چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۷۲۴ تا ۷۹۵ قمری

جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهان‌ملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبان‌های فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شده‌اند.
مادر جهان‌ملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضل‌الله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهان‌ملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروان‌سرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطان‌‌بخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشق‌خواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد.
جهان تنها فرزند جلال‌الدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاه‌دخت‌های دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است.
وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سال‌های ۷۴۴ و ۷۴۷ با امین‌الدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهان‌ملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزل‌های خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است.
پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهان‌ملک خاتون.
او در دیوانش و در تعدادی از غزل‌‌های خود به سلطان بخت‌نامی اشاره می‌کند و با اندوهی بی‌پایان و عاطفه‌ای سرشار از او یاد می‌کند. اکنون می‌توان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادری‌اش نیز همین بوده است.
ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی می‌کرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سال‌ها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میران‌شاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سال‌های ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میران‌شاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد.
حافظ وقتی عمویش را به قتل رسانده‌اند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود»
منبع: خود سایت گنجور
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار جهان ملک خاتون

شمارهٔ ۱غزلیات
نه توان پیشِ تو آمد نه تو آیی بر ماکیست پیغام‌رسان من و تو غیر صبا؟
بیش از این طاقتِ بارِ شبِ هجرانم نیستای عزیز از سر لطفت ز در بنده درآ
بندهٔ خستهٔ بیچاره به وصلت بنوازتا به کی بر منِ بی‌دل رَوَد این جور و جفا؟
دردم از حد بِگُذشت و جگرم خون بِگِرفتچون طبیب دلِ مایی ز که جوییم دوا؟
جز جفا نیست نصیبِ من دل‌خسته ز دوستبرگرفتند ز عالم مگر آیینِ وفا؟
شمعِ جمعی تو و پروانهٔ رخسارِ تو دلنیست در مجلس ما بی رخ تو نور و صفا
خبرت نیست که بیچاره تنِ من به جهانبندهٔ خاص تو از جان شده بی روی و ریا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ای گوهر لطافت و ای منبع صفابردیم از فراق تو بر وصلت التجا
بر بستر غمیم فتاده ز روز هجرآخر شبی خلاف فراقت ز در درآ
بر درد من طبیب چو آگاه گشت گفتجز داروی وصال نباشد تو را دوا
جانا ببخش بر من مسکین مستمندبر بستر فراق نباشم چنین روا
گر باورت ز من نکند نور دیده‌امبر حال زار و رنگ رخم دیده برگشا
تا بنگری که حال جهان بی تو چون بودرنگ چو کاه و اشک چو خونم بود گوا
تا چند خون این دل مسکین خوری مخورآخر که گفت بر تو حلالست خون ما
بیگانه خوی دلبر ما دل ز ما ببردرحمی نکرد بر دل مجروح آشنا
زین بیشتر جفا نپسندند در جهانبر زیر دست جور نکرده‌ست پادشا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
دلبرا تا کی مرا داری ز وصل خود جدارحمتی کن بر من دلخسته از بهر خدا
نیک زارم در غم عشقت به تاریکی هجراز من مسکین پیامی بر به یارم ای صبا
با دلارامم بگو تا کی جفا بر من کنیبی وفا یارا ستم بر ما چرا داری روا
