چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۶۱۵ تا ۶۹۴ قمری

سعدی شیرازی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی سراینده نامی و نویسندهٔ بزرگ سده هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به گونه مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او شاید میان سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به فراگیری ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به نگارش شاهکارهای خود پرداخت. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدی‌نامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال دیگر (۶۵۶ ه.ق) گلستان را نوشت. افزون بر این‌ها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیع‌بند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی گردآوری  کرده‌اند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبان‌های اروپایی برگردان شده است. او میان سال‌های ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا که اکنون به «سعدیه» شناخته می‌شود، به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامهٔ کامل سعدی ←

گزیدهٔ اشعار سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
اوّلِ دفتر به نام ایزدِ داناصانِع، پروردگار، حیِّ توانا
اکبر و اعظم، خدایِ عالم و آدمصورتِ خوب آفرید و سیرتِ زیبا
از دَرِ بخشندگی و بنده‌نوازیمرغِ هوا را نصیب و ماهیِ دریا
قسمتِ خود می‌خورند، مُنعِم و درویشروزیِ خود می‌برند پشّه و عَنقا
حاجتِ موری به علمِ غیب بدانددر بُنِ چاهی به زیرِ صخرهٔ صَمّا
جانور از نطفه می‌کند، شکر از نیبرگِ تر از چوبِ خشک و چشمه ز خارا
شربتِ نوش آفرید از مگسِ نَحْلنَخل تناور کند ز دانهٔ خرما
از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفقاز همه عالم نهان و بر همه پیدا
پرتوِ نورِ سُرادِقاتِ جَلالشاز عظمت، ماورایِ فکرتِ دانا
خود، نه زبان در دهانِ عارفِ مدهوشحمد و ثنا می‌کند، که موی بر اعضا
هر که نداند سپاسِ نعمتِ امروزحیف خورد، بر نصیبِ رحمتِ فردا
بار خدایا! مُهَیْمِنی و مُدَبِّروز همه عیبی مقدّسی و مُبَرّا
ما نتوانیم، حَقِ حَمدِ تو گفتنبا همه کَرّوبیانِ عالمِ بالا
سعدی از آن جا که فهمِ اوست سخن گفتوَر نه کمالِ تو، وَهْم، کی رسد آن جا؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
ای نفسِ خرّمِ بادِ صبااز برِ یار آمده‌ای، مرحبا!
قافلهٔ شب! چه شنیدی ز صبح؟مرغِ سلیمان! چه خبر از سبا؟
بر سرِ خشم است هنوز آن حریف؟یا سخنی می‌رود اندر رضا؟
از درِ صلح آمده‌ای یا خِلاف؟با قدمِ خوف رَوم یا رَجا؟
بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوستبگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
گو رمقی بیش نمانْد از ضعیفچند کُنَد صورتِ بی‌جان بقا؟
آن همه دلداری و پیمان و عهدنیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگر دورِ وصالی بوَدصلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دستِ مرگدست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت که اودوست فراموش کند در بلا
خستگی اندر طلبت راحت استدرد کشیدن به امیدِ دوا
سر نتوانم که برآرم چو چنگور چو دفم پوست بدرّد قَفا
هر سَحر از عشق دمی می‌زنمروزِ دگر می‌شنوم بر ملا
قصهٔ دردم همه عالَم گرفتدر که نگیرد نفسِ آشنا؟
گر برسد نالهٔ سعدی به کوهکوه بنالد به زبانِ صدا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
روی تو خوش می‌نماید آینهٔ ماکآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینهٔ صافیخویِ جمیل از جمالِ روی تو پیدا
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفتاز تو نباشد به هیچ روی شکیبا
صیدِ بیابان سر از کمند بپیچدما همه پیچیده در کمند تو عمدا
طایرِ مسکین که مهر بست به جاییگر بِکُشندش، نمی‌رود به دگر جا
غیرتم آید شکایت از تو به هر کسدرد اَحِبّا نمی‌برم به اطبّا
برخیِ جانت شوم که شمع افق راپیش بمیرد چراغدانِ ثریا
گر تو شکرخنده آستین نفشانیهر مگسی طوطیی شوند شکرخا
لعبت شیرین اگر تُرُش ننشیندمدعیانش طمع کنند به حلوا
مردِ تماشای باغِ حسن تو سعدیستدستْ فرومایگان برند به یغما
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱غزلیات
ثنا و حمد بی‌پایان خدا راکه صنعش در وجود آورد ما را
الها، قادرا، پروردگاراکریما، منعما، آمرزگارا
چه باشد پادشاهِ پادشاهاناگر رحمت کنی مشتی گدا را؟
خداوندا تو ایمان و شهادتعطا دادی به فضل خویش ما را
وز انعامت همیدون چشم داریمکه دیگر باز نستانی عطا را
از احسان خداوندی عجب نیستاگر خط در کشی جرم و خطا را
خداوندا بدان تشریف عزتکه دادی انبیا و اولیا را
بدان مردانِ میدانِ عبادتکه بشکستند شیطان و هوا را
به حق پارسایان کز در خویشنیندازی من ناپارسا را
مسلمانان ز صدق آمین بگوییدکه آمین تقویت باشد دعا را
خدایا هیچ درمانی و دفعیندانستیم شیطان و قضا را
چو از بی‌دولتی دور اوفتادیمبه نزدیکان حضرت بخش ما را
خدایا گر تو سعدی را برانیشفیع آرد روان مصطفی را
محمد سید سادات عالمچراغ و چشم جمله انبیا را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
هر ساعتم اندرون بجوشد خون راوآگاهی نیست مردمِ بیرون را
الا مگر آن‌ که روی لیلی دیده‌ستداند که چه درد می‌کشد مجنون را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشستپنداشت که مهلتی و تأخیری هست
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کندگو رخت منه که بار می‌باید بست
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۱قطعات
مَتیٰ حَلَلْتَ بِشیراز یا نَسیمَ الصُّبْحخُذِ الْکِتابَ وَ بَلِّغْ سَلامیَ الْأَحْباب
اگر چه صبرِ من از روی دوست ممکن نیستهمی کنم به ضرورت، چو صبرِ ماهی از آب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در پند و اخلاق و غیر آنقطعات
خداوندی‌ست تدبیرِ جهان رابَری از شِبه و مثل و جنس و هم‌تا
اگر روزی، مُرادَت بَر نیارَدجَزَع، سودی ندارد؛ صبر کن، تا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در پند و اخلاقمثنویات
ای چشم و چراغ اهل بینشمقصود وجود آفرینش
صاحب دل لاینام قلبیمهمان أبیت عند ربی
در وصف تو لانبی بعدیخود وصف تو و زبان سعدی؟
متن در گنجور
مقدمهٔ علی بن احمد بن ابی بکر بیستون (گردآورندهٔ دیوان شیخ سعدی، ۷۳۴ هجری قمری)سعدی
شکر و سپاس بی‌قیاس، معبودی را جلّت قدرته که آفرینندهٔ مخلوقات عالم است و روزی‌دهندهٔ بنین و بنات آدم. کریمی که خوان نعمتش بر مطیع و عاصی و ادانی و اقاصی کشیده و گسترده. رحیمی که از دیوان رحمتش در گوش جان هر گنهکار، در هر شب تار چند بار این ندا می‌رسد که «هل من تائب هل من سائل هل من مستغفر». بخشاینده‌ای که تار عنکبوت را سدّ عصمت دوستان کرد. جباری که نیش پشهٔ ضعیف را تیغ قهر دشمنان گردانید. در فطرت کائنات به وزیر و مشیر و ظهیر و دبیر صاحب تدبیر محتاج نگشت. آدمی را به فضیلت نطق و مزیّت عقل از دیگر خلق ممتاز گردانید. نه از معصیت عاصیان صمدّیت او را نقصان یا آلایشی که ان الله لقوی عزیز، و نه از طاعت مطیعان احدیت او را سودی یا آرایشی که ان الله لغنی عن العالمین. و درود بی حد و ثنای بی عد بر سیّد رسل و هادی سبل، سرور کائنات و خلاصه موجودات، پیشوای انبیا و مقتدای اصفیا، محمد مصطفی علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات که برگزیدهٔ آدمیان و رحمت عالمیان است و بر اصحاب و احباب او باد.
