چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مشهد · ۴۰۰ تا ۴۶۵ قمری

اسدی توسی

ابونصر علی بن احمد اسدی توسی شاعر ایرانی قرن پنجم هجری و سرایندهٔ اثر حماسی گرشاسپ‌نامه است. وی به نقل مجمع الفصحاء در سال ۴۶۵ هجری درگذشت. آرامگاه وی در تبریز است. اسدی نظم گرشاسپ‌نامه را در سال ۴۵۸ هجری قمری به پایان رساند. گرشاسپ‌نامه در میان آثاری که به پیروی از شاهنامهٔ فردوسی نوشته شده‌اند، یکی از متنهای بسیار موفق به شمار می‌رود.
اسدی توسی از چند جهت دیگر هم در تاریخ ادبیات ایران دارای اهمیت است: کهن‌ترین دستنویس فارسی که تاکنون به دست آمده ‌(الابنیه عن حقائق الادویه) به خط اسدی توسی است. افزون بر این وی نخستین واژه‌نامهٔ پارسی را (بنا بر آنچه تا امروز به دست ما رسیده‌است) به نام لغت فرس تدوین نموده است.
متن کتاب گرشاسپ‌نامهٔ اسدی توسط آقای سیاوش جعفری از روی تصحیح زنده‌یاد حبیب یغمایی واژه‌نگاری شده است.

گزیدهٔ اشعار اسدی توسی

بخش ۱ - آغازگرشاسپ‌نامه
سپاس از خدا ایزد رهنمایکه از کاف و نون کرد گیتی بپای
یکی که‌ش نه آز و نه انباز بودنه انجام باشد‌، نه آغاز بود
تن زنده را در جهان جای ازوستخَم چرخ گردنده بر پای ازوست
از آن پس که آورد گیتی پدیدهمه هرچه بُد‌ خواست و دانست و دید
ز گردون شتاب و ز هامون درنگز دریا بخار و ز خورشید رنگ
پدید آورد نیک و بد‌، خوب و زشتروان داد و تن کرد و روزی نوشت
چنان ساخت هرچیز به انداز خویشکه‌ز‌آن ساختن کم نیامد نه بیش
چه تاری چه روشن چه بالا چه پستنشان است بر هستی‌اش هر‌چه هست
نه جایی تهی گفتن از وی رواستنه دیدار کردن توان کاو کجاست
مدان از ستاره بی‌او هیچ‌چیزنه از چرخ و نه‌ز چار گوهر بنیز
که هستند چرخ و زمان رام اونجوید ستاره مگر کام او
نگاری کجا گوهر آرد همینباشد جز آن کاو نگارد همی
به کارش درون نیست چون و چرانپرسد از او‌، او بپرسد ز ما
نه از بهر جایست بر عرش راستجز آنست کز برش فرمانرواست
بزرگیش ناید به وهم اندروننه اندیشه بشناسد او را که چون
نبد چیز از آغاز‌، او بود و بسنمانَد همیدون جز او هیچ کس
چنان چون مرو را کسی یار نیستچو کردار‌ِ او هیچ کردار نیست
همه بندگانیم در بند اویخنک آنکه دارد ره پند اوی
متن در گنجور
بخش ۲ - در نعت نبی علیه السلامگرشاسپ‌نامه
ثنا باد بر جان پیغمبرشمحّمد فرستاده و بهترش
که بُد بر در دین یزدان کلیدجهان یکسر از بهر او شد پدید
بدو داد دادار پیغام خویشبپیوست با نام او نام خویش
ز پیغمبران او پسین بُد درستولیک او شود زنده زیشان نخست
یکی تن وی و خلق چندین هزاربرون آمد و کرد دین آشکار
ببرد از همه گوی پیغمبریکه با او کسی را نبد برتری
خبر زآنچه بگذشت یا بود خواستز کس ناشنیده‌، همه گفت راست
به‌یک چشم‌زد از دل سنگ سختبه معجز برآورد نوبر درخت
دل دنیی از دیو بی‌بیم کردمه آسمان را به دو نیم کرد
ز هامون به چرخ برین شد سوارسخن گفت بر عرش با کردگار
گه رستخیز آب کوثر وراستلوا و شفاعت سراسر وراست
مر اندامش ایزد یکایک ستودهنر‌هاش را بر هنر برفروزد
ورا بُد به معراج رفتن ز جایبه یک شب شدن گرد هر دو سرای
مه از هر فرشته بُدش پایگاهبر از قاب قوسین به یزدانش راه
سرافیل هم‌راز‌ش و هم‌نشستبراق اسب و جبریل فرمان‌پرست
همیدونش بر ساق عرش است نامنُبی معجز او را ز ایزد پیام
به چندین بزرگی جهاندار راستبدو داد پاک این جهان‌، او نخواست
نمود آنچه بایست هر خوب و زشتره دوزخ و راه خرم بهشت
چنان کرد دین را به شمشیر تیزکه هزمان بوَد بیش‌، تا رستخیز
ز یزدان و از ما هزاران درودمر او را و یارانش را برفزود
متن در گنجور
بخش ۳ - در ستایش دین گویدگرشاسپ‌نامه
دل از دین نشاید که ویران بودکه ویران‌زمین جای دیوان بود
نگه دار دین آشکار و نهانکه دین است بنیان هر دو جهان
پناه روانست دین و نهادکلید بهشت و ترازوی داد
درِ رستگاری ورا از خدایره توبه و توشهٔ آن سرای
ز دیو ایمنی وز فرشته نویدز دورخ گذار و به فردوس امید
رهاننده روزِ شمار از گدازدهنده به پول چینود جواز
چراغی‌ست در پیش چشم خردکه دل ره به نورش به یزدان برد
روان‌ راست نو حلّه‌ای از بهشتکه هرگز نه فرسوده گردد‌، نه زشت
ره دین گِرَد‌، هرکه دانا بوَدبه دهر آن گراید که کانا بود
جهان را نه بهر بیهده کرده‌اندترا نه‌ ز پی بازی آورده‌اند
سخن‌های ایزد نباشد گزافره‌ِ دهریان دور بفکن‌، ملاف
بدان کز چه بُد کاین جهان آفریدهمان چون شب و روز کردش پدید
چرا باز تیره کند ماه و تیرزمین درنوردد چو نامه دبیر
دم صور بشناس و انگیختنروان‌ها به تن‌ها برآمیختن
همان کشتن مرگ روز شمارزمین را که سازد به دل کردگار
زمان چیست‌؟ بنگر‌، چرا سال گشت‌؟الف نقطه چون بود و چون دال گشت
تن و جان چرا سازگار آمدندچه افتاد تا هر دو یار آمدند
همه هست در دین و زینسان بس استولیک آگه از کارشان کو کس است
اگر کژ و گر راست پوینده‌اندهمه کس ره راست جوینده‌اند
ولیکن درست آوریدن به جایمر آن را نماید که خواهد خدای
ره دین به پای آر خود چون سزاستکه گیتی به دین آفریده‌ست راست
همه گیتی از دیو پر لشکرندستمکاره‌تر هر یک از دیگرند
اگر نیستی بندشان داد و دینربودی همی این از آن آن ازین
به یزدان به دین ره توان یافتنکه کفر‌ست ازو روی تافتن
بد و نیک را هر دو پاداشنستخنک آنکه جانْش از خرد روشنست
ازین پس پیمبر نباشد دگربه آخر زمان مهدی آید به در
بگیرد خط و نامهٔ کردگارکند راز پیغمبران آشکار
ز کوچک جهان راز دین بزرگگشاید خورد آب با میش گرگ
بدارد جهان بر یکی دین پاکبرآرد ز دجال و خیلش هلاک
همان آب گویند کآید پدیددَرِ توبه را گم بباشد کلید
رسد ز آسمان هر پیمبر فرازشوند از پس مهدی اندر نماز
سوی خاور آید پدید آفتابهم آتش کند جوش طوفان چو آب
از آن پس شگفت دگر گونه‌گونبس افتد جهاندار داند که چون
تو آنچ از پیمبر رسیدت به گوشبه فرمان به جای آر آنرا بکوش
بر اسپ گمان از ره بیش و کممشو کت به دوزخ برد با فدم
به دست آرد از آب حیوان نشانبخور زو و پس شاد زی جاودان
سر هر دوره راست کن چپ و راستاز آن ترس کآنجا نهیب و بلاست
وز آن بانگ کآید در آن رهگذارکه ره دین مر این را آن را بدار
نشین راست با هرکس و راست خیزمگر رسته گردی گه رستخیز
متن در گنجور
بخش ۴ - در نکوهیدن جهان گویدگرشاسپ‌نامه
جهان ای شگفتی به مردم نکوستچو بینی همه درد مردم از وست
یکی پنج روزه بهشتست زشتچه نازی به این پنج روزه بهشت
ستاننده چابک رباییست زودکه نتوان ستد باز هرچ او ربود
