چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۱۲۲۳ تا ۱۲۷۰ قمری

قاآنی

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار می‌رفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.

گزیدهٔ اشعار قاآنی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
صدشکر گو‌یم هر زمان هم‌ چنگ را هم‌ جام راکاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را
دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگیکز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را
خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زنآرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را
چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کسبیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را
قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنییکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
زین پس به کار ناید رطل و سبو مراساقی به خم می بنشان تا گلو مرا
لخت جگر کباب کنم خون دل شرابکاین بد غرض ز امر کلوا و اشربوا مرا
من هر چه باده‌ نوش کنم نور جان شودنهی است بهر تجربه لاتسرفوا مرا
یا می مده مرا ز سبو یا اگر دهیراهی ز خم می بگشا در سبو مرا
خمی بساز از گل صلصال و آب فیضوانگوروار سر ببر اول در او مرا
چندی بپوش آن سر خم را که بگسلدیکباره از حلاوت تن آرزو مرا
چون رفت آن حلاوت و تلخی شد آشکارآن تلخیی که هست حلاوت از و مرا
لتها زند به چوب بلا عشق بر سرمتا خیزد از درون نفس مشکبو مرا
جان از هزار ساله ره آید نموده کفشادی کنان که آن تن ناپاک کو مرا
تا خون او به چشم ببینم که ‌کرده کفناید به لب کف از طرب های و هو مرا
عشق غیور کف کند از خشم و گویدشمن خود همان تنم که ‌تو خواندی ‌عدو مرا
کشتم برای مصلحتی خویش را که عقلنشناسدم ز بس نگرد تو به تو مرا
اکنون تو را کشم که نگویی به هیچ کساین سر به‌ مهر حکمت راز مگو مرا
مستت کنم ز باده و می را کنم حرامتا بوی باده پرده کشد پیش رو مرا
هشتاد تازیانه زنم بر تو وقت هوشدر مستی ار به عقل شوی رازگو مرا
کاین‌ عقل جزوی از پی نظم معاش هستمحتاط شحنه‌ای به سر چارسو مرا
ساقی کنون که قدر من و می شناختیحوضی ز می بساز و در او کن فرو مرا
تلخ آیدم به کام به جز باده هر چه هستکز عهد مهد دایه به می داده خو مرا
آلایش دو کونم اگر هست باک نیستمی آب رحمتست و دهد سشت و شو مرا
در عمر یک نماز شهادت مرا بس استآن دم که چون علی بود از خون وضو مرا
چون موی شیر زرد و نزارم مبین‌ که هستصد شیر شرزه بسته به هر تار مو مرا
از بیم عشق لالم و ترسم که برجهددل بر سر زبان به دل گفتگو مرا
آسوده هست جانم و آلوده پیکرمتا زشت زشت بیند و نیکو نکو مرا
سر بسته جوی آبم در زیر پای توهرگز نجوییم چو بینی بجو مرا
گر عکس من در آینهٔ وهم تست زشتبا وهم خود قیاس‌ مکن ای عمو مرا
ناژوی راست قامت در آب جویبارعکسش نماید از چه نگون هین بگو مرا
نشنیدی آن کنیز به خاتون خود چه گغتکشتت فلان خر چو ندیدی کدو مرا
پنهان چو جام خنده زنم گرچه آشکارچون شیشه خون دل دود اندر گلو مرا
تا‌ گم‌ شدم ز خود همه عضوم شدست روحگم شو ز خویش ای که کنی جستجو مرا
از قول دوست وصف خود ار می کنم مرنجکاین شور و های و هو بود از های هو مرا
عشق از زبان من صفت خویش می کندوصف از وی و ملامت بیهوده گو مرا
طبال پشت پرده و من یک قواره پوستاو در خروش و دمدمهٔ روبرو مرا
تعویذ روح و حرز تنم مهر مصطفاستتا چاکهای دل شود از وی رفو مرا
او رحمه ‌الله است و همی روز و شب نهانخواند به گوش آیت لاتقنطوا مرا
و آن اشک‌های بی‌خبر از چشم و دل مگرقا آنیا شود سبب آبرو مرا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان رابساز برگ و نوای دی و زمستان را
گلوی بلبله و راح ارغوانی گیربدل گل سحر و بلبل خوش الحان را
چو آفتاب می و صبح روی ساقی هستچراغ و شمع چه حاجت بود شبستان را
از آن فروخته گوهر که سوی نور جمالدلیل شد به شب تیره پور عمران را
قرین شکر و عود و شراب و شمع کنیدطیور بابزن و برّه‌های بریان را
چو جمع‌ شد همه‌ اسباب عیش موی به ‌مویبه حلقه آر سر و زلفکی پریشان را
شو آستین بتی درکش و ز زلف و رخشپر از بنفشه و گل کن کنار و دامان را
عبیر و عود بر آتش منه بگیر و بدهبه باد طرهٔ مشکین عنبرافشان را
به ار نماند درختان و بوستان را بردرخت قامت گیر و به زنخدان را
گهی به گاز فراگیر سیب غبغب راگهی به مشت بیفشار نار پستان را
مفتحی نه از آن زلف عنبرین دل رامفرحی ده ازین لعل شکرین جان را
بگیر زلفش و از روی لعل یکسو کنبه دست دیو منه خاتم سلیمان را
به‌ پیچ جعدش و از روی خوب یک جانهبه روی گنج ممان اژدهای پیچان را
ازین دو گوهر جانی نکوتر ار خواهیبه رشته کش گهر مدحت جهانبان را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
از کشت عمل بس است یک خوشه مرادر روی زمین بس است یک گوشه مرا
تا چند چو گاو گرد خرمن گردیمچون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱- در مصیبت سیدالثقلین و فخرالکونین حضرت اباعبدالله ا‌لحسین علیه السلام گویدقطعات
بارد! چه؟ خون! که؟ دیده! چسان؟ روز و شب! چرا؟از غم! کدام غم؟ غم سلطان اولیا
نامش که بد؟ حسین! ز نژاد که‌؟ از علیمامش که بود؟ ‌فاطمه‌ جدش که‌؟ ‌مصطفی!
