چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مشهد · ۷۴۵ تا ۸۰۰ قمری

محمد بن عمادالدین خراسانی

اِبْن‌ِ عِمادِ خُراسانى‌، علاءالدين‌ محمد بن‌ عمادالدين‌ (درگذشته به سال ۸۰۰ قمری/ ۱۳۹۸ میلادی)، از شاعران‌ پارسى‌گوی سدهٔ هشتم است.
از اشارات کوتاه تذکره‌نویسان چنین برمی آید که اصل ابن عماد از خراسان و زادگاه او نیز آنجا بوده، ولی در شیراز اقامت داشته و اکثر اوقات خود را در این شهر گذرانده است. معلوم نیست که وی به کدام یک از مناطق خراسان تعلق داشته و در چه زمانی آن ناحیه را ترک کرده و به شیراز مهاجرت کرده است، ولی طول اقامت وی در شیراز موجب شده است که برخی او را شیرازی بپندارند.
ابن عماد در بیشتر فنون سخن مهارت داشته و اشعار او مورد توجه سخندانان بوده است، چنانکه دولتشاه سمرقندی شیوایی کلام او را در غزل و قصیده ستوده است.
ابن عماد اشعاری در مدح رسول اکرم(ص) و امامان(ع) سروده است که نشان از تشیع او دارد. اشعار او دارای مضامین عرفانی است و در غزلیات خود «‌ابن عماد‌» تخلص می‌کرده است.
از آثار او روضة المحبين‌ يا ده‌ نامه است که به تصحیح استاد سعید نفیسی منتشر شده و به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
اين‌ کتاب‌ مانند «ده‌ نامه‌»های ديگری که‌ از عهد مغول‌ به‌ بعد رايج‌ شد، منظومه‌ای است‌ عاشقانه‌ در بيان‌ حالات‌ عشق‌ و نامه‌هايى‌ که‌ ميان‌ عاشق‌ و معشوق‌ مبادله‌ شده‌ است‌. اين‌ اثر در ۷۹۴ قمری (۱۳۲۹ میلادی) و در ۷۶۰ بيت‌ به‌ شکل‌ مثنوی سروده‌ شده‌ و از زمان‌ تأليف‌ در ميان‌ اهل‌ ادب‌ از اشتهار ويژه‌ای برخوردار بوده‌ است‌.
دولتشاه‌، از شهرت‌ اين‌ کتاب‌ در زمان‌ خود سخن‌ مى‌گويد و کثرت‌ نسخه‌های خطى‌ آن‌ در کتابخانه‌های جهان‌ اين‌ گفته‌ را تأييد مى‌کند.

گزیدهٔ اشعار محمد بن عمادالدین خراسانی

بخش ۱ - بسم اللّٰه الرّحمن الرّحیمروضة المحبین
الحَمدُ لِخالِقَ البَرایاوالشُکرُ لِواهِبَ العَطایا
ای نام تو صدر هر کتابیو آرایش فصل هر خطابی
مفتاح خزینۀ معانیعنوان صحیفۀ امانی
منشور کمال لایزالیطغرای مثال بی‌مثالی
مفتوحۀ درس هر سخن‌سنجبر دل ز یقین گشاده صد گنج
ذات تو منزه از تغیرعقل از تو فتاده در تحیر
هم اول بی‌بدایتی توهم آخر بی‌نهایتی تو
هم نامه نام‌هاست نامتقانون نجات شد کلامت
بر هرچه رقم زدی ز هستیبی‌منت خامه نقش بستی
از علم تو نقطه‌ای ست عالمزان دایره نقطه‌ای ست آدم
در راه تو عقل حکمت‌اندیشعاجز شده از حقیقت خویش
از عجز مقدسان افلاکبگشاده زبان ما عرفناک
در مجلس خاص نحن اقربشد پیر خرد چو طفل مکتب
صنع تو ورای فرش غبراافراشته نه سپهر خضرا
سبحان اللّٰه زهی خداوندبی شبه و شریک و مثل و مانند
اوراست کمال پادشاهیکس عارف او نشد کماهی
گه مشعل روز بر فروزدتا بال غراب شب بسوزد
گه حجلۀ شب کند مطراتا جلوه دهد عروس مه را
از زلف شب است و عارض روزکاین شاهد دهر شد دل افروز
