شاعر شیراز · ۸۷۵ تا ۹۲۵ قمری
بابافغانی شیرازی
بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد.
بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود.
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گزیدهٔ اشعار بابافغانی شیرازی
شمارهٔ ۱غزلیات
ای سر نامه نام تو عقل گره گشای راذکر تو مطلع غزل طبع سخن سرای را
آینه وار یافته یکنظر از جمال تودل که فروغ میدهد جام جهان نمای را
نسخه ی سحر سامری کاغذ توتیا شودگر به کرشمه سر دهی نرگس سرمه سای را
در طلب تو دیده ام کاسه ی آب جغد شدمن که ز مغز استخوان طعمه دهم همای را
تیغ زبان عارفان گرد گرفت و همچنانعشق تو جلوه میدهد خنجر سرزدای را
غایت دستگیری است آنکه چو طایر حرمبر سر کعبه ره دهی رند برهنه پای را
من زکجا و حالت صوت و سماع صوفیانگوش نهاده ام همین زمزمه ی درای را
کیست فغانی حزین مست سیاه نامه ییتا به زبان عارفان وصف کند خدای را
شمارهٔ ۲غزلیات
ای از لب تو خطبه کلام قدیم راباعث، رسوم شرع تو امید و بیم را
اول عظیم داشته شأن ترا خدایوانگاه برفراشته عرش عظیم را
چرخ اثیر تا شرف از گوهرت نیافتدرهم نریخت اینهمه در یتیم را
بر شاهراه عقل نهادی چراغ شرعتا خلق پی برند ره مستقیم را
قول تو هر کجا که دلیل آورد فقیهدیگر مجال بحث نماند حکیم را
دارد چنان دمی که بمعجز فرو بردشمشیر خطبه ی تو عصای کلیم را
روی تو در سلامت خلقست وین سخنروشن بود چون آینه طبع سلیم را
آن دم که فخر داشت بدان سالها مسیحدر گلشن تو گشت کرامت نسیم را
بر حرف زلف و خال، فغانی قلم کشیدوز دفتر تو خواند الف لام میم را
شمارهٔ ۳غزلیات
در دل نشانم هر نفس خار تو، در گلزارهاشاید که روزی بردمد شاخ گلی زین خارها
شد خشت کویت لاله گون گلها دمید از خاک و خونسرها زده اهل جنون هر گوشه بر دیوارها
افگنده چنگ از ضعف تن شوری عجب در انجمنگویا شرار آه من پیچیده شد بر تارها
ای از تو خوبان تنگدل، گلها زرویت منفعلبیرون زنقش آب و گل حسن ترا بازارها
کار بتان عشوه گر بازی نماید سر بسرآنجا که بر اهل نظر حسنت نماید کارها
زانروی چون برگ سمن گلهای نو در انجمنآب لطافت در سخن با آتش رخسارها
چون از بیاض سیمگون نقش خطت آید برونسازند تعویذ جنون صورتگران طومارها
از لعلت ای کان نمک عیسی دمانرا یک بیکپیوسته تسبیح ملک در حلقه ی زنارها
شمعی تو در هر محفلی ناری تو در هر منزلییکبار سوزد هر دلی، مسکین فغانی بارها
سوزد فغانی هر نفس از شعله ی داغ هوسنالان چو بلبل در قفس دارد زگل آزارها
شمارهٔ ۱رباعیات
تا از صفت وجود فانی نشویباقی بجمال جاودانی نشوی
در دفع دویی کوش که در طور وفامحجوب جواب لن ترانی نشوی
شمارهٔ ۱رباعیات مستزاد
پیوسته مرا فلک جگر خون دارددر سیر و سفر
گفتن نتوان که طالعم چون دارددر خون جگر
دانی که چه حاصلم شود آخر کارزینسان که مرا
چون دانه در آسیای گردون داردقسام قدر
