از روستایی در بجنورد تا ستاد جنگهای نامنظم؛ هممسیر با آقای شهید
بجنورد- «آقا ابراهیم» روستازادهای از حوالی بجنورد در دهه شصت راهی حزب جمهوری شد و در ستاد جنگهای نامنظم، همرزم و هممسیر آقای شهید ایران شد و در محضر رهبر شهید درس زندگی آموخت.

خبرگزاری مهر، گروه استانها- محدثه جوان دلویی؛ همیشه و در همه اتفاقات خیر و نیکیهایی نهفته است که وقتی روزگاری از آن میگذرد، یادآوریاش اشک و لبخندی بر چهره آدمی میآورد و چه اتفاق شگرفی بالاتر از هممسیر شدن با آقای شهید ایران! در میان مردمان خراسان شمالی در دهه پرتلاطم ۶۰، مردی به عنایت الهی از روستایی در حوالی بجنورد راهی حزب جمهوری اسلامی میشود و بعد از آن، نبرد در جبهههای غرب را به جان خرید! و از یُمن زمانه، همرزم آقای شهید ایران شد. عقیده دارم هر سوژهای دنیایی به سوی سوژههای فراوان دیگر است؛ این حکایت «آقا ابراهیم» است.
او سال قبل به بهانه چالشی جدی در روستایش، پرسانپرسان شمارهام را پیدا کرد و در شبی پاییزی پیامی فرستاد تا پیگیر آن چالش باشم. زمانه عجیبی است؛ ندیده اعتماد کرد! مثل پدرانی که با اندک تلاش فرزندانشان، بار مسئولیت بزرگی را بر دوششان میگذارد، او هم بار به سرانجام رساندن مشکلی از اهالی دیارش را به من سپرد.
دورادور با هم در تماس بودیم تا رسیدیم به روزگاران دردناک اسفند و فروردین و... تابستان و مهر... اما هنگامه بدرقه آقای شهید ایران، برایم پیامی فرستاد: جز شهادت چیز دیگری لایق رهبرمان نبود و اگر در جوانی نشناخته بودمشان، نمیتوانستم راهم را پیدا کنم. او بود که مرا با نگاه پدرانهاش مجذوب خود کرد. انگار هنوز هم صدای زیبایشان در گوشم میپیچد و چهره دلربایشان جلو چشمم است.
در شهادت شهید آیتالله بهشتی و شهید هاشمینژاد بسیار اشک ریختم و احساس میکردم که همه چیزم را از دست دادهام. اما این روزها با وجود ۲۰۰ و اندی شب از آن هجران جانسوز هم باز احساس یتیمی میکنم. آن نگاه مهربان آقای شهیدمان در ستاد جنگهای نامنظم را هرگز فراموش نمیکنم که گفت: «پسرم، بفرما چه کار داری؟»
حسرت ۱۹ مهر ۹۱
مصاحبه با آقا ابراهیم، سراسر شعف و شادمانی و البته پر از حسرت و بغض بزرگی در پس صدای با طمانینهشان نهفته بود.
حسرت مهر تاریخی خراسان شمالی به دلش مانده، گفت: مهر سال ۱۳۹۱ در خراسان شمالی نبودم و اخبار تمام لحظات حضور مبارکشان را از طریق صداوسیما و شبکههای اجتماعی پیگیر بودم و چقدر شاد و خوشحال بودم که رهبر شهیدمان در شهر و استان ما حضور داشتند.
آقا ابراهیم قصه ما متولد دهه ۳۰ است؛ روستازادهای که با فوت پدر در اوان کودکی، با همت و تلاش خودش از پشت میز فقر برپا میشود و درس میخواند و کار میکند و برای درس خواندن به بجنورد میرود.
