چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۷۱۹ تا ۷۹۱ قمری

جنید شیرازی

معین الدین ابوالقاسم شیرازی (تولد: پس از ۷۱۹ق)، متخلص به جنید، مشهور به شیخ الاسلام، صوفی، شاعر و تذکره نویس ایرانی بود.وی از خاندان های مشهور شیراز بود که بسیاری از علما و وعاظ از آن برخاستند. او از مجلس درس ضیاءالدین ابوالوقت عبدالوهاب بن مظفر بهره‌مند شد و از او خرقهٔ ارشاد گرفت. مانند اجداد خویش، در جامع عتیق، به وعظ و تذکیر اشتغال داشت.از او دیوان شعری با بیش از هزار بیت به جا مانده است. (وفات: پس از ۷۹۱ق)دیوان وی به همت آقای امیر لطف‌زمان از روی دستنویس شمارهٔ ۷۴۸ کتابخانهٔ رشید افندی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار جنید شیرازی

شمارهٔ ۱غزلیات
الهی واقفی بر حال و کارمهمی‌دانی که جز تو کس ندارم
الهی خاطرم را جمع گردانکه مسکین و پریشان‌روزگارم
الهی کرده‌ام بسیار تقصیردر آن حضرت به غایت شرمسارم
الهی غرقه‌ام در بحر عصیانبه دست رحمت افکن در کنارم
الهی رفته‌ام در خواب غفلتبده بیداریی زین کار و بارم
الهی برگشا از غیب راهیکه چندین سال تا(؟) در انتظارم
الهی گر بخوانی ور برانیتو دانی بنده بی‌اختیارم
الهی گر به دامانت نیاریمرا من چیستم مشتی غبارم
الهی چون عزیزم کردی امروزمکن فردا به نزد خلق خوارم
الهی چون در این جا ستر کردیدر آن سر هم‌چنین امیدوارم
الهی حاضری کز شرم عصیاندمادم اشک خون از دیده بارم
الهی از کمال لطف بپذیردل سوزان و چشم اشک‌بارم
الهی نفس و شیطان در کمین‌اندبه تقوی و عنایت کن حصارم
الهی گر نه توفیق تو باشدبرآرد دیو نفس از جان دمارم
الهی گر نه لطفت دست گیردکجا از شرمساری سر برآرم
الهی راه مردن سخت راهی‌ستتو آسان بگذران این ره‌گذارم
الهی گفتن ایمان مددبخشکه تا من جان به آسانی برآرم
الهی در شب سرکور منزلتو لطف خویش گردان غم‌گسارم
الهی بر (جنید) ایمان نگه دارکه آن است از تو جاه و اعتبارم
الهی چون از اینجا بگذرانیبه فضل خود گناهان بگذرانم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
شرمساریم ز عصیان تو یا رب توبهچشم داریم بر احسان تو یا رب توبه
از تو فضل و کرم و بنده‌نوازی و ز ماهمه بی‌باکی و عصیان تو یا رب توبه
پرده ستر فروکرده تو بر ما و هنوزما مقیم در طغیان تو یا رب توبه
دست انعام و کرم لطف تو بگشوده و ماسر برآورده به کفران تو یا رب توبه
ما مقصر که بنشناخته‌ایم از سر جهلحق انعام فراوان تو یا رب توبه
شکر یک روز عطای تو نگفتیم چه سودخورده روزی همه از خوان تو یا رب توبه
با چنان عهده عهدی که نکردند ملکسرکشیدیم ز پیمان تو یا رب توبه
گر چه بودیم ز درگاه تو عمری غایببازگشتیم به فرمان تو یا رب توبه
چون (جنید) از سر زاری و تخشع گیردگوشه دامن غفران تو یا رب توبه
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
نامه سیه کرده‌ایم بار خدایا ببخشعمر تبه کرده‌ایم بار خدایا ببخش
جرم و خطا کرده‌ایم ترک وفا کرده‌ایمبس که جفا کرده‌ایم بار خدایا ببخش
خسته‌دلیم از گناه نامه سراسر سیاهعمر به غفلت تباه بار خدایا ببخش
در طمع هر خسی در شده با هر کسیکرده گناهان بسی بار خدایا ببخش
عاصی و بی‌چاره‌وار غم‌زده و شرمساربر درت آییم زار بار خدایا ببخش
ای تو ز هر عیب پاک ذلت یک مشت خاکگر تو نبخشی چه پاک بار خدایا ببخش
گر چه منم بس لئیم هست عطایم عمیمفضل نما ای کریم بار خدایا ببخش
ای کرمت دست‌گیر لطف تو نعم النصیرتوبه ما در پذیر بار خدایا ببخش
دیده که در برگشود دل که دلیری نمودجمله قضای تو بود بار خدایا ببخش
گر تو حمایت کنی لطف و عنایت کنیکار کفایت کنی بار خدایا ببخش
گر چه (جنید) از نوید دست تهی شد چو بیدهم به تو دارد امید بار خدایا ببخش
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
ای جهان پرتو انوار تو سبحان اللهدل و جان مخزن اسرار تو سبحان الله
عرش تا فرش به یکتایی ذات تو گواهکوه تا کاه در اقرار تو سبحان الله
