چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۱۲۴۵ تا ۱۳۱۸ قمری

بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند.
به گواهی تذکره‌ها «از اعیان محلهٔ سنگ سیاه بوده، تحصیل مراتب کمالیه نموده و مقدمات علمیه را آموخته» و بر متفرعات علوم و ریاضی و رمل و اعداد احاطهٔ کامل داشته، نوشته‌های یونانی، عبری و سریانی را هم می‌شناخته و خطوط نستعلیق و شکسته و نسخ را به زیبایی رقم زده است.
دیوان اشعار وی شامل حدود هجده‌هزار بیت است. به نقل از شعاع‌الملک از معاصران وی «رباعی را از انواع شعر شیرین‌تر می‌گفت».
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار بلند اقبال

شمارهٔ ۱غزلیات
نمی‌دانم چه شور است این ز عشق دوست در دل‌هاکه شیرین‌کام از او هستند مجنون‌ها و عاقل‌ها
به خود گفتم زعشق آسان شود هر مشکلی دارمولی دیدم که هر آسانم از او گشت مشکل‌ها
کس اندر کشتی عشق ار نشیند هست طوفانینباید چشم امید افکند دیگر به ساحل‌ها
گمان کردم که راه عشق راهی بی‌خطر باشدبدیدم پشته‌ها از کشته‌ها در راه و منزل‌ها
پی تاراج دین و دل به هر وادی به هر منزلهمی غارتگران دیدم ز خارج‌ها و داخل‌ها
گروهی واله و حیران گروهی گشته سرگردانچه عارف‌ها چه عامل‌ها چه عالم‌ها چه جاهل‌ها
در آن وادی که بود از سیل اشکم ره پر آب و گلهمی دیدم خر و بار است کافتاده است در گل‌ها
در آخر دیدم آن دلبر که می‌جستیمش از هر درچو جان دائم بر ما هست و ما هستیم غافل‌ها
اگر خواهی ببینی چون بلند اقبال جانان رابباید دور کرد از خود علایق‌ها و حائل‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
کس نخوابد تا به صبح از ناله من هر شباهر شب از بس تا به صبح از درد گویم یا ربا
زلف بر روی تو بینم عقرب است اندر قمرپس منجم از چه گوید شد قمر در عقربا
همچو من کوکب شناس امروز در عالم مجوبسکه هر شب تا سحرگه می شمارم کوکبا
ناصح از عشق تو منع ما کندآگاه نیستز اینکه غیر از عشق رویت نیست ما را مذهبا
پادشاه هفت اقلیم ار شود نبود چنانکپاسبانی بر سر کوی تو گیرم منصبا
غیر حرف عشق دلبر نیست بر لوح دلماز معلم یاد نگرفتم جز این درمکتبا
با وجود اینکه سیل اشک بگذشت از سرمگوئی اندر آتشم از عشق آن بت از تبا
ز آن بلند اقبال در شیرین کلامی شهره شدبسکه می گوید حکایت زآن بت شکرلبا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
نگار من چو پی رقص از میان جهداچنان جهد که زعشقش دلم ز جان جهدا
جهد ز ابرو ومژگانش غمزه ها به دلمچو تیر رستم دستان که ازکمان جهدا
ز دل به دیده مرا خون ز دیده بر رخ منچنان که آب ز فواره ناگهان جهدا
دلم ز طره اومی جهد به عارض اوچوبلبلی که ز سنبل به ارغوان جهدا
شب فراق وی آهی که می کشم از دلشراره آه دل من بر آسمان جهدا
عجب نه کز غم آن ترک آتشین رخسارشرار آتشم از مغز استخوان جهدا
به حسن کی چو رخش ماه آسمان شود!به رقص کی چو قدش سرو بستان جهدا
شرار آه جهد از دل بلند اقبالمثال تیر شهابی که هر زمان جهدا
سزد که دعوی پیغمبری کنم در شعربراق فکرت من چون به لامکان جهدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ترکیبات
ای زلف کاوفتاده به رخسار دلبریهمرنگ مشک از فر وهمسنگ عنبری
کافر شنیده ام که ندارد به خلد راهجا کرده ای به خلد تو با اینکه کافری
در آتشی و بر توگلستان شده است ناراین بس دلیل اینکه خلیل پیمبری
عیسی ابن مریم ار نیی از زلف مشکبویهمخانه روز شب ز چه با مهر خاوری
گویندکاندر آذر جای سمندر استمر توسمندری که مدام اندر آذری
محراب باشد ابروی آن ترک شوخ چشمتوپایه پایه در براوهمچو منبری
آشفته ای ودرهم وبی تاب وبیقرارچون من مگر که عاشق رخسار دلبری
گویندمشک چینی والحق خطا بوداوهست ناف آهو وتوچیز دیگری
یک مشت موفزون نیی ای زلف وا ین عجبکز بوهزار بار به از مشک اذفری
