام می را
زمان گل بگلشن تا که باقیستمنه از کف زمانی جام می را
ز خم جز غلغل مینا که آردبه بزم می کشان پیغام می را
بغیر از خواجگان مصطب عشقکسی نادیده لطف عام می را
بتی دارم که پیش لعل میگونشنشاید برد هرگز نام می را
بریزد خون بکامش ساغر میز کامش تازه سازد کام می را
بجز نور علی ساقی مستانکه در آغاز دید انجام می را؟
شمارهٔ ۵بخش دوم
روا مدار که با خنجر ستم ما رابقول مدعیان بیگنه کشی یارا
چو گل ز ناخن حسرت مکن دلم را ریشبخار شانه مزن طره سمن سارا
ندانم از چه سبب خون من بساغر ریختلبت که زنده کند از دمی مسیحا را
به یک نظاره بر آید هزار دل از جایبهر کجا که دهی جلوه روی زیبا را
همین نه ماه ز روی تو منفعل گردیدکه قامت تو خجل کرد سرو رعنا را
اگر بکعبه درآئی و گر روی در دیرعبید خویش کنی جمله شیخ و ترسا را
سوادی از خط سبزت نوشته خانه نورکه گشته کحل بصر چشمهای بینا را
بخش ۶ - حکایتجامع الاسرار
وقتی در مشهد مقدس مسافر بودم و در کاروانسرای بیکس و غریب مجاور شبی با دل شکسته و خاطر خسته در بستر بیتابی و بیخوابی غنوده طایفه از هنود پیرامنم نشسته و قفل بیان را به مفتاح زبان گشوده از آنجا که جلوه حسن معشوقی پیوسته شمع تجلی را افروخته خواهد و پروانه جان عشاق را در زبانه او بال و پر سوخته آفتاب در دل شیر بود و ماه در دهان ماهی زحل بزغاله میفروخت و مشتری خریدار بره مریخ دروگر و عطارد خوشه چین زهره را با شاه قربی بود و شاه را با زهره نظری فراش قضا مروحه طاوسی فلک را در دست گرفته مرغ هوا را در منقل نار کباب میکرد و قطره آبی چنان نایاب بود که خاکسار زمین از تشنگی اشک یتیمان را تصور آب مینمود آتش جانسوز عشق بر دل غالب و دل جان بلب رسیده بر قطره آبی طالب سبوئی بی آب در پیش داشتم و یارای آب کردن نداشتم سحاب رحمت از دریای قدرت خروشیدن گرفت و زلال جاوید از چشمه امید جوشیدن آب داری ازدر سخا درآمده سبو بر گرفت و از زلال کرم پر نموده بنهاد و برفت دست قضا آستین فشان قانون قدر ساز کرد و گیتی پای کوبان در طرب آمده جستن آغاز و لوله از زمین خواست غلغله به سبو نشست آب بریخت و سبو بشکست گوهر نامرادی را با مژه خون پالا سفتم و شربت تشنه کامی را نوشیده نظمی آبدار گفتم
بصحرای فنا در دیگ سوداخیال آب و نان پختن ز خامی است
اگر لب تشنه آب حیاتیزلال زندگی در تشنه کامیست
خط لب معشوق ازل کرده براتبرچشمه تشنه کامیم آب حیات
ار تیغ ستم گر کشدم زنده کندور سم جفا بنوشدم هست نبات
رئیس طایفه هنود را از آتش این سخن شعله درسرگرفت و دیده جان بنور ایمان منور دل از ظلمتکده کفر برگرفت معلوم شد که درستی سبو در شکستن آن بود و زلال امید در چشمه نومیدی پنهان
ز نومیدی بسی امید خیزدز جیب تیره شب خورشید خیزد
شهید عشق جانان زنده باشدپس از هر گریه ای صد خنده باشد
گرت با آب حیوان هست کامیبود سرچشمه اش در تشنه کامی
چون هندو جامه کفر برتن درید و بتشریف ایمان مشرف گردید گفتم از نیرنگ و فنون چه داری بیان کن باری گفت چون پای بیرنگی در میان آید نیرنگ را رنگی نماند.
