چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۸۵۸ تا ۹۴۲ قمری

اهلی شیرازی

محمد بن‌ یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است.
اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده می‌شود. او در قصیده‌سرایی تحت تأثیر اساتید قصیده‌سرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی می‌خواند.
اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد.
آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.

گزیدهٔ اشعار اهلی شیرازی

شمارهٔ ۱غزلیات
ای حیرت صفات تو بند زبان ماانگشت حیرت است زبان در دهان ما
جان می‌دهد نشان که تو در دل نشسته‌ایزان دلنشین بود سخن دل نشان ما
ما ذره‌ایم و ذات تو خورشید قدر و شأنبا قدر و شأن او چه بود قدر و شأن ما
خود را چه نام ذره نهد پیش آفتابمحوست با وجود تو نام و نشان ما
ما در گمان کمیم مگر برق رحمتتنور یقین دهد به چراغ گمان ما
هر ذره‌ای ز صنع تو خورشید عالم استصنع تو را چه حاجت شرح و بیان ما
دارد امید اهلی دستان سرای توکز یاد دوستان نرود داستان ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
ای شکرخا کرده شُکرت طوطی گفتار ماشکر توست الحمدلله همچو طوطی کار ما
قلبِ روی‌اندوده را گر امتحان ز آتش کنیجز سیه‌رویی نباشد حاصل کردار ما
پیش بت سر بر زمین دست دعا بر آسمانشد زمین و آسمان شرمنده از اطوار ما
نیکی ما اندک و زشتی ما بسیار، لیکپیش احسانت چه سنجد اندک و بسیار ما
عنکبوت تن پرستد رشته جان بی‌تو، لیکبگسلیم از رشته جان زانکه شد زنار ما
راستان را راه عشق آمد صراطُ المستقیمپای لغز ما بود از عقل ناهموار ما
از حریم کعبه امّید کس نومید نیستبا وجود گمرهی اهلی، مکن انکار ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
آنکه نور دیده سازد روی آتش‌ناک راسرمه چشم ملائک ساخت مشتی خاک را
گر دل آدم نبودی جلوه‌گاه حسن اوبا گِل آدم چه نسبت بود جانِ پاک را
آه از این نقاش شورانگیزْ کز نقش بیانزنگ از دل می‌برد آیینه اِدراک را
تا ابد از صورت شیرین‌لبان پرویزواردیده از حیرت ببندد خسرو افلاک را
هر که کرد از شِکَّر لطف خودش شیرین زبانزهر حسرت می‌دهد نوش لبش تریاک را
ای که می‌گویی ، خَرامِ قدِّ خوبان دل بَرَداین خرامیدن که داد آن قامت چالاک را
گر نکردی خون اهلی چشم خوبان را حلالتیغ خونریزی ندادی غمزه بی‌باک را
متن در گنجور
دیباچهرباعیات گنجفه
پوشیده نماند بر ارباب صورت و معنی که این بنده کم بضاعت اهلی شیرازی روزی برسم خدمت در صحبت صاحبدلان بود یکی از جمله آن قوم گنجفه یی در کمال تکلف ترتیب داده بود همانا میخواست که تحفه مجلس یکی از پادشاه زادگان عصر نماید گفت این گنجفه محض صورتیست کاش با او چیزی ضم شدی تا بکمال صورت و معنی آراسته گشتی حضار مجلس گفتند که این چون تواند بود؟ گفت اشعار مناسب پیدا باید کرد که بحواشی این گنجفه ها بنویسند تا صورت و معنی آراسته گردد عزیزان گفتند این مقدار اشعار مناسب این حال مشکل که پیدا شود مگر کسی عمدا بیتی چند مناسب بگوید، همگی روی باینجانب کردند و گفتند اینمعنی از طبع نقاد تو صورت می پذیرد این بنده نتوانست رد سخن بزرگان کردن، قبول این خدمت کردم و برای هر قطعه گنجفه یکرباعی گفتم طرب انگیز محبت آمیز تا عزیزان از خواندن آن بنقد خوشوقت شوند، و چنان گفته شد که در هر قطعه که صورتی لازم است در بیت اول رباعی لفظ صورت درج کرده و در بیت ثانی رباعی نام پادشاه آن جنس بنوعی دلپذیر درآورد و نام وزیر آن جنس هم بوجهی احسن بازنمود و چنان کرد که اگر در مجلس بعضی عزیزان را میل گنجفه بازی باشد و گنجفه یافت نشود هر رباعی را در قطعه کاغذ بنویسند و بطریق گنجفه قسمت کنند احتیاج بگنجفه نباشد زیرا که نام صورت و پادشاه و وزیر هر جنس در رباعی درآمده باعدد اجناس « و این اسامی در رباعیات بسرخی از آن رقم شده تا نمایان باشد » امید که مقبول طبع صاحبدلان گرد والله اعلم بالصواب.