آشفته دل نموده ای از بس که خلق رامی بینمت هماره گرفتار کیفری
بالین ز ماه داری وبستر ز آفتابمانا غلام درگه مولای قنبری
شیر خدا ولی به حق مظهر وجود
سلطان شرق وغرب علی جوهر وجود
ای زلف یار من که پریشان و درهمیگه مایه نشاطی وگه دایه غمی
مشک تتار را به حقیقت برادریعودقمار را به درستی پسرعمی
ناسور اگر چه میکند از بوی مشک زخمتو مشکی وبه ریش دل خسته مرهمی
بار دل شکسته ما را کشی به دوشپیوسته ز آن ره است که حمال سان خمی
در دلبری وچابکی انصاف کاملیدر سرکشی و رهزنی الحق مسلمی
این بس دلیل مهر توکاندر هلاک منپوشیده ای سیاه و گرفتار ماتمی
درتوفغان کنددل یک خلق مرد وزنگویا که شام عاشر ماه محرمی
سر برده ای به گوش نگار از پی سخنچون شد که این چنین بردلدار محرمی
رخسار یار باغ بهشت است واندر اوشیطان صفت تو رهزن ایمان آدمی
یک خلق راست حلق به هرحلقه ات به بندهمچون کمندپر خم سهراب ورستمی
در زیر سایه تو نشسته است آفتابگویا غلام شاهی از آنرو مکرمی
شاهی که هست باعث ایجادکائنات
یعنی که مرتضی علی آن مایه نجات
ای زلف عنبرین که بر آن روز چون گلیدر باغ حسن لاله رخان همچو سنبلی
دل بسته ای به گل ز چه رو گرنه بلبلیبنشسته ای به سرو چرا گر نه صلصلی
طفل دل است حیران کآیا چه خواندتدرهم فتاده بسکه چوخط ترسلی
دیدم تو را چو بر زنخ یار گفتمتهاروتی ونگون شده در چاه بابلی
دانم که ترک من ز چه روسر بردتورامی بیندت ز بسکه همی در تطاولی
یک شهر را اگر تو نیی دزد دین ودلپس چیستت گناه که پیوسته در غلی
سر برده می زجام لب یار خورده ایاینگونه مست وسرخوش وشوریده ز آن ملی
با اینکه روز وشب به بر یاری ای عجبدایم به حیرتم که چرا در تزلزلی
ای زلف بی ازین مکن آشفته دل مرااز کیفر زمانه مگر در تغافلی
بر روی آن صنم تو اگر عاشقی چراآشفته و پریشان چون این تغزلی
زینت فزای چهره خوبان شدی مگرمشکین غبار راه خداوند دلدلی
شاهنشهی که هستی عالم ز هست اوست
واین قدر وجاه مرتبه پست پست اوست
ای زلف یار آفت جان ودل منیبا دوستان خود ز دل وجان چه دشمنی
داری ز بسکه حلقه وچین وخم وشکنبر دوش یار من چوکمند تهمتنی
توخود اسیر بندودل من اسیر توستدل فی المثل منیژه تومانند بیژنی
طفل دلم نمی کشد از بازی تو دستپنداردت دوبافته بند فلاخنی
از جنبش تو آتش دل شعله ور شودمانا بر آتش دل ما باد بیزنی
دریافتم که ازچه سرت را بریده یاراز بسکه سرکشی کنی از بسکه رهزنی
د رطوروطرز دلبری الحق که چابکیدر راه ورسم رهزنی انصاف پر فنی
گه سربلندداری وگه افکنی به زیرگه سرکشی کنی تو وگاهی فروتنی
ای تیره زلف هر که به روی سپید یاردیدت بگفت هندوی در روم مسکنی
چشمان یار مست ولبش می پرست وتووسواس دار زاهد برچیده دامنی
گر نیستی غلام ولی به حق علیبر فرق مهر وماه چه سان سایه افکنی
شاهی که خلق کون و مکان از طفیل اوست
بود و وجودعالم وآدم به میل اوست
ای تیره زلف یار شبه یا سیه شبیافعی واژدری تونه مادری نه عقربی
گفتم کنم شبیه به نال قلم تو رادیدم خطا بود که سیه چون مرکبی
لعل لب نگار بود راح روح بخششوریده حال ومست گمانم از آن لبی
او را بده ز حال پریشان ما خبرپاداش اینکه در بر دلبر مقربی
گر لف و نشر خوانمت ای زلف می سزدزیرا که گه مشوش وگاهی مرتبی
گه راهزن چواهرمنی گه خدا پرستدرحیرتم به کار تو کاندر چه مذهبی
مانی به هندوئی که بوددر کفش ترنجهر گه که بینمت بر آن سیب غبغبی
در روزگار حسن توئی واجب الوجودواجب به روی ساده رخان بلکه اوجبی
زانو به سینه دست برد پیش آفتابز آنروز نشسته ای توکه در لرز و در تبی
روی نگار من به صفا حیدر است وتودرخیرگی وتیره دلی همچو مرحبی
کافکنده است زابروی مانندذوالفقار
یک نیمت از یمین ودگر نیمت از یسار
ای زلف یار من که پریشان تری ز منیغمای عقل وهوشی آشوب جان وتن
ای خسته شکنج توجانهای شیخ وشابوی بسته کمند تو دلهای مرد وزن