سراییست بر وی گشاده دو دریکی آمدن را شدن ، زآن به در
نه آن کآید ایدر بماند درازنه آنرا که رفت آمدن هست باز
چو خوانیست بر ره که هرکس زپیششود زود چون خورد از وبهر خویش
بتی هست گویا میانش اهرمنفریبنده دل ها به شیرین سخن
هرآنکش پرستد بود بت پرستچه با او چه با دیو دارد نشست
چه چابوک دستست بازی سگالکه در پرده داند نمودن خیال
دو پرده بر این گنبد لاجوردببندد همی گه سیه گاه زرد
به بازی همین زین دو پرده برونخیال آرد از جانور گونه گون
بتی شد تنش از رشک و جانش ز آزدو دست از امید و دو پای از نیاز
دل از بی وفایی و طبع از نهیبرخان از شکست و زبان از فریب
دو گونه همی دم زند سال و ماهیکی دم سپید و یکی دم سیاه
بر این هر دو دم کاو برآرد همییکایک دم ما شمارد همی
اگر سالیان از هزاران فزوندراو خرمی ها کنی گونه گون
به باغی دو در ماند ار بنگریکز این در درآیی ، وزان بگذری
بر او جز نکوهش سزاوار نیستکه آنک آفریدش سبکبار نیست
کنون چون شنیدی بدو دل مبندو گر دل ببندی شوی درگزند
متن در گنجور
بخش ۵ - در صفت آسمان گویدگرشاسپ‌نامه
چو دریاست این گنبد نیلگونزمین چون جزیره میان اندرون
شب و روز بر وی چو دو موج باریکی موج از او زرد و دیگر چو قار
چو بر روی میدان پیروزه رنگدو جنگی سوار این ز روم آن ز زنگ
یکی از بر خنگ زرین جناغیکی بر نوندی سیه تر ز زاغ
یکی آخته تیغ زرین ز بریکی بر سر آورده سیمین سپر
جهان حمله گه کرده تا زنده تیزگه اندر درنگ و گه اندر گریز
نماید گهی رومی از بیم پشتگریزان و آن زرد خنجر به مشت
گهی آید آن زنگی تاختهز سیمین سپر نیمی انداخته
دو گونست از اسپانشان گرد خشکیکی همچو کافور و دیگر چو مشک
ز گرد دو رنگ اسپ ایشان به راهسپیدست گه موی و گاهی سیاه
نه هرگز بودشان به هم ساختننه آسایش آرند از تاختن
کسی را که سازند با جان گزندبکوبندش از زیر پای نوند
تکاور تکانند هر دو چو بادسواران چه بر غم از ایشان چه شاد
متن در گنجور
بخش ۶ - در صفت طبایع چهارگانه گویدگرشاسپ‌نامه
گهر های گیتی به کار اندرندز گردون به گردان حصار اندراند
به تقدیر یزدان شده کارگرچو زنجیر پیوسته در یکدگر
پهارند لیکن همی زین چهارنگار آید از گونه گون صد هزار
به هر یک درون از هنر دستبردپدیدست چندانکه نتوان شمرد
ولیکن چو کردی خرد رهنمونستایش زمین راست زیشان فزون
ره روزی از آسمان اندراستولیکن زمین راه او را درست
شب از سایهٔ اوست کز هر کرانببینی از بر سپهر اختران
بزرگان و پیغمبران خدایهمه بر زمین داشتند جای
هرآن صحف کز ایزد آورده اندبر او بود هر دین که گسترده اند
هم از آب و آتش هم از باد نیزبه دل بر زمین راست تا رستخیز
زمینست چون مادر مهرجویهمه رستنی ها چو پستان اوی
بچه گونه گون خلق چندین هزارکه شان پروراند همی در کنار
زمین جای آرام هر آدمی‌ستهمان خانه کردگار از زمی‌ست
بساط خدایست هرکه به رازبر او شد، توان نزد یزدان فراز
همو قبلهٔ هر فرشته است راستبدان کز گلش بود چو آدم که خاست
گهرهای کانی وی آرد همیجهان هم بدو نیز دارد همی
زمینست هر جانور را پناهتن زنده و مرده را جایگاه
همو بردبارست کز هر کسیکشد بار اگر چند بارش بسی
زمین آمد از اختران بهره مندهم از هر سه ارکان ط چرخ بلند
همو عرصه گاهیست شیب و فرازمعلق جهانبانش گسترده باز
ز هر گونه نو جانور صد هزارکند عرض یزدان درین عرصه راز
چو جای نمازست گشته‌ست پستهمه در نماز از برش هرچه هست
از و راست مردم دو تا چارپاینگون رستنی که نشسته به جای
همان اختران از فلک همچنینهمه سا جدانند سر بر زمین
هوا و آتش و آب هریک جداستزمین هر چهارند یکجای راست
نیابی نشان وی از هر سه شانو زیشان در او بازیابی نشان
زمین را به بخشنگی یار نیستچنان نیز دارنده زنهار نیست
گر از تخم هر چش دهی زینهاریکی را بدل باز یابی هزار
چو خوانیست کآرد بر او هر زمانبی اندازه مردم همی میهمان
نه هرگز خورشهاش بّرد ز همنه مهمانش را گردد انبوه کم
زمین قبلهٔ نامور مصطفی استاز او روی برگاشتن نارواست
گر آتش به آمد بر مغ چه باکاز آتش بد ابلیس و آدم زخاک
ببین زین دو تن به کدامین کسستهمان زین دو بهتر نشان این بسست
زمینست گنج خدای جهانهمان از زمینست فخر شهان
پرستنده او مه و آفتابهمیدون فلک زآتش و باد و آب
رهی وار گردش دوان کم وبیشچو شاهی وی آرمیده بر جای خویش
همیدون تموز و دی اش چاکرستبهارش مشاطه خزان زرگرست
ز زرّ و گهر این نثار آوردز دیبا همی آن نگار آورد
یکی زر بفتش دهد خسروییکی شارها بافدش هندوی
همش عاشقست ابر با درد و رشککش از دیده هزمان بشوید به اشک
گهی ساقی و کاردانش بودگهی چتر و گه سایبانش بود
زمین چونش مردم نباشد گمستزمین را پرستنده هم مردمست
خور و پوشش تنش را زوست چیزهم ایزد از او آفریدست نیز
همی از زمین باشد آمیختنوز او بود خواهد برانگیختن
ازین چار ارکان که داری بنامببین کاین هنرها جز او را کدام
متن در گنجور
بخش ۷ - در ستایش مردم گویدگرشاسپ‌نامه
کنون زین پس از مَردم آرم سخُنکه گیتی تمام اوست ز آغاز و بن
به گیتی درون جانور گونه‌گونبسند از گمان وز شمردن فزون
ولیک از همه مردم آمد پسندکه مردم گشاده است و ایشان به بند
خرد جانور به ز مردم ندیدکه مردم تواند به یزدان رسید
زمین ایزد از مردم آراسته استجهان‌کردن از بهر او خواسته است
به مردم فرستاد پیغامِ خویشز گیتی ورا خواند هم نامِ خویش
بدو داد شاهی ز رویِ هنربدین بیکران گونه‌گون جانور
که گر کُشتن ار کارش آید هوابِدیشان کند هرچه باشد روا
ز مردم بِدان راستی خواسته استکه هر جانور کژّ و او راست است
همه نیکویی‌ها به مردم نکوستز یزدان تمام آفرینش بدوست
سپهریست نو پرستاره بپایجهانیست کوچک رونده ز جای
چو گنجیست در خوبتر پیکریدرو ایزدی‌گوهر از هر دری
مر این گنج را هرکه یابد کلیددرِ رازِ یزدانش آید پدید
ببیند ز اندک سرشت آب و خاکدو گیتی نگاریده یزدانِ پاک
یکی دیدنی روی و فرسودنینهان دیگر و جاودان‌بودنی
دلت را همی گر شگفت آید اینبه چشمِ خرد خویشتن را ببین
تنت آینه ساز و هر دو جهانببین اندر او آشکار و نهان
هر آلت که باید بداده است نیزبهانه بر ایزد نمانده است چیز
یکی موی از این کم نباید همیوگر باشد افزون نشاید همی
گر از ما بُدی خواهش‌آراستنکه دانستی از وی چنین خواستن
بر آن آفرین کن که این کارِ اوستنکوتر ز هرچیز کردارِ اوست
ببین و بدان کز کجا آمدیکجا رفت باید چو ز ایدر شدی
چرا این پیام و نشان از خدایچه بایست چندین ره رهنمای
همه با تو است ار بجوییش‌بازنباید کسی تا گشایدت راز
