چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مشهد · ۱۲۶۶ تا ۱۳۲۷ قمری

میرزا حبیب خراسانی

میرزا حبیب الله شهیدی (زاده ۱۲۲۸ خورشیدی، ۱۲۶۶ هجری قمری در مشهد - درگذشته ۱۲۸۷ خورشیدی، ۱۳۲۷ هجری قمری) (در بعضی منابع نام او را میرزا حبیب الله مجتهد رضوی یا حسینی هم نوشته‌اند) متخلص به «حبیب» و معروف به «حبیب خراسانی» شاعر، عارف و مجتهد شیعی دورهٔ قاجاریه بوده‌است (در خراسان با عنوان «آقا» شناخته می‌شده).
پدرش میرزا محمدهاشم مجتهد (متوفی ۱۲۶۹) نوهٔ میرزا مهدی مجتهد معروف به شهید رابع بود. میرزا محمدمهدی، در ۱۲۱۸ق به فرمان نادر میرزا (متوفی ۱۲۱۸) پسر شاهرخ میرزا افشار که مشهد را تصرف کرده بود به شهادت رسید. به همین سبب فرزندان و نوادگان میرزامهدی به «شهیدی» معروف شده‌اند. نسب او از طریق میرزا محمدمهدی به شاه نعمت‌الله ولی می‌رسد. وی افزون بر کسب علوم دینی و فراگیری زبان فرانسه و عربی، به مقامات عالی عرفانی و معنوی دست یافت. در تزکیهٔ نفس و تهذیب اخلاق و کردار نیکو، سر مشق اهل روزگار بود و ذوق شعری و استعداد درخشانی داشت.
میرزا حبیب در حدود سال‌های ۱۳۱۵ق تا ۱۳۱۶ در بحرآباد با عارفی به نام سید ابوالقاسم درگزی (درگذشت ۱۳۱۹ق) دیدار کرد. پس از این آشنایی، او مسئولیت امور شرعی را رها کرد و به جز مواقعی خاص که برای موعظهٔ مردم به مشهد می‌آمد، کنج عزلت گزید و حدود ۱۰ سال در روستاهای اطراف مشهد به‌خصوص روستای کَنگ به عبادت، ریاضت و تفکر مشغول شد.
با ظهور انقلاب مشروطه، طرفداران مشروطه در خراسان از وی خواستند که فتوایی در وجوب مشروطه امضا کند. حبیب هم با بیان اینکه سال‌هاست از فتوا و امضا دست کشیده، حکم صریحی در این مورد نداد و فقط خانهٔ خود را در اختیار انجمن ایالتی مشروطه قرار داد تا به امور مردم در آنجا رسیدگی شود.
مرگ ناگهانی حبیب در سال ۱۳۲۷ قمری در بحرآباد و سلسله حوادثی که پیش از درگذشتش رخ داد، سبب شد که در بین نزدیکانش این گمان تقویت شود که مشروطه‌خواهان از بیم آن که وی در خارج از ایران فتوایی علیه آنان صادر کند، او را مسموم کرده‌اند.
او در دوران حیات خویش توجه ویژه‌ای به پیراستن فرهنگ شیعی از خرافات داشت و مردم را از خرافات و برخی آیین‌ها نظیر شبیه‌سازی صحرای کربلا منع می‌کرد.
مزار حبیب خراسانی در حرم امام رضا (ع) است.
دیوان اشعار وی به همت «علی حبیب» در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شده است.