جز چهر یار من که بود درشکنج تویزدان کسی ندیده گرفتار اهرمن
تا محشر از ختن ز چه خیزد هماره مشکتاری مگر صبا زتوافکنده درختن
بردی قرار وصبر ودل و دین وعقل وهوشاز پیچ وتاب و عقده وچین وخم وشکن
هر جا تنی است کرده ای او را به غم اسیرهر جا دلی است برده ای او را به مکر و فن
من درد دارم ازتوچو عقرب گزیدگانچون مار زخم دار تو پیچی به خویشتن
ترسم سرت برند بیا سرکشی مکنگردی اسیر بند دگرراه دل مزن
با آفتاب ومه کنی ای زلف همسریهستی مگر چو من ز غلامان بوالحسن
شاهنشهی که باعث ایجاد عالم است
پشت فلک برای زمین بوس اوخم است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - قطعهقطعات
انبار دار صاحب دیوان کشیده تیغخون ریزد از خلایق وباکش نه از خدا
یا رب نجات ده به خلایق ز مرگ اویا رحم ده به صاحب دیوان به حال ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
قدم زد باز در برج حمل مهر جهان پیمامثال عاشقی کاندر بر معشوق گیردجا
سراسر روی صحرا سبز وخرم گشته پنداریکه فراش صبا گسترده فرش از اطلس ودیبا
ز یک سو بر اشک افشان به سان دیده وامقبه یک جا لاله در بستان مثال عارض عذرا
خمیده شاخ بید از بادهمچون قامت مجنوندمیده نرگس وسنبل چو چشم و طره لیلا
به کهساران شقایق بسکه رخشنده است پنداریکه باشد جلوه گر نور حق اندر دادی سینا
ز یک سو بر سر سروچمن کوکو زنان قمریبه یک جا خارکن خوانان به شاخ گل هزار آوا
خجل گردد ز اوصافی که گفت از روضه رضوانفتد ازخانه زاهد را گذر گر جانب صحرا
شده خاک زمین از باد نوروزی چنان خوشبوکه پنداری تومشک اذفر است وعنبر سارا
شب دوشین به کنج حجره بودم با خیالی خوشنه در دل فکری از امروز ونه اندیشه از فردا
طراقی ناگه از سندان در برخاست کاوازشچنان بر شد که کر شد گوش اهل عالم بالا
غلامی رفت وگفتا کیستی نامت که کارت چهکه درکوبی چنین گفتا منم پیش آی ودربگشا
صدائی آشنا آمد به گوش من که از شادینه سر را از کله دانستمی نه موزه را از پا
دویدم بر رخش در باز کردم ناگهان دیدمدرآمد از درم ماهی چه ماهی ماه مهر آرا
گشودم چشم ودیدم چه سراپا مظهر قدرتچه قدرت قدرت خالق چه خالق خالق یکتا
به دوشش خم به خم افتاده گیسو وه چه گیسوئی«عبیر آمیزو عنبر ریز وعنبر بیز وعنبرسا»
نمی گویم که بود از قد وبالا سرو بستانیکجا کی بوستانی را بودسروی چنان رعنا
دلم در بر طپید از چشم ومژگانش گمان کردمکه خون آشام ترکانند برگردیده از یغما
تعالی الله چه گویم از رخ و زلفش که بودندییکی چون روز نوروزی یکی همچون شب یلدا
دوچشم نیمخواب او ربود از دست شش چیزمقرار و صبر وعقل وهوش وجان ودل به یک ایما
به روی چون مهش پا تا به سر محو آنچنان گشتمکه گفتی او بود خورشید رخشان ومنم حربا
نمی فهمیدم از کیفیت رخسار او سیریچو از آب زلال آن کس که دارد رنج استسقا
نشست وکردم از رخ گرد ره با آستین پاکشز لعل شکرین ناگه به شیرین بذله شد گویا
به دلجوئی بگفتا چون کنی حالت چه سان باشدشبان هجر را تا صبح چون سر می بری بی ما
بگفتم کانچه با جان وتن من کرده هجرانتنکرده شعله با خرمن نکرده خاره با مینا
چودیدم گربگویم شرح حال افسرده می گرددبگفتم هیچ داری میل می گفتا بیاور ها
ز جا برجستم و آوردم وبنهادمش در براز آن صهبا که گر پیری خورد از سر شودبرنا
پیاپی چند ساغر خودر از آن می از سر مستیگریبانم گرفت وگفت میخور گفتمش حاشا
چه لذت برده ای از تلخی می با لب شیریننمی ترسی مگر از روز محشر ای بت ترسا
نمی دانی مگر کز می سرای دین شود ویراننیی آگه مگر کز وی به ملک دل فتد غوغا
گذشته ز این همه فرداست روز عید سلطانیبر آن عزمم که امشب را نمایم چند شعر انشا
به مدح ساقی کوثر شهنشاه غضنفر فرامیر فاتح خیبر شه یثرب مه بطحا
گره بر ابروان افکند وبامن گفت ویل لکنشستن با تو می باشد حرام و راست شداز جا