آقا ابراهیم میگوید: مادرم پیرزن روستایی بود و نمیتوانست به شهر بیاید. یک برادر داشتم که گرفتار زندگی خودش بود و دو فرزند بزرگتر از من داشت. همه خواهرانم هم ازدواج کرده بودند و درگیر زندگی خودشان بودند. بچههای بزرگتر و همسنوسال من داشتند. من با بچه قبل از خودم حدود ۱۴ سال اختلاف سنی داشتم و کوچکتر بودم. هیچ عضو خانواده نمیتوانست من را حمایت کند و خودم عهدهدار مسئولیتهای خودم بودم.
امام خمینی (ره)؛ تغییردهنده سرنوشت
آقا ابراهیم سال سوم دبیرستان محصل بود که انقلاب شکل گرفت و مدارس تعطیل شد. او قبل انقلاب به جلسات قرآن و دعای ندبه و کمیل میرفت که همانجا نام حضرت امام خمینی (ره) را شنید و کتابی از نوشتههای امام به دستش رسید.
آقا ابراهیم میگوید: خودم در دبیرستان جزو کسانی بودم که دانشآموزان را برای تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی تحریک میکردم و مدتی از دبیرستان اخراج شدم. دو بار هم ساواک بازداشتم کرد و بدجور کتکم زدند.
اولین قدم به حزب جمهوری
انقلاب که پیروز میشود، آقا ابراهیم عضو سپاه پاسداران میشود و دیپلمش را در رشته تجربی میگیرد. در گیرودار درس خواندن و اوضاع اوایل انقلاب، حزب جمهوری اسلامی تشکیل و او پایش به حزب هم باز میشود.
آقا ابراهیم بدن ورزیدهای داشت و آموزشهای زیادی در سپاه دیده بود. فعالان حزب به او پیشنهاد دادند که به تهران منتقل شود و جزو محافظین حضرت امام (ره) یا شهید بهشتی بشود. اما آقا ابراهیم هیچکدام را نمیپذیرد و با حکم امام از سپاه استعفا میدهد و در سنگر حزب میماند.
شهید آیتالله عبدالکریم هاشمینژاد مسئول دفتر حزب جمهوری اسلامی خراسان بود و آقا ابراهیم رابط دفتر حزب میشود.
او از آن ایام برایم میگوید: با مرحوم آیتالله عباس واعظ طبسی تولیت آستان قدس رضوی و ائمه جمعه، استاندار و مدیران استان خراسان بزرگ آشنا شدم و نامههای دفتر حزب را برای مدیران میبردم. هر جمعه به عنوان رابط به جلسات حزب استان میرفتم. یکی از کارهایم دعوت از شخصیتها از طرف حزب جمهوری اسلامی برای سخنرانی در مناسبتهای مختلف بود.
آقا ابراهیم از رفتن به جبهه میگوید: در همین زمان صدام به ایران حمله کرد و عازم جبهه شدم. مدتی در مناطق جنگی میگذراندم و باز به مشهد برمیگشتم و در دفتر حزب مشغول به فعالیت میشدم.
سالنامه خاطرات
او تمام خاطرات سالهای آشناییاش با شهید هاشمینژاد و رهبر شهیدمان در طی سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳ را در سالنامهای نوشته است و به قول خودش هرگاه دلش میگیرد، به سراغش میرود و خاطراتش را تورقی میزند.
او به یکی از این خاطرات شیرینش اشاره و عنوان میکند: شهید هاشمینژاد و شهید بهشتی و رهبر شهیدمان تفکری مشابه هم داشتند. مخصوصاً آقای عزیز و شهیدمان و شهید هاشمینژاد که دو رفیق صمیمی و همدرس و هممبارز با سابقه بودند، تفکری مشابه هم داشتند. به جوانها خیلی علاقه نشان میدادند. به آنها میدان میدادند که هم جوانی کنند و هم آزموده و محکم شوند.