گزیدهٔ اشعار میرزا حبیب خراسانی

شمارهٔ ۱غزلیات
بالله که یکی از خود بخودآبگذر ز خودی بنگر بخدا
جز ما و توئی کی بوده دوئیاز قول الست تا حرف بلی
من جز توکیم من جز تو نیمتو صوت ندا من رجع صدا
با خویشتنم بی خویشتنمهم با تو منم، هم از تو جدا
هر لحظه زند نائی دو نوایک نغمه الست یک نغمه بلی
دارد دل من هر لحظه دو عیدیک عید فنا یک عید بقا
عیدیست سعید لبسی است جدیدهر لحظه مرا هر لحظه ترا
از راه نهان در محفل جانگویند برو گویند بیا
از دولت روح داریم فتوحشد وقت صبوح زد حی علا
یا من هولی سر و سروریا من هو لی نور و سنا
یا من هو لی موت و نشوریا من هو لی روح و بقا
انسان زبون با این رگ و خونبیرون و درون دارد دو سرا
این عالم تن آن عالم جاناین عین فراق آن عین لقا
این دام غرور آن بزم سروراین کوی نفاق آن بزم صفا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
نهان در خاک کن ما و توئی رایکی کن در همه عالم دوئی را
وجودت جز طلسم جادوئی نیستز هم بشکن طلسم جادوئی را
بهر سوئی که پوئی ره نجوئیمگر پوئی تو سوی بیسوئی را
نثار بیشه شیران حق کنهمه غنج و دلال آهوئی را
دوئی غیر از طریق مانوی نیسترها کن این طریق مانوی را
ره بدخوئی از ما و توئی خاسترها کن راه زشت بدخوئی را
نگردد جام جم دل، تا نبینیدر او پیدا جمال خسروی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
جوهر قدسی، نهفته رخ در آب و گل چرامرغ روحانی، بتیغ دیو و دد بسمل چرا
قلب مومن عرش رحمن است و منزلگاه حقخیل شیطان را بناحق ره در این منزل چرا
محفل قدس و مقام انس و مرآت شهودصورت وهم و هوارا جادر این محفل چرا
تکیه زن بر مسند جم ناسزوار اهرمنجلوه گر در صورت حق معنی باطل چرا
چون بامر حق بود ادبار و اقبال عقولآن یکی مدبر چرا وان دیگری مقبل چرا
آشنایان معانی غرقه در دریا و مامانده از صورت پرستی بر لب ساحل چرا
شیخ را از گفتگو چون مطلبی حاصل نشددعوی بیهوده و تطویل لاطائل چرا
ناقصی کامل نگشت و سالکی واصل نشدحرف بی‌معنی چرا تکرار بی‌حاصل چرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
ای جان و سر حبیب و ایمان حبیبای درد دل حبیب و درمان حبیب
تو جان همه عالمی، آزرده مباشاندوه تن تو باد بر جان حبیب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
به گیتی بهتر از دانشوری نیستبه جز دانش به گیتی مهتری نیست
سری سخت و دلی ستوار بایدکه کار دین و دانش سرسری نیست
ز دانشور سخن باور توان کردکه نادان هر چه گوید باوری نیست
به نادان داوری بردن نشایدکه جز دانش به گیتی داوری نیست
پذیره کردن دیو و پری رابه دست جم جز این انگشتری نیست
بدو گیتی ز دانش برتری جوکه جز دانش به گیتی برتری نیست
ز دریای خرد گوهر توان جُستکه دریائی بدان پهناوری نیست
به جز یک پرتو از انوارِ دانشفروغ آفتاب خاوری نیست
به جز اندر پی دانش غژیدنتکاپوهای چرخ چنبری نیست
ز نادانی سوی یزدان پناهمکه نادانی به جز بدگوهری نیست
برای مرد دانا می‌رود چرخکه جز دانشوری نیک اختری نیست
خرد را رهبر خود کن به هر کاربدو جهان جز خرد را رهبری نیست
دد و دام از خردمندی شود رامکه بهتر از خرد افسونگری نیست
صدف را چون شناسد از گهر باز؟در آن رسته که مرد گوهری نیست
همه پیغمبری‌ها را خرد کردجز او کس درخور پیغمبری نیست
چه باشد کافری؟ انکار دانشکه جز انکار دانش کافری نیست