چون شد؟ شهید شد! به کجا؟ ‌دشت ماریهکی‌؟ عاشر محرم، پنهان‌؟ نه برملا
شب کشته شد؟ ‌نه ‌روز چه هنگام‌؟ ‌وقت ظهرشد از گلو بریده سرش؟ نی نی از قفا
سیراب کشته شد؟ ‌نه! کس آبش ‌نداد؟ داد!که؟ شمر، از چه چشمه‌؟ ز سرچشمهٔ فنا
مظلوم شد شهید؟ بلی جرم داشت؟‌ نهکارش چه بد؟ هدایت‌، یارش‌ که بد؟ خدا
این ظلم را که کرد؟ یزید! این یزید کیست‌؟زاولاد هند ، از چه کس‌؟ از نطفهٔ زنا!
خود کرد این عمل‌؟ نه! فرستاد نامه‌اینزد که‌؟ نزد زادهٔ مرجانهٔ دغا
ابن زیاد زادهٔ مرجانه بُد؟ نعم!از گفتهٔ یزید تخلف نکرد؟ لا
این نابکار کشت حسین را به دست خویش‌؟نه او روانه کرد سپه سوی کربلا
میر سپه که بد؟عمرسعد! او بریدحلق عزیز فاطمه؟ نه شمر بی‌حیا
خنجر برید حنجر او را نکرد شرم؟کرد. از چه پس برید؟ نپذرفت ازو قضا
بهر چه‌؟ بهر آن که شود خلق را شفیعشرط شفاعتش چه بود؟ نوحه و بکا!
کس کشته شد هم از پسرانش‌؟ بلی دو تندیگر که؟ نه برادر، دیگر که؟ اقربا
دیگر پسر نداشت‌؟ چرا داشت. آن که بود؟سجاد! چون بُد او؟ به غم و رنج مبتلا
ماند او به کربلای پدر؟ نی !به شام رفتبا عز و احتشام‌؟ نه ! با ذلت و عنا
تنها؟ نه ! با زنان حرم؛ نامشان چه بود؟زینب سکینه فاطمه کلثوم بینوا
بر تن لباس داشت‌؟ بلی! گرد رهگذاربر سر عمامه داشت‌؟ بلی !چوب اشقیا
بیمار بد؟ بلی چه دوا داشت‌؟ اشک چشمبعد از دوا غذاش چه بد؟ خون دل غذا
کس بود همرهش‌؟ بلی اطفال بی‌پدردیگر که بود؟ تب !که نمی گشت ازو جدا
از زینب و زنان چه به جا مانده بد؟ دو چیزطوق ستم به گردن و خلخال غم به پا
گبر این ستم کند؟ نه! یهود و مجوس؟ نه!هندو؟ نه! بت‌پرست؟ نه! فریاد ازین جفا
قاآنی است قایل این شعرها بلیخواهد چه؟ رحمت! ‌ازکه‌؟ ز حق! کی؟ صف جزا!
متن در گنجور
در مدح و ستایش اختر شهریاری و صدف گوهر تاجداری سترکبری و مهدعلیا مام خجستهٔ شهریار کامگارناصرالدین شاه قاجار ادام‌الله اقباله گویدمسمطات
بنفشه رسته از زمین به طرف جویبارهاو یا گسسته حور عین ز زلف خویش تارها
ز سنگ اگر ندیده‌ای چسان جهد شرارهابه برگ‌های لاله بین میان لاله‌زارها
که چون شراره می‌جهد ز شنگ کوهسارها
ندانما ز کودکی شکوفه از چه پیر شدنخورده‌ شیر عارضش چرا به رنگ شیر شد
گمان برم که همچو من به دام غم اسیر شدز پا فکنده دلبرش چه خوب دستگیر شد
بلی چنین برند دل ز عاشقان نگارها
درین بهار هرکسی هوای راغ داردابه یاد باغ طلعتی خیال باغ داردا
به تیره شب ز جام می به کف چراغ دارداهمین دل منست و بس که درد و داغ داردا
جگر چو لاله پر ز خون ز عشق گلعذارها
بهار را چه می‌کنم چو شد ز بر بهار منکناره کردم از جهان چو او شد از کنار من
خوشا و خرم آن دمی که بود یار یار مندو زلف مشکبار او به چشم اشکبار من
چو چشمه‌ای که اندر او شنا کنند مارها
غزال ‌مشک‌موی من ز من خطا چه دیده‌ایکه همچو آهوان چین از آن خطا رمیده‌ای
بنفشه‌بوی من چرا به حجره آرمیده‌اینشاط سینه برده‌ای بساط کینه چیده‌ای
بساز نقل آشتی بس است گیر و دارها
به صلح درکنارم آ، ز دشمنی کناره کندلت ره ار نمی‌دهد ز دوست استشاره کن
و یا چو سُبحه رشته‌ای ز زلف خویش‌ پاره کنبر او ببند صد، گره وزآن پس استخاره کن
که سخت عاجز آمدم ز رنج انتظارها
نه دلبری که بر رخش به یاد او نظرکنمنه محرمی که پیش او حدیث عشق سر کنم
نه همدمی که یک دمَش ز حال خود خبر کنمنه بادهٔ محبتی کزو دماغ تر کنم
نه طبع را فراغتی که تن دهم به کارها
کسی نپرسدم خبر که کیستم چکاره‌امنه مفتیم نه محتسب نه رند باده خواره‌ام
نه خادم مساجدم نه مؤْذن مناره‌امنه کدخدای جوشقان نه عامل زواره‌ام
نه مستشیر دولتم نه جزو مستشارها
بهشت را چه می‌کنم بتا بهشت من توییبهار و باغ من تویی ریاض و کشت من تویی
بکن هر آنچه می‌کنی که‌ سرنوشت من توییبه دل نه غایبی ز من که در سرشت من تویی
نهفته در عروق من چو پودها به تارها
دمن ز خندهٔ لبت عقیق‌زا، یمن شودیمن ز سبزهٔ خطت به خرمی چمن شود
چمن ز جلوهٔ رخت پر از گل و سمن شودسمن چو بنگرد رخت به جان و دل شمن شود
از آنکه ننگرد چو تو نگاری از نگارها
به پیش شکرین لبت چه دم زند طبرزداکه با لبت طبرزدا به حنظلی نیرزدا
خیال عشق روی تو اگر زمین بورزداز اضطراب عشق تو چو آسمان بلرزدا
همی ببوسدت قدم به سان خاکسارها
بت دو هفت سال من مرا می دو ساله دهز چشم خویش مِی‌ فشان ز لعل خود پیاله ده
نگار لاله چهر من میی به رنگ لاله دهز بهر نقل بوسه‌ای مرا به لب حواله ده