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
ایخواجه که فهم نکته سنج است تراچند از پی زر دوی چه رنج است ترا
چون از زر و مال غیر روزی نخوریانگار که صد هزار گنج است ترا
متن در گنجور
دیباچهساقینامهٔ رباعی
بعد از حمد و ثنای جهان آفرین و درود بر روان سید المرسلین و آله الطیبین و عترته الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین پوشیده نماند که رندان دیر فنا که صوفیان صومعه قد سند و صبوحی زدگان مجلس انس، و به یمن صفای محبت ایشان وبرکت نکهت انفاس این جگر ریشان غنچه دلهای خسته و عقده کارها بسته همیشه گشاه مییابد چنانکه عندلیب چمن معرفت خواجه شمس الدین محمد الحافظ الشیرازی در صفت دل این مستان صبح خیز و دست دعای این بیداران اشک ریز میفرماید:
بصفای دل رندان صبوحی زدگانبس در بسته بمفتاح دعا بگشایند
و اینطایفه را در تعیین عبارت و تعیین اشارت زبان رمزیست که آن رمز همزبان ایشان داند تا جمال پرده نشینان معانی به حجب اصطلاحات پنهانی از دیده نامحرمان پوشیده ماند و از آنجمله آنست که هرگاه ذکر پیر خرابات و پیر مغان میکنند مراد سالکان راه شریعت و حقیقت و طریقت است و ذکر باده چون میکنند مقصودشان زلال علم و معرفت است تا بوسیله این رهنمای گمشدگان بادیه ضلالت و تشنه لبان بیابان جهالت بزلال مشرب شریعت و طریقت بکعبه حقیقت رسند.
اللهم ارزقنا من لمعات انوارهم و لاتحرمنا من برکات اسرارهم.
و بالجلمه این درد کش میخانه عشقبازی اهلی شیرازی غفر الله ذنوبه و ستر عیوبه او را رباعی چند در مستی محبت باصطلاح این جماعت رو نموده بود درین اوراق پریشان جمع کرد و نامش ساقینامه نهاد امید که بنظر صاحبدلان ملحوظ گردد و از دیده عیبجویان محفوظ ماند فالله خیر حافظا و هو ارحم الرحمین.
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیستبدان خدای که جان داد خلق عالم را
خدا شناس توان شد بعلم و عقل ولیبهیچ وجه نشاید شناخت آدم را
آدم از خلد برین دور شد از لذت نفساز سر عرش در افتاد باین چاه بلا
بگذر از لذت طبع و بنگر کاین سگ نفساز کجا می فکند آدم مسکین به کجا
میرک اشقر زرگر مگرش جوهرییداد فیروزه نگینی که نشاند بطلا
او نگین بستد و بگریخت ندانم که چه کردتا دگر بار بر او چشم فتادش ز قضا
جوهری گفت که فیروزه بده پیش از جنگدیده گفتا بکنم باز دهم جنگ چرا
متن در گنجور
در وصف ستون خیمه گویدمثنویات متفرقه
چه نهالیست این خجسته ستونکز زمین سر رسانده بر گردون
این ستون گلبنی است کز افلاکشاخ و برگش زده است خیمه بخاک
نه ستون است این ز زرکاریکه درخت زرست پنداری
کلک نقاش با هزار جمالبر ستون بسته شبروان خیال
این ستون است یا اشعه مهرراست استاده بر زمین ز سپهر
خرم آنکسکه چون ستون همه گاهبسته باشد میان بخدمت شاه
مرد اگر طوق عزتش بایدچون ستون پای خدمتش باید
سر ز خدمت متاب در ره دینکه ستون سعادت است همین
هر که دارد ستادگی چو ستونزند از فخر خیمه بر گردون
