چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۷۶۰ تا ۷۹۵ قمری

حیدر شیرازی

حیدر بقال شیرازی شاعر گمنامی است که در قرن هشتم هجری در شیراز و یزد می زیسته و گویا شرح احوال او در تواریخ و تذکره های موجود نیامده است.
وی مدیحه گوی نصرت الدین یحیی (مقتول ۷۹۵)، حاکم یزد، و سلطان حسین شیرازی (وفات : ۷۸۵) بوده، در حضرت شیخ ابو اسحاق شیرازی (وفات: ???) بار می یافته، سلطان ابوسعید بهادر (وفات:؟؟؟) را مرثیت گفته، و ظاهراً مذهب تشیع داشته است.
از شعر حیدر، به جز غزلی که در جنگ اسکندر میرزا (مورخ ۸۱۴-۸۱۳) آمده، مجموعه‌ای به نام «مونس الارواح» بر جای مانده که از آن به عنوان دیوان حیدر شیرازی نیز یاد شده است.
از حجم اندک مونس الارواح و ترتیب ویژه ای که در آن به کار رفته چنین بر می آید که سراینده این مجموعه را که عمدتا اشعار عاشقانه اوست و آن را «کتاب عشق» خوانده، به منظوری خاص – گویا به خواهش معشوق – فراهم کرده و خود در این خصوص آورده است:
«چو در کنار فلک گوی زر روان گردید- در آمد از درم آن ماه مهربان چو صباح»
«چه گفت؟ گفت که حیدر کتاب عشق بساز! - کز آن کتاب بود کار بسته را مفتاح»
«بگفتمش که کتاب مرا چه نام نهی؟ - بگفت نام کتاب تو مونس الارواح»
دیوان مونس‌الارواح وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار حیدر شیرازی

شمارهٔ ۱ - ترکیب بند - فی مدح ملک نصرة الدین یحیی سلطان شیراز خلد الله ملکهغزلیات
چون شاه شرق ز رخسار برکشید نقاببه تیغ، عرصه ی عالم گرفت از سر تاب
اگر چه در دل شب آفتاب پنهان بودچنانکه بیضه ای از زر به زیر پر غراب
ز زیر برقع شب آفتاب رخ بنمودچنانکه دلبر من برکشد ز چهره نقاب
چو رفت هندوی شب، ترک من ز بستر نازدرآمد از هوس باده نیم مست از خواب
چه دید؟ مطرب و ساقی ز بهر بزم صبوحفشانده پسته و شکر، نهاده باده ی ناب
فتاده عود در آتش ز ساز سوخته نینشسته چنگ به آیین، به ناز خفته رباب
از آب چشم صراحی و ناله ی دل رودفتاده آتش می در نهاد جام شراب
گرفت کاسه و از باده کرد مستان رابسان نرگس مخمور خویش مست و خراب
گذشته ناله ی مستان ز عرش از شادیبه دور صفدر گردون شکوه سدره ی جناب
یگانه نصرت دین پادشاه ملک عجم
ستوده سایه ی حق قهرمان تیغ و قلم
بگو که چیست که گردن کشی کند ز گهرعدو نشان و ممالک ستان و دین پرور
شهاب سرعت و خورشید رای و مه پرتوبلند رفعت و گردون توان و نیک اختر
به روز معرکه با گردن سران در خشمبه گاه عربده با پردلان زبان آور
زمانی از سر گردن کشان ربوده کلاهگهی به سرزنش بدسگال بسته کمر
گهی ز هیبت او لرزه بر تن فغفورگهی ز جنبش او فتنه بر سر قیصر
بلند همت و خورشید رای و مه پرتوستاره هیبت و روشن نهاد و تیز نظر
ز بیم می سپرد تن به خاک تیره عدودر آن زمان که به دست فنا رباید سر
ز سرکشی به سر آید از آنکه دست قضاچو کودکیش همی پرورد به خون جگر
ز دست شه چو برآرد سر از هوای مصافرود به قلب عدو تند و تیز چون آذر
بگویمت که چه؟ شمشیر پادشاه بودکه در زمانه روان است چون قضا و قدر
شهی که ملک سلیمان به زیر خاتم اوست
ز روی مرتبه بالای سدره عالم اوست
عروس مملکتت زیر دست فرمان بادسعادت دو جهانت مقیم ایوان باد
هر آن کسی که کند با تو کژروی چون کمانز بیم سهم سنانت چون مار پیچان باد
بسان سوسن آزاده گر برآری تیغز خون خصم تو روی زمین گلستان باد
اگر چه رستم دستان جهان به تیغ گرفتمطیع گلشن رویت هزاردستان باد
از آنکه رحمت حق آمدی، ز ابر عطاهزار رحمتت از کردگار بر جان باد
مهیمنا، صمدا! این جهان جود و هنرهمیشه بر سر خلق جهان نگهبان باد
مدام سرور و گردن فراز و قلب شکنهمیشه صفدر و صاحب قران و سلطان باد
بر آنکه رحم کند بر دل شکسته ی مننگهبان وجودش رحیم و رحمان باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - فی مدحه خلد الله سلطانهغزلیات
خسرو خاور چو پنهان شد ز شاه زنگبارپادشاه شام شد بر توسن گردون سوار
زورق زرین چو پنهان گشت در بحر محیطکشتی سیمین روان گردید در دریای قار
پیر ازرق پوش را دامن پر از در و گهرلیکن از رنگ شفق یاقوت بودش در کنار
چون نگه کردم کنار چرخ دیدم پر درمهمچو بر فرش زمرد ریخته برگ بهار
قرص زرین فلک تا در دل شب شد نهاندر فلک دیدم هزاران لعبت سیمین عذار
عقل کل انگشت حیرت برده در دندان فکراز تعجب کین عجب قصری است پرنقش و نگار
او چنان بیدار و حیران بود و من در خواب خوشدیدم ایوانی بخوبی خوشتر از دارالقرار
از سرافرازی فتاده عرش در پایش حقیروز بلندی گشته پیشش سدره پست و شرمسار
پرگل و ریحان و سنبل همچو بستان ارمروشن و دلجوی و خرم همچو روی غمگسار
بر در و دیوار و سقفش جمله صورتهای خوشدست مانی برده معنیها در آن صورت به کار
بادگیرش از بلندی برتر از هفت آسمانو اندرو باد بهاری عطربیز و مشکبار
گرد ایوان بوستانی خوشتر از باغ ارمپربهار و ارغوان و یاسمین و لاله زار
زآنکه تا عشاق را برگ نوا حاصل شودبر سر هر گلبنی می خواند موسیقی هزار
تا به رقص آرد درخت بید و ساج و کاج و سرودر میان بوستان دست طرب می زد چنار
بر مثال سلسبیل و کوثر از هر سو روانجویهای سرد شیرین همچو نوش خوشگوار
دست قدرت از درختانش به صنع آویختهسیب و زردآلو و امرود و به و نارنج و نار
حوض کوثر بر لبش دو تخت سلطانی زدهپایه شان بر رفته تر از نه سپهر باوقار
کوتوال چرخ هفتم آنکه کیوان نام اوستبر در ایوان به دربانی نشسته روز بار
مشتری در وعظ و مریخ ایمن و خور بی خبرزهره با چنگ و عطارد نی زن و مه پرده دار
مطربان در های و هوی و دلبران در گفت و گویصد هزاران شمع می افروخت از دست نگار
