چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مشهد · ۱۰۰۱ تا ۱۰۵۶ قمری

قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده است. قدسی در سال ۱۰۵۶ هجری قمری درگذشت و در آرامگاه شاعران کشمیر دفن شد.
دیوان قدسی مشهدی به همت آقای امیرحسین موسوی در گنجور در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار قدسی مشهدی

شمارهٔ ۱غزلیات
زود به کردم من بی‌صبر داغ خویش رااول شب می‌کشد مفلس چراغ خویش را
گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباشهیکل تن کرده‌ام چون لاله داغ خویش را
می‌گساران دیگر و خونابه‌نوشان دیگرندبر حریفان زان نپیمایم ایاغ خویش را
حیرتی دارم که در فصل چنین دهقان وصلبر تماشایی چرا در بسته باغ خویش را
خشک شد مغزم ز سودا غمزه ساقی کجاستتا زخون خویش تر سازم دماغ خویش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
شام خطت گرفته ز صبح آفتاب رازان روز خوش نمانده جهان خراب را
بر نام هیچ‌کس رقم روز خوش نبودخواندیم هر دو رو ورق آفتاب را
بی‌غم نفس نمی‌کشم و جای عیب نیستگر دردکش به لای برآرد شراب را
از سوختن منال چو بردی به غم پناهنسپرده کس به شعله امانت کباب را
ساغر مدد ز باطن مینا طلب کندصبح است پیر و پیش قدم آفتاب را
قدسی دلم خلل نپذیرد ز حادثاتنتوان خراب کرد سرای خراب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
بی‌حرز شعله نگذرد از پیش داغ ماپروانه احتراز کند از چراغ ما
چون دیده دور شد از تو رنگ نگه پریدتا رنگ می‌رسید شکست ایاغ ما
یک روزه عیش ما نشود محنت دو کونعاجز بود زمانه ز برگ فراغ ما
در کوی عشق خضر به ما پی نمی‌بردهر موی اگر شود قدمی در سراغ ما
امیدواری‌ام به خیال تو هم نماندتا ریشه نهال خزان کرد باغ ما
بوی محبتی ز گل و لاله درنیافتآشفته شد ز نکهت گلشن دماغ ما
قدسی کفایت است در اسباب عاشقیرخسار زرد و دیده پرخون داغ ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
آنی تو که نیست در دعای تو ریاوین حرف، نهفته نیست بر شاه و گدا
ای پیر جوان، تویی که در خانقهتمقرون به اجابت است پیوسته دعا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - دیباچه جلالای طباطبایی بر مثنویاتی که کلیم و قدسی در تعریف کشمیر سروده‌اندمثنوی‌ها
به نام پادشاه پادشاهانسرافرازی ده صاحب کلاهان
خداوندی که زیب کن فکان دادجهان را زینت از شاه جهان داد
چراغ سلطنت از رویش افروختقبای معدلت بر قامتش دوخت
ز قدرش قصر گردون را برافراشتز حلمش کوه را بی‌بهره نگذاشت
به عهدش ملک را رشک ارم کردبه تسلیمش فلک را پشت خم کرد
ز خوانش داد روزی را نوالهبه عفوش کرد عصیان را حواله
بقا را با عطایش توامان کردکفش را دشمن دریا و کان کرد
نگین را بهر نامش نامور ساختبه مهر خطبه‌اش منبر برافراخت
زد از بهر بقای جاودانیبه نامش سکه صاحب‌قرانی
کریمش کرد و عالم را نوا دادرحیمش خواند و عصیان را صلا داد
ز حلمش کوه را پا بر زمین دوختز عزمش برق را تفسیر آموخت
ز انصافش جهان را کرد معمورحوادث را ز ملکش خیمه زد دور
به عهدش عافیت را جامه نو کردبه نسیان فتنه را صد جا گرو کرد
به دستش داد نسبت بحر و کان راتهی کرد از تهیدستی جهان را
ز لطفش قطره را در بحر در کردمحیط آز را پیمانه پر کرد
به دورانش طلب را داد مقصودز ایامش طرب را کرد موجود
به لطفش کرد شاهان را سرافرازبه پابوسش سران را ساخت ممتاز
فکندش ماهی توفیق در شستبه دستش داد شرع و عدل را دست
ز تختش بخت را فرخندگی دادبقا را از بقایش زندگی داد
ز خلقش گلستان را مایه بخشیدز عدلش ملک را پیرایه بخشید
قسم را بست بر خاک درش پایهما را داد زیر سایه‌اش جای
کرم را بست از دستش کمر چستستم را ز آب شمشیرش ورق شست