ز مردم جوی دانش نی ز دفترکه راز دین و دانش دفتری نیست
به راه دانش ای مرد خردمندزیانی برتر از تن‌پروری نیست
یکی دیو ستمکار است شهوتکه هرگز درخور رامشگری نیست
خرد جام جهان بین و آب خضر استکه جز وی آینه اسکندری نیست
خرد تخت سلیمان است و در ویره آمد شد دیو و پری نیست
بدین شیرینی ای مرد خردمندنبات مصر و قند عسکری نیست
متن در گنجور
شماره ۲۶ - مناجات نامهسایر اشعار
الهی به مستان جام شهودبه عقل‌آفرینان بزم وجود
به ساغرکشان شراب ازلبه میخوارگان می لم یزل
به آنانکه بی‌باده مست آمدندننوشیده می می‌پرست آمدند
به سوز دل سوزناکان عشقبه آلودگی‌های پاکان عشق
به حسنی که شد از ازل آشکاربه عشقی که شد حسن را پرده‌دار
که از خویشتن سوی خویشم بخوانعجب دور ماندم به پیشم بخوان
دلم مجمر آتش طور کنگلم ساغر آب انگور کن
خُمِ می دگرباره سرجوش زدصلایی به رند قدح‌نوش زد
صراحی بنوشید چندان شرابکه افتاد و قی کرد مست و خراب
کف می مه و درد او هاله شدقدح را لب از باده تبخاله شد
جهان نرد دان تخته او سپهربود کعبتین وی این ماه و مهر
که هر روز چون بازی تخته نردبه کام یکی گردد این کرد کرد
بیا تا به میناش سنگ افکنیمخمش را به مینای می بشکنیم
دل و دیده بر دور ساغر نهیمز دوران این چرخ دون وارهیم
چه سر پنجه خصم برتافتیبه مردی به دشمن ظفر یافتی
پس آنگه به کام دل دوستانبزن جام در ساحت بوستان
چو خوردی یکی جرعه بر خاک ریزدگر جرعه بر خم افلاک ریز
که چون خاک را باشد از می نصیبنشاید که بی‌بهره ماند حبیب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - هوالعزیزمدایح
ای تو مسما و هر دو گیتی اسمابادا اسما همه فدای مسما
نعت تو از ما تنزه است و تقدسمدح تو از خود تبارک است و تعالی
ذره چه داند حدیث طلعت خورشیدپشه چه داند رموز خلقت عنقا
پرتوی از نور دانش و کنش تودر دل دانا فتاد و دست توانا
روح ز بالا بخلقت آمد تا شیبباز بامرت رود ز شیب ببالا
در همه باطن توئی و از همه ظاهردر همه پنهان توئی و از همه پیدا
از تو هویدا شده وجود دو گیتیهم ز دو گیتی وجود تو است هویدا
قطره نیارد صفت ز دریا، لیکنبر قدر خود کند حکایت دریا
ذره نیارد صفت ز خورشا، لیکنبر مثل خود کند روایت خورشا
روزنه از ماه می نگوید لیکنبر حسب خود بود دهانش گویا
نزد همه حاضری و از همه غائببر ز همه جا توئی و در بهمه جا
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
هرشب من و دل تا سحر در گوشهٔ ویرانه‌هاداریم از دیوانگی با یکدگر افسانه‌ها
اندر شمار بیدلان در حقلهٔ بی‌حاصلاننی در حساب عاقلان نی درخور فرزانه‌ها
از می زده سر جوش‌ها از پند بسته گوش‌هاپیوسته با بی‌هوش‌ها، خو کرده با دیوانه‌ها
از خانمان آواره‌ها، در دو جهان بیکارهااز درد و غم بیمارها، از عقل و دین بیگانه‌ها
از سینه برده کینه‌ها، آیینه کرده سینه‌هادیده در آن آیینه‌ها عکس رخ جانانه‌ها
سنگ ملامت خورده‌ها از کودکان آزرده‌هادل‌زنده‌ها تن‌مرده‌ها فرزانه‌ها دیوانه‌ها
ببریده خویش از خویشتن بگسیخته از ما و منکرده سفرها در وطن اندر درون خانه‌ها
نی در پی اندیشه‌ها نی در خیال پیشه‌هاچون شیرها در بیشه‌ها، چون مورها در لانه‌ها
چون گل فروزان در چمن چون شمع سوزان در لگنبر گردشان صد انجمن پر سوخته پروانه‌ها
رخشان چه ماه و مشتری زاین گنبد نیلوفریتابان چو مهر خاوری از روزن کاشانه‌ها