عقل در دایره عشق تو چون حلقه نونفهم سرگشته پرگار تو سبحان الله
خاکیان در طلب وصل تو دل‌ها پرخونعرشیان سوخته و زار تو سبحان الله
بر سر طور بلای تو هزاران چو کلیمخسته افتاده و بیمار تو سبحان الله
گاه اندیشه کند زهره صدیقان آبهست مهری تو جگرخوار تو سبحان الله
شحنه عدل تو هرکس که دم از خویش زندخوارش آویخته از دار تو سبحان الله
ای بسا خرمن اعمال مطیعان به جوییرایگان بر سر بازار تو سبحان الله
عرش تا فرش بسوزاند اگر بدرخشدلمعه ای از شرر نار تو سبحان الله
صدهزاران دل سودازده را جان بر لبهردم از حسرت دیدار تو سبحان الله
تا که در بارگه قرب تو یابد باریبارها بر دل ابرار تو سبحان الله
در بیابان هوایت ز حرارت شده خشکپوست بر هر تن اصرار تو سبحان الله
هر که را گوش دلی هست نوای تسبیحشنود از در و دیوار تو سبحان الله
گر به هر ذره تو را حمد و ثنایی خواندمنبود هیچ سزاوار تو سبحان الله
این همه نور که بر عالم جان می‌تابدیک شعاع است ز انوار تو سبحان الله
آسمان سبحه سیار از آن گرداندکه کند عیش تندکار(؟) تو سبحان الله
هست بر او وحدت ذات تو دلیل روشنهر یک از کوکب سیار تو سبحان الله
کس نداند به حقیقت که چه باشد یا چونفوق این گنبد دوار تو سبحان الله
کشتی وهم و خرد را همه در هم شکندموجی از قلزم بتار تو سبحان الله
هیچ مخلوق کند فکر تصرف هیهاتدر نهان خانه ستار تو سبحان الله
با چنین نور که هر ذره از او دارد فیضهیچ بینا کند انکار تو سبحان الله
مشرکان راه ندارند به حضرت ور نهکیست کاو نیست طلب‌کار تو سبحان الله
بی‌سبب خوانی و بی‌واسطه رانی و کسینبود مانع کردار تو سبحان الله
هر که او گشت عزیز تو ز خواری برهیدشوربخت آن که بود خوار تو سبحان الله
هر که دانا و توانا دگری می‌داندخبرش نیست ز تیمار تو سبحان الله
صورت آدم از آن روی چنین مطبوع استکه به صنع است نمودار تو سبحان الله
حاش لله که توان کرد به خلقت مانندکان محال است در اخبار تو سبحان الله
بلبل جان (جنید) از قفس خاکی تنمی‌کشد نغمه ای از کار تو سبحان الله
فکر او تا به قیامت نکند استحضارعدد منت بسیار تو سبحان الله
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
دلم بسوخت ز فکرت دوای دل ز که جویمتنم گداخت در این غصه حال پیش که جویم
جهان پر آب حیات است و بی‌نصیب من از ویدریغ و درد که لب‌تشنه بر کناره جویم
گرم خدای بپرسد که عمر صرف چه کردیکدام عذر بگویم کدام چاره بجویم
گذشت روز جوانی و هیچ کار نکردیمکه آن وسیلت قربی بود به حضرت اویم
کنون که پیر ضعیفم ز خستگی نتوانمکه چابکانه چو مردان در این طریق بپویم
سبوی عیش حیاتم زیاده بود لبالببه سنگ معصیت آوخ شکسته گشت سبویم
هزار رنگ برآمیختم به حیلت و تزویربه خون دل سزد ار چهره را ز رنگ بشویم
هوای گلشن تو درگرفت بوی مشاممکجا نسیم سعادت ز باغ قدس ببویم
هزار جهد کنم تا ز چاه نفس برآیمولی اسیر مقید به چاه نفس فرویم
به روی سخت ز سوهان مرگ جان نتوان بردکه سوده گردم اگر فی المثل چو آهن و رویم
(جنید) ناله و زاری بود طریق تو ناچارکه راه و روی ندارم جز آن که گریم و مویم
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
منم به جان و دل از حضرت اله خجلبه خود فروشده از کثرت گناه خجل
منم چو بنده عاصی فتاده سر در پیشبه پای داشته در پیش بارگاه خجل
ز شرم حال غلام گریزه‌پا چه بودکه آورند ورا پیش تخت شاه خجل
گرفتم آن که رسولم به خویشتن خواندهنوز باشم از آن روی هم‌چو ماه خجل
و گر گناه مرا لطف او نخواهد عذربه جان و دل شوم از روی عذرخواه خجل
چه شرمسار بود بنده در جهان معرضکه پیش خصم شود در رخ گواه خجل
به نزد یوسف مصری برادران چه کندز کردهای بد خویش و نزل راه خجل
مرا ز خرمن طاعت چو نیست قدر جوییز غبن غصه شوم با رخ چو کاه خجل
امیدوار به لطف توام خداوندااگر چه هستم از این چهره گناه خجل
که روز محشر اندر میان دشمن و دوست(جنید) را نکنی در حساب‌گاه خجل