در از لطفش به باغ عیش بگشادز خلقش بوی گل را قسمتی داد
ستم را کرد در عهدش چنان پاککه در دشت فراموشی بود خاک
به لطفش کرد محکم، لطف را پشتز برق تیغ قهرش، قهر را کشت
به نام دولتش تخم بقا کشتبرای دشمنش تار فنا رشت
ز دستش بحر و کان را منفعل کردبه تیغش خون دشمن را بحل کرد
زبان خنجرش را کرد گویابه ذکر آیه انّا فتحنا
حیاتش را بقای جاودان دادز دولت آنچه میبایستش آن داد
ز مدحش کرد پر مغز سخن راکه نگذارد زبان خالی دهن را
زبان را کرد مامور دعایشسخن را ساخت مربوط ثنایش
به مدحش داد گویایی بیان راثنایش آفرید، آنگه زبان را
کند بر خلق تا ظاهر وقارشبه میزان می‌برد سالی دو بارش
به وصفش زد قلم بر دُرّ مکنونز وزنش طبع‌ها را کرد موزون
صدف را از ثنایش پر گهر ساختجهان را با وجودش مختصر ساخت
مسلم ساختش در پادشاهیمطیعش کرد از مه تا به ماهی
جهان را از وجودش داد مایهبه ذات خویش پیوستش چو سایه
الهی چون نهالش خود نشاندیجهان را زو به کام دل رساندی
به دولت در جهانش کامران داربهار دولتش را بی‌خزان دار
چو دادی سایه ذاتت قرارشچو ذات خویشتن پاینده دارش
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مطالع و متفرقات
ملامتگو چه می‌گردد ز پی مجنون شیدا را؟نسازد هیچ عاقل تنگ بر دیوانه صحرا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
به پیامی که کند باد صبا یاد مراروم از دست ندانم که چه افتاد مرا
به کمند سر زلف تو گرفتار مبادآنکه خواهد کند از قید تو آزاد مرا
دشمنی کر پی بیداد مرا یاد کندبه از آن دوست که هرگز نکند یاد مرا
دوش وقت سحر از حسرت گل مرغ چمنناله‌ای کرد که آورد به فریاد مرا
آن ستم کرد شب هجر که در روز وصالنتوان کرد به صد عذر ستم شاد مرا
شاد از آنم به خرابی که چو ویران گرددخانه چون گل نتوان ساختن آباد مرا
آنچنان دور فتادم ز خرابات که دوشسبحه چون آبله از دست نیفتاد مرا
نکنم ترک نظربازی خوبان قدسیبه جز این شیوه نیاموخته استاد مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
تا بود گریه کی آباد شود خانه ما؟جغد را پای به گل رفته به ویرانه ما
ما از آن سوختگانیم که معمار ازلطرح آتشکده برداشت ز کاشانه ما
عشق پیوسته به دنبال دلم می‌گرددشعله آید به طلبکاری پروانه ما
جرم می خوردن ما نیست کم از طاعت کسکار صد توبه کند گریه مستانه ما
چون تهی دیده که آرد به کسی روی نیازچشم بر چشم صراحی زده پیمانه ما
حرف دیوانه شنیدن ز خردمندی نیستعاقلان گوش نکردند بر افسانه ما
چون سپندی که بود بر سر آتش قدسیهرگز آرام نگیرد دل دیوانه ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
اگرچه خدمت مسجد نشد حواله ماچراغ میکده روشن شد از پیاله ما
به سنگ خاره چه می‌کرد بازوی فرهادنمی‌گشود اگر راه تیشه ناله ما
ز عکس چهره ما زرد شد رقم ور نهبه آب زر ننویسد کسی رساله ما
چو کاسه‌ای که به آن می ز خم برون آرندبه می درون و برون شسته شد پیاله ما
حدیث مختصر اولی‌ست ور نه چون قدسیهزار شرح فزون داشت هر مقاله ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
گر دل نشود ز درد جانکاه جداخود را ز هوس کند به یک آه جدا
هر خوشه که مالیده شد از جور کفیگردد به پفی دانه‌اش از کاه جدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - حمد و نعتمثنوی‌ها
الهی بلبل این بوستانممکن عاجز ز وصف گل زبانم
درین گلشن که هم گل هست و هم خارمرا هم جای ده، یک آشیان وار
ثنای گل نیاید گر ز دستمسزاوار دعای خار هستم
شکفتن گر نیاموزد ز من گلپریشانی دهم تعلیم سنبل
گران آید به گوش گل، گر آوازبه خاموشی شوم با غنچه دمساز
پرست از ناله مغز استخوانممکن خاموش چون سوسن، زبانم
ز وصف گل مگردان بی‌نصیبمبلند آوازه کن چون عندلیبم
چراغ لاله در باغم برافروزسواد خط ریحانم درآموز
