چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۲۶۹ تا ۱۳۲۲ قمری

صفای اصفهانی

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسی‌سرای ایران در قرن سیزدهم هجری می‌باشد.
وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علی‌محمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گشت. در این ایام به عرفان و تصوف گراییده و در سال ۱۳۰۹ هجری قمری به مشهد رفت و با عنایات میرزا محمدعلی مؤتمن ملقب به مؤتمن السلطنه، وزیر خراسان در مشهد ساکن شد. او در مشهد با چند تَن از فضلای معروف خراسان از جمله ادیب نیشابوری معاشرت داشت.
وی در فلسفه، تفسیر، کلام، منطق و حکمت استاد بود. غزلیاتش به طرزی دلنشین همراه با ترکیبات ابداعی مورد استقبال شاعران قرار گرفت. قصاید وی استادانه سروده شده و در مثنوی از گلشن راز شبستری پیروی کرده و مسمطات وی حاوی مدح و منقبت ائمهٔ اطهار است. اشعار وی بیشتر شامل مواعظ، توحید و دقایق عرفان و تصوف است.
هم اینک نام یکی از خیابان‌های اصفهان در شمال غرب این شهر به نام حکیم صفایی می‌باشد.

گزیدهٔ اشعار صفای اصفهانی

شمارهٔ ۱غزلیات
عشق رخت براه حقیقت سمند ماخاک درت دوای دل دردمند ما
سودائیان عشق توایم و در آتشیمدر سوز دائمیم و نباشد گزند ما
آمد به دست کوته ما تاب زلف دوستبیدار بود اختر بخت بلند ما
خاطر پسند پست و بلندیم در کمالای جلوه جمال تو خاطر پسند ما
ای شکر تو شهد مذاق دل امیدتلخست بی شرنگ غمت کام قند ما
ما خاک تیره و رخ خوب تو آفتابما صید لاغر و سر زلفت کمند ما
پندم دهد که عاشق دیوانه‌ای و هستدیوانه آنکه میدهد از عشق پند ما
جَستیم چون تو آمدی از جا سپندواربی آتش وصال تو چه بود سپند ما
ای فارس ترا فرس امر زیر رانبجهاندی از علائق امکان نوند ما
بی رائض عنایتت از اولین قدممی‌نگذرد نهایت سیر سمند ما
در سینه است و در دل ما سر عشق و هستغافل ز سِرّ ما سر ناهوشمند ما
بگذشت بر سبیل حکایت مدار عمرشد گریه‌های ما همگی ریشخند ما
برق براق نیستی و رفرف فناستدر راه فقر دوست کبود و کرند ما
ای خواجه تا به چونی و در چند نیستیهستیست در خور دل بیچون و چند ما
ما عرش وحدتیم و پر مرغ عقل شیخبر بام خانه می‌نرسد از خرند ما
پند از صفا دریغ نباشد ولیک حیفشد پند ما به مدرک محجوب بند ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ذیل طلب نیافته دست یقین مابگرفت دست عشق سر آستین ما
شد آستین عشق بدامان معرفتپیوسته از تحقق حق الیقین ما
از معرفت کشید بسر منزل فنادر فقر بود منزلت ماء و طین ما
بعد از فنا تجلی توحید حق بدلنازل شد از تنزل روح الامین ما
در حیرت اوفتاد ز توحید بار سیرزین سبز خنگ اطلس وارونه زین ما
حیرت ب آستانه فقر و فنا کشیدما را ز استقامت راء/ی رزین ما
زیر یسار ماست بیابان و نخل و نورچون شبان طور بود در یمین ما
ما را ز خاک برد بخلوتسرای دوستبی پر و پای نور دل راه بین ما
جز ما بزیر بار امانت نرفت کسبیهوده نیست این همه آه و انین ما
در وحدت از حوادث امکان منزهیماز کثرتست خاطر اندوهگین ما