بر امید آنکه بر حال من اندازی نظربر سر کویت مقیمم روز و شب همچون گدا
من گدای کوی تو گشتم به بوی لطف توبر گدا آخر مکن چندین جفا ای پادشا
گشته‌ام بیگانه از بود و وجود خویشتنتا شدم در کوی تو با روی خوبت آشنا
نرگس رعنای تو بربود از من جان و دلدر جهان یکتا شدم تا دیدم آن زلف دوتا
گفتم ای جان و جهان یک ره به وصلم شاد کنگفت ای مسکین گدا از سر برون کن این هوا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
در دیده خیال تست ما را همه جاهستیم ز بیم هجر در خوف و رجا
صبرم ز رخ خویش همی فرماییصبر و دل من بگو کجا تا به کجا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مقطعات
با ندیمانِ خوش و صحبتِ یاران لطیفخوش بود دامن صحرا و دف و چنگ و رباب
به وصال خودم ار یار دمی بنوازدکنم از آتش سینه جگر خویش کباب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - فی التوحیدقصاید
ای ز امر کن فکانت گشته پیدا کایناتذات بی چون تو را ترک صفت عین صفات
با کمال قدرتت کار دو گیتی بی محلبا ثبات ملکتت ملک دو عالم بی ثبات
شمّه‌ای از فیض فضلت عذرخواه غافلانلمعه‌ای از تاب قهرت کارساز حادثات
نیست در فکرم ز مرگ و زندگی امّید و بیمبیم و امّیدم تویی ای خالق موت و حیات
بادی از لطف تو گر بر صحن غبرا بگذردعیسی مریم شود هر ریزه از عَظم رُفات
گر چکد از ابر احسانت بر انسان قطره‌ایاز نهاد مؤمن و مشرک بشوید سَیّئات
ور سموم صرصر عَنف تو آید در وجودمحو گردد صورت هستی ز لوح کاینات
آنکه شد در راه عرفان با هوایت یک جهتگشت در دنیا و دین فارغ ز تشویش جهات
وآنکه با گنج قناعت شد مقیم کنج فقرسوی گنج حاصل کونین ننمود التفات
یارب از من خدمتی شایسته ناید در جهانکز نکوکاری توانم داشت امّید نجات
عفو کن جرمم مکن محرومم از رحمت که منتکیه بر لطف تو می‌دارم نه بر صوم و صلات
متن در گنجور
دیباچهٔ دیواندیوان اشعار
شکر و سپاس و حمد بی قیاس حضرت خالقی را جل جلاله و عم نواله که آدمی را به شرف نطق و فصاحت و کمال فضل و بلاغت بر دیگر مخلوقات تفاخر بخشید.
آن قادری که آدم خاکی سرشت رامسجود ساکنان زوایای عرش کرد
مصوری که صور ابکار افکار بر صفحات ضمیر اولی‌الالباب کشید.
مقدسی که بیاراست دست قدرت اومثال صورت جان را به احسن التقویم
حکیمی که گوشت پاره‌ای به قوهٔ نطق کلید گنجینهٔ اسرار حکمت ساخت. کریمی که هر شخصی از آحاد کاینات و افراد ممکنات به لباس کرامتی خاص بیاراست ، گاه اعجاز عیسوی را در سخن طفل تعبیه کرد و گاه سبب نجات دنیوی و اخروی در کلام امییی به ودیعت نهاد.
چنین کس راست زیب پادشاهیکس آگه نیست از سر الهی
و صلوات بی حد و تحیات بی عد بر روضهٔ زاهرهٔ طاهرهٔ تاج تارک انبیاء محمد مصطفی
خورشید آسمان شریعت که روزگاردر نوبت نبوت او گشت با نوا
علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات باد که صبح رسالت او صحن گیتی را از ظلمت ضلالت پاک کرد وآئینهٔ زنگ‌آلود دلها به مصقل هدایت جلا داد و غفران فراوان و رضوان بی پایان بر جان و روان اصحاب و احباب او.
آن بلبلان سدره که از صیت صوتشانبستان سرای دین محمد نوا گرفت
امّا بعد بر ضمیر ارباب خرد و اصحاب هنر پوشیده نیست که همگی همّت اهل عقل برآن مصروفست که از آثار وجود ایشان نشان رقمی بر روی ورق روزگار باقی ماند چون بواسطه مرور ایام گرد فراموشی بر چهرهٔ اثر آن می‌نشیند و طول زمان صورت آن از خاطر محو می‌کند لاجرم ناگزیر است از تمهید بنا، یادگاری که بعد از فنای جسم موجب بقای اسم باشد و نزد عقلا روشن است که اساس سخن به تندباد حوادث منهدم نگردد و نشان آن بر صفحهٔ ایام ثابت میباشد و نفیس‌ترین جوهری است که موجب رضای خالق و خلایق ومخلص مجاز و حقایق می‌شود چنان که گفته‌اند:
سخن از گنبد کبود آمدز آسمانها سخن فرود آمد
گوهری گر بدی ورای سخنآن فرود آمدی به جای سخن
پس هیچ یادگاری ورای ترکیب نظمی یا ترتیب نثری نباشد.