مست از می مینای دل، بنهاده سر در پای دلآورده از دریای دل بیرون بسی دُردانه‌ها
گاهی ستاده چون کدو از می لبالب تا گلوگاهی فتاده چون سبو لب بر لب پیمانه‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه راتا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را
سبحه صد دانه چون کار مرا آسان نکردکرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را
سخت سست و ناتوان گشتم مگر نیرو دهدقوت بازوی مردان همت مردانه را
برفروز از می چراغی، من ز مسجد نیمه شبآمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
ساقی از درد قدح ما را نصیبی بخش نیزچون رسد نوبت بپایان گردش پیمانه را
ما گدایانرا طفیل خویش از این خوان کرمقسمتی ده، میشناسی گر تو صاحبخانه را
کعبه را بتخانه کردم من، تو ای دست خداآستینی برفشان و کعبه کن بتخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیزدر زمان کودکی بشنیدم این افسانه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
محو آن روی پریواریم مادر حقیقت نقش دیواریم ما
نیمه در غیبم و نیمی در شهودنیمه مست و نیمه هشیاریم ما
نیمه از فرخار و نیم از کاشغرنیمه ای از شهر بلغاریم ما
در نظر ایقاظ و در معنی رقودسخت در خوابیم و بیداریم ما
فارغ و مشغول و مستور و خلیعسخت در کاریم و بی کاریم ما
نیمه روز اندر درون صومعهنیمه شب در دیر خماریم ما
سبحه و زنار چون دام دل استفارغ از تسبیح و زناریم ما
تا نهفته ماند این سر نهانسر نهفته زیر دستاریم ما
گر عبادت مردم آزاری بودزین عبادت سخت بیزاریم ما
در حق ما هر چه میخواهی بگوهر چه میگوئی سزاواریم ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
آن یک گوید که چرس و تریاک خوش استوان یک گوید فشرده تاک خوش است
از من بشنو که هر دو آلودگیستدامن زهر آلودگی ای پاک خوش است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
زلف سنبل مگر امروز به تابی دگر استدر رخ لاله و گل رونق و آبی دگر است
در چمن بود همه روز ترشح ز سحابمگر امروز ترشح ز سحابی دگر است
بر سر جوی و لب آب بود موج و حبابنیز در ساغر می موج و حبابی دگر است
مطرب آورده بسی ضرب به آهنگ ربابنغمهٔ مرغ سحر چنگ و ربابی دگر است
دل صاحب‌ نظر و نرگس مست تو خرابزیر هر شاخه گل مست و خرابی دگر است
چشم مخمور تو را با لب خاموش حبیبهردم از لطف سؤالی و جوابی دگر است
میچکد از ورق غنچه نشگفته گلابدر رخ یار که خوی کرده گلابی دگر است
دامن دشت و چمن گشته پر از در خوشابدرج یاقوت تو را در خوشابی دگر است
با همه دلشدگان گرچه عتاب است و خطاببا من خسته عتابی و خطابی دگر است
با لعب لعل تو دارم بیکی بوسه حساببا رخ و زلف توام باز حسابی دگر است
بدو بوسه که بمن دادی کردی دو ثواببه کنار آی که این نیز ثواب دگر است
ما که در مدرسه خواندیم بسی علم وکتابدفتر عشق بتان نیز کتابی دگر است
گرچه لبریز شراب است قدحهای بلوردر قدحهای گل و لاله شرابی دگر است
لب معشوق و می از دست بتصویر عذابنتوان داد که این نیز عذابی دگر است
از کف دوست گرفتیم بسی باده نابلیک در لعل لبش باده نابی دگر است
رند و زاهد همه در مستی خوابند و خیالاین بخوابی دگر آن نیز بخوابی دگر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مدایح
روی مه آئینه جمال محمدطلعت خورشید پایمال محمد
سایه ندارد که آفتاب فلک نیزآمده در سایه ظلال محمد