اینت به معاش رهبری کردوانت به لباس رهبری کرد
صنعش که همه جهان بیاراستاز عشق درون جان بیاراست
بر صفحۀ دل علم روان کردآثار کمال خود عیان کرد
هردل که ز مهر او صفا یافتاز پرتو نور مصطفی یافت
متن در گنجور
بخش ۲ - فی نعت النبی علیه الصلوٰة و السلامروضة المحبین
آن سایۀ رحمت الهیآن مظهر لطف پادشاهی
آن خواجه که شد فلک غلامشآرایش عقل گشت نامش
آن محرم سر ذوالجلالیوآن مهر سپهر لایزالی
مهری که نبود سایه او راعرش است کمینه پایه او را
ای مطلع صبح آفرینشروشن به تو چشم اهل بینش
ای خسرو بارگاه تمکینکام انا املح از تو شیرین
ای پایۀ تو مقام محمودپیرایۀ تو کلام معبود
ای صدر نشین مسند شرعاصلی تو و دیگران همه فرع
شهباز سرای قاب قوسینبرشد ز تو آشیان کونین
از سر تو کس نگشته آگاهدر خلوت خاص لی مع اللّٰه
خیاط ازل قبای لولاکبر قامت تو برید چالاک
عیسی است بشر مقدم توروح القدس است همدم تو
هرچند که آخری به مقدمشد نور تو بر همه مقدم
والشمس حکایتی ز رویتواللیل کتابتی زمویت
شاهی و ملایکت سپاه استخلق تو عظیم و حق گواه است
تو ماهی و پیروان نجومندمفتاح خزاین علومند
صدیق که رهنمای دین استفرمانده کشور یقین است
فاروق که دین ثبات ازو یافتعثمان که حیا حیات ازو یافت
حیدر که ستودۀ خدا بودطاووس ریاض لافتی بود
هست از تو روان پیروان شادبر روح و روانت آفرین باد
متن در گنجور
بخش ۳ - مناجاتروضة المحبین
ای مقصد هر امیدواریبخشندۀ هر گناهکاری
گر جرم ز بندگان نیایدعفو تو جمال کی گشاید
گر بار گناه ما گران استلطف و کرم تو بی‌کران است
یارب به صفای صبح‌خیزانیارب به دعای اشک‌ریزان
یارب به دل نیازمندانیارب به نیاز مستمندان
کز سر محبتم کن آگاهدر خاطرم این و آن مده راه
بفروز دلم به نور ایمانبر من بگشا دری ز عرفان
بیدارکنم ز خواب غفلتمستم مکن از شراب غفلت
برابن عماد بی سروپایرحمت کن و از کرم ببخشای
متن در گنجور
بخش ۴ - سبب نظم کتابروضة المحبین
فرخنده شبی نشسته بودمدر بر رخ غیر بسته بودم
از نیک و بد جهان گذشتهوز باده فکر مست گشته
تا درنگرم ز راه بینشکز چیست نظام آفرینش
مقصود چه بود از آنکه آدمشد مظهر سر اسم اعظم
جان از چه حیات جاودان یافتتن بهر چه خلقت روان یافت
سرگشتگی سپهر از چیست؟تاب مه و سوز مهر از چیست؟
از چیست مدام مستی میوین غلغل چنگ و نالۀ نی
داغ از چه نهاد لاله بر دلسرو از چه بماند پای در گل
گل پیرهن از چه میکند چاکوز بهر چه شد بنفشه غمناک
گریان ز چه گشت ابر آزارنرگس همه شب چراست بیدار
القصه درین خیال بودمباخویش درین مقال بودم
دل کآینۀ جمال شاهی‌ستگنجینۀ حکمت الهی‌ست
گفت این همه مست جام عشقندچون مرغ اسیر دام عشقند
عشق است نظام کار عالمبر عشق بود مدار عالم
کونین چو جسم و عشق جان استدر دانۀ بحر لامکان است
عکسی ز جمال ذوالجلال استطغرای مثال لایزال است
دل چون به زبان حال بر مناین نکته عشق کرد روشن
بنمود مرا رهی کزان راهگشتم ز رموز غیب آگاه