دف به قانون چون فغان می کرد از زخم قفاچنگ و نای و عود و بربط ناله می کردند زار
مسکنی میمون و اجلاسی خوش و قومی شریفساعتی سعد و زمانی خوب و وقتی اختیار
همچو من کروبیان نه سپهر از خرمیرقص می کردند و بودند از محبت بی قرار
حوریان هشت جنت جمله بیرون آمدندو اندر آن مجلس باستادند از بهر نظار
بس که شب می ریخت مشک از آستین و جیب خویشاز زمین تا آسمان پر بود از مشک تتار
تاج دولت بر سر و بنشسته با بلقیس عهدبر سر تخت سلیمان پادشاه کامکار
نصرت دنیا و دین، گردن فراز شرق و غربشاه یحیای مظفر، سایه ی پروردگار
بر سپهر لاجوردی قدسیان از خرمیگوهر سیاره می کردند بر فرقش نثار
در جنان جاه و جلالت آنچنان صاحب قرانچون سزا دیدم بر او کردم دعای بی شمار
کردگارا! بر سر ما این چنین صاحب قراندر چنین جاه و جلالت تا ابد پاینده دار
همرهش بادا سعادت، همدمش بادا ظفرهمنشینش دولت و، نصرت قرین و، بخت یار
شاه چون نوشین روان آمد به گاه عدل و دادوین وزیر زیرکش، بوزرجمهر روزگار
ملک یزد از دولتت همچون بهشت آراستندو اندرو شادی کنانند از صغار و کبار
چشم زخم از ملک و از سلطان صفدر دور بادزآنکه هستی عادل فرخنده و فرخ تبار
حاتم طایی که باشد پیش بذلت گاه جود؟رستم دستان چه کوشد پیش حزمت وقت کار؟
در بر سلطان محمد پهلوان شرق و غرببر در تبریز بشکستی اخی در کارزار
چون چنین نام آوری کردی به هنگام نبردسنجق نام آوری دادت خدیو نامدار
تا به سلطانی نشینی بر سر تخت پدرآمدی و یزد بگرفتی به عزم استوار
ملک می گیری به تیغ و ملک می بخشی به عدلمثل تو هرگز ندیدم ملک گیر ملک دار
نعلهای مرکب فرخ پی ات، یعنی هلالمی شود هر ماه در گوش فلک چون گوشوار
تیر پیر چرخ اگر چه می زند دایم قلمآورد کاغذ به پیشت بهر حاجت چند بار
در میان ز عدلت کس ننالد جز که نیزهره از شادی ازین رو چنگ دارد در کنار
از هوای مجلس جان پرورت هر صبحدمپیر ازرق پوش گردون می کند مهر آشکار
ترک خون ریز فلک، مریخ، در روز نبردمی کند رمحش درون دیده ی خصمت گذار
قاضی گردون گردان، آنکه نامش مشتری استآورد کاغذ به پیشت بهر حاجت چند بار
پیر پر دستان باهیبت که کیوان نام اوستپاسبان بام ایوان تو باشد بنده وار
تا ببیند پادشاهی چون تو بر تخت مرادسالها تا دیده ی گردون همی کرد انتظار
زآسمانها دست قدرت بهر پای مرکبتنه طبق پر کرده است از دانه های شاهوار
مردم شیرازت از جان دوستدار حضرتندوز ارادت در دعا کوشند در لیل و نهار
همچو حیدر از محبت روز و شب از جان و دلعمر و جاه دولتت خواهند از پروردگار
من به القاب همایونت دو دفتر ساختمتا به اقبالت بماند در زمانه یادگار
تا بخوانند و بدانند و بگویندت دعابرده ام در وی سخنهای تر شیرین به کار
من به خاک راهت افتادم ز بهر بندگیخوش بود کز خاک برگیری تن این خاکسار
تا یمین است و یسارست و جنوب است و شمالدولتت باد از جنوب و نصرتت باد از یسار
روز عید فرخ و دامادی فرخنده اتبر تو میمون و مبارک باد تا روز شمار
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - فی البدیهه و مدح خلد الله سلطانهغزلیات
علی الصباح که سلطان طارم ازرقفراز گنبد فیروزه گون بزد سنجق
ز بیم خنجر خورشید، لشکر انجمز روی چرخ گریزان شدند چون زیبق
ز خواب صبح چون ملاح روز سر برداشتروانه کرد درین بحر نیلگون زورق
ز روی صدق، به صابون مهر، گازر روزسحر ز دامن گردون بشست روی شفق
چو آفتاب برآمد، درآمد از در منبتی که از رخ او ماه را بود رونق
شکسته سنبل او نرخ عنبر ساراگرفته عارض او بر گل و ریاحین دق
فراز سرو قدش یاسمین و سنبل و گلدرون پیرهنش برگ لاله و زنبق
کشیده از سر زلف آفتاب در زنجیرفکنده بر مه تابان ز مشک ناب وهق
ز عکس آتش رخسار چون بهار، گلشگلاب گشته و افتاده در میان عرق
نشاط در دل و در دست جام لعل مذابشراب در دست و در پاکشان کشان یلمق
به عشوه ترک کمان دار ناوک اندازشنشانده در دل من تیغ غمزه نا بر حق
به شکر شکر شیرین دوست، طوطی نطقدهان به چرب زبانی گشاده چون فستق
بگفتم: ای بت ساقی، بیار جام شرابکنون که مطربم انگشت می زند بر رق
نهاد بر کف من جام باده، گفتا: نوش! ‏چون نوش کردم از دست او می راوق
ز عشق نرگس سرمست و نوبهار رخشبسان غنچه دریدم ز عاشقی قرطق
ز بهر آنکه شوم سرفراز همچو کلاهبه خاک پاش فتادم چون موزه و بشمق
چه گفت؟ گفت که حیدر برو به خدمت شاهبخوان به حضرت أعلی قصیده ای مغلق
دراز همچو سعادت به پادشاهی روکه پادشاهی و دولت بدو بود ملحق
هر آن کسی که سر از خط او بگرداندبه زخم تیغ زبان چون قلم کنندش شق
به گرد سور سرایش که به ز فردوس استبود ز روی زمین تا به عرش یک خندق
گهی که شاه رخ آرد بر اسب در عرصههزار پیل چو فرزین برد به یک بیدق
به پایگاه جلالش همی کشند به دستز بهر پیشکش، این تند سرکش ابلق
مطهرست به عالم چو یحیی معصوماز آنکه نام وی از نام او بود مشتق
یگانه نصرت دین یحیی ستوده خصالدلیر و صفدر آفاق، پادشاه بحق
به پادشاهی و بخشندگی و شرم و ادبتویی که برده ای از خسروان عهد سبق
شهان دور که مشهور عالمند امروزبه مجلس تو چو طفلان گرفته اند سبق
ترا به معرفت حق به حق شناخته امتو اهل معرفتی در جهان جان الحق
به معرفت دو جهان را گرفتی از مردیچه حاجت است ترا در جهان به تیغ و درق
بدین دلیری و گردافکنی و شیردلیهر آن کسی که ترا دید می زند صدق
حروف انجم و نه دفتر سپهر امروزبود ز دفتر قدر تو کم ز نیم ورق
ز خدمتت نگریزد فلک به هیچ طریقرخ از در تو نتابد ملک به هیچ نسق
به قاف قرب ز سیمرغ پیشتر باشداگر دمی به هوای تو پر زند عقعق
سپهر پیر که اقرار بندگی تو کردبه پیش خلق جهان باز می دهد لاحق
