چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مشهد · ۳۲۹ تا ۴۱۱ قمری

ابوالقاسم فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۲۹ ه‍.ق، ۳۱۹ ه‍.خ - درگذشتهٔ پیش از ۴۱۱ ه‍.ق، ۳۹۷ ه‍.خ در توس خراسان)، سخن‌سرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایرانیان [است]. او را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند. نام و آوازه فردوسی در همه جای جهان شناخته و ستوده شده است. شاهنامهٔ فردوسی به بسیاری از زبان‌های زندهٔ جهان برگردانده شده است. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام «روز بزرگداشت فردوسی» نام‌گذاری شده است.

زندگی‌نامهٔ کامل فردوسی ←

گزیدهٔ اشعار ابوالقاسم فردوسی

هجونامه (منتسب)فردوسی
نظامی عروضی در کتاب «چهار مقاله» آورده که چون فردوسی از ناچیزی صلهٔ سلطان محمود غزنوی رنجید از غزنه گریخت و به طبرستان نزد سپهبد شهریار از آل باوند رفت و محمود را هجا گفت. اما به خواست سپهبد آن هجونامه را نابود کرد و تنها شش بیت از آن باقی ماند که نظامی عروضی آن را در «چهار مقاله» نقل کرده است. اما ادبای امروزی عموماً به دلایل مختلف از سستی ابیات در دست‌رس از هجونامه و ناهمخوانی آن با زبان فردوسی گرفته تا ناهمخوانی تعداد ابیات آن با گزارش نظامی عروضی در انتساب این ابیات به فردوسی تردید کرده‌اند، آن را جعلی دانسته‌اند و آن را از آن فردوسی و در شأن او ندانسته‌اند. با این حال از آن جا که بعضی از ابیات مندرج در این هجونامه از جمله بیت معروف «بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی» به غلط یا درست به نام حکیم طوس معروف است و بر سر زبان‌هاست جهت اطلاع دوستان از تردید در انتساب این ابیات به فردوسی آن را به عنوان پیوست شاهنامه به گنجور اضافه کردیم. دوستان علاقمند به مطالعهٔ بیش‌تر در این زمینه می‌توانند به مقالهٔ «با هجونامه چه باید کرد؟» به قلم استاد جلال خالقی مطلق مندرج در شمارهٔ ۱۱۵ مجلهٔ بخارا مراجعه کنند.
اَیا شاه محمود کشورگشای!ز کس گر نترسی بترس از خدای
گر ایدون که گیتی به شاهی تو راستنگویی که این خیره گفتن چراست
که بددین و بدکیش خوانی مرامنم شیر نر، میش خوانی مرا
نبینی تو این خاطر تیز مننیندیشی از تیغ خون‌ریز من
تو این نامهٔ شهریاران بخوانسر از چرخ گردان همی مگذران
مرا سهم دادی که در پای پیلتنت را بسایم چو دریای نیل
نترسم که دارم ز روشن‌دلیبه دل، مهرِ جان نبی و علی
مرا غمز کردند کآن پر سخنبه مهر نبی و علی شد کهن
گر از مهر ایشان حکایت کنمچو محمود را صد حمایت کنم
اگر شاه محمود از این بگذردمر او را به یک جو نسنجد خرد
من از مهر این هر دو شه نگذرماگر تیغ شه بگذرد بر سرم
منم بندهٔ هر دو تا رستخیزاگر شه کند پیکرم ریزه‌ریز
جهان تا بود شهریاران بودپیامم بر نام‌داران بود
که فردوسیِ طوسیِ پاک‌جفتنه این نامه بر نام محمود گفت
به نام نبی و علی گفته‌امگهرهای معنی بسی سفته‌ام
نه زین گونه دادی مرا تو نویدنه این بودم از شاه گیتی امید
بداندیش کش روز نیکی مبادسخن‌های نیکم به بد کرد یاد
بر پادشه پیکرم زشت کردفروزنده اخگر چون انگِشت کرد
هر آن کس که شعر مرا کرد پستنگیردش گردون گردنده دست
چو فردوسی اندر زمانه نبودبد آن بُد که بختش جوانه نبود
بسی رنج بردم در این سال سیعجم زنده کردم بدین پارسی
به دانش نبد شاه را دستگاهو گر نه مرا برنشاندی به گاه
اگر شاه را شاه بودی پدربه سر بر نهادی مرا تاج زر
اگر مادر شاه بانو بُدیمرا سیم و زر تا به زانو بُدی
چون اندر تبارش بزرگی نبودنیارست نام بزرگان شنود
جهان‌دار اگر نیستی تنگ‌دستمرا بر سر گاه بودی نشست
مرا گفت «خسرو که بوده است و گیو؟»همان رستم و طوس و گودرز نیو؟
مرا در جهان شهریاری نو استبسی بندگانم چو کی‌خسرو است
بسی تاج‌داران و گردن‌کِشانکه دادم یکایک از ایشان نشان
همه مرده از روزگار درازشد از گفت من نامشان زنده باز
به سی سال بردم به شه‌نامه رنجکه شاهم ببخشد بسی تاج و گنج
به پاداش من گنج را در گشادبه من جز بهای فقاعی نداد
فقاعی نیَرزیدم از گنج شاهاز آن من فقاعی خریدم به راه
که سفله خداوند هستی مبادجوان‌مرد را تنگ‌دستی مباد
سر ناسزایان بر افراشتنوز ایشان امید بهی داشتن
سر رشتهٔ خویش گم کردن استبه جیب اندرون مار پروردن است
درختی که او تلخ دارد سرشتگرش برنشانی به باغ بهشت
وز او جوی خلدش به هنگام آببه بیخ انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به کار آوردهمان میوهٔ تلخ بار آورد
به عنبرفروشان اگر بگذریشود جامهٔ تو همه عنبری
و گر نو شوی نزد انگشت‌گراز او جز سیاهی نیابی دگر
ز بد اصل چشم بهی داشتنبود خاک در دیده انباشتن
ز ناپارسایان مدارید امیدکه زنگی به شستن نگردد سپید
ز بد گوهران بد نباشد عجبسیاهی نشاید بریدن ز شب
پرستارزاده نیاید به کارو گر چند باشد پدر شهریار
پشیزی به از شهریاری چنینکه نه کیش دارد نه آیین و دین
متن در گنجور
بخش ۱ - آغاز کتابآغاز کتاب
به نام خداوندِ جان و خردکز این برتر، اندیشه، بر نگذرد
خداوندِ نام و خداوندِ جایخداوندِ روزی‌دِهِ رهنمای
خداوندِ کیوان و گَردان‌سپهرفروزندهٔ ماه و ناهید و مِهر
ز نام و نشان و گمان، برتر استنگارندهٔ بَرشده‌پیکر است
به بینندگان، آفریننده رانبینی، مرنجان دو بیننده را
نیابد بِدو، نیز، اندیشه، راهکه او برتر از نام و از جایگاه
سخن، هر چه زین گوهران، بُگذردنیابد، بِدو راه، جان و خرد
خرد، گر سخن، برگزیند همیهمان را گزیند که بیند همی
ستودن، نداند کس او را، چو هستمیانْ بندگی را، ببایدْت بست
خرد را و جان را همی‌سَنجد، اویدر اندیشهٔ سَخته کِی گُنجد اوی؟
بدین آلتِ رای و جان و زبانستود آفریننده را، کِی توان؟
به هستیش، باید که، خستو شویز گفتار بی‌کار، یکسو، شوی
پرستنده باشی و جوینده راهبه ژرفی، به فرمانْش، کردن نگاه
توانا بُوَد هر که دانا بُوَدز دانش، دل پیر، بُرنا بود
از این پرده برتر سخن‌گاه نیستز هستی مر اندیشه را راه نیست
متن در گنجور
بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بودکیومرث
سخن‌گوی دهقان چه گوید نخستکه نام بزرگی به گیتی که جست
که بود آن که دیهیم بر سر نهادندارد کس آن روزگاران به یاد
مگر کز پدر یاد دارد پسربگوید تو را یک به یک در به در
که نام بزرگی که آورد پیشکه را بود از آن برتران پایه بیش
پژوهندهٔ نامهٔ باستانکه از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کآیین تخت و کلاهکیومرث آورد و او بود شاه
چو آمد به برج حَمَل آفتابجهان گشت با فرَ و آیین و آب
بتابید از آن سان ز برج برهکه گیتی جوان گشت از آن یک‌سره
کیومرث شد بر جهان کدخداینخستین به کوه اندرون ساخت جای
سر بخت و تختش بر آمد به کوهپلنگینه پوشید خود با گروه
از او اندر آمد همی پرورشکه پوشیدنی نو بُد و نو خورش
به گیتی درون سال سی شاه بودبه خوبی چو خورشید بر گاه بود