اما بعد بدان ای عزیز من اعزک الله فی الدارین که شبی از شب‌ها اتفاقاً این بندهٔ ضعیف نحیف اعجز خلق الله و احوجهم إلی رحمته و غفرانه علی بن احمد بن ابی بکر بیستون احسن الله عاقبته در مجمعی حاضر بود؛ در خدمت جمعی از مخادیم عظام و ائمهٔ اسلام و موالی کرام و مشایخ انام ادام الله ایامهم. و گوینده‌ای خوش‌الحان گویندگی می‌کرد. جمعیتی دست داد که خاص و عام آن مجلس هر یک در گوشه‌ای بیهوش گشته چند خرقه تخریق شده چنان که حاضران مجلس بعد از فرو گذاشت متفق‌القول بودند که در مدة العمر چنین سماعی دست نداده. فی‌الجمله در اثنای سماع قوّال از غزل‌های مولانا شیخ الشیوخ فی عهده قدوةُ المحققین و زبدة العاشقین، افصح المتکّلمین و مفخر السالکین، شرف الملّة و الحق و الدّین، مصلح الاسلام و المسلمین شیخ سعدی شیرازی قدس سره این بیت برخواند که «نظر خدای بینان، ز سر هوا نباشد». چهار بیت این غزل بر خواند و به غزلی دیگر رفت. یکی از حاضران مجلس بعد از آن که سماع به آخر رسید تمامی این غزل را از قوال طلب نمود یاد نداشت. از این خاکی التماس نمود که نسخهٔ دیوان شیخ رحمه الله تعالی شما را هست. اگر تمامی این غزل طلب داری منتی باشد. بنده بر حسب اشارت ایشان روز دیگر در مجموع «طیّبات» و «بدایع» و «خواتیم» و «غزلیات قدیم» نظر کردم و بر همه بگذشتم -چند نوبت مکرر- تا عاقبت بدان رسیدم.
در اثنای آن طلب یکی از دوستان تشریف حضور ارزانی فرمود. چون بنده را بدان شغل مشغول دید پرسید که «غرض از این مطالعه چیست؟» صورت حال به خدمتش گفتم. فرمود که «اگر دیوان شیخ را فهرستی بودی در طلب این همه زحمت نبودی و سهولتی داشتی». جمعی عزیزان نیز حاضر بودند و همه بر این اتّفاق کردند و گفتند «تو را این سعی از برای ما می‌باید کرد و فهرستی بر آن می‌باید نهاد». بنده را این معنی در خاطر بنشست و بدان مشغول شدم و مجموع غزلها در این نسخه از گفته‌های شیخ رحمة الله علیه از «قصاید» و «طیبات» و «بدایع» و «غزلیات قدیم» جمع کرد، و بر حرف اول هر غزل بر طریق تهجی بنهاد، و در شهور سنهٔ ست و عشرین و سبعمائه هجری به اتمام رسانید. بعد از هشت سال که از این تاریخ بگذشت و چند نسخه بدین نمط بیرون شد، روزی با جمعی عزیزان در گوشه‌ای نشسته بودیم. شخصی رقعه‌ای نوشته بود و این یک بیت به ضرب المثل پیوسته:
من در وفای عهد چنان کُند نیستمکز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز
یاران التماس باقی این غزل کردند. دیوان را طلب داشتم و بعد از جستن بسیار نیافتم، سبب آن بود که فهرست بر حروف اول از مطلع هر غزل نهاده بود و این یک بیت از میانهٔ غزل بود. یکی از دوستان گفت که «اگر این فهرست که به حرف اول غزل‌هاست به حرف آخر بودی آسان‌تر به آن دانستنی رسیدن. اگر سعی کنی و بر حروف آخر هم بر طریق تهجی فهرستی بنهی تو را یادگاری باشد و یاران را منّتی تمام». بر ایجاب ملتمس ایشان مدتی سعی نمودم و بر حرف آخر هم از هر غزل به طریق حروف تهجی فهرستی نهادم و در آخر رجب سنهٔ اربع و ثلاثین و سبعمائه به اتمام رسید تا خواننده را از آن حظّی وافر باشد و این بنده را به دعای خیر مدد فرمایند. باشد که از روح مبارک شیخ قدس سره همگان را فیضی رسد.
پس بدان ای عزیز من وفقک اللهُ تعالی مراضیه که جمع آورندۀ دیوان شیخ رحمة الله علیه در اصل وضع بنیاد بر بیست و دو کتاب کرده بود. شانزده کتاب و شش رساله و بعضی به هفت رساله بنوشتند چنانچه بیست و سه می‌شد. سبب آن که مجلس هزل هم در اول داخل رسالهٔ ششگانه نوشته بودند. بنده این رساله را از اول به آخر کتاب نقل کردم و داخل مطایبات کردم که در اول کتاب خوشایند نمی‌نمود تا بیست و دو شد. و باقی را هیچ تصرف نکرد و هم بدان ترتیب گذاشت. و مستظهرم به کرم عمیم و لطف جسیم ارباب کرم که اگر پسندیدۀ نظر مبارکشان آید این کمینه را به دعایی یاد فرمایند. و اگر قصوری بیابند قلم عفو بر جریدۀ خطای این مسکین کشند. اللهم اختم بالسعادة آجالنا و حقق بالزیادة آمالنا و اغفرلنا و لابائنا و لجمیع المؤمنین و المؤمنات و المسلمین و المسلمات برحمتک یا ارحم الراحمین و صلی الله علی خیر خلقه محمد و آله اجمعین.
