چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۷۲۶ تا ۷۹۲ قمری

حافظ شیرازی

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسان‌الغیب» غزل‌سرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم آوازه‌ی بی‌‌مانند او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در زمینه نام دقیق وی (محمد یا شمس‌الدین) و خاستگاه وی و سال‌های زندگانی او دیدگاه‌ها همگون و یکسان نیست. اما بنا بر گفته مشهور وی پیرامون سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی زمانه‌اش پایه‌ای والا یافت؛ بویژه در علوم فقهی و الهی ژرف‌اندیش بود و قرآن را با چهارده روایت گوناگون از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور بنام آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از اندیشه وی به سرایش درآورد. دیوان اشعار او دربرگیرنده‌ی غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحب‌نظران و شیفتگان شعر و ادب پارسی است.

زندگی‌نامهٔ کامل حافظ ←

گزیدهٔ اشعار حافظ شیرازی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها
به بویِ نافه‌ای کآخِر صبا زان طُرّه بُگشایدز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش، چون هر دَمجَرَس فریاد می‌دارد که بَربندید مَحمِل‌ها
به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گویدکه سالِک بی‌خبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزل‌ها
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایلکجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها؟
همهْ کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخرنهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفل‌ها؟
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظمَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوسکجاست دِیرِ مُغان و شرابِ ناب کجا؟
چه نسبت است به‌ رِندی صَلاح و تقوا را؟سماعِ وَعظ کجا نغمهٔ رَباب کجا؟
ز رویِ دوست دلِ دشمنان چه دریابد؟چراغِ مُرده کجا؟ شمعِ آفتاب کجا؟
چو کُحلِ بینشِ ما خاکِ آستانِ شماستکجا رَویم بفرما ازین جناب، کجا؟
مَبین به سیبِ زَنَخدان که چاه در راه استکجا همی‌ رَوی ای دل بدین شتاب کجا؟
بِشُد! که یادِ خوشش باد روزگارِ وصالخود آن کِرِشمه کجا رفت و آن عِتاب کجا؟
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوستقرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
اگر آن تُرکِ شیرازی به‌‌ دست‌ آرَد دلِ ما رابه خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را
بده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نخواهی یافتکنارِ آبِ رُکناباد و گُل‌گَشتِ مُصَلّا را
فَغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کارِ شهرآشوبچُنان بُردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را
ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُستَغنی‌ استبه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را؟
مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستمکه عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را
اگر دشنام فرمایی و گَر نفرین دعا گویمجوابِ تلخ می‌زیبَد لبِ لَعلِ شِکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارندجوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را
حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جوکه کس نَگشود و نَگشاید به حکمت این مُعمّا را
غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظکه بر نظمِ تو اَفشانَد فَلَک عِقد ثُریّا را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
جز نقش تو در نظر نیامد ما راجز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ار چه خوش آمد همه را در عهدتحقّا که به چشم دَر نیامد ما را
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۱قطعات
تو نیک و بد خود هم از خود بپرسچرا بایدت دیگری محتسب
وَ مَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَهُوَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِب
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاعقصاید
شد عرصهٔ زمین چو بساط ارم جواناز پرتو سعادت شاه جهان‌ستان
خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب، اوستصاحب‌قران خسرو و شاه خدایگان
خورشید ملک‌پرور و سلطان دادگردارای دادگستر و کسرای کی‌نشان
سلطان‌نشان عرصهٔ اقلیم سلطنتبالانشین مسند ایوان لامکان
اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتشدارد همیشه توسن ایام زیر ران
دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملکخاقان کامگار و شهنشاه نوجوان
ماهی که شد به طلعتش افروخته زمینشاهی که شد به همّتش افراخته زمان
سیمرغ وهم را نبود قوّت عروجآنجا که بازِ همّت او سازد آشیان
گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ اواز یکدگر جدا شود اجزای توأمان
حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحرمهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان
ای صورت تو ملک جمال و جمال ملکوی طلعت تو جان جهان و جهان جان
تخت تو رشک مسند جمشید و کیقبادتاج تو غبن افسر دارا و اردوان
تو آفتاب ملکی و هر جا که می‌رویچون سایه از قفای تو دولت بود دوان
ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرنگردون نیاورد چو تو اختر به صد قران
بی‌طلعت تو جان نگراید به کالبدبی‌نعمت تو مغز نبندد در استخوان
هر دانشی که در دل دفتر نیامده‌ستدارد چو آب خامهٔ تو بر سر زبان
دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد‌‌؟چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن
با پایهٔ جلال تو افلاک پایمالوز دست بحر جود تو در دهر داستان
بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاجشرع از تو در حمایت و دین از تو در امان
ای خسرو منیع جناب رفیع قدروی داور عظیم مثال رفیع‌ شان
علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوهدر چشم فضل نوری و در جسم ملک جان
ای آفتاب ملک که در جنب همّتتچون ذرهٔ حقیر بود گنج شایگان
در جنب بحر جود تو از ذره کمتر استصد گنج شایگان که ببخشی به رایگان
عصمت نهفته رخ به سراپرده‌ات مقیمدولت گشاده‌رخت بقا زیر کندلان
گردون برای خیمه خورشید فلکه‌اتاز کوه و ابر ساخته پازیر و سایه‌بان
وین اطلس مقرنس زردوز زرنگارچتری بلند بر سر خرگاه خویش دان
بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کساین ساز و این خزینه و این لشکر گران
بودی درون گلشن و از پردلان تودر هند بود غلغل و در زنگ بُد فغان
در دشت روم خیمه زدی و غریو کوساز دشت روم رفت به صحرای سیستان
تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاددر قصرهای قیصر و در خانهای خان
آن کیست کاو به مُلک کند با تو همسری‌؟از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان‌؟
سال دگر ز قیصرت از روم باج سروز چینت آورند به درگه خراج جان
تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرندتو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان
اینک به طرف گلشن و بستان همی‌رویبا بندگان‌، سمند سعادت به زیر ران
ای ملهمی که در صف کروبیان قدسفیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان
ای آشکار پیش دلت هر چه کردگاردارد همی به پردهٔ غیب اندرون نهان
داده فلک عنان‌ِ ارادت به دست تویعنی که مرکبم به مراد خودم بران
گر کوششیت افتد‌، پر داده‌ام به تیرور بخششیت باید‌، زر داده‌ام به کان
خصمت کجاست‌؟ در کف پای خودش فکنیار تو کیست‌؟ بر سر چشم منش نشان
هم کام من به خدمت تو گشته منتظمهم نام من به مدحت تو گشته جاودان
متن در گنجور
مثنوی (الا ای آهوی وحشی)حافظ
اَلا اِی آهویِ وحشی! کجایی؟مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان، دو بی‌کسدَد و دامت، کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بِدانیممُرادِ هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشتِ مشوَّشچراگاهی ندارد خرّم و خَوش
که خواهد شد؟ بگویید ای رفیقان!رفیقِ بی‌کسان! یارِ غریبان!