که‌ واجبست نقل و می برای میگسارها
بهل کتاب را به هم که مرد درس نیستمنهال را چه می‌غکنم که ز اهل غرس نیستم
شرابم آشکار ده که مرد ترس نیستمبه‌حفظ کشت عمر خود کم از مترس‌ نیستم
که منع جانور کند همی ز کشتزارها
من ار شراب ‌می‌خورم به‌ بانگ کوس می‌خورمبه بارگاه تهمتن به بزم طوس‌ می‌خورم
پیاله‌های دَه منی علی رؤوس می‌خورمشراب ‌گبر می‌چشَم می مجوس می‌خورم
نه جوکیم که خو کنم به برگ کوکنارها
الا چه سال‌ها که من می و ندیم داشتمچو سال تازه می‌شدی می قدیم داشتم
پیاله‌ها و جام‌ها ز زرّ و سیم داشتمدل جواد پر هنر کف کریم داشتم
چه ‌خوش به ناز و نعمتم گذشت روزگارها
کنون هم ار چه مفلسم ز دل نفس نمی‌کشمبه هیچ روی منّتی ز هیچ کس نمی‌کشم
فغان ز جور نیستی به دادرس نمی‌کشمکشیدم ار چه پیش ازین ازین سپس نمی‌کشم
مگر بدانکه صدر هم رهانده ز افتقارها
کریمه‌ای که از کرم سحاب زرفشان بودصفیه‌ای که از صفا بهشت جاودان بود
عفاف ‌اوست کز ازل حجاب ‌جسم و جان بودفرشتهٔ زمین بود ستارهٔ زمان بود
گلی‌ست‌ نوش رحمتش مصون ز نیش خارها
سپهر عصمت و حیا که شاه اوست ماه اوشهی که هست روز و شب زمانه در پناه او
سپهر در قبای او ستاره در کلاه اوالا نزاده مادری شهی قرین شاه او
به خور ازین شرافتش سزاست افتخارها
یگانه‌ای که از شرف دو عالمند چاکرشز کاینات منتخب سه روح و چار گوهرش
به پنج حس و شش جهت نثار هفت اخترشبه هشت خلد و نه فلک فکنده سایه معجرش‌
به خلق داده سیم و زر نه ده نه صد هزارها
میان بدر و چهر او بسی بود مباینهاز آنکه بدر هر کسی ببیندش معاینه
ولیک بدر چهر او گمان برم هر آینهکه عکس هم نیفکند چو نقش جان در آینه
خود از خرد شنیده‌ام مر این حدیث بارها
به حکم شرع احمدی رواست اجتناب اووگرنه بهر ستر رخ چه لازم احتجاب او
حیای او حجاب او عفاف او نقاب اووگرنه شرم او بدی حجاب آفتاب او
شعاع نور طلعتش شکافتی جدارها
زهی فلک به بندگی ستاده پیش روی توبهشت عدن آیتی ز خلق مشکبوی تو
تو عقل عالمی از آن کسی ندیده روی تونهان ز چشم و در میان همیشه گفت‌وگوی تو
زبان به شکر رحمتت گشاده شیرخوارها
خصایل جمیل تو به دهر هرکه بنگردوجود کاینات را دگر به هیچ نشمرد
چو ذره آفتاب را به چشم درنیاوردبه نعمت وجود تو ز هست و نیست بگذرد
همی ز وجد بشکفد به چهره‌اش بهارها
ز بهر آنکه هر نفس ترا به جان ثنا کنمبرای طول عمر خود به خویشتن دعا کنم
حیات جاودانه را تمنی از خدا کنمکه تا ترا به جان و دل ثنا به عمرها کنم
ز گوهر ثنای خود فرستمت نثارها
چه منتم ز مردمان که اصل مردمی توییچه صرفه‌ام ز این و آن که صرف آدمی تویی
جهان پر ملال را بهشت خرمی توییبه جان غم رسیدگان بهار بی‌غمی تویی
همی فشانده از سمن به‌ مرد و زن نثارها
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
ضحاک ‌وار کشته بسی بی گناه رابر دوش تا فکنده دو مار سیاه را
قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرینچشمم ندید در شب تاریک چاه را
هوش از سرم به چابکی آن شوخ کج‌کلاهبرد آنچنان که دزد شب از سر کلاه را
حیران زاهدم که بر آن روی چون بهشتاز ابلهی گناه شمارد نگاه را
می خوردنم به مجلس جانان گناه نیستآسوده در بهشت چه داند گناه را
صوفی نشد ریاضت چل ساله سودمندیک دم بیا و میکده کن خانقاه را
کو بادهٔ دو ساله و ماه دو هفته‌ایتا شب به عیش روز کنم سال و ماه را
هر روز و شب به یاد جمال جمیل تونظاره می‌کنم رخ خورشید و ماه را
در گیسوی سیاه تو دلها چو شبروانگم کرده‌اند در شب تاریک راه را
دارم دلی گرفته و مشکل که شاه عشقدر این فضای تنگ زند بارگاه را
وقتست کز تطاول آن چشم فتنه‌جویآگه کنیم لشکر عباس شاه را
شاهی که خاک درگه گردون اساس اوتاج زر است تارک خورشید و ماه را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
حیران کند جمال تو ماه دو هفته راخجلت دهد رخ تو گل نو شکفته را
دارم چو ماه یکشبه آغوش از آن تهیتا در بغل کشم چو تو ماهی دو هفته را
باید کنون گریست که دل پاک شد ز غیررسمی نکوست آب زدن راه رفته را
بینم به خواب روی تو آری به غیر آبناید به خواب تشنهٔ ناکام خفته را
هیچ افتدت که آیی و بازآوری به خلقاز روی و زلف خویش شب و روز رفته را
خاکم به سر که آب دو چشمم بسان بادگرمی فزود آتش عشق نهفته را
طوفان به ‌چشم من نگر از آن و این مپرسبا دیده اعتبار نباشد شنفته را