شمارهٔ ۱ - فغانی فی المثل در عالم خاکمقطعات
فغانی فی المثل در عالم خاکاگر نان را نمی یابی وگر آب
مبر حاجت بر ارباب دنیاکه روزی میرساند رب ارباب
شمارهٔ ۱ - بازاز سمن و گل چمن آراست جهان راقصاید
بازاز سمن و گل چمن آراست جهان راجان تازه شد از لطف هوا پیر و جوان را
صورتگر اشجار ز عکس گل و نسرینسیمای سمن داد شب غالیه سان را
آیینه ی خور خاصیت کاهربا یافتکز روی گل زرد رباید یرقان را
وقتست که مشاطه گر لاله گشایدچون نافه ی سربسته سر غالیه دان را
فیض نفس پاک ز بوی گل و لالهکیفیت می داد کل کوزه گران را
ابر از اثر لطف هوا در دل خاراشاخ گل صد برگ کند چوب شبان را
آب ز هوس جلوه ی گلهای بهاریجوید چو حباب از دل دریا جریان را
در آب روان جلوه دهد باد بصد نازصد سرو خرامنده و شمشاد چمان را
در قوس قزح برصفت ابروی خوبانرنگ پر طاوس دهد زاغ کمان را
از فیض هوا بر صفت بزم ریاحینآرد به سخن سوسن آزاده زبان را
آن اتش گلفام ده امروز که گردوناز چشمه ی خور آب دهد لاله ستان را
وان آب شفق رنگ روان ساز که در جامآتش زند از جلوه چو گل آب روان را
عالم گذرانست همان به که درین باغبی غم گذرانیم جهان گذران را
فیضی که ز سرچشمه ی خورشید نیابیدر دور گل از گردش ساغر طلب آن را
دل جمع کن امروز و ببین از گل این باغآن جلوه که فردا بود انوار جنان را
دارد چمن از نامیه انواع لطایفتا هدیه برد روضه ی سلطان جهان را
سرو چمن آل عبا شاه خراسانکز سایه سمن سای کند باد وزان را
بر چهره ی وصفش چه محل زیور تقریردریاب که حاجت به بیان نیست عیان را
شکر نعمش باز درین مطلع رنگینبگشاد زبان فاخته ی قافیه خوان را
شمارهٔ ۴غزلیات
به ترانهٔ ندیمان نتوان ربود ما راچو بود غم تو در دل ز طرب چه سود ما را
بنما رخ و همان دان که نماند کس به عالمچه کسیم ما که باشد عدم و وجود ما را
به نوید آب حیوان دل مرده بازمانَدتو ز عمر و حسن برخور که هوس غنود ما را
مشکن عیار عاشق به قیاس فهم دشمنبد و نیک ما چه داند که نیازمود ما را
به نظارهٔ تو دود از دل عاشقان برآمدچو سپند سوخت اکنون چه غم از حسود ما را
سر فتنه داشت امشب خود ما رقیب و رندیبه شراب و ساقی کس طمعی نبود ما را
چو نوای نی فغانی دم جان گداز داردکه در آتش محبّت فگند چو عود ما را
شمارهٔ ۵غزلیات
تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله راتازه کند به یک نفس داغ هزارساله را
کشتهٔ دیرساله را زنده کند به جرعهایچاشنیی که میدهد می ز لبت پیاله را
پیش تو سرو و لاله را جلوهٔ نازکی رسدخیز و به عشوه حلقه کن بر گل تر کلاله را
هر قدمی که مینهی روز شکار بر زمینسرمهٔ ناز میکشد گرد رهت غزاله را
تا ز خط بنفشهگون فتنهٔ انجمن شدیماه دوهفته گرد رخ دایره بست هاله را
بس که چو ابر در چمن شب همه شب گریستمبر گل و سبزه صبحدم جلوه گریست ژاله را
خون هزار بیزبان در دل و دیده شد گرهغنچه بدین شکفتگی گو مگشا رساله را