ما آن دائمیم که جمعست در وجودصبح الست ما و دم واپسین ما
از سطر کون رسته صفای مجردیمفقر و فناست ثبت کتاب مبین ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
بنشین به پس زانو در مصطبه جان‌هاتا چند همی گردی بر گرد بیابان‌ها
بگذار سر ای سالک بر پای گدای دلتا تاج نهند از سر در پای تو سلطان‌ها
در مزرعه دنیی حاصل نتوان بردندر مزرعه گر بارد از چشم تو باران‌ها
با کوه اگر گویم این راز ز هم ریزدگویی دل سنگینت زد پتک به سندان‌ها
بشکافت به طنازی بشکست به طراریتیرش همه جوشن‌ها، زلفش همه پیمان‌ها
آن ماه همی‌تابد، آن سرو همی‌رویددر زاویه دل‌ها از باغچه جان‌ها
از چرخ چرا جویی کز تست پریشان‌ترسرّی که بود پنهان در سینه انسان‌ها
شاهی که بود درویش سلطان دلست ار نهبر تخت همی‌ماند بر صورت ایوان‌ها
شاهنشه فقرستی شایسته سلطانیمردست که خواهد برد این گوی ز میدان‌ها
سلطان که بود آدم از دیو نپرهیزدشمشیر یداللهی برد سر شیطان‌ها
با دوست نیندیشم در این دی و این بهمنآن طرفه بهار خوش با آن گل و ریحان‌ها
ابروی نگار من ابطال کشد در خونزین طرفه کمان آمد بر سینه چه پیکان‌ها
این سر نتوان گفتن جز بر سر دار ای دلاسرار صفا یکسر ثبتست به دیوان‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
این قطب وجود جسم بیجان تو نیستاین دائره بی نقطه سلطان تو نیست
این باد و بساط بی سلیمان تو نیستآن نیست که در قبضه فرمان تو نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - قصیدهقصاید
دیماه دم سپیده و سرماای ترک بیار آتش مینا
آن آتش مشگبوی کن روشنتا دیده عقل را کنی بینا
آن شعله همچو لاله مینوافروز بزیر حقه مینا
شنگرف بسای در دل مشکوسیماب زدند کوه را سیما
بردست بگیر ساتکین میبنمای چو موسی آن ید بیضا
تا خلق برند پی بدین برهانبر آتش طور و سینه سینا
از گرمی می برودت بهمنتبدیل کنند مردم دانا
در گردش ساغری چو ماه نواز پنجه ترکی آفتاب آسا
چو نشاهدمن که گونه خورشیدمیتابد و نیست چو نرخش رخشا
بت روی منا تو شاهد چینییا شاه بتان خلخ و یغما
ای گونه لعل و خط زنگارتجام سحر و صحیفه خضرا
با قد تو قد سرو ناموزونباروی تو روی ماه نازیبا
قد تو که آفتاب گردونیچون تیر بود بترکش جوزا
تیریکه مهش کمان بود پنهانمشتاب چو تیر تا شود پیدا
گویند که مشک تر همی زایددر تاتر و ناف آهوی صحرا
مشکوی مراست تا تری ترکیکش مشگ دمد ز لاله حمرا
نشگفت که مشگ سوزد از آتشمیسوزم من ب آتش سودا
کت مشک سیاه می نیفروزدبا آنکه ب آتش افکنی عمدا
اندام و دلت بنرمی و سختیدارند چنو که خاره و خارا
در سینه یکی حکایت از سنداندر جامه یکی شکایت از دیبا
بر سرو دمیده بینمت سنبلبرسیم سپید عنبر سارا
در عنبر تست لاله نعماندر سنبل تست عبهر شهلا
با آنکه نشسته در دل و جانیای جان و دلم بدیدنت دروا
عشق تو نشسته بر سر برزنوصل تو نهفته در پر عنقا
من دست زنم درین فرا پستیبر دامن شاه عالم بالا
از بحر نخست گوهر هشتمدریای چهار لؤلؤی لالا
گردون چهار اختر خاتمکاین چار چو گوهرند و او دریا