متن در گنجور
مثلثاتمواعظ
خلیلی الهدی انجی و اصلحولکن من هداه الله افلح
نصیحت نیکبختان گوش گیرندحکیمان پند درویشان پذیرند
گش اثهن دار اغت خاطر نرنزتکه ثخنی عاقلی ده بار اثنزت
من استضعفت لاتغلظ علیهمن استأسرت لاتکسر یدیه
چه نیکو گفت در پای شتر مورکه ای فربه مکن بر لاغران زور
که منعم بی‌مبر کول اثخ درویشکو انش می بنی دنبل مزش نیش
دع استنقاص من طال احترامهفقوس‌الدهر لم تبرح سهامه
جراحت بند باش ار می‌توانیتو را نیز ار بیندازد چه دانی
ببات ای دهر دُهن را تیر اری پشتنه هم شی  تیر انه کمان بو کش ای کشت
تأدب تستقم لاطف تقدمتواضع ترتفع لاتعل تندم
که دوران فلک بسیار بوده‌ستکه بخشودست و دیگر درربوده ست
نه کت تفسیر و فق خواند اتشی ابهشتبسم دی کسوری مند پیذه ببدشت
لیعف المهتدی عن سؤ من ضلولا یستهزکم من قائم زل
منم کافتادگان را بد نگفتمکه ترسیدم که روزی خود بیفتم
کمسکینی اوَست اُش حق تو بهریتمخن شزدم نواخند انکه بگریت
متی زرت الفتی غبا اجلکفلا تکثر حبیبک لا یملک
ز بسیار آمدن عزت بکاهدچو کم بینند خاطر بیش خواهد
عزیزی کت‌هن‌ اش هر دم مدو پشکه دیدر زز ملال آرد بش از بش
تبصر فی فقیر یشتهی الزادولا تحسد غنیا قدره زاد
وگر گویند آن جاه و محل بینتو پای روستایی در وحل بین
و چه ترش روی  شنه کت برغ خوان نیتزان مسکی خبر هن کش خه نان نی
تلقفت الشوا و البقل بعدهسل الجوعان کیف الخبز وحده
بپرس آن را که جسم از فاقه خونستکه قدر نعمت او داند که چونست
غرش نان هاجه از حلوا نپرستنن تی گلشکر هن غت بگرست
افق یا من تلهی حول منقلعن الحطاب فی واد عقنقل
فقیر از بهر نان بر در دعاخوانتو می‌تندی که مرغم نیست بر خوان
چه دُند اُی کش سه پخ خورده‌ست و تفته‌ستکه مسکینی و سرما گسنه خفته‌ست
تحب المال لو احببت قدمتو ان خلفت محبوسا تندمت
منه گر عقل داری در تن و هوشاگر مردی ده و بخش و خور و پوش
نوا که بیفته از هنجار و رستهپشیمان بی که نم خو م توشه نسته
صرفت العمر فی تحصیل مالکتفکر یا معنی فی مالک
کسی از زرع دنیا خوشه برداشتکه چندی خورد و چندی توشه برداشت
که بپسندت که مو خوز غصه نکشمکه گردم کرد نخرم یا نبخشم
بهاء الوجه مع خبث النفوسکمصباح علی قبرالمجوسی
به گور گبر ماند زاهد زوردرون مردار و بیرون مشک و کافور
که صوفی نادُنه کنْد اش جمَه کوواگور جو منت کش در به از تو
متی عاشرت محلوقی العوارضاذا قالوا لک اکفر لاتعارض
مرو با ژنده‌پوشان شام و شبگیرچو رفتی در بغل نه دست تدبیر
چنان تزدم دوت کت چون خو واکندکه پاکش خرْد دیگ تی چه  واکند
وجد یا صاح و اکفف من ملامهلعل القوم فیهم ذو کرامه
مگو در نفس درویشان هنر نیستکه گرد مردیست هم زیشان به در نیست
کاحسان بکنه وا هر  وی اصولیشنه میان  هم بجت صاحب قبولی
نعما قال خیاط بموصلبمأجور له قدر ففصل
سخن سهل است بر طرف زبان گفتنگه کن کاین سخن هر جا توان گفت؟
غر  از مو میشنه واهر کس مگی رازکجمغی می‌بری خهتر  هذ انداز
خفی السر لاتودع خلیلکحذارا منه ان ینسی جمیلک
مگو با دوست می‌گویم چه باکستکه گر دشمن شود بیم هلاکست
تو از دشمن بترسی غافل از دوستکه غت دشمن ببوت ات بسپنت پوست
یقول الراجز ابنی لا تلاعباذا لم تحتمل بطش الملاعب
چه خوش گفت آن پسر با یار طنازتو در نی بسته‌ای آتش مینداز
کذک می دی کش ایرو ا جونی گفتمزم تس کت قلاشی نتون اشنفت
ان استحسنت هذا القول بعدیقل اللهم نور قبر سعدی
چه باشد گر ز رحمت پارساییکند در کار درویشی دعایی
کخیرت بو ازی ثخنی کت اشنفتبگی رحمت و سعدی باکش ای گفت
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در تقریر دیباچهرسائل نثر
سپاس بی‌عدّ و غایت و ستایش بی حد و نهایت آفریدگاری را جلّ جلاله و عمّ نواله که از کمال موجودات در دریای وجود شخص انسانی سفینه‌ای پردفینه پرداخت، و هر چه در اوصاف و اصناف و صور عالم مختلف دنیوی و اخروی تعبیه داشت زبده و خلاصهٔ همه در این سفینه خزینه ساخت، و در این دریا از خصوصیت وَلَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدم، سیر ترقی جز این سفینه را کرامت نفرمود، و به ساحل دریا جز این راه ننمود. و درود بی پایان و تحیّت فراوان از جهان‌آفرین با فراوان ستایش و آفرین بر پیشوای انبیا و مقتدای اصفیا محمد مصطفی باد که سفاین اشخاص انسانی را ملاح است و دریای بی‌منتهای حضرت سبحانی را سباح، صلوات الله علیه و علی آله الطیبین و خلفائه الراشدین و اصحابه التابعین اجمعین إلی یوم الدین.