به هیچ روی نباشد عزیز در بر خلقکسی که با تو دورویی کند بسان هبق
هر آن کسی که علم شد به دوستداری توبه پیش خلق بود سرافراز چون بیرق
عدوی ناکس بی آبرو- که بادا خاک!- ‏در آتش حسد و حرص می شود محرق
به خالقی که بگسترد هفت فرش زمینبه قادری که برافراخت نه فلک معلق
به صانعی که شب از بهر روشنایی خلقفروخت مشعله ی ماه در میان غسق
به مصطفی که خدا در ازل به کن فیکونبیافرید جهان را به عشق او مطلق
به یاوران و به اولاد پاک زاهر اوکه جز به دوستی حق نمی زنند نطق
به ان یکاد که از بهر چشم زخم دمندبه قل أعوذ که باشد کلام رب فلق
به چار طبع و سه روح و سه نفس و سه مولدبه شش جهان و به هفت اختر به نه جوسق
به رهروان طریقت، به عاشقان خدایکه از ریاضت در چشمشان نماند رمق
به آفتاب که هر صبحدم ز غایت مهرفراز طارم نیلوفری زند سنجق
به مطبخ شب و گاو سپهر و بره ی چرخبه قرص ماه و به نه گرد خوان و هفت طبق
که در میانه ی شاهان به شرم و حلم و ادبنظیر تو نبود زیر گنبد ازرق
شها! اگر چه که گنج سخن بپاشیدمنخواستم ز کسی در زمانه یک دانق
خسیس را نخرم من به هیچ در عالماگر چه در بر او سندس است و استبرق
به شهر یزد شب و روز مبرز الشعراهنوز می زند از روی جاهلی بق بق
شده ست خوار و خلق در میان خلق جهانمباد هیچ کسی در زمانه خوار و خلق
چو شاهباز حقیقت کجا پرد عصفوربه صوت و نغمه ی بلبل کجا رسد لق لق
کنیم شکر خدای جهان که هست امروزکسی که بازشناسد همای را از بق
همان به است که کوته کنم حدیث درازز بهر آنکه درازی به غایت است احمق
همیشه تا به گه شام زورق خورشیدشود درین بن دریای قار مستغرق
زبهر آنکه تو دایم به حق همی کوشینگاهدار وجود تو باد دایم حق!‏
متن در گنجور
سبب نظم کتابقصاید السبعه
رسید موسم گل ساقیا! بگردان راحکه عشقبازی و مستی به دین ماست مباح
زبهر آنکه کنم کهربا به رنگ عقیقبیار لعل مذاب از زمردین اقداح
به نیم شب دل من همچو شمع روشن کناز آن شراب که روشندل است چون مصباح
تو از صلاح مگو با من ار خردمندیاز آن که عاشق بیچاره نیست مرد صلاح
درافکنید کمیت نشاط در میدانکه پادشاه خرد برکشید قلب و جناح
زعکس باده که خورشید مشرق طرب استبه نیم شب بنما عکس فالق الاصباح
چون آمدی به سلامت بخیر خوش بنشینکه بر تو خیر و سلامت بود صباح و رواح
بیا که دیده به روی تو می شود روشنبیا که زنده به بوی تو می شود ارواح
چو در کنار فلک گوی زر روان گردیددرآمد از درم آن ماه مهربان چو صباح
چه گفت؟ گفت که حیدر کتاب عشق بسازکز آن کتاب بود کار بسته را مفتاح
بگفتمش که کتاب مرا چه نام نهیبگفت نام کتاب تو: مونس الارواح
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - و له ایضاغزلیات
سرو آزاد که در باغ نشانند او رابندهٔ قامت رعنای تو خوانند او را
آن جهاندار جهان نام جهان از بر منبه جهانی ز کف من بجهانند او را
ندهندش به همه ملک جهان یک سر مویبه همه ملک جهان گر بستانند او را
یا درآرند نگارین به سلامت بر منیا سلام من مسکین برسانند او را
خواست تا پیش من آید نفسی از در غیبچون درآید که همه کس نگرانند او را
خوانم الحمد و به اخلاص به رویش بدممگر به نزدیک من سوخته خوانند او را
حیدر از کوی وصال تو به جایی نرودگر به شمشیر فراق تو برانند او را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - و له ایضاغزلیات
ملک ملک ملاحت، شه خوبان خطا!‏ریختی خون دل سوخته، بی جرم و خطا
گفتم از ملک ملک شاد شوم، عقلم گفتبه سراپردهٔ سلطان نرسد دست گدا
گرد کوهت چه عجب گر چو کمر می گردمکز چه باشد تن و اندام تو در بند قبا
سینه از فرقت معشوقه کنم چون آتشدیده از حسرت دردانه کنم چون دریا
از قفا گرچه رقیب تو قفا خواهد زدبا وجود رخ خوبت نخورم غم ز قفا
سرفرازی کنم ار دور سپهر اندازددامن وصل تو در دست من بی سر و پا
صد هزاران دل سودازده در خاک افتداگر آشفته شود زلف تو از باد صبا
از هوای رخ چون آتش و آب خط تومی رود خاک من سوخته بر باد هوا
تا مخالف شدی ای جان جهان با عشاقسوختی جان و دل حیدر بی برگ و نوا
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - مرثیهٔ سلطان ابوسعیدغزلیات
باز ازین واقعه ما را دل و جان می‌سوزدنه دل ما، که دل خلق جهان می‌سوزد
گوییا آتش دوزخ به جهان در زده‌اندکه دل مرد و زن و پیر و جوان می‌سوزد
چنگ در چنگ مغنی ز درون می‌نالدشمع در مجلس ما گریه‌کنان می‌سوزد
نه منم سوخته در دهر که از آتش مهردل چرخ از غم سلطان جهان می‌سوزد
بوسعید آن شه فرخ‌رخ فرخنده‌وصالآنکه در ماتم او کون و مکان می‌سوزد
شاه در خاک نهاد این فلک چابک سیردر همه جایگهی آتش از آن می‌سوزد
عاشق سوخته با انده و غم می‌سازدحیدر خسته‌دل از عشق فلان می‌سوزد
متن در گنجور
فی نعت النبی صلی الله علیه و سلمقصاید السبعه
شمس و قمر ز پرتو رای محمدستدنیا و آخرت ز برای محمدست
در شهر اندرون که درو جز خدای نیستدل خانه ی حق است که جای محمدست
خورشید آسمان که جهان غرق نور اوستیک ذره روشنی ز صفای محمدست
تا دیده ام لقای محمد بسان نوردر دیده ام همیشه لقای محمدست
در درج سینه گوهر ایمان نهاده اموین نیز هم ز بحر عطای محمدست
هر روز آفتاب که عام است فیض اوسرگشته در فلک به هوای محمدست
اول به راه شرع قدم نه که روز حشرباشد رضای حق چو رضای محمدست
در حشر با سلوک رسولان برابرستاعمال امتی که سزای محمدست
حیدر که در دهن شکر نعت می‌نهدچون طوطیی ز بهر ثنای محمدست
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - و له ایضاغزلیات
مطرب بزن نوایی، ساقی بده شرابیاز تشنگی بمُردم بر آتشم زن آبی
تا من خیال رویت دیدم به خواب مستیاز حسرت خیالت راضی شدم به خوابی