دارای نه آسمان تو در تودارنده هفت ارض تا بر تا
سلطان سمای روح وارض تنقیوم چهار ام و هفت آبا
او جان و جمیع ما سوی پیکراو کل و تمام کائنات اجزا
بگذشته از آن که علم الانسانمالم یعلم ستایمش زان سا
اسمای خدا بذات او قائمقیوم و قدیر و حی و بی همتا
دائر بوی است بی وی این اوصافقائم بوی است بی وی این اسما
او نیست خداست قل هوالواحدکاین پست ز خویش رست و شد والا
وارست ز طبع و نفس و عقل و جانبر سر خفا رسید بل اخفی
انسان شد و این خزانه عرشیالاست چو یافت نقد گنج لا
از خویش و ز غیر خویش شد فانیباقیست باو فلیس هو الا
سلطان گه ولایت مطلقکو هست مدیر کن فکان تنها
میر ملکوتیان روشن دلپیر جبروتیان جان پیرا
مجموع وجود پیشگاهستشمن ملک ندیده ام بدین پهنا
او شخص وجود و هیکل موجودعرش و فلک و ملک همه اعضا
در نقطه خاک مرکز هستیپیدا شد و شد چو نقطه پا برجا
نه دائره سپهر از آن دائمگردند بگرد مرکز غبرا
آن نقطه رضاست کز سر کلکشبر لوح قضا قدر کند انشا
افشا کند از قضای اجمالیسر قدر از قضا شود افشا
احیا کند این نفوس انسانیانفاس شه از اماته احیا
هر نفس باختیار مرد از خوددر پای ولی ولیش کرد احیا
این قلعه کفر را کند بنیانوز شهر الوهی آورد بنا
خشت آوردش ز قالب وحدتسنگ آوردش ز کوه استغنا
آبش همه آب صفوت آدمخاکش همه خاک طینت یحیی
سقف و در و بام او ز هم ریزدسقف و در و بام تازه آرد تا
شهریش کند مکان کروبیخلوتگه یار و خالی از اعدا
مانند خلیل خانه ئی سازدسر حلقه دین و قبله دنیا
آراسته تر ز نیر اعظمپیراسته تر ز ذروه اعلی
ای پادشهی که هست درویشتدارای گه سکندر و دارا
زان سنگ که سود سم شهپایتترصیع کنند افسر کسری
معلول نخست بود عقل کلاز خاک در تو کرد استشفا
نفس اول بود طفل ابجد خوانعشق تو معارفش نمود القا
همواره تمام حظ لاهوتیاز دفتر عشق کرد استیفا
فرمان وجود تست گر هستیسلطان شهود باشدش طغرا
سر عطسه آدم صفی عیسیسر خیل مجردان تن فرسا
واماند ز بندگان اسرارتدر سیر ببند چادر ترسا
خورشید ترا سماست قیومیعیسی است بر آستانه خورشا
گر خاتم خاص احمدش خواندبترائی از فطانت بترا
فرقست میان عیسی و احمدوز اشیا تا بمنتهی الاشیا
بر زمره اولیای ختمیینتو خاتم و هفت باب و چار ابنا
بر پیکر جمله خلعت لولاکبر تارک جمله تاج کرمنا
بر دست جمیع از ابد ساغردر ساغر جمله از ازل صهبا
بالای تمام هیکل وحدتکز صرف وجودشان بود بالا
این چارده نور پاک یک نورنداز مختمشان گرفته تا مبدا
در وحدت عین آخرست اولاز چشم صفا ببین که بینی ها
از دیده دوست میتوان دیدنحسن رخ دوست بی من و بی ما
دجال نبرد راه بر مهدیخورشید ندید کور مادرزا
جان سالک و راه دور و شب تاریکای برق بجه ز جانب صنعا
تا بگذرد این تجلی برقیسالک بسر سلوک بنهد پا
ای شمس حقیقت رضا سر زناز غرب سمای سر جابلسا
کز نور تو آفتاب جان گرددذرات زمین جسم جابلقا
این ساخته سرمه صفاهانیای عقل بکش بدیده حورا
تا دیده حور آشنا گرددبا خاک قدوم عروه الوثقی
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
ای طایر قدوسی بر تن متن و تن‌هاداری پس ازین زندان بر عرش نشیمن‌ها