مرد آنست کز ثبات قدمچون ستون تن نهد ببار ستم
عاشقان خویش را زبون نکننددست غم زیر سر ستون نکنند
مرد ره گر حزین و گرشادستچون ستون عاشقانه استادست
بوفا هر که پای برداردبیستون را ز جای بردارد
یار دلبر اگر چه سخت بودبرد باری ستون بخت بود
چون ستون هر که حلم پیش نهادبار یاران بدوش خویش نهاد
چون ستون راستباش در همه جمعتا شوی نور دیده ها چون شمع
چون ستون مرد راست یک لختستهر که کجبار شد نگون بخت است
هر که را راستی نهاد بودچون ستون بر وی اعتماد بود
چون ستون گر براستی علمیهمه جا سربلند و محترمی
تا بود خانه جهان آبادذات صاحبقران ستونش باد
خانه گر غیر آب و خاکی نیستچون ستون قایم است باکی نیست
در جهان باد این ستون دایمکه جهانی بود بر او قایم
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در توحید و حکمت و موعظه گویدقصاید
به شکر حق که کند شکر حق ستایی راکسی چه شکر کند نعمت خدایی را
چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوتچه فسحت است و فضا ملک کبریایی را
کمال حکمت او میکند بنات نباتدر امهات زمین نطفه سمایی را
برای روشنی خانه دل از دیدهنهد براه نظر چشم روشنایی را
خطی کشیده بناگوش گلرخان از مشککه گو شمال دهد نافه ختایی را
دهد به گوش چو گل شیوه سخن چینیبه مرغ ناطقه بخشد سخن سرایی را
ز باغ عارض خوبان بصید دل هرسونهد ز سنبل مو دام دلربایی را
به دلگشایی بلبل برآورد از خاکگلی که آب دهد باغ دلگشایی را
به شهد حکمت او از پی شفاءالناسطبیب نحل برد مرهم شفایی را
فتیله مه نو را چراغ بدر کندبه شمع مهر دهد نور مه فزایی را
به ذره چهره کاهی دهد ز پرتو مهربه آفتاب دهد مهر کهربایی را
کسی که بر در او دولت گدایی یافتکجا بشاهی عالم دهد گدایی را
بملک هر دو جهان غیر او ندارد راهکه غیر ازو نسزد ملک پادشایی را
بزرگوار خدایا به مبتلایان دهکه جز تو نیست دوا مبتلایی را
طبیب اگر بدهد داروی شفا بخشیشفا تو دهی داروی شفایی را
تن شکسته اگر مومیایی اش سودستبه دل شکسته چکارست مومیایی را
به پیش تیر قضای تو چاره جان سپرستسپر چکار کند ناوک قضایی را
دلا ز چون و چرا دم مزن درین مشهدکه راه نیست در او چونی و چرایی را
سجود قبله جان کن بدوست روی آورچه رو بخاک نهی سجده ریایی را
ترا بقدر قدم کعبه سر فراز کندچه عذر لنگ بیاری شکسته پایی را
صفای کعه چه خواهی دلت چه دریابدنخست از آینه بزدای بی صفایی را
براه کعبه جان سر به جای پای بنهرو مدار ز پا عذر ناروایی را
به بین عزیزی تقوی که نفس خویش بزرفروخت یوسف و نفروخت پارسایی را
ز نفس بد نشوی مطمین که در خوابستکه اژدها نکند ترک اژدهایی را
مرو بخواب که دزدان چه کاروان گیرنددگر بخواب نبیند کسی رهایی را
مگیر انس چو وحشی بخویش و بیگانهبهیچکس مگشا چشم آشنایی را
نهفته میر درین دار ملک و چون منصوربه دار جلوه مده نقش خودنمایی را
ز مرگ غم نخورد هرکه ترک خویش کندکه مرگ عید بود عاشق فدایی را