مرغ چمن به عشوه دل کرده به خون خود سجلگل به کرشمهٔ نهان شُسته عیان قباله را
بر شکنی چو بنگری سوز فغانی حزینآه اگر امتحان کند در پِیَت آه و ناله را
شمارهٔ ۶غزلیات
ای تو را بر سرو و گل در جلوه پنهان رازهاسرو را در سایهٔ قد تو در سر نازها
بس که میخوانند دلها را به کویت هر نفسبلبلان را در گلستانها گرفت آوازها
تا چرا دم زد ز رعنایی به دور حسن توگل به ناخن میکند از روی چون زر گازها
جانم از تن میپرد هر دم ز شوق روی توبر سر آتش بود پروانه را پروازها
گلشن کوی تو را از لطف و احسان بارهیستبر گرفتاران دل هر گوشه سنگ اندازها
در تماشای مه رویت فغانی را چو شمعبر زبان آتشین شبها گره شد رازها
شمارهٔ ۲رباعیات
تا چند بنفس خویش بیداد کنیمخود را بزوال عقل دلشاد کنیم
نخلی که بدان بهشت سر سبز شوداز پا فگنیم و دوزخ آباد کنیم
شمارهٔ ۲رباعیات مستزاد
از باد خزان درخت عریان گردیدچون قامت نی
وان گل که چو لاله بود ریحان گردیدکو ساغر می
از شعلهٔ شمع بود دل گرمی جمعشبهای سیاه
دل نیز چو برگ بید لرزان گردیداز سردی دی
در منقبت حضرت امام حسین و ائمه اطهار علیهم السلامترکیبات
روز قیامتست صباح عشور توای تا صباح روز قیامت ظهور تو
ای روشنایی شجر وادی نجفهر ریگ کربلا شده طوری ز نور تو
ای با خدا گذاشته کار از سر حضورگشته چراغ دیده ی تو در حضور تو
بر فرق نازکت الف قد خارجیاز سرنوشت بود و نبود از قصور تو
ای طوطی فصیح ادبخانه ی رسولحیف از ادای منطق و لحن زبور تو
دامن بعزم ملک ابد بر میان زدیآه از هوای این سفر و راه دور تو
حاشا که جمع خورده شراب جهنمیمستی کنند بهر کباب تنور تو
آن را که گل بخمر سرشتند کی رسیدفیض از زلال جرعه ی جام طهور تو
در طشت یافتی سر آنشاه تاج و تختای چرخ خاک بر سر تاج سمور تو
از تاج زر چو نقل شد آن سر بطشت زر
شد طشت زر مرصع ازان دانه ی گهر
هر گل که بر دمید ز هامون کربلادارد نشان تازه ی مدفون کربلا
پروانه ی نجات شهیدان محشرستمهر طلا ببین شده گلگون کربلا
در جستجوی گوهر یکدانه ی نجفکردم روان دو رود بجیحون کربلا
نیلست هر عشور ببیت الحزن رواناز دیده های مردم محزون کربلا
در هر قبیله از قبل خوان اهل بیتماتم رسیده یی شده مجنون کربلا
بس فتنه ها که بر سر مروانیان رسیدوقت طلوع اختر گردون کربلا
بردند داغ فتنه ی آخر زمان بخاکمرغان زخم خورده ی مفتون کربلا
گرگان پیر دامن پیراهن حسینناحق زدند در عرق خون کربلا
خونابه ی روان جگر پاره ی رسولدر هر دیار سرزده بیرون کربلا
این خوان نه اند کیست که پنهان کند کسی
شاید کزین مکابره طوفان کند کسی
ای رفته در قضای خدا ماجرای توغیر خدا که می رسد اندر قضای تو
ای رفته با دهان و لب تشنه از میانآب حیات در قدم جانفزای تو
بیگانه از خدا و رسولست تا ابدبرگشته اختری که نشد آشنای تو
کردی چو در رضای خدا و رسول کارباشد یقین رضای خدا در رضای تو