گر سر ز پای اسبت از دست غم بتابمدر گردنم درافکن از زلف خود طنابی
از خال همچو دانه کام دلم برآورکز آب دیدگانم می گردد آسیابی
گر از درم برانی چون بندگان به خوارینگریزم از در تو هرگز به هیچ بابی
از لعل شکرینت، هر خنده ای و مصریوز زلف عنبرینت، هر حلقه ای و تابی
روزی به خنده گفتی: کام دلت برآرمدرویش مستحقم گر می کنی ثوابی
یک بوسه از لبانت بهر زکات خوبیصد ره سئوال کردم، یک ره بده جوابی
حیدر بسان مستان در بزم می پرستاناز خون خورد شرابی، وز دل کند کبابی
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - و له ایضاغزلیات
مرا در موردستان گلستانی استکه گل چون روی او در گلستانی نیست
دلم بربود و جانم زنده گردداگر آید برم، کآرام جانی است
رخش باشد چو خورشید آشکاراولی از چشم نامحرم نهانی است
اگر طوطی سخن گوید ز شکربر گفتار او شیرین زبانی است
چو روی مه‌وَشَت گلزار خوبی استچو قد دلکشت سرو روانی است
بیا آخر زمانی در بر منکه ترک جان کنم کآخر زمانی است
برو حیدر به کوی عشقبازانبه ترک جان بگو چون دلسِتانی است
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - و له ایضاغزلیات
نباشد در جهان همچون تو یاریبتی، سنگین دلی، سیمین عذاری
سمن بویی، به قد سرو بلندیگل اندامی، به رخ رشک بهاری
رقیبش خار و او گلبرگ خندانملامت می کشم از دست خاری
به ترک اختیار خویش کردمکه از عاشق نیاید اختیاری
محقق جان برافشانم ز غیرتچو بینم بر گل رویش غباری
کنارش در میان گیرم به مستیمیانش گر ببینم در کناری
اگر حیدر سخن گوید ز لعلشکنم در گوش جان چون گوشواری
متن در گنجور
فی توحید الملک العلام جل جلالهقصاید السبعه
ای ز هستی غلغلی در ملک جان انداختهعکس نور ذات خود بر انس و جان انداخته
آتشی از مهر در میدان دل افروختهپرتوی از ذات در صحرای جان انداخته
نه تتق در عالم کون و فساد افراشتههفت فرش اندر سرای کن فکان انداخته
مهر وحدت از رخ شاه و گدا افروختهنور قربت در دل پیر و جوان انداخته
شب کنار آسمان پر کرده از در و گهرماه را چون گوی سیمین در میان انداخته
روز فرشی را ز زر گسترده بر روی فلکشب بساطی را به راه کهکشان انداخته
قدرت او صبحدم از جامه ی زرین مهرسبز خنگ چرخ را برگستوان انداخته
در بدخشان، تاب مهر عالم افروزش به صنعخون لعل اندر دل سنگین کان انداخته
هر که بی پروانه ی حکمش زبان آور شدههمچو شمعش آتشی اندر زبان انداخته
زآستین صنع، دست قدرتش روز ازلفتنه ها در دامن آخر زمان انداخته
هر کسی کو آتش حرص و هوا افروختهزآتش غم دودش اندر دودمان انداخته
دوستان را روح و راحت دررسانیده به دلدشمنان را در عذاب جاودان انداخته
هر که عشق او بهشت، از مدبری و کافریآتشی از دوزخش در خان و مان انداخته
غیر نامش هر که نامی بر زبان آورده استاز ندامت، خاک راه اندر دهان انداخته
عاشق ذات جلالش هر دم از مجرای دلناوک آه از زمین بر آسمان انداخته
صانع بیچون به دست قدرت خود در بهشتخوان پرنعمت ز بهر بندگان انداخته
عارف حق از خدا چیزی نخواهد جز لقاگرچه بیند جنت اعلی و خوان انداخته
کوثر و حور و جنان هیچ است پیش حق طلبکو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته
بنده ای را بر فراز تخت شاهی داده جایبنده ای را دردمند و ناتوان انداخته
زاهدی را کرده در مسجد امام و پیشواراهبی را مست در کوی مغان انداخته
خالق اشیا، گناهی کآمد از ما در وجودسترپوش است و طبق پوشی بر آن انداخته
ذات پنهانش که پیداتر بود از آفتابسر به سر اهل یقین را در گمان انداخته
مه، برین چرخ یکم از امر حق، در تیره شبخویشتن را همچو شمعی در دخان انداخته
منشی ملک دوم، آن کو عطارد نام اوستمست حضرت گشته و کلک از بنان انداخته
مطرب بزم سوم، زهره، به امر دادگراز غریو چنگ در گردون فغان انداخته
خسرو چرخ چهارم، آفتاب، از نور حقآتشی اندر نهاد خود عیان انداخته
رزم ساز کشور پنجم، شه بهرام نامهیبت قهر حق از دستش سنان انداخته
قاضی ملک ششم، برجیس، در دارالقضادست قدرت بر سر او طیلسان انداخته
شاه چرخ هفتمین، کیوان، به امر کردگارهفت گردون معلا زیر ران انداخته
دست صنعش، فصل نیسان از شقایق، فرش آلبر کنار سبزه و آب روان انداخته
چترهای هفت رنگ از شاخه ها افراختهوز زمرد فرشها در بوستان انداخته
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گلبرقعی بر روی باغ از پرنیان انداخته
شاخ سنبل بر کنار ضیمران افراختهشور بلبل در میان گلستان انداخته
ارغوان، رخ سرخ کرده از برای شاهدیغیرت او آتشی در ارغوان انداخته
رنگ و بوی گل پدید آورده در بستان عشقغلغلی در بلبل فریادخوان انداخته
در شب معراج گفته یک سخن با مصطفازآن سخن آوازه ای اندر جهان انداخته
دین او دریاست، در وی مؤمنان چون گوهرندکافران را موج، چون خس بر کران انداخته
دولت او کوس در عرش معلا کوفتهنوبتش آوازه در کون و مکان انداخته
کشتیی کآن نیست در دریای دین ملاح آنلنگر و تیرش شکسته، بادبان انداخته
حیدر عاشق زبهر آنکه باشد احمدیغلغلی از عاشقی در لامکان انداخته
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ - و له ایضاغزلیات
حسبة لله عزیزان یار من باز آوریددل ز دستم می رود، دلدار من باز آورید
از سر راه وفا از غایت لطف و کرمتا شود غمخوار من، غمخوار من باز آورید
آن طبیب دل که یاقوتش دوان جان بوداز برای این دل بیمار من باز آورید
آن بت مه پیکر خورشید روی زهره چشممشتری وارش سوی بازار من باز آورید
خاک پای مرکبش کآن کحل بینایی بوداز برای چشم گوهربار من باز آورید
ساقیان سیم تن! زآن آتشین آبم دهیدباشد آبی را به روی کار من باز آورید