با زاغ سیه بودی یکچند درین مجلسبا روح قدس پری زین بعد به گلشن‌ها
از خوف توان رستن در مردن حیوانیدارد پسر انسان بر چرخ چه ماءمنها
هرگز بنمیرد کس گر بار دوم زایدتا بار دوم زادن داریم چه مردن‌ها
بر خار بیابان‌ها تا چند توان خفتنمرغی که چرد ریحان بر سنبل و سوسن‌ها
آن راز که گر گوید منصور به دار افتدگفتیم و پرستاران گفتند به برزن‌ها
از شرق بطون سر زد خورشید هو الظاهرمی‌تابدت ار باشد بر بام تو روزن‌ها
در معرکه وحدت پوشیده ز خون خفتانبی‌تیر چو آرش‌ها بی‌گرز چو قارن‌ها
بر رخش خرد زن زین زین خوان زحل بگذرکاین گرگ دغل درد خفتان تهمتن‌ها
ای بنده اگر خواهی آن طنطنه شاهیزی گلشن اللهی بگریز ز گلخن‌ها
خاکستر ما سازد هر قلب که باشد زراکسیر مهماتیم ما سوخته خرمن‌ها
ای وادی حیرانی گم‌گشته بسی دارددر خاطر ما باشد صد موسی و ایمن‌ها
ای اختر روزافزون دل را گهر گردونبی‌لعل لبت از خون لعلست چه دامن‌ها
حال دل عاشق را می‌پرسی و می‌دردمژگان تو خفتان‌ها ابروی تو جوشن‌ها
زین پرده برافکندن اندازی و افروزیدر شهر چه شورش‌ها بر چرخ چه شیون‌ها
ماه آوری از طوبی ای آدم کروبیای خارق عادت‌ها ای مبدع دیدن‌ها
آزار صفا کردن خون در دل ما کردنبا دوست جفا کردن بهر دل دشمن‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
اگر بعرش کشد دوست فرش ایوان راز دست دل نتواند کشید دامان را
بروی یار که پنهان و آشکار من اوستکه اوست نیک نگر آشکار و پنهان را
مرا دو دیده بدامان ز درد عشق بریختبدان مثابه که دامان ابر باران را
ز زلف اوست پریشانی دل همه جمعاگر ز جمع توان برد پی پریشان را
زمانه بر سر جان چنگ برد و دندان زدنکو شناخت حریفان آب دندان را
دل من و تن من شاهباز بود و قفسشکست باز دل این تنگنای زندان را
بریخت پر خود از فر عشق یافت دو بالچو شاهباز بساعد نشست سلطان را
ز راه عشق کسی جان نبرد خیر دهادخدای قافله سالار این بیابان را
مرا کشید ز فقر و فنا بدولت دوستکه خضر یافت ز ظلمات آب حیوان را
کنون سر من و سامان من بهمت اوستکه دل بسایه اش از سر گرفت سامان را
بگلشن رخ دولت هزار دستانمکه دولتیست بگلشن هزار دستان را
فراق بر سر دل زد هزار پتک و فریچو پتک یافت دل آماده کرد سندان را
رسیده بود مر این کارد تا بستخوانمچو عشق بود در او سخت کرد ستخوان را
هزار مرتبه مردیم و باز زنده شدیمبهیچ می نخرند اهل معرفت جان را
ز دست زلف تو ای فتنه تو کفر انگیزخدای حفظ کناد از بلای ایمان را
شکست عشق تو عهد صفا و بست که دوستز دوست می نتواند شکست پیمان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
با زلف تو صد پیمان دل بست به دستان‌هابشکست و گسست از هم سررشته پیمان‌ها
از عشق خط سبزت می‌سوزم و می‌بارداز دیده به دامانم زین سبزه چه باران‌ها
زد پتک بلا بر سر ما را ز غم دوریترکی که دل سختش زد پتک به سندان‌ها
این کشمکش زندان پیوست به سلطانیای یوسف کنعانی خوش باش به زندان‌ها
آموختم از خطش یک نکته و در دوراننام من سودایی ثبتست به دیوان‌ها