همی تافت زو فرّ شاهنشهیچو ماه دو هفته ز سرو سهی
دد و دام و هر جانور کش بدیدز گیتی به نزدیک او آرمید
دوتا می‌شدندی بر تخت اواز آن بر شده فرّه و بخت او
به رسم نماز آمدندیش پیشو ز او برگرفتند آیین خویش
پسر بد مر او را یکی خوب‌رویهنرمند و همچون پدر نامجوی
سیامک بُدش نام و فرخنده بودکیومرث را دل بدو زنده بود
به جانش بر از مهر گریان بدیز بیم جداییش بریان بدی
بر آمد بر این کار یک روزگارفروزنده شد دولت شهریار
به گیتی نبودش کسی دشمنامگر بدکنش ریمن آهرمنا
به رشک اندر آهرمن بدسگالهمی رای زد تا ببالید بال
یکی بچه بودش چو گرگ سترگدلاور شده با سپاه بزرگ
جهان شد بر آن دیو بچّه سیاهز بخت سیامک و زان پایگاه
سپه کرد و نزدیک او راه جستهمی تخت و دیهیم کی شاه جست
همی گفت با هر کسی رای خویشجهان کرد یک‌سر پر آوای خویش
کیومرث زین خود کی آگاه بودکه تخت مهی را جز او شاه بود
یکایک بیامد خجسته سروشبه سان پری پلنگینه پوش
بگفتش ورا زین سخن در به درکه دشمن چه سازد همی با پدر
سخن چون به گوش سیامک رسیدز کردار بدخواه دیو پلید
دل شاه بچّه بر آمد به جوشسپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بپوشید تن را به چرم پلنگکه جوشن نبود و نه آیین جنگ
پذیره شدش دیو را جنگجویسپه را چو روی اندر آمد به روی
سیامک بیامد برهنه تنابر آویخت با پور آهرمنا
بزد چنگ وارونه دیو سیاهدوتا اندر آورد بالای شاه
فکند آن تن شاهزاده به خاکبه چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خروزان دیوتبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو
چو آگه شد از مرگ فرزند شاهز تیمار گیتی بر او شد سیاه
فرود آمد از تخت ویله کنانزنان بر سر و موی و رخ را کَنان
دو رخساره پر خون و دل سوگواردو دیده پر از نم چو ابر بهار
خروشی بر آمد ز لشکر به زارکشیدند صف بر در شهریار
همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگدو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ
دد و مرغ و نخچیر گشته گروهبرفتند ویله کنان سوی کوه
برفتند با سوگواری و دردز درگاه کی شاه برخاست گرد
نشستند سالی چنین سوگوارپیام آمد از داور کردگار
درود آوریدش خجسته سروشکز این بیش مخروش و باز آر هوش
سپه ساز و برکش به فرمان منبر آور یکی گرد از آن انجمن
از آن بد کنش دیو روی زمینبپرداز و پردخته کن دل ز کین
کی نامور سر سوی آسمانبر آورد و بدخواست بر بدگمان
بر آن برترین نام یزدانش رابخواند و بپالود مژگانش را
و زان پس به کین سیامک شتافتشب و روز آرام و خفتن نیافت
متن در گنجور
بخش ۱ - پادشاهی هوشنگ چهل سال بودهوشنگ
جهاندار هوشنگ با رای و دادبه جای نیا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چهلپر از هوش مغز و پر از رای دل
چو بنشست بر جایگاه مهیچنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشاجهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمان یزدان پیروزگربه داد و دهش تنگ بستم کمر
و زان پس جهان یک‌سر آباد کردهمه روی گیتی پر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگبه آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سر مایه کرد آهن آبگونکز آن سنگ خارا کشیدش برون
متن در گنجور
طهمورثطهمورث
پسر بد مر او را یکی هوشمندگرانمایه طهمورث دیو بند
بیامد به تخت پدر بر نشستبه شاهی کمر بر میان بر ببست
همه موبدان را ز لشکر بخواندبه خوبی چه مایه سخن‌ها براند
چنین گفت کامروز تخت و کلاهمرا زیبد این تاج و گنج و سپاه
جهان از بدی‌ها بشویم به رایپس آنگه کنم درگهی گرد پای
ز هر جای کوته کنم دست دیوکه من بود خواهم جهان را خدیو
هر آن چیز کاندر جهان سودمندکنم آشکارا گشایم ز بند
پس از پشت میش و بره پشم و مویبرید و به رشتن نهادند روی
به کوشش از او کرد پوشش به رایبه گستردنی بد هم او رهنمای
ز پویندگان هر چه بد تیز روخورش کردشان سبزه و کاه و جو
رمنده ددان را همه بنگریدسیه گوش و یوز از میان برگزید
به چاره بیاوردش از دشت و کوهبه بند آمدند آن که بد زان گروه
ز مرغان مر آن را که بد نیک تازچو باز و چو شاهین گردن فراز
بیاورد و آموختن‌شان گرفتجهانی بدو مانده اندر شگفت
چو این کرده شد ماکیان و خروسکجا بر خروشد گه زخم کوس
بیاورد و یک‌سر به مردم کشیدنهفته همه سودمندش گزید
بفرمودشان تا نوازند گرمنخوانندشان جز به آواز نرم
چنین گفت کاین را ستایش کنیدجهان آفرین را نیایش کنید
که او دادمان بر ددان دستگاهستایش مر او را که بنمود راه
مر او را یکی پاک دستور بودکه رایش ز کردار بد دور بود
خنیده به هر جای شهرسپ نامنزد جز به نیکی به هر جای گام
همه روز بسته ز خوردن دو لببه پیش جهاندار بر پای شب
چنان بر دل هر کسی بود دوستنماز شب و روزه آیین اوست
سر مایه بد اختر شاه رادر بسته بد جان بدخواه را
همه راه نیکی نمودی به شاههمه راستی خواستی پایگاه
چنان شاه پالوده گشت از بدیکه تابید ازو فرّهٔ ایزدی
برفت اهرمن را به افسون ببستچو بر تیز رو بارگی بر نشست
زمان تا زمان زینش بر ساختیهمی گرد گیتی‌ش بر تاختی
چو دیوان بدیدند کردار اوکشیدند گردن ز گفتار او
شدند انجمن دیو بسیار مرکه پردخته مانند از او تاج و فرّ
چو طهمورث آگه شد از کارشانبر آشفت و بشکست بازارشان
به فرّ جهاندار بستش میانبه گردن بر آورد گرز گران
همه نرّه دیوان و افسونگرانبرفتند جادو سپاهی گران
دمنده سیه دیوشان پیش‌روهمی بآسمان برکشیدند غو
جهاندار طهمورث بافرینبیامد کمربستهٔ جنگ و کین
یکایک بیاراست با دیو جنگنبد جنگشان را فراوان درنگ
از ایشان دو بهره به افسون ببستدگرشان به گرز گران کرد پست
کشیدندشان خسته و بسته خواربه جان خواستند آن زمان زینهار
که ما را مکش تا یکی نو هنربیاموزی از ما که‌ت آید به بر
کی نامور دادشان زینهاربدان تا نهانی کنند آشکار
چو آزاد گشتند از بند اوبجستند ناچار پیوند او
نبشتن به خسرو بیاموختنددلش را به دانش برافروختند
نبشتن یکی نه، که نزدیک سیچه رومی، چه تازی و چه پارسی
چه سغدی، چه چینی و چه پهلویز هر گونه‌ای کان همی بشنوی
جهاندار سی سال از این بیشترچه گونه پدید آوریدی هنر
برفت و سر آمد بر او روزگارهمه رنج او ماند از او یادگار
متن در گنجور
بخش ۱ - پادشاهی جمشید هفتصد سال بودجمشید
گرانمایه جمشید فرزند اوکمر بست یک‌دل پر از پند او
برآمد بر آن تخت فرّخ پدربه رسم کیان بر سرش تاج زر
کمر بست با فرّ شاهنشهیجهان گشت سرتاسر او را رهی
زمانه بر آسود از داوریبه فرمان او دیو و مرغ و پری
جهان را فزوده بدو آبرویفروزان شده تخت شاهی بدوی
منم گفت با فرّهٔ ایزدیهمم شهریاری همم موبدی
بدان را ز بد دست کوته کنمروان را سوی روشنی ره کنم
نخست آلت جنگ را دست برددر نام جستن به گردان سپرد
به فرّ کیی نرم کرد آهناچو خود و زره کرد و چون جوشنا
چو خفتان و تیغ و چو برگستوانهمه کرد پیدا به روشن روان
بدین اندرون سال پنجاه رنجببرد و از این چند بنهاد گنج