کیست هندو نفس کافر کیش توخوش نشسته روز و شب در پیش تو
میکشد هر دم به نیرنگی تورامینماید هرزمان رنگی تورا
گاه آراید لباس فاخرتبرنشاند گاه بر پشت خرت
گاه رخشی زیر زینت میکشدگاه از زین بر زمینت میکشد
گاه سازد قصرهای زرنگارصف کشیده چاکران در وی هزار
گاه سازد بند فرزند و زنتطوق لعنت را نهد بر گردنت
گه ز دوزخ گوید و گاه از بهشتگه به کعبه آردت گاهی کنشت
گه به شهر و گه به صحرا خواندتگه به ساحل گه بدریا راندت
گه گذارد تاج شاهی برسرتگه دواند چون گدا برهر درت
گه بصلحت آرد و گاهی بجنگگه بنامت میکشد گاهی به ننگ
گه ز عزت در طمع اندازدتتا بذلت در طمع مع سازدت
هر زمان بنمایدت رنگی دگرسازد از بهر تو نیرنگی دگر
تا نماید فرع را پیش تو اصلسازدت مهجور از دربار وصل
فرع نمودیست فانی واصل بودیست باقی گر طالب وصلی باصل کوش و از فرع دیده بپوش هندوی نفس را مسلمان کن تا از چنگ نیرنگ برآئی جمعیت افکار مکر را از دل پریشان کن تا از در بیرنگی درآئی
پای بیرنگی چو آمد در میانرنگ و نیرنگت همه شد برکران
لیک تا در دل بکاری تخم رنگحاصلی جز رنگ کی آری بچنگ
اینهمه رنگ تو اندر کف دلایکدو روزی بیش نبود چون حنا
دست و پا رازین حنا کن شستشورنگ را بگذار و بیرنگی بجو
تا ز بند هجر آزادت کنددر کمند وصل دلشادت کند
شمارهٔ ۶بخش اول
گر دسترسی نبود بر دامن گلشنهااز خون مژه ما را گلشن شده دامنها
تنها نه همین دلها آسوده به درگاهتدارند همه جانها در کوی تو مأمنها
بیبار جفا باری در کوی تو ننشستمدر راه وفا کردم هرچند نشیمنها
گر دانه از کشتت دل چید مرنجانشکز آه شررباری سوزد همه خرمنها
خصم ار همه شب پوشد زانجم چو فلک جوشنآه سحری چون تیر بشکافته جوشنها
ناگشته همان طالع مهر سحری کآینددر کوی تو شبخیزان چون ذره ز روزنها
چون نورعلی ما را گردیده به دل روشنبا پرتو آن بستیم چشم از همه روشنها
شمارهٔ ۶بخش دوم
بدست غیر مده زلف پرشکن یارامکن ز پنجه غیرت شکسته دل ما را
چنان که بی تو زند جوش لجه اشگمعجب که سینه نجوشد ز رشک دریا را
همین نه دل ز کف شهریان برد چشمتکه رام کرده زرم آهوان صحرا را
شکسته خاطر از آنرو شدم که بر رویتشکست دست صبا طره چلیپا را
اگر چه سر بفلک سایدش که بیمم نیستبه پیش قد تو سرو بلند بالا را
نظر بچهره زیبا ز جان حرامش بادکسیکه کرده زمن منع موی زیبا را
شکار کس نشود نور بهر دانه و داماز آنکه هست بلند آشیان عنقا را
بخش ۷ - حکایتجامع الاسرار
شنیدم دیوانه در هندوستان نه هوای باغ بودش و نه هوای بوستان پیوسته در ویرانه ها بسر بردی و گیاه بیابانها خوردی روزی بدشتی گذشت درختی دید بر دامان دشت آتش جنون بخروش آمد و دیگ سودا در جوش اره بدست آورده پابر سر درخت نهاد ساعتی بر او نشسته خواست تا وی را ببرد بنیاد صاحبدلی رسید و گفت ایکه بر سر درختی از بدبختی نشسته بیخ مبر که از پا درافتی و ریشه هستی را کنده بخاک نیستی بسر افتی از آنجا که دیوانه کمان قضا را فرمان بود و ناوک قدر را نشان شربت نصیحت در مذاقش تلخ افتاد و غره غرا در سلخ های های کنان خندیدن آغاز کرد و برگ بریدن ساز.
ای قضا را بجان شده همدوشبا قدرگشته دست در آغوش
پای بر فرق هر نهال منهتکیه بربالش و بال مده
برمکن ریشه درختان رابشنو پند نیک بختان را
داروی ناصحان مگردان قیاره بر پای خود منه هی هی
اره بردار و پند من بشنوبیخ خود برمکن سخن بشنو
گوش دیوانه پند در نگرفتبیخ ببرید و اره بر نگرفت
تا که افتاد سرنگون برخاکسینه مجروح گشتش از خاشاک
ریشه برکند نخل راحت راسرفرو کوفت استراحت را
عاقبت بیخ شادمانی را به اره نادانی برید و نهال دردمندی را در دل مستمند نشانید چون دید ساعد توانائی مجروح شد و جراحت ناتوانی از آستین بربخت پای اطاعت در راه ارادت نهاد و دست بدامن استدعا آویخت روی تمنا بسوی صاحبدل کرد و آئینه دیده بدیدارش مقابل پس از گریه بسیار سر از جیبب گفتار برآورد و گفت
ای سر عیان بر تو عیان دار عیاندانم که توئی کاشف اسرار نهان
جائی بنما مرا درآنجا که توئیرسمی زره و منزل خود ساز عیان
