شاعر مشهد · ۳۲۰ تا ۳۶۹ قمری
دقیقی طوسی
ابو منصور محمد بن احمد بلخی (زاده شده پس از ۳۲۰ هجری قمری، درگذشته میان ۳۶۷ تا ۳۶۹ هجری قمری) با تخلص دقیقی از نخستین کسانی بود که پیش از فردوسی کوشش کرد داستانهای ملی ایران را به شعر درآورد و از پیشگامان حماسهسرایی به زبان فارسی است.
دقیقی با دربار شاهان سامانی در پیوند بود و به تشویق نوح دوم سامانی به نظم درآوردن شاهنامه ابومنصوری را آغاز کرد. اما پیش از آنکه آن را به پایان برساند، به دست غلام خود کشته شد.
فردوسی در شاهنامهٔ خود داستان زندگی دقیقی را به کوتاهی نقل کرده و هزار (۱۰۰۰) بیتی که دقیقی سروده را هم در گشتاسپنامه گنجانده و بدینگونه از ازدسترفتن آنها پیشگیری کرده است.
گزیدهٔ اشعار دقیقی طوسی
شمارهٔ ۳ابیات پراکنده
برخیز و برافروز هلا قبلهٔ زردشتبنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت
بس کس که ز زردشت بگردیده، دگر بارناچار کند روی سوی قبلهٔ زردشت
من سرد نیابم که مرا ز آتش هجرانآتشکده گشتهست دل و دیده چو چرخشت
گر دست به دل برنهم از سوختن دلانگشت شود بیشک در دست من انگشت
ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشهخواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت
آنکس که تو را کشت، تو را کشت و مرا زادو آنکس که ترا زاد، ترا زاد و مرا کشت
شمارهٔ ۴ابیات پراکنده
میِ صافی بیار ای بُت که صافی استجهان از ماه تا آنجا که ماهی است
چو از کاخ آمدی بیرون به صحراکجا چشم افکنی دیبای شاهی است
بیا تا می خوریم و شاد باشیمکه هنگام می و روز مناهی است
شمارهٔ ۵ابیات پراکنده
چرخِ گردان نهاده دارد گوشتا ملک مر ورا چه فرماید
زُحَل از هیبتش نمیداندکه فلک را چگونه پیماید
صورتِ خشمش ار ز هیبتِ خویشذرّهای را به دهر بنماید
خاکْ دریا شود، بسوزد آببِفْسُرَد نار و برق بشخاید
شمارهٔ ۶ابیات پراکنده
شب سیاه بدان زلفکان تو ماندسپید روز به پاکی رخان تو ماند
عقیق را چو بسایند نیک سودهگرانکه آبدار بود، با لبان تو ماند
به بوستان ملوکان هزار گشتم بیشگل شکفته به رخسارگان تو ماند
دو چشم آهو و دو نرگس شکفته بباردرست و راست بدان چشمکان تو ماند
کمان بابلیان دیدم و طرازی تیرکه بر کشیده شود، به ابروان تو ماند
تو را به سروبن بالا قیاس نتوان کردکه سرو را قد و بالا بدان تو ماند
شمارهٔ ۷ابیات پراکنده
گویند صبر کن که ترا صبر بر دهدآری دهد ولیک به عمر دگر دهد
من عمر خویش را به صبوری گذاشتمعمری دگر بباید تا صبر بر دهد
شمارهٔ ۹ - قصیدهابیات پراکنده
پریچهره بتی عیار و دلبرنگاری سرو قدّ و ماه منظر
سیه چشمی که تا رویش بدیدمسرشکم خون شدهست و بَرّ مشجر
اگر نه دل همیخواهی سپردنبدان مژگان زهرآلود منگر
وگرنه بر بلا خواهی گذشتنبر آتش بگذر و بر درْش مگذر
بسان آتش تیزست عشقشچنانچون دو رخش همرنگ آذر
بسان سرو سیمین است قدّشولیکن بر سرش ماه منوّر
فریش آن روی دیبا رنگ چینیکه رشک آرد بر او گلبرگ تر بر
فریش آن لب که تا ایدر نیامدز خلد آیین بوسه نامد ایدر
از آن شکر لبانست اینکه دایمگدازانم چو اندر آب شکر