خوردم ز شراب‌خانۀ عشقجامی ز می مغانۀ عشق
زین باده چو جرعه‌ای چشیدمسر قدم آشکار دیدم
آزاد شدم ز هستی خویشوز بند هواپرستی خویش
دانای رموز غیب گشتمگنجور کنوز غیب گشتم
چون بر من بی‌قرار شیدااین سر نهفته شد هویدا
از عالم غیب منهی رازدرداد به گوش جانم آواز
کای محرم سر عشق‌بازیمشمار حدیث عشق‌بازی
بگشای در خزینۀ نظمدر بحر فکن سفینۀ نظم
در جستن گوهر معانیسعیی بنمای تا توانی
اعجاز سخنوری عیان کنوز عشق حکایتی بیان کن
از غیب چو این ندا شنیدمتدبیر قبول حکم دیدم
جستم ز ضمیر خویش یاریبستم کمر سخن‌گزاری
در نظم کشیدم این جواهرکآمد به کفم ز بحر خاطر
در پردۀ دل ندای عشاقبنواختم از برای عشاق
یعنی که ز عشق داستانیگفتم به لطیف‌تر بیانی
تا ماند از آن به هر دیاریاز ابن عماد یادگاری
متن در گنجور
بخش ۵ - در بیان عشق گویدروضة المحبین
خواهم ورقی نوشتن از عشقکآسان نتوان گذشتن از عشق
عشق است طریق آشناییدل یافت ز عشق روشنایی
عشق است دلیل جوهر خاصعشق است دلیل راه اخلاص
دل بر در عشق پرده‌دار استجان در بر عشق امیدوار است
مرغی ست ز آشیان لاهوتجز دانۀ دل نباشدش قوت
مصباح زجاجۀ وجود استمفتاح خزینه‌های جود است
هم مطلع آفتاب ذات استهم مشرق انجم صفات است
عشاق خلاصۀ الست‌انداز جام بلی مدام مست‌اند
پروانه‌صفت اگر بسوزندزین سوز چو شمع برفروزند
جان‌بخش بود کلام ایشانمحمود بود مقام ایشان
بی‌عشق مباش تا توانیاین است سخن دگر تو دانی
متن در گنجور
بخش ۶ - آغاز داستانروضة المحبین
این طرفه حکایتی‌ست بشنووز عشق روایتی‌ست بشنو
گویند که گشت نوجوانیسرگشتۀ مهر دلستانی
عشق رخ آن نگار سرمستبربود عنان عقلش از دست
می‌برد به سر در این غم ایامیک لحظه نمی‌گرفت آرام
می‌سوخت در آتش فراقشمی‌ساخت به درد اشتیاقش
چون بلبل مست هر سحرگاهمی‌کرد هزار ناله و آه
با درد نشسته روز و شب شاداز بود وجود خویش آزاد
فارغ ز ریا و خودپرستیکارش همه بی‌خودی و مستی
خط بر سر حرف خود کشیدهپیوند ز غیر او بریده
از مشغلۀ وجود فارغاز بند زیان و سود فارغ
مجنون‌صفت از فراق لیلیاز هر مژه‌ای گشاده سیلی
گه جامه صبر چاک کردیگه نالۀ دردناک کردی
گه با دد و دام آرمیدیاز خلق چو وحشیان رمیدی
از صحبت عشق زار گشتهآشفته و بی‌قرار گشته
دل در سر کار عشق کردهجان نیز نثار عشق کرده
از فرقت آن مه دل‌افروزدر غصه گذاشتی شب و روز
القصه به جان رسید کارشوز دست برفت روزگارش
چون هیچ کسش نبود محرمجز باد صبا ندید همدم
با باد زبان راز بگشادگفت ای دل و جان من به تو شاد
ای روح مشام دردمندانبوی تو انیس مستمندان
ای محرم عاشقان مسکینوی همدم بی‌دلان غمگین
ای چهره‌فروز شاهد گلوی حلقه‌گشای زلف سنبل
اطراف چمن معطر از توبیداری چشم عبهر از تو
مشاطۀ نوعروس گلزارجان‌بخش چو بوی زلف دلدار
عیسی‌دمی و رسول صادقدر راه محبتی موافق
کس چون تو پیام عشق‌بازانهرگز نبرد به دل‌نوازان
عمری‌ست که در هوای آنمتا قصۀ خویش بر تو خوانم