دلم از جلوه آن سرو کن شادکه از قید تعلق گردم آزاد
نسیم سنبلی زن بر مشاممکه جز آشفتگی باشد حرامم
به روی سبزه چشمم ساز روشنسرشکم را زمرد کن به دامن
چراغان کن ز روی غنچه باغمبه یک فانوس، بر کن صد چراغم
زلال ابر فیضی بر گلم ریزسخن چون سبزه از خاکم برانگیز
به گوش گل رسان گفتار نغزمز گل معمور کن، چون غنچه، مغزم
بهاری سرو کلکم را عطا کنبلندی را به فکرم آشنا کن
خزان را دور دار از لاله‌زارمتوانگر کن ز سامان بهارم
ازان شاخ گلم گلشن کن آغوشکه گل چینم چو گلبن از بر و دوش
چو گلبرگ از صبا بال و پرم دهز برگ گل چو شبنم بسترم ده
ز وصف گل چنان تر کن زبانمکه بلبل آید و بوسد دهانم
چو کردی در ازل گلشن‌پرستمگل گلشن‌ستایی ده به دستم
بر رویی ز گلبرگم به یاد آرکه بر یادش دمد از سینه گلزار
ز سنبل ده به گیسویی سراغموز آن گیسو، معطر کن دماغم
درِ وصف چمن بگشا به رویمکه جز حرف گل و سنبل نگویم
اثر در گوش گل ده یا ربم راهزاری کن چو بلبل، منصبم را
کند چون عشوه نرگس هلاکمنسازی غیر نرگس‌دان ز خاکم
مکن آزادم از قید و میندازکه چون قمری کنم با طوق پرواز
مرا چون بید مجنون ساز شیدابه گلشن دل تسلی کن ز صحرا
ز چاک سینه من بخیه بگسلبرآور غنچه‌وارم خرقه از دل
رسانیدم به وصف گل، سخن رابه فریادم رسان مرغ چمن را
تهیدست از در معنی مدارممکن هم‌بیعت دست چنارم
مکن مغرور آزادی چو سرومبه سروی بنده گردان چون تذروم
به جوش آور بهاری از ضمیرمکه عرش و فرش را در لاله گیرم
به طرز حمد خویشم آشنا کنزبانم را ثناگوی ثنا کن
نمک دارد تمنا، حسن داغمبه کشمیر ملاحت ده سراغم
درین بستان‌سرا گر بار یابمز صنعت ره به صنعت‌کار یابم
صفات باغبانم گر کند ماتفرستم بر جمال باغ، صلوات
به پای گل، چو گل در خون نشینمبه چشم از راه مرغان خار چینم
کنم در بوستان چون ناله بنیاددر آید تا لب جدول به فریاد
رگ ابرست مغز استخوانمسخن سبز آید از دل تا زبانم
نمی‌خواهم چو برگ لاله خامیمسوزانم به داغ ناتمامی
مرا در سوختن دار آنچنان خوشکه سوزم، تا تواند سوخت آتش
خورم بر حرف رنگین چند افسوس؟به زاغ کلک من ده بال طاووس
ز آب چشمه‌ای پر کن سبویمکه خضرستان شود هر تار مویم
درین گلشن چنان کن روشناسمکه رنگ گل کند بلبل قیاسم
می عرفان خویشم در گلو کنز می، بگسسته رنگ را رفو کن
بدار آیینه چون طوطی به رویمتو سر کن حرف، تا من هم بگویم
پریشان‌تر کن از گیسوی سرومکه سازد آشیان بر سر تذروم
ز مهر گوهرم بگذار دلسردبرآر از شبنمستان صدف، گرد
ز کلکم آن حلاوت ده رقم راکه از شهدش گلو سوزد قلم را
ز دل شوری برانگیز از خروشممیاور بی نمک چون می به جوشم
ز مژگان ترم در جوی کن آبمکُش در دیده اشکم را چو سیماب
ز پرواز هوس بشکن پرم راهواخواه محبت کن سرم را
گلی زین بوستانم کن کرامتکه باشم مست بویش تا قیامت
دماغم را ز جام فیض، تر کنپس آنگه فیض‌جویان را خبر کن
مرا فیض تو در کارست، در کارتو هم قفل از در نابسته بردار
به زلف سنبلم بوی ثنا دهگلم را رنگ نعت مصطفی ده
دلیرم کن به نعت شاه لولاککلامم را ز حرف غیر کن پاک
روان کن آبی از نعتش به جویمکه دست از هرچه غیر وی بشویم
ز گل، روی پیمبر ده به یادمبه سنبل زان دو گیسو ساز شادم
ز مهرش چون سرشتی خاک پاکمبه مهرش باز بسپاری به خاکم
پی نعت نبی، کج نه کلاهمدر اقلیم سخن کن پادشاهم
بود کشمیر آغاز کلاممکه چون کشمیرماند سبز، نامم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مطالع و متفرقات
عنان به دست شتاب است تا درنگ تراکسی چون صلح نفهمد زبان جنگ ترا
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
پژمردگی نبرد بهار از گیاه ماچون لاله جزو تن شده بخت سیاه ما
روزی که نبود آینه حسن در نظردر چشمخانه زنگ برآرد نگاه ما