بدوگفتم که بنشین سرکه مفروش این چنین با منکه از این سرکه هیچم کم نگردد شدت صفرا
مگو تلخ وترش منشین مشو تندای بت شیرینشدی در پیچ وتاب از چیست همچون طره وحورا
به پاسخ گفت مدح حیدرت کار وننوشی میز دست چون منی کز روز محشر باشدم پروا
چه پروا دارداز محشر چه بیمش باشد از آذرکسی کوراست در دل ذره ای از مهر آن مولا
امیر المؤمنین حیدر وصی نفس پیغمبرولی خالق اکبر علی عالی اعلا
عیار سکه ایمان قسیم جنت ونیرانز بودش هر چه درامکان وجودش علت اشیا
هوالاول هوالاخر هوالباطن هوالظاهرهوالغایب هوالحاضر هوالمقطع هوالمبدا
زهی رفعت که آخر شافعی مردونشدآگهکه می باشد علی او را خدا یا فرد بی همتا
از آن تیغی که در خیبر بزد بر مرحب کافرچه می کرد ار سپر از پر نکردی جبرئیل اورا
کسی از اوطلب ننمود چیزی را که گویدنهنمی بودار تشهد بر زبان جاری نکردی لا
به یک انگشت طرح نه فلک را برکشد قنبرچه وصف است اینکه تا گویم نمود اورا علی برپا
شنیدستم که برخی راست جا در دوزخ از مهرشچگونه کی معاذ الله کجا حاشا چه سان کلا
شهنشاها نمی آید کسی از عهده وصفتسبوئی را کجا باشد همی گنجایش دریا
وجودتوغرض از خلقت اشیا بود ار نهنه عالم بودودر عالم نه آدم بودو نه حوا
نجی الله از طوفان چه سان می کرد جان سالمنبودش دستگیر ارجودی جود تودردریا
اگر دلگرم از مهرت نمی بودی خلیل اللهبر او سوزنده آتش می شدی کی لاله حمرا
نمی بودی اگر یعقوب را چشم امید از تونصیب اوکجا می شد دوباره دیده بینا
نبودار زیور رخسار یوسف خاک پای توزلیخا را چنین میکردکی آشفته وشیدا
نمی کردی اگر همدست خود را با کلیم اللهبه خاک پایت عاجز بود زاعجاز ید بیضا
گر ازمهر وتولای توروح الله نمی زددمکجا کی ازدم وی می شدی عظم رمیم احیا
شها ازحالم آگاهی که عمری می شود اکنونکه درخواب است بخت من چو سارینوس وتملیخا
مخواه آشفته ز این بیشم مر آن از درگه خویشمکه نبود مرمرا دیگر به غیر از درگهت ملجا
بلنداقبال کی از عهده وصفت توان آیدکه حیرانند در وصفت هزاران عاقل دانا
بدان می ماند اشعار من وبزم حضور توکه درکرمان بردکس زیره اندر بصره یا خرما
همیشه ثور و میزان تاکه باشد خانه زهرههماره تا عطارد راست منزل خوشه جوزا
زخون دیده دایم سرخ بادا روی بدخواهتچودست وپنجه یارت به روزعید از حنا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - تاریخ فوتماده تاریخ
مشیر الملک از کین قوام الملک مرد آخرقوام الملک از کین باعث رنج و مماتش شد
چو گفتندش سوی دوزخ بیا چون رفت از این عالمبیا دوزخ مشیر الملک تاریخ وفاتش شد
۱۳۰۱ قمری
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در مرثیه بر شهیدان کربلامتفرقات
از دست ظلم شمر ستمگر به کربلاگریان شدند مؤمن و کافر به کربلا
هرگز کسی ندیده و نشنیده در جهانجوری که شد به آل پیمبر به کربلا
پنداشتی قیامت کبری پدید گشتکافتاده بود شورش محشر به کربلا
افغان العطش ز چه میرفت بر فلکمی‌بود اگر که ساقی کوثر به کربلا
خورشید منکسف شد و مه گشت منخسفاز شرم ظلم شمر بداختر به کربلا
بر نیزه رفت بس که سر سروران دینطالع شد آفتاب ز هر سر به کربلا
مسدود بود راه نظر طایران تیراز بس که می‌زدند همی پر به کربلا
مجنون شوم به حالت لیلا در آن زمانکز کین شهید شد علی اکبر به کربلا
در بر کشید مشک خطان را ز بس همیز آنروی خاک گشته معطر به کربلا
یا رب به آه و نالهٔ دلهای دردناک
ما را نصیب کن که در آنجا شویم خاک
متن در گنجور
بخش ۱ - در توحیدبخش اول - گزیده‌ای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
«ای همه هستی ز تو پیدا شده»چشم ودل از تور تو بینا شده
آوری از خار گل از نی شکرپروری اندر دل خارا گهر
جانور از نطفه تو آری نه کسبخشش وانصاف تو داری وبس
هستی عالم همه از فضل توستقوت و قوت همه از بذل توست