متن در گنجور
بخش ۷ - در صورت حال گویدروضة المحبین
بربود دلم به غمزه ماهیدر کشور حسن پادشاهی
شوخی صنمی بتی نگاریسیمین‌بدنی سمن‌عذاری
سلطان سریر خوب‌روییشاهنشه کشور نکویی
آرام دل امیدوارانآسایش جان بی‌قراران
خورشید سپهر آشناییدر دیده به جای روشنایی
هم اختر برج مهربانیهم گوهر درج کامرانی
هم مرهم داغ دردمندانهم چشم و چراغ مستمندان
از ماه رخش جهان منورآفاق ز زلف او معطر
خورشید غلام طلعت اوشمشاد خجل ز قامت او
دل بستۀ زلف تابدارشجان تشنۀ لعل آبدارش
ماهی‌ست ز اوج دل‌نوازیسروی‌ست ز باغ سرفرازی
رویش که به حسن بی‌مثال استآیینۀ صنع ذوالجلال است
بنمود به عاشقان کماهیانوار صنایع الهی
لعلش چو حیات جاودانی‌ستسرچشمۀ آب زندگانی‌ست
افکنده به گاه درفشانیخون در جگر عقیق کانی
گوئی که حدیث جان شیرینرمزی‌ست از آن دهان شیرین
خالش که بر آن لب چو نوش استزنگی‌بچۀ شکرفروش است
یارب که چه زنگی است مقبلکاو را لب کوثراست منزل
چشمش به کرشمه دل‌رباییبالاش به راستی بلایی
گیسوش که رشک عنبر آمددر پاش فتاد و بر سر آمد
آشفته چو روزگار عشاقشوریده چو حال زار عشاق
گویند که هست نافه در چیندر نافۀ زلف اوست صد چین
هر حلقه زلف آن پری‌وشنعلی‌ست به نام من در آتش
هم‌خوابۀ سنبل ارغوانشدل بستۀ طاق ابروانش
در زلف نپیچدش به جز تابدر چشم نیایدش به جز خواب
تا دیده به روی او گشادمجان و دل و دین ز دست دادم
تا دردی درد او چشیدمبر هستی خود قلم کشیدم
جانم به لب آمد از فراقشدل سوخت ز درد اشتیاقش
بگرفت ز عمر خود ملالمیارب که مباد کس به حالم
شمع فرحم ز باد غم مردصاف طربم ز غصه شد درد
دریاب که زار و بی‌قرارمآشفته چو زلف اوست کارم
بشتاب که تاب دوری‌ام نیستدر فرقت او صبوری ام نیست
غیر از تو کسی نمی‌تواندکاین غصه به عرض او رساند
برخیز ز راه مهربانیدرنه قدمی چو میتوانی
آهسته به کوی او گذر کنوز حال دل منش خبرکن
این نامه ببر به سوی آن یارپیغام من شکسته بگذار
متن در گنجور
بخش ۸ - نامۀ اول از زبان عاشقروضة المحبین
گو ای مه آسمان خوبیوی گلبن بوستان خوبی
آب رخ تو سمن نداردسروی چو قدت چمن ندارد
دل خستۀ چشم نیم‌مستتجان والۀ لعل می‌پرستت
هرچند که سرو سرفرازددر باغ به قامت تو نازد
با لعل تو غنچه گر زند دمبادش بدرد دهن به یک دم
یارب که جهان به کام بادتاقبال چو من غلام بادت
عمری‌ست که با غمت قرینمبا غصه و درد هم‌نشینم
افتاد دلم به دام عشقتبی‌هوش شدم ز جام عشقت
مرغ دل من گرفت الفتبا دانۀ خال و دام زلفت
از عشق تو ای بت دلارامیک لحظه نگیردم دل آرام
بی تو سر بوستان ندارمبرگ گل و گلستان ندارم
دارم ز غمت دلی بر آتشچون طرۀ سرکشت مشوش
تا دل ز من شکسته بردیجانم به غم و بلا سپردی
ورد من خسته‌دل شب و روزاین است ز عشقت ای دل‌افروز
متن در گنجور
بخش ۹ - غزلروضة المحبین
کای دل شده مبتلای عشقتتا چند کشم بلای عشقت
بیگانه شود ز خویش چون منهر کاو شود آشنای عشقت