از این بیش چیزی نیارمت گفتبس این گر دلت با خرد هست جفت
متن در گنجور
بخش ۸ - در صفت جان و تن گویدگرشاسپ‌نامه
چنین دان که جان برترین گوهر استنه زین گیتی از گیتی دیگرست
درفشنده شمعیست این جان پاکفتاده درین ژرف جای مغاک
یکی نور بنیاد تابندگیپدید آر بیداری و زندگی
نه آرام جوی و نه جنبش پذیرنه از جای بیرون و نه جای گیر
سپهر و زمین بستهٔ بند اوستجهان ایستاده به پیوند اوست
نهان از نگارست لیک آشکارهمی برگرد گونه گونه نگار
کند در نهان هرچه رأی آیدشرسد بی زمان هرکجا شایدش
ببیندت و دیدن ورا روی نیستکشد کوه و همسنگ یک موی نیست
تن او را به کردار جامه است راستکه گر بفکند ور بپوشد رواست
به جان بین گرامی تن خویشتنچو جامه که باشد گرامی به تن
تنت خانه ای دان به باغی درونچراغش روان زندگانی ستون
فروهشته زین خانه زنجیر چارچراغ اندر او بسته قندیل وار
هر آن گه که زنجیر شد سست بندزهر گوشه ناگه بخیزد گزند
شود خانه ویران و پژمرده باغبیفتد ستون و بمیرد چراغ
از آن پس چو پیکر به گوهر سپردهمان پیشش آید کز ایدر ببرد
چو دریاست گیتی تن او را کناربر این ژرف دریاست جان را گذار
به رفتن رهش نیست زی جای خویشمگر کشتی و توشه سازد ز پیش
تو کشتیش دین و دهش توشه دانره راست باد و خرد بادبان
و گرنه بدان سر نداند رسیددر این ژرف دریا شود ناپدید
گرت جان گرامیست پس داد کنز یزدان و پادافرهش یاد کن
ز تو هرچه نتوانی ایزد نخواستتو آن کن که فرمودت از راه راست
مپندار جان را که گردد نچیزکه هرگز نچیز او نگردد بنیز
تباهی به چیزی رسد ناگزیرکه باشد به گوهر تباهی پذیر
سخنگوی جان جاودان بودنیستنه گیرد تباهی نه فرسودنیست
از این دو برون نیستش سرنبشتاگر دوزخ جاودان گر بهشت
متن در گنجور
بخش ۹ - در سبب گفتن قصه گویدگرشاسپ‌نامه
یکی کار جُستم‌همی ارجمندکه نامم شود زو به گیتی بلند
اگر نامهٔ رفتنم را نویددهند این دو پیکِ سیاه و سپید
به رفتن بوَد خوش دلِ شادِ منبه نیکی کند هرکسی یادِ من
مهی بُد سَرِ داد و بنیادِ دینگرانمایه دستورِ شاهِ زمین
محمّد مهِ جود و چرخِ هنرسمعیل حصّی مر او را پدر
ردی دانش‌آرایِ یزدان‌پرستزمین‌حلم و دریا‌دل و راد‌دست
ز چرخِ روان تا بر تیره‌خاکچه و چون گیتی بدانسته پاک
خویِ نیک و خوبی و فرزانگیرهِ رادی و رایِ مردانگی
نکوبختی و دانش و کلک و تیغخدا ایچ ناداشته زو دریغ
برادرش والا براهیمِ رادگُزینِ جهان گردِ مهتر‌نژاد
خنیده به کلک و ستوده به تیربدین گنج‌بخش و بدان شهرگیر
دو پروردهٔ شاه بدخواه‌سوزیکی دادورز و یکی دین‌فروز
جهان را چو دو دیدهٔ روزگارزمان را چو دو دستِ فرمان‌گزار
ز هرکس فزون جاهشان نزدِ شاهگذشته درفشِ مهیشان ز ماه
به بگماز یک روز نزدیکِ خویشمرا هر دو مهتر نشاندند پیش
بسی یادِ نامِ نکو رانده شدبسی دفترِ باستان خوانده شد
ز هر گونه رأیی فکندند بنپس آن گه گشادند بندِ سخُن
که فردوسیِ طوسیِ پاک‌مغزبداده است دادِ سخن‌های نغز
به شهنامه گیتی بیاراسته استبدان نامه نامِ نکو خواسته است
تو هم‌شهری او را و هم‌پیشه ایهم اندر سخن چابک‌اندیشه ای
بدان همره از نامهٔ باستانبه شعر آر خرّم یکی داستان
بسا نامداران که بردند رنجنهانی نهادند هر جای گنج
سرانجام رفتند و بگذاشتندنه زیشان کسی بهره برداشتند
تو زین داستان گنجی اندر جهانبمانی که هرگز نگردد نهان
همش هرکسی یابد از آدمیهم از برگرفتن نگیرد کمی
بُوی مانده فرزند ایدر بجایکه همواره نامِ تو ماند بپای
ز دانش یکی  باغ خرم نهیکه از میوه هرگز نگردد تهی
جهان جاودانه نماند به کسبهین چیز ازو نیک نام است و بس
کنون کانِ یاقوتِ دانش بکَنز دریایِ اندیشه دُر دَرفکن
خرد آتشِ تیز و دل بوته سازسخن زرِ کن و پاک بر هم گداز
پس این زرّ و این گوهران بار کندر این گنج یکباره انبار کن
ز کس یادِ این گنج بر دل میارجز از شاه ارّانیِ شهریار
مجوی اندرین کار جز کامِ اویمنه مُهر بر وی به جز نامِ اوی
که تا جایگه یافتی نخجوانبدین شاه شد بختِ پیرت جوان
متن در گنجور
بخش ۱۰ - در ستایش شاه بودلف گویدگرشاسپ‌نامه
کنون ز ابر دریای معنی گهرببارم ، گل دانش آرم به بر
فزایم ز جان آفرین شاه راکه زیباست مر خسروی گاه را
شه ارمن و پشت ایرانیانمه تازیان ، تاج شیبانیان
ملک بودلف شهریار زمینجهاندار ارّانی پاک دین
بزرگی که با آسمان همبرستز تخم براهیم پیغمبرست
فروغست رایش دل و دیده راپناهست دادش ستمدیده را
نبشتست بخت از پی کام خویشبه دیوان فرهنگ او نام خویش
به فرّش توان رفت بر مشتریبه نامش توان بست دیو و پری
بن  همتش را بر انجم برستکه آنجا که ساقش زحل را سرست
به صد لشکر اندر گه رزم و نامنپرسید باید ز کس کاو کدام
چنو دست زی تیغ و ترکش کشیدکه یارد به نزدیک تیغش چخید
اگر خشتی از دستش افتد به رومشوندش رهی هر کز آن مرز و بوم
برد سهم او دل ز غران هژبرکند گرد او خشک باران در ابر
به دریا بسوزد ز تف خیزرانچنو زد نوند سبک خیز ران
اگر بابت روم کین آوردبه شمشیر بت را به دین آورد
جهان را اگر بنده خواند ز پیشز بهرش کند حلقه در گوش خویش
ز گردون چنان کرد جاهش گذارکز او نیست برتر به جز کردگار
فرستست خشتش به گاه پیامنبردش نویدست و کشتن خرام
عقابیست تیرش که در مغز و ترگبچه فتح باشد ورا خایه مرگ
سپه را که چون او سپه کش بودچه پیش آب دریا ، چه آتش بود
زمینی که شد جای ناورد اویکند سرمه در دیده مه گرد اوی
برون از پی دینش پیکار نیستبرون از غراش ایچ کردار نیست
چلیپاپرستان رومی گروهچنانند از او وز سپاهش ستوه
بدارند روز و شب از بس هراسبه هر کوه دیده ، به هر دیر پاس
ستون سپهر روان رأی اوستسر تخت بخت جوان جای اوست
چنانست دادش که ایمن به نازبخسبد همی کبک درپّر باز
شود در یکی روزه ده بار بیشبه پرسیدن گرگ بیمار میش
چو خواهندگان دید شادی کندفزون زان که خواهند رادی کند
دو دستش تو گویی گه کین و مهریکی هست دریا و دیگر سپهر
درین موجها گوهر و جود نمدر آن ماه تیغ و ستاره درم
کز آن گوهر و زر که را داد پیشبه یک ره گر آری از و کم و بیش
بدین کرد شاید نهان آفتاببدان شاید انباشت دریا و آب
که را راند خشمش فتد در گدازکه را خواند جودش برست از نیاز
چنو تاج و اورنگ را شاه نیستجز او چرخ فرهنگ را ماه نیست
ز هر افسری برتر ست افسرشز هر گوهری پاکتر گوهرش
هماییست مر چرخ را فّر اویکه شاهی دهد سایهٔ پّر اوی
به چوگان چو برداشت گوی زرنگز بیمش بگردد رخ مه ز رنگ
کمندش چو از شست گردد رهاتو گویی که برداشت ابر اژدها