چندین هزار جامه ی اطلس قبا شودفردا که آورند بمحشر عبای تو
بربسته رخت، کعبه و مانده قدم به راهبهر زیارت حرم کربلای تو
ای دست برده از ید بیضا در آستینمفتاح هفت روضه ی جنت عصای تو
بخشی ز نور سرمه ی ما زاغ روشنیبی دیده را کجا خبر از توتیای تو
ما را که دیده در سر این شور و شین شد
عزم زیارت حرمت فرض عین شد
آه این چه میل داشتن ملک و تاج بوداین خود چه برفراشتن تخت عاج بود
دردا که رفت در سر کار زمین ریآن سر که خونبهای جهانش خراج بود
در جان خارجی زغم گنج کار کردزهری که خون پاک امامش علاج بود
دردا که از ملامت سنگین دلان شکستدلهای مؤمنان که تنک چون زجاج بود
یا رب ز اقتران کدام اختر سیهاسلام بی حمایت و دین بیرواج بود
شد در هوای گرم نجف همدم سمومعودی که اهل بیت نبی را سراج بود
پرورده گشت خون یزیدی بشیر سگاین خشم و نقص و کینه ازین امتزاج بود
قارون وقت ساخت، سپهر عدو نوازقوم یزید را که به خاک احتیاج بود
اهل نفاق تخت و زر و تاج یافتند
اصحاب صفه دولت معراج یافتند
حاشا که علم عالم جاهل کند قبولذاتی که برترست ز اندیشه ی عقول
حاشا که در غبار حوادث نهان شودآیینه ی قبول و چراغ دل رسول
فردا نظاره کن که چو خار خزان زدهاجزای خار خفته نهد روی در ذبول
بهر عروج مهچه ی رایات مهدویعیسی فراز طاق زبرجد کند نزول
قاضی القضاة محکمه ی آخرالزماندارالقضا کند چمن دهر از عدول
بر لوح چارفصل بقانون شرع و دیناشیا کنند بهر قرار جهان حصول
در چارسوی کون به پروانه ی رسولیابد قرار لم یصل خارجی وصول
نور دوازده مه تابان یکی شودگیرد فروغ شمع سراپرده ی رسول
چندان بود محاکمه ی فیل بند شاهکآواز مرتبه نشود خارج از اصول
سکان هفت خطبه به آیین دور گشت
انشا کنند خطبه بنام چهار و هشت
ای دل ثنای وحدت ذات اله کنبر حال خویش خیل ملک را گواه کن
از شرح دانه های در شاهوار عرشکلک از عطارد و ورق از مهر و ماه کن
سوی بهشت آدم و آل عبا خرامطوبی قدان روضه نشین را گواه کن
ای باقر از کناره ی سجاده ی ورعنوری فرست و چاره مشتی تباه کن
ای صبح صادق از افق غیب کن طلوعوز مهر در سر علم پیشگاه کن
خلوتسرای موسی کاظم بدیده روباین بارگاه را علم از شوق آه کن
سرگشته ی منازل شوقیم ای صبابویی ز سبزه زار رضا خضر راه کن
گر دین درست خواهی و اسلام ای صبادر یوزه از در تقی و بارگاه کن
فال تو سعد ای نقی پاک اعتقاداز دین علم بر آور و آهنگ جاه کن
ای عسکری بکوکبه ی خسروی درایآفاق پر ستاره ز نعل سپاه کن
ای مهدی آفتاب تو در چاه تا بکیخود را بسوز و خامه و دفتر سیاه کن
گلزار اهل بیت چو باغ ارم شکفتای عندلیب دلشده آهنگ راه کن
شمارهٔ ۲ - ای آنکه فلک طاق حریم حرمت رامقطعات
ای آنکه فلک طاق حریم حرمت رااز قدر و شرف کعبه ی ارباب صفا گفت
عمری ز طواف در این خانه فغانیجایی نشد و مقصد و مقصود ترا گفت
آخر چو ندید از تو امید نظر و لطفقطع نظر از خاک درت کرد و دعا گفت
