چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۱۲۰۰ تا ۱۲۸۸ قمری

آشفتهٔ شیرازی

محمدکاظم آشُفْتۀ شیرازی (۱۲۰۰ - ۱۲۸۸ هجری قمری)، شاعر و صاحب‌منصب دیوانی عصر قاجار بود. او فرزند آقامحمدجعفر کدخدا بود و در خانواده‎ای سرشناس و متمکن در شیراز به دنیا آمد. در اوان جوانی علم عروض و محاسبات دفتری را فرا گرفت و با ادب پارسی و عربی آشنا شد. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می‎نوشت. این ویژگی‌ها و نیز اعتبار خانوادگی او سبب شد که وی در کارهای دیوانی ترقی کند.
در ۱۲۷۰ هجری قمری پس از انتقال حسام‌‎السلطنه مرادمیرزا از فرمانفرمایی فارس به ولایت خراسان، با او به آن دیار رفت و به کلانتری مشهد و امارت دیوان‌خانۀ عدلیّۀ خراسان منصوب شد.
چهار سال در این مقام بود و سپس به شیراز بازگشت و به کشاورزی روی آورد و در این راه کارهای سودمند انجام داد که از آن جمله آوردن آب از رودخانۀ کردستان به شهر بهبهان بود.
وی به خاندان رسول اکرم(ص) ارادت و اعتقادی خاص داشت و در تعزیه‎داری و برپاداشتن مجالس یادبود بزرگان دین کوشا بود.
شعر او بیشتر غزل، قصیده و مرثیه است. چکامۀ او در مدح امیرالمؤمنین علی(ع) که در ۱۲۷۷ق به هنگام ولایت مؤیدالدوله ابوالفتح میرزا در شیراز سروده و در پایان آن به مدح ناصرالدین‌شاه، امین‌السلطان و مؤیدالدوله پرداخته و نیز ملمع او در وصف جوانی که شاعر در سفر حج او را دیده، از آثار برجستۀ اوست.
از لحاظ اشاره به وقایع تاریخی، برخی اشعار وی، چون قصیده‎ای در وصف زلزلۀ شیراز، درخور اعتناست.
غزلیات او عاشقانه است. او از شیوۀ غزل‌سرایی سعدی و حافظ پیروی کرده و رباعی نیز می‌سروده است.
احمد دیوان‌بیگی ‎دوست و تذکره‌نویس معاصر آشفته، اشعار او را بالغ بر سی هزار بیت، غزلیاتش را مطبوع‌تر از قصاید و مراثی او را مرغوب‌تر از غزلیاتش گزارش کرده است.
دست‎نوشته‌‎های دیوان او در پانزده هزار بیت تا سال ۱۳۳۷ق در شیراز موجود بوده است. آقابزرگ تهرانی می‌گوید که نسخۀ ناقصی از دیوان او را که اول و آخر آن افتاده بود و نزدیک ۷۵۰ بیت شعر داشت، نزد سیدمحمد موسوی جزایری در نجف دیده است. نمونه‌هایی از اشعار او را دیوان‌بیگی و رکن‌‎زاده آدمیت نقل کرده‎اند.
وی در نجف اشرف مدفون است.