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشمبر رو و رخسار بارد لؤلؤ نابم ز چشم
شب که مردم روی بر بالین نهد از راه منخوف تشویش قیامت بسترد خوابم ز چشم
چون به یاد آرد دلم از مردن و گور و حسابسازد از سر تا به بالین غرق خون‌آبم ز چشم
ساعتی کز شرمساری آتشم در جان فتدعین دل‌داری بود گر مردمی یابم ز چشم
گر مرا پیوسته بودی آبرویی پیش حقروز و شب غایب نگشتی طاق محرابم ز چشم
گر کند چشمم به رویت یک نظر حقا که مندیده بربندم ز غیرت روی برتابم ز چشم
دیده دل را به روی حق گشایم چون (جنید)گر چه پنهان است خورشید جهان تابم ز چشم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
سپاس از خدا دارم الحمدللهکه سازد همه کارم الحمدلله
سزد خطبه مدح و حمد و ثنایشسر جمله گفتارم الحمدلله
خداوند پاینده حی عطابخشکز او جسم و جان دارم الحمدلله
چو از هستیم هست کرد از بدایتوز اصنام بی‌زارم الحمدلله
به دین‌داریم شادمانی چنان دادکه فارغ ز دینارم الحمدلله
در این ظلمت‌آباد از شمع توحیدبرافروخت انوارم الحمدلله
بپوشید تشریف ایمان و دینمنه بربست زنارم الحمدلله
نهان کرد عیبم ز بیگانه و خویشنگه داشت اسرارم الحمدلله
همم تندرستی و شایستگی دادکه طاعت به جای آرم الحمدلله
اگر شکر یک سجده گویم محال استکه صد سال بشمارم الحمدلله
چگونه کنم شکر این فضل و رحمتکه با صادقان یارم الحمدلله
به دیدار صاحب‌دلان شاد و خرمنه در غم گرفتارم الحمدلله
عزیزم به پستی و صبر و قناعتنه خوار و شکم‌خوارم الحمدلله
نماز جماعت به هر وقت و ساعتبه اخلاص می‌آرم الحمدلله
توام ره نمودی و توفیق دادیبه این آستان بارم الحمدلله
توام معرفت دادی و علم و قرآنکه با درس تکرارم الحمدلله
تو فرمودی اندر کتاب کریمتکه غفار و ستارم الحمدلله
تو گفتی که کس را ز درگاه رحمتتهی‌دست نگذارم الحمدلله
تو دادی بشارت که در روز محشربیامرزی اوزارم الحمدلله
نمودی به پیغمبر خود کرامتببینید دیدارم الحمدلله
نکردی در آن موقفم عرض احوالحوالت به اغیارم الحمدلله
همه کرد عصیان به آب عنایتبشستی ز رخسارم الحمدلله
هر آن وعده لطف و احسان که دادیبجز حق نپندارم الحمدلله
چو کردار تو هست با من نکوییچه گر زشت‌کارم الحمدلله
چو درد مرا هست فضل تو درماناگر خسته و زارم الحمدلله
به جنت طمع دارم اما تو دانیکه خوف است از نارم الحمدلله
تو آموختی ور نه من کی توانمکه شکر تو بگذارم الحمدلله
به یاد تو بر طرف گلزار تحمیدشکفته است ازهارم الحمدلله
(جنید) از ثنای جمیل خداوندمزین شد اشعارم الحمدلله
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
گذشت عمر و نکردیم هیچ‌کار دریغنه یک دریغ که هر دم هزار بار دریغ
هنوز دامن کامی به کف نیامده بودکه شد ز دست گریبان اختیار دریغ
بهار عمر به غایت شکفته بود ولیگل مراد نچیدم در این بهار دریغ
به دست بود مرا جام خوش‌گوار حیاتبه خاک ریختم آن جام خوش‌گوار دریغ
متاع عمر گران‌مایه صرف شد به هوسفتاد از کفم آن جام خوش‌گوار دریغ
به بوی آن که گلی زاین چمن به دست آیدشکست در قدم دل هزار بار دریغ
بدان امید که روزی نظر کند بختمبرفت عمر گرامی در انتظار دریغ
وصال دوست میسر نشد به کوشش و رنجدریغ آن طلب و سعی بی‌شمار دریغ
طبیب عشق که درمان درد ها همه کردمرا گذاشت چنین زار و دل‌فگار دریغ
هر آن نفس که نه بر یاد عشق او زده‌امکنون به هر نفسی می‌زنم هزار دریغ
(جنید) خواست که از وی به جان بماند بازبماند در نظر خلق شرمسار دریغ
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
ای دل غافل زمان کار‌سازی کردن استپیر گشتی هم‌چنانت میل بازی کردن است
مبدأ عشق حقیقی گر همی پرسی که چیستای برادر توبه از بهر مجازی کردن است
گر همی خواهی که باشد از نمازت حاصلیچاره کار تو اول دل‌نمازی کردن است
اشک گرم و روی زرد و سوز دل باید به کارهم‌چو شمعت گر هوای سرفرازی کردن است