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کردکه پوشند هنگام ننگ و نبرد
ز کتّان و ابریشم و موی قزقصب کرد پر مایه دیبا و خز
بیاموختشان رشتن و تافتنبه تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته شستن و دوختنگرفتند از او یک‌سر آموختن
چو این کرده شد ساز دیگر نهادزمانه بدو شاد و او نیز شاد
ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کردبدین اندرون نیز پنجاه خورد
گروهی که کاتوزیان خوانی‌اشبه رسم پرستندگان دانی‌اش
جدا کردشان از میان گروهپرستنده را جایگه کرد کوه
بدان تا پرستش بود کارشاننوان پیش روشن جهاندارشان
صفی بر دگر دست بنشاندندهمی نام نیساریان خواندند
کجا شیر مردان جنگ آورندفروزندهٔ لشکر و کشورند
کز ایشان بود تخت شاهی به جایو ز ایشان بود نام مردی به پای
بسودی سه دیگر گره را شناسکجا نیست از کس بر ایشان سپاس
بکارند و ورزند و خود بدروندبه گاه خورش سرزنش نشنوند
ز فرمان تن‌آزاده و ژنده‌پوشز آواز پیغاره آسوده گوش
تن آزاد و آباد گیتی بر اویبر آسوده از داور و گفتگوی
چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مردکه آزاده را کاهلی بنده کرد
چهارم که خوانند اهتوخوشیهمان دست‌ورزان ابا سرکشی
کجا کارشان همگنان پیشه بودروانشان همیشه پر اندیشه بود
بدین اندرون سال پنجاه نیزبخورد و بورزید و بخشید چیز
از این هر یکی را یکی پایگاهسزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هر کس اندازهٔ خویش راببیند بداند کم و بیش را
بفرمود پس دیو ناپاک رابه آب اندر آمیختن خاک را
هر آنچ از گل آمد چو بشناختندسبک خشت را کالبد ساختند
به سنگ و به گچ دیو دیوار کردنخست از بَرَش هندسی کار کرد
چو گرمابه و کاخ‌های بلندچو ایوان که باشد پناه از گزند
ز خارا گهر جست یک روزگارهمی کرد از او روشنی خواستار
به چنگ آمدش چند گونه گهرچو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
ز خارا به افسون برون آوریدشد آراسته بندها را کلید
دگر بوی‌های خوش آورد بازکه دارند مردم به بویش نیاز
چو بان و چو کافور و چون مشک نابچو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشکی و درمان هر دردمنددر تندرستی و راه گزند
همان رازها کرد نیز آشکارجهان را نیامد چنو خواستار
گذر کرد از آن پس به کشتی بر آبز کشور به کشور گرفتی شتاب
چنین سال پنجه برنجید نیزندید از هنر بر خرد بسته چیز
همه کردنی‌ها چو آمد به جایز جای مهی برتر آورد پای
به فرّ کیانی یکی تخت ساختچه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتیز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوانشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت اوشگفتی فرومانده از بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندندمر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودینبر آسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستندمی و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگاربه ما ماند از آن خسروان یادگار
چنین سال سیصد همی رفت کارندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبد آگهیمیان بسته دیوان به سان رهی
به فرمان مردم نهاده دو گوشز رامش جهان پر ز آوای نوش
چنین تا بر آمد بر این روزگارندیدند جز خوبی از کردگار
جهان سربه‌سر گشت او را رهینشسته جهاندار با فرّهی
یکایک به تخت مهی بنگریدبه گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناسز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
گرانمایگان را ز لشگر بخواندچه مایه سخن پیش ایشان براند
چنین گفت با سالخورده مهانکه جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدیدچو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستمچنان است گیتی کجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از من استهمان کوشش و کامتان از من است
بزرگی و دیهیم شاهی مراستکه گوید که جز من کسی پادشاست
همه موبدان سرفگنده نگونچرا کس نیارست گفتن نه چون
چو این گفته شد فرّ یزدان از اویبگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی
منی چون بپیوست با کردگارشکست اندر آورد و برگشت کار
چه گفت آن سخن‌گوی با فرّ و هوشچو خسرو شوی بندگی را بکوش
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاسبه دلش اندر آید ز هر سو هراس
به جمشید بر تیره‌گون گشت روزهمی کاست آن فرّ گیتی‌فروز
متن در گنجور
بخش ۱ - پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بودضحاک
چو ضحاک شد بر جهان شهریاربر او سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت بازبرآمد بر این روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگانپراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمندنهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان درازبه نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشیدبرون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدندسر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده‌رویان یکی شهرنازدگر پاکدامن به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشانبر آن اژدهافش سپردندشان
بپروردشان از ره جادوییبیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختنجز از کشتن و غارت و سوختن
متن در گنجور
بخش ۱ - پادشاهی فریدون پانصد سال بودفریدون
فریدون چو شد بر جهان کامگارندانست جز خویشتن شهریار
به رسم کیان تاج و تخت مهیبیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته سر مهر‌ماهبه سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی‌اندوه گشت از بدیگرفتند هر کس ره ایزدی
دل از داوری‌ها بپرداختندبه آیین یکی جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادکامگرفتند هر یک ز یاقوت جام
می روشن و چهرهٔ شاه نوجهان نو ز داد و سر ماه نو
بفرمود تا آتش افروختندهمه عنبر و زعفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوستتن‌آسانی و خوردن آیین اوست
اگر یادگار‌ است از او ماه مهربکوش و به رنج ایچ منمای چهر
ورا بد جهان سالیان پانصدنیفکند یک روز بنیاد بد
جهان چون برو بر نماند ای پسرتو نیز آز مپرست و انده مخور
نماند چنین دان جهان بر کسیدرو شادکامی نیابی بسی
فرانک نه آگاه بد زین نهانکه فرزند او شاه شد بر جهان
ز ضحاک شد تخت شاهی تهیسرآمد برو روزگار مهی
پس آگاهی آمد ز فرخ پسربه مادر که فرزند شد تاجور
نیایش‌کنان شد سر و تن بشستبه پیش جهان‌داور آمد نخست
نهاد آن سرش پست بر خاک برهمی‌خواند نفرین به ضحاک بر
همی آفرین خواند بر کردگاربر آن شادمان گردش روزگار
وزان پس کسی را که بودش نیازهمی‌داشت روز بد خویش راز
نهانش نوا کرد و کس را نگفتهمان راز او داشت اندر نهفت
یکی هفته زین گونه بخشید چیزچنان شد که درویش نشناخت نیز
دگر هفته مر بزم را کرد سازمهانی که بودند گردن فراز