که گر اهل دلی روزی بخواندبه آبش آتش دردی نشاند
وجود عاقل از وی پند گیرددل داناش آسانی پذیرد
بنا بر این مقدمات، چون این ضعیفه جهان بنت مسعود شاه ، به واسطهٔ دست تطاول روزگار پای قناعت در دامن عافیت کشیده روی دل در کعبهٔ فراغت آورد و این بیت شعار خود ساخت :
وحدت گزین و همدمی از دوستان مجویتنها نشین و محرمی از دودمان مخواه
در هر صورت که روی می نمود فکری زیاد می‌شد. خاطر را، گاه گاه قطعه‌ای چون حال عاشقان بی‌سامان و چون ضمیر مشتاقان پریشان و چون دل اهل نظر شکسته و مانند امید ارباب هوس بر بی‌حاصلی بسته در عین ملالتی که تصاریف لیل و نهار روی می نمود از برای مشغولی خاطر املا می‌کرد و حقیقتی به لباس مجاز بر می‌آورد و به آب اظهار وصف‌الحالی آتش غصهٔ ایام را تسکین می‌داد و هرچند جمعی که بواسطهٔ قصور همت در ملاحظهٔ صورت آن باز مانند و به حسب قلت استعداد نقاب از چهرهٔ مقصود آن گشودن نتوانند، هر آینه این غرایب از قبیل معایب شمرند.
هر چشم به خورشید نیارد نگریستهر قطره به دریا نتواند پیوست
اما نزد محققان دقیقه‌شناس و مدققان مستوی قیاس صورت آن حال و عاری آن مقال معین و مبین آید که غرض از کلام معانی ظاهر نیست بلکه مقصود کلی فهم سرایر است و ایراد دقایق مجازات سواد ارشاد حقایق حالات است که : المجازُ قنطرة الحقیقة و نزد ارباب علم و خداوندان عقل و ادب واضح و لایح باشد که اگر شعر فضیلتی خاص و منقبتی بر خواص نبودی صحابهٔ کبار و علمای نامدار رضوان الله علیهم اجمعین در طلب آن مساعی مشکور و اجتهاد موفور به تقدم نرسانیدندی، اما چون تا غایت بواسطهٔ قلت و ندرت مخدرات و خواتین عجم کمتر در این مشهود شد این ضعیفه نیز به حسب تقلید شهرت این قسم نوع نقصی تصور می‌کرد و عظیم از آن مجتنب و محترز می‌بود اما به تواتر و توالی معلوم و مفهوم گشت که کبرای خواتین و مخدرات نسوان، هم در عرب و هم در عجم به این فن موسوم شده‌اند چه اگر مَنهی بودی جگرگوشهٔ حضرت رسالت، ماه خورشید رایت ، دُرّ درج عصمت، خاتون قیامت فاطمهٔ زهرا رضی الله عنهما تلفظ نفرمودی به اشعار از جمله این بیت از آن حضرت با عظمت است :
اِنَّ النساء ریاحینٌ خُلِقنَ لکُموکُلکُم تَشتهی شمَّ الرّیاحینِ
و تمام خواتین عرب شعر فرموده‌اند و در عجم عایشه مقریّه که به اتفاق از سالکان راه دین و طایران طریقهٔ یقین است خود را به قسم شعر مشهور فرموده و این دو رباعی از آن اوست:
از وصل تو گر بر خورمی نیکستیار تیر تو را در خورمی نیکستی
این خود چه محال است که من در تو رسمدر خاطرت ار بگذرمی نیکستی
***
عمریست که با غم تو در ساخته‌امپنهان ز تو با تو عشقها باخته‌ام
زآن با تو نگفته‌ام که هرگز خود راشایستهٔ حضرت تو نشناخته‌ام
و دیگر خواتین عجم مثل پادشاه خاتون و قتلغشاه خاتون وغیرهنّ هر یک به حسب استعداد در این میدان اسب هوس را جولان داده‌اند. این ضعیفه نیز اقتدا به ایشان نموده ملتزم این جسارت گشت. اگر چه گفته‌اند:
حدیث نظم کار هر کسی نیستمتاع شعر بار هر کسی نیست
سخن را دستگاه فضل بایدسخن بی عون دانش بر نیاید
مأمول و امیدوار از کرم عمیم و الطاف جسیم جمهور اهل علم و ادب و جملهٔ ارباب عقل و ادب چنان است که چون قلت بضاعت و خفت استطاعت این ضعیفه معلوم دارند بی شایبهٔ غرض و دافعهٔ عرض به عین عنایت ملحوظ فرموده چون بر غث و سمین و نیک و بد این مبتّرات اطلاع یابند به آنچه ممکن است تشریف اصلاح ارزانی فرموده این ضعیفه را در مزلّت اقدام مأخوذ نگردانند.