آن که دارد در جهان اسباب جاه و دولتیگو غنیمت دان که وقت دل‌نوازی کردن است
گر چه زورت هست با هر ترک و تازی درمپیچزآن که این میدان نه جای ترک و تازی کردن است
کودک راه (جنید) اندر صف مردان میاپشه بین کاو را هوای سرفرازی کردن است
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
مِسکنت پیشه کن که زیرا زودمَسکنت زیر خاک خواهد بود
خویش‌بینی مکن که آخر کارخویش بینی بدان عمل ماخود
ما خود از قطره منی زادیمعجب است این منی و عُجب نمود
با خود آ از شراب نخوت و کبرآن کن ای بنده کت خدا فرمود
عُجب و گردن‌کشی چه سود دهدتو که سر بر فلک نخواهی سود
ای که مغرور دوده و تیغیروزی از دودمان برآید دود
آن که پر بود گنجش از زر و سیمروزگارش به ناگهان بربود
تن چو فرسوده گشت در دل خاککی کند خواجه را کر و فرمود
وآن که باد غرور در سر داشتبه سرش باد و خاک ره پیمود
قلب را پاک کن که در عرصاتنستانند قلب روی اندود
نور توحید حق هرآینه دیدآن که ز آیینه زنگ شرک زدود
هر کرامات کرد دست اجلبه کرامات عمر خود نفزود
نبود جز درود با نفرینپیر دهقان هر آن چه کشت درود
چون (جنید) آن بیافت ارزش و مالکه ز سودای جاه و مال آسود
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قصاید
زهی جلال خدا لا اله الی اللهبه هر کمال سزا لا اله الی الله
تبارک الله از آن حالتی که کرد ایجاداساس ارض و سما لا اله الی الله
مقدسی که صفات حدوت نسبت نقصبر او نبوده روا لا اله الی الله
منزهی که به یکتایی و خدایی اودو عالمند گوا لا اله الی الله
مهیمنی که در اقطار آسمان و زمینورا است حمد و ثنا لا اله الی الله
مقدری که کند حکم خیر و شر انشابه مقتضای قضا لا اله الی الله
مقسمی که به دیوان رزق بیش از مانوشت قسمت ما لا اله الی الله
مدبری که محیط است علم شامل اوبه حال کل ورا لا اله الی الله
مصوری که در ارحام نطفه پردازدلطیف روح قضا لا اله الی الله
مسببی که سبب ساز جمله عالم اوستچه پادشه چه گدا لا اله الی الله
مفتحی که گشاید در مراد از غیببه روی اهل رجا لا اله الی الله
منوری که کند ملک جان و دل روشنبه نور صدق و صفا لا اله الی الله
عطادهی که نبندد به ما مگر در رزقبه ارتکاب خطا لا اله الی الله
مجیب دعوت بی‌چارگان و غمگینانبه گاه ضر و بلا لا اله الی الله
کمال صنع بدیعش نکرده هیچ بیانبلاغت فصحا لا اله الی الله
هر آن چه در دلت آید ز وهم و اندیشهیقین کز اوست جدا لا اله الی الله
ز قعر تحت ثری تا به اوج فوق علابه حق یکی‌ست خدا لا اله الی الله
ز جا منزه و یک ذره خالی از وی نهز ضمره تا به فضا لا اله الی الله
چو حکم قاطع او شد روان که را باشدمجال چون و چرا لا اله الی الله
که را رسد که بپرسد به هر چه راند حکمکه این چه دان ز کجا لا اله الی الله
هزار خرمن طاعت به باد استغناکند چو ذره هبا لا اله الی الله
بر آستانه فضلش جمیع مخلوقاتگشاده دست دعا لا اله الی الله
ز نیست هست تواند ز هست نیست کندبکون کیف یشا لا اله الی الله
ز لطف کرد مرکب وجود خاکی راز آب و باد و هوا لا اله الی الله
درخت علم و ادب را دهد برومندیبه آب حلم و حیا لا اله الی الله
دو صد لطیف کند آشکار در هر نفسبه صنع غیب نما لا اله الی الله
ز کار خسته دلان واکند هزار گرهبه لطف عقده‌گشا لا اله الی الله
به صدق وعده او سالکان کوی یقینمقیم آب رضا لا اله الی الله
گشاد داد به لطف و کرم میان دو دوستطریق مهر و وفا لا اله الی الله
علوم اول و آخر چگونه مضمر کرددر این حروف هجا لا اله الی الله
نگاه داشت ز کید عدو محمد رادرون غار حرا لا اله الی الله
حجاب از تنه عنکبوت پیدا کردمیان او و عدا لا اله الی الله
فکنده زمزمه احمد رسول اللهز عرش تا به ثری لا اله الی الله
ز انبیا و رسل خاص برگزید او رابدو نمود لقا لا اله الی الله
ز پیش دیده تحقیق‌بین او برداشتحجاب و شک و غطا لا اله الی الله
عقول اهل خرد واله است و سرگردانز درک سر دنا لا اله الی الله