سوز دلم ز گریه فزون شد عبث مگویکآ ‌بست چاره خانهٔ آتش گرفته را
بنگر بدان دو زاغ که چون بلبلان باغدر زیر پرگرفته گل نوشکفته را
وان طبله طبله عود که چون حلقه حلقه دودبر سر کشیده چتر سیه نار تفته را
قاآنیا شه از سخن آبدار خویشبر خاک ریخت آب سخن‌های گفته را
دیریست تا ز غیرت الماس فکر شاهسوراخ گشته است جگر در سفته را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
چه شیرین گفت خسرو این عبارتکه نبود وصل شیرین بی‌مرارت
سرم را در ره وصل تو دادمکه بی‌سرمایه صعب افتد تجارت
سزد گر زندهٔ جاوید مانمکه مرگ آمد ندیدم از حقارت
مرا تهدید کشتن چون کند دوستبه عمر جاودان بخشد بشارت
برون نه از دل سوزان من پایکه می‌ترسم بسوزی از حرارت
که دارد فرصت خونخواری توکه صدتن می کشی از یک اشارت
به زلف و خال و خط بردی دلم راسپه را حکم فرمودی به غارت
مجو در گریه قاآنی صبوریکه نتوان کرد در دریا عمارت
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
دوشینه فتادم به رهش مست و خراباز نشوهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب
دانست که عاشقم ولی می‌پرسیداین کیست کجاییست چرا خورده شر‌اب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده فریدون میرزا طاب ثراه می‌فرمایدقطعات
ای ترک من ای بهار جان‌افزابرقع بکش از رخ بهشت ‌آسا
کز باغ بهشت نوبهار اینکهموار فرو چمید زی دنیا
عید عجمی به فرّ فروردیندر سبزه گرفت ساحت غبرا
بست ابر سپید کله بر گردونزد لالهٔ سرخ خیمه بر صحرا
دامان چمن از آن پُر از لؤلؤسامان زمین ازین پر از دیبا
از لولو آن چمن یکی مخزناز دیبهٔ این زمین بتی زیبا
آن داده نشان ز مخزن قاروناین برده سبق ز دفتر مانا
اندر دمن از شقیق و آذریونو ندر چمن از بنفشه و مینا
آورده برون بهار لعبتگراز پرده هزار لعبت زیبا
نوشاد و حصار گشت پنداریباغ از گل و سرو و سنبل بویا
یانی ز بدیع نقش دیگرگونبگرفت طراز خلخ و یغما
از کشی ایدو‌ن چو ترک‌ یغماییهوش‌ از سر بخردان‌ کند یغما
هر صبح آرد صبا به پنهانیبس نغز صور ز هر کران پیدا
یا نی گویی که صحف انگلیوندر باغ همی پراکند عمدا
بازار ختن شدست پنداریدشت و دمن از شواهد رعنا
بس نزهت و خرّمی به لالستانماندست شگفت خاطر دانا
از جنبش باد طرهٔ سنبلچون زلف تو حلقه‌زا و چین ‌آرا
وز گریهٔ ابر سبزه تو بر توچون خط تو خوش دمیده در پیدا
از خواب گران چو چشم بیمارتبیدار شدست نرگس شهلا
از بس‌ که نشید مرغ گردون پویاز بس که نسیم باغ عنبرسا
نک غلغله‌زا بود هوا یکسرهان لخلخه‌سا بود زمین یکجا
ای ترک من ای بهار مشتاقانبردار نقاب از رخ رخشا
تو عید منی و نوبهار منکز وصل تو پیرم و شوم برنا
پیش آی و درین بهار و فروردینپروردهٔ خم بریز در مینا
از بلبله سرخ می بکش بکشدبلبل چو به شاخ سرخ گل آوا
یاقوت روان بریز در ساغرها قوت روان بگیر از صهبا
چون کشتی ابر دُرفشان آیدبر ساحل این کبودگون دریا
کشتی کشتی گسارد باید میاینست حکیم وقت را فتوی
خاصه که به فصلی اینچنین خرّمویژه که ز دست چون تو مه‌سیما
گل شادی آر و فصل اندوه برمی عشرت‌بخش و تو روان‌بخشا
چند از غمت ای بت بهشتی رودر تاب بود دلم جحیم‌آسا
زان سلسله‌ات که هست پر حلقهچون زلزله‌ام همیشه پر غوغا
پیش آی و به عنف بوسه می‌در دهپاکوب و به جهد باده می‌پیما
از بوسه و باده می‌مکن ضنّتکاین هر دو من و تراست مستی‌زا
بستان و بده مر این دو را چندانبی‌چون و چرا ولیکن و امّا
کز نشوه و سکر باده و بوسهبیخود افتیم هر دو تن از پا
ما فتنهٔ کشوریم و خفته بهفتنه در عهد خسرو والا
تو فتنه به روی دلفریبستیمن فتنه به نظم دلکش شیوا
امروز به چاره کوش کار ارنهدر نزد ملک تبه شود فردا
فرمانده ملک جم فریدون شهکافریدون و جمش کمین لالا
شاهی که به فر و فال داراییدر هر دو جهان نیابیش همتا
بر پاکی طینتش هنر والهبر پرچم رایتش ظفر شیدا
برقیست حسام او مخالف‌سوزبادیست سمند او جهان‌پیما
چون از بر رخش فتنهٔ گیتیچون در صف بار رحمت دنیا
دستش ابرست دُر گه ریزشتیغش مرگست در صف هیجا
تارست سهیل و رای او روشندونست سپهر و قدر او بالا
حزمش ببرد ز نیشتر حدتعزمش بدر آرد آتش از خارا
سر هشته روان به طاعتش گردونبربسته میان به خدمتش جوزا
بر راحت هرکه دردهد فرماندر ذلت هرکه برکشد طغرا
نه در ید اوست چرخ را قدرتنه در رد اوست دهر را یارا
فوجش موجی بود مخالف کشخیلش سیلی بود عدوفرسا