از آن لاغر میانست آنکه عشقمچنین فربه شدهست و صبر لاغر
به چهره یوسف دیگر ولیکنبه هجرانش منم یعقوب دیگر
اگر بتگر چنان پیکر نگاردمریزاد آن خجسته دست بتگر
و گر آزر چنو دانست کردندرود از جان من بر جان آزر
صنوبر دیدم و هرگز ندیدمدرخت سیم کش بر سر صنوبر
چنان کز چشم او ترسم نترسیدجهود خیبری از تیغ حیدر
چنان کان چشم او کردهست با مننکرد آن نامور حیدر به خیبر
چنان بر من کند او جور و بیدادنکردند آل بوسفیان به شُبّر
چنانچون من برو گریم نگرییدابر شبیر زهرا روز محشر
مرا گوید ز چندین شعر شاهانز چندین عاشقانه شعر دلبر
به من ده تا بدارم یادگاریبه پردهی چشم بنویسم به عنبر
به حلقهی زلفک خویشش ببندمچو تعویذی فرو آویزم از بر
کم از شعری که سوی ما فرستینهام اندر خور گفتار وز در
مگر خود شعر بر من برنزیبدمگر خود نیستم ای دوست درخوَر
ایا ناپاک دار این خواریم بسبدین اندر نیارم سر به چنبر
چرا بنویسیم باری مدیحیامیر نامداران شاه مهتر
کدامست آنکه گویی روی گیتیبیفروزد به بوسعد مظفر
چو نام آن نگار آمد به گوشمفرو باریدم از چشم آب احمر
فراقش صورتی شد پیشم اندرخیالی دیدمش مکروه و منکر
بترسیدم که ناگاهان کنارمتهی گرداند از بستان عبهر
چو از من بگسلد کی بینمش بازکی آید این گذشته رنج را بر
فرو بارید ابر از دیدگانمبر آن خورشید کش بالا صنوبر
همی بگریستم تا ز آب چشممچو روی یار من شد روی کشور
چو روی یار من شد دهر گوییهمی عارض بشوید بهآب کوثر
به کردار درفش کاویانیبه نقش وَشیْ و کوفی سراسر
بپوشیده لباس فرودینیبیفکنده لباس ماه آذر
گل اندر بوستانان بشکفیدهبسان گلبنان باغ پر بر
تو گویی هر یکی حور بهشتی استبه دست هر یک از یاقوت مجمر
به صد گونه نگار آراسته باغبه نقش وَشیْ و نقش مِسطَر
به کاخ میر ما ماند به خوبیگشاده بر همه آزادگان در
سحرگاهان که باد نرم جنبدبجنباند درخت سرخ و اصفر
تو پنداری که از گردون ستارههمی باریده بر دریای اخضر
نگار اندر نگار و لون در لونهزاران در شده پیکر به پیکر
به زیر دیبه سبز اندر آنکترنج سبز و زرد از بار بنگر
یکی چون حقهی از زرّ خفچه استیکی چون بیضهی بینی ز عنبر
بنفشه زیر و زیر شاخ سوسنچو بر دیبای زنگاری مزّبر
به شادروان شهر آزاد ماندکه اسکندر برو پاشید گوهر
درخت سبز تازه شام و شبگیرکه ماه از برهمی تابد بر او بر
درفش میر بوسعدست گوییفروزان از سرش بر تاج گوهر
به گیتی زآب و آتش تیزتر نیستدو جانند و دو سلطان ستمگر
ترا سیمرغ و تیر گز نبایدنه رخش جادو و زال فسونگر
گر او رفتی به جای حیدر گردبه رزم شاه گردان عمرو و عنتر
نه زآهن درع بایستی نه دلدلنه سرپایانْش بایستی نه مغفر
عدو را بهره از تو غل و پاوندولی را بهره از تو تاج و پرگر
یکی زردشتوارم آرزویستکه پیشت زند را برخوانم از بر
در آب گرم درماندهست پایمچو در زُرفینِ در انگشتِ ازهر
شمارهٔ ۱۰ابیات پراکنده
چگونه بلائی که پیوند تونجویی بد است و بجویی بتر
شبی بیش کردم چگونه شبیهمی از شب داج تاریک تر
درنگی که گفتم که پروین همینخواهد شد از تارکم زاستر
شمارهٔ ۱۱ابیات پراکنده