خضر که خورد آب زندگی و بقا یافتجرعه کشی بود از زلال محمد
موسی نعلین کند در شب میقاتتا که بگیرد بکف نعال محمد
نعمت دنیا نه بلکه جنت ماویلقمه ای از سفره نوال محمد
چرخ خم آورده پشت با همه رفعتبو که حکایت کند ز دال محمد
آتش طور و درخت نور نبد جزلمعه ای از جلوه جلال محمد
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
بربسته دست جور فلک پای اگر مرااز چوب خشک ساخته پای دگر مرا
دارم بسی سپاس از این درد پای خویشکازاد کرده از همه گون درد سر مرا
مانند آسمانم کز جای خویشتنامکان پویه نیست بجای دگر مرا
نی همچو آفتاب که هر روز دور چرخاز خاوران کشاند تا باختر مرا
منت ز چرخ سفله نخواهم کشید اگربندد ز کهکشان بمیان بر کمر مرا
دانم که باز گیرد اگر بالمثل، دهداز ماه طوق سیم و زخور تاج زر مرا
گر تن ز پا فتاد، خداوند را سپاسکز پا نیوفتاده دل هوشور مرا
پایم زدرد خسته ولی صد هزار شکربرپاست عقل و دانش و فضل و هنر مرا
زی خوان ناکسان ننهم پای، اگر چه نیستجز اشک چشم و لخت جگر ماحضر مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
ای عشق گرفتی سخت ناگاه دهان ما رابردی بسرای دل از راه نهان ما را
بگذشت شبی ما را نامت بزبان ای عشقزانشب همه دم سوزد چون شمع زبان ما را
مهمان توایم ای عشق ما را به از این میدارآخر نه تو آوردی عشقا بجهان ما را
ما از وطن عشقیم حرف و سخن عشقیمعشق است که آورده است از دل بزبان ما را
چون نام و نشان گم شد مائی ز میان کم شداز عشق مگر جویند هم نام و نشان ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
کرد چرخ دورو، دو موی مراتا چه آید از این دو، روی مرا
روی و مویم ز چرخ دیگر شدلیک دیگر نگشت خوی مرا
هر چه سالم فزون تر آمد، نیزشد فزون آز و آرزوی مرا
عمر باید بجستجوی رودرفت اینک بگفتگوی مرا
رفت آبم ز جوی و می نایدآب رفته دگر بجوی مرا
چند پیچید گرد کوی بتاندل سرمست یاوه پوی مرا
چند گردید گرد علم و هنرجان دانای نکته گوی مرا
گرد کردم زهر دری دانشتا فزاید بهای و هوی مرا
لیک بی فضل حق همه دانشمینیرزد بیک تسوی مرا
ساقی فضل حق دمادم ریختباده عیش در سبوی مرا
نشد از لطف حق بخاک دریریخته هرگز آبروی مرا
بخت و اقبال و دولت و دانشگرد آمد ز چار سوی مرا
هر چه کردم بدی، خدای حبیبداد پاداش بد، نکوی مرا
دارم امید آنکه در دو جهانمی ببخشد هم آرزوی مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
آن یک گوید که چرس با بنگ خوش استو این یک گوید شراب گلرنگ خوش است
از دود سیه میشود از آب خرابآئینه دل هماره بی رنگ خوش است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قصاید
شیخ و سالوسم ولی ساغرکشی کار من استصد هزاران فتنه در هر پیچ دستار من است
هر کجا ترکی قدح‌کش هر کجا شوخی ظریفدر همه شهر از بتان از جان و دل یار من است
من سخندانم نه شعر و شاعری کار من استموسیِ جانم که سحر و ساحری عار من است
من درخت حکمتم رسته ز خاک جنتمغرس دست وحدتم عالم بر و بار من است
بوحنیفه در اصول و شافعی اندر فروعبوعلی در فلسفه شاگرد تکرار من است
هم فلاطون هم ارسطو هم ابقراط حکیموقت تدقیق و تأمل نقش دیوار من است
ثقب لؤلؤ میکنم هر شب به الماس نظرشب چه گردد تیره وقت روز و بازار من است
آن که ننموده است دست انس و جانش طمث و لمسدر حقیقت حاصل افکار ابکار من است
گر بمیرم جان من باقی‌یست در جسم سخنکانتشار روح در آیات و آثار من است