مگر خضرِ مبارک پی درآیدز یمنِ همتش، کاری گشاید
مگر وقتِ وفا پروردن آمدکه فالم «لا تَذَرْنِی فَرْداً» آمد
چنینم هست یاد از پیرِ دانافراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی ره‌رَوی در سرزمینیبه لطفش گفت رِندی ره‌نشینی
که «ای سالک! چه در اَنبانه داری؟بیا دامی بِنِه، گر دانه داری»
جوابش داد، گفتا «دام دارمولی سیمرغ می‌باید شکارم»
بگفتا «چون به دست آری نشانشکه از ما بی‌نشان است آشیانش»
چو آن سروِ روان شد کاروانیچو شاخِ سرو می‌کن دیده‌بانی
مَدِه جامِ مِی و پایِ گُلَ ازْ دستولی غافل مباش از دهرِ سرمست
لبِ سرچشمه‌ای و طرْفِ جویینمِ اشکی و با خود گفت و گویی
نیازِ من چه وزن آرد بدین ساز؟که خورشیدِ غنی شد کیسه‌پرداز
به یادِ رفتگان و دوست‌دارانموافق گَرد با ابرِ بهاران
چنان بی‌رحم زد تیغِ جداییکه گویی خود نبوده است آشنایی
چو نالان آمدت آبِ روان پیشمدد بخشش از آبِ دیدهٔ خویش
نکرد آن هم‌دمِ دیرین مدارامسلمانان! مسلمانان! خدا را
مگر خضرِ مبارک‌پِی تواندکه این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین و از خَرمُهره بگذرز طرزی، کآن نگردد شهره، بگذر
چو من ماهیِ کِلک آرَم به تحریرتو از «نون والقلم» می‌پرس تفسیر
روان را با خرَد دَرهم سِرِشتموَز آن تخمی، که حاصل بود، کِشتم
فرح‌بخشی درین ترکیب پیداستکه نغزِ شعر و مغزِ جانِ اجزاست
بیا وَز نکهتِ این طیبِ امّیدمشامِ جان، معطّر ساز جاوید
که این نافه زِ چینِ جیبِ حور استنه آن آهو که از مَردم نُفور است
رفیقان! قدرِ یکدیگر بدانیدچو معلوم است شرح از بَر مخوانید
مقالاتِ نصیحت‌گو همین استکه سنگ‌اندازِ هجران در کمین است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱اشعار منتسب
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور مابخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرمقاصدی کز تو سلامی برساند بر ما
به دعا آمده‌ام هم به دعا دست بر آرکه وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما
فلک آواره به هر سو کندم می‌دانی؟رشک می‌آیدش از صحبت جان پرور ما
گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برندبکشد از همه انصاف ستم داور ما
روز باشد که بیاید به سلامت بازمای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما
به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوندنتوان برد هوای تو برون از سر ما
تا ز وصف رخ زیبای تو ما، دم زده‌ایمورق گل خجل است از ورق دفتر ما
هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظگو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا راکه سَر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
شِکر فُروش که عُمرَش دراز باد چراتَفَقُّدی نَکُنَد طوطیِ شِکرخا را؟
غرورِ حُسنت اجازَت مَگَر نداد اِی گُلکه پُرسِشی نکُنی عَندَلیب شیدا را
به خُلق و لطف توان کرد صیدِ اهلِ نظربه بند و دام نگیرند مرغِ دانا را
ندانم از چه سبب رنگِ آشنایی نیستسَهی‌قَدانِ سیَه‌‌چشمِ ماه‌سیما را
چو با حبیب نِشینی و باده پِیماییبه یاد دار مُحِبّانِ بادپیما را
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیبکه وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
در آسمان نه عجب گَر به گفتهٔ حافظسُرودِ زُهره به رقص آورد مسیحا را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی‌شکستگانیم ای بادِ شُرطِه برخیزباشد که باز بینم دیدارِ آشنا را
ده‌روزه مِهرِ گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقهٔ گُل‌ و مُل خوش خواند دوش بلبلهاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُّکارا
ای صاحبِ کرامت شُکرانهٔ سلامتروزی تَفَقُّدی کن درویشِ بی‌نوا را
آسایشِ دو گیتی تفسیرِ این دو حرف استبا دوستان مُرُوَّت با دشمنان مُدارا
در کویِ نیک‌نامی ما را گذر ندادندگر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تَلخ‌وَش که صوفی اُم‌ُّالخَبائِثَش خوانداَشهیٰ لَنا و اَحلیٰ مِن قُبلَةِ العَذارا
هنگامِ تنگ‌دستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیایِ هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزددلبر که در کفِ او موم است سنگِ خارا
آیینهٔ سِکَندر جامِ مِی است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوالِ مُلکِ دارا
خوبان پارسی‌گو بخشندگانِ عمرندساقی بده بشارت رندانِ پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِی‌ْآلودای شیخِ پاک‌دامن معذور دار ما را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
به مُلازِمانِ سلطان، که رساند این دعا را؟که به شُکرِ پادشاهی، زِ نظر مَران گدا را
ز رقیبِ دیوسیرت، به خدای خود پناهممَگَر آن شهابِ ثاقِب مددی دهد، خدا را!