بیاراست چون بوستان خان خویشمهان را همه کرد مهمان خویش
وزان پس همه گنج آراستهفراز آوریده نهان خواسته
همان گنج‌ها را گشادن گرفتنهاده همه رای دادن گرفت
گشادن در گنج را گاه دیددرم خوار شد چون پسر شاه دید
همان جامه و گوهر شاهوارهمان اسپ تازی به زرین عذار
همان جوشن و خود و زوپین و تیغکلاه و کمر هم نبودش دریغ
همه خواسته بر شتر بار کرددل پاک سوی جهاندار کرد
فرستاد نزدیک فرزند چیززبانی پر از آفرین داشت نیز
چو آن خواسته دید شاه زمینبپذرفت و بر مام کرد آفرین
بزرگان لشگر چو بشناختندبر شهریار جهان تاختند
که ای شاه پیروز‌ِ یزدان‌شناسستایش مر او را و زویت سپاس
چنین روز روزت فزون باد بختبد اندیشگان را نگون باد بخت
تو را باد پیروزی از آسمانمبادا به جز داد و نیکی گمان
و زآن پس جهان‌دیدگان سوی شاهز هر گوشه‌ای برگرفتند راه
همه زرّ و گوهر برآمیختندبه تاج سپهبد فرو ریختند
همان مهتران از همه کشور‌شبدان خرمی صف زده بر درش
ز یزدان همی‌خواستند آفرینبر آن تاج و تخت و کلاه و نگین
همه دست برداشته بآسمانهمی خواندندش به نیکی گمان
که جاوید بادا چنین شهریاربرومند بادا چنین روزگار
و زآن پس فریدون به گرد جهانبگردید و دید آشکار و نهان
هر آن چیز کز راه بیداد دیدهر آن بوم و بر کآن نه آباد دید
به نیکی ببست از همه دست بدچنانک از ره هوشیاران سزد
بیاراست گیتی بسان بهشتبه جای گیا سرو گلبن بکشت
از آمل گذر سوی تمیشه کردنشست اندر آن نامور بیشه کرد
کجا کز جهان گوش خوانی همیجز این نیز نامش ندانی همی
متن در گنجور
بخش ۱منوچهر
منوچهر یک هفته با درد بوددو چشمش پر آب و رخش زرد بود
به هشتم بیامد منوچهر شاهبه سر بر نهاد آن کیانی کلاه
همه پهلوانان روی زمینبر او یکسره خواندند آفرین
چو دیهیم شاهی به سر بر نهادجهان را سراسر همه مژده داد
به داد و به آیین و مردانگیبه نیکی و پاکی و فرزانگی
منم گفت بر تخت گردان سپهرهمم خشم و جنگ است و هم داد و مهر
زمین بنده و چرخ یار من استسر تاجداران شکار من است
همم دین و هم فرهٔ ایزدیستهمم بخت نیکی و هم بخردیست
شب تار جویندهٔ کین منمهمان آتش تیز برزین منم
خداوند شمشیر و زرّینه کفشفرازندهٔ کاویانی درفش
فروزندهٔ میغ و برّنده تیغبه جنگ اندرون جان ندارم دریغ
گه بزم دریا دو دست من استدم آتش از بر نشست من است
بدان را ز بد دست کوته کنمزمین را به کین رنگ دیبه کنم
گراینده گرز و نماینده تاجفروزندهٔ ملک بر تخت عاج
ابا این هنرها یکی بنده‌امجهان آفرین را پرستنده‌ام
همه دست بر روی گریان زنیمهمه داستان‌ها ز یزدان زنیم
کز او تاج و تخت است ز اویم سپاهاز اویم سپاس و بدویم پناه
به راه فریدون فرّخ رویمنیامان کهن بود گر ما نویم
هر آن کس که در هفت کشور زمینبگردد ز راه و بتابد ز دین
نمایندهٔ رنج درویش رازبون داشتن مردم خویش را
برافراختن سر به بیشی و گنجبه رنجور مردم نماینده رنج
همه نزد من سر به سر کافرندو ز آهرمن بدکنش بدترند
هر آن کس که او جز بر این دین بودز یزدان و از منش نفرین بود
و زان پس به شمشیر یازیم دستکنم سر به سر کشور و مرز پست
همه پهلوانان روی زمینمنوچهر را خواندند آفرین
که فرّخ نیای تو ای نیک‌خواهتو را داد شاهی و تخت و کلاه
تو را باد جاوید تخت ردانهمان تاج و هم فرهٔ موبدان
دل ما یکایک به فرمان تو استهمان جان ما زیر پیمان تو است
جهان پهلوان سام بر پای خاستچنین گفت کای خسرو داد راست
ز شاهان مرا دیده بر دیدن استز تو داد و از ما پسندیدن است
پدر بر پدر شاه ایران توییگزین سواران و شیران تویی
تو را پاک یزدان نگه‌دار باددلت شادمان بخت بیدار باد
تو از باستان یادگار منیبه تخت کئی بر بهار منی
به رزم اندرون شیر پاینده‌ایبه بزم اندرون شید تابنده‌ای
زمین و زمان خاک پای تو بادهمان تخت پیروزه جای تو باد
تو شستی به شمشیر هندی زمینبه آرام بنشین و رامش گزین
از این پس همه نوبت ماست رزمتو را جای تخت است و شادی و بزم
شوم گرد گیتی برآیم یکیز دشمن به بند آورم اندکی
مرا پهلوانی نیای تو داددلم را خرد مهر و رای تو داد
بر او آفرین کرد بس شهریاربسی دادش از گوهر شاهوار
چو از پیش تختش گرازید سامپسش پهلوانان نهادند گام
خرامید و شد سوی آرامگاههمی کرد گیتی به آیین و راه
متن در گنجور
بخش ۱پادشاهی نوذر
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشتز کیوان کلاه کیی برفراشت
به تخت منوچهر بر بار دادبخواند انجمن را و دینار داد
برین برنیامد بسی روزگارکه بیدادگر شد سر شهریار:
ز گیتی برآمد به هر جای غَوجهان را کهن شد سر از شاه نو
چو او رسمهای پدر درنَوَشتابا موبدان و ردان تیز گشت؛
همی مردمی نزد او خوار شددلش بردهٔ گنج و دینار شد
کدیور یکایک سپاهی شدنددلیران سزاوار شاهی شدند
چو از روی کشور برآمد خروشجهانی سراسر برآمد به جوش
بترسید بیدادگر شهریارفرستاد کس نزد سام سوار
به سگسار مازندران بود سامفرستاد نوذر بر او بر پیام
«خداوند کیوان و بهرام و هورکه هست آفرینندهٔ پیل و مور
نه دشواری از چیز برترمنشنه آسانی از اندک اندر بوش
همه با توانایی او یکیستاگر هست بسیار و گر اندکیست
کنون از خداوند خورشید و ماهثنا بر روان منوچهر شاه
ابر سام یل باد چندان درودکه آید همی ز ابر باران فرود
مران پهلوان جهاندیده راسرافراز گرد پسندیده را
همیشه دل و هوشش آباد بادروانش ز هر درد آزاد باد
شناسد مگر پهلوان جهانسخنها هم از آشکار و نهان
که تا شاه مژگان به هم برنهادز سام نریمان بسی کرد یاد
همیدون مرا پشت گرمی بدوستکه هم پهلوانست و هم شاه دوست
نگهبان کشور به هنگام شاهازویست رخشنده فرخ کلاه
کنون پادشاهی پرآشوب گشتسخنها از اندازه اندر گذشت
اگر برنگیرد وی آن گرز کینازین تخت پردخته ماند زمین»
چو نامه بر سام نیرم رسیدیکی باد سرد از جگر برکشید
به شبگیر هنگام بانگ خروسبرآمد خروشیدن بوق و کوس
یکی لشکری راند از گرگسارکه دریای سبز اندرو گشت خوار
چو نزدیک ایران رسید آن سپاهپذیره شدندش بزرگان به راه
پیاده همه پیش سام دلیربرفتند و گفتند هر گونه ویر
ز بیدادی نوذر تاجورکه بر خیره گم کرد راه پدر
جهان گشت ویران ز کردار اویغنوده شد آن بخت بیدار اوی
بگردد همی از ره بخردیازو دور شد فرهٔ ایزدی
چه باشد اگر سام یل پهلواننشیند برین تخت روشن روان
جهان گردد آباد با داد اوبرویست ایران و بنیاد او
که ما بنده باشیم و فرمان کنیمروانها به مهرش گروگان کنیم
بدیشان چنین گفت سام سوارکه این کی پسندد ز من کردگار
که چون نوذری از نژاد کیانبه تخت کیی بر کمر بر میان
به شاهی مرا تاج باید بسودمحالست و این کس نیارد شنود
خود این گفت یارد کس اندر جهان!چنین زهره دارد کس اندر نهان؟
اگر دختری از منوچهر شاهبران تخت زرین شدی با کلاه
نبودی جز از خاک بالین منبدو شاد بودی جهانبین من
دلش گر ز راه پدر گشت بازبرین‌بر نیامد زمانی دراز
هنوز آهنی نیست زنگار خوردکه رخشنده دشوار شایدش کرد
من آن ایزدی فره باز آورمجهان را به مهرش نیاز آورم