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار آشفتهٔ شیرازی

شمارهٔ ۱غزلیات
ای تو ز آغاز و انتها همه داناقدرت تو کرده خاک مرده توانا
بال فرو ریخت مرغ وهم ز اوجتلال به وصفت زبان فکرت دانا
قطرهٔ باران کجا و چشمهٔ خورشیدقطره کجا میشود محیط به دریا
در رحم و در صدف ز قطرهٔ ناچیزدر سخنگو کنی و لؤلؤ لالا
وصف تو از وسعت عقول منزهذات تو ز آلایش صفات مبرا
گه کنی از خاک کیمیای سعادتلعل بدخش آوری ز صخره صما
می تند از کرم پیله تار بریشمگلبن و آب آورد ز خار و ز خارا
من که به کفران نعمت اندرم امروزبر نکنم سر زخجلت تو به فردا
چاشنی قدرتت دهد چه حلاوتنوش ز نیش و زخار آرد خرما
ساخته حلوا ز غوره مشک ترازخونآورد از آب گنده صورت زیبا
حیف که ذرات عالمند چو خفاشنور تو چون آفتاب بر همه پیدا
چون بپرد در هوای اوج جلالتکسوت فقرت کند چو راست بر اعضا
تاج به سلطان دهد کرامت درویشپشه لاغر کند شکار ز عنقا
در خور آشفته نیست ذکر مدیحتکامده احمد به عجز معترف آنجا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
پرده برافتاد از جمال محمدشد زعلی ظاهر اعتدال محمد
درخور اکملت دینکم چه عمل کردشد بدو عالم عیان کمال محمد
اینکه طلب کار وصل شاهد غیبیگو بطلب در جهان وصال محمد
عالم امکان و ماورای تو همسایه نشینند در ظلال محمد
صدرنشین گشته عرش در شب معراجتا که جبین سود بر نعال محمد
قرص مه و خور که روشنی جهانندآینه دارند از جمال محمد
فسحت امکان بود بجلوه او تنگساحت واجب بود مجال محمد
این همه مجد و بزرگئی که شهانراستآمده یک پرتو از جلال محمد
آیت وحدت بگوش خلق نخوردیگر نشنیدی کس از بلال محمد
تیغ دو پیکر که ذوالفقار علی بودبود چو ابری چون هلال محمد
شاید اگر خانه خداش بخوانیرخنه بد گر کند خیال محمد
همچو خضر جاودان زعمر خورد برهر که کشد دردی از زلال محمد
گر کنی آشفته میل مدح سرائیمدح محمد بگوی و آل محمد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب راپرده‌نشین نموده ز شرم آفتاب را
پروانه جمال تو شد شمع آفتابشاید کزین شعاع بسوزی حجاب را
ملک دلم خراب از آن کردست عشقتا آفتاب بیش بتابد خراب را
آن را که با شب سر زلفت بود حساباندیشه نیست پرسش روز حساب را
جز مرغ دل که با خم زلف تو عهد بستهم آشیان بصعوه که دیده عقاب را
خضر از هوای لعل تو آب حیات خوردچون تشنه‌ای که آب شمارد سراب را
آن‌دم که تو سوار شوی بر سمند نازاز حلقه‌های چشم بسازم رکاب را
ای لعل نوشخند مکن کم خدای رااز مدعی عنایت و از ما عتاب را
خوبم دلا زمردم دیده طمع مدارطوفان‌زده به دیده دهد راه خواب را
عیسی که مرده زنده نمودی به یک خطاباستاده کز لبت شنود آن خطاب را
آشفته دل به نرگس مستت نیاز کردعاقل ز مست منع نکرده کباب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام راتا فرصتی داری به دست از کف مده هنگام را
خیز ای غلام و رقص کن چون صوفیان اندر سماعمطرب بزن چنگی به دف ساقی بیاور جام را
در دفتر زهد و ریا از آب می آتش فکنتا پختگی حاصل شود این زاهدان خام را
زآن آب آذرگون بده کامد نسیم آذریباد صبا بر بلبلان از گل ببر پیغام را