بدان که چون سفاین و مراکب دریای عالم ِ صورت را از سفینهٔ مختصر که آن را زورق خوانند چاره نیست که ردیف و حریف او باشد تا بدان حوایج او منقضی گردد. و اگر سفینهٔ بزرگ از هبوب ریاح مختلفه در معرض آسیبی افتد یا از آن گران‌باری به طرفی جنبد بدان سفینه خُرد رعایت مصلحتی نمایند و تخفیف را از آن کاهند و در این افزایند. پس سفینهٔ شخص انسانی که گرانبار کرامت ربانی‌ست و سیر او در دریای معانی، به سفینه مختصر که زورق سازند و غُرَرِ دُرَرِ بُجور در او پردازند، حاجتمندتر و اولی‌تر که قرین و همنشین او باشد خصوصاً آنها که سفاین خزاین ملک و ملکوت، و حمال احمال و اثقال عالم جبروتند: گرانباران اثقال انا سنلقی علیک قولاً ثقیلاً که حمل ثقیل امانت محبت که بر دریای موجودات و مکوّنات بعرض أنا عرضنا الأمانة علی السموات و الارض و الجبال عرضه کردند و هیچ موجود یارای تحمل اعبای آن نداشت و همه ترسان و لرزان فَابین ان یحملها شدند. سفینهٔ سینهٔ ایشان که دل شخص انسانی بود حامل آن آمد که و حملها الانسان، و به حقیقت این مساکین در تحمل اعبای اینکه عبور ایشان بر دریای عزت هویت و عظمت الوهیت اوست به سفینه مستحق‌ترند که و اما السفینة فکانت لمساکین یعملون فی البحر. در ضمن این اشارت هزاران بشارت است، این گدایان با فخر و سلطنت که اهل فقر و مسکنت‌اند یعنی آن سالکان طرق طریقت که غواص بحر حقیقت‌اند، اگرچه بدایت حال ایشان این است که اول به قدم شریعت از بحر طبیعت سیر کنند تا به شطر شطّ طریقت رسند و از آنجا بادبان طلب تابعیت بر صوب صواب ان لله فی ایام دهرکم نفخات الا فتعرضوا لها راست کنند و روی به دریای حقیقت اندر آرند. اما چون به سرحد دریا رسند کشتی همّت را به دست تهمت لشکر تعلقات کونین به تصرف تکلف و تبتل الیه تبتیلا منقطع گردانند و روی به لجهٔ بحر محیط حقیقت الا انه بکل شیئ محیط آرند. و چون بُعد بعید و مسافت پر آفت آن دریای بی‌پایان به خودی خود قطع نتوان کرد و بی سفینهٔ پر دفینه به آخر بحر زاخر نشاید رسید که الطلبُ ردّ و السبیل سد. تا اینها که سلطان و شان سدهٔ سیادتند در ادراک این سعادت یکی دست موافقت در فتراک مرافقت مسکین جالس مسکیناً می‌زند، و یکی گوهر شب‌افروز آدم و من دونه تحت لوائی، در عقد عقد شبه شبرنگ اللهم احینی مسکینا و امتنی مسکینا و احشرنی فی زمرة المساکین نظم می‌دهد.
این چه سرّ است که سلاطین خود را طفیل مساکین می‌سازند با آنکه این مساکین بدان سلاطین می‌نازند، آری چون ندای اما السفینة فکانت لمساکین یعملون فی البحر در دادند این سلاطین خود را طفیل این مساکین ساختند تا غبار و صَمت و کان ورائهم ملک یأخذ کل سفینة غصبا بر دامن عصمت ایشان ننشیند و چون حوالتگاه انا عند المنکسرة قلوبهم مراحلی پیدا کردند پاکان گرد معیوبان فاردت أن اعیبها گردند و گویند اذکرونی فی صالح دُعائکم، و این مساکین خود را به هزار حیله در این بحر بی‌کرانه بر سفینهٔ مثلُ اهل بیتی کمثل سفینة نوح می‌بندند.
این چه نقش‌های بوقلمون است که از پردهٔ غیب می‌نمایند و این چه طلسمات گوناگون است که می‌بندند و می‌گشایند؟ گاه سلیمان را به موری پند می‌دهند، و گاه محمد را به حمایت عنکبوتی می‌برند، گاه نوح را پناهگاه سفینه می‌سازند، اگر نوح را در عمری به یکی طوفان مبتلا کردند و به سفینه پناه برد، عشاق مسکین که همه عمر سر و کار ایشان با بحر محبت است و هر نفسی بر سر ایشان هزار طوفان محنت، چه عجب اگر تمسک به سفینه سازند تا خود را به ساحلی اندازند تا از این میانه بر کرانه و از این بحر به لبی یا به کناری رسند.
دل عشق تو را واقعۀ نوح شمردزان روی سفینه‌ای فراهم آورد
یعنی که از این بحر که عمقش عشق استجان جز به سفینه‌ای برون نتوان برد
به لابد دست‌آویز این مساکین که یعملون فی البحر، حرفت و صنعت ایشان است جز به سفینه نباشد تا در وقت تلاطم امواجِ هموم و تراکم افواج غموم پایمردی کند و ایشان را از نبات نکباء صبا و دبور خوف و رجا، و هبوب شمال و جنوب قبض و بسط، و عواصف عواطف انس و هیبت نجات دهد؛ و از خلاب وحشت و غرقاب حیرت برهاند.
پس هر کس از این طایفه برای تقبیح قبایح و تفریح فوادح و دفع بلیت و جلب جمعیت مجموعه‌ای می‌سازند و بحار علوم از منثور و منظوم در وی می‌پردازند و انواع فواید و فرایند در آن دفینه می‌کنند و نامش سفینه می‌نهند اما در ضمن این سفینه بحرهای مختلفه است که عمان و قلزم در جنب آن غدیر روان است.
زان‌رو که نجات از سفینه سبب استدر بحر غمش دلم سفینه طلب است
در بحر سفینه باشد این نیست عجبدر ضمن سفینه بحر باشد عجب است
اگر تجارت بحر و سفینه می‌خواهیسفینه‌ای که در او بحرها بود این است
سفینه‌ای‌ست که گر صد هزار از آن خواهیکنار بحر هزارش روان به یک چین است
هرچند که از روی صورت، سفینه را صفت آن است که به مجالست و مؤانست او گاه از غرقاب قبض به ساحل بسط می توان رسید، و گاه از مهلکهٔ بسط به مشرعهٔ قبض می‌توان خرامید اما از راه معنی به حقیقت بحری‌ست که از زواهر دلالت معانی، و جواهر معادن انسانی متموج است و به گوهر ولآلی علوم ربّانی متزین. چون از روی حقیقت به دیدهٔ بصیرت نظر کنی در شهرستان قالب، طالب روح نوح‌صفت افتاده است هرچند امت صفات حیوانی و بهیمی و سبعی و شیطانی را به عبودیت حضرت ربوبیت دعوت می‌کنند به روز و شب و نهان و آشکارا که انی دعوت قومی لیلاً و نهاراً ثُم انی اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا. نشنوند و تمرد نمایند و هیچ گونه به طاعت و بندگی در نمی آیند. روح نوح از فراست ملکی روحانی چون از امت صفات جسمانی جز از خصوصیت اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء ملاحظه نمی‌کند، در مقام راز دست نیاز به دعا برمی‌دارد تا حق تعالی به طوفان بلا یکی را زنده نگذارد، و در می‌خواهد که رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا، چه به نظر فراست روحانی می‌بیند که از کار صفات جسمانی جز متولّدات نفسانی و شهوانی نخیزد که هر یک هزاران فتنه و آشوب انگیزد که انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لایلدوا الّا فاجراً کفارا تا حق تعالی در اجابت دعای نوح روح از تنورهٔ دل فوارهٔ وفار التنور می‌گشاید و سیلاب عشق داعیهٔ طلب را که طوفان بلای عالم نفسانی و حیوانی‌ست و خانه برانداز صفات جسمانی و مغرق متولّدات شهوانی روانه می‌کند، و از ابر عنایت، باران عاطفت می‌باراند و در معرض غرقاب طوفانی و سیلاب بلا و ابتلای ربانی الهامات الطاف یزدانی به نوح روح می رسد که و اصنع الفلک باعیننا - ای نوع روح سفینه سکینه ساخته کن و خانهٔ دل از تعلقات کونین پرداخته گردان و کنعان نفس اماره را گرچه از ازدواج روح و جسد متولد است که ان ابنی من اهلی اما چون موصوف است به وصف انه عمل غیر صالح و داغ حرمان انه لیس من اهلک بر جبین جان دارد، هر چند تو از رحمت پدرانه و کرم کریمانه با او می‌گویی یا بنی ارکب معنا، او از جهل غافلانه و تمرّد جاهلانه گوید، سآوی الی جبل یعصمنی من الماء و از غایت ظلومی و جهولی از این بی‌خبر که لاعاصم الیوم من امر الله. ای نوح دست از این شفقت که نتیجهٔ صفات حیوانی‌ست بدار ولاتکونن من الجاهلین، چه به صواب‌دید اشارت موتوا قبل أن تموتوا صلاح وقت در آن است که پیوند از فرزند دلبند منقطع کنی و آیهٔ فکان من المغرقین برخوانی.