یادم هست با دوستی که اکنون پزشک است، در دفتر حزب دو نفری مشغول تهیه مطالب ماهنامه عروتالوثقی بودیم. او با انگشتانش شروع کرد روی میز به آهنگ زدن و من سرپا بودم و حالت رقص کردی گرفته بودم که ناگهان شهید آیتالله هاشمینژاد وارد اتاق شد، با لبخندی سلام کرد و من در همان حالت مثل یک مجسمه شدم و از خجالت خشکم زد. خندید و گفت ادامه بدهید. انشاءالله همیشه دلتان شاد باشد. من عذرخواهی کردم. شهید بزرگوار گفت: پسرم کار بدی نکردی! جوانی یعنی همین.
آقا ابراهیم دوباره یاد مهر خاطرهانگیز ۹۱ میافتد و میگوید: رهبر شهیدمان هم اجازه میداد جوانها جوانی کنند. دل زنده باشند و این باعث شده بود که قشر جوان عاشق این رهبر عزیز باشند.
در سفر به بجنورد نسبت به جوانها و مخصوصاً کمحجابها صحبتی کردند که همهجا پیچید و این باعث شد جوانهای بجنوردی نسبت به رهبری نگاهی بهتر پیدا کنند.
رفیق صمیمی آقای شهید
آقا ابراهیم از شهید هاشمینژاد برایمان میگوید: این شهید بزرگوار از دوستان و همکلاسیهای رهبر شهیدمان بودند. رفاقت زیادی هم با ایشان داشتند و از نظر علمی همتراز شهید آیتالله مفتح و شهید مطهری بودند. سخنران و نویسنده بسیار قوی که به خاطر سوابق مبارزاتی که داشتند، بارها توسط ساواک بازداشت شده بودند. خیلیها بعد پیروزی انقلاب اسلامی تلاش کردند که ایشان مسئولیتی را بپذیرند. قبول نکردند و در نهایت توسط منافقان کوردل در روز هشتم مهرماه سال ۱۳۶۰ به شهادت رسیدند.
شهادت رفیق
آیتالله سید عبدالکریم هاشمینژاد، از روحانیان مبارز و چهرههای اثرگذار جریان انقلاب اسلامی در مشهد بود؛ که فعالیتهای خود را از منبر و حوزه آغاز کرد و در سالهای مبارزه با رژیم پهلوی، فعالیتهای فرهنگی و سیاسی خود را گسترش داد. او پس از پیروزی انقلاب نیز در عرصههای مختلف سیاسی و اجتماعی حضور داشت و سرانجام صبح هشتم مهر ۱۳۶۰، هنگام خروج از دفتر حزب جمهوری اسلامی در مشهد، هدف عملیات تروریستی سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت و به شهادت رسید.
آقا ابراهیم از حضورش در جلسات حزب مرکزی دفتر تهران میگوید؛ از در دفتر مرکزی حزب که همه شخصیتهای طراز اول کشور و نمایندگان مجلس رفتوآمد داشتند. آنجا با شخصیتهای بزرگی آشنا شدم. مدتی پای درسهای آیتالله شهید بهشتی و بعد شهادت ایشان پای درسهای رهبر شهیدمان نشستم.
آقا ابراهیم به اینجا که میرسد هم بغض میکند و هم مشعوف است از پای درس آقای شهید نشستن.
او میگوید: وقتی رهبر شهیدمان رئیسجمهور شدند، گاهی در جلسات خصوصی حتی از ایشان هم انتقاد میکردم. اما پاسخهای قوی و قانعکننده میدادند.
اولین دیدار
اما اولین دیدار آقا ابراهیم با آقای شهیدمان کی بود؟
او به سوالم اینگونه پاسخ میدهد: سالهای اول انقلاب که حزب بعث عراق با تحریک آمریکای جنایتکار به ایران عزیز حمله کرد، سپاه پاسداران تازه تشکیل شده بود و تشکیلات منظمی نداشت. ارتش هم تقریباً در بلاتکلیفی بود و نظم و قدرت خود را تا حدودی از دست داده بود.