زاهد بنه سبحه ز کف زنار بربند از شعفنفریبد از این دانه کس بردار از ره دام را
نام نکو در کیش ما ننگست بهر عاشقانخیز و ببر مژده ز ما آن شیخ نیکونام را
چشمانش و آن ابروان دانی چه باشد فی‌المثلگر دیده تیغی چون به کف ترکان خون‌آشام را
امشب شب وصلست هان نوبت مزن ای نوبتیمرغ سحر گو برمکش آواز نافرجام را
آغاز این شب نیک شد آوخ سحر نزدیک شدیارب که چون آغاز ما نیکو کنی انجام را
خاصان بزم عشق را از شنعت عامی چه غمهرکس به بزم خاص شد پروا ندارد عام را
گیرد دو عالم را فرو آشفته کفر زلف اواین کافران از جادویی رونق برند اسلام را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
مشک فشان شد زتو باد صباای خم زلفین دو تا مرحبا
حلقه عشاق بهم میزندمحرم این حلقه چرا شد صبا
مرغ سلیمان توئی ای نیک پیحجله بلقیس بیار از سبا
پای منه بر سر میدان عشقسر بقضا تا ننهی در رضا
طاعت و عصیان نخرد شرع عشقخوف از این نیست وز آنم رجا
تازه و تر مانده خطت گرد لبخصر بود زنده زآب بقا
خون شده گرچه دلم از عشق توکی بکسی جز تو کند ماجرا
زخمی پیکان تو مرهم نخواستدرد تو از کس نپذیرد دوا
زیب کف پادشهان کی شودگوی زچوگان نخورد گر قفا
نیست دگر زاهد خلوت نشینحسن تو چون پرده کشد برملا
از همه بیگانه شدم در جهانتا بسگان تو شدم آشنا
دم مزن آشفته چو خم لب به بندکاز دهل از کوفتن آید صدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
به گشت باغ و گلستان مخوان مرا یاراکه کرده کوی تو فارغ ز بوستان ما را
ز ناشکیبی بلبل مرنج ای گل از آنکپسند کس نکند عاشق شکیبا را
اگر به منظر زیبا نظر حرام بودبگوی کز چه خدا ساخت روی زیبا را
گه از هجوم مگس گه ز مشتری نالدشکر فروش برای چه پخت حلوا را
به گرد قامت تو فاخته زند کوکواگر به باغ دهی جلوه سرو بالا را
اگر به باغ و به صحرا تو نیستی با ماکنی چو چشمهٔ سوزن به چشم صحرا را
اگر شکایت لیلی کنی نه‌ای مجنوننه وامق است که نالد جفای عذرا را
برفت معجز عیسی ز دیدهٔ مردمخدای را بگشا باز لعل گویا را
به غارت دل آشفته پارسی ترکی‌ستکه برده است به تاراج ملک یغما را
اگر تو پرده بگیری ز چهره در شب داجچو روز عید شمارم شبان یلدا را
بتان به مجمر رخساره عود زلف نهندکه آتشی نفزایند دیگ سودا را
ز بلبلان عجبی نیست گر به فصل بهارز شور گل به چمن افکنند غوغا را
ز عندلیب شنیدن سزاست قصهٔ گلشنو ز گفتهٔ درویش مدح مولا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا رااز چه ای عشق رعایت نکنی خدمت ما را
هر که سودای تو دارد سر خود گو نبخاردسپر از دیده کنند اهل وفا تیر جفا را
ای گروهی که ندارید بدل درد محبتدر قیامت چه بگوئید چو خوانند شما را
بقمار غم عشق تو دهم نقد دل و دینپاک بازان تو بازند چنین نرد وفا را
دلم از چشم تو دارد بجهان چشم عنایتوه که بیمار طلب کرده زبیمار دوا را
دردمند شمرد راحت جان رنج محبتتاج سر می شمرد عاشق تو تیغ بلا را
دل مجروح من از باد صبا داشت شکایتزانکه در زلف تو ره نیست بجز باد صبا را
گر خلد خار بپایش بسر آید بتکاپوطالب کعبه شناسد بطلب کی سر و پا را
جای در کعبه دل از چه دهی نقش بتان راهان مکدر چکنی آینه صنع خدا را