اگر سهویست آن را در پذیرندبزرگان خرده بر خردان نگیرند
ای مطرب عشق ساز بنوازگو چنگ بنال و نی فغان کن
ای دوست ز اشتیاق مردیمروزی گذری به عاشقان کن
ای مونس خاطر غریبانرحمی به غریب ناتوان کن
ای باد به پیش یار دلبندرمزی ز نیاز من بیان کن
گو بهر ثواب آن جهانیآخر نظری بدین جهان کن
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
یکباره بگشت بر من احوالنی جاه به ما بماند و نه مال
زین پیش عزیز خلق بودیمهمخانه بخت و یار و اقبال
بسته کمر غلامی یارسیمین بدنان عنبرین خال
بی رخصت ما همای دولتدر اوج جهان نزد پر و بال
و اکنون به غم تو مبتلاییمروز و شب و هفته و مه و سال
شوق تو مرا همی گدازددر بوته آرزو و آمال
احوال من از غمت خرابستفی الجمله بهر طریق و هر حال
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
ای روی تو صبح و زلف تو شامای هجر تو سنگ و جان ما جام
بازآ که ز تلخی فراقتنه صبر بماندم و نه آرام
از جسم ملول گشته ارواحوز روح به جان رسیده اجسام
هر شب دهدم غم تو جامیاز زهر فراق کاین بیاشام
گشتیم به جستجوی وصلتدر هر طرفی سنین و اعوام
شیرینی شربت وصالتچون می نرسد به کام ناکام
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
ای یار عزیز و ناگزیرمای پشت و پناه و دستگیرم
دریاب که عمرهاست تا مندر قید محبتت اسیرم
رحم آر به حال زارم آخرای مونس خاطر فقیرم
از دل همه نقشها ستردمنقش تو نرفت از ضمیرم
هرچند که پند می دهندمدر عشق رخت نمی پذیرم
من دل ز جهان و هرچه در اوستبرگیرم و از تو برنگیرم
از وصل تو بر نمی کنم دلای جان و جهان و تا بمیرم
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها
دردا و حسرتا که مرا کام جان برفتوآن جان نازنین به جوان از جهان برفت
دل پر ز مهر روی چو ماهش بدی چه سودکاندر فراق روی وی از تن روان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغکان روی همچو گل ز در بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسیکآن جان نازنین ز پی کاروان برفت
فریاد و ناله‌ام ز سر چرخ هفتمینبگذشت و اشک دیده‌ام از ناودان برفت
سلطان بخت من به سر تخت وصل بودآخر چرا به بخت من او ناگهان برفت
ای نور دیده شد ز غم تو جهان خرابکان نور دیده‌ام ز جهان نوجوان برفت
آخر کدام حسرت و دردی که از جهانبا خود ببرد و از دو جهان ناتوان برفت
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
من دلداده ندارم به غم عشق دواچارهٔ درد من خسته بجو بهر خدا
من سودازده در عشق تو سرگردانمهمچو زلف تو به گرد رخ تو بی سر و پا
زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لبقصهٔ حال دل خویش بگفتم به صبا
گفتمش از من دلخسته به دلدار بگوییک شبم از سر لطف از در کاشانه درآ
من چنین واله و سرگشته و مشتاق به توتو گریزان ز من خسته نگویی که چرا
نظری کن به دو چشمم تو به حالم صنماکه ز هجران تو چون زلف تو گشتم شیدا
چون به خاک در تو تشنه به جانم چه کنماز سر لطف و کرامت نظری کن سوی ما
به جفا تا به کی آخر دل ما بخراشیمی‌نیابم ز سر کوی تو بویی ز وفا
گرچه در کار جهان نیست وفا می‌دانملیکن از یار بگو چند توان برد جفا
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
تو سر بر من گران داری نگارانگویی از چه رو آخر خدا را