در چنین شرایطی ارتش صدام با انبوهی از نیرو و تجهیزات پیشرفته و حمایت قدرتهای شرق و غرب به ایران حمله کرد. اعزام نیروهای مردمی به مناطق جنگی بهصورت خودجوش صورت میگرفت.
من هم با اتوبوس از مشهد راهی اهواز شدم تا بتوانم در یکی از یگانهای نظامی مشارکت و مقابل تهاجم دشمن متجاوز ایستادگی کنم.
آقا ابراهیم ادامه میدهد: در اهواز شنیدم که شهید چمران ستادی به نام ستاد جنگهای نامنظم دارد. تصمیم گرفتم به این ستاد بروم و عضو آن بشوم. نیازمند یک معرف شناختهشده بودم که اعتماد کنند و مرا بپذیرند. حجتالاسلام طباطبائی حاکم شرع خوزستان را میشناختم و به ایشان مراجعه کردم. آدرس محل ستاد جنگهای نامنظم را به من داد و فرمودند سلامشان را به شهید چمران برسانم و بگویم که بنده را آقای طباطبائی معرفی کرده است.
آقا ابراهیم آدرس را میگیرد و راهی ساختمان ستاد جنگهای نامنظم میشود و از سربازی سراغ شهید چمران را میگیرد که او با دست به اتاقی اشاره میکند و میگوید آنجا باید بروی!
حالا از زبان آقا ابراهیم بخوانید: رفتم جلو اتاق و در زدم. صدایی از داخل اتاق شنیدم که فرمودند بفرمائید داخل. در را که باز کردم با صحنهای عجیب و تعجبآور مواجه شدم. رهبر شهیدمان امام خامنهای که آن زمان عضو شورای انقلاب و شورای امنیت ملی بودند را دیدم که پشت یک میز فلزی رنگورورفته نشسته بود و چند نفر جوان هم داخل اتاق روی صندلیها نشسته بودند. لباس نظامی بدون درجه مشابه سربازها به تن داشتند و یک کلاه هم بر سر داشتند.
جا خوردم و با صدای لرزان سلام کردم. اولین بار بود که این عزیز را از نزدیک میدیدم و شرم باعث شد که نتوانم به درستی جملات را بیان کنم. رو به من کرد و فرمودند: بفرما پسرم!
عرض کردم با آقای چمران کار دارم. فرمودند رفته محور و برمیگردند، چه کاری دارید؟ گفتم میخواهم عضو این ستاد شوم و نام آقای طباطبائی را بردم.
آقای شهیدمان با طمانینه توضیحاتی در خصوص سخت بودن جنگهای نامنظم دادند و فرمودند تا زمانی که آقای چمران برمیگردند، فکر کنم و تصمیمم را قطعی بگیرم و با آقای چمران مطرح کنم.
آقا ابراهیم به داخل محوطه ساختمان و زیر سایه درختی میرود و مینشیند و در دل فقط به آن صمیمیت و افتادگی و وقار آقای خامنهای عزیز فکر میکرد. دوست داشت دوباره به آن اتاق برگردد و چهرهاش را ببوسد و سخنان زیبایش را بشنود.
مدتی بعد بنیصدر به خاطر خیانت عزل شد و آقای عزیزمان رئیسجمهور شد. آقا ابراهیم در حزب جمهوری اسلامی هم به عنوان مسئول تشکیلات فعالیت داشت و هر هفته جمعهها برای جلسه رابطین به مشهد میرفت.
او میگوید: هرچند وقت یکبار هم به دفتر مرکزی حزب در تهران میرفتم. در تهران جلسات رابطین را در محضر شهید مظلوم دکتر بهشتی بودم. بعد از شهادت شهید بهشتی، آیتالله سیدعلی خامنهای به عنوان دبیرکل حزب انتخاب شدند و در محضر ایشان بودیم.