ز هامون شب تیره بر چرخ تیرکند رشته در چشم سوزن به تیر
چو مالد به زه گوشهای کمانبمالد به کین گوش گشت زمان
به باد تک اسپش به خاور زمینکند غرق کشتی به دریای چین
تف تیغش از هند شب کرد بومکند باز قنذیل رهبان به روم
نه کس را بود فرّه و جود اونه فرزند چون میر محمود او
شهی مایهٔ شاهی و سروریبزرگی ز گوهر به هر گوهری
گرد زیب از او نامداری همیدهد بوی از او شهریاری همی
دل اختر از جان هوا جوی اوستزبان زمانه ثناگوی اوست
سخنهاش درّست و دانش سرشتخبرهاش هریک چراغ بهشت
چو خرسند بد خوب کاری کندچو خشم آیدش بردباری کند
به نیزه مه آرد ز گردون فرودبه ناوک به کیوان فرستد درود
ز دریا کند در تف تیغ میغز باران خونین کند میغ تیغ
روا باشد این شاه را ماه تختکه فرزند دارد چنان نیکبخت
برادرش چون ماه آن پاکزادبراهیم بن صفر با فر و داد
پناه جهان خسرو ارجمنددل گیتی امید تخت بلند
بزرگی که اختر گه مهر و خشمبه فرمان او دارد از چرخ چشم
بهی در خور تخت او روز بارزهی از در بخت او روزگار
ز شمشیر او لعل جای کمینبریزد ز کف زر به روی زمین
سزد گر کشد بر مه این شاه سرکه زینسان برادر وز آنسان پسر
نه زین شاه به در خور گاه بودنه کس را به گیتی چنان شاه بود
نبینی ز خواهنده و میهمانتهی بارگاه ورا یک زمان
همی هرکه جایی فتد در نیازبدین درگه آیند تازان فراز
رسد هر که آید هم اندر شتاببه خوان و می و خلعت و جاه و آب
نه کس زین شهنشاه دل خسته شدبه بر هیچ مهمان درش بسته شد
هر آن کز غم جان و بیم گناهبه زنهار این خانه گیرد پناه
ز بدخواه ایمن شود وز ستمچو از چنگ یوز آهو اندر حرم
اگر داد باید شهی هرچه هستدهد این شه و ندهد او را ز دست
چنین باد تا جاودان نام اومگر داد چرخ از ره کام او
همی تا بماند زمان و زمینبه فرمانش بادا هم آن و هم این
تن زندگانیش چون کدخدایسلب روز و شب وین جهانش سرای
ز بالای تابنده ماه افسرشز پهنای گیتی فزون کشورش
جهان خرم از فر و اورند اویهم از میر محمود فرزند اوی
متن در گنجور
بخش ۱۱ - در مردانگی گرشاسب گویدگرشاسپ‌نامه
ز کردار گرشاسب اندر جهانیکی نامه بُد یادگار از مهان
پر از دانش و پند آموزگارهم از راز چرخ و هم از روزگار
ز فرهنگ و نیرنگ و داد و ستمز خوبّی و زشتیّ و شادّی و غم
ز نخجیر و گردنفرازی و رزمز مهر دل وکین و شادی و بزم
که چون خوانی از هر دری اندکیبسی دانش افزاید از هر یکی
ز رستم سخن چند خواهی شنودگمانی که چون او به مردی نبود
اگر رزم گرشاسب یاد آوریهمه رزم رستم به باد آوری
همان بود رستم که دیو نژندببردش به ابر و به دریا فکند
سُته شد ز هومان به گرز گرانزدش دشتبانی به مازندران
زبون کردش اسپندیار دلیربه کشتیش آورد سهراب زیر
سپهدار گرشاسب تا زنده بودنه کردش زبون کس ، نه افکنده بود
به هند و به روم و به چین از نبردبکرد آنچه دستان و رستم نکرد
نه ببر و نه گرگ آمد از وی رهانه شیر و نه دیو و نه نر اژدها
به جنگ ار سوار ار پیاده بدیجهان از یلان دشت ساده بدی
سپردی به هنگام که مال میلفکندی به کشتی و کوپال پیل
به شهنامه فردوسی نغزگویکه از پیش گویندگان برد گوی
بسی یاد رزم یلان کرده بودازین داستان یاد ناورده بود
نهالی بُد این رُسته هم زان درختشده خشک و بی بار و پژمرده سخت
من اکنون ز طبعم بهار آورممراین شاخ نو را به بار آورم
به باد هنر گل کفانم بر اویز ابر سخن دُر فشانم بر اوی
برش میوهٔ دانش آرم برونکنم آفرین شهنشه فزون
بسازم یکی بوستان چون بهشتکه خندد ز خوشی چو اردیبهشت
گلش سربه سر درّ گویا بوددرخت و گیا مشک بویا بود
بتستانی آرایم از خوش سخنکه هرگز نگارش نگردد کهن
بتش از خردزاده و جان پاکز دانش سرشته نه از آب و خاک
ببافم یکی دیبهٔ شاهوارز معنیش رنگ و ز دانش نگار
ز جان آورم تار و پودش فرازکنم خسروی را برو بر طراز
مرا جز سخن ساختن کار نیستسخن هست لیکن خریدار نیست
ز رادان همی شاه ماندست و بسخریدار از او بهترم نیست کس
که همواره من بنده را شاد داشتسرم را زهم پیشگان بر فراشت
دبیر وی آورد زی من پیامگزین دهخدا لولوی نیکنام
که گوید همی شاه فرهنگ جویبه نام من این نامه را بازگوی
اگر زانکه فردوسی این را نگفتتو با گفتهٔ خویش گردانش جفت
دو گویا چنین خواست تا شد ز طوسچنان شد نگویی تو باشد فسوس
کنون گر سپهرم نسازد کمینبگویم به فرمان شاهِ زمین
کز او نام را خوب کاری بودز من در جهان یادگاری بود
ز بهتر سخن نیست پاینده تروز او خوشتر و دل فزاینده تر
سخن همچو جان ز آن نگردد کهنکه فرزند جانست شیرین سخن
متن در گنجور
بخش ۱۳ - تزویج دختر شاه زابل با جمشیدگرشاسپ‌نامه
بدین کار ما گفت یزدان گواچنین پاک جانهای فرمانروا
همین تار و روشن شتابندگانهمین چرخ پیمای تابندگان
ببستش به.پیمان و سوگند خویشگرفتش ز دل جفت و پیوند خویش
پس از سر یکی بزم کردند بازبه بازیگری می ده و چنگ ساز
به شادی و جام دمادم نبیدهمی خورد تا خور به خاور رسید
چو بر روی پیروزهٔ چنبریز مه کرد پس شب خم انگشتری
بگسترد بر جای زربَفت بُردبه مرمر برافشاند دینارِ خُرد
نهان برد جم را سوی کاخ ماهبه مشکوی زرّین بیاراست گاه
نشستند با ناز دو مهر جویشب و روز روی آوریده به روی
گزیده به هم بزم و دیدار یارمی و رود و بازی و بوس و کنار
جوانیّ و با ایمنی خواستهچه خوش باشد این هرسه آراسته
چو برداشت دلدار از آمیغ جفتبه باغ بهارش گل نو شکفت
چو در نقطه جان گهر کار کرددو جان شد یکی چهره دیدار کرد
مه نو در آمد به چرخ هنرزمین شد برومند و کان پرگهر
ز گردون و از گشت گیتی فروزبرین راز چندی بپیمود روز
به نزد پدر کم شدی سرو بنپدر بدگمان شد بدو زین سخن
بدش قندهاری بتی قند لبکه ماه از رخش تیره گشتی به شب
یکی سرو سیمین بپرورده نازبرش مشک و شاخش بریشم نواز
بدو گفت شبگیر چون دخترمبه آیین پرسش بیاید برم
بدو بخشمت من همی چند گاههمیدار رازش نهانی نگاه
نهاد و نشست و ره و ساز اوبدان و مرا بر رسان راز او
دگر روز چون چرخ شد لاجوردبرآمد ز تل کان یاقوت زرد
به نزد پدر شد بت دلرباینشستند و کردند هرگونه رای
شه از گنج دادش بسی سیم و زرهم از فرش و دیبا و مشک و گهر
وزان قندهاری بهاری کنیزسخن راند کاین در خور تست نیز
تورا شاید این گلرخ سیمتنکه هم پای کوبست هم چنگزن
به مردان همی دل نیاسایدشبجز با زنان هیچ خوش نایدش
به تو دادمش باش ازو تازه چهرگرامی و گستاخ دارش به مهر
سمنبر به سرو اندر آورد خمسوی کاخ شد شاد نزدیک جم
به آرام دل روز چندی گذاشتچنین تا دگر ز تخمی که داشت