مکن بر من جفا و جور از این بیشکه طاقت طاق شد زین جور ما را
ز حد بیرون مبر کز درد مردیمکه حدّی باشد ای دلبر جفا را
چو دل در طرّهٔ زلف تو بستیمسزد گر نشکنی عهد و وفا را
به خون دل منقّش می‌کنم رویچو در دستم نمی‌آیی نگارا
تو بر ما گر کسی دیگر گزینیبه جای تو دگر کس نیست ما را
صبا را از سر و زلف تو گفتمکه بویی آورد این بینوا را
ندانستم به دام زلف مشکینگرفتار آورد دردم صبا را
به شکر آنکه سلطان جهانیدوا کن گهگهی حال گدا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
رحمی بکن آخر به من خسته خدا رااز حد مبر آخر به دلم جور و جفا را
زین بیش نمانده‌ست مرا طاقت هجرانآخر نظری کن به من از لطف، خدا را
یک شب ز سر لطف، تو بر وعده وفا کنزین بیش میازار دل خستهٔ ما را
از بس که جفا بر من بیچاره پسندیبر بنده ببخشود ز جورت دل خارا
دردی ز غمت بر دل رنجور ضعیف استزنهار مکن دور از این درد دوا را
سلطان جهانی و من از خیل گدایانبنواز زمانی ز سر لطف گدا را
یک روز وفا کن به خلاف ای بت دلخواهباشد که بگویند به سر برد وفا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
اسرار تو در سینه نهانست مراوز دیده سرشک خون روانست مرا
چون سر به فدای راه عشقت کردمای همنفسان چه جای جانست مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مقطعات
ای خجسته نهاد فرّخ رایروز نوروز بر تو میمون باد
ای همای سعادت ابدیروزگارت همه همایون باد
کمترین بنده تو جمشیدستکمترین چاکرت فریدون باد
هر مرادی که از جهان طلبییاورت کردگار بی چون باد
هرکه از دولت تو شاد نگشتخاطر او همیشه محزون باد
وآنکه را آبرو نه از در تستچشمش از خون دل چو جیحون باد
هرکه با تو دلش نه چون الفستپشت عیشش همیشه چون نون باد
غم و اندیشه در دلت کم بادعمر جاوید و جاهت افزون باد
بی نسق شد جهان ز مردم دونخاک در چشم مردم دون باد
وآنکه از غصّه جان من خون کرددلش از جور چرخ پر خون باد
اخترش تیره باد و طالع نحسعشرتش تلخ و بخت وارون باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - فی نعت النّبی صلی الله علیه و آله و سلّمقصاید
ای افتخار نام نبوّت به نام توافزوده حشمت رسل از احتشام تو
تفضیل مکّه بر همه گیتی ز فضل توتعظیم کعبه از شرف احترام تو
تا قدر تو ز منزل ادنی مقام یافتحیران بماند عقل کل اندر مقام تو
شاه فلک ز لوح شرف بر سریر نورراضی بدان شده‌ست که باشد غلام تو
طاوس سدره را که به عرش است آشیانزان شد امین وحی که گشته‌ست رام تو
در معرضی که اهل جهان را جزا دهنددست جهان و دامن آل کرام تو
انعام تو شفاعت عامست یا نبیبی‌بهره‌ام مساز ز انعام عام تو
متن در گنجور
ترجیع بنددیوان اشعار
ای وصل تو اصل زندگانیوی روی تو مایهٔ جوانی
رحم آر به حال ناتوانانای دوست کنون که می‌توانی
چون حلقه سر از درت نپیچمصد ره اگرم ز در برانی
می‌گفت سروش عالم غیببا من به زبان بی‌زبانی
کز خلق جهان کناره‌ای گیربا عشق رخش چو در میانی
باز آی که در سر تو کردیمسرمایهٔ عمرِ جاودانی
در هجر تو سخت ناتوانمبا این همه عجز و ناتوانی
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
عشق از ازلست و تا ابد هستصد روی ز خلق گشت خود هست
عشق آینهٔ جهان نمایستدر وی همه نقش نیک و بد هست
جز عشق رخت نورزد آن کسکو بهره ز دانش و خرد هست