جان و دل و عقل و دین به یک باردرباختم از برای عشقت
بلبل صفت از هزار دستانهر لحظه زنم نوای عشقت
چون صبح ز مهر می‌زند دمتا یافت دلم صفای عشقت
اسرار حقیقت آشکار استدر جام جهان‌نمای عشقت
گر سر برود به خاک پایتاز سر نرود هوای عشقت
شد ابن عماد مست و مدهوشاز جام طرب‌فزای عشقت
متن در گنجور
بخش ۱۰ - فردروضة المحبین
در عشق تو دل ز دست دادمبر خویش در بلا گشادم
متن در گنجور
بخش ۱۱ - تمامی سخنروضة المحبین
عشق تو گشود آبم از چشمعشق تو ربود خوابم از چشم
گفتم که درون پردۀ جانراز تو کنم ز غیر پنهان
شد فاش میان مردم این رازاز چهرۀ زرد و اشک غماز
اکنون چه کنم چه چاره سازمکز پرده برون فتاد رازم
از عشق تو بی‌قرارم ای دوستفریادرسی ندارم ای دوست
رحم آر که بی‌دل و اسیرمجز لطف تو نیست دستگیرم
تا طاقت صبر کردنم بودتاب غم و غصه خوردنم بود
خوردم غم عشق و صبر کردمو آگاه نشد کسی ز دردم
صبرم چو نماند در فراقتوز حد بگذشت اشتیاقت
نزدیک تو ای مه دل‌افروزاین نامه نوشتم از سر سوز
شرح غم خویش با تو گفتمحال دل ریش با تو گفتم
باشد که چو حال من بدانیاز روی وفا و مهربانی
سر با من خسته‌دل درآریکامم ز وصال خود برآری
متن در گنجور
بخش ۱۲ - رفتن باد صبا و پیغام بردنروضة المحبین
چون باد صبا از آن غم‌اندوزاین قصه شنید از سر سوز
برخاست ز راه دل‌نوازیدربست میان به چاره‌سازی
نگرفت دمی قرار و آرامشد سوی دیار آن دلارام
عزم سر کوی آن صنم کردآهنگ حریم آن حرم کرد
چون بود ز محرمان آن ماهدادند درون پرده‌اش راه
چون شد بر آن نگار مهوشبگذارد پیام آن بلاکش
در حال که آن بت پری‌رخزان پیک خجسته‌فال فرخ
بشنید پیام و نامه‌اش دیدچون نامه سر از وفا بپیچید
چون طرۀ خود به هم برآمدشد تند و به سرکشی درآمد
صد گونه خطاب کرد بنیادوز روی عتاب گفت با باد
کای گمره هرزه‌گرد زنهاردم درکش و این حدیث بگزار
گر بی‌خردی حکایتی گفتآن را نتوان روی پذیرفت
آن بیهده‌گوی را مبر ناموز ماش نه نامه بر نه پیغام
بنشین و مگو دگر ز هر درزین گونه پیامها میاور
ور زانک گذر فتد به سویشگر زنده بود ز من بگویش
متن در گنجور
بخش ۱۳ - نامۀ دوم از زبان معشوقروضة المحبین
کای هرزه‌درای بادپیمایوی شیفته‌رای بی سروپای
از خیل که‌ای تو را چه نام استکاندر سرت این خیال خام است
جای تو کدام سرزمین استگمره شده‌ای؛ رهت نه این است
مقصود تو چیست از کجاییدر دام غم که مبتلایی
سودای که در سرت فتاده‌استاین داغ که بر دلت نهاده‌است
از جام محبت که مستیدل در خم طرۀ که بستی
مهر که فکند در دلت جوشسودای که برد از سرت هوش
از شوق که گشته‌ای بدین‌سانآشفته و بی‌دل و پریشان
از زلف کدام عنبرین خالسودازده گشته‌ای بدین حال
خورشید رخ کدام مهوشدر خرمن هستی‌ات زد آتش
زین گونه بلا که ره به در نیستبرگرد که جز ره خطر نیست
کآنان که به عشق دل سپردندهر چند که رنج بیش بردند
متن در گنجور
بخش ۱۴ - غزلروضة المحبین