مدیح تا به بر من رسید عریان بودز فرّ و زینت من یافت طیلسان و ازار
شمارهٔ ۱۲ابیات پراکنده
تو آن شبرنگ تازی را به میدان چون برانگیزیعدو را زود بنوردی بدان تیغ بلاگستر
به اندک روزگار ای شه دو چیزم داد بخت تویکی لفظی خرد رتبت دوم طبعی سخنگستر
شمارهٔ ۱۳ابیات پراکنده
من این جا دیر ماندم، خوار گشتمعزیز از ماندن دایم شود خوار
چو آب اندر شَمَر بسیار ماندزُهومت گیرد از آرام بسیار
شمارهٔ ۱۴ابیات پراکنده
که را رودکی گفته باشد مدیحامام فنون سخن بود ور
دقیقی مدیح آورد نزد اوچو خرما بود برده سوی هَجَر
شمارهٔ ۱۵ابیات پراکنده
زان مرکّب که کالبد از نورلیکن او را روان و جان ازنار
زان ستاره که مغربش دهنستمشرق او را همیشه بر رخسار
شمارهٔ ۱۶ابیات پراکنده
بزلف کژّ ولیکن بقدّ و قامت راستبه تن درست و لیکن بچشمکان بیمار
اگر سر آرد یار آن سنان او نشگفتهر آینه چو همه خون خورد سر آرد بار
شمارهٔ ۱۷ابیات پراکنده
تو آن ابری که ناساید شب و روزز باریدن چنانچون از کمان تیر
نباری بر کف دلخواه جز زرچنانچون بر سر بدخواه جز بیر
شمارهٔ ۱۸ابیات پراکنده
ای کرده چرخ تیغ ترا پاسبان ملکوی کرده جود کفّ ترا پاسبان خویش
تقدیر گوش امر تو دارد ز آسماندینار قصد کفّ تو دارد ز کان خویش
شمارهٔ ۱۹ابیات پراکنده
نگه کن آب و یخ در آبگینهفروزان هر سه همچون شمع روشن
گدازیده یکی دو تا فسردهبیک لون این سه گوهر بین ملون
شمارهٔ ۲۰ابیات پراکنده
زان تلخ میی گزین که گرداندنیروش روان تلخ را شیرین
از طلعت او هوا چنان گرددکز خون تذرو سینه ی شاهین
استاد شهید زنده بایستیوان شاعر تیره چشم روشن بین
تا شاه مرا مدیح گفتندیز الفاظ خوش و معانی رنگین
شمارهٔ ۲۱ابیات پراکنده
ملک آن یادگار آل داراملک آن قطب دور آل سامان
اگر بیند بگاه کینش ابلیسز بیم تیغ او بپذیرد ایمان
بپای لشکرش ناهید و هرمزبه پیش لشکرش مریخ و کیوان
شمارهٔ ۲۲ابیات پراکنده
چشم تو که فتنهٔ جهان خیزد ازولعل تو که آب خضر میریزد ازو
کردند تن مرا چنان خوار که بادمیآید و گرد و خاک میبیزد ازو
شمارهٔ ۲۴ابیات پراکنده
ملک بی ملکدار باشد، نیور بود پایدار باشد، نی
بی شهنشه بنای ملک جهانمحکم و استوار باشد، نی
خله ای را که بی خداوندستکار او برقرار باشد، نی
شهر را هیچ حامی و هادیچون شه و شهریار باشد، نی
شمارهٔ ۲۵ابیات پراکنده
در افکند ای صنم ابر بهشتیزمین را خلعت اردیبهشتی
زمین بر سانِ خونآلودِ دیباهوا بر سانِ نیلاندودِ مِشتی
به طعم نوش گشته چشمه آببه رنگ دیدهٔ آهوی دشتی
بهشت عدن را گلزار مانَددرختْ آراسته، حور بهشتی
چنان گردد جهان هزمان که در دشتپلنگ آهو نگیرد جز به کُشتی
بتی باید کنون خورشیدچهرهمهی گر دارد از خورشید پُشتی
بتی رخسار او همرنگ یاقوتمیی بر گونهٔ جامهیْ کنشتی
جهان طاووس گونه گشت گوییبه جایی نرمی و جایی درشتی
بدان مانَد که گویی از می و مشکمثال دوست بر صحرا نبشتی
ز گِل بوی گلاب آید بِدانسانکه پنداری گُل اندر گِل سرشتی
دقیقی چار خصلت برگزیدهستبه گیتی از همه خوبی و زشتی
لب یاقوترنگ و نالهٔ چنگمی چون زنگ و کیش زردهشتی