در خاک حریم خم سر مست حضورم منگو بادیه پیماید زاهد به بیابان‌ها
در وادی عشق از دزد پوشیده خطر دارداین جامه بریدستند بر قامت عریان‌ها
با دست بساط جم پیش نظر رهروکاندر گرو موریست در راه سلیمان‌ها
این زاهد نفسانی بی‌بهره ز انسانیبا این همه حیوانی خصمست به انسان‌ها
من تکیه ز بیداری بر عرش برین دارماو شاد که در غفلت خفتست به ایوان‌ها
روی تو همی در بزم چون لعل بدخشانیعشاق لبش در خون غلتند به میدان‌ها
دین و دل دانایی سد ره عشق آمدای آدم فردوسی بگریز ز شیطان‌ها
با آنکه زهر خارش خون می‌چکد این وادیدر چشم صفا باشد خوشتر ز گلستان‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
من بنده تو پادشاه پاینده بذاتای ذات مقدس تو سلطان صفات
عدلی و جواد و قادر و قائل کلیا همهمه اراده و علم و حیات
متن در گنجور
بخش ۲ - مقدمهمثنوی
سؤالی چند ما را بود زین پیشنه از دنیاپرست از سر درویش
نه از دنیا پرستان دیدمی کامنه از درویش دل بگرفت آرام
که درویشان معنی در قبابنددغل بازان صورت کام یابند
فلک گردیده ویدون چند سالستکه این سیاره در خانه وبالست
مرا در دل خلیدی گه گهی خارکه تا کی بشکفد این گل بگلزار
چو کس ننهاد گام گفتگو پیشبگویم من جواب گفته خویش
که آب جوی هستی را شتابستجهان نقشیست کاندر روی آبست
که گر نقش مرا بنیان نمانددرین بیرنگ کس حیران نماند
سؤالات از چه از لاهوت بالاستجوابش نیز لاهوتیست پیداست
کند حق حل این مشکل بتحقیقز ما اقدام و از الله توفیق
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
بدرس دل سر زانوی ماست مکتب مادلست همنفس روز و همدم شب ما
حکایت سر زلف تو ذکر دایم دلفسانه غم عشق تو درس مکتب ما
بود پدید که خورشید راست آینه آبچنانکه روی تو را سینه مهذب ما
دل آنچه در طلبش می شتافت یافت ز خودبهر زه سنگ طلب سود سم مرکب ما
می وصال دل از جام اتصال کشیمببین بذوق سلیم و صفای مشرب ما
ز پر باز حقیقت باوج معرفتیمنه بسته است نه بشکسته بال و مخلب ما
عبید فقر و فنائیم و مالکان ملوککه امر خلق بود زیر حکم اغلب ما
ز علم برد باقصای عین و حق یقینببین بمرتبه دانش مرتب ما
هزار میکده در مغز این اثر نکندلب ار نهند بتوحید خلق بر لب ما
هنوز کوکب و دور و مدار چرخ نبودکه سر زد از افق چرخ عشق کوکب ما
سلوک مذهب ما را ز پای تن نتوانبسیر پست که فقر و فناست مذهب ما
مقیم رحمت ما غرق رحمت ازلیستمعذب ابدی هر که شد معذب ما
رقاب کون و مکان زیر امرورد صفاستببین بمنزلت یا رؤف و یارب ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
گذشت درگه شاهی ز آسمان سرماکه خاک درگه درویش تست افسر ما
زند کبوتر ما در هوای بام تو پرشکار نسر حقیقت کند کبوتر ما
کمند زلف ترا در خورست گردن شیرکه تاب داده ئی از بهر صید لاغر ما
بظل رایت خورشید آسمان وجودطلوع کرد ز شرق شهود اختر ما
ستاره ایم نه بل شاهباز دست شهیمکه آفتاب بود زیر سایه پر ما
نهفته در ظلمات تنست آب حیوهبسینه است دل آئینه سکندر ما
بدور نقطه دل چنبریم دایره واربدان احاطه که چرخست زیر چنبر ما
شدیم بنده سلطان فقر و از افرادممالک ملک وملک شد مسخر ما