در عشق به جز بلا ندیدندجز درد دل و عنا ندیدند
چندانک پی وفا سپردندغیراز ستم و جفا ندیدند
گشتند به تیغ غصه مقتولدر فرقت و خون‌بها ندیدند
جان و دل خویش را زمانیاز محنت و غم رها ندیدند
در دست بلای عشق خود راجز عاجز و مبتلا ندیدند
گشتند بسی درین بیابانسرگشته و رهنما ندیدند
بسیار درین طلب بمردنداز درد دل و دوا ندیدند
متن در گنجور
بخش ۱۵ - فردروضة المحبین
این راه نکرد هیچ کس طیکس زنده برون نرفت از حی
متن در گنجور
بخش ۱۶ - تمامی سخنروضة المحبین
این فکر مخالف از کجا خاستفکری نکنی که این چه سوداست
افتاده‌ای از ره سلامتدوری ز مقام استقامت
راه طلب تو بی‌نشان استاین راه مرو که بیم جان است
از فکر عقیم تو چه زایدوز رای سقیم تو چه آید
هم فکر تو حاصلی نداردهم راه تو منزلی ندارد
بخت بد و طالع مشوشاین راه نمودت ای بلاکش
گر واقف این رموز گشتیبر خشک مران به هرزه کشتی
متن در گنجور
بخش ۱۷ - آمدن صبا از نزد معشوق و خبر آوردن به عاشقروضة المحبین
چون باد صبا از آن پری‌وشاین قصه شنید شد مشوش
آمد سوی عاشق جگرسوزگفتش سخنان آن دل‌افروز
حرفی چو رسید از آن به گوششبرد انده عاشقی ز هوشش
امید به هوش بازش آورددر دایره نیازش آورد
با باد به صد فغان و زاریگفت از سر عجز و خاکساری
کای پیک سبک‌رو سحرخیزدست من و دامن تو برخیز
بشتاب ز گرد ره دگر باراو را ز من این پیام بگزار
متن در گنجور
بخش ۱۸ - نامۀ سوم از زبان عاشقروضة المحبین
گو ای رخت اوج حسن را ماهسر تا قدمت لطیف و دل‌خواه
ای رشک پری و غیرت حوراز روی تو باد چشم بد دور
ای خسرو خیل ماه‌رویانسرحلقۀ جمع مشک‌مویان
مه روی تو دید و شد غلامشزان روی منیر گشت نامش
یارب که سعادتت قرین بادجان و دل دشمنت حزین باد
دریاب که چشم پرخمارتبرد از من خسته‌دل به غارت
زد سنبل زلف تو به یک دمکار من دل‌شکسته بر هم
از جام محبت تو مستمسررشتۀ عقل شد ز دستم
بشکست مرا ز بار غم پشتدردا که غم تو خواهدم کشت
از غصه هجر زار گشتمچون زلف تو بی‌قرار گشتم
از چشم و دل من ای دلارامبربود غم تو خواب و آرام
زین پیش مرانم از در خویشمهجور مدارم از بر خویش
در عشق مباد کس چو من زارسودازده و غریب و بی یار
بر من که دلم ز غصه ریش استگر رحم کنی به جای خویش است
پیوسته مشوشم چو زلفتهمواره بر آتشم چو زلفت
از شوق تو ای مه دل‌افروزسوزم همه شب چو شمع تا روز
گویم ز فراق رویت ای ماهگویم ز غم تو گاه و بیگاه
متن در گنجور
بخش ۱۹ - غزلروضة المحبین
دردا که دلم اسیر غم شداندوه فزود و صبر کم شد
پشتم چو کمان ابروی تواز بار غم فراق خم شد
مسکین دل مستمند زارمدور از تو ندیم هر ندم شد
هم خستۀ غصۀ بلا گشتهم کشتۀ محنت و الم شد
چون طبل نهان زند کسی کاودر عالم عاشقی علم شد
کارم همه صبر و بردباری‌ستتا شیوۀ تو همه ستم شد
بر ابن عماد رحمتی کنکز دست تو پای‌مال غم شد
متن در گنجور
بخش ۲۰ - فردروضة المحبین
دارم ز غم تو ای پری‌وشچشمی و دلی پر آب و آتش
متن در گنجور