مُژِه‌یِ سیاهت اَرْ کرد به خونِ ما اشارتز فریبِ او بیندیش و غلط مکن، نگارا
دلِ عالمی بِسوزی چُو عِذار بَرفُروزیتو از این چه سود داری، که نمی‌کنی مدارا؟
همه‌شب در این اُمیدم که نسیمِ صبحگاهیبه پیام آشنایان، بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا، که به عاشقان نمودی؟دل و جان فدای رویت، بِنَما عِذار ما را
به خدا، که جرعه‌ای دِه تو به حافظِ سحرخیزکه دعایِ صبحگاهی، اثری کند شما را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیاپنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
مشنو سخن خصم که بنشین و مروبشنو ز من این نکته که برخیز و بیا
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۲قطعات
سرای مدرسه و بحثِ عِلم و طاق و رَواقچه سود، چون دلِ دانا و چشمِ بینا نیست؟
سرای قاضی یزد اَرچه منبعِ فضل استخلاف نیست که عِلمِ نظر در آن‌جا نیست
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاعقصاید
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانیهزار نکته در این کار هست تا دانی
بجز شکردهنی مایه‌هاست خوبی رابه خاتمی نتوان زد دم سلیمانی
هزار سلطنت دلبری بدان نرسدکه در دلی به هنر خویش را بگنجانی
چه گردها که برانگیختی ز هستی منمباد خسته سمند‌ت که تیز می‌رانی
به همنشینی رندان سری فرود آورکه گنج‌هاست در این بی‌سری و سامانی
بیار بادهٔ رنگین که یک حکایت راستبگویم و نکنم رخنه در مسلمانی
به خاک پای صبوحی‌کنان که تا من مستستاده بر در میخانه‌ام به دربانی
به هیچ زاهد ظاهر‌پرست نگذشتمکه زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
به نام طرهٔ دلبند خویش خیری کنکه تا خداش نگه دارد از پریشانی
مگیر چشم عنایت ز حال حافظ بازوگرنه حال بگویم به آصف ثانی
وزیر شاه‌نشان خواجهٔ زمین و زمانکه خرم است بدو حال انسی و جانی
قوام دولت دنیی محمد بن علیکه می‌درخشدش از چهره فر یزدانی
زهی حمیده خصالی که گاه فکر صوابتو را رسد که کنی دعوی جهانبانی
طراز دولت باقی تو را همی‌زیبدکه همّتت نبُرد نام‌ ِ عالم فانی
اگر نه گنج عطا‌ی تو دستگیر شودهمه بسیط زمین رو نهد به ویرانی
تو را که صورت جسم تو را هیولایی استچو جوهر ملکی در لباس انسانی
کدام پایهٔ تعظیم نصب شاید کردکه در مسالک فکرت نه برتر از آنی
درون خلوت کروبیان عالم قدسصریر کلک تو باشد سماع روحانی
تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جودکه آستین به کریمان عالم افشانی
صواعق سخطت را چگونه شرح دهمنعوذ بالله از آن فتنه‌های طوفانی
سوابق کرمت را بیان چگونه کنمتبارک‌ اللَّه از آن کارساز ربانی
کنون که شاهد گل را به جلوه‌گاه چمنبه جز نسیم صبا نیست همدم جانی
شقایق از پی سلطان گل سپارد بازبه بادبان صبا کله‌های نعمانی
بدان رسید ز سعی نسیم باد بهارکه لاف می‌زند از لطف روح حیوانی
سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگبه غنچه می‌زد و می‌گفت در سخنرانی
که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آیکه در خم است شرابی چو لعل رمانی
مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماهکه باز ماه دگر می‌خوری پشیمانی
به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاستبکوش کز گل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوهٔ دین‌پروری بود حاشاهمه کرامت و لطف است شرع یزدانی
رموز سر اناالحق چه داند آن غافلکه منجذب نشد از جذبه‌های سبحانی
درون پردهٔ گل غنچه بین که می‌سازدز بهر دیدهٔ خصم تو لعل پیکانی
طرب‌سرای وزیر است ساقیا مگذارکه غیر جام می آنجا کند گرانجانی
تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهربرآمدی و سر آمد شبان ظلمانی
شنیده‌ام که ز من یاد می‌کنی گه گهولی به مجلس خاص خودم نمی‌خوانی
طلب نمی‌کنی از من سخن جفا این استوگرنه با تو چه بحث است در سخندانی
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکردلطایف حکمی با کتاب قرآنی
هزار سال بقا بخشدت مدایح منچنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی
سخن دراز کشیدم ولی امیدم هستکه ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی
همیشه تا به بهاران هوا به صفحهٔ باغهزار نقش نگارد ز خط ریحانی
به باغ ملک ز شاخ امل به عمر درازشکفته باد گل دولتت به آسانی
متن در گنجور
ساقی‌نامهحافظ
بیا ساقی! آن مِی که حال آورَدکرامت فزاید، کمال آورَد
به من دِه که بس بی‌دل افتاده‌اموَز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام
بیا ساقی! آن مِی که عکسش ز جام‌به کیخسرو و جم فرستد پیام‌
بده تا بگویم به آوازِ نی‌که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح‌که با گنجِ قارون دهد عُمرِ نوح‌
بده تا به رویت گشایند بازدرِ کامرانی و عُمرِ دراز‌
بده ساقی! آن مِی کز او جامِ جمزند لافِ بینایی اندر عدم‌
به من دِه که گردم به تأییدِ جام‌چو جم، آگه از سِرِّ عالَم تمام