آب حیوان است جاری از یَنابیع قلمیا مضامین حکم در طیِ اشعار من است
غُصن نطق است و بدیهه خاطر و رشح قلمآن که چون آب روان جاری ز انهار من است
نقض و ابرام مسائل حل اشکال علومسر به سر مستدرک از اقرار و انکار من است
رند و زاهد شیخ و صوفی مسلم و ترسا و گبرهر که بینی عاشق گفتار و کردار من است
نی به تقلیدات عادی بل به تحقیق نظردین پاک احمد مختار، مختار من است
دارم از هر مذهبی بالجمله نیکو اطلاعلیکم آئین مذهب اسلاف احرار من است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳مدایح
در ازل کاین جلوه در خاک و گل آدم نبودمهر رخسار علی را از تجلی کم نبود
از لب لعلش دمی در طینت آدم دمیدگر نبود آندم، نشان از هستی آدم نبود
عاشقانرا با رخ و زلفش عجایب عالمیبود کاندر وی خبر از آدم و عالم نبود
بزم عیشی بود از مهر رخش عشاقراکاندرو از چین زلفش حلقه ماتم نبود
جام می بر نام وی میزد دم از دور وصالبزم عشرت را که در آن بزم نام از جم نبود
بزم خاصان بود و با لعل لب میگون یارجز لب پیمانه و ساغر لبی همدم نبود
شانه با چندین زبان از راز عشقش دم نزدگرچه با زلف پریشانش جز او محرم نبود
در ره عشقش نبود این پیچ و تاب ار بر رخشاین همه چین و شکن از زلف خم در خم نبود
دم زدی از راز عشقش حضرت خاتم اگرمهر خاموشی ازین دم بر لب خاتم نبود
در کتابت نام او را اسم اعظم کرده اندزانکه حق را نامی از نام علی اعظم نبود
گر نبودی این کرامت فیض آن صاحب کرمنقش این خط لفظ کرمنا بنی آدم نبود
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
روز و شب در حسرت و اندوه تیماری چراوز غم و فکر ریاست سخت بیماری چرا
روز و شب در فکر گرد آوردن خیل مریدهمچنین دلخسته و رنجوری و زاری چرا
چون مسلمانی بمعنی عین بی آزاری استشیخ الاسلاما تو چندین مردم آزاری چرا
بندگی بیزاری از خلق است ای شیخ کبیربنده خلقی و از حق سخت بیزاری چرا
از خدا کردی فراموش ای فقیه ذوفنونروز و شب در فکر درس و بحث و تکراری چرا
شب حریف باده نوش و صبح شیخ خرقه پوششیخنا بالله چنین وارونه کرداری چرا
صبحدم در خدمت سالوس و تزویر و ریانیمه شب با لعبت کشمیر و فرخاری چرا
روز روشن در صف اهل تقدس پیشواشام تاری بر در دکان خماری چرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
دل دیوانه بدر شد سحر از خانه ماشام شد باز و نیامد دل دیوانه ما
روزنی بود در این خانه که گاهی خورشیدتابشی داشت ز روزن بسوی خانه ما
روزن خانه فرو بسته شد از چشم حسودتیره شد چون دل دشمن همه کاشانه ما
مگر این خانه سراسر همه ویرانه کنیمتا فتد روشنی مهر بویرانه ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
فکر و اندیشه بیهوده چراحسرت بوده و نابوده چرا
گفتن و کردن بی جا و خلافکه خداوند نفرموده چرا
از غم و حسرت دنیای دنیرخ بخون جگر آموده چرا
داشتن دل بهوای زر و سیمروز و شب سوده و فرسوده چرا
طعنه و تسخر پکان جهانبا چنین دامن آلوده چرا
خفتن اندر بگذرگاه فنابا چنین خاطر آسوده چرا
خواجه کز بیخردی مثل خر استاین همه بار برافزوده چرا
رخ ز پوزش بدر بی خردانکردن از بیخردی سوده چرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
زاین خم که همیشه بی می ووارون استمیخانه عیش من چرا پر خون است
عیبش نکنم گر، دنی و گر، دون استزانروی که نام نحس او گردون است
متن در گنجور