عجب حالتی است که اسرار الطاف حق که در صور اصناف خلق تعبیه دارد با هر جان که آلوده شهوات و مستغرق بحر غفلات باشد کجا آشنایی دهد؟ یا آثار انوار فیض الهی در هر مشکوةسینه و مصباح‌دلی که زدودۀ هوا و ریا و بی زیت تحقیق و صفاست کی روشنایی پیدا شود؟ یک سرّ از اسرار حق بازدان و یک حرف از اشارت ایزدی بخوان.
فی‌الجمله چون جگرسوختگان آتش محبّت و متحمّلان بار امانت را آتش اشتیاق بالا گیرد و دود فراق بر هودج دماغ کُله بندد، انشراح صدور و ارتیاح ارواح را مسوّداتی که مبیض چهرهٔ معانی بود تعلیق زند تا در مکاید رواید اشواق و مقاسات شدائد فراق از آن تعلیقات مایه و سرمایهٔ تفریح و ترویج سازند. و این المدامة من ریقة اجمام مفکرة و ترفیه خاطر را فهرست خزاین علوم بر عذار کاغذ تحریر و جلوهٔ تحسین مدّخر گردانند و از نوابت کلک صد هزار چنبر از عنبر تر بر دیبای ششتر ریزند تا چون آینه طباع از صدء ملالت و ضیق حالت مملو شود انجلاء انکساف را لطایف کلمات و ظرایف حالات گذشتگان که از صدور کتب و بطون دفاتر و انفاس پاکان در سفینه مدّخر باشند برخوانند آینهٔ طباع از زنگ ملالت به صفای آن مقالات مَجْلوّ گردد.
القصه سفینه‌ها سازند که آن خازن عجایب اسرار و حافظ غرایب اخبار، و جامع علوم علما و مجموعهٔ حکمت حکماء و شاهنامهٔ عشاق و کارنامهٔ مشتاق، و محرّک سلسلهٔ طلب و بخور خلخهٔ طرب و رفیق شفیق و انیس جلیس بود.
ایستاده سفینه ای بر خشکبحرهای روان در آن بسیار
هم از اوراق کاغذش الواحهمش از نوک کلک‌ها مسمار
کشتی‌یی لنگرش ز عقدهٔ عهدبادبانش ز همّت احرار
از لطایف سکینۀ ارواحوز غرایب جهینۀ اخبار
کشتی‌یی مملو از عجایب بحربحرهایی به طبع گوهربار
از لطافت بمانده بر سر آبآبش از بحر سینۀ ابرار
سفینه‌ای مشحون از غرایب فنون و عجایب بوقلمون، در او صدهزار ابکار افکار که امّهات بلاغت و آبای براعتند متوطّن، در خفایای زوایای مهوشانِ فواید و تنگ‌چشمان فراید، طوطیان طوبی ارواح و بلبلان قفس اشباح از خرمن حال به منقار قال آورند متمکن، و لآلئ که مشّاطۀ فصحا و بلغا به حلی و حلل فصاحت و بلاغت از عرایس و عوانی اسماع و اطباع اکابر و اکارم و افاضل و فواضل بیارایند. از لطایف انشاء و انشاد شراب صبوحی و صبوح بهاری، از طراوت الفاظ و معانی چون یاقوت رمّانی و جواهر عمّانی، هم مشام ارواح از روایح آن معطر و هم مسامع قلوب به ترقب نفحات آن معنبر، مضامین ضمایر در او مضمر و سواتر سرایر در او مستتر، منظوماتش چون جمال معشوقان دلربا، و منثوراتش چون حال عاشقان انگشت‌نما، در او غثّ و سمین با هم در کمین، و جد و هزل با هم همنشین، عرب و عجم با هم آمیخته، ترک و هندو در هم آویخته، حبشی و قرشی از یک خانه شده و همه با هم چو انار یکدانه گشته، قلم بر صفحات او رقّاصی کرده و ملاح فکر در بحور آن غوّاصی نموده، گاه فهم در او سبّاح، و گاه وهم در او ملّاح، چهرۀ امید از عکس آن گلشن و دیدۀ آرزو از ضیاء آن روشن، در سفر قرین و در حضر همنشین و خیر جلیس فی الزمان کتاب. اگر همچنین عنان بیان با دهان قلم سپرده آید گرد حصول این فصول و دقایق این حقایق بر نیاید و اگرچه از تیر تازی چون قلم به سر درآید.
لم یبق فی الأرض قرطاس و لاقلمولامداد و لاشیء من الورق
پس همان بهتر که خیر الکلام ما قلّ و دلّ و لم یَملّ برخوانیم و آتش آرزوی این مقالات به آب تأمّل فرو نشانیم که اگر دریاهای عالم مداد گردد و درختان قلم شود و زمین قرطاس و نویسنده شوند جملة الناس از اول دنیا تا آخر عقبی شرح صفات آن نتوانند نوشت.
تمت الرسالة فی تقریر دیباچه.
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - مجلس اولمجالس پنجگانه
الحمدلله الذی خلق الوجود من العدمفبدت علی صفحاته انوارُ اسرار القدم
شکر آن خدایی را که او هست آفریده‌ست از عدمپس کرد پیدا بر عدم انوار اسرار قدم
ما زال فی آزاله معززا بجلالهمستغنیا بکماله لا بالعبید و بالخدم
مأوای هر آواره او بیچارگان را چاره اودلدار هر غمخواره او غفار هر صاحب ندم
بهر العقول ظهوره سحر القلوب حضورهنور النواظر نوره سهر النفوس بما وسم
درد و غمش مهمان دل نام لطیفش جان دلدل زان او او زان دل گر عاشقی در نه قدم
والی علی احبابه اصناف لطف احسانهیا سوء کام بلایه بمراسم الکرم الاعم
درویش او را نام نه گر چاشت باشد شام نهوندر دلش آرام نه از مهر بر جانش رقم
وافی الحجی عرفانه ما ضلّ فی فردانهسبحانه سبحانه ضاق المنی فاق الامم
از هر چه گویم برتری وز هر چه خواهم بهتریوز آنچه دانم مهتری ای جان جانها لاجرم
نعت النبی المصطفی لمّا عفی رسم الصفاتهدی به اوصافنا برشاده سبل الاعم
ای قوت دلها گفت او مهر هدی بر کفت اوما نام قلبی جفت او فخر عرب نور عجم
صلی علیه الله ما ضائت مصابیح السمابل زاد خیراً کانما الحی به خیر الامم
عقل آشنای کوی او دل خیربادی سوی اوجانها فدای روی او او محتشم او محترم
در خبر است از آن مقتدای زمرهٔ حقیقت و از آن پیشوای لشکر طریقت، و از آن نگین خاتم جلال، و از آن جوهر عنصر کمال، و از آن اطلس‌پوشِ والضحی، و از آن قصب‌بندِ واللیل اذا سجی، و از آن طیلسان‌دارِ ولسوف یعطیک ربک فترضی، آن صاحب‌خبر و للاخرة خیر لک من الاولی، آن مهتری که اگر حرمت برکت قدم او نبودی راه دین از خاک کفر پاک نگشتی، الیوم اکملت لکم دینکم، آن سروری که اگر هیبت دست او نبودی قبای ماه چاک نگشتی که اقتربت الساعة و انشق القمر،
به از این بشنو: آدم ِ صفی خلعتِ صفوت از او یافت، ادریس با تدریس رفعت از او گرفت، روح پر فتوح در قالب نوح به عزت او درآمد، طیلسان صعود بر سر هود او کشید، کمر شمشیر خِلّت بر میان خلیل او بست، منشور امارت به نام اسماعیل او نبشت، خاتم مملکت در انگشت سلیمان او کرد، نعلین قربت در پای موسی او کرد، عمامهٔ رفعت بر سر عیسی او نهاد.