دَم از سِیرِ این دِیرِ دیرینه زنصَلایی به شاهانِ پیشینه زن
همان منزل‌ست این جهانِ خراب‌که دیده‌ست ایوانِ افراسیاب‌
کجا رأیِ پیرانِ لشکر‌کِشش؟کجا شیده آن تُرکِ خنجر‌کِشش؟
نه تنها شد ایوان و قصر‌ش به بادکه کس دَخمه نیزش ندارد به یاد‌
همان مرحله‌ست این بیابانِ دورکه گم شد درو لشکرِ سَلم و تور‌
بده ساقی! آن مِی که عکسش ز جامبه کیخسرو و جَم فرستد پیام‌
چه خوش گفت جمشیدِ با تاج و گنجکه «یک جو نَیَرزد سرایِ سِپَنج‌»
بیا ساقی! آن آتشِ تابناک‌که زَردُشت می‌جویدش زیرِ خاک‌
به من دِه که در کیشِ رِندانِ مست‌چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست‌
بیا ساقی! آن بِکرِ مستورِ مست‌که اندر خرابات دارد نِشَست
به من دِه که بَدنام خواهم شدنخرابِ مِی و جام خواهم شدن
بیا ساقی! آن آبِ اندیشه‌سوز‌که گر شیر نوشد، شود بیشه‌سوز‌
بده تا روَم بر فلک، شیرگیربه هم بر زنم دامِ این گرگِ پیر‌
بیا ساقی! آن مِی که حورِ بهشت‌عَبیرِ ملائک در آن مِی‌ سرشت‌
بده تا بُخوری در آتش کُنممشامِ خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی! آن مِی که شاهی دهدبه پاکیِ او دل گواهی دهد
مِی‌ام دِه، مگر گَردم از عیب، پاک‌برآرم، به عشرت، سَری زین مغاک‌
چو شد باغِ روحانیان مَسکنمدر این جا چرا تخته‌بندِ تنم؟
شرابم دِه و رویِ دولت ببینخرابم کُن و گنجِ حکمت ببین
من آنم که چون جام گیرم به دستببینم در آن آینه، هر چه هست
به مستی، دَمِ پادشاهی زنمدَمِ خسرَوی در گدایی زنم
به مستی توان دُرِّ اسرار سُفت‌که در بی‌خودی راز نتوان نهفت
که حافظ‌ چو مستانه سازد سرود‌ز چرخَش دهد زُهره آوازِ رود‌
مُغَنّی کجایی؟ به گلبانگِ رودبه یاد آور آن خسروانی‌سُرود‌
که تا وَجد را کارسازی کنمبه رقص آیَم و خرقه‌بازی کنم
به اقبالِ دارایِ دِیهیم و تختبِهین میوهٔ خسروانی‌درخت‌
خدیوِ زمین‌، پادشاهِ زمان‌مَهِ برجِ دولت، شهِ کامران
که تمکینِ اورنگِ شاهی اَزوستتن‌آسایشِ مرغ و ماهی ازوست
فروغِ دل و دیدهٔ مقبلان‌ولی‌نعمتِ جانِ صاحب‌دلان‌
اَلا اِی همایِ همایون‌نَظر‌!خجسته‌سروشِ مبارک‌خبر‌!
فلک را گهر در صدف چون تو نیستفریدون و جم را خَلف چون تو نیست
به جایِ سِکندر، بمان سال‌هابه دانادلی، کشف کُن حال‌ها
سَرِ فِتنه دارد دگر روزگارمن و مستی و فتنهٔ چشمِ یار
یکی تیغ داند زدن روزِ کاریکی را قلم‌زن کُند روزگار‌
مغنّی! بزن، آن نوآیین‌سرود‌بگو با حریفان به آوازِ رود
«مرا بر عدو عاقبت فرصت استکه از آسمان مژدهٔ نصرت است»
مغنّی! نوایِ طرب ساز کنبه قول و غزل قصّه آغاز کن
که بارِ غمم بر زمین دوخت پایبه ضربِ اصولم برآوَر ز جای
مغنّی! نوایی به گلبانگِ رودبگوی و بزن خسروانی‌سرود
روانِ بزرگان ز خود شاد کنز پرویز و از باربد یاد کن
مغنّی! از آن پرده نقشی بیارببین تا چه گفت از درون، پرده‌دار
چنان بَرکِش آوازِ خنیاگریکه ناهیدِ چَنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت روَدبه مستیِ وصلش حوالت روَد
مغنّی! دف و چنگ را ساز دِهبه آیینِ خوش‌، نغمه آواز دِه
فریبِ جهان، قصهٔ روشن استببین تا چه زاید، شب آبستن است
مغنّی! ملولم، دوتایی بزنبه یکتاییِ او که تایی بزن
همی بینم از دورِ گردون شگفتندانم که را خاک، خواهد گرفت
وگر رندِ مُغ آتشی می‌زندندانم چراغِ که برمی‌کُند‌
در این خون‌فِشان، عرصهٔ رستخیزتو خونِ صُراحی و ساغر بریز
به مستان، نویدِ سرودی فرستبه یارانِ رفته درودی فرست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲اشعار منتسب
صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتابفرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب
خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گویموسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب
از پی تفریح طبع و زیور حسن طربخوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب
از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبعدر ضمیر برگ گل خوش می‌کند پنهان گلاب
شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پایکوبغمزهٔ ساقی ز چشم می‌پرستان برده خواب
تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقدمی‌رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
صوفی بیا که آیِنِه، صافی‌ست جام راتا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعل‌فام را
رازِ درونِ پَردِه زِ رِندانِ مَست پُرسکاین حال نیست زاهِدِ عالی‌مَقام را
عَنقا، شِکارِ کَس نَشَوَد، دام بازچینکآنجا، همیشه، باد به دست است، دام را
دَر بَزمِ دُور، یک‌دو قدح دَرکَش و برویَعنی طَمَع مَدار وِصالِ مُدام را
ای دل! شَباب رَفت و نَچیدی گُلی زِ عِیشپیرانه‌‌سر مَکُن هُنَری نَنگ و نام را
در عِیشِ نَقد کوش که چون آبخَور نَمانْدآدَم بِهِشت، روضِهٔ دارُالسَّلام را
ما را بَر آستانِ تو، بس حَقِّ خِدمَت استای خواجه! بازبین به تَرَحُّم غلام را
«حافظ» مُریدِ جامِ مِی است، ای صبا! برو!وز بنده بندگی بِرَسان شِیخِ جام را!