اولین باری که رهبر شهیدمان را در حزب مرکزی ملاقات کردم، بعد از ترور نافرجام ایشان بود. یادم است داخل محوطه حزب با یکی از دوستان قدم میزدیم که دیدم رهبر عزیزمان با جناب دکتر پرورش قدم میزنند. عصا در دست داشت و یک دستش آسیب دیده بود. آن موقع با دست چپش که سالم بود، کارها را انجام میداد و چون عادت نداشت خیلی سخت بود.
متوجه شدم که میخواهد چیزی را از جیب سمت راستش دربیاورد و خیلی در اذیت بود. سریع دویدم که کمکش کنم ولی جناب دکتر پرورش کمکش کرد و کار انجام شد. بنده سلام کردم. پرسیدند از کدام شهرستان آمدید. عرض کردم از حوالی بجنورد. چون روز قبل به تهران رسیده بودم و شب را در ساختمان حزب گذراندم. سوال کردند «دیشب اذیت نشدید. امکانات به قدر کافی داشتید؟». عرض کردم بله، خدا را شکر به خوبی گذشت.
عکسهایی که گم شد
از آقا ابراهیم پرسیدم عکسی از این ایام به یادگار دارید که با حسرت میگوید: اتفاقاً همان روز که آقای شهیدمان را بعد ترور نافرجام دیدم، دوستم از ما عکسی گرفته بود که بعدها ایشان به عنوان رهبر انتخاب شدند، این عکس همیشه برای بنده جزو بهترین یادگارهای آن دوران بود. و بعدها سپاه پاسداران برای نمایشگاه از رزمندگان دفاع مقدس که از مناطق جنگی عکس داشتند، عکسها را میگرفتند تا در نمایشگاههایی در تهران به نمایش بگذارند که تعدادی عکس مخصوصاً همان عکس را به سپاه دادم و هیچ وقت آن عکسها به دستم برنگشت.
از آقا ابراهیم پرسیدم چه در محضر رهبر شهیدمان در جلساتی که داشتید آموختید که میگوید: نطفه فکری من در همان جلساتی که با شهید هاشمینژاد و شهید بهشتی داشتیم منعقد شد. بعدها هم مدتی در محضر رهبر شهیدمان.
در این جلسات بحث خداشناسی و تشکلهای حزبی تدریس میشد و بعد هم اخبار مهم کشور و دنیا مطرح و بررسی میشد. متأسفانه منافقین به حزب نفوذ کردند و ترورها شدت گرفت و این جلسات هم تعطیل شد.
آقا ابراهیم دوباره راهی جبهه میشود
و در مناطق جنگی تنها بسیجی بود که به عنوان فرمانده گردان انتخاب میشود و در تمامی عملیاتها بهصورت محرمانه احضار میشد.
او میگوید: سال ۶۳ در گزینش استخدامی شرکت مخابرات شرکت کردم و پذیرفته شدم که همزمان در رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه بجنورد پذیرفته شدم و تحصیل هم به وظایفم اضافه شد. یک پایم جبهه، یک پایم در اشتغالم و یک پایم در دانشگاه بود و تا پایان جنگ در راه جنوب، مشهد و بجنورد بودم.
آقا ابراهیم مدتی هم به لبنان میرود و از نزدیک شاهد فجایع صهیونیستها میشود.
او ادامه میدهد: ماجراهای داخلی از جنگهای مسلحانه منافقین گرفته تا غائله کردستان و ترکمن صحرا و سیستان و بلوچستان و بعدها در غائله عراق و سوریه و داعش و هرجایی که انقلاب نیاز پیدا میکرد، حضور داشتم. البته هرکدام از اینها صفحات زیادی خاطره دارد که اتفاقات عجیبی رقم خورده.
گاهی که به تکتک این بحرانها فکر میکنم، برای خودم که در گود این ماجراها بودهام تعجب میکنم که چگونه این انقلاب از این باتلاقهای عظیم عبور کرده و زنده و پاینده مانده است.