بر روی تواَش نظر حرامستآن را که نظر به سوی خود هست
در سینهٔ ریش خسته نقشیزان تیغ که عشق دوست زد هست
پایی که به گَرد او رسد نیستدستی که به جان نمی‌رسد هست
در عشق تواَم ز خود خبر نیستوان دم که مرا خبر ز خود هست
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
روی تو که قبلهٔ جهان اوستروی همه عالم اندر آن روست
چشم تو به عزم گوشه‌گیریپیوسته مقیم طاق ابروست
از زلف تو باد بویی آوردزان بوی مشام خلق خوش‌بوست
هر جور که آید از تو عدلستهر بد که پسند توست نیکوست
تو جانی و دلبران همه جسمتو مغزی و دیگران همه پوست
من چاکر تو نه این زمانمعمریست که بنده‌ات دعاگوست
قرنیست که من به مهرت ای یارعمریست که من به یادت ای دوست
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
ساقی قدحی ز می روان کندرمان خمار خستگان کن
هرچند ز جور دور پیرممی در ده و دیگرم جوان کن
ای مطرب عشق ساز بنوازگو چنگ بنال و نی فغان کن
ای دوست ز اشتیاق مُردیمروزی گذری به عاشقان کن
ای مونس خاطر غریبانرحمی به غریب ناتوان کن
ای باد به پیش یار دلبندرمزی ز نیاز من بیان کن
گو بهر ثواب آن جهانیآخر نظری بدین جهان کن
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
یکباره بگشت بر من احوالنی جاه به ما بماند و نی مال
زین پیش عزیز خلق بودیمهمخانهٔ بخت و یار و اقبال
بسته کمر غلامی یارسیمین بدنان عنبرین خال
بی رخصت ما همای دولتدر اوج جهان نزد پر و بال
و اکنون به غم تو مبتلاییمروز و شب و هفته و مه و سال
شوق تو مرا همی گدازددر بوتهٔ آرزو و آمال
احوال من از غمت خراب استفی‌الجمله به هر طریق و هر حال
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
ای روی تو صبح و زلف تو شامای هجر تو سنگ و جان ما جام
بازآ که ز تلخی فراقتنی صبر بماندم و نی آرام
از جسم ملول گشته ارواحوز روح به جان رسیده اجسام
هر شب دهدم غم تو جامیاز زهر فراق کاین بیاشام
گشتیم به جستجوی وصلتدر هر طرفی سنین و اعوام
شیرینی شربت وصالتچون می‌نرسد به کام ناکام
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
ای یار عزیز و ناگزیرمای پشت و پناه و دستگیرم
دریاب که عمرهاست تا مندر قید محبتت اسیرم
رحم آر به حال زارم آخرای مونس خاطر فقیرم
از دل همه نقشها ستردمنقش تو نرفت از ضمیرم
هرچند که پند می‌دهندمدر عشق رخت نمی‌پذیرم
من دل ز جهان و هرچه در اوستبرگیرم و از تو برنگیرم
از وصل تو بَرنمی‌کنم دلای جان و جهان و تا بمیرم
در کوی تو طالب وصالم
باشد که نظر کنی به حالم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها
ای دل و دیده دل دیده من پرخونستسوزش جان من از شرح و بیان افزونست
چشم نم دیده‌ام از دور فلک پُر خون بوداین زمان از غم هجران تو چون جیحونست
دوستانم به تفقّد همه دستان گویندکای ستمدیده درین واقعه حالت چونست
چه بگویم که درین واقعه بر من چه رسیدهرچه گویم همه دانید کزآن افزونست
چون ز خار فلک سفله ننالم به ستمکه گل روی تو در خاک لحد مدفونست
در فراق رخ خوب تو چنان می‌گریمکه رخ جان من از خون جگر گلگونست
لیلی جان من آخر به کجا رفت بگوکه جهانی ز فراق رخ او مجنونست
عمر شیرین چو به تلخی به سر آید ای دلمی‌کش این درد که بر تو نه بلا اکنونست
از جهان غیر جفا نیست نصیبم چه کنمکه مرا پشت دل از غصّه ز غم چون نونست