همچو حیدر در جهان دیوانه گردم روز و شبتا به پیش من پری رخسار من باز آورید
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱ - و له ایضاغزلیات
دوش، آغوش و بر و بوس و کناری داشتمتا به هنگام سحر در بر نگاری داشتم
اختیارم باده خوردن بود و آغوش و کناراز برای آنکه در دست اختیاری داشتم
شاهدی شوخی شگرفی شکری شیرین لبیدلبری سنگین دلی سیمین عذاری داشتم
عیش می کردم به شادی، باده می خوردم به کامغم نمی خوردم که در بر غمگساری داشتم
گاه لعلش بوسه دادم، گه کشیدم در برشگاه با درج عقیقش کار و باری داشتم
کوری چشم رقیبان و حسودان تا به صبحدر بر و آغوش، یاری و چه یاری داشتم
همچو حیدر بنده بودم، پادشه می خواندمشزآن به گوش جان ز زلفش گوشواری داشتم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲ - و له ایضا - مثنویغزلیات
چو خورشید رخشنده رخ برفروختدل آسمان را به آتش بسوخت
خرد گفت: رو پیش سلطان عهدکه بالای گردون کشیده ست مهد
که او گوهر بحر شاه ولی استبه گاه وفا و سخا چون علی است
بود شاهزاده، بود تاج بخشبه مردی فزون از خداوند رخش
بزرگ زمین است و شاه زمانپدر بر پدر شاه و صاحب قران
دلیر و سرافراز و بخشنده اوستبه بخشندگی مهر رخشنده اوست
حسین حسن روی حیدر توانبه تدبیر پیر و به دولت جوان
سعادت ازو می شود آشکارچو بویی که آید ز مشک تتار
چو شیران جنگی ببندد کمربه مردی بگیرد جهان سر بسر
چو جدان خود پادشاهی کندز مه حکم تا گاو و ماهی کند
الهی ترا عمر بسیار بادخدای جهانت نگهدار باد!‏
متن در گنجور
فی تحمید الحمید المجید عز شانهقصاید السبعه
بنده ام از جان خدایی را که او جان آفریدمهر و ماه و انجم و گردون گردان آفرید
دست صنع لایزالش، روز قدرت در ازلپاره ی یاقوت در فیروزه ایوان آفرید
زابر فیض، اندر بن دریای حکمت، در صدفلؤلؤ شهوار از یک قطره باران آفرید
از برای آنکه بنشانند بر تخت زرشپرتوی از مهر در لعل بدخشان آفرید
دست صنعش آتش خورشید را در کان فکندوین همه یاقوت و لعل اندر دل کان آفرید
تا همیشه دامن من معدن جوهر بوددر کنار جزع من یاقوت و مرجان آفرید
اندرین درج زمرد، در شب تقدیر خویشصد هزاران لؤلؤ شهوار رخشان آفرید
گه بهار شادمانی، گه خزان بی غمیگاه تابستان خرم، گه زمستان آفرید
رعد، غران کرد و جسم باد بی آرام ساختبرق، خندان کرد و چشم ابر گریان آفرید
تا به قدرت کرد گریان دیده ی ابر بهاردر میان خارها گلبرگ خندان آفرید
نار چون پستان خوبان در چمن پربار کردبه به رنگ عاشقان در طرف بستان آفرید
در لب جانان حیات جاودانی جمع کردبر رخ خوبان سر زلف پریشان آفرید
گل رخ و نسرین بر و مشکین خط و مه وش نگاشتدلبر سنگین دل و سیمین زنخدان آفرید
سر صنع لایزال از بهر خلط عاشقاندر خط و خال و لب و رخسار جانان آفرید
عاشق ذات جلال خویش در صحرای عشقاز شراب لایزالی مست و حیران آفرید
ماه چابک سیر در یک جا نمی گردد مقیمماه را سرگشته در گردون گردان آفرید
تا حساب ملک بنویسد به کلک معرفتتیر پیر چرخ را منشی دیوان آفرید
تا نوازد چنگ و گوید قول و نوشد جام میدر فلک گوینده ای خوب و غزل خوان آفرید
در جهان آفرینش بر سر تخت مرادپادشاه چرخ چارم را زرافشان آفرید
تا سراندازی کند از سرکشی در شرق و غربترک خون ریز فلک با تیغ بران آفرید
تا کند حل نکته های شرع در دارالقضاقاضی گردون گردان را سخندان آفرید
پیر پر دستان که بر هفتم فلک فرمان ده استبر سر شش طاق گردونش نگهبان آفرید
حکمتش را بین که در دارالشفای معرفتدرد دل را از وصال خویش درمان آفرید
خاک و باد و آب و آتش، مهر و ماه و روز و شبجسم و جان و عقل و دانش، جمله یزدان آفرید
آفریده ست او ترا از نور خویش اندر ازلگرچه پنداری ترا از چار ارکان آفرید
این همه قدرت که در دنیا و عقبا جمع کردصنع بیچونش همه از بهر انسان آفرید
گاه بر فوق ثریا، گاه در تحت الثریدر جهان معرفت انسان بدین سان آفرید
از برای کژنشینان دوزخ تابنده ساختوز برای راست بینان باغ رضوان آفرید
از برای کافران، دنیا چو جنت راست کردوز برای مؤمنان، دنیا چو زندان آفرید
در جهان آدم ز محرومی ملامتها کشیدگویی آدم در جهان از بهر حرمان آفرید
از برای آنکه تا یونس رود در بطن حوتماهیئی را در بن دریای عمان آفرید
در ازل، رزاق روزی ده، ز خوان فیض خویشجسم ایوب از برای قوت کرمان آفرید
چون نمود ادریس، در باغ بهشت از امر خوداز برای حله دوزی در تنش جان آفرید
گاه ابراهیم را در آتش سوزان فکندگاه اسماعیل را از بهر قربان آفرید
گاه یوسف را عزیز مصر کرد از بعد حزنگاه یعقوب از برای بیت الاحزان آفرید
سجده کن پیش حکیمی را که امر حکمتشوصل یوسف را دوای پیر کنعان آفرید
تا به زیر پا درآرد شرق و غرب از دستبردبر سر باد صبا تخت سلیمان آفرید
تا حیات جاودان یابند در ملک وجوداز برای خضر و الیاس آب حیوان آفرید
کوری نمرود کابراهیم در آتش افکندقدرتش از آتش سوزان گلستان آفرید
تا در آب رود نیل نیستی غرقش کنددفع فرعون لعین، موسی عمران آفرید
از برای آنکه سحر ساحران باطل کندقدرت بیچون او از چوب ثعبان آفرید
عیسی اندر خاک راه آمد ز مادر در وجودجایگاهش بر سپهر چارم از آن آفرید
از برای آنکه تاج مهر بر فرقش نهدتخت گاهش در بر خورشید تابان آفرید
چون زکریا شد ز بیم خصم پنهان در درختاره بر فرق سرش، دارای دوران آفرید
تا کند اظهار معجز، صالح خلوت نشینناقه را از سنگ خارا سهل و آسان آفرید
صد هزار و بیست و چار آمد پیمبر در وجودمصطفای مجتبا بر جمله سلطان آفرید
این همه پیغمبران اندر رکاب او رونداز برای آنکه او سالار ایشان آفرید
عارضش زیباتر از برگ گل و نسرین نگاشتقامتش رعناتر از سرو خرامان آفرید