گدازان شد از رنج سیمین ستونگلش گشت گِل رنگ و مه تیره گون
سَهی سروش از خَم کمان وار شدتهی گنجش از دُرّ گرانبار شد
همه هرچه بُد رازش اندر نهفتکنیزک بدانست و شد بازگفت
شه آن راز نگشاد بر دخترشهمی بود تا دختر آمد بَرش
چو دیدش، گره زد بر ابرو ز خشمبدو گفت کای بدرگِ شوخ چشم
متن در گنجور
بخش ۱۴ - ملامت کردن پدر دختر خویش راگرشاسپ‌نامه
چنان تند و خودکام گشتی که هیچبه کاری در از من نخواهی بسیچ
ز سر تاج فرهنگ بفکنده‌ایز تن جامهٔ شرم برکنده‌ای
نگویی مرا کز چه این روزگارگریزانی از من چو کاهل ز کار
دو چشم ترا دیدنم سرمه بودکنون از چه گشته‌ست آن سرمه دود
گمانی که رازت ندانم همیز چهرت چو نامه بخوانم همی
زبانت ار چه پوشندهٔ راز تستهمی رنگ چهرت بگوید درست
رخت پیش بُد چون یکی گلستاندر آن گلستان هر گلی دلستان
کنون سوسنت دردمندی گرفتگلت ریخت ، لاله نژندی گرفت
بهاری بُدی چون نگار بهشتنمانی کنون جز به پژمرده کِشت
ز خورشید رویت بُد آن گه فزونفروغ چراغی نداری کنون
نه آنی که بودی اگرچه توییکه آن گه یکی بودی اکنون دویی
ز مردان ازین پیش ننگ آمدتز بودن بود مرد ار به جنگ آمدت
پس پرده گشتی چنین پرفسوسنه آگه من از کار و ، تو نوعروس
نگویی تو را جفت در خانه کیستپس پرده این مرد بیگانه کیست
چو دختر شود بد، بیفتد ز راهنداند ورا داشت مادر نگاه
چنین گفت دانا که دختر مبادچو باشد، به جز خاکش افسر مباد
به نزد پدر دختر ار چند دوستبتر دشمن و مهترین ننگش اوست
پریرخ بغلتید در پیش شاهبه خاک از سر سرو بر سود ماه
چنین گفت کای بخت پیشت رهیتو دانی که ناید ز من بی رهی
اگر بزم، اگر ساز جنگ آورمنه آنم که بر دوده ننگ آورم
مرا داده بودی تو فرمان ز پیشکه آن را که خواهم کنم جفت خویش
کنون جفتم آن شاه نیک اخترستکه از هر شه اندر جهان بهترست
همه کار جم یاد کرد آنچه بودچو بشنید ازو شاه شادی نمود
بدو گفت خوش مژده ای دادیمز شادی دری تازه بگشادیم
ز تو بود فرخ مرا تاج و تختز تست اینکه جم را به من داد بخت
کنون بر هیون بسته او را به گاهفرستم به درگاه ضحاک شاه
که گفته‌ست هر ک آرد او را به بندبه گنج و به کشور کنمش ارجمند
ز جان دختر امید دل بر گرفتبه پیش پدر زاری اندرگرفت
دو مشکین کمان از شکن کرد پرببارید صد نوک پیکان ز دُر
مشو، گفت در خون شاهی چنینکه بدنام گردی برآیی ز دین
هم از خونش تا جاودان کین بودهم از هرکسی بر تو نفرین بود
گرت سوی نخچیر کردن هواستهم از خانه نخچیر نکنی رواست
بترس از خداوند جان و روانکه هست او توانا و ما ناتوان
گر ایدر نگیردت فرجام کاربگیرد به پاداش روز شمار
بدی گرچه کردن توان با کسیچو نیکی کنی بهتر آید بسی
اگرچند بدخواه کشتن نکوستاز آن کشتن آن به که گرددت دوست
گر او را جدا کرد خواهی ز مننخستین سر من جدا کن ز تن
بگفت این و شد با غریو و غرنگبه لؤلؤ ز لاله همی شست رنگ
روان پدر سوخت بر وی به مهربه چهرش بر از مهر برسود چهر
مبر، گفت غم کان کنم کت هواستبه هر روی فرمان و رایت رواست
ز بهر جم از جان و شاهی و گنجبرای تو بدهم ندارم به رنج
تو رو زو ره پوزش من بجویکه فردا من آیم به گه نزد اوی
بشد دلبر و شاه را مژده دادشد ایمن جم و بود تا بامداد
سپهر آتش روز چون برفروختدرو خویشتن شب چو هندو بسوخت
بیامد بَر جم شه سرفرازز دور آفرین کرد و بردش نماز
لبت گفت جاوید پرخنده باددرین خانه بودنت فرخنده باد
چو خورشید بی کاست بادی و راستبداندیش چون ماه بگرفته کاست
بر آمد جم از جای و بنواختشبه اندازه بستود و بنشاختش
به بهبود برگفت بر من گمانگرت نابیوس آمدم میهمان
بود نام نیک و سرافراشتنز ناخوانده مهمان نکو داشتن
همی تا توان راه نیکی سپرکه نیکی بود مر بدی را سپر
همی خوب کاریست نیکی به جایکه سودست بر وی به هر دو سرای
ازین پس دهد بوسه ماه افسرتهم از گوهر من بود گوهرت
بود نامداری دلیر و سترگوزین تخمه خیزد نژادی بزرگ
به پنجم پسر باز گرد اوژنیبود اژدهاکش هژبر افکنی
که جوشنش پیل ار به هامون کشدبه گردن نتابد به گردون کشد
ولیکن بترسم که از بهر منبتابدت روزی ز راه اهرمن
به طمع بزرگیم بدهی به بادبدان اژدها پیکر دیوزاد
به جم گفت شه کای جهان شهریاربه من بنده بر بد گمانی مدار
به یزدان که گردون به پرگار زدکره هفت پیمود و بر چار زد
به باد این زمین باز گسترد پستبه آبش گشاد و به آتش ببست
که جز کام تو تا زیم زین سپسنجویم، نه رازت بگویم به کس
به از خوب کاری به گیتی چه چیزکی اندر رسم من بدین روز نیز
گرم دسترس در سزای تو نیستبسندم که ایدر ترا هست زیست
که با دختر خویش تا زنده امپرستار تُست او و، من بنده ام
گر اکنون نه آنی که بودی ز پیشبَرِ من همانی وزان نیز بیش
گهر گرچه اُفتد به کف بی سپاسگرامی بود نزد گوهرشناس
درنگ آور ایدر،همی زی به نازبود کاید آن بخت برگشته باز
نماند جهان بر یکی سان شکیبفرازیست پیش از پس هر نشیب
پسِ تیرگی روشنی گیرد آببرآید پسِ تیره شب آفتاب
بهر بدت خُرسند باید بُدنکه از بد بتر نیز شاید بُدن
غمی نیست کان دل هراسان کندکه آن را نه خُرسندی آسان کند
نبست ایچ دَر داور بی نیازکز آن به دری پیش نگشاد باز
بگفت این و با مهر برخاست تفتبه رخ خاک پیشش برُفت و برفت
می و عنبر و عود و کافور خشکهم از دیبه و فرش و دینار و مشک
فرستاد ازین هرچه بُد در خورشیکی بار هر هفته رفتی برش
همی بود با دلبر و جام جمکه روزی نگشت از دلش کام کم
نهان مانده در کاخ آن سرو بُنچو اندر دل رازداران سخن
متن در گنجور
بخش ۱۵ - در مولود پسر جمشید گویدگرشاسپ‌نامه
چو گلرخ به پایان نُه بُرد ماهنهانی ستاره جدا شد ز ماه
پسر زاد یکی که گفتیش مهرفرود آمد اندر کنار از سپهر
به خوبی پریّ و ، به پاکی هنربه پیکر سروش و ، به چهره پدر
دل و جان جم گشت ازو شادکامنهاد آن دلفروز را تور نام
شه زابلش پور خواندی همیز شادی برو جان فشاندی همی
چو بالید و سالش ده و پنج شدبزرگی و فرهنگ را گنج شد
چنان شد بر اورنگ خوبی و زیبکه شد هر کس از دیدنش ناشکیب
نگار جم آنکو به هر جایگاهبدیدیّ و زی تور کردی نگاه
همی گفت کاین تور فرزند اوستازو زاد زیرا همانند اوست
اگرچند پنهان کند مرد رازپدید آردش روزگار دراز
سخن کان گذشت از زبان دو تنپراکنده شد بر سر انجمن
بشد فاش احوال شاه جهانبه پیش مِهان و به پیش کِهان
چو بشنید زابل شه این گفتگویبه جم گفت هان چارهٔ خویش جوی
گر آن مار کتف اهرمن چهره مردبداند، برآرد ز من وز تو گرد
سر من ز بهر تو از پیش گیرغم من مخور تو سر خویش گیر