شمارهٔ ۲ - ای زندگی از غنچه ی لعل تو روان راقصاید
ای زندگی از غنچه ی لعل تو روان راچون روی تو نشکفته گلی گلشن جان را
دل گرم می وصل تو در ساغر خورشیدیکذره چه تاب آورد این رطل گران را
هر وقت سحر، غنچه ی سیراب ز شبنمشوید جهت گفتن نام تو دهان را
گر از نفس گل نشود بوی تو ظاهربلبل نکند این همه فریاد و فغان را
نقش خم ابروی تو در منظر دلهامحراب دعا بسته کران تا بکران را
باد سحر آورد ز لعلت دم عیسیتا غنچه ی دلتنگ نشاند خفقان را
مرغ سحر از بلبل گلزار تو آموختاین نغمه که تعلیم بود اهل بیان را
تا سیر کند رخش تو در گلشن گردونجاروب زند صبح ره کاهکشان را
ای نزل عطای تو ز خوان انا املحعیسی نفسان مایده خوار این لب نان را
ذات تو همان مصدر علمست که هرگزفرسوده ی تعلیم نفرموده نشان را
دست تو همان دست بلندست که از قدرجز بر ورق ماه نیازرده بنان را
گر در گذر حادثه خاری بنشانیرخصت نبود در چمن دهر خزان را
ور حامی بازار جهان حفظ تو گردددر بسته نگردد دگر این هفت دکان را
خور کز اثر اوست عیار زر و گوهراز نور چراغ تو فروزد دل کان را
تأثیر سحاب کرمت در دل آذرسازد چو صدف، حامل گوهر سرطان را
هر پشه که از عرصه ی میدان تو خیزداز پای درآرد نفسی پیل دمان را
جز موجد امر تو دگر کیست که آرداز پرده ی اعجاز برون شیر ژیان را
فردوس حریمت که بهشتیست مخلدخارش گل صد برگ دهد امن و امان را
در ناصیه ی حاجب و دربان تو چین نیستاینجا همه بارست چه خاقان و چه خان را
مستان ره عشق تو در چشم نیارندسامان سکندر منش ملک ستان را
بی پرتو مهر تو کم از ذره شمارندخوبان قمر طلعت خورشید و شان را
کی رخش فلک جلوه ی طاووس نمایداز داغ تو صد بار نیفروخته ران را
در دور تو بر جدول احکام کواکبغیر از نظر سعد نیابند قران را
ماهیت دیدار تو در دیده ی کافرآیینه ی مقصود کند نقش بتان را
ان را که به سرچشمه ی تحقیق درآریاز تخته ی تعلیم بشوید هذیان را
از میمنت گوهر تسبیح تو راهبخالی کند از رشته ی زنار میان را
گویند فسان تیز کند تیغ ز جوهرتیغ تو از الماس کند تیز فسان را
آنروز که در عرصه ی صحرای قیامتبا حسن عمل کار فتد خلق جهان را
بگشاده ملک، نامه ی اعمال خلایقبر پیر و جوان عرض کند جرم نهان را
یاد غضب و لطف کند خافی و راجیجانهای سراسیمه و دلهای تپان را
هر جزو ز اجزای بدن وقت شهادتتقریر کند نیک و بد سود و زیان را
هر کس بجزای عمل خود رسد آنجاخصمان بدل خصم نگیرند ضمان را
از شرم گرانباری دیوان مظالمنه وزن سبکباری و نی تاب گران را
در چشم دل اهل گنه مالک دوزخاز نار و دخان تیز کند تیغ و سنان را
در وادی جسم و جسد اهل معاصیاز قطع منازل نبود هون و هوان را
سیلاب ندامت نشود موجب تسکیناز گرمی صحرای قیامت عطشان را
دست همه در حلقه ی فتراک تو آن روزآه ار نکشد فارس قهر تو عنان را