بیافت بلبل جان در بهار تهلیلشهزار برگ و نوا لا اله الی الله
(جنید) مایه ندارد ولی به حضرت حقوصیت است ورا لا اله الی الله
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
غم ایمان و خوف دینت نیستخبر از کار آن و اینت نیست
ای زیان کرده عمر در غم مالهیچ باک از زیان دینت نیست
چند از این فکر های دور و درازبه خدا گوییا یقینت نیست
تا کی این لقمه های زهرآلودخوف این جان نازنینت نیست
راه گم کردی از طریق صلاحزآن که استاد راه‌بینت نیست
چون گریزان ز اهل قرآنیعجب ار بخت بد قرینت نیست
بانگ و فریاد در معامله استدر دعا ناله حزینت نیست
سر نخوت بر آسمان که مگرمثل در عرصه زمینت نیست
همه در بند پیشوایی و جاهخبر از روز واپسینت نیست
جمع دیوان چه سود چون سخنتهمه عیب است و یک یمینت نیست
عمرت از دست شد دریغ (جنید)حیف این گوهر ثمینت نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
هر کس که با بلای خدا صبر کرده استاز ساغر صفا می تحقیق خورده است
وآن کس که در طریق توکل نداشت پابی‌چاره پی به منزل عرفان نبرده است
زنهار در سپردن این راه گرم باشکز سیر بازماند هر آن کاو فسرده است
از کار خیر بار نبستند به هیچ رویثابت‌قدم که پای که به مردی فشرده است
در یک عمل که مرد به جا داده بود ادبفاضل تر از عبادت هفتاد مرده است
عصیان مدار هیچ که یک ذره معصیتپیش خدا بزرگ بود گر چه خرده است
مسکین دلی که در طلب مال و حب جاهجان عزیز خویش به سختی سپرده است
ظالم که باد بر دل بی‌چارگان نهادآن ظلم بر روان تن خویش کرده است
هر کس که رفت زاو اثر خیر بازماندگر بنگری ز روی حقیقت نمرده است
نادیده روزنامه اعمال خویش دیدرنگ از رخش به اشک ندامت سترده است
کس را به هیچ باب محقق نمی‌شودسری که در مماکن این هفت پرده است
بیدار شو (جنید) و غنیمت شمر حیاتکه انفاس عمر بر تو یکایک شمرده است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
بگذشت عمر و توشه ره برنداشتیمواحسرتا که عمر به غفلت گذاشتیم
بر باد رفت خرمن عمر ای دریغ و دردحسرت کنون چه سود که تخمی نکاشتیم
جز صورت محال خیال امل نبودآن نقش‌ها که بر ورق دل نگاشتیم
مشغول کار دنیی و فارغ ز آخرتگویی که اعتقاد به مردن نداشتیم
آخر شدیم خسته و سرکوفته چو مارزآن اژدهای حرص که بر خود گماشتیم
سیلاب مرگ زیر و زبر کرد عاقبتکاشانه را که سر به فلک برفراشتیم
هر شام امید صبح نداریم وز غرورآن شب نگشته روز طلب‌کار چاشتیم
متن در گنجور
شمارهٔ ۴قصاید
زهی لطف خدا الله اکبربه معبودی سزا الله اکبر
تعالی خالقی کز قطره آبنگارد نقش ما الله اکبر
خداوندی که ذات باقی اوستمبرا از فنا الله اکبر
به یکتایی و بی‌همتایی اوهمه عالم گوا الله اکبر
ز وصف ذات پاکش گشت قاصرعقول انبیا الله اکبر
روان اصفیا در حیرت اوز فرط کبریا الله اکبر
به نور وحدت او گشته روشندل هر آشنا الله اکبر
حروف کائنات از عرش تا فرشورا خواند ثنا الله اکبر
امور اولین و آخرین رانوشته از قضا الله اکبر
بحار رحمت لطف جمیلشندارد منتهی الله اکبر
تَبارک مَن لَهُ ما فوقَ عرشٍو ما تحتُ الثری الله اکبر
تُقدَّس مَن تَحیَّر فی ثَناهُعقول اولی النهی الله اکبر
الهٌ واحدٌ فردٌ قدیمٌتمجَّد بالعُلی الله اکبر
علیمٌ قادرٌ حیٌّ حکیمٌتوحَّد بالبقا الله اکبر
تنزّه عن مشارکت البرایاوحل عن الورا الله اکبر
کریمی کز عطاها رخ نتابدبه هر جرم و خطا الله اکبر
کند رحمت ثنای بنده خویشبه هنگام دعا الله اکبر
گشاید بر دل ارباب معنیدر صدق و صفا الله اکبر
امید زائران کعبه صدقز باب او روا الله اکبر
چه سلطان جهان بر درگه اوچه درویش و گدا الله اکبر
چه آن منعم که دارد گنج عالمچه مرد بی‌نوا الله اکبر
همه روزی‌خوران فضل و جودشزهی فضل و عطا الله اکبر
منور کرده اطراف جهان رابه دین مصطفی الله اکبر
بدو افروخته از نور ایمانچراغ اهتدی الله اکبر
به بانگ دعوتش جان مرحبا گویهم اندر ابتدا الله اکبر
خروش افکنده از مه تا به ماهیصدای این ندا الله اکبر