ما صبح صادقیم و دم از مهر می‌زنیمآیینه تیرگی نپذیرد ز آه ما
آن‌کس که پی به مزرع امید ما نبردگیرد مگر ز برق سراغ گیاه ما
آتش کشد زبانه چو شمع از زبان اوکلک فرشته گر بنویسد گناه ما
از دیده نر و دل روشن به راه عشقافتد بر آب و آینه چون عکس راه ما
قدسی کفایت است در اثبات عاشقیرخسار زرد و دیده گریان گواه ما
امشب سیه‌ترست ز شب‌های دیگرمقدسی مگر شود مدد صبح آه ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
خوشدل کند خیال تو هجران‌کشیده راآتش گل است دیده گلشن‌ندیده را
تا آب دیده خون نشود بر زمین مریزدر شیشه واگذار می نارسیده را
تسلیم شو که اجر شهادت نمی‌دهنددر کوی عشق کشته در خون تپیده را
بازآ که در فراق رخت نقش روز و شبخال سفید و آب سیاه است دیده را
ذوق طرب کجا دل غمگین من کجالذت ز باده نیست لب خون مکیده را
بی‌درد گو بنال که سیماب اگر شودخوبان نمی‌برند دل آرمیده را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
ز نقش کینه چو پاک است لوح سینه مابه دوستی که تو هم دل بشو ز کینه ما
ز خیره‌چشمی خود سوختم که یار امروزهنوز در عراق است از نگاه دینه ما
ز اشتیاق خدنگ تو بعد مردن همشود نشانه تیر استخوان سینه ما
بلا بود دل آسوده درد عشق کجاستکه سنگ تازه کند عهد آبگینه ما
امید خوش‌دلی از ما مجوی ای همدمکه عشق داده به طوفان غم سفینه ما
توانگریم ز اسباب غم چنان قدسیکه روزگار بود مفلس از قرینه ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
یا رب که فسانه مختصر کن ما راخواب مستی ز سر به در کن ما را
ای پاکی مرد بی نگاه تو محالصد خرده بگیر و یک نظر کن ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳مطالع و متفرقات
آنکه کرد از داغ دل، روشن چراغ لاله رابر دل من کاش می‌افزود داغ لاله را
گر ز دل آهم نمی‌خیزد نه از افسردگی‌ستدود دل بر سر نمی‌باشد چراغ لاله را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
از جا نبرد صحبت اهل هوس مراآتش نیم که تیز کند خار و خس مرا
آمیزشم چو جغد شگون نیست بر کسیگو آشنای خویش مدان هیچ‌کس مرا
هنگام عرض حال ز چین جبین تودر سینه چون حباب گره شد نفس مرا
بر من زمانه منت بال هما نهدافتد به سر چو سایه بال مگس مرا
دنبال کاروان بلا عشق دم‌به‌دمآواز می‌کند به زبان جرس مرا
ای عندلیب نیست مرا بر تو حسرتیگلشن ترا مبارک و کنج قفس مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش راخود زدم آتش به دست خود گیاه خویش را
شکوه‌ای در دل گذشت از هجر او تیغم سزاستهیچ‌کس چون خود نمی‌داند گناه خویش را
همچو خواب‌آلوده از کاروان افتاده دوردر تماشایش نظر گم کرده راه خویش را
می‌شود معلوم سوز سینه از دود جگرهمچو مشک آورده‌ام با خود گواه خویش را
گفتم از سوز درون رمزی و دل‌ها شد کبابوای اگر می‌دادم از دل رخصت آه خویش را
نیست قدسی شام تنهایی جز او کس بر سرمچون ندارم عزت بخت سیاه خویش را؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
ز رشک، باد صبا گرچه سوخت جان مراولی ز برگ گل آراست آشیان مرا
مراست جذبه شوقی که هر کجا می‌رمهما به کوی تو می‌آرد استخوان مرا
خوشم به گریه خونین که فرق نتوان کردبه وقت چیدن گل، از گل آشیان مرا
هزار شکر از آن عقده جبین دارمکه گاه شکوه گره می‌زند زبان مرا
سری ز قصه عاشق برون نمی‌آرندکسی چرا کند آغاز داستان مرا
چه گریه‌ها که کند بر بضاعت کم خویشچو ابر یاد کند چشم خون‌فشان مرا
خوشم که تا ز سر کوی عافیت رفتمکسی ندیده چو قدسی دگر نشان مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
خواهی که کنی قبله سر کویت رااز خواهش کس، ترش مکن رویت را
با خلق، گشاده‌روی شو چون محرابتا سجده برند طاق ابرویت را
متن در گنجور