نبری ره بطریقت نروی سوی حقیقتاگر ایشیخ متابع شده ی نفس و هوا را
مهر آشفته فزون گشت چو سرزد خط سبزشاندرین سبزه ببین خاصیت مهر و گیا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
خواهم که در هم بشکنم این طاق مینافام رازین چارطبع مختلف برجا نمانم نام را
گم شده ره میخانه‌ام از دست شد پیمانه‌امدستی بگیر ای نوجوان این پیر دُردآشام را
سگ از ره مهر و وفا هم‌صحبت اصحاب شدلابد سگ نفس و هوا رسوا کند بلعام را
بلبل به باد صبحدم گفته حدیث از بیش و کمگل گوش داده تا صبا حالی کند پیغام را
عمرت به چل گر می‌رسد چون در فراقش می‌رودعاشق ز عمر خویشتن گو مشمر این ایام را
شد پرنیانی بسترم چون نوک خار و نشترمتا غیر هم‌آغوش شد یار حریراندام را
جانان جان قوت روان روشن از او چشم جهانرامش گزین دل‌ها از آن کز دل ببرد آرام را
شاید که درویش سرا از فقر آید در غنابر خوان یغما زد صلا سلطان چو خاص و عام را
زاهد ز عشق و عاشقی فراروش هارب بودبر آتش سودای تو پایی نباشد خام را
آشفته مستوری مکن از می‌کشان دوری مکنساقی به یاد مرتضی در دور افکن جام را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
در آن سرا که برانند پادشایی راکجا مجال بود ره‌نشین گدایی را
ز خاک میکده جو سر جم که می‌بینمبه پای هر خُم جام جهان‌نمایی را
خلاف رسم از آن چشم فتنه‌خیز فلک ‏بر آسمان ز زمین می‌برد بلایی را
صفای صفه دیر مغان ندیده مگرکه شیخ طوف کند مرده صفایی را
علاج هجر کند وصل یار ورنه طلبکجا علاج کند درد بی‌دوایی را
ز اشتیاق نیستان بنالد اندر بزمزنی اگر شنوی آتشین‌نوایی را
قبای غنچه دریدی و جامه گل رابه سرو ناز چو پیراستی قبایی را
کشی ز سلسله زهد پارسایی دستاگر به دست کشی طره رسایی را
غبار من نرود از سرای تو بیرونبه سر اگر نهیم سنگ آسیایی را
شکنج زلف تو آشفته آن زمان گیردکه پشه صید کند در هوا همایی را
مقیم میکده شد آدم و بهشت بهشتمگر ز کوی مغان به ندیده جایی را
پناه برد به خاک نجف ز روی شعفکند به چشم مگر سرمه خاکپایی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
گفتمش وقت تو کردیم دل ویران راگفت کس جای به ویرانه دهد سلطان را
ناوکش خواستم از سینه کشم کز سر عجزدل گرفتش بدو دستی که مکش پیکان را
گفتمش رخنه کنم در دل سنگین از آهتیر پرتاب کجا رخنه کند سندان را
خط و خال و مژه و زلف تو خوش دام رهندکافران نیک به بستند ره ایمان را
جز خم زلف تو کاو سایه بر آن چهره فکندسایبان بر مه و خورشید که کرده بان را
تا کی آشفته علی جوئی و گوئی از غیرهر که واجب طلبد نفی کند امکان را
شیخ پیمانه شکن رفت خدا را مددیکه به پیمانه می تازه کنم ایمان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
باد آورده بگلشن مژده نوروز راگل نود از شاخساز آن موکب فیروز را
دوستان در بوستان رخت اقامت میبرندما بکاخ اندر کشیم آن شمع شب افروز را
حاصلی هستی برده اندوختم با صد امیدمژده بر از من صبا آن برق خرمن سوز را
غیر چشمت کاو بدل پیوسته ناوک میزندکس نشان تیر کرده صید دست آموز را
شد روان تازه بتن از لذت پیکان توبر مکش از سینه ام آن ناوک دلدوز را
عاصیان را بهره افزون تر بود از لطف حقمژده بر مر زاهد زهد و ریا اندوز را