به یاد وعده‌اش مردان غازیروان کرده فدا الله اکبر
خریده مال و تن ز ایشان و جنتنهاده در بها الله اکبر
فکنده غلغل تکبیر ایشانغریو اندر سما الله اکبر
زبان مرغ و ماهی ذکر گویشدر آب و در هوا الله اکبر
(جنید) پرگناه آمد به در گاهبه عذر ما مضا الله اکبر
شده قربان ره تکبیر ایشانبه هر صبح و مسا الله اکبر
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
ای لطف بی‌نهایت تو دست‌گیر ماانعام توست در دو جهان ناگزیر ما
گر واقع است در عمل ما تزلزلیتو واقفی ز نیت و سر ضمیر ما
با آن که هیچ مایه نداریم خوش‌دلیمچون هست رحمت تو بضاعت‌پذیر ما
دنیا و آخرت ز تو خواهم که واهبینعم الوکیل مایی و نعم النصیر ما
از سعی ما چه کار برآید که نیک و بدتو در ازل سرشته‌ای اندر ضمیر ما
ما خود چه آوریم که وزنی نیاورددر حضرت جلال تو نزل حقیر ما
بر جامه امل چه ترازیم از عملجز صورتی که نقش کنی بر حریر ما
از کیمیای لطف تو باشد که زر شوددر بوته قبول تو قلب کشیر(؟) ما
گردد روان به جان و زر و سیم در ره استسیم‌آب اشک در رخ هم‌چون ضمیر ما
با عشق اگر ز آتش سوزان گذر کنمگردد فسرده از دم چون زمهریر ما
ما را هوای حور و تمنای روضه نیستکز شوق نیست این همه بانگ نفیر ما
نومید کی شویم ز لطفت که هر سحرآید ندای حضرت تو کآی فقیر ما
خوش باش کز برای تو آماده کرده‌ایمگنج و عطای وافر و اجر کثیر ما
نام و نشان نبود در آن دم که می‌نوشتنام تو بر جریده رحمت‌پذیر ما
وز ممکن عدم چو به عالم روان شدیهم بوده ورد عشق تو از شهد و شیر ما
گشتیم رهبر تو به توحید و معرفتتا بر خلاف عقل نجویی نظیر ما
آخر همان کنم که ز لطفت مرا سزدهان استوار باش به فضل کبیر ما
آیینه گر نه در خور فتراک ما بدیخود کی بیافتی اثر زخم تیر ما
در قید عشق یاور ما هان مکن (جنید)کز بند ما خلاص نخواهد اسیر ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۴غزلیات
ای دل ز خویش بگذر تا وصل یار بینیرخ را به خون فروشی تا آن نگار بینی
زین خاک‌دان فانی دامان خان فروشیزآن پیش‌تر که از وی در دل غبار بینی
گر کار و بار بر هم آخر نمی‌زنی تودر چار سوی دنیی بس کار و بار بینی
این خان‌های عالی آن گه چه سود داردکاین خان تنگ و تاریک بر خود حصار بینی
فردا که خلق عالم از خاک سر برآرنداین حشمت و تجمل بی‌اعتبار بینی
اندیشه کن ز روزی که انصاف مردمان رادر عرصه قیامت مسکین و زار بینی
خود چون برآوری سر وقتی که انبیا راسرها فتاده در پیش بیچاره‌وار بینی
چون سیم قلب از این غم رویت سیاه ماندروزی که نقد خود را ناقص عیار بینی
گر در ره ارادت از خود پیاده کردیبر بادپای عزت خود را سوار بینی
تا تو به چشم صورت باشی در این میانهکی آرزوی خود را اندر کنار بینی
بنگر چه ناتمامی کز جاهلی و خامیخواهی که با چنین چشم دیدار یار بینی
یاری که بی‌نظیر است از خود نظر فرو گیرتا منظر جمالش بی‌انتظار بینی
در وادی محبت هر پشته را که جوییاز کشتگان عشقش چندین هزار بینی
گر دیده برگشایی شیران راه‌رو راچون اشتران کشیده سر در مهار بینی
نقد (جنید) روزی کز دیده محو گرددبر هر ورق ز شعرش بس یادگار بینی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۵غزلیات
کدام دست که از حسرت تو بر دل نیست؟کدام پای که از حسرت تو در گِل نیست؟
کدام دل که غمت را به جان نمی‌طلبد؟کدام سر که به خاک در تو مایل نیست؟
نماند دل که ز خونش مدام در جگر استنه نیز دیده که اشکش مدام سائل نیست
دل است دیدهٔ جان تا به لب رسیده و هیچبه حضرت تو مرا غیر از این رسائل نیست
کجا روم؟ چه کنم؟ با که گویم این معنی؟که ره به دوست نبردیم، ورای منزل نیست
که دست‌گیری ما می‌کند در این غرق‌آب؟که جان رسیده و امیدوار ساحل نیست
ز راه باز پس افتاده‌ایم، وای دریغکه رفت قافله و ک رفیق یک‌دل نیست
هزار جهد بکردیم تا به عشق رسیمولی چه سود که دولت به سعی حاصل نیست
چو در بدایت ذاتت عقول حیرانندشروع در صفتت کار هیچ عاقل نیست