آخرین دیدار
از او پرسیدم آخرین بار کی به دیدار آقای شهیدمان رفتید؟
میگوید: در طول سالهای اخیر هیچوقت برای دیدار با رهبر شهیدمان دعوت نشدم، حتی نتوانستم خودم را در مهر ۹۱ به بجنورد برسانم. اما آخرین باری که رهبر شهیدمان را ملاقات کردم، همان آخرین سفرشان به مشهد بود. یادم هست میوههای باغ ملکآباد رسیده بود و کارگران را به خاطر حضور رهبری مرخص کرده بودند. چند لحظهای داخل باغ قدم زده بودند و متوجه شدند که مقداری میوه زیر درختها ریخته است. سوال کرده بودند که کارگرها کجا هستند و گفته بودند کارها را فعلاً تعطیل کردهاند. ناراحت شدند و گفتند همین الان کارگرها را بیاورید و میوهها را جمع کنید.
وداع تاریخی
آقا ابراهیم برای وداع با آقای شهید ایران به تهران و قم هم رفت و برایمان از آن روزهای دردناک میگوید:
وقتی فارغ از عشق و علاقهای که نسبت به رهبر شهیدم داشتم، به فکر مینشینم، حق آن عزیز شهادت بود. آن هم شهادتی مشابه جدش حسین (ع). شهادت با لب تشنه و همراه اعضای خانواده، به دست شقیترین یزیدیان زمان. فکر میکنم که درخت انقلاب و تشیع نیازمند خون پاکترین انسان بود تا دوباره جان بگیرد و شاخه بزند و ریشه محکم کند تا در مقابل استکبار و استعمار و متکبرین جهان محکم بایستد.
او ادامه میدهد: شهادت مکتب و خط و مشی سیدعلی خامنهای را بالنده کرد. جسم او را از ما گرفت اما خط و راه او در دل آزادگان جهان زنده و پاینده شد.
امروزه شهید خامنهای به یک اسطوره و یک مکتب در جهان تبدیل شده و پیوند عمیقی بین ملتهای مسلمان و آزاده به وجود آورد و حکمت الهی همیشه اینگونه بوده که با خون پاکترین انسانها، دینش را نجات داده و بیمه کرد.
این تفکر، داغ دوری را برایم راحتتر میکند وگرنه آن همه عشق و دلدادگی و ارتباط عمیق قلبی و فکری نمیتوانست این وداع تلخ را برایم آسان کند و ادامه زندگی را برایم غیرممکن میکرد.
حالا که ماندهام، با خون پاکش عهد میبندم که همیشه رهروش باقی بمانم و درود خدا بر مردم نجیب و وفادار ایران و عراق و آزادیخواهان جهان که این صحنههایی را آفریدند که نمونه آن تاکنون در جهان دیده نشده بود و بیجهت نبود که امام خمینی (ره) میفرمودند، مردم ایران از مردم زمان رسولالله (ص) هم بهتر هستند.

سیدعلی خامنهای
سید علی حسینی خامنهای روحانی شیعه و سیاستمدار ایرانی بود که از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۸ سومین رئیسجمهور ایران و از ۱۳۶۸ تا زمان کشته شدنش در حملهٔ هوایی اسرائیل و آمریکا در ۹ اسفند ۱۴۰۴، دومین رهبر جمهوری اسلامی ایران بود.
همهٔ ۵۵ خبر سیدعلی خامنهای ←
روحالله خمینی
سید روحالله موسوی خمینی مرجع تقلید شیعه و سیاستمدار ایرانی بود که رهبری انقلاب ۱۳۵۷ را بر عهده داشت و از ۱۳۵۸ تا زمان درگذشتش در خرداد ۱۳۶۸ نخستین رهبر جمهوری اسلامی ایران بود.
همهٔ ۶۷ خبر روحالله خمینی ←نظرات
هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.