شما بر گذشته پشیمان شویدبه نوی ز سر باز پیمان شوید
گر آمرزش کردگار سپهرنیابید و از نوذر شاه مهر
بدین گیتی اندر بود خشم شاهبه برگشتن آتش بود جایگاه
بزرگان ز کرده پشیمان شدندیکایک ز سر باز پیمان شدند
چو آمد به درگاه سام سوارپذیره شدش نوذر شهریار
به فرخ پی نامور پهلوانجهان سر به سر شد به نوی جوان
به پوزش مهان پیش نوذر شدندبه جان و به دل ویژه کهتر شدند
برافروخت نوذر ز تخت مهینشست اندر آرام با فرهی
جهان پهلوان پیش نوذر به پایپرستنده او بود و هم رهنمای
به نوذر در پندها را گشادسخنهای نیکو بسی کرد یاد
ز گرد فریدون و هوشنگ شاههمان از منوچهر زیبای گاه
که گیتی بداد و دهش داشتندبه بیداد بر چشم نگماشتند
دل او ز کژی به داد آوریدچنان کرد نوذر که او رای دید
دل مهتران را بدو نرم کردهمه داد و بنیاد آزرم کرد
چو گفته شد از گفتنیها همهبه گردنکشان و به شاه رمه
برون رفت با خلعت نوذریچه تخت و چه تاج و چه انگشتری
غلامان و اسپان زرین ستامپر از گوهر سرخ زرین دو جام
برین نیز بگذشت چندی سپهرنه با نوذر آرام بودش نه مهر
متن در گنجور
پادشاهی زو طهماسپپادشاهی زوطهماسپ
شبی زال بنشست هنگام خوابسخن گفت بسیار ز افراسیاب
هم از رزم‌زن نامداران خویشوزان پهلوانان و یاران خویش
همی‌گفت هرچند کز پهلوانبود بخت بیدار و روشن روان
بباید یکی شاه خسرو‌نژادکه دارد گذشته سخن‌ها به‌یاد
به‌کردار کشتی‌ست کار سپاههمش باد و هم بادبان تخت شاه
اگر داردی طوس و گستهم فرسپاه است و گردان بسیار مر
نزیبد بر ایشان همی تاج و تختبباید یکی شاه بیداربخت
که باشد بدو فرهٔ ایزدیبتابد ز دیهیم او بخردی
ز تخم فریدون بجُستند چندیکی شاه، زیبای تخت بلند
ندیدند جز پور طهماسپ زوکه زور کیان داشت و فرهنگ گو
بشد قارن و موبد و مرزبانسپاهی ز بامین و ز گرزبان
یکی مژده بردند نزدیک زوکه تاج فریدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و یکسر سپاهترا خواستند ای سزاوار گاه
چو بشنید زو گفتهٔ موبدانهمان گفتهٔ قارن و بخردان
بیامد به نزدیک ایران سپاهبه سر بر نهاده کیانی کلاه
به‌شاهی بر او آفرین خواند زالنشست از بر تخت زو پنج سال
کهن بود بر سال هشتاد مردبه‌داد و به‌خوبی جهان تازه‌کرد
سپه را ز کار بدی باز داشتکه با پاک یزدان یکی راز داشت
گرفتن نیارست و بستن کسیوزان پس ندیدند کشتن بسی
همان بد که تنگی بد اندر جهانشده خشک خاک و گیا را دهان
نیامد همی ز آسمان هیچ نمهمی برکشیدند نان با درم
دو لشکر بران گونه تا هشت ماهبه روی اندر آورده روی سپاه
نکردند یک‌روز جنگی گراننه روز یلان بود و رزم سران
ز تنگی چنان شد که چاره نماندسپه را همی پود و تاره نماند
سخن رفتشان یک به‌یک هم‌زبانکه از ماست بر ما بد آسمان
ز هر دو سپه خاست فریاد و غَوفرستاده آمد به نزدیک زو
که گر بهر ما زین سرای سپنجنیامد به جز درد و اندوه و رنج
بیا تا ببخشیم روی زمینسراییم یک با دگر آفرین
سر نامداران تهی شد ز جنگز تنگی نبد روزگار درنگ
بر آن برنهادند هر دو سخنکه در دل ندارند کین کهن
ببخشند گیتی به رسم و به دادز کار گذشته نیارند یاد
ز دریای پیکند تا مرز تورازان بخش گیتی ز نزدیک و دور
روارو چنین تا به چین و ختنسپردند شاهی بران انجمن
ز مرزی کجا مرز خرگاه بودازو زال را دست کوتاه بود
وزین روی ترکان نجویند راهچنین بخش کردند تخت و کلاه
سوی پارس لشکر برون راند زوکهن بود لیکن جهان کرد نو
سوی زابلستان بشد زال زرجهانی گرفتند هر یک به بر
پر از غلغل و رعد شد کوهسارزمین شد پر از رنگ و بوی و نگار
جهان چون عروسی رسیده جوانپر از چشمه و باغ و آب روان
چو مردم بدارد نهاد پلنگبگردد زمانه بر او تار و تنگ
مهان را همه انجمن کرد زوبه دادار بر آفرین خواند نو
فراخی که آمد ز تنگی پدیدجهان آفرین داشت آن را کلید
به هر سو یکی جشن‌گه ساختنددل از کین و نفرین بپرداختند
چنین تا برآمد برین سال پنجنبودند آگه کس از درد و رنج
ببد بخت ایرانیان کندروشد آن دادگستر جهاندار زو
متن در گنجور
بخش ۱پادشاهی گرشاسپ
پسر بود زو را یکی خویش کامپدر کرده بودیش گرشاسپ نام
بیامد نشست از بر تخت و گاهبه سر بر نهاد آن کیانی کلاه
چو بنشست بر تخت و گاه پدرجهان را همی داشت با زیب و فر
چنین تا برآمد برین روزگاردرخت بلا کینه آورد بار
به ترکان خبر شد که زو درگذشتبران سان که بد تخت بی‌کار گشت
بیامد به خوار ری افراسیابببخشید گیتی و بگذاشت آب
نیاورد یک تن درود پشنگسرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ
دلش خود ز تخت و کله گشته بودبه تیمار اغریرث آغشته بود
بدو روی ننمود هرگز پشنگشد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ
فرستاده رفتی به نزدیک اویبدو سال و مه هیچ ننمود روی
همی گفت اگر تخت را سر بدیچو اغریرثش یار درخور بدی
تو خون برادر بریزی همیز پرورده مرغی گریزی همی
مرا با تو تا جاودان کار نیستبه نزد منت راه دیدار نیست
پرآواز شد گوش ازین آگهیکه بی‌کار شد تخت شاهنشهی
پیامی بیامد به کردار سنگبه افراسیاب از دلاور پشنگ
که بگذار جیحون و برکش سپاهممان تا کسی برنشیند به گاه
یکی لشکری ساخت افراسیابز دشت سپیجاب تا رود آب
که گفتی زمین شد سپهر روانهمی بارد از تیغ هندی روان
یکایک به ایران رسید آگهیکه آمد خریدار تخت مهی
سوی زابلستان نهادند رویجهان شد سراسر پر از گفت‌وگوی
بگفتند با زال چندی درشتکه گیتی بس آسان گرفتی به مشت
پس از سام تا تو شدی پهلواننبودیم یک روز روشن روان
سپاهی ز جیحون بدین سو کشیدکه شد آفتاب از جهان ناپدید
اگر چاره دانی مراین را بسازکه آمد سپهبد به تنگی فراز
چنین گفت پس نامور زال زرکه تا من ببستم به مردی کمر
سواری چو من پای بر زین نگاشتکسی تیغ و گرز مرا برنداشت
به جایی که من پای بفشاردمعنان سواران شدی پاردم
شب و روز در جنگ یکسان بدمز پیری همه ساله ترسان بدم
کنون چنبری گشت یال یلینتابد همی خنجر کابلی
کنون گشت رستم چو سرو سهیبزیبد برو بر کلاه مهی
یکی اسپ جنگیش باید همیکزین تازی اسپان نشاید همی
بجویم یکی بارهٔ پیلتنبخواهم ز هر سو که هست انجمن
بخوانم به رستم بر این داستانکه هستی برین کار همداستان
که بر کینهٔ تخمهٔ زادشمببندی میان و نباشی دژم
همه شهر ایران ز گفتار اویببودند شادان دل و تازه روی
ز هر سو هیونی تکاور بتاختسلیح سواران جنگی بساخت
به رستم چنین گفت کای پیلتنبه بالا سرت برتر از انجمن
یکی کار پیشست و رنجی درازکزو بگسلد خواب و آرام و ناز
ترا نوز پورا گه رزم نیستچه سازم که هنگامهٔ بزم نیست
هنوز از لبت شیر بوید همیدلت ناز و شادی بجوید همی
چگونه فرستم به دشت نبردترا پیش ترکان پر کین و درد
چه گویی چه سازی چه پاسخ دهیکه جفت تو بادا مهی و بهی
چنین گفت رستم به دستان سامکه من نیستم مرد آرام و جام
چنین یال و این چنگهای درازنه والا بود پروریدن به ناز
اگر دشت کین آید و رزم سختبود یار یزدان پیروزبخت
ببینی که در جنگ من چون شومچو اندر پی ریزش خون شوم