قدرش بدری که شوکتش پرتوچهرش‌ مهری که دولتش حربا
تیرش شیری که ناخنش فتنهتیغش میغی که قطره‌اش غوغا
م‌یتی مصرس و دشمنش فرعوناو موسی وقت و رمحش اژدرها
ای شاه فلک فخیم که قاآنیدر پای تو سوده فرق فرقدسا
آری به ره تو هرکه ساید سربر تارک نه فلک گذارد پا
عید آمد و شد جهان فرسودهدر پیری همچو دولتت برنا
بر جای سخن کنون نثارت راپروین و سهیل دارم و شعرا
ارجو که ز پرتو قبول توچون مهر فلک شودجهان‌آرا
تا جِرم قمر همی ستاند نوراز هور فراز گنبد مینا
در سایهٔ ظل حق بود فرتتابنده به بر و بحر چون بیضا
متن در گنجور
مثنوی شمارهٔ ۱قاآنی
الا ای نیوشندهٔ هوشیاریکی نغز گفت آرمت گوش دار
به گیتی بسی رفت گفت و شنیدکه تا آفرینش چه‌سان شد پدید
به اندازهٔ وهم خود هر کسیسخن‌های بیهوده رانَد بسی
چو مرد از خرد ره نداند برونخرد را شمارد همی رهنمون
گَرَش از خرد راه بیرون بدیشناساییش لختی افزون بدی
نبینی مگر کودک شیرخوارکه بادام و جوزش نهی در کنار
ابا پوست بگذاردش در دهاننداند که مغزش بود در میان
همی خاید آن جوز و بادام رابه ناکام رنجه کند کام را
ولیکن پس از یک دو سال دگرکه لختی شود دانشش بیشتر
چو بادام و جوزش نهی در کنارشود مغز را زان میان خواستار
بیندازد آن پوست را از برونکه تا مغز پیدا شود از درون
تو آن طفلی و وهم تو کام توزمین و زمان جوز و بادام تو
نبینی در آن بودنی‌های نغزهمی پوست خایی ابر جای مغز
مگر فیض عشقت شود رهنمونکه تا مغز از پوست آری برون
کس این مغز را باز داند ز پوستکه با خویش دشمن شود بهر دوست
کسی پا گذارد درین دایرهکش از عشق در جان فتد نایره
کسی راز این پرده داند درستکه بی‌پرده جان برفشاند نخست
تنی گردد آگه ز سرّ خدایکه از جان و دل سر نماید فدای
نیندیشد از تیغ و تیر و کماننپرهیزد از زخم گرز و سنان
ننالد گر از زخم تیر درشتشود تنش بر گونهٔ خارپشت
نپرسد گرش تیر و خنجر زنندنترسد گرش پتک بر سر زنند
وگر خیمه سوزندش و بارگاهنگردد ز سوز درون دادخواه
پسر را اگرکشته بیند به پیشغم دل نهان دارد از جان خویش
وگر خسته بیند برادر به تیغببندد زبان از فسوس و دریغ
وگر دختران بسته بیند به بندو یا خواهران را سر اندر کمند
نگوید به جز شکر پروردگارنَموید بر آن بستگان زار زار
وگر تیر بارند بر پیکرشهمان شور یزدان بود بر سرش
وگر اسب تازند بر پیکرشبجنبد ز شادی دل اندر برش
چنین درد در خورد هر مرد نیستکسی جز حسین اهل این درد نیست
ندیدی که در عرصهٔ کربلاچه‌سان بود صابر به چندین بلا
لب تشنه جان داد نزد فراتچو اسکندر از شوق آب حیات
ز یکسو تنش گشته آماج تیرز یکسو زن و خواهرانش اسیر
زنانِ سیه‌پوش از خیمه‌گاهسیه کرده آفاق از دود آه
ز یکسو بهشتی‌رُخان دستگیردرون دوزخ و آهشان زمهریر
سکینه به زنجیر و زینب به بندرقیه به غُلّ عابدین در کمند
چو برگ گل از غم خراشیده‌رویچو اوراق سنبل پریشیده‌موی
رخ از خون چو تاج خروسان شدهنگارین چو کفّ عروسان شده
یکی را رخ از زخم سیلی فکاریکی را کف از خون دل پرنگار
یکی را دو رخ نیلی از ضرب مشتیکی را سرِ نیزه بالای پشت
یکی ژاله پاشید بر لاله برگیکی خسته عناب را از تگرگ
یکی بر رخ از زلف بگشوده تابچو دود پراکنده بر آفتاب
ولی این همه زجر بی‌اجر نیستکه زخمی که جانان زند زجر نیست
مگر دیده باشی به عشق مجازکه معشوق با عاشق آید به راز
بخندد همی عاشق از زخم یارکزین زخم، زخمی قوی‌تر بیار
وگر جز به عاشق نماید ستمدو چشمش شود خیره و دل دژم
به معشوق زیبا درشتی کندبدان خوبرو ساز زشتی کند
پس ایدون ز آیین عشق مجازز عشق حقیقی توان جست راز
که مشتاق یزدان بلاجو بودخوشست از بلا چون بلا زو بود
بلا هست تخم و ولا هست بربه اندازهٔ تخم خیزد ثمر
هر آنکس که افزون بلاکش بودفزون‌تر دلش در بلا خوش بود
بلاکش زرست و بلا آتشستزر پاک بی‌غش در آتش خوشست
حیات روان در هلاک تنستاز آن رو که جان را بدن دشمنست
نفرساید ار دانه در زیر خاکنیارد در آخر ثمرهای پاک
همان روشنست این سخن نزد جمعکه از سوز دل سرفرازست شمع
همان آهنست آنکه انجام کاربه چنگال حیدر شود ذوالفقار
ولیکن از آن پس که آهنگرانزنندش به سر پتک‌های گران
اگر خون نگردد غذا در جگرز ادراک در مغز نبود اثر
نه آن نطفه است آدمی را نخستکه باید ز رجس تن خویش شست
کز اول شود خون به زهدان ماماز آن پس به نُه ماه، ماهی تمام
نه سنگست کآخر به چندین گدازشود روشن آیینهٔ دلنواز