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
ساقیا برخیز و دَردِه جام راخاک بر سر کن غمِ ایّام را
ساغرِ مِی بر کَفَم نِه تا ز بَربَرکِشَم این دلقِ اَزرَق‌فام را
گرچه بدنامی‌ست نزد عاقلانما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
باده دَردِه چند از این بادِ غرورخاک بر سر، نفسِ نافرجام را
دودِ آهِ سینهٔ نالانِ منسوخت این افسردگانِ خام را
محرمِ رازِ دلِ شیدایِ خودکس نمی‌بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش استکز دلم یک باره بُرد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمنهرکه دید آن سروِ سیم‌اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شبعاقبت روزی بیابی کام را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
رونق عهد شباب است دگر بُستان رامی‌رسد مژدهٔ گل بلبل خوش‌الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده‌فروشخاک‌روبِ درِ میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگانمضطرب‌حال مگردان، من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندنددر سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوحهست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلبکآن سیه‌کاسه در آخر بِکُشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک استگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
گفتم که لبت، گفت لبم آب حیاتگفتم دهنت، گفت زهی حَبّ نبات
گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتاشادیِ همه لطیفه‌گویان صلوات
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ وفات تورانشاه (میل بهشت = ۷۸۷)قطعات
آصف عهد زمان جان جهان تورانشاهکه در این مزرعه جز دانهٔ خیرات نکشت
ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الفکه به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت
آنکه میلش سوی حق‌بینی و حق‌گویی بودسال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاققصاید
سپیده‌دم که صبا بوی لطف جان گیردچمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد
هوا ز نکهت گل در چمن تتق بنددافق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد
نوای چنگ بدان‌سان زند صلای صبوحکه پیر صومعه راه در مغان گیرد
نکال شب که کند در قدح سیاهی مشکدر او شرار چراغ سحرگهان گیرد
شه سپهر چو زرین سپر کشد در رویبه تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد
به رغم زال سیه شاهباز زرین بالدر این مقرنس زنگاری آشیان گیرد
به بزم‌گاه چمن رو که خوش تماشایی استچو لاله کاسهٔ نسرین و ارغوان گیرد
چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوحکه چون به شعشعهٔ مهر خاوران گیرد
محیط شمس کشد سوی خویش در خوشآبکه تا به قبضهٔ شمشیر زرفشان گیرد
صبا نگر که دمادم چو رند شاهدبازگهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد
ز اتحاد هیولا و اختلاف صورخرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد
من اندر آن که دم کیست این مبارک دمکه وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد
چه حالت است که گل در سحر نماید روی؟چه آتش است که در مرغ صبح‌خوان گیرد؟
چه پرتو است که نور چراغ صبح دهدچه شعله است که در شمع آسمان گیرد؟
چرا به صد غم و حسرت سپهر دایره‌شکلمرا چو نقطهٔ پرگار در میان گیرد؟
ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن بهکه روزگار غیور است و ناگهان گیرد
چو شمع هر که به افشای راز شد مشغولبسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد
کجاست ساقی مه‌روی من که از سر مهرچو چشم مست خودش ساغر گران گیرد؟
پیامی آورد از یار و در پی‌اش جامیبه شادی رخ آن یار مهربان گیرد
نوای مجلس ما را چو برکشد مطربگهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد
فرشته‌ای به حقیقت سروش عالم غیبکه روضهٔ کرمش نکته بر جنان گیرد
سکندری که مقیم حریم او چون خضرز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد
جمال چهرهٔ اسلام شیخ ابو اسحاقکه ملک در قدمش زیب بوستان گیرد
گهی که بر فلک سروری عروج کندنخست پایهٔ خود فرق فرقدان گیرد
چراغ دیدهٔ محمود آن که دشمن راز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد
به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشدبه تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد
عروس خاوری از شرم رأی انور اوبه جای خود بود ار راه قیروان گیرد
ایا عظیم وقاری که هر که بندهٔ توستز رفع قدر کمربند توأمان گیرد
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتتچو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد
مدام در پی طعن است بر حسود و عدوتسماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد
فلک چو جلوه‌کنان بنگرد سمند تو راکمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد
ملالتی که کشیدی سعادتی دهدتکه مشتری نسق کار خود از آن گیرد
از امتحان تو ایام را غرض آن استکه از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
وگرنه پایهٔ عزت از آن بلندتر استکه روزگار بر او حرف امتحان گیرد
مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمنکسی که شکر شکر تو در دهان گیرد
ز عمر برخورد آن کس که در جمیع صفاتنخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد
چو جای جنگ نبیند به جام یازد دستچو وقت کار بود تیغ جان‌ستان گیرد
ز لطف غیب به سختی رخ از امید متابکه مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد
شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافتنخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد
در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راستچنان رسد که امان از میان کران گیرد
چه غم بود به همه حال کوه ثابت راکه موجهای چنان قلزم گران گیرد
اگرچه خصم تو گستاخ می‌رود حالیتو شاد باش که گستاخی‌اش چنان گیرد
که هر چه در حق این خاندان دولت کردجزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد
زمان عمر تو پاینده باد کـ‌این نعمتعطیه‌ای است که در کار انس و جان گیرد
متن در گنجور
مقدّمهٔ جمع‌آورندهٔ دیوان حافظحافظ
حمد بی‌حدّ و ثنای بی‌عدّ و سپاس بی‌قیاس خداوندی را که جمع دیوان حافظان ارزاق به پروانهٔ سلطان ارادت و مشیّت اوست. بی‌مانندی که رفع بنیان سَبْع طِباق نشانهٔ عرفان حکمت بی‌علّت اوست. حکیمی که طوطی شکرخای ناطقهٔ انسانی را در محاذات آیینهٔ تأمّلِ عَرایِسِ معانی، به ادای دل‌گشای «اِنَّ مِنَ البَیٰانِ لَسِحْراً» گویا کرد. علیمی که بلبل دستان‌سرای خوش نوای زبان را در قفس تنگِ دهان، به قوّت اذهان در ترنّم و تَنَغُّمِ «إِنَّ مِنَ الشِّعرِ لَحِکْمَةً» آورد.