این مهتر و این بهتر و این سیّد و این سرور که شمه‌ای از نعت او شنیدی چنین می‌فرماید: من جاوَز اربعین سنةً فلم یغلب خیره بشره فلیتجهز الی النّار. یعنی هر آن کس که در این سرای فتور و متاع غرور که تو او را دنیا می‌خوانی سال او به چهل برسد و خیر او بر شر او غالب نگردد و طاعت او بر معصیت راجح نیاید، او را بگوی که رخت برگیر و راه دوزخ گیر. عظیم وعیدی و بزرگ تهدیدی که مر عاصیان امت احمد راست. عمر عزیز خود را به حبه‌ای حرام فروخته، و خرمن بر آتش معصیت سوخته، و بی‌قیمت به قیامت آمده. دلیل این کلمه را مثالی بگویم و درّی ثمین از دریای خاطر بجویم.
آن شمع را دیده‌ای که در لگن برافروخته‌اند و محبت او در دل اندوخته، و طایفه‌ای به گرد او درآمده و حاضران مجلس با او خوش برآمده، هر کس به مراعات او کمر بسته، و او بر بالای طشت چون سلطان نشسته، که ناگاه صبح صادق بدمد، همین طایفه بینی که دم در دمند، و به تیغ و کارد گردنش بزنند. از ایشان سؤال کنند که ای عجب! همه شب طاعت او را داشتید چه شد که امروز فرو گذاشتید؟ همان طایفه گویند که شمع به نزدیک ما چندان عزیز بود که خود را می‌سوخت، و روشنایی جهت ما می‌افروخت اکنون چون صبح صادق تاج افق بر سر نهاد و شعاع خود به عالم داد شمع را دیگر قیمت نباشد و ما را با او نسبت نه.
پس ای عزیز من! این سخن را به مجاز مشنو که خواجگی دنیا بر مثال آن شمع برافروخته است و طایفه‌ای که به گرد او در آمده‌اند عیال و اطفال و خدم و حشم اویند، هر یکی به نوعی در مراعات او می‌پویند و سخن بر مراد او می‌گویند، که ناگاه صبح صادقِ اجل بدمد و تندباد قهر مرگ بوزد، خواجه را بینی که در قبضهٔ ملک‌الموت گرفتار گردد، و از تخت مراد بر تختهٔ نامرادی افتد. چون به گورستانش برند اطفال و عیال و بنده و آزاد به یکبار از وی اعراض کنند، از ایشان پرسند که چرا به یکبار روی از خواجه بگردانیدند، گویند خواجه را به نزدیک ما چندان عزّت بود که شمع‌صفت خود را در لگن دنیا می‌سوخت، و دانگانه از حلال و حرام می‌اندوخت، عمر نفیس خود را در معرض تلف می‌انداخت، و مال و منال از جهت ما خزینه می‌ساخت، اکنون تندباد خزان احزان بیخ عمرش از زمین زندگانی برکند و دست خواجه از گیر و دار کسب و کار فروماند، ما را با او چه نسبت و او را با ما چه مصلحت؟
آورده‌اند که در باغی بلبلی بر شاخ درختی آشیانه داشت. اتفاقاً موری ضعیف در زیر آن درخت وطن ساخته و از بهر چند روزه مقام و مسکنی پرداخته. بلبل شب و روز گرد گلستان در پرواز آمده و بربطِ نغماتِ دلفریب در ساز آورده. مور به جمع نفحات لیل و نهار مشغول گشته، و هزاردستان در چمن باغ به آواز خویش غره شده. بلبل با گل رمزی می‌گفت و باد صبا در میان غمزی می‌کرد. چون این مور ضعیف ناز گل و نیاز بلبل مشاهده می‌کرد، به زبان حال می‌گفت: از این قیل و قال چه گشاید؟ کار در وقت دیگر پدید آید.
چون فصل بهار برفت و موسم خزان درآمد، خار جای گل بگرفت، و زاغ در مقام بلبل نزول کرد. باد خزان در وزیدن آمد، و برگ از درخت ریزیدن گرفت. رخسارهٔ برگ زرد شد، و نفس هوا سرد گشت. از کُلهِ ابر دُر می‌ریخت، و از غربیل هوا کافور می‌بیخت. ناگاه بلبل در باغ آمد، نه رنگ گل دید و نه بوی سنبل شنید. زبانش با هزاردستان لال بماند، نه گل که جمال او بیند و نه سبزه که در کمال او نگرد. از بی‌برگی طاقت او طاق شد، و از بینوایی از نوا باز ماند. فرو مانده با یادش آمد که آخر نه روزی موری در زیر این درخت خانه داشت و دانه جمع می‌کرد، امروز حاجت به درِ او برم و به سبب قرب دار و حق جوار چیزی طلبم.
بلبل گرسنهٔ ده روز، پیشِ مور به دریوزه رفت. گفت: ای عزیز! سخاوت نشان بختیاری است و سرمایهٔ کامکاری، من عمر عزیز به غفلت می‌گذاشتم، تو زیرکی می‌کردی و ذخیره می‌اندوختی، چه شود اگر امروز نصیبی از آن کرامت کنی؟ مور گفت: تو شب و روز در قال بودی و من در حال، تو لحظه‌ای به طراوت گل مشغول بودی و دمی به نظارهٔ بهار مغرور، نمی‌دانستی که هر بهاری را خزانی و هر راهی را پایانی باشد.