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
ز دل کردی فراموشم تو یارامگر عادت چنین باشد شما را؟
ز شوق نقطهٔ خالت چو پرگارچرا سرگشته می‌داری تو ما را
بترس از آه زار دردمندانکه تأثیری بود بی‌ شک دعا را
طبیب من تویی رنجور عشقمبه جان و دل همی جویم دوا را
به درد دل گرفتارم ولیکنبه درمان می‌دهی ما را مدارا
بگو کی غم خورد سلطان حسنش؟به لب گر جان رسد هر دم گدا را
ندارد مهربانی آن ستمگرمگر دارد دلی از سنگ خارا؟
اگر در راه عشقش خاک گردمبگو آخر چه نقصان کیمیا را؟
جهان پیشم ندارد اعتباریکه با کس کی به سر برد او وفا را؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
اسباب جهان نیست میسّر دل ما راآخر که کند حل به جهان مشکل ما را
بر درد دل خلق جهانی چو طبیبیاز لطف دوایی بکن آخر دل ما را
جانا مگر از روز نخستین بسرشتندبا مهر رخ خوب تو گویی گل ما را
از خاکم و از آب ولی آتش عشقتبر بادِ جفا داد همه حاصل ما را
بودم به خیال آنکه نگردی ز وفایمدیدی تو خیالات کج باطل ما را؟
مستغرق بحر غم ایام جفاییمگویی که وجودی نبود ساحل ما را
در گوش دل آمد سحر از هاتف غیبمکای دوست نکو دار تو آن واصل ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
مستغرق بحر غم عشقیم نگاراخود حال نپرسی که چه شد غرقهٔ ما را
ای دوست به فریاد دل خستهٔ ما رسبفرست نوایی من بی‌ برگ و نوا را
ای نور دو چشمم به غلط وعده وفا کنتا چند تحمّل بتوان کرد جفا را
گویی تو که از دفتر ایام بشستنددر عهد تو ای جان و جهان نام وفا را
گر زانکه تو را میل من خسته نباشداز لطف نظر کن به من خسته خدا را
بالای تو بالا نتوان گفت بلاییستیارب تو بگردان ز دل خلق بلا را
سلطان جهانی و جهانست به کامتبنواز زمانی ز سر لطف گدا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
یارب تو روا مدار دل تنگ مرامپسند در این روز بدین ننگ مرا
ای چرخ کبود حرفه اینت بترستاسب همه رهوار و خر لنگ مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳مقطعات
نوروز و عید و هفته و ایام و ماه و سالبر پادشاه صورت و معنی خجسته باد
درهای شادی و طرب و عیش و خرّمیبر روی او گشاده و بر خصم بسته باد
نوشین روان و خسرو و فغفور و کیقبادبر خاک بارگاه رفیعت نشسته باد
هر کس که سر کشید ز رای تو چون اسدپشتش به گرز کوب حوادث شکسته باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - ستایش احمد بهادرخانقصاید
آمد نسیم و بوی تو آورد سوی منبادا فدای جان نسیم تو جان و تن
وه وه چه گویمت که چه خندان و شاد داشتما را نسیم وصل اویس از سوی قرن
ای دوست تا نسیم تو بشنیدم از صبااز چشمم اوفتاد گل و لاله و سمن
تا نکهت شمامهٔ زلفت شنیده‌امآشفته شد ز شوق، دل و جان ممتحن
بوی نسیم زلف تو عالم گرفته استمگشای بند گیسو و عالم به هم مزن
حقّا که با نسایم انفاس خلق توبر بوی خویش طعنه زند مشک در ختن
عمریست تا به شوق رخ دلفریب توافکنده است زلف تو در گردنم رسن
تا کی ز اشتیاق تو جان مبتلای شوقتا کی بر آرزوی تو دل خسته از حَزَن
می‌نالم از هوای تو مانند نی ز بادمی‌سوزم از فراق تو چون شمع در لکن
ای مه بیا و نور ده این کنج تیره راای گل بیا و شاد کن اطراف این چمن
ورنه ز دست جور تو شیرین روزگارداد آورم به بارگه خسرو زَمَن