یکی ابر دارم به چنگ اندرونکه همرنگ آبست و بارانش خون
همی آتش افروزد از گوهرشهمی مغز پیلان بساید سرش
یکی باره باید چو کوه بلندچنان چون من آرم به خم کمند
یکی گرز خواهم چو یک لخت کوهگرآیند پیشم ز توران گروه
سرانشان بکوبم بدان گرز برنیاید برم هیچ پرخاشخر
که روی زمین را کنم بی‌سپاهکه خون بارد ابر اندر آوردگاه
متن در گنجور
بخش ۱کیقباد
به شاهی نشست از برش کیقبادهمان تاج گوهر به سر برنهاد
همه نامداران شدند انجمنچو دستان و چون قارن رزم‌زن
چو کشواد و خراد و برزین گوفشاندند گوهر بران تاج نو
قباد از بزرگان سخن بشنویدپس افراسیاب و سپه را بدید
دگر روز برداشت لشکر ز جایخروشیدن آمد ز پرده‌سرای
بپوشید رستم سلیح نبردچو پیل ژیان شد که برخاست گرد
رده بر کشیدند ایرانیانببستند خون ریختن را میان
به یک دست مهراب کابل خدایدگر دست گژدهم جنگی به پای
به قلب اندرون قارن رزم‌زنابا گرد کشواد لشگر شکن
پس پشت‌شان زال با کیقبادبه یک دست آتش به یک دست باد
به پیش اندرون کاویانی درفشجهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
ز لشکر چو کشتی سراسر زمینکجا موج خیزد ز دریای چین
سپر در سپر بافته دشت و راغدرفشیدن تیغها چون چراغ
جهان سر به سر گشت دریای قاربرافروخته شمع ازو صدهزار
ز نالیدن بوق و بانگ سپاهتو گفتی که خورشید گم کرد راه
سبک قارن رزم‌زن کان بدیدچو رعد از میان نعره‌ای برکشید
میان سپاه اندر آمد دلیرسپهدار قارن به کردار شیر
گهی سوی چپّ و گهی سوی راستبران گونه از هر سویی کینه خواست
به گرز و به تیغ و سنان درازهمی کُشت از ایشان گو سرفراز
ز کشته زمین کرد مانند کوهشدند آن دلیران ترکان ستوه
شماساس را دید گرد دلیرکه می‌برخروشید چون نرّه شیر
بیامد دمان تا بر او رسیدسبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر سرش تیغ زهر آبداربگفتا منم قارن نامدار
نگون اندر آمد شماساس گردچو دید او ز قارن چنان دست برد
چنین است کردار گردون پیرگهی چون کمانست و گاهی چو تیر
متن در گنجور
بخش ۱رزم کاووس با شاه هاماوران
ازان پس چنین کرد کاووس رایکه در پادشاهی بجنبد ز جای
از ایران بشد تا به توران و چینگذر کرد ازان پس به مکران زمین
ز مکران شد آراسته تا زرهمیانها ندید ایچ رنج از گره
پذیرفت هر مهتری باژ و ساونکرد آزمون گاو با شیر تاو
چنین هم گرازان به بربر شدندجهانجوی با تخت و افسر شدند
شه بربرستان بیاراست جنگزمانه دگرگونه‌تر شد به رنگ
سپاهی بیامد ز بربر به رزمکه برخاست از لشکر شاه بزم
هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشتخور از گرد اسپان پراندیشه گشت
ز گرد سپه پیل شد ناپدیدکس از خاک دست و عنان را ندید
به زخم اندر آمد همی فوج فوجبران سان که برخیزد از آب موج
چو گودرز گیتی بران گونه دیدعمود گران از میان برکشید
بزد اسپ با نامداران هزارابا نیزه و تیر جوشن گذار
برآویخت و بدرید قلب سپاهدمان از پس اندر همی رفت شاه
تو گفتی ز بربر سواری نماندبه گرد اندرون نیزه‌داری نماند
به شهر اندرون هرکه بد سالخوردچو برگشته دیدند باد نبرد
همه پیش کاووس شاه آمدندجگرخسته و پرگناه آمدند
که ما شاه را چاکر و بنده‌ایمهمه باژ را گردن افگنده‌ایم
به جای درم زر و گوهر دهیمسپاسی ز گنجور بر سر نهیم
ببخشود کاووس و بنواختشانیکی راه و آیین نو ساختشان
وزان جایگه بانگ سنج و درایبرآمد ابا نالهٔ کره‌نای
چو آمد بر شهر مکران گذرسوی کوه قاف آمد و باختر
چو آگاهی آمد بریشان ز شاهنیایش‌کنان برگرفتند راه
پذیره شدندش همه مهترانبه سر برنهادند باژ گران
چو فرمان گزیدند بگرفت راهبی‌آزار رفتند شاه و سپاه
سپه ره سوی زابلستان کشیدبه مهمانی پور دستان کشید
ببد شاه یک ماه در نیمروزگهی رود و می خواست گه باز و یوز
برین برنیامد بسی روزگارکه بر گوشهٔ گلستان رست خار
کس از آزمایش نیابد جوازنشیب آیدش چون شود بر فراز
چو شد کار گیتی بران راستیپدید آمد از تازیان کاستی
یکی با گهر مرد با گنج و نامدرفشی برافراخت از مصر و شام
ز کاووس کی روی برتافتنددر کهتری خوار بگذاشتند
چو آمد به شاه جهان آگهیکه انباز دارد به شاهنشهی
بزد کوس و برداشت از نیمروزسپه شاد دل شاه گیتی‌فروز
همه بر سپرها نبشتند نامبجوشید شمشیرها در نیام
سپه را ز هامون به دریا کشیدبدان سو کجا دشمن آمد پدید
بی‌اندازه کشتی و زورق بساختبرآشفت و بر آب لشکر نشاخت
همانا که فرسنگ بودی هزاراگر پای با راه کردی شمار
همی راند تا در میان سه شهرز گیتی برین‌گونه جویند بهر
به دست چپش مصر و بربر به راستزره در میانه بر آن سو که خواست
به پیش اندرون شهر هاماورانبه هر کشوری در سپاهی گران
خبر شد بدیشان که کاووس شاهبرآمد ز آب زره با سپاه
هم‌آواز گشتند یک با دگرسپه را سوی بربر آمد گذر
یکی گشت چندان یل تیغ‌زنبه بربرستان در شدند انجمن
سپاهی که دریا و صحرا و کوهشد از نعل اسپان ایشان ستوه
نبد شیر درنده را خوابگاهنه گور ژیان یافت بر دشت راه
پلنگ از بر سنگ و ماهی در آبهم اندر هوا ابر و پران عقاب
همی راه جستند و کی بود راهدد و دام را بر چنان رزمگاه
چو کاووس لشکر به خشکی کشیدکس اندر جهان کوه و صحرا ندید
جهان گفتی از تیغ وز جوشن استستاره ز نوک سنان روشن است
ز بس خود زرین و زرین سپربه گردن برآورده رخشان تبر
تو گفتی زمین شد سپهر روانهمی بارد از تیغ هندی روان
ز مغفر هوا گشت چون سندروسزمین سر به سر تیره چون آبنوس
بدرید کوه از دم گاودمزمین آمد از سم اسپان به خم
ز بانگ تبیره به بربرستانتو گفتی زمین گشت لشکرستان
برآمد ز ایران سپه بوق و کوسبرون رفت گرگین و فرهاد و طوس
وزان سوی گودرز کشواد بودچو گیو و چو شیدوش و میلاد بود
فگندند بر یال اسپان عنانبه زهر آب دادند نوک سنان
چو بر کوههٔ زین نهادند سرخروش آمد و چاک چاک تبر
تو گفتی همی سنگ آهن کنندوگر آسمان بر زمین برزنند
بجنبید کاووس در قلب‌گاهسپاه اندرآمد به پیش سپاه
جهان گشت تاری سراسر ز گردببارید شنگرف بر لاژورد
تو گفتی هوا ژاله بارد همیبه سنگ اندرون لاله کارد همی
ز چشم سنان آتش آمد برونزمین شد به کردار دریای خون
سه لشکر چنان شد ز ایرانیانکه سر باز نشناختند از میان
نخستین سپهدار هاماورانبیفگند شمشیر و گرز گران
غمی گشت وز شاه زنهار خواستبدانست کان روزگار بلاست
به پیمان که از شهر هاماورانسپهبد دهد ساو و باژ گران
ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاهفرستد به نزدیک کاووس شاه
چو این داده باشد برو بگذردسپاهش بروبوم او نسپرد
ز گوینده بشنید کاووس کیبرین گفتها پاسخ افگند پی
که یکسر همه در پناه منیدپرستندهٔ تاج و گاه منید
متن در گنجور
بخش ۱سهراب
اگر تندبادی براید ز کنجبخاک افگند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگرهنرمند دانیمش ار بی‌هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیستز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازین راز جان تو آگاه نیستبدین پرده اندر ترا راه نیست