نیستش آشفته فردا آرزوی باغ خلدهر که اندر میکده منزل گزید امروز را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
گر زمن جان طلبد سر بنهم فرمان راگوی گو گردن تسیلم بنه چوگان را
با لب نوش ت من آب خضر نستانمکی مریضت زمسیحا طلبد درمان را
مانی از گرد گل روی تو بیند خط سبزخط بطلان زند از شرم نگارستان را
رمضان میرسد ای ساقی مستان مددیکه زپیمانه می تازه کنم پیمان را
بیتو می خوردن من کی زچه باور داریگر بگویند که خائیده کسی سندان را
مژه برهم منه ای چشم پی منع سرشککه بخاشاک نبندند ره طوفان را
غیرت عشق چه شد یوسف و زندان نه سزاستای زلیخا که بزنجیر کشد مهمان را
مطرب از پرده عشاق بزن شور حجازکه سر طوف خرابات بود مستان را
نقش تو بود بدل دیده از او عکس گرفتورنه در دیده چرا جای بود انسان را
یک جهان در بگمانند و حکیمان گریانبتکلم بگشا آن دو لب خندان را
سودها برد زسودای تو آشفته بنقدگر بکفر سر زلفین تو داد ایمان را
گفتمش دل بود آرام گه تو بنشینگفت کس جا بخرابه ندهد سلطان را
ساقی آن باده سرشار مغانی بمن آرتا کنم وصف بمستی ولی امکان را
مظهر سر ازل شاه رضا والی طوسکه بسامان ببرد هر سر بی سامان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
بیدوست پایدار نباشد نشست مااما چه چاره چاره نیاید زدست ما
بنشست نقش دوست و برخاست ماسوادر بزم غیر هم بتو باشد نشست ما
دل خون شده است و ریخته در ساغرم چو میبگذر تو محتسب زچه خواهی شکست ما
قتلی اگر که مست کند لاجرم خطاستخاصه که از ختا بود این ترک ما
از رشته دو زلف بتی اهرمن فریبزنار بسته است دل بت پرست ما
آشفته پی بمرتبه مرتضی که بردبر اوج عشق ره نبرد عقل پست ما
حق رتبه اش شناسد و احمد ولیک مندانم طفیل اوست همه بود و هست ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴غزلیات
ای لب لعل تو روح‌بخش مسیحاپرتو رویت فروغ سینه سینا
عاشق و دیوانهٔ تو وامق و مجنونمظهر رخسارهٔ تو لیلی و عذرا
جادوی بابل سحر چشم تو پنهانمعجز موسی به زیر زلف تو پیدا
آینه‌دار جمال تو مه و خورشیدبندهٔ لعل و قد تو کوثر و طوبی
خال سیاهت سواد دیده غلمانزلف درازت کمند گردن حورا
نافه چین در نگار خانه ما نییا به گل عارض تو زلف چلیپا
آب ز گل می‌بری و تاب ز سنبلبرف کنی در چمن چو پرده به عمدا
وصف گل روی تو صبا به چمن گفتگشت گل آتش به جان و بلبل شیدا
دل نشکیبد ننوشد از لب لعلتتشنه نگردد نخورده آب شکیبا
زد ره آشفته کفر زلف کج توترسمش آخر بری به ملت ترسا
تا که مگر دل رهد ز غمزه خوبانبر در پیر مغان بریم تولا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵غزلیات
چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب رازلفت پریشان می‌کند جمعیت احباب را
گفتم دل سوداییم دارد دوا بگشود لبگفتا نبینی در شکر پرورده‌ام عناب را
می‌نغنود شب تا سحر چشمم ز هجرت ای پسرکی خواب آید در نظر افتاده در غرقاب را
زلفت به هر جا می کشد ، دل در هوایش می‌رود،ناچار ماهی می‌رود تا می‌کشد قلاب را
آبی که اسکندر نخورد ، چندان کِش از پی دست برد،من جسته‌ام در آن دهان آن گوهر نایاب را