کتاب جمع وجودیم ما بمدرس خودکه هر چه هست بود آیت مفسر ما
مس نواقص امکان زر وجوب شودشود چو طرح بر او گرد کیمیاگر ما
صفای گوشه نشینیم و هست روشن ترز آفتاب فلک طینت منور ما
نگاهبان سرو گنج و افسر و ملکیمکه شاهوارتر از گوهرست گوهر ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
ما رهرو فقریم و فنا راهبر مابی خویشتنی کو که شود همسفر ما
ای آنکه ز خود با خبری در سفر عشقزنهار نیائی که نیابی خبر ما
در کار دلم پای منه باک ز جان کنکاین خانه بود فرش ز خون جگر ما
در کشور فقر آمده مهمان فنائیملخت جگر و پاره دل ماحضر ما
رنج تن ما از تب عشقست چه حاصلاز رنج طبیبی که دهد دردسر ما
امشب گذر از گوش کند خون که شب دوشاز چشم روان گشت و گذشت از کمر ما
فاسد شود ار خون به رگ از طبع گرانبارخار ره تجرید بود نیشتر ما
ما خاک نشین در میخانه عشقیمتاج سر خورشید بود خاک در ما
موران ضعیفیم ولی ملک سلیمانبادست درین بادیه پیش نظر ما
ما خسرو فقریم و نپاید سر جمشیدگر سر کشد از خط سر تاجور ما
پی گم مکن ای سالک اگر طالب مائیکز اشک روان سرخ بود رهگذر ما
دنبال صفا گیر که گر بگذری از چرختا نگذری از خویش نبینی اثر ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
یارب بجلالت رضا قطب وجودما را بوجود خویشتن کن موجود
در شاهد و مشهود توئی غیر تو نیستای دیده شاهد و جمال مشهود
متن در گنجور
بخش ۳ - سؤال اولمثنوی
تواند شد که روزی عبد سالکشود حق را ز سر تا پای مالک
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در منقبت شاه اولیاء حضرت علی بن ابیطالب علیه السلامقصاید
دیدم شکسته طره مشکین راآن ترک خلخ و چگل و چین را
بر لاله کشته دامن سنبل رابر سرو هشته خرمن نسرین را
دل در برم طپید کبوترسانتا باز دید چنگل شاهین را
مویش بمشگ ماند و نشنیدمدر مشگ تر خم و شکن و چین را
رویش ببرگ لاله نعمانیخطش ببرگ لاله ریاحین را
سنگ و حریر را نبود الفتاز نو نهند خوبان آئین را
بنهفته در حریر بدان نرمیآن نازنین پسر دل سنگین را
از گل دمیده عبهر فتانشبی آب کرده عبهر مسکین را
بر زین نشسته غاتفری سروشبر سر نهاده آزر برزین را
جولانش ار بمسلخ عشق افتداز خون کشته آب دهد زین را
سروش ز سیم ساده و زو آوناز مشگ ساد دارد تنتیز را
مشگش بسیم تافته سوسن راسیمش ز مشگ یافته آذین را
شد مست آن دو عبهر و از ابروخنجر گرفت و از مژه زوبین را
بر جان و دل زد آنچه بیک نیروبی جان و دل کند تن روئین را
جادوی کافرست سر زلفشهم دل ز کف رباید و هم دین را
هندوی مقبلست سیه خالشاز آفتاب سازد بالین را
از خسف مه بکاهد و افزایددر خسف خط مه من تزیین را
خط بقا کشد بمه او خطبر ماه آسمان خط ترقین را
ماند براستی خم ابرویشتیغ کج مبارز صفین را
دست خدا علی که بامکان زدامر ولاش خیمه تکوین را
جز قلب و جز حقیقت او مشمرعرش برین و عقل نخستین را
جز خاکسار حضرت او منگرخورشید با جلالت و تمکین را
شیر علم ز باد عنایاتشاز شیر آسمان کشدی کین را
آب وجود بنده تکمیلشسلطان لامکان کندی طین را