همه تا در آز رفته فرازبه کس بر نشد این در راز باز
برفتن مگر بهتر آیدش جایچو آرام یابد به دیگر سرای
دم مرگ چون آتش هولناکندارد ز برنا و فرتوت باک
درین جای رفتن نه جای درنگبر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ
چنان دان که دادست و بیداد نیستچو داد آمدش جای فریاد نیست
جوانی و پیری به نزدیک مرگیکی دان چو اندر بدن نیست برگ
دل از نور ایمان گر آگنده‌ایترا خامشی به که تو بنده‌ای
برین کار یزدان ترا راز نیستاگر جانت با دیو انباز نیست
به گیتی دران کوش چون بگذریسرانجام نیکی بر خود بری
کنون رزم سهراب رانم نخستازان کین که او با پدر چون بجست
متن در گنجور
بخش ۱داستان سیاوش
کنون ای سخن‌گوی بیدارمغزیکی داستانی بیارای نغز
سخن چون برابر شود با خردروان سراینده رامش برد
کسی را که اندیشه ناخوش بودبدان ناخوشی رای او گُش بود
همی خویشتن را چلیپا کندبه پیش خردمند رسوا کند
ولیکن نبیند کس آهوی خویشترا روشن آید همه خوی خویش
اگر داد باید که ماند بجایبیارای ازین پس بدانا نمای
چو دانا پسندد پسندیده گشتبه جوی تو در، آب چون دیده گشت
ز گفتار دهقان کنون داستانتو برخوان و برگوی با راستان
کهن‌گشته این داستانها ز منهمی نو شود بر سر انجمن
اگر زندگانی بود دیریازبرین دین خرم بمانم دراز
یکی میوه‌داری بماند ز منکه بارد همی بار او بر چمن
ازان پس که بنمود پنچاه و هشتبسر بر فراوان شگفتی گذشت
همی آز کمتر نگردد بسالهمی روز جوید بتقویم و فال
چه گفته‌ست آن موبد پیش‌روکه هرگز نگردد کهن‌گشته نو
تو چندان که گویی سخن‌گوی باشخردمند باش و جهانجوی باش
چو رفتی سر و کار با ایزدستاگر نیک باشدت جای ار بَدَست
نگر تا چه کاری، همان بدرویسخن هرچه گویی، همان بشنوی
درشتی ز کس نشنود نرم‌گویبه جز نیکوی در زمانه مجوی
به گفتار دهقان کنون بازگردنگر تا چه گوید سراینده مرد
متن در گنجور
بخش ۱پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
به پالیز چون برکشد سرو شاخسر شاخ سبزش برآید ز کاخ
به بالای او شاد باشد درختچو بیندش بینادل و نیک‌بخت
سزد گر گمانی برد بر سه چیزکزین سه گذشتی چه چیزست نیز
هنر با نژادست و با گوهر استسه چیزست و هر سه به‌بنداندرست
هنر کی بود تا نباشد گهرنژاده بسی دیده‌ای بی‌هنر
گهر آنک از فر یزدان بودنیازد به بد دست و بد نشنود
نژاد آنک باشد ز تخم پدرسزد کاید از تخم پاکیزه بر
هنر گر بیاموزی از هر کسیبکوشی و پیچی ز رنجش بسی
ازین هر سه گوهر بود مایه‌دارکه زیبا بود خلعت کردگار
چو هر سه بیابی خرد بایدتشناسندهٔ نیک و بد بایدت
چو این چار با یک تن آید بهمبراساید از آز وز رنج و غم
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیستوزین بدتر از بخت پتیاره نیست
جهانجوی از این چار بد بی‌نیازهمش بخت سازنده بود از فراز
سخن راند گویا بدین داستاندگر گوید از گفتهٔ باستان
کنون بازگردم به آغاز کارکه چون بود کردار آن شهریار
چو تاج بزرگی بسر برنهادازو شاد شد تاج و او نیز شاد
به هر جای ویرانی آباد کرددل غمگنان از غم آزاد کرد
از ابر بهاران ببارید نمز روی زمین زنگ بزدود غم
جهان گشت پر سبزه و رود آبسر غمگنان اندر آمد به خواب
زمین چون بهشتی شد آراستهز داد و ز بخشش پر از خواسته
چو جم و فریدون بیاراست گاهز داد و ز بخشش نیاسود شاه
جهان شد پر از خوبی و ایمنیز بد بسته شد دست اهریمنی
فرستادگان آمد از هر سویز هر نامداری و هر پهلوی
پس آگاهی آمد سوی نیمروزبنزد سپهدار گیتی‌فروز
که خسرو ز توران به ایران رسیدنشست از بر تخت کو را سزید
بیاراست رستم به دیدار شاهببیند که تا هست زیبای گاه
ابا زالِ سامِ نریمان بهمبزرگان کابل همه بیش و کم
سپاهی که شد دشت چون آبنوسبدرید هر گوش ز اوای کوس
سوی شهر ایران گرفتند راهزواره فرامرز و پیل و سپاه
به پیش اندرون زال با انجمندرفش بنفش از پس پیلتن
پس آگاهی آمد بر شهریارکه آمد ز ره پهلوان سوار
زواره فرامرز و دستان سامبزرگان که هستند با جاه و نام
دل شاه شد زان سخن شادمانسراینده را گفت کاباد مان
که اویست پروردگار پدروزویست پیدا به گیتی هنر
بفرمود تا گیو و گودرز و طوسبرفتند با نای رویین و کوس
تبیره برآمد ز درگاه شاههمه برنهادند گردان کلاه
یکی لشکر از جای برخاستندپذیره شدن را بیاراستند
ز پهلو به پهلو پذیره شدندهمه با درفش و تبیره شدند
برفتند پیشش به دو روزه راهچنین پهلوانان و چندین سپاه
درفش تهمتن چو آمد پدیدبه خورشید گرد سپه بردمید
خروش آمد و نالهٔ بوق و کوسز قلب سپه گیو و گودرز و طوس
به پیش گو پیلتن راندندبه شادی برو آفرین خواندند
گرفتند هر سه ورا در کناربپرسید شیراوژن از شهریار
ز رستم سوی زال سام آمدندگشاده دل و شادکام آمدند
نهادند سوی فرامرز رویگرفتند شادی به دیدار اوی
وزان جایگه سوی شاه آمدندبه دیدار فرخ کلاه آمدند
چو خسرو گو پیلتن را بدیدسرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
فرود آمد از تخت و کرد آفرینتهمتن ببوسید روی زمین
به رستم چنین گفت کای پهلوانهمیشه بدی شاد و روشن‌روان
به گیتی خردمند و خامش توییکه پروردگار سیاوش تویی
سر زال زان پس به بر در گرفتز بهر پدر دست بر سر گرفت
گوان را به تخت مهی برنشاندبریشان همی نام یزدان بخواند
نگه کرد رستم سرو پای اوینشست و سخن گفتن و رای اوی
رخش گشت پرخون و دل پر ز دردزکار سیاوش بسی یاد کرد
به شاه جهان گفت کای شهریارجهان را تویی از پدر یادگار
ندیدم من اندر جهان تاج‌وربدین فر و مانندگی پدر
وزان پس چو از تخت برخاستندنهادند خوان و می آراستند
جهاندار تا نیمی از شب نخفتگذشته سخنها همه بازگفت
متن در گنجور
بخش ۱گفتار اندر داستان فرود سیاوش
جهانجوی چون شد سرافراز و گردسپه را بدشمن نشاید سپرد
سرشک اندر آید بمژگان ز رشکسرشکی که درمان نداند پزشک
کسی کز نژاد بزرگان بودبه بیشی بماند سترگ آن بود
چو بی‌کام دل بنده باید بدنبکام کسی داستانها زدن
سپهبد چو خواند ورا دوستدارنباشد خرد با دلش سازگار
گرش زآرزو بازدارد سپهرهمان آفرینش نخواند بمهر
ورا هیچ خوبی نخواهد به دلشود آرزوهای او دلگسل
و دیگر کش از بن نباشد خردخردمندش از مردمان نشمرد
چو این داستان سربسر بشنویببینی سر مایهٔ بدخوی
متن در گنجور
بخش ۱داستان کاموس کشانی
به نام خداوند خورشید و ماهکه دل را به نامش خرد داد راه
خداوند هستی و هم راستینخواهد ز تو کژی و کاستی
خداوند بهرام و کیوان و شیداز اویم نوید و بدویم امید
ستودن مر او را ندانم همیاز اندیشه جان برفشانم همی
از او گشت پیدا مکان و زمانپی مور بر هستی او نشان
ز گردنده خورشید تا تیره خاکدگر باد و آتش همان آب پاک
به هستی یزدان گواهی دهندروان ترا آشنایی دهند
ز هرچ آفریدست او بی‌نیازتو در پادشاهیش گردن فراز
ز دستور و گنجور و از تاج و تختز کمی و بیشی و از ناز و بخت
همه بی‌نیازست و ما بنده‌ایمبه فرمان و رایش سرافگنده‌ایم
شب و روز و گردان سپهر آفریدخور و خواب و تندی و مهر آفرید