همی تا بود جان، توان یافت چیزچو جان شد ، نیرزد جهان یک پشیز
برآراست جم زود راه گریغشبی جُست تاریک و دارنده میغ
شبی همچون بر روی دیو سیاهفشانده دم و دود دوزخ گناه
نگفت ایچ کس را وزان بوم زودبه هندوستان رفت و یک چند بود
وزانجا سوی مرز چین برکشیدشنیدست هرکس کزان پس چه دید
چنین آمد از گفتهٔ باستانوز آن کآ گه از راز این داستان
که ضحاک ناگه گرفتش به چینبه ارّه به دو نیم کردش به کین
ز کشتنش چون یافت جفت آگهیکمان گشتش از درد سرو سهی
گرفتش سمن چین و پولاد جوشدو بادام اشک و دو مرجان خروش
به پیلسته سنبل همی دسته کردبه دُر باز پیلسته را خسته کرد
به یک ماه چون یک شبه ماه شدکُه سیم رنگش کم از کاه شد
شب و روز بی خواب و خور زیستیزمانی نبودی که نگریستی
سرانجام مر خویشتن را به زهربکشت از پی جفت و بیداد دهر
جهان چاره سازیست بی ترس و باکبه جان بردن ماستش چاره پاک
یکی چاره هزمان نماید همیبدان چاره مان جان رباید همی
یکی را به زخم ار به رنج و نیازیکی را به زهر ار به درد و گداز
نه ماراست بر چارهٔ او بسیچنه او راست از جان ما باک هیچ
ببد تور ازان پس یکی بی همالبرافروخت آن خسروی شاخ و بال
به میدان مردی ز مردان گردبر اسپ هنر گوی مردی ببرد
شه اش داد منشور شاهی و چیزهم از تخم خویشش زنی داد نیز
پسر بدش ازان زن یکی مه نژادببد شاد و شیدسب نامش نهاد
بدین گشت اختر چو چندی براندز گیتی بشد تور و شیدسب ماند
ببالید و چون سرو بالا گرفتهنرمندی و نام والا گرفت
همای سپهری بگسترده پرهمی داشت بر سرش سایه ز فر
ز زابل شه اختر بپرداخت رختبدو تخته داد و به شیدسپ تخت
متن در گنجور
بخش ۱۷ - در مولود پهلوان گرشاسب گویدگرشاسپ‌نامه
چو بختش به هر کار منشور دادسپهرش یکی نامور پور داد
بدان پورش آرام بفزود و کامگرانمایه را کرد گرشساب نام
به خوبی چهر و به پاکی تنفروماند از آن شیرخوار انجمن
به روز نخستین چو یک ماهه بودبه یک مه چو یک ساله بالا فزود
چو شد سیر شیر از دلیریّ و زورز گهواره شد سوی شبرنگ و بور
زره کرد پوشش به جای حریربه بازی کمان خواست با گرز و تیر
به جای خوروخواب کین جست و جنگبه جای بّرِ دایه شیر و پلنگ
به ده سالگی شد ز مردی فزونبه یک مشت گردی فکندی نگون
چو زین آبگون چرخ گوهر نگارگذر کرد سالش دو پنج و چهار
یلی شد که جستی ز تیغش گریغبه دریا درون موج و بر باد میغ
زدی دست و پیل دوان را دو پایگرفتی فرو داشتی هم به جای
بدش سی رشی نیزه ز آهن به رزممی از ده منی جام خوردی به بزم
به زخم از سنان آتش افروختیبه یک تیر ده درع بر دوختی
کمربند گردان گرفتی به کینبرانداختی نیزه بالا ز زین
اگر خود اگر گرز و خفتانش پیلکشیدی، نبردی فزون از دو میل
به کوه ار کمند اندر آویختیبکندی، چو باره برانگیختی
رخ مرگ در تیغ پر خون ز پیشبدیدی چو در آینه چهر خویش
بسی بر سپاه گران گشته چیربسی سروران را سرآورده زیر
کسی نیز بر اثرط کینه جوینیارست کاویدن از بیم اوی
ز تور اندرون تا که گرشاسب خاستگذر کرده بُد هفتصد سال راست
بزرگان این تخمه کز جم بُدندسراسر نیاکان رستم بُدند
متن در گنجور
بخش ۱۹ - هنرها نمودن گرشاسب پیش ضحاکگرشاسپ‌نامه
تبیره زنان لشکر آراستهبه دشت آمد و گرد شد خاسته
سران سوی بازی گرفتند رایببستند پیلان جنگی سرای
به آماج و ناورد و مردی و زورنمودند هر یک دگرگونه شور
برون تاخت گرشاسب چون نرّه شیریکی بور چوگانی آورده زیر
کمر چون دل عاشقان کرده تنگچو ابروی خوبان کمانی به چنگ
به گرز و سنان اسپ تازی گرفتبه ناورد صدگونه بازی گرفت
بینداخت ده تیر هر ده ز برچو زنجیر پیوست بر یکدگر
به خاری سپر شش به هم بربداشتبزد تیر و بیرون ز هر شش گذاشت
به هم بسته زنجیر پیلان چهاربیفکند نیزه درآمد سوار
بدان نیزه آهن آهنگ کردهمه برربود از مه آونگ کرد
به تک همبر اسپ نیزه به دستدوید و هم از پای بر زین نشست
به شمشیر هر چار نعل ستوربیفکند کز تک نیاسود بور
یکی گوی در خم چوگان فکندبدانسانش زی چرخ گردان فکند
کزان زخم شد روی چرخ آبنوسبه رفتن لب ماه را دادبوس
چو بازآمد از ابر بگذاشتشبه چوگان هم از راه برگاشتش
برانداخت چندانکه با زهره گویچنان شد که سیبی که گیری به بوی
به بازی ز تازش ناستاد بازشد آن گوی چون مهره او مهره باز
سه ره دردوید از پسش همچنینکه نگذاشت گوی از هوا بر زمین
پس آنگاه آن چرخ کین درربودکه پیش از پی اژدها کرده بود
چناری بد از پیش میدان کهنچو ده بارش اندازه گردبن
سه چوبه بزد بر میان چناربه دو نیمه بشکافتش چون انار
پیاده شد و پای پیلی دمانگرفت و بزد بر زمین در زمان
ببوسید از آن پس زمین پیش شاهغو کوس و نای اندر آمد به ماه
گرفت آفرین هرکس از دل برویجهاندار چشمش ببوسید و روی
بدو گفت زینسان هنر کار تستتو دانی هم از اژدها کینه جست
گر این کار گردد به دست تو راستدر ایران جهان پهلوانی تراست
پراکنده گشتند هر کس که بودسپهبد شد و ساز ره کرد زود
پدر چندش از مهر دل داد پندز پندش به دل درنیفتاد بند
چو چاره نبد چندش آگاه کردز خویشانش ده مرد همراه کرد
بدان تا اگر جنگ را روی و سازنبینند، آرندش از جنگ باز
چه چیز آمد این مهر فرزند و دردکه در نیک و بد هست با جان نبرد
چو نبود دل از بس غمش خون بودچو باشد غم آنگاه افزون بود
مغ از هیر بد موبدان کهنز ضحاک راندند زینسان سخن
که بی جادوی روز نگذاشتیز بابل بسی جادوان داشتی
متن در گنجور
بخش ۲۰ - ترسانیدن گرشاسب از جادویگرشاسپ‌نامه
بفرمود تا از شگفتی بسینمودند گرشاسب را هر کسی
ز تاریکی و آتش و باد و ابرز غول و دژم دیو وز شیر و ببر
نشد هیچ از آن کُند گرد دلیرگذشت از میان همچو غرنده شیر
چو زی اژدها ماند یک میل راهبدیدند در ره یکی دیده گاه
برو خانه ای از گچ و خاره سنگدرش آهنین، راه دشوار و تنگ
خروشان ز بامش یکی دیده دارکه ای بیهشان نیست جانتان به کار
چه گردید ایدر چه جای شماستکزآن سو نشیمنگه اژدهاست
اگر زان دره سر یکی برکشدهم این جایگه تان به دَم درکشد
ز مردم پرداخت این بوم و مرزهم از چارپای و هم از کشت و رز
من ایدر بُوَم روز و شب دیده بانچو آید شب آتش کنم در زمان
که تا هر که بیند گریزند زودنشانست شب آتش و روز دود
سپهبد بدو گفت جایش کجاستچه مایست بالاش برگوی راست
نشیمنش گفت این شکسته درهکه بینی پر از دود و دم یکسره
بدین خانه هر گه که ساید برشز بالای دیوار باشد سرش
گریزید از ایدر که نا گه کنوناز آن کوه پایه سرآرد برون
گو پهلوان گفت چندین مگویمن از بهر او آمدم جنگجوی