آورد زیر بند سلیمانیآوازه ولاش شیاطین را
بر عورت مظالم بن متیرویاند باغ فیضش یقطین را
گردست مرتضی ندهد کدهدترجیع آفتاب مصلین را
چون امر بادران که بگردانددر بحر نیل زورق زرین را
انگشت احمد عربی کوبدبر خود ماه چرخ تبرزین را
مردی مباش شوی زن دنییکش عقل داد باید کابین را
بکرست این عجوز سیه پستانبکرست زن چو بدهی عنین را
بر رشته ولایت طه زندست و ببوس سده یا سین را
کس گر بپای پیر مغان میردزان خاک پای یابد تکفین را
آنمرده را که یار کند تکفینهم یار داد خواهد تلقین را
من دوش تا سپیده بتاب ایدرامشب بحیرتم شب دوشین را
کامم ز هجر تلخ تر از مردنباشد که بوسم آن لب نوشین را
امشب که بر لبم لب او باشدشکر دهم چه تلخ و چه شیرین را
شیرین کنم مذاق طلبکارانوان تلخکامی غم دیرین را
سنگی که پای بنده او سایددندان شکست رفعت پروین را
بر شاه چرخ چیره کند قدرشاز بیدقی که راند فرزین را
جذبش نشاندی بگه تمکینافسردگان نشاء/ه تلوین را
این اطلس کهن نکند جاهشبر جامه جلالت تبطین را
رمحش بروز معرکه گردانبر چشم چرخ ساید متین را
تیغش دم قتال بد راندگر تیغ کوه معرکه کین را
از صیت عدل شاه شکست از هممیزان چرخ بر شده شاهین را
آنرا که با ولایت او زایدزاید سپهر حبلی تحسین را
نافی که با عداوت او بردبرند ناف با او نفرین را
ای فتنه ولایت کل بر کناز باغ کون ریشه تفتین را
دست تصرف تو بعلیینتبدیل کرد خواهد سجین را
برسده تو چرخ دعا گویدجبریل سده پرور آمین را
بر سایه تو عرش کند تحسینبر آفتاب غیر تو تهجین را
خصم تو گر نبود نکرد ایزدبا عزت تو خلقت توهین را
اوصاف حق بعین تو شد پیداچندانکه نیست در خور تعیین را
آن ذات عین این و بری از حدذات بری ز حد شمرم این را
ذاتیست بی نهایت و بی مبداباشد عیان چه فایده تبیین را
شهباز عشق پر فکند پر بنداین صعوه تخیل و تخمین را
حصن ولایت تو فرو باردبر آسمان ترفع و تحصین را
خاک تو وام داده بگردون فروز آفتاب خواسته تضمین را
خورشید ضامنست از آن داردبر طین چو وام داران تو طین را
بی دیده علی نتواند دیدچشم وجود دیده حق بین را
خنگ تو کرده آخور زرین خوروز محور ممدد خرزین را
گفتی مگو خداست تعالی اللهاین گفته بزرگ نو آئین را
ای داده کبریات خداوندیسلمان فارسی شه بهدین را
هرمور کش تو زور دهی از پرمغفر درد بتارک زوبین را
ای کعبه صفا که کند خسرواز سنگ آستان تو شیرین را
عشق من و حدیث تو افسون شدافسانه های ویسه و رامین را
تکرار و شایگان خفی منگرکن شایگان عنایت دیرین را
اردیبهشت کن دی مشتاقانای داده اعتدال فرودین را
لطف تو گر بطاغی و بریاغیکوشد کند تسلی و تسکین را
خلد برین طاغی دوزخ راماء معین یاغی غسلین را
ای پیر عقل بین که درین دارمهمخانه کرده اند مجانین را
میزان قسط و عدل توئی یزدانسنجد بدین دو کفه موازین را
چندین چرا پسندی برجانماین چند روزه آفت چندین را
با آنکه من موافق توحیدمدر معرفت امام میامین را
از من توان زد ار تو دهی بازوبر سینه مخالف سگین را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