مگر به لطف خودم مشکلات کشف کنیو گر نه فهم مرا ره بدین مسائل نیست
جنید! عقل کسی چون به درک حق برسدمطیع وهم شدن جز خیال باطل نیست
گرت سوابق رحمت دلیل راه شودبرو که رفتی و حاجت بدین رسائل نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۵قصاید
هزاران جان مشتاقان فدای احمد مرسلامین وحی ربانی که قرآن شد بدو منزل
نبی و سید صادق امام سابق و لاحقحبیب حضرت خالق شفیع آخر و اول
سعادت بخش بی‌جاهان دلیل راه گم‌راهاننصیحت‌گوی بدخواهان به وجه احسن و اجمل
به عزت از همه اولی به رتبت جمله را مولیز فوق طارم اعلی ز تحت عالم اسفل
امام قدوه عالم چراغ دوده آدمنبوت را شده خاتم رسالت را شده افضل
صفاتش طیب و طاهر کریم عافیت حاضرشبیه نظره و ناظر حکیم و شاهد اعدل
غنیمت خاص از آن وی صبا پیک روان ویبه دفترها نشان وی بنی السیف و المحمل
بنای شرع او محکم قضای حکم او مبرممبین هم زاو شده مبهم مفصل زاو شده مجمل
زهی پیغمبر افصح زهی زیبای رخ اصبحزهی شیرین لب املح زهی فرمان‌ده اعقل
چو تخت علم بنهادی در ارشاد بگشادیهم از ماضی خبر دادی هم از احوال مستقبل
هر آن معنی که بد مشکل به تعلیم تو شد آسانهر آن لفظی که بد مبهم ز ترکیب تو شد مهمل
ز نورت یافته اطفا هر آن بدعت که شد پیداپذیرفته ز نو احیا هر آن سنت که شد مهمل
ز شوقت چوب آن منبر که بوسد پای آن سروربر آتش سود خود را عود سرش بر سنگ زد صندل
ز شمع رویت ای مه‌وش درافتد شعله بر آتششود آتش چنان دل‌کش که در قلب شتا منقل
رخی چون ماه با رونق درافشان روی او مطلقولی از روی شوق حق شده در موج چون مرحل
سراسر نعمت دنیی طفیل توست با عقبیتو قانع گشته از تقوی به نان جو ادامش‌خل(؟)
چو مست جام حق گشتی بساط کون بنوشتیز هفتم کون بگذشتی چو جام راجح اعزل
سفر در ملک جان کردی تبری از جهان کردیچو عزم لامکان کردی خبر آمد که لا توجل
انا الله الذی ادعی انا الله الذی راجیفسبحان الذی اسری تعالی وحده قدجل
کرامت کرد دیدارت عطا بخشید بسیارتدو عالم کرد در کارت زهی اکرم زهی اکمل
وقود انبیا یک‌سر چو گردانید در محشرتو باشی قائد و رهبر تو باشی هادی امثل
خلیل و آدم و موسی شعیب و صالح و عیسیعزیر و یوسف و یحیی همه مفضول و تو افضل
روان در سایه جانت ز جان و دل هواخواهتکه هر جا عقده‌ای افتد شود بسیار راحت حل
چو لطف عامت از همت کند غم‌خواری امتنصیب ما شود رحمت حساب اما بود اسفل
(جنید) خسته‌دل جان چیست تا در پایش افشانیکه آن جا صد هزاران جان ندارد قدر یک خردل
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۶غزلیات
ای مرغ عرشی تا به کی محبوس باشی در قفسشوری درافکن خویش را زاین قید برهان یک نفس
دام طمع را پاره کن صیاد را آواره کنزآن پیش خود را چاره کن کآید نگهبانت ز پس
تو شاه‌باز حضرتی نی نی همای دولتیسیمرغ قاف قربتی خود را میالان چون مگس
تا کی ز بهر دانه‌ای انده خوری در خانه‌ایهر دم ز تو افسانه‌ای بپذیری از راه هوس
یک بار بالی برفشان بر دست شه خود را نشانزآن دست اگر خواهی نشان از پای بگشای این جرس
ای موسی راه طلب در شعب این وادی عجبتا نگذری ز اهل و نسب نوری نیابی زاین قلس
در خاک‌دان پرفتن مسکین و زار و ممتحنگر یاد ناری از وطن پس غافلی از هیچ‌کس
بر مرگ خود بنهاده دل خوار و پریشان و خجلفردا که افتی زیر گل باشی پشیمان زان اسس
گر بنده فرمان شدی ایمن ز هر شیطان شدیچون حاجب سلطان شدی آسوده گشتی از عسس
یا رب (جنید) بی‌عمل دارد بس در دل خللشاید که در روز اجل او را شوی فریادرس
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۷غزلیات
تا بوی روح پرور او در مشام ماستانفاس نافه ختنی در کلام ماست
هر مستیی که در دو جهان می‌شود پدیدچون نیک بنگری ز هوای مدام ماست
ما را چه احتیاج به خم‌خانه یا به جامکه افلاک باده‌خانه و خورشید جام ماست
تا گشته‌ایم حلقه‌ به گوش وفای عشقهمواره گوش هوش و خرد بر پیام ماست