ز ما و من بگذر زانکه قدسیان گویندکه خاکیان بچه دعوی کنند مایی را
ز فقر هر که غنی شد ز غیر مستغنی استچه احتیاج به غیر است کیمیایی را
برای دام گدایی گرفتم ای عباسهزار رخنه کنی این کهن قبایی را
ز حرص سیر نگردی اگر بدام آریبجای مرغ هوا ذره هوایی را
تو در سرای جهان چون نکرده یی کاریچه مزد میطلبی نقد آن سرایی را
گل جوانیت از یاد برده چون بلبلخزان پیری، و امید بی نوایی را
تو مرده دل که شوی زنده از دم ناییعجب که صور نخوانی صفیر نایی را
مخور شراب که پوشد غمت نه دفع کندبخور صیقل می زنگ غم زدایی را
مکن بآب بقا تکیه هم که باد فناسرشته است در او گرد بی بقایی را
هزار سال وفا عمر نوح اگرچه نمودنمود عاقبت الامر بی وفایی را
تو هم ز شعر مزن لاف اهلی و بشناسکمال انوری و سعدی و سنایی را
اگرچه گوهر مخزن باسم و تاریخ استکه میخرد بجوی این در بهایی را
بزرگوار خدایا ز لطف خود بر مامگیر هرزه درایی و هرزه رایی را
اگرچه خدمت ما نیست در خور رحمتز ما دریغ مکن رحمت عطایی را
متن در گنجور
بخش ۱ - شمع و پروانهشمع و پروانه
بنام آنکه ما را از عنایتدهد پروانه شمع هدایت
رگ جان را دهد چون شمع روشنغذای زندگی از پهلوی تن
دلیل و رهنمای مقبلان استچراغ خاطر روشن دلان است
ز نورش آتش وادی ایمنچراغ کار موسی ساخت روشن
بهر یکذره نورش در ظهورستدلیل این سخن الله نورست
ز سنگ و آهن آن آتش که برخاستبود روشن که نور او در اشیاست
چو شمع انوار او هر چند تابدکجا پروانه اندیشه یابد
که جبریلی که عرشش زیر بال استکمین پروانه شمع جمال است
چو برق از تیغ قهرش میزند دمبیکدم می فتد آتش بعالم
سخن از آتش قهرش چه رانمچو شمع آتش ببارد از زبانم
نسیم لطف او با هر که یار استدر آتش گر بود در لاله زار است
بصر کایینه قدرت نمایی استدرو از عکس رویش روشنایی است
بهفت اش پرده زان ترتیب کردهکه باشد نور او در هفت پرده
چراغ جان بد فانوس تن از اوستسرای دیده و دل روشن از اوست
چو او را با دل ما آشناییستچراغ دل هزارش روشناییست
اگر شمع مرادش برفروزدملک را بال چون پروانه سوزد
زند پروانه را آتش به هستیاز آن غیرت که کرد آتش پرستی
بسا شمع قد خوبان دلکشکه برق غیرتش در وی زد آتش
شب تیره بصحرا جای مهتابنماید شبچراغ از کرم شب تاب
چنان شمع رخ گل برفروزدکه چون پروانه بلبل را بسوزد
چو عیسی هر کرا نورش نوازدچراغ مرده در دم زنده سازد
چو نور شمع او پروانه بینددر آتش تا نسوزد کی نشنید
فروغ نور او از حد برون استز فانوس خیال ما فزون است
اگر گردد زبان رگهای جانمچو شمع از وصف او سوزد زبانم
متن در گنجور
بخش ۱ - دیباچهسحر حلال
حمد بیحد و ثنای نامحدود و شکر بیعد و سپاس نامعدود سزاوار صانعیست که بیک امر کن نسخه دو کون بپرداخت و درود و تحیات نامیات سیدی را که بیک انگشت معجز نما قرص قمر دو پاره ساخت و سلام صلوات آثار صفدری را که بیک ضرب تیغ دو سر آزاده ولایت در ملک هر دو عالم انداخت و نوادر جواهر بحر دو کون نثار مقدم آل و اولاد ایشان باد.