از برای آنکه تا نعت نبی گوید ز جانطبع حیدر در سخنگویی چو حسان آفرید
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳ - فی مدح سلطان حسین شیرازیغزلیات
روز نوروز و هوای چمن و فصل بهارخوش بود جام می و بوی گل و روی نگار
از گل و نسترن و یاسمن و سرو و سمنباغ پرنقش و نگارست، زهی نقش و نگار!‏
بر لب ساغر گل، عکس می شورانگیزبر کف دست شقایق، قدح نوشگوار
گسترانند در اطراف چمن دیبه سبزیا مگر خاک چمن نقش کنند از ژنگار
بلبل از حسرت گل نغمه کند در نوروزقمری از سرو سهی دم زند از موسیقار
تا شود فاش که گل جامه دریده ست سحرعندلیب است و مطوق که بگویند اسرار
چون من از حسرت معشوقه غزلخوان شده اندطوطی و فاخته و کبک در و قمری و سار
بلبل از شاخ گل تازه فغان درگیردکز چه در طرف چمن غنچه نشیند با خار
همچو بلبل بسرا و گل بستان افروزدرد و تیمار رها کن که کشد بوتیمار
گر زند دست چنار از پی شادی چه عجبزآنکه برخاست دگر بوی گل و بانگ هزار
بس که مرغ سحر از عشق غزل می خوانددر چمن سرو سهی رقص کند صوفی وار
گر زنی لاله صفت خیمه ی عشرت در کوهبشنوی قهقهه ی کبک دری از کهسار
مطربا! سوز بود کار دلم، پرده بسازساقیا! باد بود شغل جهان، باده بیار
در چنین وقت که شیراز بود چون جنتدر چنین روز که گلزار شود چون فرخار
عاشق رند بود هر که درآید سرمستزاهد خشک بود هر که نشیند هشیار
خویش باز آر ز بازار، به گلشن بنشینکه نمی خواهم از آن گل که بود در بازار
بوی معشوقه ی من هست ز نسرین ظاهررنگ رخساره ی من گشت ز خیری اظهار
زعفران عکس رخ زرد مرا دید به خوابلاجرم چهره ی او زرد بود چون دینار
با وجود رخ معشوقه و جام می نابهستم از جام جم و ملک سلیمان بیزار
در خمارم چه کنم؟ جام می ام می بایدساقیا! لطف کن و دفع خمارم ز خُم آر
هر کسی را که دلی هست در این موسم گلدر میان چمنی باده خورد با دلدار
چون مدار طرب از باده ی لعلی باشدباده نوش از کف معشوقه و اندیشه مدار
چون بجز باد هوا هیچ ندارد در دستمی ندانم که چرا پنجه گشوده ست چنار
می کند ابر بهاری چو من از حسرت دوستبر سر فرش زمرد، گهر از دیده نثار
در گل زرد و گل سرخ نگر در بستانکین بسان رخ من باشد و آن چون رخ یار
بس که مانند شقایق دل من می سوزدآتش افتاد ز سوز دل من در گلنار
نی که از خاک برون آمد و گویا گردیدده زبانی کند امروز چو سوسن در کار
غنچه از پرده برون آمد و گل خندان شدوز دل بلبل شوریده بشد صبر و قرار
گر بنفشه سر خود کرد گران معذورستزآنکه در خواب چنان شد که نگردد بیدار
بر سر گل ز هوا بید عجب لرزان استکه مبادا که گل امسال بریزد چون پار
از ریاحین گل صد برگ برآرد بستانوز شکوفه ید بیضا بنماید اشجار
ارغوان خرم و گلشن خوش و سوسن دلکشلاله در آتش و گل در تب و نرگس بیمار
ضیمران تازه و خطمی تر و نیلوفر غرقخوش نظر خرم و ریحان کش و عبهر عیار
غنچه در پوست نمی گنجد و خوش می خنددابر سرگشته همی گردد و می گرید زار
چشم بادام اگر تر شود از گریه ی ابردهن پسته بدو خنده کند دیگر بار
عکسی از چهره ی زرد خودم آید در چشمچون ترنج از ورق سبز نماید دیدار
سوسن و سرو چو رخسار و قد دلکش دوستنار و سیب است چون پستان و زنخدان نگار
عالم پیر دگر زندگی از سر گیردروز نوروز چو صنعش بنماید آثار
در خزان بین که ز صنعش عنب رنگارنگخوشه ی گوهر و لعل است که باشد پربار
مبدع صنع، نگارنده ی نه قصر سپهرداور دهر، برآرنده ی روز از شب تار
یک نظر کرد و دو گیتی به دمی پیدا شدخالق خلق، نگارنده ی هفت و نه و چار
این بزرگی و غرور از چه بود در سر ماشاید از دور کنیم از سر خویش این پندار
آفتابی که دو صد ره ز جهان افزون استهست یک نقطه درین گردش همچون پرگار
من که باشم؟ چه کنم؟ خود به چه خوانند مرا؟عاشق سوخته ی گشته ز هجران افگار
تا کند سرو و گل از قامت و رخسار خجلدر چمن سرو گل اندام من آمد به گذار
گفتم: از سیب زنخ گر بدهی شفتالودبه شوم حالی و در پوست نگنجم چو انار
گفت: اگر زرد شوی از غم من چون نارنجباشی از سیب و ترنج و به من برخوردار
گرچه شمشاد و صنوبر قد رعنا دارندقد چون نارون او به ازیشان صد بار
گفتم: ای پسته دهان چون شده ام فرهادتکام من زآن لب شیرین شکر خنده برآر
گفت: چون خسرو اگر شکر شیرین خواهیهمچو فرهاد در افتی ز کمر عاشق و زار
زلف او سنبل تر بود و رخش برگ سمننی غلط رفت که بد زلف و رخش لیل و نهار
بی زنخدان چو سیبش که به از نارنج استکس نداند که مرا در دل زارست چه نار
دیدمش روی چو ایمان و مسلمان گشتمبازش از کفر سر زلف ببستم زنار
گفتم: از وصف تو حیدر غزلی خواهد گفتشاید ار گوش کنی از صنم سیم عذار:‏
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴ - غزلغزلیات
ای سَمَن‌عارِضِ مَه‌پیکرِ شیرین‌گفتاروی زده دایره بر گرد گل از مشک تتار
نرگس مست تو در باغ ارم باده‌فروشسنبل پست تو بر برگ سمن غالیه‌بار
زلف پرچین تو آشفته دلی در فردوسخال مشکین تو هندو بچه‌ای در گلزار
چشم میگون تو هنگام سحر مست مداملعل نوشین تو در وقت طرب باده‌گسار
طُرّهٔ زلف تو از سنبلِ تر گرد سمننقطهٔ خال تو از غالیه بر برگ بهار
زلف مه‌پوش تو بر خرمن گل عنبربیزسرو دلجوی تو بر طرف چمن خوش‌رفتار
سنبل از سنبل مشکین تو در تاب و گرهنرگس از نرگس مخمور تو در عین خمار
عارضت مهوش و اندام لطیفت نازکنرگست دلکش و مژگان چو تیرت خونخوار
عاشقت چاکر و چون عاشق سرگشته بسیحیدرت بنده و چون حیدر بیچاره هزار
گفت: اگر بندهٔ مایی، برو و مدحی گویبهر سلطان جهان، بحر هنر، کوه وقار
آنکه در معرکه بر هم شکند قلب عدوآنکه در روز یلی صید کند شیرشکار
آنکه چون تیر دلیری بجهد از شستشخال از چهرهٔ زنگی ببرد در شب تار