ای شده یکتا که دوبین کوربادچشم ودل از روی تو پرنور باد
نام تو شد زینت دیوان منلطف تو شد خرمی جان من
جود تو بس رحم تو بی منتهاستاینهمه الحمد که از بهر ماست
شکر تو واجب شده برما بلیکی کسی از عهده اش آید ولی
هست دونعمت زتو دریک نفسگفتن شکر تو کی آید ز کس
متن در گنجور
بخش ۱بخش دوم - داستان گل و بلبل
این نسخه ز گفته بلند اقبال استمطبوع وپسندیده اهل حال است
گرچه سخن از بلبل وگل گفته ولیعیبش منما که احسن الاقوال است
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند عرش عظیمکه بر بندگانست لطفش عمیم
به هر کار دانا و بیننده اوستسخن در دهان آفریننده اوست
نباشد به جز او خدای دگربه جز درگهش نیست جای دگر
برون آرد از سنگ فیروزه رامهیا کند رزق هر روزه را
رطب ارد از خار و از نی شکرپر از نعمت او بود بحر وبر
نگردیده کس آگه از ذات اوشه است او ولیکن همه مات او
بود او خداوند بالا وپستشد از امر او هستی از نیست هست
رحیم است و رحمان رئوف و رشیدولی است و والی ودود و وحید
معین است و معطی مبین ومجیرقدیم است و قادر قوی وقدیر
به فضل وکرم ای خداوند پاکبیا بگذر از جرم این مشت خاک
بلند از تو گشته است اقبال مننظر کن ز رحمت بر احوال من
متن در گنجور
بخش ۱ - لک الحمد یا ذالعلا والکرمبخش سوم
لک الحمد یا ذالعلا والکرملک الشکر یا ذالعطا والنعم
به امر تو بر پا بود نه فلکثنا درفلک از تو گوید ملک
ز خاک وز آب وز باد وزنارکه هستند اضداد هم این چهار
چه خوش نقشها آشکارا کنیعیان لعل از سنگ خارا کنی
دهی در دل سنگ جا شیشه رابه دلها دهی راه اندیشه را
کنی مشک درناف آهو ز خونز بحر عنبر اشهب آری برون
رطب اری از نخل واز نحل عسلعجب بی مثالی عجب بی بدل
شکر آوری از نی و می زتاکبه دست تو بشاد حیات وهلاک
به گوهر دهی پرورش در صدفیکی را دهی غم یکی را شعف
«ز یک قطره آب منی پروریبتی گلرخ وبدهیش دلبری»
نشدهیچکس آگه از ذات توتوشاهی ولیکن همه مات تو
متن در گنجور
بخش ۱ - نصایحبخش چهارم
حمد بی حد و ثنای بی عددهست شایان خداوند احد
آنکه از امر کن ازجود وکرمعالمی را کردموجو از عدم
آنکه می باشد به هر شیئی قدیرنه شریکی هست او را نه نظیر
آسمان را بی ستون بر پای داشتکس نمی داند که چون برجای داشت
خاک وباد وآب وآتش آفریدنقشها زاین چار بس خوش آفرید
از ضمیر موری آگاه است اوزیر سنگ ار در بن چاه است او
در هوا مرغی هویدا می کندروزی ماهی به دریا می کند
برگ تر از چوب خشک آرد پدیدوز پی شام سیه صبح سفید
جانور از نطفه از نی شکر دهدز ابر باران ازصدف گوهر دهد
لطف او خاص است و بر هر بنده ایمی دهد روزی به هر جنبده ای
آسمان را و زمین را مالک استهر چه باشد غیر وجهش هالک است
عقل حیران است در ذاتش که چیستهر چه هست او هست جز او هیچ نیست
او بودخلاق هر بالا و پستبود وهست از پیش و بعد هر چه هست
هر سر مویم شودگر صد زبانعاجزم از شکر یک احسان آن
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
افزوده غم عشق تو درد و تب ما راکرده است سیه هجر تو روز و شب ما را
ما عاشق و مستیم و به جز یار ندانیمزاهد ز چه جویاست همی مذهب ما را
آگه نشد از طالع ما هیچ منجممی‌سوختی ای کاش فلک کوکب ما را
تا بوسه زدم بر لب شیرین وی از شهدتب خاله زد از فرط حرارت لب ما را
ای ترک بکن ترک جفا در دل شب‌هاگوشت نشنیده است مگر یا رب ما را
روی سوی که آریم به غیر از تو که جز توکس نیست برآورده کند مطلب ما را
ما را بسی اقبال بلند است که دلداردربانی خود کرده یقین منصب ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
توبرانی اگر ز درما رانیست ره بر در دگر ما را
شکری کز تونیست باشد زهرزهر تو هست چون شکرما را
ازگدایان خاکسار توایمپادشاهی دهی اگر ما را
«گر توانی دلی به دست آور»مکن اینقدر خون جگر ما را