شب بر سر کوی تو من گویم ز هر بابی سخنشاید که با صد مکر و فن خواب آورم بواب را
در حقه نافش اگر گم شد دلم عیبم مکنهم نوح کشتی بشکند بیند گر این گرداب را
من اندر آن چاهِ ذقن ، افتاده‌ام ای سیم‌تن،کز دام تو نبود گریز ای شوخ شیخ و شاب را
آشفته از آن تار مو در بزم تا کی گفتگوآخر پریشان می‌کنی جمعیت اصحاب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶غزلیات
به باغ حسن که کشت این نهال رعنا راکه دل گرفت ز گل بلبلان شیدا را
کمند رشته مهر بتان بتاب چنانکه سوی بادیه آری زحی تو لیلا را
کشی چو سلسله اشتیاق ای یعقوببه بیت حزن کشی یوسف و زلیخا را
حدیث جوهر فرد است عقده ی امادهان تنگ تو حل کرده این معما را
حدید شد دل خوبان تو باش مغناطیسکه برکنی ززمین کوه پای برجا را
چنان بحضرت او متحد شوی ای وامقکه در درون نگری نقش روی عذرا را
اگر تو عاشق شمعی بسوز پروانهو گرنه جان پدر ترک کن تو دعوا را
بخویشتن بدرد گل حجاب تو بر توبباغ بلبل شیدا کشد چو غوغا را
میان عاشق و معشوق نیست بعد سفرزمن بگوی حریفان دشت پیما را
میان واجب و امکان چه بعدهاست ولیتو آینه شو و در خویش جوی سلما را
بشوی نقش بتان از درون سینه بجهدکه یار در تو نماید همه سر و پا را
گرفت خاک من آشفته بوی مهر علیبجوز تربت درویش بوی مولا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷غزلیات
از شوق گل رویت رفتم به گلستان‌هاهمرنگ رخت یک گل نشکفته به بستان‌ها
از خار جفا بلبل مجروح ببوی گلگلچین به طرب از گل انباشته دامان‌ها
با نوگل بستانی بلبل به نواخوانیمن یاد تو می‌کردم با ناله و افغان‌ها
یاقوت لب لعلت تا در کف غیر افتادمن ریختم از حسرت از دیده چه مرجان‌ها
تا کرده کنار از من آن گوهر یکدانهاز اشک روان دیده دید است چه طوفان‌ها
هستند گواه من دستان خضاب از خونکان سنگدلان خونم خوردند به دستان‌ها
تا از حشم لیلی شاید که نشان یابممجنون‌صفتم هرروز در طوف بیابان‌ها
کی حال دلم دانی در حلقه گیسویشای آنکه نگردیدی گوی خم چوگان‌ها
آن دل که پریشانست از زلف پریشانیحاشا که برآساید از سنبل و ریحان‌ها
گر ترک کماندارت در قصد دل ما نیستهر سوز مژه در کف دارد ز چه پیکان‌ها
از زلف پریشانت صد سلسله آشفتهوز چاک گریبانت صد چاک گریبان‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸غزلیات
باز دامان که زداین آتش سودای مراکه بود شور دگر این دل شیدای مرا
زلف بر آتش رخسار تو دامان میزدمشتعل کرد از آن آتش سودای مرا
یار خورشید و تو خفاش و منش حربایمزاهد انکار مکن دیده بینای مرا
باغبانا زگل و سرو کناری گیریگربه بینی بچمن نو گل رعنای مرا
نای بربندد و برگل نکشد نغمه هزارگر دهد گوش بسودای تو غوغای مرا
گفتمش از بت و زنار ندارم خبریگفت بر چهره ببین زلف چلیپای مرا
آتش عشق تو سرزد زگریبانم دوشسوخت چو شمع سحرگاه سراپای مرا
باز دیوانه و زنجیری زلفین تو شدتا چه افتاد دگر این دل دانای مرا
غیر از آن زلف که بر گردن دل سلسله بستکی کس آشفته برنجیر کشد پای مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹غزلیات
کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش رامرا سینه هدف گردیده تیر امتحانش را