اما بعد چنین گویند غواص دریای سخن سازی اهلی شیرازی: که روزی در خدمت صف نشینان بارگاه حقیقت و بزرگان خرده دان کارگاه طریقت برسم خدمت حاضر بودم که سخن در وصف فارسان میدانی معنی و زور آزمایان کمای دعوی میگذشت از جمله تعریف مولانا کاتبی کردند که دو کمان دعوی از قوت بازوی طبع انگیخته و بر سر میدان سخنوری آویخته یکی مجمع البحرین و یکی نسخه تجنیسات و پهلوانان عرصه سخن با قوت بازوی فکرت و زورآزمایی از آن هر دو کمان فرو مانده اند، این پیر فقیر گوشه گیر با وجود شکستگی مزاج و دلخستگی کار بی رواج چون طبع فضول داشت غیرت آورده گفت: که از قوت بازوی فهم خود می یابم که آن هر دو کمان را در قبضه فکرت آوردم و بیک حمله هر دو را گوش تا گوش چنان بکشم که آواز زه و تحسین از هر گوشه برآید، چون این نکته ادا کردم بعضی از اهل تعصب فنته انگیختند و در دامنم آویختند که این دعوی نیست غیر لاف و گزاف والا اینک کمان واینک مصاف هم در آن وقت متوجه شدم و طرح این نسخه انداختم چنانکه مجمع البحرین و تجنیسات بیکجای جمع آمدند و با وجود این تکلیف ما لایلزم، ذو قافیتین هم ملازم آن کردم که اگر در مقابل تجنیسات او خوانند بر وزن « فاعلاتن فاعلاتن فاعلن » که رمل مسدس محذوف است جواب آن باشد با زیادتی صنعت ذو بحرین و ذوقافیتین و اگر در مقابل مجمع البحرین او خوانند بر وزن « مفتعلن مفتعلن فاعلن » که بحر سریع مسدس مطوی مکشوف است و بحر رمل مسدس محذوف در تحت اوست جواب آن باشد با زیادتی صنعت تجنیسات و دیگر التزامات که در آن دو نسخه نیست و بهمت شاه اولیا که صاحب قبضه اصحاب فن و سرچشمه ارباب سخن اوست این مقصود بحصول و این مأمول بوصول پیوست. و این نسخه موسوم گشت به سحر حلال و الحمدالله رب العالمین و الصلوة و السلام علی خاتم النبیین و الایمة المعصومین الطیبین الطاهرین و سلم تسلیما کثیرا.
متن در گنجور
شماره ۱ - تاریخ وفات پهلوان یار علیتواریخ
پهلوان زمانه یار علیکه ز مرگش زمانه پر شورست
با همه زور از اجل افتادتا نگویی که کار بر زورست
پیر ما گفت بهر تاریخشجای اصلی آدمی گورست
متن در گنجور
بخش ۱ - دوازده اماممعمیات
آب حیوان خوش بود و ان لعل لب زان خوشترستدر صفا آن لعل فاش از جوهر جان خوشترست
محمد
درج آن در دهان شد جان ما، دل خار خورداز حسد کان در ز صد لؤلؤی عمان خوشترست
علی
می خوشست اما باشک همچو مرجانم اگرگوشه چشم افکند مرجانش از آن خوشترست
حسن
سنبل او خوشه افشانید وه کافتاد ازودانه یی بر دامنش کز در غلطان خوشترست
حسین
آن پریوش زلف بر دامان فرو افکنده استسنبل است آنطره و سنبل بدامان خوشترست
علی
مغز جوی از آخر علم محبت پوست چیست؟اینسخن ایدل ز علم صد سخندان خوشترست
محمد
محو شد خون دل آخر در دو چشم از برق وصلگرچه از شمع جمالش دیده گریان خوشترست
جعفر
در جفا گر بیحدست آن چشم باری پیش مااین جفا از صد هزاران لطف و احسان خوشترست
موسی
از تف دل جان بود در موی او سر سایه اشپیش آن خورشید رخ کز ماه تابان خوشترست
علی
ایصبا خاری بیار از راه او کان خار رهبر شکسته دل ز صد گلزار رضوان خوشترست
محمد