بخش ۲۱ - تمامی سخنروضة المحبین
ای فکر محالت از کجا خاستفکری نکنی که این چه سوداست
آن دم که صبا به فال فرخآمد ز بر تو ای پری‌رخ
جان را ز فرح به باد دادمبر دل در خرمی گشادم
گفتم مگر ای بت خطاییبر من نکشی خط جدایی
چون نامۀ شوق من بخوانیبر من قلم جفا نرانی
در خط مشوی و رخ نماییوز بند غمم دهی رهایی
چون نامه پر از وفا نپیچیدر سرکشی و جفا نپیچی
آگه شوی از درون ریشمدل شاد کنی به وصل خویشم
لیکن چو پیام تو شنیدمو آن سرکشی و عتاب دیدم
دیدم که سر وفا نداریمیلی به من گدا نداری
چون خامه برآمد از سرم دودخوناب دلم ز دیده بگشود
کردم چو خط تو ای ستمگراز دست غم تو خاک بر سر
تا چند به سر دوم چو خامهیک روز بخوان مرا چو نامه
بگشای دلم چو خامه از بندبا وصل دهم چو نامه پیوند
متن در گنجور
بخش ۲۲ - پیغام آوردن صبا از زبان عاشقروضة المحبین
زو باز چو باد نوبهاریبشنید همان فغان و زاری
دانست که دردمند عشق استسرگشته و پای‌بند عشق است
شد سوی حریم آن حرم بازبوسید زمین ز روی اعزاز
در چاره گری چونانکه دانستجهدی بنمود تا توانست
یک شمه ز حال او بیان کردراز دل زار او عیان کرد
چون آن مه مهربان دگر باربشنید پیام آن دل افگار
از باد چو زلف خود برآشفتبازش به طریق سرکشی گفت
کای حیله‌کن فسادپردازاین چیست که باز کردی آغاز
این بیهده‌گوی بی‌خرد کیستمقصود از این حکایتش چیست
تا چند سخن ز عشق راندهردم ورقی ز عشق خواند
او را چه محل که عشق بازدیا در ره عشق سر فرازد
از نامه و نام او حذر کنآغاز حکایتی دگر کن
زنهار که یاد او مکن هیچمن‌بعد مگوی زین سخن هیچ
ور زانکه به غیر اختیارتافتد گذری بر آن دیارت
متن در گنجور
بخش ۲۳ - نامۀ چهارم از زبان معشوقروضة المحبین
گو ای شده از ره خرد دورگشته به هوای خویش مغرور
پیداست ز نامه و پیامتکافتاده‌ای از ره سلامت
گر هست هوای مات در سربادت به کف است و خاک بر سر
گرد سر کوی ما چه گردی؟بنشین که نه مردِ این نبَردی
گر باد شوی نیابی‌ام گَردبیهوده مکوب آهنِ سرد
کس را نرسد به وصل ما دستکی ذره به آفتاب پیوست؟
مقصود تو مقصدی‌ست بس دورعاقل شود از چنین هوس دور
کس عکس جمال ماندیده‌ستکس نقش خیال ما ندیده‌ست
مِهر رخ ما ز دل به در کنوز غمزهٔ مستِ ما حذر کن
چون نیست حدیث عشق بازیبگذار حدیث عشق‌بازی
شاخی منشان که آخر کارجز خون دلت نیآورد بار
گر تو ز خیال باطل خویشدر جستن حل مشکل خویش
متن در گنجور
بخش ۲۴ - غزلروضة المحبین
از ما طمع وصال داریالحق هوسی محال داری
وصلم نتوان به خواب دیدناین چیست که در خیال داری
جایی که صبا گذر نداردآیا تو کجا مجال داری
هیهات که کوه برنتابداین غم که تو احتمال داری
گر خود به مثل چو کوه گردیکی طاقت این جمال داری
آشفته و تیره‌حال باشیتا میل به زلف و خال داری
چند اختر بخت خویشتن رادر عقده این وبال داری
متن در گنجور
بخش ۲۵ - فردروضة المحبین
وصلم نشود تو را میسربگذار حدیث وصل و بگذر
متن در گنجور