صاحبدل رااز صحبت دیوانه بهجتی روی نمود و فرمود
عسلی بکن و ساز ز خود دغدغه پاکپس جامه بتن همچو کفن میکن چاک
گر رسم و ره منزل من میپرسیمردن بودم رسم و کفن در دل خاک
دیوانه چون این سخن بشنید جامه بر تن بدرید ساز مردن ساز کرد و گور کندن آغاز پس درآب دیده غسل کرده کفن در پوشید و مردوار سر بلحد نهاده پا بدامن خاک کشید قضا را سواری برمرکب جلادت نشسته دبه روغنی در دست داشت علم ندای هل من اجیر بر افراشت که هر که این دبه را بخانه برساند صد دینار از خزانه من اجرت بستاند دیوانه چون ندای او بگوشش رسید بی اختیار با خود رو در سخن آورد که اگر من نمرده بودم از این سودا میبود سودم آواز دیوانه را سوار بشنید و عنفا از گور بیرونش کشید چون ملک سئوال بضرب تازیانه آتش الم بجانش افروخت چندانکه گفت مرده ام سودی نداشت دبه بر سرو دست بدامن ریش گاو زده در بحر فکر خام غوطه ور گردید که از این صد دینار اجرت ماکیان بخرم و از بیضه او جوجه ها بعمل آورم بعد از کثرت جوجه و ماکیان بخرم گوسفندان چون گوسفندان را نتیجه بسیار شود نوبت اسب و گاو و حمار شود عاقبه الامر در دارالوسوسه فکرت خانه بنا نهاد مناکحه نموده شد صاحب اولاد پس پسرش رسید بسن چهار رفت از خانه بجانب بازار و از برای طفل خود نخود بریان خرید و داخل خانه گردید فکرت چون بدینجا رسید گفت پسرم میگوید بابا در جیب چه داری بمن ده جواب گویم نه چیزی نکرده خرید دامن از دست پسر کشید دبه از سر بیفتاد و روغن بریخت سوار با او به نزاع آویخت که ای بدبخت دبه روغنم شکستی و در عیش برویم بستی دیوانه گفت ریشه امیدم گسستی همانا ظالم و جابر هستی خانه ام را خراب کردی و در داغ فرزند جگرم را کباب.
آن یکی برکف سنان عزم داشتسینه آن چاک از آن جزم داشت
ریختی برخاک ظالم روغنمتار کردی روزگار روشنم
واند گر بر فرق سرمیریخت خاکدر عزاداری نموده سینه چاک
که مرا برباد دادی دستگاهمال و فرزند و زنم کردی تباه
هردو با هم گشته سرگرم نزاعتا که خور برداشت از گیتی شعاع
این حکایت وصف حالی شد بیاناز برای مردمان این زمان
کز شراب فکر باطل روز و شبمست و لایعقل به لهوند و لعب
غافل از سود و زیانش بردوامدیگ سر در جوش از سودای خام
نفس سرکش گشته برایشان سوارخوش کشیده چون خرانشان زیر بار
با هزاران گیر و دارو دبد بهروغنی گوید که هستم در دبه
تا بجوش آرد از آن دیگ طمعجمله را سازد بدل حرص مع
پس از آن اندیشه ها زاید بدلجان و دل گردد اسیر آب و گل
خانه هاسازد پس از وهم و خیالبر دل و بر جان نهدبار عیال
هر زمانی نوعی نماید جلوهبرسرهر یک گذارد دبه
ناگهان آن دبه افتد بشکندجمله را بنیاد هستی برکند
خانمان جمله را ویران کندجان و دل در داغ آن بریان کند
گر تو راهوشیست رو کنجی بمیرتا توانی دبه اش برسرمگیر
پیش از آن کود به ات بنهد بسردبه بشکن بگذر از نفع و ضرر
ایخوش آنکو مرد و این دبه شکستگشت خاموش و زهر رنجی برست
گرتو هستی مرده با خود دم مزنتا قدم ننهی به صحرای فتن
مرده کی دارد زبان گفتگوروزبان از گفتگو کن شستشو
مرده تو گرچه گوئی مرده اممرده کی دم زد ز بهر بیش و کم
الهی دبدبه سوار ستمکار نفس را که کوکبه غرور و نخوتست بر ما مگمار و دبه که پیوسته نفس را بجوش آرد و آتش حرص و حسد را بخروش بر سرما مگذار زبان ما را از آنچه زیان است خاموش کن و خیالات رنگارنگ باطل راز دل فراموش تا جز ذکر تو بر زبان نیاریم و جز فکر تو در دل نگذاریم.
شمارهٔ ۷بخش اول
بینم چو خرامان بره آن سرو روان راایثار کنم در قدمش نقد روان را
سازد بیکی تیر دو صد طایر جان صیدهرگاه که زه میکند ابروش کمان را
گل را شود از شرم شکر خنده فراموشبیند به تبسم اگر آن غنچه دهان را
بر اهل وفا عرصه اگر تنگ نخواهدزینسان ز جفا تنگ چرا بسته میان را
ره نیست خزان را بگلستان وصالشآری بسوی خلد رهی نیست خزان را
تا چند ببوی گل رخسار تو چون گلاز خار غمت چاک زنم جامه جان را
وقت است که چون نور علی بر رخ اغیاردر معرکه نطق کشم تیغ زبان را