چاره ای کن که تیر مژگانتشده در سینه کارگر ما را
یادی ازما نمی کند گاهیکرده محو از نظر مگر ما را
حاجتی نیستش به سردابهآنکه گاهی ندیده گرما را
هر که را داده درد دل دلداردرد دل داده دادگر ما را
بسکه افغان کشد بلند اقبالاز غم هجر کرده کر ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
پریشان در ازل کردی تو از گیسوی خود ما راخم ازغم چون کمان کردی تو از ابروی خود ما را
به فردوس برین ما را دگر خواهش نمی آیدکنی همچون سگان گر پاسبان در کوی خود ما را
به مشک عنبر سارا دگر حاجت نمی افتدمعطر گر کنی از بوی مشکین موی خود ما را
دگر ما را نمی باشد تمنا هیچ بر کوثربه جامی گر کنی سیراب از آب جوی خود ما را
نداریم آرزو دیگر به وصل حور و غلمانیشبی سازی اگر همراز وهم زانوی خودما را
دل ما را زجا کندی به زور و قدرت بازوتعالی الله چه ممنون کردی ازبازوی خود ما را
بلند اقبال از آن گشتم بحمدالله والمنهکه ره دادی ز روی فضل و احسان سوی خود مارا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ترکیبات
ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چینجمع چین را هیچ مستوفی نبسته است اینچنین
جمع چین هم گر به بسیاری چین زلف توستپس بود خاقان چین شاهنشه روی زمین
ناصرالدین شه از این معنی اگر آگه شودعنقریب از ری کشد لشکر پی تسخیر چین
می‌شنیدم من ز عطاران که در چین است مشکچون بدیدم زلف تو دیدم که در مشک است چین
من دلی دارم تو زلفی هیچ کس آگه نشدکاین شد آشفته از آن یا آن پریشان شد از این
خود بگویم دل مرا آشفته شد از زلف توبا پریشان زلفت از بس شد دل من همنشین
از دل و جان باورم شد اینکه می‌گویندخلقکسب خو از هم کنند ار کس به کس گردد قرین
زلف تو چون قنبر است و ابرویت چون ذوالفقارپس به رویت هم توان گفتن امیرالمؤمنین
شد بلنداقبال چون زلف بلندت سرفرازتاچو زلفت شد غلامی از علی مولای دین
مظهر لطف الهی باعث خلق جهان
پادشاه هر دو عالم خواجه کون و مکان
ای به رفعت بارگاهت قبه کرده ز آفتاببر سراپرده جلالت طره حوران طناب
گر نمی‌سائید رخ دائم به خاک درگهتکی جهان آرا و عالمتاب می‌شد آفتاب
از تو گر فرمان شود صادر که صلح آرند پیشخاک بنشیند بر باد آتش افروزد ز آب
این قمر واین چرخ اطلس را خدا فرمود خلقتا به رخش و زین خود از این کنی جل زآن رکاب
کس نباشدجز تو یزدان دارد ار قائم مقامکس ندارد جز تو ایزد خواهد ار نایب مناب
بوترابت نام و تا شد مدفنت خاک نجفذکر عرش و فرش شد یا لیتنی کنت تراب
سرکه شد هر کس شراب آورد در خاک درتپس گنه هم می‌شود البته در آنجا ثواب
از حساب محشرم پروا نباشد چون توئیمنشی دیوان حق مستوفی روز حساب
از تو فتح باب خواهم زآنکه فرموده نبیشهر علمم من پسر عمم علی او راست باب
سرفرازی ده به دیدارت بلنداقبال را
کن مبارک بر بلنداقبال ماه وسال را
ای به خوان نعمت رزاق عالم صبح و شامقاسم الارزاق حق بر بندگان از خاص و عام
ذات پاکت آفرینش را سبب شد ورنه کیعالمی می‌بود و آدم یا که صبحی بود و شام
نیست اندر عالم وآدم به غیر از ذات توابتدا وا نتها وافتتاح و اختتام
گر نبودی رهنمای خضر در ظلمات دهربود تا روز قیامت زآب حیوان تشنه کام
جز به تو شاها به دیگر کس نگردم ملتجیکانکه آورد التجا سوی تو شد مقضی المرام
جز به مهر تو دل من خو نیندازد به کسهمچو آن طفلی که نشناسد به عالم غیر مام
سجده‌گاه مرد و زن شد قبله پیر و جوانمولد ذات شریفت گشت چون بیت الحرام
هر مصلی بی تولای تو باطل باشدشهم رکوع و هم سجود و هم قعود و هم قیام
هفت دریا گر مرکب هفت اقلیم ار قلمهفت گردون گر ورق مدحت نخواهد شد تمام
کی بلند اقبال بتواند که مدحت را سرود
بر تو باد از پاک یزدان صد تحیت صد درود
ای که آمد سوره والشمس وصف روی تووی که باشد آیه واللیل شرح موی تو
این همه وصفی که در دینا ز طوبی می‌کنندکی به زیبائی بود چون قامت دلجوی تو