آن بنده‌پروری که زبان در دهان نهاددُرّ کلام در صدف هر زبان نهاد
جان را ز لطفِ عَذْب، غذایی لطیف داددل را مُفَرَّحی ز سخن در بیان نهاد
در بحرِ سینه، دُرّ معانی بپروریددَر کانِ طبع، لعلِ سخن، بی‌کران نهاد
و جواهر منظومِ صلوات بی‌نهایات، و زواهر منثورِ تحیّات بی‌منتهی و غایات نثار روح پر فتوح و صدر مشروحِ زبان‌آوری که ندای جان‌فزای «أَنَا أَفْصَحُ العَرَبِ وَ العَجَمِ بِمَسامِعِ سَکَنةِ مَضَلّةٍ غَبْراءَ و سَفَرةِ مَظَلّةٍ خَضْراءَ» رسانید، و از شمیم نسیم روح‌پرورِ «إِنَّ رُوحَ القُدُسِ نَفَثَ فِی رُوعِی» مشام جان زنده‌دلان در دو جهان معطّر و مُرَوّح گردانید، و سر زلف عروسان سخن را به دست‌یاری «أَلا اِنِّي أُوتیتُ القُرْآنَ وَ مِثْلَهُ مَعَهُ» حُسن بیان او پیراست، و گردن و گوش خزاین دل‌ها به دُرَرِ فواید جان‌فزای و غُرَرِ فراید معجز‌نمایِ «اُوِتیتُ جَوامِعَ الکَلِمِ» لفظ گهربارِ او آراست. اَعْنی جناب رسالت‌مآب، خواجهٔ کشور دانائی، دیباچهٔ دفتر سخن‌آرائی، صادقْ برهانِ «ص وَ القُرْآنِ ذِی الذِّکْر»، صاحب دیوانِ «وَ مَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ»، صدر جریدهٔ انبیاء، بیت قصیدهٔ اصفیا، محمّد مصطفی عَلَیه أَفضلُ الصَّلَواتِ و أَکْمَلُ التَّحِیّاتِ الزّاکیاتِ المبارَکاتِ.
چشم و چراغ جمع رسُل هادی سُبُلسلطان چار بالش ایوان اصفیا
گنجینهٔ حقایق اسرار کایناتمجموعهٔ مکارم اخلاق انبیا
دستش محیط جود و دمش کیمیای علمنطقش مکانِ صِدق و دلش معدن صفا
و درود بی‌کران و تحیّات بی‌پایان بر ارواح طیّبه و اشباح طاهرهٔ جماهیر آل و اصحاب و مشاهیر رجال و اَحباب او باد که سمند خوش‌خرام عبارت و رخش تیزگام مجاز و استعارت را زینِ تزیین، بر نهاده و در میدان بیان جولان نموده و به چوگان فصاحت و بلاغت گوی هنروری و سخن‌دانی از مَصاقع خطبا و اُدباءِ اَقاصی و اَدانی در ربودند، تا صدای صِیت رسالت و ندای صوت جلالتِ «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَ الّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الکُفَّارِ» به گوش هوش فصحاءِ اطراف عالم و بُلَغاءِ اَکناف اُمَم رسانیدند. سنانِ لسان و تیغ بیانِ «وَ الشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الغَاوُونَ» از هیبت جلالِ نُبُوّت در غِمْد کَلال وَ نَبْوَت بماند، و مشاهیرِ صفِّ قتالِ
یَرْمُونَ بِالخُطَبِ الطِّوَالِ وَ تَارَةًوَحْیَ المَلَاحِظِ خِیفَةَ الرُّقَبَاءِ
هنگام تَحدّی و جدال از معارضه و مقابلهٔ ایشان سپر عجز و ابتهال در روی قیل و قال کشیدند که «لاَیَأْتُونَ بمِثْلِهِ وَ لَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً»
مستغرق درود و ثنا باد روحشانتا روز را فروغ بود شمع را شعاع
بر نقّادان رَسْتهٔ بلاغت و جوهریان روز بازارِ فضل و براعت، نامداران خِطّهٔ سخن و شه‌سواران عرصهٔ ذَکَا و فَطَن، سالکان مسالک نظم و نثر و مالکان ممالک دقایقِ شعر، پوشیده نیست که گوهر سخن در اصل خویش سخت قیمتی و با صفا، و کلام منظوم در نفس خود عظیم نفیس و گران‌بهاست. در دکّانِ امکان، هیچ متاعی ازو گران‌مایه‌تر نتوان خرید و در بازار اَدْوار هیچ بِضاعت ازو بارفعت‌تر نتوان دید. صیرفیِ خِرَد را نقدی از آن عزیرتر به دستِ دل نیاید و نقش‌بندِ فکرت را صورتی از آن زیباتر در پردهٔ خیال رخ ننماید. وزن و مقدار این درّ شاه‌وار ندانند الّا خردمندان کامل، و قدر و اعتبار این نقدِ تمام عیار نشناسند الّا جوهریان عاقل.