ولی نیست او را بلا سودمندکه طینت بود زشت و نادلپسند
نه هر دانه‌ای میوهٔ تر دهدنه هر نی به بنگاله شکّر دهد
نه هر قطره‌ای در صدف دُر شودنه هرکس ریاحی بود حُر شود
نه هر زن بود در سعادت بتولنه هر مردی اندر شرافت رسول
نه هرکس که شد کشته در کربلابود در قیامت ز اهل ولا
بسی بُد حسین نام در کوفیانکه شد کشته و شد به دوزخ روان
نه هرکس که او را بود نام نیکبود در قیامت سرانجام‌نیک
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
ز ما صد جان وز آن لب یک عبارتز ما صد دل وز آن مه یک اشارت
دلا از چشم خونخوارش‌ حذر کنکه بی‌رحمند ترکان وقت غارت
به خون دل بسازم از غم دوستقناعت کرد باید در تجارت
چو سنگ سختم آتش در درونستتنم را زان نمی سوزد حرارت
از آن رو بی ‌تو چشمم کس‌ نبیندکه نبود بی‌تو در چشمم بصارت
به شادی بگذرانم بعد از این عمرکه غم جانم نبیند از حقارت
پس از قتل پدر شیرویه دانستکه شیرین دست ندهد بی‌مرارت
اگر از قاب قو سینت بپرسندبفرما زان دو ابرو یک اشارت
تبه شد حال دل قاآنی از اشکز جوش سیل ویران شد عمارت
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
دامن وصل تو گر افتد به دستپای به دامن کشم از هرچه هست
عشق توام چشم درایت بدوختمِهرِ توام دست کفایت ببست
شوق رخت پردهٔ عقلم دریدسنگ غمت شیشهٔ صبرم شکست
رنگ رخت آب برونم ببردمشک خطت ریش درونم بخست
ای دلم از یاد دهان تو تنگای سرم از ساغر شوق تو مست
چون تو گلی را دل و جان باغبانچون تو بتی را دو جهان بت‌پرست
مهر تو در تن عوض جان خریدعشق تو در بر به دل دل نشست
باز نگردیم ز حرف نخستدست نداریم ز عهد الست
یارِ پری‌رو چو کمان کرد پشتناوک تدبیر برون شد ز شست
پای مرا بست و خود آزاد زیستکرد مرا صید و خود از قید جست
جور ز صیاد جفاجو بُوَدماهی بیچاره چه نالی ز شست
دام تو شد نام تو قاآنیاباید ازین نام و ازین دام جست
وز مدد دادگر مُلْکِ جمساغر می داد نباید ز دست
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
که بود آن ترک خون ‌آشام سرمستکه جانم برد و خونم ‌خورد و ‌دل خست
درآمد سرخوش و افتادم از پایبرون شد مست و بیرون رفتم از دست
سپر بر پشت و تیغ کینه در مشتکمان در دست و تیر فتنه در شست
فغان جای نفس از سینه برخاستجنون جای خرد در مغز بنشست
نه تیرش هست تیری کش توان جُستنه‌ زخمش‌ هست زخمی کش‌ توان بست
نه چشم از نیش تیرش می‌توان دوختنه هیچ از پیش تیرش‌ می‌توان جست
وفا و مهر در جان و دلش نیستجفا و جور در آب و گلش هست
به کام دشمنان از دوست ببریدبه رغم یار با اغیار پیوست
هلاک آن تن که بی‌ یاد رخش زیستاسیر آن دل که از دام غمش رست
عزیز آن جان که از عشقش شود خواربلند آن سر که در راهش شود پست
ندیدم تا ندیدم چشم مستش‌که وقتی آدمی بی می شود مست
بهل تا سر نهم بر خاک تسلیمکه چون ماهی اسیرم کرده در شست
برون نه یک قدم قاآنی از خویشکه از قید دو عالم می‌توان رست
بهار و عهد صاحب اختیارستبباید باده خورد و توبه بشکست
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تستبیمار و غریب و دربدر گشتهٔ تست
برگشتگی بخت و سیه‌روزی اواز مژگان سیاه برگشتهٔ تست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در ستایش امیرالامراء العظام میرزا نبی‌خان رحمه‌لله فرمایدقطعات
سحرگه ترک فلک تنگ بست خفتان راز خیل زنگی خال نمود میدان را
دو چشم من به ره مهر آسمان که ز راهنمود ماه زمین چهرهٔ درخشان را
بتم درآمد و چون یک چمن بنفشهٔ ترفشانده از دو طرف زلف عنبرافشان را
خطی به‌‌ گرد لبش دیدم ارچه در همه عمرندیده بودم در شوره‌زار ریحان را
عرق نشسته به رویش چنانکه گفتی ابرفشانده بر رخ گل قطرهای باران را
نموده چهره و تاراج کرده طاقت راگشوده طرهّ و بر باد داده ایمان را
درست خاطر مجموع من پریشان شداز آنکه دیدم آن زلفک پریشان را
دو زلف او چو دو زنگی غلام گشتی گیرکه بهر کُشتی بالا زنند دامان را
همی معاینه دیدم ز زلف و چهرهٔ اوکه جبرئیل هم‌آغوش گشته شیطان را
به مغزم اندر از بوی زلف و کاکل اوگشوده گفتی عطار مشک دکان را
دو چشم او به زبانی که عشق داند و بسسرود با دل من رازهای پنهان را
درون دیدهٔ من عکس روی و قامت اوبه سحر تعبیه کردند باغ و بستان را
دو مژه‌اش همه بارید بر دو چشمم تیرندیده بودم اینگونه تیرباران را
زمان زمان به دلم مار شوق می‌زد نیشکه یک دهن بمکم آ‌ن دو لعل خندان را