بود در کاروان مصر گر پیراهن یوسفسزد جا دیده یعقوب گرد کاروانش را
ننوشم آب از کوثر نجویم چشمه حیوانبه کام دل ببوسم گر شبی شیرین‌دهانش را
اگر نه کوی سیمین سرین آویزه‌اش بودیز موی فرق کی فرقی بدی موی میانش را
کهن نخلم شود برنابرم از خاربن خرمااگر پیرانه‌سر خدمت کنم نخل جوانش را
بپیش قاضی و مفتی به خون خود دهم فتویکه نتواند بگیرد در قیامت کس عنانش را
به جای ناله و زاری کند از سرو بیزاریاگر قمری ببیند در چمن سرو چمانش را
بد عهد و پیمان را نشاید وصل جانان راکند هرکس دریغ اندر طریق عشق جانش را
دل آشفته بیرون کن ز چین و زلف و خوش بنشینبگو این نکته در گوش آن حریف نکته‌دانش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۰غزلیات
دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو راکناره‌جوی شود سَروْ‌بُن لبِ جو را
به غیر هندوی خال تو ای بهشتی‌روینداده جای کسی در بهشت هندو را
کنند عید خلایق اگر به ماه صیامز طرف بام نمایی هلال ابرو را
کمند رستمت ار باید و چَهِ بیژنببین به طرف زنخدان درست گیسو را
تو را رسد که به رویین‌تنی زنی نوبتزره کنی چو به تن حلقه حلقهٔ مو را
روم به صیدگه آهوان که در نخجیرمگر خورم به غلط تیر غمزهٔ او را
چه جادویی‌ست خدا را که چشم فتّانتبر آفتاب کشیده‌ست تیغ ابرو را
فتد به طُرّهٔ شیرین هر آنکه چون خسروبه مشک چین ندهد خاک کوی مشکو را
ز چهره پرده فروهل گره به زلف مزنکه برگ گل بنهد رنگ و غالیه بو را
کنی خیال شبیخون اگر به ترک نگاهبه غمزه در شکنی اردوی هلاکو را
ز دست برد دل آشفته را خم زلفتبدان طریق که چوگان پادشه گو را
خدیو ایران کز بیم او به هامون شیرز مهر پرورد اندر کنار آهو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۱غزلیات
بگویم ار ز غم عشق داستانی راچو خویش واله و شیدا کنم جهانی را
به بوی آنکه شوم طعمه سگان درشنهفته‌ام به بدن مشت استخوانی را
نمانده است تمیزی میانه من و غیربکش برای خدا تیغ امتحانی را
شعیب عشق چه شد رهنمون به طور ظهورامین سینه سینا کند شبانی را
به دست پیر مغان اوفتد چو نقش بتمبه بتکده ببرد طرفه ارمغانی را
به غیر چشم که برابردی تو حکم براندکسی چگونه کشید آنچنان کمانی را
عجب ز دلشدگان نیست این عجب باشدکه دل ز کف بستانند دلستانی را
ز عمر خویش شود بهره‌ور چو خضر کسیکه دستگیر شود پیر ناتوانی را
کند به دیدهٔ یعقوب جا چو کحل نسیمبرد ز مصر اگر گرد کاروانی را
ز دادخواهی مردم تو را به عرصه حشربرای من نگذارند یک زمانی را
به سرو فخر کند باغبان و آشفتهبه دیده آب دهد شاخ ارغوانی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۲غزلیات
گر این کرشمه بود آن نگار ترسا راسزد که سجده کنم بعد از این کلیسا را
کشان‌کشان ز حرم شیخ را به دیر آرددهد چه تاب خم طرهٔ چلیپا را
به حی چه جلوه کند با جمال جان‌افزابه عشوه سازد مجنون خویش لیلا را
به مصر اگر گذرد با لب شکرافشانز مهر یوسف دل برکند زلیخا را
به پردهٔ دل وامق خیالش ار گذردز خویشتن طلبد عذر عشق عذرا را
ز عکس رویش یک پرتو آتش موسیز لعل اوست دم جان‌فزا مسیحا را
شکست رونق اسلام ابروان کجشچو ذوالفقار دو سرپشت خیل اعدا را