آنکه چون تیغ جهان گیر زند بر سر کوهگردد از ضربت او کوه دو نیمه چون خیار
آنکه چون گُرز یلی برکشد از کوههٔ زینبه یکی حمله به دست آورد این هفت حصار
تیر دلدوز وی از قلب عدو درگذردتیغ خونریز وی از خصم برآورد دمار
چون ز مجری بجهد ناوک او روز نبرددر دل سنگ سیه غرقه شود تا سوفار
نه فلک بر سر ما بر زبر یکدیگرستمگر از پای سمندش به هوا رفت غبار
شرف دنیی و دین، بحر هنر، شاه حسینآنکه کیوانش غلام است و فلک خدمتکار
مثل این شاه جهانگیر نباشد هرگزنه درین مملکت یزد که در هیچ دیار
گرچه هستند بسی پادشهان در عالمنبود مثل تو ای پادشه معنی‌دار
تو ولی‌زادهٔ عهدی و ولایت داریوز تو مانند پدر گشت ولایت اظهار
گر تو از نور ولایت بکشی خنجر تیزاز بداندیش تو در دهر نماند دیار
تا برت چرخ پیاده شود و رخ بنهدپیل‌تن گردد و بر اسب شود شاه سوار
دهر بر پای عدوی تو ببندد زنجیرچرخ بر دیدهٔ خَصمِ تو بکوبد مسمار
دوستان تو مقیمند، ولی در جنّتدشمنان تو نگونسار، ولی بر سر دار
تا تو سلطان سلاطین شدی ای شاه جهانپادشاهان به غلامی تو کردند اقرار
این علی رنگ حسن رو که حسینش نام استبه محمد که خدا عمر دهادش بسیار
تا بر ای عمر و جوانی بخوری در عالمبادی از عمر و جوانی به جهان برخوردار!‏
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵ - و له ایضاغزلیات
پرتو روی تو از روی صفا می‌بینممردم چشم تو در عین حیا می‌بینم
در لبت می‌نگرم، جوهر جان می‌یابمدر رخت می‌نگرم، صنع خدا می‌بینم
شام گیسوی تو یا ملک ختن می‌نگرم؟زلف پرچین تو یا مشک خطا می‌بینم؟
گرد کوه از سر غیرت چو کمر می‌گردمزآنکه اندام تو در بند قبا می‌بینم
چون صبا بی سر و پا می‌روم و سوداییتا سر زلف تو در دست صبا می‌بینم
دل یکتای خود از غایت سرگردانیبسته در سلسلهٔ زلف دوتا می‌بینم
تا به هم درشکند قلب اسیران کمندترک سرمست تو با تیغ جفا می‌بینم
دل که از غصه به تنگ آمد و ناپیدا شداثرش در دهن تنگ شما می‌بینم
از تو چندان که به من جور و جفا می‌آیدهمچنان در دل خود مهر و وفا می‌بینم
حیدر از آرزوی آتش و آب رخ توخاکش از مهر تو بر باد هوا می‌بینم
متن در گنجور
فی حمد باری تعالی جل جلاله و عم نوالهقصاید السبعه
خالق اشیا که این دریای اخضر آفریددر کنار و دامنش، یاقوت و گوهر آفرید
طاق ازرق بست و این فرش مطبق گستریدمهر انور ساخت و این ماه منور آفرید
در خم چوگان ماه نو به صنع خویشتنآسمان ماننده ی گوی مدور آفرید
طشت زرین، طاس سیمین، در و گوهر، جزع و لعلاین همه قدرت درین دریای اخضر آفرید
صانع بیچون که این سطح مسطح راست کردقامت گردون کژرو همچو چنبر آفرید
از برای آنکه تا طباخی اشیا کندآتشی از مهر در خورشید خاور آفرید
تا موالید ثلاثه پرورند از امر «کن»‏چار طبع و نه سپهر و هفت اختر آفرید
ماهیان را در میان آب دریا جای داددر کنار آتش سوزان، سمندر آفرید
زانجم رخشنده و رنگ شفق، هنگام شامدر کنار آسمان یاقوت و گوهر آفرید
کرد ابراهیم آزر بت شکن از امر خویشاز برای بت تراشی گرچه آزر آفرید
آدمی از چار طبع و پنج حس و شش جهتدر زمان کاف و نون الله اکبر آفرید
تا دماغ جان مشتاقان خود مشکین کندمشک از آهوی چین، وز گاو عنبر آفرید
از شکوفه چون درختان را کله بر سر نهاداز ورقهاشان، قبای سبز دربر آفرید
از لطافت، رنگ رخسار سمن چون آب بستوز نظافت، لاله را همرنگ آذر آفرید
غنچه ی رعنا که می پوشد قبای فستقیبر مثال دختری در زیر چادر آفرید
سوسن اندر طرف بستان ده زبانی می کنداز برای آنکه یزدانش سخنور آفرید
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گلدر میان بوستان، دیبای ششتر آفرید
چون گل صد برگ را جام شراب ناب دادمستی و شوخی همه در چشم عبهر آفرید
از شکوفه در میان بوستان گوهر نمودوز شقایق در کنار باغ اخگر آفرید
نرگس صاحب نظر، چون دیده ی خود باز کرداز دم ابر بهاری دیده اش تر آفرید
فصل نیسان، قدرت او از بهار هفت رنگبر سر دوشیزگان باغ، معجر آفرید
چون درخت گل بخندید و رخ خود سرخ کردبر کف او جامی از یاقوت احمر آفرید
بر کف لاله- که مخمورست- جام می نهادبر کف نرگس- که سرمست است- ساغر آفرید
در کنار باغ، چون گل را سپر داد از هوادر میان بوستان، با بید خنجر آفرید
نی چون کف بگشود و در خدمت میان ده جا ببستدر نهاد او ز صنع خویش شکر آفرید
نرگس رعنا چو بر تخت زمرد جای دادتاج بر فرق سرش از سیم و از زر آفرید
زیر دامان درختان چمن، فصل ربیعلاله های آتشین مانند مجمر آفرید
در میان نوجوانان چمن، فصل بهاریاسمین ماننده ی پیر موقر آفرید
بوستانها از لطافت همچو جنت راست کردجویهای آب شیرین همچو کوثر آفرید
گوهری از امر خود بنهاد در درج عقیقچون از آن نه ماه شد، ماهی منور آفرید
قدرت و صنعش تماشا کن که از یک قطره آبصورتی محبوب گل روی سمن بر آفرید
سرکشان نازنین گل رخ نسرین بدنمه وشان دلکش خورشید پیکر آفرید
از برای «کنت کنزا» این همه اسرار صنعدر خط و خال و لب و رخسار دلبر آفرید
قادر بیچون که این دنیا و عقبا راست کردبهترین دنیی و عقبی پیمبر آفرید
مصطفا و مجتبا و ابطحی و هاشمیبر همه پیغمبرانش شاه و سرور آفرید
چون به دست صنع خود گیسوی احمد برفشاندعالم از گیسوی مشکینش معنبر آفرید
چون به معراج یقین می رفت با فر و شکوهجبرییلش در ره تعظیم، چاکر آفرید
روز محشر امتان یکسر بدو بخشد خدااز برای آنکه او سالار محشر آفرید
در میان شاعران سالک توحید گویتا نپنداری که کس مانند حیدر آفرید
گرچه تلخی می کشد از شوربختی در جهانشعر شیرین خوشش از شهد خوشتر آفرید
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶ - و له ایضاغزلیات