هم اکنون بدین گُرزه صد منیبر آرمش از آن چرم اهریمنی
بخوابم تنش خوار بر خاک برسرش بسته آرم به فتراک بر
بدو دیده بان گفت کای گرد کینگرش هیچ بینی نگویی چنین
برو کارگر خنجر و تیر نیستدم آهنج کوهیست نخچیر نیست
نسوزد تنش زآتش و تف و تابز دریاست خود بیم نایدش از آب
نبینی ز زهرش جهان گشته رودهمه شخ سیاه و همه کُه کبود
پذیره مشو مرگ را زینهارمده خیره جان را به غم زینهار
همان ده دلاور ز خویشانش نیزبسی لابه کردند و نشنود چیز
ز تریاک لختی ز بیم گزندبخورد و گره کرد بر زین کمند
مر آن ویژگان را همانجا بماندبه یزدان پناهید و باره براند
درآمد بدان درّه آن نامداریکی کوه جنبان بدید آشکار
برآن پشته بر پشت سایان به کینز پیچیدنش جنبش اندر زمین
چو تاریک غاری دهن پهن و بازدو یشکش چو شاخ گوزنان دراز
زبان و نفس دود و آتش به همدهان کوره آتش و سینه دم
به دود و نفس در دو چشمش زنوردرفشان چو در شب ستاره ز دور
ز تف دهانش دل خاره مومز زهر دَمش باد گیتی سموم
گره در گره خَم دُم تا به پشتهمه سرش چون خار موی درشت
پشیزه پشیزه تن از رنگ نیلازو هر پشیزی مِه از گوش پیل
گهی چون سپرها فکندیش بازگهی همچو جوشن کشیدی فراز
تو گفتی که بُد جنگیی در کمینتنش سر به سر آلت جنگ و کین
همه کام تیغ و همه دم کمرهمه سر سنان و همه تن سپر
چو بر کوه سودی تن سنگ رنگبه فرسنگ رفتی چکاکاک سنگ
ببد خیره زو پهلوان سترگبه دادار گفت ای خدای بزرگ
توانایی و آفرینش تراستهمی سازی آنچ از توانت سزاست
کنی زنده هرگونه گون مرده رادهی تازگی خاک پژمرده را
نگاری تن جانور صدهزارکزیشان دو همسان ندارد نگار
ز دریا بدینگونه کوه آوریجهانی ز رنجش ستوه آوری
تو دِه بنده را زورمندی و فرّکه از بنده بی تو نیاید هنر
بگفت این و زی چرخ کین دست بردبه کوشش تن و جان به یزدان سپرد
سمندش چو آن زشت پتیاره دیدشمید و هراسید و اندر رمید
نزد گام هرچند برگاشتشپیاده شد از دست بگذاشتش
بَرِ اژدها رفت و بفراخت دستخدنگی بپیوست و بگشاد شست
متن در گنجور
بخش ۲۱ - رزم پهلوان گرشاسب با اژدها و کشتن اژدهاگرشاسپ‌نامه
زدش بر گلو کام و مغزش بدوختز پیکان به زخم آتش اندرفروخت
چو بفراخت سر دیگری زد به خشمز خون چشمه بگشادش از هر دو چشم
دمید اژدها همچو ابر از نهیبچو سیل اندر آمد ز بالا به شیب
به سینه بدرید هامون ز همسپر درربود از دلاور به دم
زدش پهلوان نیزهای بر ز فرسنانش از قفا رفت یک رش به دَر
دُم اژدها شد گسسته به دردبرافشاند با موج خون زهر زرد
به کام اندرش نیزه آهنینبه دندان چو سوهان بیازد به کین
به گرز گران یاخت مرد دلیردرآمد خروشنده چون تند شیر
بدانسان همی زدش با زور و هنگکه از کُه به زخمش همی ریخت سنگ
سر و مغزش آمیخت با خاک و خونشد آن جانور کوه جنگی نگون
همه جوشنش زان دم و زهر تیزبجوشید و برجای شد ریزریز
زمانی بیفتاد بی هوش و رایچو آمد به هُش راست برشد به جای
بغلتید پیش گرو گر به خاکهمی گفت کای دادفرمای پاک
ز تُست این توان من، از زور نیستکه بی تو مرا زورِ یک مور نیست
همه زور و فرّ و توان و بهیتو داری و آن را که خواهی دهی
سواران او هم بدان دیده گاهبَرِ دیده بان دیده مانده به راه
سمندش بدیدند کز تنگ کوهبیامد دوان وز دویدن ستوه
تن زرّ گون کرده سیمین ز خویکشان زین و برگستوان زیر پی
گمانشان چنان بُد که شد گردگیرسرشکش همه خون شد و رخ زریر
فتادند بر خاک بی هوش و تیوهمی داشتند از غم دل غریو
دژم دیده بان گفت کای بیهشانچه گریید ازین اسپ و وین زین کشان
سپهبد به دام دم اژدهااگر ماندی اسپش نگشتی رها
که او اسپ اندر تک زور و رکز فرسنگی آهو بگیرد به تک
درین سوک بودند و غم یکسرهکه گرشاسب زد نعره ای از دره
همی آمد آشفته چون پیل مستبه بازو کمان، گرز و خنجر به دست
بدان مژده از دیده بان خاست غودویدند پیش سپهدار نو
همی گفت هر کس که یزدان سپاسکه رَستی تو از رنج و ما از هراس
بی آزار باز آمدی تن دُرستاز آن اژدها کین نبایست جُست
چو نتوان ز دشمن بر آورد پوستازو سر به سر چون رهی هم نکوست
یل نیو گفت آنکه بدخواه ماستچنان باد بیچاره کان اژدهاست
برفتند و دیدند، هرکس که دیدبرآن دست و تیغ آفرین گسترید
از آن مرز برخاست هرسو خروشز نظاره کوه و درآمد به جوش
برآن اژدها و یَل نامدارفزون گرد شد مردم از صدهزار
سپهبد هم آنجا چو آمد فرودشد از رزم زی شادی و بزم و رود
متن در گنجور
بخش ۲۲ - خبر فرستادن کرشاسب پیش پدرگرشاسپ‌نامه
فرسته برون کرد گردی گزینبدادش عرابی نوندی به زین
یکی دشت پیمان برّنده راغبه دیدار و رفتار زاغ و نه زاغ
سیه چشم و گیسوفش و مشک دُمپری پوی و آهو تک و گور سم
که اندام مه تازش و چرخ گردزمین کوب و دریا بُرو ره نورد
به پستی چو آب و به بالا چو ابرشناور چو ماغ و دلاور چو ببر
از اندیشه دل سبک پوی ترز رای خردمند ره جوی تر
چو شب بد ولیکن چه بشتافتیبه تک روز بگذشته دریافتی
به گامی شمردی کُه از روی زوربدیدی شب از دور بر موی مور
بجستی به یک جستن از روی زمبگشتی به ناورد بر یک درم
چو بر آب جستی چو بر کوه راهبه روز از خور افزون شدی شب زماه
برو مژده بر چون ره اندر گرفتجهان گفتی از باد تک برگرفت
چنان شد میان هوا تیرپویکه چوگان بُدَش دست و خورشید گوی
همی جست چون تیر و رفتار تیرز نعلش زمین چون ز باد آبگیر
فروهشته پُش چون زره بر عنانبرافراشته گوش ها چون سنان
همی بست از گرد تک چشم مهرهمی کافت از شیهه گوش سپهر
سوارش ازو باز ناورد پایمگر بر در شاه زابل خدای
رسانید مژده به شاه دلیرکه بر اژدها چیره شد نرّه شیر
ز شادی برو جان برافشاندندبر آن مژده بر آفرین خواندند
دهانش ز یاقوت کردند پُردو دستش ز دینار و دامن ز دُر
به شبرنگ بر نیز دیبای لعلفکندند و زرینش کردند نعل
چو باران درم ریختند از برشگرفتند در مشک سارا سرش
برفتند نزد سپهبد سپاهکشیدند پس اژدها را به راه
ز گردون بهم بیست و از پیل پنجبُد از بار آن اژدها زیر رنج
همه ره ز بس بار آن کوه نیلز گردون همه بیش نالید پیل
بزرگان ابا اثرط سرفرازدرفش و سپه پیش بردند باز
ز کوس و تبیره برآمد خروشجهان شد پر از رامش و نای و نوش
همه شهر و ره بود پُرخواستهبه آذین و گنبد بیاراسته
شده کوی و برزن چو باغ ارمزبر مشک و در پای ریزان درم
پذیره شد از شهر برنا و پیراز آن اژدها خیره وز زخم تیر
به صحرا برون چرمش آکنده کاهنهادند تا دید ضحاک شاه
بدان خرمی بزمی افکند پیکزآن بزم ماه آرزو کرد می
بفرمود کامروز دل شادکامهمه یاد گرشاسب گیرید جام
زره دادش و خود و زرّین سپرکلاه و نگین، اسپ و تیغ و کمر