جز او را مدان کردگار بلندکز او شادمانی و ز او مستمند
شگفتی به گیتی ز رستم بس استکزو داستان بر دل هرکس است
سر مایهٔ مردی و جنگ از اوستخردمندی و دانش و سنگ از اوست
به خشکی چو پیل و به دریا نهنگخردمند و بینادل و مرد سنگ
کنون رزم کاموس پیش آوریمز دفتر به گفتار خویش آوریم
متن در گنجور
بخش ۱داستان خاقان چین
کنون ای خردمند روشن‌روانبجز نام یزدان مگردان زبان
که اویست بر نیک و بد رهنمایوزویست گردون گردان بجای
همی بگذرد بر تو ایام توسرایی جزین باشد آرام تو
چو باشی بدین گفته همداستانکه دهقان همی گوید از باستان
ازان پس خبر شد بخاقان چینکه شد کشته کاموس بر دشت کین
کشانی و شگنی و گردان بلخز کاموس‌شان تیره شد روز و تلخ
همه یک بدیگر نهادند رویکه این پرهنر مرد پرخاشجوی
چه مردست و این مرد را نام چیستهم آورد او در جهان مرد کیست
چنین گفت هومان به پیران شیرکه امروز شد جانم از رزم سیر
دلیران ما چون فرازند چنگکه شد کشته کاموس جنگی بجنگ
بگیتی چنو نامداری نبودوزو پیلتن تر سواری نبود
چو کاموس گو را بخم کمندبه آوردگه بر توان کرد بند
سزد گر سر پیل را روز کینبگیرد برآرد زند بر زمین
سپه سربسر پیش خاقان شدندز کاموس با درد و گریان شدند
که آغاز و فرجام این رزمگاهشنیدی و دیدی بنزد سپاه
کنون چارهٔ کار ما بازجویبتنها تن خویش و کس را مگوی
بلشکر نگه کن ز کارآگهانکسی کو سخن باز جوید نهان
ببیند که این شیر دل مرد کیستوزین لشکر او را هم آورد کیست
از آن پس همه تن بکشتن دهیمبه آوردگه بر سر و تن نهیم
بپیران چنین گفت خاقان چینکه خود درد ازینست و تیمار ازین
که تا کیست زان لشکر پرگزندکجا پیل گیرد بخم کمند
ابا آنک از مرگ خود چاره نیستره خواهش و پرسش و یاره نیست
ز مادر همه مرگ را زاده‌ایمبناکام گردن بدو داده‌ایم
کس از گردش آسمان نگذردوگر بر زمین پیل را بشکرد
شما دل مدارید ازو مستمندکجا کشته شد زیر خم کمند
مر آن را که کاموس ازو شد هلاکببند کمند اندر آرم بخاک
همه شهر ایران کنم رود آببکام دل خسرو افراسیاب
ز لشکر بسی نامور گرد کردز خنجرگزاران و مردان مرد
چنین گفت کین مرد جنگی بتیرسوار کمندافگن و گردگیر
نگه کرد باید که جایش کجاستبگرد چپ لشکر و دست راست
هم از شهر پرسد هم از نام اوازانپس بسازیم فرجام او
سواری سرافراز و خسروپرستبیامد ببر زد برین کار دست
که چنگش بدش نام و جوینده بوددلیر و به هر کار پوینده بود
بخاقان چنین گفت کای سرفرازجهان را بمهر تو بادا نیاز
گر او شیر جنگیست بیجان کنمبدانگه که سر سوی ایران کنم
بتنها تن خویش جنگ‌آورمهمه نام او زیر ننگ آورم
ازو کین کاموس جویم نخستپس از مرگ نامش بیارم درست
برو آفرین کرد خاقان چینبپیشش ببوسید چنگش زمین
بدو گفت ار این کینه بازآوریسوی من سر بی‌نیاز آوری
ببخشمت چندان گهرها ز گنجکزان پس نباید کشیدنت رنج
متن در گنجور
بخش ۱داستان بیژن و منیژه
شبی چون شبه روی شسته به قیرنه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماهبسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگمیان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژوردسپرده هوا را به زنگار و گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغیکی فرش گسترده از پرّ زاغ
نمودم ز هر سو به چشم اهرمنچو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهرتو گفتی به قیر اندر اندود چهر
هرآنگه که برزد یکی باد سردچو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبارکجا موج خیزد ز دریای قار
فرو ماند گردون گردان به جایشده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادر قیرگونتو گفتی شدستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پر هراسجرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هَرّای ددزمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فرازدلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجستم ز جاییکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغبیامد بت مهربانم به باغ
مرا گفت شمعت چه‌ باید همیشب تیره خوابت بباید همی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خوابیکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنه پیشم و بزم را ساز کنبه چنگ آر چنگ و می آغاز کن
برفت آن بت مهربانم ز باغبیاورد رخشنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنج و بهیزدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت برخیز و دل شاددارروان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا که دل را نداری تباهز اندیشه و داد فریاد خواه
جهان چون گذاری همی بگذردخردمند مردم چرا غم خورد
گهی می گسارید و گه چنگ ساختتو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
دلم بر همه کام پیروز کردکه بر من شب تیره نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماهروییکی داستان امشبم بازگوی
که دل گیرد از مهر او فر و مهربدو اندرون خیره ماند سپهر
مرا مهربان یار بشنو چه‌ گفتازان پس که با کام گشتیم جفت
بپیمای می تا یکی داستانبگویَمْت از گفتهٔ باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگهمان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بیار ای بت خوب چهربخوان داستان و بیفزای مهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگارکه آرد به مردم ز هرگونه کار
نگر تا نداری دل خویش تنگبتابی ازو چند جویی درنگ
نداند کسی راه و سامان اوینه پیدا بود درد و درمان اوی
پس آنگه بگفت ار ز من بشنویبه شعر آری از دفتر پهلوی
همت گویم و هم پذیرم سپاسکنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس
متن در گنجور
بخش ۱داستان دوازده رخ
جهان چون به زاری برآید همیبد و نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آزشود کار گیتیت یکسر دراز
به یک روی جستن بلندی سزاستاگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگسرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
پرستنده ی آز و جویای کینبه گیتی ز کس نشنود آفرین
چو سرو سهی گوژ گردد به باغبدو بر شود تیره روشن چراغ
کند برگ پژمرده و بیخ سستسرش سوی پستی گراید نخست
بروید ز خاک و شود باز خاکهمه جای ترسست و تیمار و باک
سر مایهٔ مرد سنگ و خردز گیتی بی‌آزاری اندر خورد
در دانش و آنگهی راستیگرین دو نیابی روان کاستی
اگر خود بمانی به گیتی درازز رنج تن آید به رفتن نیاز
یکی ژرف دریاست بن ناپدیددر گنج رازش ندارد کلید
اگر چند یابی فزون بایدتهمان خورده یک روز بگزایدت
سه چیزت بباید کز آن چاره نیستوزو بر سرت نیز پیغاره نیست
خوری گر بپوشی و گر گستریسزد گر به دیگر سخن ننگری
چو زین سه گذشتی همه رنج و آزچه در آز پیچی چه اندر نیاز
چو دانی که بر تو نماند جهانچه پیچی تو زان جای نوشین روان
بخور آنچه داری و بیشی مجویکه از آز کاهد همی آبروی
متن در گنجور