تجلیگه خود کرد خدا دیده ما رادرین دیده درآیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست بجوئیدمجوئید زمین را و مپوئید سما را
گدایان در فقر و فنائیم و گرفتیمبپاداش سر و افسر سلطان بقا را
خیالات و هواهای بد خود نپسندیمبخندیم خیالات و ببندیم هوی را
جم عرش بساطیم و سلیمان اولوالامرهوا گر نشود بنده نشانیم هوا را
بلا را بپرستیم و برحمت بگزینیماگر دوست پسندید پسندیم بلا را
طبیبان خدائیم و بهر درد دوائیمبجائیکه بود درد فرستیم دوا را
ببندید در مرگ وز مردن مگریزیدکه ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیمشهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
گذشت از سر سلطانی و شد بنده درویششه ار دید فر مملکت فقر و فنا را
بهل بار گل از دوش که بر دل نبود باراسیر زن و فرزند و عبید من و ما را
حجاب رخ مقصود من و ما و شمائیدشمائید ببینید من و ما و شما را
صفا را نتوان دید که در خانه فقرستدرین خانه بیائید و ببینید صفا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
پس دیوار تن بر شده ماهیست عجببمنش با نظر لطف نگاهیست عجب
دل بر پادشه دولت پاینده فقراز ره عشق مرا برد که راهیست عجب
از کف مرگ توان جست بهمدستی عشقعشق در حادثه مرگ پناهیست عجب
طاعت عشق صوابست که مقبول خداستسر بی عشق بتن بار گناهیست عجب
عجب از یوسف دل نیست که افتاد بچاهکنده زیر رسن زلف تو چاهیست عجب
باز بر بسته پر و صعوه پرد با پر بازعرصه کون و مکان شعبده گاهیست عجب
دعوی عشق مرا حسن دلیلست قویشاهد حسن ترا عشق گواهیست عجب
ایکه محبوب جهانی تو ببستان بهشترسته از باغ رخت مهر گیاهست عجب
آسمان پست و تو سلطان بلند اختر حسنبنشین بر دل وارسته که گاهیست عجب
پادشه بنده فقرست که از سایه دوستبر سر پادشه فقر کلاهیست عجب
دل ما دستگه سلطنت شاه صفاستبنده شاه صفائیم که شاهیست عجب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
باز دل را دست جان آمد به دستطره آن دل‌ستان آمد به دست
آن سر زلف سیاه دل‌فریببا هزاران داستان آمد به دست
آنچه از آبادی دین شد خرابدر خرابات مغان آمد به دست
گرچه دل ویرانه شد از عشق دوستلیک گنج شایگان آمد به دست
جان شد افریدون ضحاک هویتا درفش کاویان آمد به دست
رستم ما را پس از هفتاد خوانآرزوی هفتخوان آمد به دست
دیو کثرت را به جان انداخت تیرزابروی وحدت کمان آمد به دست
بی‌قران گشتیم و ز اقران بی‌نیازصحبت صاحبقران آمد به دست
مرحب غم شد شکار ذوالفقاربازوی خیبرسِتان آمد به دست
تاخت سر ما به سرحد یقینرخش همت را عنان آمد به دست
چرم گرگ آرزو در هم دریدپنجه شیر ژیان آمد به دست
گرگ فرعونی شکار مار شدطور را چوب شبان آمد به دست
بی‌نشان گشتیم از نام و نشانتا نشان بی‌نشان آمد به دست
ز آدم خاکی پری در پرده استاین پری‌رو ناگهان آمد به دست
نیست نقد یار در کون و مکاناز دیار لامَکان آمد به دست
کِشتِ دل سرسبز شد زآبِ شهودحاصل کون و مکان آمد به دست
هادی ما را به تأیید صفامهدی صاحب‌زمان آمد به دست
آنکه چندین سال جُستندی به جانآستینش رایگان آمد به دست
متن در گنجور