گر بُدی گوهری ورای سخنآن فرود آمدی به جای سخن
وَ هُوَ مَیْدَانٌ لایُقْطَعُ اِلَّا بسَوَابِقِ الأذْهَانِ، وَ مِیزَانٌ لَایُرْفَعُ اِلَّا بِاَیْدِی بَصَائِرِ البَیَانِ، امّا تفنّن اسالیب کلام و تنوّع تراکیب نثر و نظام، بسیار و بی‌شمارست و تفاوت حالات سخنوران و تَبایُِن درجات هنرپروران به حسب مناسبت نفوس و طِباع و رعایت موافقت رسوم و اوضاع بُوَد، وَ قَدْ قِیلَ «لَیْسَتِ البَلَاغَةُ أَنْ یُطَالَ عِنَانُ القَلَمِ وَ أَسْنانُهُ اَوْ یُبْسَطَ رِهَانُ القَوْلِ وَ مَیْدَانُهُ، بَلْ هِیَ اَنْ یُبْلَغَ اَمَدُ المُرَادِ بِاَلْفَاظٍ اَعْیَانٍ وَ مَعَانٍ اَفْرَادٍ»، هر شاعر ماهر که به کُنْه این نکته رسد و بر جلیّهٔ این قضیّه واقف شود رخسارهٔ عبارت او نَضارت گیرد و جَمال مَقالت او طراوت پذیرد؛ تا به جائی رسد که یک بیت او نایب مَناب قصیده‌ای شود و یک غزل او واقع موقع دیوانی گردد، و از قطعه‌ای مملکتی اِقْطاع یابد، و به رباعئی از رُبع مسکون خراج ستاند،
قافیه سنجان چو قلم برکشندگنج دو عالم به سخن دَر کشند
خاصه کلیدی که درِ گنج راستزیر زبان مرد سخن سنج راست
و بی‌تکلّف مخلص این کلمات و متخصّص این مقدّمات ذات ملک صفات مولانا الأعظم السّعید، المرحوم الشهید، مفخر العلماء، استاد نحاریر الأُدباء، معدن اللّطائف الرّوحانیّة، مخزن المعارف السُّبحانیّة، شمس الملّة و الدّین محمّد الحافظ الشّیرازیّ بود طَیَّبَ اللّهُ تُرْبَتَه، و رَفَعَ في عالَمِ الْقُدسِ رُتْبَتَهُ، که اشعار آبدارش رشک چشمهٔ حیوان، و بنات افکارش غیرت حوق و وِلْدانست، ابیات دلاویزش ناسخ سخنان سَحْبان و منشآت لطف‌آمیزش مُنْسیِ احسان حَسّان،
کَنَظْمِ الجُمَانِ وَ رَوْضِ الجِنَانِوَ أَمْنِ الفُؤَادِ وَ طِیبِ الرُّقَادِ
مذاق عوام را به لفظ متین، شیرین کرده و دهان خواص را به معنی مبین نمکین داشته؛ هم اصحاب ظاهر را بدو ابواب آشنائی گشوده، و هم ارباب باطن را ازو موادّ روشنائی افزوده. در هر واقعه‌ای سخنی مناسبِ حال گفته و برای هر معنی لطیف غریبه‌ای انگیخته و معانی بسیار به لفظ اندک خرج کرده و انواع اِبداع در دُرْج انشا دَرْج کرده؛ گاه سرخوشان کوی محبّت را بر جادّهٔ معاشقت و نظربازی داشته و شیشهٔ صبر ایشان بر سنگ بی‌ثباتی زده:
بشوی اوراق اگر هم‌درس ماییکه علم عشق در دفتر نباشد
و گاه دُردی کشان مصطبهٔ ارادت را به مُلازمت پیر دیر مغان و مجاورت بیت‌الحرامِ خرابات ترغیب کرده:
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بودسر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
اِفاضَتِ سَلسالِ طبع لطیفش که حکم «هٰذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ» دارد خاص و عام را شامل و شایع است، و اِفادت آثار فضل فیّاضش «کَمِشْکوٰةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ» اَقاصی و اَدانی را لایح و ساطع. سِحْرِ حلال طبعش عُقده در زبان ناطق افکنده، و عِقْدِ منظوم فکرتش وزن متاع بحر و کان برده. رَشَحات ینابیع ذهن وَقّادش، حدائق مجلس انس را به زُلال مَعِین «وَ مِنَ المَاءِ کُلَّ شَئٍ حَيٍّ» صفت نَضارت بخشیده و نفحات گلزار فکرش در ریاض جانها معنی آیتِ «فَانْظُرْ إِلَی آثارِ رِحْمَةِ اللّهِ کَیْفَ یُحْیِي الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» فاش کرده. کلمات فصیحش چون انفاس مسیح، دل مرده را حیات بخشیده و رَشَحات اقلام خِضر‌خاصیّتش بر سریر سخن ید بیضا نموده. گوئی هوایِ ربیع، کسب لطافت از نسیم اخلاق او کرده، و عِذار گل و نسرین، زیب و طراوت از شعر آب‌دار او گرفته و قدّ شمشاد و قامت دلجوی سرو آزاد، اعتدال و اهتزاز از استقامت رای او پذیرفته:
حسد چه می‌بری ای سست‌نظم بر حافظقبول خاطر و لطف سخن خدادادست
و بی‌تکلّف، هر دُرّ و گوهر که در طَرْفِ دکّانِ جوهریِ طبیعت موجود بود از بهر زیب و زینت دوشیزگان خلوت‌سرای ضمیرش در سِلک نظم کشیده، لاجرم چون خود را به لباس و کسوت عبارت و حلیهٔ استعارت آراسته دید زبان به دعوی برگشاد و گفت:
دور مجنون گذشت و نوبت ماستهرکسی پنج روز نوبت اوست
و با موافق و مخالف به طنّازی و رعنائی درآویخته و در مجلس خواص و عوام و خلوت‌سرای دین و دولتِ پادشاه و گدا و عالِم و عامی، بزم‌ها ساخته و در هر مقامی شَغَبها آمیخته و شورها انگیخته،
حافظ خلوت‌نشین دوش به میخانه شداز سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