حاش لله خون نگردد هرگز اندر نافه مشکبر مشام جان او عطر ار نبخشد بوی تو
اینکه می گویند در عالم بهشت و دوزخی استدوزخ از قهر تو شد پیدا بهشت از خوی تو
در همان روزی که یزدان چرخ را فرمود خلقکرد قامت را دوتا تا بوسد او زانوی تو
اول هر ماه هرگز بدر کی گردد هلالگر بدو ناید اشارت ازخم ابروی تو
تو چو خورشید درخشانی و من حربا صفتتو به هر سو که‌آوری رو روی آرم سوی تو
فی المثل میل ار به لعب صولجان و گو کنیآسمان را آرزو آید که گردد گوی تو
همچو یعقوب از غم یوسف شم از گریه کورکی شود یارب که افتد چشم من بر روی تو
گر بلنداقبال را از وصل سازی سرفراز
فخر بر گردون کند بر آفتاب و ماه ناز
کافرم خوانند اگر گویم خدا باشد علینه خدا باشد علی نه زو جدا باشد علی
هیچ کاری را نکرده بی علی گویا خداخودخدا فرموده چون دست خدا باشد علی
هرکه را رنجی رسد او را علی گردد شفاهرکه را دردی بود او را دوا باشد علی
ای دل از زندان تنگ گور در وحشت مباشزآنکه درهر جا به هردل آشنا باشد علی
نیست پروا ز این که طومار عمل دارم سیاهچون که دانم شافع روز جزا باشد علی
پاک یزدان هر چه عالم خلق فرمود و کندرو به هر عالم که آری پادشا باشد علی
عالم و آدم سراسر چون همه فانی شوندمن ندارم شک به دل که‌آندم به جا باشد علی
تاخدا گوید که ملک از کیست او گوید ز توتا خدا باقی است گویا در بقا باشد علی
دو بیند از از علی کو را به حق نبود دوئیپس به چشم سر ببین حق را که تا باشد علی
حرف حق از بس بلنداقبال گوید آشکار
عاقبت ترسم کشندش همچو منصوری به دار
بس پریشان روزگارم یا امیر المؤمنینچاره‌ای فرما به کارم یا امیر المؤمنین
همچو فراری که او را نیست در آتش قراراز غم دل بی قرارم یا امیر المؤمنین
دامنم شد چشمه‌ساری بس که از شوقت ز چشماشک‌ریز و اشکبارم یا امیر المؤمنین
غیر جرم الا گنه جز معصیت دون از خطاروز و شب کاری ندارم یا امیر المؤمنین
دارم امید اینکه یزدانم ببخشد چون توئیشافع روز شمارم یا امیر المؤمنین
وای بر حالم نباشی گر مرا فریاد رسچون شود جا در مزارم یا امیر المؤمنین
چون به دل مهر تو دارم نه دگر باک از گنهنه بود پروا ز نارم یا امیر المؤمنین
گر بگیرم آتش اندر کف نمی‌سوزد مراطلق بر دست ار گذارم یا امیر المؤمنین
مهر تو در خاصیت از طلق کی کمتر بودتن به مهرت می‌سپارم یا امیر المؤمنین
چون بلنداقبال را مهر تو شدشامل به حال
آتش او را کی بسوزد این بود امری محال
خسته جانم یا امیر المؤمنین سندن مددناتوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
سال و ماه و روز و شب ز اندوه و رنج و درد و غمدر فغانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
از غم و درد وم حن گردیده چون سوهان به تناستخوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دامنم چون نافه پر خون گشته است از بس ز چشمخون فشانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
در زمستان چون شود روی گلستان در جهانآنچنانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
چون پر کاهی که آتش سوزدش از غم بسوختجسم و جانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دهر روئین تن مرا پنداشته است و گشته استهفت خوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
روز محشر در سؤال و در جواب اَخرَس شودچون زبانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در جزای جرمم اندر آتش دوزخ شودچون مکانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در صف محشر که کس را نیست در دل فکر کس
یا علی آن دم به فریاد بلنداقبال رس
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - قطعهقطعات
خدا به ظلم نه راضی و بنده ظلم کندرضای بنده چرا برده از رضای خدا