نفس نفس ز جنون نفسم آرزو می کردکه یک‌دو بوسه زنم آن دو چشم فتان را
من ایستاده در اندیشه تا چه چاره کنمدل غریب و تن زار و چشم حیران را
نه حالتی که کنم منع بیقراری دلنه حیلتی که کشم درکنار جانان را
به چاک پیرهنش نرم نرم بردم دستکه رفته رفته به چنگ آورم زنخدان را
ز بهر آنکه مگر سینه‌اش نظاره کنمبه نوک ناخن کاویدم آن گریبان را
به زیر چشم سرین سپید او دیدمچنانکه بیند درویش گنج سلطان را
سخن صریح بگویم دلم همی می‌خواستکه جان فداکنم و بوسم آن دو مرجان را
ولی دریغ که سیمین‌رخان غلام زرندرواج نیست به بازار حسنشان جان را
غرض غلام من آمد بشیروار ز راهپی اشاره بهم زد ز دور مژگان را
چه گفت گفت که قاآنیا بشارت دهکه روزگار وفاکرد عهد و پیمان را
بگفمتش چه بشارت چه روی داده چه شدمگر مدار دگرگونه گشت دوران را
بگفت آری برخیز روز تهنیت استبه شوق شعر برانگیز طبع کسلان را
به انتظار چنین روز شد سه سال که توبه جان خریدی چندین هزار خسران را
امیر دیوان شد مرزبان خطهٔ فارسبه مدحش ازگهر آکنده ساز دیوان را
چو این شنیدم از شوق و وجد برجستمچنانکه تارک من سود سقف ایوان را
همی چه گفتم گفتم سپاس یزدان راکه داد فر ایالت امیر دیوان را
به حکم شاه برانگیخت بر ایالت فارسجناب میر اجل میرزا نبی خان را
بزرگوار امیری که باکفایت اوبه آبگینه توان خردکرد سندان را
هژبر زهره دلیری که با حمایت اوبه دشت بشکرد آهو پلنگ غژمان را
قضاست حکمش از آن نظم داده گیتی رافناست تیغش از آن تیزکرده دندان را
سنان او همه ماران فتنه خورد مگرخلیفه است عصای کلیم عمران را
به بادپا چو نشیند به رزم پنداریعنان باد به چنگست مر سلیمان را
بدان رسیده که با رای گیتی‌ افروزش‌به مهر و مه نبود احتیاج گیهان را
ز بسکه درّ و گهر ریخت جود او بر خاکز خاک ره نشناسد در عمان را
کند چو با کف زربخش جا به کوههٔ رخشبه کوه جودی بینند ابر نیسان را
زهی وجود توکادراک آدمی زین بیششناخت می‌نتواند عطای یزدان را
ز بهر آنکه شود چون تو طینتی موجودخدای از دو جهان برگزید انسان را
ببوی آنکه شود میخ نعل توسن توفلک چو تاج به سر برنهاد کیوان را
نخست جود ترا آفرید بارخدایقوای غاذیه زان پس بداد حیوان را
به عون لنگر حزم تو ناخدا در بحرفرو نشاند در روز باد طوفان را
کجا سحاب سخای تو ژاله انگیزدمحیط‌وار به موج آورد بیابان را
چو روزنامهٔ خلقت نگاشت کلک قضابه‌نام نیک تو زینت فزود عنوان را
خدیو را چو تو فرمانبری بود زانروغلام خویش نماید خطاب خاقان را
سپهرگردان در چنبر اطاعت تستچنانکه گوی مطیعست خمّ چوگان را
بزرگوار امیرا رسیده وقت که منغلام خود شمرم آفتاب تابان را
ز همت تو چنان نام من بلند شودکه برفشانم بر نُه سپهر دامان را
به موکب تو جنیبت کشان به فارس روملجام زر فکنم بر به فرق یکران را
ز گلرخان پریچهره محفلی سازمکه کس نبیند ازین پس بهشت رضوان را
گهی بچینم از روی این شقایق راگهی ببویم از بوی آن ضمیران را
گهی ببینم صد ره به یک نظر این راگهی ببوسم صد جا به ‌یک نفس آن را
ز وصل خوبان در هر چهار فصل جهانشبان و روزان بستان کنم شبستان را
چنان به مدح تو هر دم نوایی آغازمکه غیرت آید بر من هزاردستان را
زگوهری که به مدح تو پرورد خِرَدمگواژه رانم پروردهای عمان را
هماره تا ز بت ساده و بط بادهسماع و وجد بود خاطر سخندان را
بقای عمر تو تا آن زمان که بارخدایبهم نوردد طومار دور دوران را
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در ستایش محمّد شاه قصاید
دوش که این گرد گرد گنبد میناآبله‌گون شد چو چهر من ز ثریا
تند و غضبناک و سخت و سرکش و توسناز در مجلس درآمد آن بت رعنا
ماه ختن شاه روم شاهد کشمرفتنهٔ چین شور خلخ آفت یغما
تاجکی از مشک تر گذاشته بر سرغیرت تاج قباد و افسر دارا
خم خم و چین چین شکن شکن سر زلفشکرده ز هر سو پدید شکل چلیپا
روی سپیدش برادر مه گردونموی سیاهش پسر عم شب یلدا
چشم مگو یک قبیله زنگی جنگیتیر و کمان برگرفته از پی هیجا
زلفش از جنبش نسیم چو رقاصگاه به پایین فتاد وگاه به بالا
چشم مگو یک قرابه بادهٔ خلرزلف مخوان یک لطیمه عنبر سارا
حلقهٔ زلفش کلید نعمت جاویدمژدهٔ وصلش نوید دولت دنیا
مات شدم در رخش چنانکه تو گفتیاو همه خورشید گشت و من همه حربا
چین نپسندیدمش به چهره اگر چهشاهد غضبان بود ز عیب مبرا
گفتمش ای شوخ چین به چهره میفکنخوش نبود پیچ و خم به چهرهٔ برنا
چین و شکن بایدت به زلف نه بر رویجور و ستم شایدت به غیر نه بر ما