و چون از شایبهٔ شُبْهت و غایلهٔ شهوت، مصون و محروس بودند و دست تصرّف بیگانه به دامن عصمتشان نرسیده، و گوشهٔ طرّهٔ عفّتشان به سر انگشتِ خیانت کسی فرو نکشیده، و رخسارهٔ احوالشان از خِجْلت عار و ضِجْرت طَعْن در صُون عصمت و حِرز امانت، محفوظ مانده چنان‌که گفته‌اند:
گر من آلوده‌دامنم چه عجبهمه عالم گواه عصمت اوست
لاجرم رَواحِل غزل‌های جهانگیرش در اَدنیٰ مدّتی به اَقصای ترکستان و هندوستان رسیده، و قَوافِلِ سخن‌های دلپذیرش در اقلّ زمانی به اطراف و اکناف عراقَین و آذربایجان کشیده؛ «قَدْ هَبَّ هُبُوبَ الرِّیح و دَبَّ دَبِیبَ المَسیحِ بَلْ سَارَ مَسِیرَ الأَمْثَالِ وَ سَریٰ سُرَی الخَیَالِ». سماع صوفیان بی غزل شورانگیز او گرم نشدی و مجلس می‌پرستان بی نُقْل سخن ذوق‌آمیز او رونق نیافتی،
غزل‌سرایی حافظ بدان رسید که چرخنوای زهره به رامشگری، بهشت از یاد
بداد داد سخن در غزل بدان وجهیکه هیچ شاعر از آن‌گونه دادِ نظم نداد
چو شعر عَذْب روانش ز بر کنی گوییهزار رحمت حق بر روان حافظ باد
امّا به واسطهٔ محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوی و احسان و بحث کَشّاف و مِفتاح و مطالعهٔ مَطالع و مِصباح و تحصیل قوانین ادب و تَجَسُّسِ دَواوینِ عرب، به جمع اَشْتات غزلیّات نپرداخت و به تدوین و اِثْبات ابیات مشغول نشد، و مُسَوِّد این ورق عَفَا اللّهُ عَنْه ما سَبَق [اقلِّ اَنام، محمّد گلندام (یا: گل اندام)] در درس‌گاهِ دین پناه، مولانا و سیّدنا استاد البشر قوام الملّة و الدّین عبداللّه اعلی اللّه درجاتَه فی اعلی علّیّین به کرّات و مرّات که بِما ذِکْره رفتی در اثناء محاوره گفتی که این فراید فواید را همه در یک عِقْد می‌باید کشید و این غُرَر دُرَر را در یک سِلْک می‌باید پیوست تا قلادهٔ جید و جودِ اهل زمان و تمیمهٔ وِشاحِ عروسان دوران گردد و آن جناب، حوالتِ رفعِ ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی و به غَدْرِ اهل عصر عُذْر آوردی تا در تاریخ سنهٔ اِثْنَین و تِسعینَ و سَبْعَمائة ودیعت حیات به موکّلان قضا و قدر سپرد و رخت وجود از دهلیز تنگ اجل بیرون برد و روح پاکش با ساکنان عالم عِلوی قرین شد و هم‌خوابهٔ پاکیزه رویان حورالعین گشت،
به سال باء و صاد و ذال ابجدز روز هجرتِ میمونِ احمد
به سوی جنّت اعلی روان شدفریدِ عهد، شمس الدّین محمّد
به خاک پاک او چون برگذشتمنگه کردم صفا و نور مرقد
و بعد از مدّتی سوابقِ حقوقِ صحبت، و لوازم عهود محبّت و ترغیب عزیزان با صفا و تحریض دوستان باوفا، که صحیفهٔ حال از فروغ روی ایشان جمال گیرد و بضاعت افضال به حسن تربیت ایشان کمال پذیرد؛ حامل و باعث این فقیر شد بر ترتیب این کتاب و تَبویب این ابواب. امید به کرمِ واهِب الوجود و مُفیض الخیر و الجود، آنکه قائل و ناقل و جامع و سامع را در خلال این احوال و اثنای این اشتغال، حیاتی تازه و مَسِرّتی بی‌اندازه کرامت گرداند و عثرات را به فضل شامل و لطف کامل در گذراند، إِنَّه عَلیٰ ذلِکَ لَقدیرٌ و بِالْأَجِبةِ جَدیرٌ
متن در گنجور
شمارهٔ ۳اشعار منتسب
اگر به لطف بخوانی مَزید الطاف استوگر به قهر برانی درون ما صاف است
بیان وصف تو گفتن نه حد امکان استچرا که وصف تو بیرون ز حد اوصاف است
ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیبکه نور دیدهٔ عاشق ز قاف تا قاف است
چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ماچه چشم‌هاست که از روی تو بر اطراف است
تو را که مایهٔ خلد است نیاز همتا نیستاز این مثال گزینم روان در اطراف است
ز مُصحَف رخ دلدار آیتی بر خوانکه آن بیان مقامات کشف کشّاف است
عدو که منطق حافظ طمع کند در شعرهمان حدیث هُما و طریق خطّاف است
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۰غزلیات
دوش از مسجد سویِ میخانه آمد پیرِ ماچیست یارانِ طریقت بعد از این تدبیرِ ما؟
ما مریدان روی سویِ قبله چون آریم؟ چونروی سویِ خانهٔ خَمّار دارد پیرِ ما
در خراباتِ طریقت ما به هم منزل شویمکاین‌چنین رفته‌ است در عهدِ ازل تقدیرِ ما
عقل اگر داند که دل در بندِ زلفش چون خوش استعاقلان دیوانه گردند از پیِ زنجیرِ ما
رویِ خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کردزان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیرِ ما
با دلِ سنگینت آیا هیچ درگیرد شبیآهِ آتشناک و سوزِ سینهٔ شبگیرِ ما؟
تیرِ آهِ ما ز گردون بگذرد حافظ خموشرحم کن بر جانِ خود پرهیز کن از تیرِ ما
متن در گنجور