روز رحمت شد دگرگون ریخت از دامن چو درقطرها کان هر یک از چشم در افشان خوشترست
علی
میخورد از دست غم چشمم بسی سیلی ز عشقتا کند پنهان نظر چون عشق پنهان خوشترست
حسن
حسرت آنسرو بی پایان و چشم آخر ندیدنخل قد یار خود کز سروبستان خوشترست
محمد
پیش چشم آن ابرو ار محرابی آرد بر مدارچشم ازو اهلی که این از کفر و ایمان خوشترست
متن در گنجور
لغز میر کریم الدینلغزها
چیست آن نام کاوری بشماردر حساب کواکب سیار
اولش اول می آخر همثانیش ثانی می از دو کنار
مرکزش کانی و محیطش راآنچه گفتیم از یمین و یسار
هیچ از حال خود نیمگرددگر بگردانش عدو صد بار
در ته بحر فکر بر گردشگوهری جسته ام بجوی و برآر
متن در گنجور
صنف اول که تاج است و پیش بر استصنف اول که تاج است و پیش بر است
ای خاکِ دَرَت، قِبْلِه‌یِ صاحِب‌نَظَرانبر صورتِ توست مُشْتَری، دِل‌نِگَران
خاکِ کفِ پایِ تو بُوَد تاجِ سَرَشآن‌کس که بُوَد پادْشَهِ تاجوَران
متن در گنجور
صنف دوم که زر سفید است و بیش بر استصنف دوم که زر سفید است و بیش بر است
ای آنکه ترا سوی رقیبان نگهستبیصورت حال تو دل من تبهست
در دور قمر که شاه و درویش یکیستآنرا که بود تنگه بکف پادشه است
متن در گنجور
صنف سیم شمشیر است که بیش برستصنف سیم شمشیر است که بیش برست
ای آنکه بعشوه نرگست صف شکن استدلجویی صورتت بوجه حسن است
شمشیر کشیده خون خصمت ریزدمریخ که پادشاه شمشیر زن است
متن در گنجور
صنف چهارم که غلام و پیش برستصنف چهارم که غلام و پیش برست
ای سرو سهی خاک رهت وقت خرامکی صورت مه بود چو حسن تو تمام
هر کسکه ترا بنده بود پادشه استدر بندگی تو پادشاه است غلام
متن در گنجور
صنف پنجم که چنگ است و کم بر استصنف پنجم که چنگ است و کم بر است
ای آنکه غمت بجان دل سنگ زندآتش بمن آنصورت گلرنگ زند
آن دم که شوی مست من ای زهره جبنپیش تو هزار پادشا چنگ زند
پیش تو هزار پادشا چنگ زند
متن در گنجور
صنف ششم که زر سرخ و کم بر استصنف ششم که زر سرخ و کم بر است
ای روی تو آفتاب صاحب نظرانبر صورت خوب تو عالم نگران
پیش تو صفات دیگران کس چکند؟چون پادشه اشرفی بذات از دگران
متن در گنجور
بخش ۱ - صنف هفتم که برات است و کم براستصنف هفتم که برات است و کم براست
ای لعل تو چشمه آب حیاتوز صورت تو شکسته دل لات و منات
هر کو ز عطارد رخت سر نکشیدبنوشت فلک به پادشاهیش برات
بنوشت فلک به پادشاهیش برات
متن در گنجور
صنف هشتم که قماش است و کم براستصنف هشتم که قماش است و کم براست
ای آنکه پری نیاید اندر نظرتبا صورت خوبست ز معنی خبرت
راضی بسگ تو پادشه راس براسیعنی که نه پادشا قماشی است برت
متن در گنجور
بخش ۱قصیدهٔ اول بنام امیر علیشیر
حمدی از حد افزون و سپاسی از قیاس بیرون سزاوار صانع بیچون که به کلک صنایع نگار بدایع آثار بر صحایف لطایف روزگار نظم قصیده موجودات با حسن صفات رقم کرده.
الذی لا اله الا هو والذی لم یلد ولم یولد و صلوات تامات و تحیات زاکیات بر سرور کاینات و خلاصه موجودات صاحب المعجزات و الآیات یعنی محمد مصطفی صلی الله علیه و آله.
(شعر)
در نظم وجود همه پیغمبر مرسلچون قافیه در آخر و ملحوظ در اول
و درود بیکران بر آل و اولاد او باد.
