چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۱۹۸ تا ۱۲۳۱ قمری

رشحه

بیگم (گمان می رود اسمی داشته از قبیل فاطمه و سکینه و بیگم دنبال آن بوده ولی در نسخه های موجود از قلم کاتب افتاده است.) دختر هاتف، متخلص به رَشحه (۱۱۹۸ قمری - ؟) شاعر ایرانی در دوران قاجار بود.
پدر بیگم (هاتف اصفهانی)، شوهرش (میرزا علی اکبر، متخلص به «نظیری»)، پسرش (میرزا احمد متخلص به «کشته») و برادرش (سید محمد متخلص به «سحاب») نیز همگی شاعر بودند.
مقام شعری بیگم از برادرش «سحاب» بلندتر بود. او از سادات بود و مدح بعضی از دختران و پسران فتحعلی شاه قاجار می‌گفت. محمودمیرزا در تذکره نقل مجلس می‌نویسد رشحه شاعری بسیار توانا بود و «با لاله خاتون و مهری هروی و مهستی گنجوی که مهتر و بهتر شعرای نسوان می‌باشند همسر و برابر است.» و به عقیده نگارنده 《خاتمه شعرای زنان ایران اوست و بعد از او تاکنون کسی که قابل مقایسه و موازنه با او باشد هنوز قدم در عرصه وجود نگذاشته است.》
دیوان شعر بیگم به گفته محمودمیرزا سه هزار بیت شعر داشت که از بهترین و بزرگترین دیوان‌های یک زن شاعر ایرانی بود ولی متاسفانه در دست نیست. در تذکره نقل مجلس صدبیت از شعرهای او و ضمیمه دیوان هاتف هفتاد و پنج بیت آمده است.
تاریخ دقیق مرگ وی مشخص نیست ولی تا سال ۱۲۳۱ ق رشحه هنوز زنده بود. (منبع : ویکیپدیای فارسی ذیل رشحه)
شعرهای کامل رشحه در این مجموعه اینها هستند:
غزل - ماهم اگر به قهر شد از لطف بازگشت ...
غزل - آمد هزار تیر تو بر جسم چاک چاک ...
غزل - جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدم ...
غزل - چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیم ...
رباعی - ای از لب تو به خون رخ لعل خضاب ...