همان جوشن خویش و خفتان جنگبه خروارها دیبه رنگ رنگ
از آن کاژدها کشت و شیری نموددرفش چنان ساخت کز هردو بود
به زیر درفش اژدها سیاهزّبر شیر زرّین و بر سرش ماه
زمین همه زاول و بوم بُستبدو داد و بنوشت عهدی درست
جهان پهلوانی مرو را سپردوزآنجای لشکر سوی هند بُرد
مرین داستان را سرانجام کارنبشتند هرکس در آن روزگار
به رود و ره جام برداشتندبه ایوان ها نیز بنگاشتند
متن در گنجور
بخش ۲۳ - حدیث بهو که با مهراج عاصی شد و خبر یافتن ضحاکگرشاسپ‌نامه
از آن پس چو ضحاک شد باز جاینشست و، نزد جز به آرام رای
شهی بود در هند مهراج نامبزرگی به هرجای گسترده کام
بهو نام خویشی بدش در سپاهز دستش به شهر سرندیب شاه
به مهراج هرگاه گفتی که بختترا داد تاج بزرگی و تخت
توی شاخ قنوخ و رای برینز هندوستان تا به دریای چین
خدیو در تبت و رای هندتوی و آن قنوج و دریای سند
چرا گم کنی گوهر پاک رادهی هدیه و باژ ضحاک را
نه خُرسندی و بردباری ز مردهمه نیک باشد به درمان درد
بسی بردباریست کز بددلیستبسی نیز خُرسندی از کاهلیست
نترسم ز ضحاک من روز جنگمرا هست ازو گر ترا نیست ننگ
میانشان بدین جنگ و پرخاش خاستسپه نیمه ای بر بهو گشت راست
به مهراج برشد جهان تنگ و تارشکستند لشکرش را چند بار
ازین آگهی نزد ضحاک شدز بس مهر مهراج غمناک شد
متن در گنجور
بخش ۲۴ - نامه ضحاک به اثرط و خواندن پهلوان گرشاسب راگرشاسپ‌نامه
بر آشفت و فرمود تابر حریربه اثرط یکی نامه سازد دبیر
چو چشم قلم کرد سرمه ز قارببد دیدنش روشن و دیده تار
شد آن خامه از خطّ گیتی فروزدل شب نگارنده بر روی روز
بسان یکی خرد گریان پسرخروشان و پویان و جویان پدر
به دشتی در از شوره گم کرده راهز گرما زبان کفته و رخ سیاه
سَرِ نامه نام جهانبان نوشتخدایی که او ساخت هر خوب و زشت
سرایی چنین پرنگار آفریدتن و روزی و روزگار آفرید
به یک بند هفت آسمان بسته کردبدین گوهران کار پیوسته کرد
زمین ایستاده به باد سپهرهمی گرد گردان شده ماه و مهر
دگر گفت کز گشت چرخیم شادکه بر ما در شادکامی گشاد
به فرمان ما گشت تاج و نگینهمان شاهی هفت کشور زمین
چُنان کهتری دادمان نیکبختسپر کرده تن پیش هر کار سخت
کنون خاست در هند کاری تباهکه آنجا همی برد باید سپاه
بدین چاره گرشاسب باید همیوگر زود ناید نشاید همی
به گاه فرستش بسیچی مسازکه هست آنچه باید چو آید فراز
ز ما لشکر و ساز و یاری و گنجوزو مردی و کین گزاری و رنج
چنان کن کزین نامه یک نیمه بیشنخوانده به وی کو گِرَد راه پیش
چنان باز پاسخ رسان بی درنگکه آواز بازآید از کوه سنگ
چو نامه به نام آور اثرط رسیدزمانی به اندیشه دَم درکشید
به گرشاسب گفت ای هژبر زمانچه گویی بدین جنگ بندی میان
بترسم که جایی بپیچی ز بختکه هم راه دورست و هم کار سخت
جهان پهلوان گفت کای پرهنربه جز جنگ و کین من چه خواهم دگر
مرا ایزد از بهر جنگ آفریدچه باکم که جنگ آمد اکنون پدید
چنین یال و بازوی و این زور و برزنشاید که آساید از تیغ و گرز
سپاهی که جانش گرامی بودازو ننگ خیزد، نه نامی بود
کس ار دیدمی من سزای شهیازین مارفش کردمی جا تهی
ولیکن چو کس می نیاید به دستبترسم که باشد بتر زین که هست
سرانجام با پادشا به جهاناگر چند بد باشد و بدنهان
ز فرمان شه ننگ و بیغاره نیستبه هر روی کُه را ز مِه چاره نیست
بود پادشا سایه کردگاربی او پادشاهی نیاید به کار
متن در گنجور
بخش ۲۵ - پند دادن اثرط گرشاسب راگرشاسپ‌نامه
بدو گفت کز بدگمان برگسلبه اندیشه بیدار کن چشم و دل
چو دانش نداری به کاری دروننباشد ترا چاره از رهنمون
تو درگاه شاهان ندیدستی ایچشنو پند پس کار رفتن بسیچ
بر این جهان داد ده پادشاستدگر مردم پاک دانای راست
ز هر درگه آنست بشکوه‌ترکه از نامداران پُر انبوه تر
به درگاه شه نامداران بس‌اندچو تو نه ولیکن سواران بس اند
بدان کز همه چیزها آشکاربگردد سبکتر دل شهریار
دَم پادشاهان امیدست و بیمیکی را سموم و دگر را نسیم
چو چرخست کردارشان گردگردیکی شاد ازیشان یکی پر ز درد
چو رفتی بر شه پرستنده باشکمر بسته فرمانش را بنده باش
چنان‌کن که‌هرکس‌که نزدیک اوستبه رادی شود با تو دلسوزو دوست
اگر چه نداری گنه نزد شاهچنان باش پیشش که مردگناه
به هر کار بر وی دلیری مکنمگو پیش او چون همالان سخن
بپرهیز ازو بر بد آراستنهم از آرزوی کسان خواستن
اگر چند گستاخ داردت پیشچنان ترس ازو‌کز بداندیش خویش
منه پیش او در گه خشم پایچو خشم از تو دارد تو پوزش نمای
زیانش مخواه از پی سود کسبه کارش درون راستی جوی و بس
ز کردار گفتار بر مگذرانمگو آنچه دانش نداری در آن
به نیکی‌اش دار سیصد سپاسهم اندک دهش زو فراوان شناس
به خوبانش بر دیده مگمار هیچوزان ره که فرموده باشد مپیچ
چو چیزیش خواهی و ندهد متابمبر بآتش خشمش از رویت آب
همه خوی و کردار او را ستایهمان دشمنش را نکوهش فزای
به دل دوستان ورا دار دوستمخواه ازبن آن را که بدخواه اوست
ز سستی مدان گر بود نیک مردکه داند چونیکی بدی نیزکرد
مبین نرمی پشت شمشیر تیزگذارش نگر گاه خشم و ستیز
تو از بردباران به دل ترس دارکه از تند در کین بتر بردبار
مگردان دروغ آنچه گوید سخنوز آنچت بپرسد نهان زو مکن
گرت چیزی اندر خور شهریارفزونی بود و آید او را به کار
بدو بخش هر چند داریش دوستکه نیز آنچه الفغدی از جاه اوست
نباید شد از خنده شه دلیرنه خندست دندان نمودن ز شیر
چو دریا نمایدت دُرّ خوشابهمی جوی دُرّ و همی ترس از آب
اگر چه پرستی ورا بی شماربرو بر مکن ناز و کشی میار
که گر خواهد او چون تو یابد بسیدهد جای و جاهت به دیگر کسی
مزن فال بد پیشش از هیچ سانبد و نیک رازش مگو با کسان
هر آن گه که کاریت فرموده شاهدر آن وقت هیچ آرزو زو مخواه
چنانش نمای از دل راه جویکه ازوی توگیری همی رنگ وبوی
به نخچیرگاه و صف رزم و کینمگرد از برش دور گامی زمین
گر از جاه باشی سَرِ انجمنتو آن جاه ازو دان، نه از خویشتن
چو فرهنگی آموزی اش نرم باشبه گفتار با شرم و آزرم باش
بدان تا تو با بزم باشی و سورمگرد از پرستیدن شاه دور
چو نزدش بوی بسته‌کن چشم‌وگوشبرو جز به نرمی زبانی مکوش
زکس های او بد مران پیش اویسخن‌ها جزآن کش خوش آمدمگوی
رهی‌و اسپ‌و‌ آرایش‌و فرش‌و سازز هر سان که دارد شه سرفراز
تو زانسان مدار ار ز کار آگهیکه با شه برابر نشاید رهی
که چندین رهی را بباید گهرنگر شاه را چند باید دگر
ز کهتر پرستیدن و خوشخوییستز مهمتر نوازیدن و نیکوییست
چنین پند بسیار دارم ز برتو گر دیده ای خود فزایی دگر
متن در گنجور