زآن گه که کوس عشق زدیم از فراز عشقآمد ندا که عالم و آدم به کام ماست
کیوان که شاه مسند ایوان عزت استمحتاج آستانه عالی‌مقام ماست
دائم خطیب میزنه (؟) پایه فلکبا ساکنان قدس در اثبات نام ماست
مقبل کسی بود که بیابد قبول ماکه اقبال یار اوست که از جان غلام ماست
ما را به آب و نان لئیمان چه حاجت استکاین هفت خوان چرخ سراسر طعام ماست
بی‌گوهران چگونه زبان آوری کنندبا تیغ آب‌دار که اندر نیام ماست
تا گشته‌ایم خاک ره عشق چون (امیر)شاه جهان گدای در احتشام ماست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۸غزلیات
گر من ز سر عشق تو رمزی بیان کنمسیل‌آب خون ز دیده مردم روان کنم
عارف هزار ناله برآرد ز بی‌خودیگر شمه‌ای ز شرح جمالت بیان کنم
گر بر درت مجال‌گهی کوچکم بودحاشا که التفات به ملک جهان کنم
گر تاج و تخت کسری و خاقان مرا دهنددریوزه نیم شب هم از این آستان کنم
یا رب نشان ز محمل یارم که می‌دهدتا جان فدای در قدم ساربان کنم
گشتم در آرزوی کنار تو هم‌چو مویباشد که دست با کمرت در میان کنم
مشکین شود مشام دل از بوی زلف اوچون باد آن کلاله عنبرفشان کنم
آب حیات رشک برد بر حدیث منگر من روایت سخنی زآن دهان کنم
تا در جهان به شفق تو نامی برآورمهم‌چون (جنید) نام تو ورد زبان کنم
متن در گنجور
شمارهٔ ۶قصاید
ای دل ز خویش بگذر و کار خدا بکنصافی شو از کدورت و کار صفا بکن
اکنون که پیر گشتی و دیدی ره صوابشرمی بدار و طوبه ز کار خدا بکن
از بارگاه نفس برون شو به پای عقلوآن‌ گه به جان طواف در کبریا بکن
معلول شهوتی و تو را رنج امتلاستخواهی که تن‌درست شوی احتما بکن
خواهی که سرفراز شوی در قیام حشرامروز پشت خویش به طاعت دو تا بکن
مگذار کز تو هیچ ادا بازپس فتدآن‌ها که فوت گشت هم اکنون قضا بکن
ای دل تو را که گفت که بر ره‌گذار سیلدیوار امن درکش و باغ و سرا بکن
کور است منزل تو و تابوت و خانه‌اتتدبیر از برای چنین تنگنا بکن
ناچار جسم و جان تو از هم جدا شوددر باب این جدایی ترک جدا بکن
دنیا مشعبدی‌ست دغا باز و مهره‌زردرو عرصه برفشان و حذر زین دغا بکن
در چار سوی کون و مکان وحشت است خیزقطع امید کلی از این خسته جا بکن
در صومعه به بوی ریا معتکف مباشخوش باش ترک صومعه بوی ریا بکن
بهر ریای خلق بکردی بسی عملآخر خدای را شو و ترک ریا بکن
تا چند لاف مردی و زورآوری زنیبا نفس خویش در ره دین یک غزا بکن
ماری‌ست هفت‌سر که تو را یار و هم‌دم استمردانه باش و چاره این اژدها بکن
خواهی که در جهان نفسی مشک‌بو زنیخاشاک روبی ره خود چون صبا بکن
در راه حق یکی بده و هفت‌صد بگیرای ساده‌دل معاملتی با خدا بکن
پنداشت فلسفی که هنرمند و عاقل استای بی‌هنر متابعت انبیا بکن
خواهی که رستگار شوی بگذر از نجاتدرمان درد چوی(؟) و ترک شفا بکن
آن را که گوش جان به حقایق نهاده‌اندگو استماع این سخن دل‌ربا بکن
یا رب تو واقفی که یکایک به حال خویشدرمانده‌ایم حاجت هر یک روا بکن
این نفس خویش‌دشمن بیگانه‌خوی رابا ساکنان عالم قدس آشنا بکن
غافل مشو (جنید) که وقت اجابت استبردار دست عجز و به زاری دعا بکن
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۹غزلیات
هر که بر ملک یقینش گذری افتاده استدو جهان در نظرش مختصری افتاده است
همه اسباب جهان در نظر اهل خدایکاه و برگی‌ست که بر رهگذری افتاده است
جهد کن تا به سلامت ببری بار یقینکه در این مرحله بس بارخری افتاده است
پای در کوی محبت به ادب می‌نه زآنکه به هر گام در این راه سری افتاده است
یا رب این باده که آورده که در مجلس ماهر دم از مستی او شور و شری افتاده است
آخر این شعله جان‌سوز خود از سینه کیستکه چنین گرم به هر خشک و تری افتاده است
چشم اعمی خبر از خویش ندارد ور نهعکس خورشید به هر بام و دری افتاده است
تا تو را دیده بینا نبود فایده نیستپیش پای تو چه سودا گهری افتاده است
یا رب این فر سعادت ز کجا یافت (جنید)مگر از لطف تو بر وی نظری افتاده است
متن در گنجور