اما بعد نموده میشود که بعد از فراغ مطالعه و مشاهده صنایع و بدایع قصیده مصنوع که رقمزده کلک لطایف شعار مفخر الشعراء خواجه جلال الحق و الدین سلمان ساوجی است ضاعف الله تعالی اجره، الحق هر بیت از آن بحری گوهر است.
شعر
زهی باغ کز نوبهار سخنکه شد میوه اش شکرین مغز و پوست
قصیده نگویم که بحری بودچه بحری که هر گوشه بحری دروست
شعر را بخانه مویی نسبت کرده اند و قافیه را زمین گفته اند و سقفش معنی و حدودش چهار رکن مصراعین واجب نمود قصیده یی بطریق تتبع انشاء نمودن موشح بالقاب شریف مدون این صناعت مروج این بضاعت امیرکبیر عالم عادل مفخر الامراء ملجا الفضلا ملاذالفقراء اسد المعارک شبلی المسالک ضرغام الاسلام و المسلمین نظام الحق و الدوله و الدنیا والدین علیشیر.
شعر
آنکه نشو و نمای گلشن دهرهمه از آفتاب همت اوست
سرخ رویی اهل فضل امروزچون عقیق از سهیل دولت اوست
لازالت نظام الملک فی ظلال جلاله و مد علی الخافقین ظل نواله مشتمل بر اصول و فروع بحور و دوایر سته که اوزان نوزده گانه است و تفکیک بحور آن و تعریف اقسام و حدود قوافی صحیح و معیوب و اسامی آن و انفراع صنایع و بدایع که متقدمین در کتب جمع کرده اند و متاخرین جسته جسته باز نموده اند با نوادر صنایع که فکر بکر این غرقه بحر جانگدازی اهلی شیرازی اختراع کرده امید که در آنحضرت بسمع قبول مسموع افتد و بعین رضا ملحوظ گردد.
مگر نسیم قبولم چو غنچه بنوازدکه بشکفد گل امید من ازین بستان
آمین یا رب العالمین والتکلان علی واهب الاحسان
متن در گنجور
بخش ۱ - قصیده دوم (در مدح سلطان یعقوب)قصیدهٔ دوم در مدح سلطان یعقوب
حمد بیحد و سپاس بیقیاس مر حضرت عزت را جلت نعمایه و عظمت کبریایه:
بیت
آن خالقی که صورت خلق آفریده استغیر مکرر اینهمه صورت کشیده است
فتبارک الله احسن الخالقین.
و صلوات زاکیات و تحیات نامیات بر سرور عالم و مفخر آدم ماه مکه و حرم صدر صفحه رسالت و ماه ایوان جلالت رسول الثقلین سید العرب و العجم محمد المصطفی علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات الزاکیات.
شعر
گر نه ذات او سبب در نظم عالم آمدینظم موجودات عالم کی فراهم آمدی
و علی آله الطیبین الطاهرین و الایمه المعصومین خصوصا شیر بیشه ولایت و شمع شبستان هدایت امیرالمومنین و امام المتقین اسدالله الغالب کل غالب امام المشارق و المغارب علی بن ابیطالب علیه من الصلوات افضلها و من التحیات اکملها:
بیت
شاهی که هر که پایه مدحش بلند ساختخود را بیمن همت او ارجمند ساخت
اما بعد نموده میشود که اینقصیده ایست صد و پنجاه و چهار بیت موشح بالقاب فرخنده آثار ممدوح که موازی صدو ده بیت از آن استخراج میشود مشتمل بر فروع و اصول بحور دوایر سته که اوزان نوزده گانه است و تفکیک بحور و تعریف اقسام حدود قوافی صحیح و معیوب و اسامی آن با حرکات و سکنات قافیه و انواع ایطاء جلی و خفی و اصناف صنایع و بدایع که در کتب متقدمین و متاخرین جمع آمده با بعضی از نوادر صنعت که زاده طبع این غرقه بحر جانگدازی اهلی شیرازی است امید که بسمع قبول مسموع افتد و به عین رضا ملحوظ گردد:
بیت
بزرگوار خدایا چو شعر قسمت ماسترهی نما که کندوردجان بصدق درون
ز سوره شعرا رب نجنی اهلینه سیرت شعرا یتبعهم الغاوون
تمت الدیباچه من القصیده الثانیه
متن در گنجور