چو ذوالفقار همان تیغ آبدار که بودبه کف به روز دغا شیر دشت هیجا را
علی وصی رسول آنکه در صباح غدیرنبی به شأنش فرمود کنت مولا را
از آن زمان که زمین حرم شدش مولدشرق به گنبد خضراست سطح غبرا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۳غزلیات
نمی‌دانم چه افغانست در گلشن هزاران راکه غیر از رنگ و بویی نیست ایام بهاران را
چو گل هر ساعتی در دست گلچینی به گلزاریدلا سنجیدی و دیدی وفای گلعذاران را
به زاری لاله را از خاک بیرون با دل خونینبهارا تازه کردی باز داغ داغداران را
اگر با آن قد موزون خرامی جانب بستاننخواهی دید پا برجای سرو جویباران را
حدیث مدعی بگذار و بنشین خوش به می خوردنغنمیت می‌شماری ای که وصل دوستداران را
درا ای ساقی ساده ز در با ساغر بادهکه بی‌تو هیچ رنگی نیست بزم میگساران را
بیا در میکده درویش و تاج سلطنت بستانکه خاکش تاجداری داده خیل خاکساران را
دل مرده خدازردان و می‌آمد محک او رانباشد از محک اندیشه کامل عیاران را
نه هر سر قابل فتراک زلف مهوشان افتدمگر یاری نماید بخت فوج بختیاران را
کفن از خون کنم گلگون و آیم از لحد بیرونبه خاکم گر گذر افتد شه گلگون‌سواران را
صفا از زاهدان آشفته کمتر جو اگر رندیکه نبود این کرامت غیر پیر باده‌خواران را
علی پرده‌نشین خلوت اسرار او دانیکه از رازش خبر هرگز نبوده پرده‌داران را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۴غزلیات
هر که ببازار عشق آرد جنس وفامن شومش مشتری جان دهمش دربها
گر تو درآئی بدیر کعبه مقبل شودور تو روی از حرم کعبه فتد از صفا
آخرت ای کعبه نیست خون ذبیحی قولزین همه قربانئی کایدت اندر منا
ناقه لیلی گذشت از بر مجنون بخشممیرود و میکند رو زوفا در قفا
سای این می که بود میکده او کجاستکز اثر نشاءاش سوخت همه ماسوا
خوش به نهان داشتم داغ بتی در درونتا بکی ای چشم تر فاش کنی ماجرا
گر دل ما آهن است چشم تو آهن رباستغمزه جادوی تو کوه برآرد زجا
جاذبه عشق تو می کشدم کو بکوکاه رود لاعلاج بر اثر کهربا
معدن این می مگر بارگه کبریاستکز اثرش بشکند شوکت شاه و گدا
ساقی این باده کیست دست خدا شیر حقآنکه بمیخانه زد باده کشانرا صلا
هر که چو آشفته کرد خاک درش تاج سرگشته مسلم بر او کشور فقر و فنا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۵غزلیات
عین درمان شمرد عاشق بیماری راکه طلبکار تو عزت شمرد خواری را
که شَهِ عشق حیات از لب جانان دارددردمندت بخرد بستر بیماری را
هرکه در مصر دلش پرتو یوسف باشدکی خریدار شود یوسف بازاری را
خیل ترکان که پی غارت جان بسته کمرکسب کردند چشمان تو خونخواری را
نکهتی زان سر زلف ار ببرد باد صبانگشایند به چین دکه عطاری را
خط و خال و مژه و زلف تو با هم گفتنددزد از این سلسله آموخته طراری را
حذر از غمزه فتان دو چشمت که بشهرختم کرده به جهان شیوهٔ عیاری را
من بی‌سیم و زر و عشق بت سیم‌تنیکه به یک ذره زر می‌نخرد زاری را
چهره زرد سزاوار بود عاشق راعشق از کس نخرد عارض گلناری را ‏
کی وفا دیده آشفته از این سنگدلانطلب از پیر مغان رسم وفاداری را
آن طبیب دل مجروح علی نفس شفاکه به بیماردلان کرده پرستاری را
متن در گنجور