سرکه فروشی مکن ز چهره که در عشقهیچم از آن سرکه گم نگردد صفرا
شاهد باید گشاده روی و سخنگویدلبر و دلجوی و دلفریب و دلارا
دلبر باید که هر دم از در شوخیبوسه نماید لبش‌ به طبع‌ تقاضا
سیب زنخدانش وقف عارف و عامیتنگ نمکدانش نذر جاهل و دانا
کرد شکرخنده‌یی که حکمت مفروشزشت چه داند رموز طلعت زیبا
«لعبت شیرین اگر ترش ننشیندمدعیانش طمع کنند به حلوا»
حاجب بار ملوک اگر نکند منعخوان شهان مفلسان برند به یغما
خار اگر پاسبان نخل نباشدبر زبر نخلی کس‌نبیند خرما
زشت به هرجا رود در است به خواریگر همه باشد ز نسل شاه بخارا
خود نشنیدی مگرکه مایهٔ عشرتطلعت زیبا بود نه خلعت دیبا
گفتمش احسنت ای نگار سخنگویوه‌که شکیبم ربودی از لب‌گویا
پیشترک آی تا لب تو ببوسمکز لب لعل توگشت حل معما
همچو یکی شیر خشمگین بخروشیدلرزه فتادش ز فرط خشم بر اعضا
گفت‌که ای مفلس این چه بی‌ادبی بودخیز و وداعم‌کن و صداع میفزا
گر تو بدین مایه دانش از بشرستینفرین بادت به جان ز آدم و حوا
کاش‌که سیلی زمین تمام بشویدکز تو ملوث شده است تودهٔ غبرا
این‌قدر ای بی‌ادب هنوز ندانیکز لب من‌کوتهست دست تمنا
هیچ شنیدی به عمر خودکه‌گداییتار طمع افکند به‌گردن جوزا
کس لب لعل مرا نیارد بوسیدجزکه ثناگوی شهریار توانا
جستم و از وجد آستین بفشاندمیک دو معلق زدم چو مردم شیدا
گفتمش الحمد پس توزان منستیدم مزن ای خوب چهر از نعم ولا
مهتر قاآنی آن منم‌که ز دانشدر همه‌گیتی‌کسم نبیند همتا
مادح خاص خدایگان ملوکممدحت او خوانده صبح و شام به هرجا
نرمک‌‌نرمک لبان‌گشوده به خندهوز لبکانش چکید شهد مهنا
خندان خندان دوید و پیش من آمددوخت دو لب بر لبم‌که بوسه بزن‌ها
الحق شرم آمدم بدین لب منکربوسه زدن بر لبی چو لالهٔ حمرا
کاین لب همچون ز لوی من نه سزا بودبر لبکی سرخ تر ز خون مصفا
گفتمش ای ترک داده‌گیرد و صد بوسکز لب لعل تو قانعم به تماشا
روی ترش‌کرد وگفت‌کبر فروهلکز تو تولا نکو بود نه تبرا
شاعر و آنگاه رد بوسهٔ شیرینکودک و آنگاه ترک جوز منقا
مادح شاهی ترا رسدکه بروبدخاک رهت را به زلف تافته حورا
بوسه بزن مرمرا ز لطف وگرنهنزد بتان سرشکسته‌گردم و رسوا
در همه عضوم مخیری پی بوسهاز سرم اینک بگیر بوسه بزن تا
روی و لبم هردو نیک درخور بوسنداین من و اینک تو یا ببوس لبم یا
گفتمش ای ترک ترک این سخنان‌گویبس‌کا ازین غمز و رمز و عشوه و ایما
با تو خیانت‌کنم هلا بچه زهرهبا تو جسارت‌کنم الا بچه یارا
خصلت دزدان و خوی راهزنانستچشم طمع دوختن به جانب‌کالا
گفت اگرکام من نبخشی امشبنزد ملک از تو شکوه رانم فردا
گفتم رو روکه‌کار اگر به شه افتدشاه مرا برگزیند از همه دنیا
شه نخرد شعر دلکش تو به موییچون‌کند از روی لطف شعر من اصغا
گفت مزن لاف و عشوه‌کم‌کن از یراکمایهٔ شعر تو از منست سراپا
گر نکشد سرخ‌گل نقاب ز چهرهبلبل مسکین چگونه برکشد آوا
شادی خسرو بود ز طلعت شیریننالهٔ وامق بود ز الفت عذرا
چهرهٔ یوسف به خواب دیدکه در مصرترک وصال عزیزگفت زلیخا
گفتمش ای ترک در لبان توگوییرحل اقامت فکنده است مسیحا
خنده‌کنان‌گفت‌کاین تعلل تاکیخیز و بگو مدحی از شهنشه دارا
غرهٔ او را به چشم‌کردم و در مدحغره صفت خواندم این قصیدهٔ غرا
تا ز زوالست لایزال مبراملک ملک باد از زوال معرا
راد محمد شه آنکه آتش قهرشمی بگدازد چو موم صخرهٔ صمّا
دولت او را نه اولست و نه آخرشوکت او را نه مقطعست و نه مبدا
شعله‌کشد خنجرش اگر به زمستانخلق به سرداب‌ها روند زگرما
کلک‌گهر سلک او چه معجزه داردکز شبه آرد پدید لؤلؤ لالا
نی غلطم نبود این عجب‌که نمایددر شب تاریک جلوه نجم ثریا
حفظ تو پوشد ز آب سقف بر آتشحزم تو بندد ز باد جسر به دریا
خلق تو خیری‌ دماند از تف آتشجود تو الماس سازد ازکف دریا
حزم تو یارد مدینه ساخت به جیحونعزم تو تاند سفینه تاخت به صحرا
عون تو سازد ز موم جوشن داودرای تو آرد ز دودگنبد خضرا
چون ز عدوی تو نام هست و نشان نیستشاید اگر خوانمش نبیرهٔ عنقا
عفو تو ناخوانده است وصف سیاستقهر تو نشنیده است نام مدارا
شاها در این قصیده ژرف نگه‌کننظم تو آیین ببین و شیوهٔ شیوا
هزل من از جد دیگران بود اولیخاصه چو افتد قبول شاه معلا
شعر نشایدش خواندن از در معنیهرچه به صورت مردفست و مقفا
مرثیه دانش نه شعر آنکه چو خوانندپیچ و خم افتد ز رنج و غصه در امعا
چهر حسودت ز سیم اشک مفضضاشک عدویت ز زر چهره مطلا
متن در گنجور