دلا خموش شو ودم مزن از این اسراربدان که نیست کسی مقتدر سوای خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - تاریخ فوتماده تاریخ
نصیر الملک هم دیدی که ناگاهجهان و زندگی را کرد بدرود
اگر چه تندخو می بود الحقکسی را هم ز خود مأیوس ننمود
ز عشرت در به روی خود اگر بستدر آسودگی بر خلق بگشود
زیان برد ار کسی از خوی تندشبسی بردند از انصاف او سود
به اجحاف کسی راضی نگردیدبه آزار دلی دامن نیالود
پی تاریخ سال رحلت او«بلنداقبال» اندر فکر می‌بود
دو کس دیدم که می‌گفتند با همنصیر الملک را حق عفو فرمود
۱۳۱۱قمری
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - وداع شاه شهید با اهل حرممتفرقات
بر ذوالجناح شد چو شه بی‌سپه سوارگفتی که آفتاب عیان شد ز کوهسار
کلثوم در برابرش آمد علم به کفزینب به پیش مرکب او شد رکابدار
گفتش روی و می‌رودم روح از بدنباز آی پیش از آنکه بمیرم در انتظار
در آتش است بی‌تو دل و جان من مگرآبی زند بر آتش من چشم اشکبار
دور از تو زندگی به چه کار آیدم دگربعد از تو خاک بر سر من باد و روزگار
نبود روا تو کشته ومن زنده در جهانبادا فدایی تو من و همچو من هزار
بگذار سیر سیر گل عارضت کنمعمر و امید کو که ببینم دگر بهار؟
پیش آر سر که بوسه زنم بر گلوی توزان پیشتر که سر بردت شمر نابکار
ما بی‌‌تو در میانهٔ این قوم چون کنیمراهی نه در فرار و پناهی نه درقرار
شاه شهید چون بشنید این سخن کشیدسوزنده آهی از دل و بگریست زار زار
گفتا که نوشداروی دوری صبوری استدل را بده رضا به قضاهای کردگار
دارم وصیتی بشنو از زبان من
آنرا به جای آر پس از من به جان من
متن در گنجور
بخش ۲ - در نعت رسول اکرمبخش اول - گزیده‌ای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
احمد مرسل که از او زنده‌ایماز دل و جان بر در او بنده‌ایم
مظهر الطاف حق احمد بودمعنی اوصاف حق احمد بود
از احد احمد شده یک میم فرقعقل در آن میم شد از فکر غرق
عاجز از اوصاف وی آمد زباندشمن او را همه آید زیان
فعل حق آمد همه افعال اودر صف محشر نگر اجلال او
بر سر خلق آمد و شد چون طبیبدر بر حق نام وی آمد حبیب
گر کند او گوشهٔ چشمی به مامی‌شود از ما همه راضی خدا
حاجت از او گیر و از او جو مجالهمت از او خواه و شو آسوده حال
دولت وین را بود از او نظامباد بر او هر دم از ایزد سلام
متن در گنجور
بخش ۲ - در نعت حضرت محمد صلی الله علیه و آلهبخش دوم - داستان گل و بلبل
هزارن سلام وهزاران درودز ما بر رسول خدای ودود
امین خداوند رب جلیلکه بدخادم درگهش جبرئیل
گر او باعث خلق عالم نبودکجا هستی از نیست رخ می نمود
قضا وقدر زو دو فرمانبرندملایک به درگاه او چاکرند
به روز جزا در حضور الهکسی نیست جز او شفیع گناه
دلیلی است والشمس از روی ویحدیثی است واللیل از موی وی
کسی را که ایزد بود مدح گوکجا می توان دم زد از مدح او
الا ای رسول خداوندگارز لطفت چنان هستم امیدوار
که روز جزا در حضور الههمه جرم من را شوی عذرخواه
الهی به احمد که هستت حبیبز فضلت مفرما مرا بی نصیب
بکن آن چه شایسته ذوالمن استمکن بامن آنکو سزای من است
متن در گنجور
بخش ۲ - در نعت نبی اکرم صلوات الله علیهبخش سوم
هزارن درودوهزاران سلامز ما بر رسول ذوی الاحترام
محمد (ص) شهنشاه کون و مکانکه موجود شد از طفیلش جهان
اگر از طفیل محمد نبودخدا خلق عالم کجا می نمود
طبیب عباد وحبیب خداستکه هر درد را درکف اودواست
دهی هست فردوس از شهر اوبشدخلقت دوزخ از قهر او
قضا وقدر زوزو فرمانبرنملایک به درگاه اوچاکرند
همه وصف والشمس از روی اوستهمه شرح واللیل از موی اوست
کسی را که یزدان بود مدح گوچه قدرت که کس زوکندگفتگو
وی آئینه ای بود یزدان نماکه درخود خدا را نماید به ما
شناسای قدرش علی بود وبسنه بشناخت اورا دگر هیچ کس
علی را هم اوقدر دانست وبسندارد بدین رتبه کس دسترس
متن در گنجور