خورشید آسمان بزرگی مغیث دینمهر سپهر مردمی و شاه پیلتن
احمد بهادر آنکه ز تأیید عدل اوستهر تیر را اساس محبّت سوی مجن
دولت به گرد مشرق و مغرب بگشت و بازهم بازگشت و کرد به درگاه او وطن
آن رستمی که گاه نبرد از نهیب اوکوه گران بلرزد و فرهاد کوه کن
دشمن چو عزم رزم تو سازد هنرورااوّل اساس گور کند راست با کفن
آن سروری که هیچ ندارد به هیچ رویدر هیچ باب هیچ نظیری به هیچ فن
حقّا که رسم ظلم و تطاول بتافت رویزآنجا که کرد مرکب عدل تو تاختن
شاها درِ تو مقصد ارباب حاجتسترحمی بکن نظر به من ناتوان فکن
بنیاد بقعه‌ای که بزرگان نهاده‌اندای کان عدل و مرحمت آباد کن مکن
چون روز روشن است در احسان و عدل توآثار بنده پروری و لطف ذوالمنن
در عدل چون محمّد و در علم چون علیدر خُلق چون حسینی و اوصاف چون حسن
ای پادشه نشان که نشست از نهیب تودر شه‌ره زمانه غبار غم و فتن
بی هیچ اشارتی ز جناب یمین توسر بر نیاورید سهیل از سوی یمن
در راه مدحت تو درازست پای شعرگیرم ره دعای تو کوته کنم سخن
بادا بقای عمر تو چندانکه دست وهمکوته شود ز غایت آن عمر یافتن
قَدرت بلند باد و ز لطفت در این جهانقدرم بلند کن که ندانند قدر من
متن در گنجور
شمارهٔ ۳در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها
گل فرو ریخت و رخ از باغ جهان پنهان کردبلبل دلشده را خسته دل و نالان کرد
گل نخندید ز بستان امیدم به ستمخار هجران تو ای جان اثرم در جان کرد
بخت برگشت ز من تا تو شدی از بر منروز هجران تواَم بی سر و بی سامان کرد
روز وصل تو نشد روزی من زآنکه مرابخت وارونه حوالت به شب هجران کرد
بس عجب واقعه‌ای بُد که مثل را گویندرخ خورشید به گل کی بتوان پنهان کرد
زاری من به فلک بر شد لیکن چه کنمبجز از صبر و تحمّل تو بگو چه‌توان کرد
درد هجر تو چنانست که طبیبان جهاننتوانند یکی درد مرا درمان کرد
درد بسیار کشیدم ز فلک لیک عجبآن همه درد و بلا بر دل من آسان کرد
تیر هجران عزیزان به دلم بود بسیلیک پیکان فراق تو اثر در جان کرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
بسیار بگفتم دل دیوانهٔ خود راپندم نکند گوش زهی خیرهٔ خود را
روی تو همی خواهم و خوبست مرا رأیتدبیر ندارم چه کنم طالع بد را
فریاد ز دست دل خودرأی بلاکشالحق که به جانم شده دشمن دل خَود را
مست است مدام از قدح شوق تو جانمبر مست ملامت نرسد اهل خرد را
پروانه صفت پیش تو ای شمع جهان سوزخواهم که بسوزم همگی جسم و جسد را
بلبل صفتم ناله هزارست ز شوقتای خار چو من کرده گل روی تو صد را
از دیده چنان سیل محبّت بگشایمکز سینهٔ دشمن ببرم زنگ حسد را
آن روز که در خاک تنم را بسپارندبر یاد تو چون روضه کنم خاک لحد را
بر جان جهان داغ غم هجر تو تا کیکم سوز دل سوخته، دارای صمد را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
مرا ز دیده و دل دور کرد یار چراز دست داد مرا زود آن نگار چرا
به اختیار نبودم جدایی از بر دوستز ما کناره گزید او به اختیار چرا
مرا ز چشم عنایت فکنده یکبارهنگار مهوش من همچو روزگار چرا
درون کنج دلم سرّ او نهانی بودمیان خلق جهان کرد آشکار چرا
غمش که بر دل من همچو کوه الوندستنداشت غم ز من خسته روزگار چرا
نظر به حال جهانی نکرده، کُشتی بازمرا به شیوهٔ آن چشم پر خمار چرا
به رنگ و بوی تو عالم گرفته آشوبینصیب ما ز گلستان شده‌ست خار چرا
متن در گنجور