ای عزیزان! قصهٔ بلبل بشنوید و صورت حال خود بدان جمله حمل کنید، و بدانید که هر حیاتی را مماتی از پی است، و هر وصالی را فراقی در عقب، صاف حیات بی‌دُرد نیست، اطلس بقا بی بُردِ فنا نه، اگر قدم در راه طاعت می‌نهید ان الابرار لفی نعیم برخوانید که جزای شماست، و اگر رخت در کوی معصیت می‌کشید و ان الفجّار لفی جَحیم برخوانید که سزای شماست. در بهار دنیا چون بلبل غافل مباشید و در مزرعهٔ دنیا به زراعت اطاعت اجتهاد نمایید که الدنیا مزرعة الاخرة تا چون صرصر خزان موت در رسد، چون مور با دانه‌های عمل صالح به سوراخ گور در آیید. کارتان فرموده‌اند، بی‌کار مباشید تا در آن روزها که شهباز اذا وقعت الواقعة پرواز کند و پر و بال لیس لوقعتها کاذبة باز کند، و کوس القارعه بجنباند از تبش آفتاب قیامت مغزها در جوش آید، و از هیبت نفخهٔ صور دلها در خروش، معذور باشی و پشت دست تحسّر به دندان تحیّر نبری که چنین روزی در پیش داری و جهد کنی که در این ده روزه مهلت زواده‌ای حاصل کنی و ذخیره‌ای بنهی که روز قیامت روزی باشد که خلایق زمین و ملائکهٔ آسمان متحیر و متفکر باشند، و انبیا لرزان و اولیا ترسان و مقربان و حاضران مستعان.
گر به محشر خطاب قهر کندانبیا را چه جای معذرت است
پرده از روی لطف گو بردارکاشقیا را امید مغفرت است
اگر امروز از مزرعهٔ دنیا توشه برداری فردا به بهشت باقی فرود آیی.
کسی گوی دولت ز دنیا بَرَدکه با خود نصیبی به عقبی برد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ملحقات و مفردات
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارابه وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسدمگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکیناننبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دلبباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سرولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبیوگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوریبرآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوتکه در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدیولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
متن در گنجور
بخش ۱ - سرآغازدر نیایش خداوند
به نام خداوندِ جان‌آفرینحکیمِ سخن‌ در زبان‌آفرین
خداوند بخشندهٔ دستگیرکریم خطابخش پوزش‌پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافتبه هر در که شد هیچ عزّت نیافت
سر پادشاهان گردن‌فرازبه درگاه او بر زمینِ نیاز
نه گردن‌کشان را بگیرد به فورنه عذرآوران را براند به جور
وگر خشم گیرد ز کردارِ زشتچو بازآمدی ماجرا درنوشت
اگر با پدر جنگ جوید کسیپدر بی‌گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویشچو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نباشد به کارعزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیقبه فرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترکِ خدمت کند لشکریشود شاهِ لشکرکُش از وی بری
ولیکن خداوندِ بالا و پستبه عصیان، درِ رزق بر کس نبست
دو کونش یکی قطره از بحرِ علمگنه بیند و پرده پوشد به حلم
ادیمِ زمین، سفرهٔ عام اوستبر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
اگر بر جفاپیشه بشتافتیکه از دست قهرش امان یافتی؟
بری ذاتش از تهمتِ ضد و جنسغنی، ملکش از طاعتِ جن و انس
پرستارِ امرش همه چیز و کسبنی‌آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن خوان کرم گستردکه سیمرغ در قاف قسمت خورد
لطیف کرم‌گستر کارسازکه دارای خَلق است و دانای راز
مر او را رسد کبریا و منیکه ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر بر نهد تاج بختیکی را به خاک اندر آرد ز تخت
کلاهِ سعادت یکی بر سرشگلیمِ شقاوت یکی در برش
گلستان کند آتشی بر خلیلگروهی به آتش بَرَد ز آب نیل
گر آن است، منشورِ احسان اوستور این است، توقیعِ فرمان اوست
پسِ پرده بیند عمل‌های بدهم او پرده پوشد به آلای خَوْد
به تهدید اگر برکشد تیغِ حکمبمانند کروبیان صُمّ و بکم
وگر دردهد یک صلای کرمعزازیل گوید نصیبی برم
به درگاهِ لطف و بزرگیش بربزرگان نهاده بزرگی ز سر
فروماندگان را به رحمت قریبتضرع‌کنان را به دعوت مجیب
بر احوالِ نابوده، علمش بصیربه اسرارِ ناگفته، لطفش خبیر
به قدرت، نگهدارِ بالا و شیبخداوندِ دیوانِ روزِ حسیب
نه مستغنی از طاعتش پشت کسنه بر حرف او جای انگشت کس
قدیمی نکوکارِ نیکی‌ پسندبه کلک قضا در رحم نقش‌بند
ز مشرق به مغرب مه و آفتابروان کرد و بنهاد گیتی بر آب
زمین از تبِ لرزه آمد ستوهفروکوفت بر دامنش میخِ کوه
دهد نطفه را صورتی چون پریکه کرده‌ست بر آب صورتگری؟
نهد لعل و پیروزه در صلبِ سنگگل لعل در شاخ پیروزه‌ رنگ
ز ابر افکند قطره‌ای سویِ یَمز صلب افکند نطفه‌ای در شکم
از آن قطره لولوی لالا کندوز این، صورتی سروبالا کند
بر او علم یک ذره پوشیده نیستکه پیدا و پنهان به نزدش یکی‌ست
مهیاکنِ روزیِ مار و موراگر چند بی‌دست‌وپای‌اند و زور
به امرش وجود از عدم نقش بستکه داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتمِ عدم در بردوز آنجا به صحرای محشر برد
جهان مُتَّفِق بر الهیتشفرومانده از کُنهِ ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافتبصر منتهای جمالش نیافت
نه بر اوجِ ذاتش پرد مرغِ وهمنه در ذیلِ وصفش رسد دستِ فهم
در این ورطه کشتی فرو شد هزارکه پیدا نشد تخته‌ای بر کنار
چه شب‌ها نشستم در این سِیر، گمکه دِهشَت گرفت آستینم که قُم
محیط است علم مَلِک بر بسیطقیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک در کُنهِ ذاتش رسیدنه فکرت به غورِ صفاتش رسید
توان در بلاغت به سَحبان رسیدنه در کُنهِ بی‌چون سُبحان رسید
که خاصان در این ره فَرَس رانده‌اندبه لااحصیٖ از تک فرومانده‌اند
نه هر جای مرکب توان تاختنکه جاها سپر باید انداختن
وگر سالکی مَحرمِ راز گشتببندند بر وی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهندکه داروی بیهوشی‌اش دَردهند
یکی باز را دیده بردوخته‌ستیکی دیده‌ها باز و پر سوخته‌ست