روشن کند از ناصیه ی مومن و کافرپروانه ده خلد و سقر نار و دخان را
لطف تو ببخشد گنه ذره و خورشیدضایع نگذارند چه خیزان چه فتان را
سرسبزی و آزادی از احسان تو باشدهم سبزه ی افتاده و هم سرو روان را
با مهر تو فغفور بود نرگس مخمورگر سرمه کند خاک خرابات مغان را
شاها منم آن بلبل آزرده درین باغکز خار ستم برده جفان حدثان را
وقتست که در طوف حریم حرم انسآزاده پر و بال گشاید طیران را
خاک قدم آل عبا باش فغانیدر روی زمین گر طلبی عزت و شان را
چندان که بود در چمن هفت و سه و چارسرسبزی هر شاخ گل شاه نشان را
تا جلوه کند نسترن و برگ وسه برگههمخانه بود عقد ثریا دبران را
در نظم گلستان بقا نام تو باداجز بر گذر قافیه بهمان و فلان را
شمارهٔ ۲مفردات
همه شب گرد شمع خویش بیپروانه میگردمرخ چون ماه او میبینم و دیوانه میگردم
شمارهٔ ۷غزلیات
ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محرابهافتنه را از چشم جادوی تو در سر خوابها
عارضت آب است و لب آب دگر از تاب میمن چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آبها
نگسلم زآن جعد مشکین گرچه در چنگ بلادارم از دست غمت در رشتهٔ جان تابها
مطربان بزم عشقت را ز سوز عاشقانگشته آتش باز بر رگهای جان مضرابها
در حریم دل برای سجدهٔ ابروی توبستهام هر گوشه از خون جگر محرابها
پیش آن لبهای میگون دیده را از اشک سرخسر به سر بر خار مژگان بسته شد عنابها
در نمیگیرد فسونم با لبت از هیچ بابدر وفا هر چند میگویم سخن از بابها
ای مه خرگهنشین شبها فغانی در خیالصحبتی بس گرم دارد با تو در مهتابها
شمارهٔ ۸غزلیات
از عمر بسی نماند ما رابیش از نفسی نماند ما را
هر سود و زیان که بود دیدیمدیگر هوسی نماند ما را
ماییم و دل رمیده از خودپروای کسی نماند ما را
گو روی زمین بگیرد آتشاکنون که خسی نماند ما را
بهر چه در این دیار باشیمچون ملتسمی نماند ما را
رفتیم چنان که بر دل کسگرد فرسی نماند ما را
بس آه زدیم چون فغانیفریادرسی نماند ما را
شمارهٔ ۹غزلیات
زهی حیات ابد از لبت حوالهٔ مادمی وصال تو عمر هزار سالهٔ ما
ز آب دیده برد سیل خانهٔ مردمرسول اشک چو پیش آورد رسالهٔ ما
چو با تو زاری احباب درنمیگیردچه سود از آنکه جهان گیرد آه و نالهٔ ما
دمی که بر سر خوان وصال مهمانیمفلک ز رشک به تلخی دهد نوالهٔ ما
دوای چهرهٔ زرد از طبیب پرسیدمبه عشوه گفت که یک جرعه از پیالهٔ ما
چو گفتمش چه گلست این که هیچ خارش نیستشکفته گشت که رخسار همچو لالهٔ ما
دریغ و درد فغانی که از نعیم وصالنوالهٔ جگر خسته شد حوالهٔ ما
شمارهٔ ۳رباعیات
تا هستی ما فنای مطلق نشودجان را صفت بقا محقق نشود
تا بر سر دار سر نبازد منصوربیخود متکلم انا الحق نشود
شمارهٔ ۳ - حال من و عدو مثل آتشست و نیمقطعات
حال من و عدو مثل آتشست و نیاز تیزیش نترسم اگر نیش می شود
هر چند بیش می کند از جهل قصد منمی سوزد و جراحت من بیش می شود