گزیدهٔ اشعار رشحه

شمارهٔ ۱ - از یک قصیدهرشحه
فلک کینه گرا دوش به آهنگ جفاهمه شب پای فرو هشت به کاشانهٔ ما
گفتم از بهر چکار آمده‌ای گفت که جورگفتم از بهر چه تقصیر بود گفت: وفا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - مطلع یک غزلرشحه
دردا که بود خاصیت این چشم ترم راکز گریه ز روی تو ببندد نظرم را
دل بستگیم تازه به دام تو شد اکنونکز سنگ جفا ریخته‌ای بال و پرم را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - مطلع یک غزلرشحه
دامن قاتل به دست آمد دم بسمل مرادعوی خون بیش ازین کی باشد از قاتل مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۴ - بخشی از قصیده شماره ۱ (فلک کینه گرا دوش به آهنگ جفا)رشحه
هر کجا نام ز دانش همه افلاک حجابهر کجا ذکر به نامش همه آفاق حیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۵ - رباعیرشحه
ای از لب تو به خون رخ لعل خضابوز خجلت دندانت گهر غرق در آب
چشم و دل من به یاد دندان و لبتاین در خوشاب ریزد آن لعل مذاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۶ - مطلع یک غزلرشحه
آن بت گل چهره یارب بسته از سنبل نقابیا به افسون کرده پنهان در دل شب آفتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۷ - مطلع یک غزلرشحه
ز دوری تو دو چشمم چو رود جیحون استشوم فدای تو، احوال چشم تو چون است
متن در گنجور
شمارهٔ ۸ - غزلرشحه
ماهم اگر به قهر شد از لطف باز گشتشکر خدا که آه سحر چاره‌ساز گشت
در ملک عشق خواجگی و بندگی کدام‌؟محمود بین چگونه غلام ایاز گشت
فرخنده هاتفی‌م به گوش این نوید گفتدوشینه چون ز خواب غمم دیده بازگشت
کای رشحه شاد زی که ز یمن قدوم شاهبر روی هر غمت در شادی فراز گشت
یعنی ضیا که قهر وی و لطف عام اواین جانگداز آمد و آن دلنواز گشت
متن در گنجور
شمارهٔ ۹ - مطلع یک غزلرشحه
غم نه گر خاکم به باد از تندی خوی تو رفتغم از آن دارم که محروم از سر کوی تو رفت
گلشن خلدش شود گر جا، نیاساید دگررشحهٔ مسکین که محروم از سر کوی تو رفت
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰ - مطلع یک غزلرشحه
دل رفت و ز خون دیده ما راپیداست به رخ از آن علامت
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱ - مطلع یک غزلرشحه
جان و دل بیرون کس ازدست تو مشکل می‌بردغمزه‌ات جان می‌رباید عشوه‌ات دل می‌برد
اضطرابم زیر تیغش نی ز بیم کشتن استشوق تیغ اوست تاب از جان بسمل می‌برد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲ - از یک غزلرشحه
می‌تپد از شوق دل در سینه‌ام گوئی که بازتیر دل دوزی به دل ز ابرو کمانی می‌رسد
می‌کند از شوق رشحه حرز جان تعویذ عمرسنگ جوری کز جفای پاسبانی می‌رسد
جعد مشکینش مگر سوده به خاک پای شاهکز شمیمش برمشامم بوی جانی می‌رسد
شاه محمود جهانبخش آن که جسم مرده رااز دم جانبخش او روح روانی می‌رسد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳ - از یک غزلرشحه
ز هر مژگان کند صد رخنه در دلکه بگشاید به روی خود دری چند
چو من کی با تو باشد عشق اغیارنیاید کار عیسی از خری چند
خراب از اوست شهر جهان و دل بینمسخر کرده طفلی کشوری چند
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴ - از یک غزلرشحه
به قید زلف تو آن دل که پای بند شودغمش مباد که فارغ ز هر گزند شود
بلند نام تو در حسن شد خوشا روزیکه در جهان به وفا نام تو بلند شود
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵ - از یک قصیدهرشحه
تو آن شهریاری که از آستینتکشد بر سر خویش خورشید معجر
چو از خون گردان و از گرد میدانشود دشت دریا شود بحر چون بر
فلک گردد از نوک رمحت مشبکزمین گردد از نعل رخشت مجدر
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶ - در مدح ضیاء‌السلطنهرشحه
ای ضیاء السلطنه ای بانوی گیتی مدارای ضیاء دولت شاهی ز رویت آشکار
هر کجا شخصت سپهر اندر سپهر آمد حیاهر کجا ذاتت جهان اندر جهان آمد وقار
پیش خرگاه جلالت خرگه افلاک پستپیش خورشید جمالت چهرهٔ خورشید تار
خاک را از تکیه حلمش به تن باشد سکونچرخ را از لطمهٔ عزمش به سر باشد دوار
آنکه از وی یافت کاخ کفر و ذلت انهدامآنکه از وی گشت کار ملک و ملت استوار
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷ - مطلع یک غزلرشحه
همی ریزد به روی یکدگر دلهای مجروحانزند هر صبح چون شانه به زلف عنبرین تارش
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸ - مطلع یک غزلرشحه
فرستد مژدهٔ وصلی چو خو کردم به هجرانشکه بر جانم نهد دردی بتر از درد رحمانش
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹ - مطلع یک غزلرشحه
شب و روز من آن داند که دیده استپریشان زلف او را بر بناگوش
ندارم عقل در کف ای خوشا دیندارم هوش در سر ای خوشا دوش
نگه می‌کردی و می‌بردیم عقلسخن می‌گفتی و می‌بردیم هوش
عیان روی گل و دامان گلچیننشاید گفت بلبل را که مخروش
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۰ - غزلرشحه
آمد هزار تیر تو بر جسم چاک چاکیک تیر شد خطا و شدم باعث هلاک
گر یار یاورم بوَد‌، از آسمان چه بیم‌؟گر دوست مهربان بوَد از دشمنان چه باک‌؟
اشکم ز بیم هجر تو هر روز تا سمکآهم ز دست خوی تو هر شام تا سماک
بازش مگر حیات دهد لطف شهریاراکنون که گشت رشحه ز جور فلک هلاک
محمود پادشاه که در روزگار اواز نوک ناوکش شده خفتان چرخ چاک
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۱ - از یک غزلرشحه
به یاد روی تو بر مه شبی نظر کردمنه اینکه رفتی و رو بر مه دگر کردم
ز دست هجر تو تا دیگری بسر نکندتمام خاک درت را ز گریه تر کردم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۲ - از یک قصیدهرشحه
تاج دولت تا ز خاک درگهش بر سر زدمپشت پا بر تاج خاقان و افسر قیصر زدم
جستم از خاک درش خاصیت آب بقاآتش غیرت به جان زمزم و کوثر زدم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۳ - غزل جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدم رشحه
جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدمکه بینم از تو وفایی گذشت عمر و ندیدم
سزای آن که تو را برگزیدم از همه عالمملامت همه عالم ببین چگونه شنیدم
اگر چه سست بود عهد نیکوان امابه سست عهدیت ای مه ندیدم و نشنیدم
دلم شکستی و عهد تو سنگدل نشکستمز من بریدی و مهر از تو بی‌وفا نبریدم
زدی به تیغ جفایم فغان که نیست گناهیجز این که بار جفایت به دوش خویش کشیدم
تهی نگشت ز زهر غم تو ساغر عیشماز آن زمان که شراب محبت تو چشیدم
کنون ز ریزش ابر عطاش رشحه چه حاصلچنین که برق غمش سوخت کشتزار امیدم
ز جام عشق چو بیخود شدم چه جای شرابمز مدح شاه چو سر خوش شدم چه جای نبیدم
ضیاء السلطنه خاتون روزگار که گویدسپهر بر درش از بهر سجده باز خمیدم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۴ - از یک غزلرشحه
نکشد دل به جز آن سرو قدم جای دگربی تو گلخن بنماید به نظر گلزارم
نرود رشحه به جز آن سر کو جای دگرگر دو روزی بروم جای دگر ناچارم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲۵ - غزل چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیم رشحه
چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیمبه کرشمه‌های نهانی و به تفقدات زبانیم
نه به ناز تکیه کند گلی نه به ناله دلشده بلبلیتو اگر به طرف چمن دمی بنشینی و بنشانیم
ز غمِ تو خونْ دلِ ناتوان، ز جفات رفته ز تن توانبه لب است جان و تو هر زمان، ستمی ز نو برسانیم
ز سحاب لطف تو گر نمی، برسد به نخل امید مننه طمع ز ابر بهاری و نه زیان ز باد خزانیم
بودم چو رشحه دلی غمین، الم و فراق تو در کمیننشوی به درد و الم قرین، گر از این الم برهانیم
متن در گنجور