ترک سرمست تو خون دل ما می‌ریزدبی‌گنه خون دل خسته چرا می‌ریزد
مردم دیدهٔ دریا دل گوهر پاشمهرچه دارد همه در پای شما می‌ریزد
تا صبا می‌زند از چین سر زلف تو دمنافه‌های ختن از باد هوا می‌ریزد
سنبلت پای دل پیر و جوان می‌بنددنرگست خون دل شاه و گدا می‌ریزد
چون تو در طرف چمن می‌روی ای آب حیاتدر چمن برگ گل از روی حیا می‌ریزد
در گذر دامن تو خاک چمن مشکین کردیا مگر غالیه از جیب صبا می‌ریزد
دست ساقی به صبوحی ز پی دفع خمارمی صافی است که در جام صفا می‌ریزد
تا بگیرد خُتَنَت را به خطا لشکر زنگچین زلف سیهت مشک خطا می‌ریزد
طبع حیدر ز هواداری تو دریایی استورنه این گوهر معنی ز کجا می‌ریزد؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷ - و له ایضاغزلیات
آب کز دیده روان شد ببرد بنیادمآتش عشق تو چون خاک دهد بر بادم
دیده خون ریز که چون مردم دریایی چشمبهر دردانه به دریای محیط افتادم
مردم از گریه ی من غرقه دریای غمندتا عنان نظر از دست مصالح دادم
بس که در دیده ی خود دجله روان می بینمدر شک افتم که مگر در طرف بغدادم
چون کمر خوش به میان آی که بر دامن کوهکشته ی شکر شیرین تو چون فرهادم
خانه ی دیده ی من جای خیال رخ تستزآن در دیده به روی دگری نگشادم
هر سحر در طلب پرتو خورشید جلالپردهٔ اطلس گردون بدرد فریادم
جستن حیدر وفا از هوس دیدن توترک سر کردم و پا در طلبت بنهادم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸ - و له ایضاغزلیات
تا دل خسته به دست سر زلفت دادمکمر بندگی ات بسته ام و آزادم
آخر ای ماه پری‌چهره به فریادم رسکز هوایت ز فلک می‌گذرد فریادم
گر کسی از غم هجران تو شادی طلبدمنم آن کس که به غم خوردن رویت شادم
بیستون ستمت را بکشم چون فرهادزآنکه بی شکر شیرین تو چون فرهادم
با وجود قد رعنای تو همچون سوسنگر همه روی زمین سرو شوم آزادم
پیش از آب و گل خود در ازل از لوح قضاابجد عشق تو آموخته از استادم
با وجود رخ چون آتش و آب خط توبر سر خاک دوان بی سر و پا چون بادم
طالعم از مه روی تو چو حیدر نبودتا من از مادر فطرت به چه طالع زادم؟
متن در گنجور
فی قدرة الله تعالی و صفاتهقصاید السبعه
قادری کز قدرت این عالم پدیدار آوردخلق عالم را به عشق خویش در کار آورد
نافه از آهو و نور از نار و لعل از خاره سنگگوهر از بحر و زر از کان و گل از خار آورد
حکم او از رعد غران کوس سلطانی زندامر او از ابر گریان در شهوار آورد
خار تیز از قدرت او بوستان پر گل کندچوب خشک از حکمت او میوه ها بار آورد
نوبهار صنع بفرستد، بروید گل ز خاربلبلان را مست و لایعقل به گلزار آورد
فصل نیسان چون بگرید ابر و خندد روی دشتلاله ها در باغ از قدرت نمودار آورد
ضیمران تار و بنفشه کوژ و لاله شرمسارارغوان خونین و گل شوخ و سمن زار آورد
پیشتر از آنکه در پوشد گل رعنا قبانرگس سرمست در بستان کله دار آورد
فصل تابستان به قدرت در میان بوستانصد هزاران صنع گوناگون ز اشجار آورد
میوه های خوب شفتالود و امرود و ترنجسیب و زردآلود و نارنج و به و نار آورد
از هوای شام، نفح عنبر سارا دهدوز نسیم صبح، بوی مشک تاتار آورد
پادشاه پادشاهان روز محشر در بهشتعاشقان مست را با خویش در کار آورد
در بر ایشان به دست قدرت خود از کرمدم به دم از حوض کوثر جام اسرار آورد
گه به قدرت مهر رخشان را به شب پنهان کندگه به حکمت روز روشن از شب تار آورد
در سحر چون وانشاند شمع ماه از باد صبحمشعل خورشید در عالم پدیدار آورد
تا درین مرکز فراوان نقش قدرت برکشدمهر همچون نقطه و گردون چو پرگار آورد
هر شب اندر مجلس گردون ز بهر روشنیاز مه و انجم چراغ و شمع بسیار آورد
مهر و ماه و مشتری و زهره و بهرام و تیربا زحل هر هفت در گردون به رفتار آورد
هست اقرارم که گبر و کافرست و دوزخیهر که او در قدرتش یک ذره انکار آورد
شکر از نی، گندم از گل، میوه‌ها از چوب خشکاز برای بندهٔ بیچارهٔ زار آورد
وآنگهی بر دست قدرت از میان باغ صنعمیوهٔ الوان گوناگون به بازار آورد
بنده‌ام از جان خدایی را که بهر بندگاناین همه قدرت درین اطوار و ادوار آورد
گاه یوسف را به ده درهم فروشد در جهانگاه در مصرش جهانی را خریدار آورد
امر او هنگام قدرت در جهان معجزاتعیسی یک روزه را ناگه به گفتار آورد
خود کند تقدیر و منصور از انا الحق دم زندو آنگهش از غیرت خود بر سر دار آورد
گاه زهر جان ستان از زخم مار آرد پدیدگاه دفع رنج آن از مهره ی مار آورد
گرچه نمرود دنس لاف الوهیت زندپشه ای بفرستد و او را نگونسار آورد
ورچه فرعون لعین آن دعوی باطل کندهمچو خس در رود نیل او را گرفتار آورد
گر به دست امر بردارد حجاب از روی کاراز هدایت کافر صد ساله اقرار آورد
حیدر توحید گوی از غایت صدق و صفاروی دل پیوسته بر درگاه دادار آورد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹ - و له ایضاغزلیات
روز نوروز و می و مطرب و معشوق و بهارمستی و عشرت و آغوش و بر و بوس و کنار
سمن و نسترن و یاسمن و سرو چمنسوسن و برگ گل و جام می و روی نگار
کام و آرام و نشاط و طرب و عیش و خوشیسرو و شمشاد و گل و سنبل و سیب و به و نار
مستی نرگس و رنگ چمن و سایه ی بیدغلغل بلبل و بوی گل و آواز هزار
شیوه و ناز و عتاب صنم سیم اندامشاهد و شمع و شراب و بت شیرین گفتار
باغ و صحرا و لب جوی و قد سرو سهیعنبر و عود و عبیر و سمن و مشک تتار
چشم در شاهد و گل در بر و ساغر در دستگوش بر مطرب و می در سر و لب بر لب یار
یار در مجلس و مه در خور و حیدر با دوستباده در ساغر و جان در بر و دل با دلدار
خوش بود این همه گر دست دهد وقت صبوحخوش بود این همه گر جمع شود فصل بهار
متن در گنجور