کسی ره سوی گنج قارون نَبُردوگر بُرد، ره باز بیرون نبرد
بمردم در این موج دریای خونکز او کس نبرده‌ست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طی کنینخست اسبِ بازآمدن پی کنی
تأمل در آیینهٔ دل کنیصفایی به‌تدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کندطلبکارِ عهدِ الستت کند
به پای طلب ره بدان جا بریوز آنجا به بالِ محبت پری
بِدَرَّد یقین پرده‌های خیالنماند سراپرده إلّا جلال
دگر مرکبِ عقل را پویه نیستعنانش بگیرد تَحَیَّر که بیست
در این بحر جز مردِ راعی نرفتگم آن شد که دنبال داعی نرفت
کسانی کز این راه برگشته‌اندبرفتند بسیار و سرگشته‌اند
خلاف پیمبر کسی ره گزیدکه هرگز به منزل نخواهد رسید
مپندار سعدی که راه صفاتوان رفت جز بر پی مصطفی
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازباب دوم در احسان
اگر هوشمندی به معنی گرایکه معنی بماند ز صورت به جای
که را دانش و جود و تقوی نبودبه صورت درش هیچ معنی نبود
کسی خسبد آسوده در زیر گلکه خسبند از او مردم آسوده دل
غم خویش در زندگی خور که خویشبه مرده نپردازد از حرص خویش
زر و نعمت اکنون بده کان تستکه بعد از تو بیرون ز فرمان تست
نخواهی که باشی پراکنده دلپراکندگان را ز خاطر مهل
پریشان کن امروز گنجینه چستکه فردا کلیدش نه در دست تست
تو با خود ببر توشه خویشتنکه شفقت نیاید ز فرزند و زن
کسی گوی دولت ز دنیا بردکه با خود نصیبی به عقبی برد
به غمخوارگی چون سرانگشت مننخارد کس اندر جهان پشت من
مکن، بر کف دست نه هر چه هستکه فردا به دندان بری پشت دست
به پوشیدن ستر درویش کوشکه ستر خدایت بود پرده پوش
مگردان غریب از درت بی نصیبمبادا که گردی به درها غریب
بزرگی رساند به محتاج خیرکه ترسد که محتاج گردد به غیر
به حال دل خستگان در نگرکه روزی تو دلخسته باشی مگر
درون فروماندگان شاد کنز روز فروماندگی یاد کن
نه خواهنده‌ای بر در دیگران؟به شکرانه خواهنده از در مران
متن در گنجور
بخش ۱ - سرآغازباب سوم در عشق و مستی و شور
خوشا وقت شوریدگان غمشاگر زخم بینند و گر مرهمش
گدایانی از پادشاهی نفوربه امّیدْش اندر گدایی صبور
دمادم شراب الم در کشندوگر تلخ بینند دم در کشند
بلای خمار است در عیش ملسلحدارِ خار است با شاه گل
نه تلخ است صبری که بر یاد اوستکه تلخی شکر باشد از دست دوست
ملامت کشانند مستان یارسبک تر برد اشتر مست بار
اسیرش نخواهد رهایی ز بندشکارش نجوید خلاص از کمند
سلاطین عزلت، گدایان حیمنازل شناسان گم کرده پی
به سر وقتشان خلق ره کی برندکه چون آب حیوان به ظلمت درند
چو بیت‌المقدس درون پر قبابرها کرده دیوار بیرون خراب
چو پروانه آتش به خود در زنندنه چون کرم پیله به خود برتنند
دلارام در بر، دلارام جویلب از تشنگی خشک، بر طرف جوی
نگویم که بر آب قادر نیندکه بر شاطی نیل مستسقیند
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازباب چهارم در تواضع
ز خاک آفریدت خداوند پاکپس ای بنده افتادگی کن چو خاک
حریص و جهان سوز و سرکش مباشز خاک آفریدندت آتش مباش
چو گردن کشید آتش هولناکبه بیچارگی تن بینداخت خاک
چو آن سرفرازی نمود، این کمیاز آن دیو کردند، از این آدمی
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازباب پنجم در رضا
شبی زیت فکرت همی سوختمچراغ بلاغت می افروختم
پراکنده گویی حدیثم شنیدجز احسنت گفتن طریقی ندید
هم از خبث نوعی در آن درج کردکه ناچار فریاد خیزد ز درد
که فکرش بلیغ است و رایش بلنددر این شیوهٔ زهد و طامات و پند
نه در خشت و کوپال و گرز گرانکه این شیوه ختم است بر دیگران
نداند که ما را سر جنگ نیستوگر نه مجال سخن تنگ نیست
توانم که تیغ زبان بر کشمجهانی سخن را قلم در کشم
بیا تا در این شیوه چالش کنیمسر خصم را سنگ، بالش کنیم
سعادت به بخشایش داورستنه در چنگ و بازوی زور آورست
چو دولت نبخشد سپهر بلندنیاید به مردانگی در کمند
نه سختی رسید از ضعیفی به مورنه شیران به سرپنجه خوردند و زور
چو نتوان بر افلاک دست آختنضروری است با گردشش ساختن
گرت زندگانی نبشته‌ست دیرنه مارت گزاید نه شمشیر و شیر
وگر در حیاتت نمانده‌ست بهرچنانت کشد نوشدارو که زهر
نه رستم چو پایان روزی بخوردشغاد از نهادش برآورد گرد؟
متن در گنجور
بخش ۱ - سر آغازباب ششم در قناعت
خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکرد
قناعت توانگر کند مرد راخبر کن حریص جهانگرد را
سکونی به دست آور ای بی ثباتکه بر سنگ گردان نروید نبات
مپرور تن ار مرد رای و هشیکه او را چو می‌پروری می‌کشی
خردمند مردم هنر پرورندکه تن پروران از هنر لاغرند
کسی سیرت آدمی گوش کردکه اول سگ نفس خاموش کرد
خور و خواب تنها طریق دد استبر این بودن آیین نابخرد است
خنک نیکبختی که در گوشه‌ایبه دست آرد از معرفت توشه‌ای
بر آنان که شد سر حق آشکارنکردند باطل بر او اختیار
ولیکن چو ظلمت نداند ز نورچه دیدار دیوش چه رخسار حور
تو خود را از آن در چه انداختیکه چه را ز ره باز نشناختی
بر اوج فلک چون پرد جره بازکه در شهپرش بسته‌ای سنگ آز؟
گرش دامن از چنگ شهوت رهاکنی، رفت تا سدرةالمنتهی
به کم کردن از عادت خویش خوردتوان خویشتن را ملک خوی کرد
کجا سیر وحشی رسد در ملکنشاید پرید از ثری بر فلک
نخست آدمی سیرتی پیشه کنپس آن گه ملک خویی اندیشه کن
تو بر کرهٔ توسنی بر کمرنگر تا نپیچد ز حکم تو سر
که گر پالهنگ از کفت در گسیختتن خویشتن کشت و خون تو ریخت
به اندازه خور زاد اگر مردمیچنین پر شکم، آدمی یا خمی؟
درون جای قوت است و ذکر و نفستو پنداری از بهر نان است و بس
کجا ذکر گنجد در انبان آز؟به سختی نفس می‌کند پا دراز
ندارند تن پروران آگهیکه پر معده باشد ز حکمت تهی
دو چشم و شکم پر نگردد به هیچتهی بهتر این رودهٔ پیچ پیچ
چو دوزخ که سیرش کنند از وقیددگر بانگ دارد که هل من مزید؟
همی میردت عیسی از لاغریتو در بند آنی که خر پروری
به دین، ای فرومایه، دنیا مخرتو خر را به انجیل عیسی مخر
مگر می‌نبینی که دد را و دامنینداخت جز حرص خوردن به دام؟
پلنگی که گردن کشد بر وحوشبه دام افتد از بهر خوردن چو موش
چو موش آن که نان و پنیرش خوریبه دامش در افتی و تیرش خوری
متن در گنجور