شمارهٔ ۳ - در منقبت امام همام علی بن موسی الرضا علیه السلامقصاید
بود پیوسته نیت در ریاض روضه رضوان راکه بوسد آستان روضه ی شاه خراسان را
مه ایوان یثرب افتاب مشرق و مغربکه سقف مشهدش همسایه آمد عرش رحمان را
سجود آستانش دولت دنیا و دین بخشدهمین دولت بسست از دین و دنیا اهل ایمان را
نظر در صورت قندیل محراب مزارش کناگر از چشمه ی خورشید جویی آب حیوان را
غبار آستانش دیده ها را می کند روشنصفای مرقدش بخشد صفا آیینه ی جان را
ملایک رو نهند از حلقه ی اهل صفا اینجاکه در این کعبه دریابند اجر عید قربان را
نموداری نمود از لاجوردی گنبد سلطانقلم روزی که طرح انداخت این فیروزه ایوان را
کسی کز روی عزت آستان بوسند شاهانشبسر آید درین کعبه که بوسد پای دربان را
سلاطین چشم آن دارند از بهر سرافرازیکه گاهی خاکروب این زمین سازند مژگان را
وصال کعبه خواهی سوی ایوان رضا رونهچه حاجت از تف دل تافتن ریگ بیابان را
خدا با دوستان چندین کرم دارد که کرد آسانبه راه این حرم دشواری خار مغیلان را
بهر مژگان زدن چون دولت حجی برد سالکسزد کز دیده ها سازد قدم این راه آسان را
ز طوف این حرم گردی چو در پیراهنی گیردبگو بر روضه ی فردوس افشان طرف دامان را
برای نکهت شاخ گل باغ رضا رضواندمی صدره بطرف روضه بگشاید گریبان را
چنان کز آسمان قرآن فرود آورد در کعبهبرد روح الامین زین در ثواب ختم قرآن را
دلی کز پرتو شمع شبستانش شود روشنبه خلوتخانه ی گردون رساند نور عرفان را
تعالی الله زهی مهمانسرا کز غایت رحمتنعیم هشت جنت پیش راه آرند مهمان را
اگر جمعیت دل بایدت زین درمشو غایبکه اینجا جمع می سازند دلهای پریشان را
درین خلوتسرا هر کو برافروزد چراغ دلببیند آشکارا روی چندین راز پنهان را
هوا و آب این ارض مقدس جذبه یی داردکه گرد غفلت از دل می برد گبر و مسلمان را
چو شمع وصل روشن کردی اینجا سوختن اولیچرا باید کشیدن دور ازین در داغ هجران را
ستم آن بود کز انگور مأمون بر امام آمدنه آن تلخی که بود از میوه ی دل پیر کنعان را
چه انگوری که در بزم سقیهم ربهم سازدبه زهر آلوده عیش کام سرمستان حیران را
فروغ شمع دولتخانه ی موسی بود کاظمگلی کانشب چراغ راه شد موسی عمران را
از آن روزی که این انگور زهرآلود پیدا شددگر تلخی نرفت از آب و خاک این باغ ویران را
طلوع کوکب اثنا عشر همراه یوسف شدصفای مطلع خورشید داد ایوان زندان را
نبردی اهرمن انگشترینش بیخبر از کفاگر نام علی نقش نگین بودی سلیمان را
اگر نوح از برای حفظ کشتی نام او بردیبیک نادعلی گفتن نشاندی شور طوفان را
گلستانیست پر برگ و نوا خاک در سلطانکه آبش رنگ و خاکش بو دهد نسرین و ریحان را
در آن روزی که هر مرغی بگلزاری مقرر شدفغانی بلبل دستانسرا شد این گلستان را
خدایا تا بود در دفتر آل عبا ثابتبروی صفحه ی هستی نشان و نام، سلطان را
سرم در سجده ی درگاهش آن مقدار مهلت دهکه از لوح جبین معدوم سازم خط عصیان را