چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۱۰۳ تا ۱۱۸۱ قمری

حزین لاهیجی

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهام‌زنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد.
حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانسته‌اند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکره‌ها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است.
دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشته‌اند به گنجور اضافه شده است.

گزیدهٔ اشعار حزین لاهیجی

شمارهٔ ۱غزلیات
ای نام تو زینت زبان‌هاحمد تو طراز داستان‌ها
تا دام گشاد، چین زلفتافتاد خراب، آشیان‌ها
در رقص بود به گرد شمعتفانوس خیال آسمان‌ها
بگشای نقاب تا برآینداز قالب جسم تیره، جان‌ها
مقصد تویی از سلوک عالمشوق تو دلیل کاروان‌ها
در وصف کمال کبریایتابکم شده کلک نکته‌دان‌ها
خاموش حزین که برنتابدافسانهٔ عشق را زبان‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
مرا آزاد می‌سازد ز دام دل تپیدن‌هاجنون گر وسعتی بخشد به صحرای رمیدن‌ها
به خاک افتادهٔ ضعفم، چو نقش پا درین وادیزمینگیر غبار خاطرم، از آرمیدن‌ها
سهی بالای من، تا خالی افکنده‌ست آغوشمدوتا گردیده‌ام در زیر بار دل کشیدن‌ها
از آن مهر جهان‌آرا نقاب از رخ برافکندنز ما بی‌طاقتان، چون صبح پیراهن دریدن‌ها
رقیبان را به درد خود نبیند هیچ ناکامیچه با جان زلیخا کرد، رشک کف بریدن‌ها
تب و تاب دل ما تشنه‌کامان را چه می‌دانی؟شراب بی‌خماری می‌کشی از لب مکیدن‌ها
بیا در دیده، گر دلجویی این ناتوان خواهینگه را منزل دوری‌ست تا مژگان رسیدن‌ها
بهاران بوده‌ای در باغ، دی را هم تماشا کنعجب بر چیدنی دارد، بساط عیش چیدن‌ها
حزین آخر سر حرفی به آن شیرین زبان واکنچه لذت برده‌ای از شهد ناکامی چشیدن‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
باشد رگ هر برگ چمن، دام هوس‌هارشک است به آزادی مرغان قفس‌ها
کوتاهی پرواز بود لازم هستیپیچیده به بال و پر ما، تار نفس‌ها
خفتیم درین مرحله تا قافله‌ها رفتبیدار نگشتیم ز فریاد جرس‌ها
رحم است به مستی که ز میخانه برآیددر کشور عقل است به هر کوچه، عسس‌ها
کم فیض بود دولت دونان، که نگیردسرما زده، کام دلی از شعلهٔ خس‌ها
گر آدمی، از شهد شرهناک بپرهیزواماندهٔ زنبور، رها کن به مگس‌ها
از منزل مقصود خبر باز نیامداز بس که به صحرای طلب سوخت نفس‌ها
دنیاطلبان را نشود نفس دنی سیرنشنیده قناعت، سگ این هرزه مرس‌ها
این طرفه که نبود خبر از محمل لیلیبرداشت ز جا، بادیه را شور جرس‌ها
فریاد حزین از نفس سینه‌خراشتنشتر به رگ گل زدی، آتش به قفس‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱غزلیات ناتمام
بر رخ چه درگشاید، بیگانهٔ وفا راچشمی که می نبیند دیدار آشنا را؟
نخل فسرده ی ما، نه سایه نه ثمر داشتما شاخ خشک بیدیم، معذور دار ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
شد صید خم زلف رسایی دل ماافتاد به دام اژدهایی دل ما
از بوی کباب می توان دانستنکز عشق در آتش است جایی دل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در توسل به حضرت خاتم الانبیاء (ص)قطعات
یا خاتم النبییّن، غمخوار عالمی توپیش تو چون ننالم؟ از جور آسمانی
از عرض شکوه هرچند، خالی نمی شود دلاز من سخن طرازی، از خامه خون چکانی
ناید نهفتن از من، با لطف شامل تورازی که می نماید، در سینه ام سنانی
دیرینه شد چو مخلص، در حضرت است گستاخنتوانم از تو کردن، اسرار دل نهانی
همچشم کوثر از توست، پیمانهٔ املهالبریزگوهر ازتوست، گنجینهٔ امانی
ماهیچهٔ لوایت، آرد به درع و خفتانکاری که می کند مه، با پیکر کتانی
فریادرس خدیوا، بیداد بین که کرده ستهندوی چرخ ما را، تاراج ترکمانی
دور از حمایت تو، دور سپهر بشکستپشت خمیده ام را، از بار زندگانی
بالین و بستر من، خشتیّ و بوریایی ستاین است در بساطم، ز اسباب این جهانی
از نقد در کنارم، رنگ طلایی ای هستز الوان نعمتم نیست، جز اشک ارغوانی
بگسسته الفت من، از خیل بی وفایانپوشیده همّت من، چشم از نعیم فانی
آواره همچو من نیست، خاکی نهاد دیگرتا این کهن بنا را، افلاک گشته بانی
ده سال شد که در هند، عمرم به رایگان رفتزین سان کسی نداده، بر باد زندگانی
دم سردی زمانه، خرم بهارم افسردعریان تن است نخلم، از باد مهرگانی
ای سر غبار راهت، زان خاک سرمه واریخونبار دیدهام را، بفرست ارمغانی
جایی که نور رویت، گلگونه برفروزداز ذره کمتر آید، خورشید خاورانی
در خون نشسته دارد، هند جگر فشارممن داد شکوه دادم، باقی دگر تو دانی
نه قوّتی که آیم تا خاک آستانتنه طاقتی که سازم، با حرقت چنانی
از باد سرد مهری، شاخ خزان رسیدهرخساره در زریری، ز اغصان ضیمرانی
نفس بلند همّت، تاکی کند تحمّلبا طعنهٔ اراذل، با نخوت ادانی
در سومنات دهلی، مدح تو می سرایمزان پیشتر که آید، بلبل به زندخوانی
هر فردی از مدیحت، باشد حدیث منزلمن اسرت المعلّی، من سرحهٔ المعانی
هر سو صریر کلکم، طبل سکندری زدتا گشت در هوایت، سرگرم مدح خوانی
بنگر به مایه داری، نیسان خامه ام راجز من کسی نیارد، زین سان گهر فشانی
بر خاک عجز ریزد، سرپنجهٔ تهمتنچون خامه ام گشاید، بازوی پهلوانی
لب برگشا و گوهر، در جیب بحر و کان کنکف برگشا و بفشان، صدگنج شایگانی
از داغ مهرت امروز، محفل فروزِ دهرمکمتر دهد چو من یاد، آثار باستانی
از مصرعی توان یافت، طبع هنر طرازمجان را به تن نباشد، این جودت و روانی
هرگز نداشت حسان، رطب اللسانی منهرگز نکرد سحبان، این معجز البیانی
از صولت مدیحت، ملک سخن گرفتهگردن فرازکلکم، با چتر کاویانی
گر رخصت تو باشد، از لخت دل نمایممستان معنوی را، تا حشر میزبانی
قدر سخن بلند است، زیرا که دارد آبادتا حشر سروران را، قصر رفیع شانی
از معجز سخن ماند، روح اللهی به عیسیموسی کلیمِ حق شد، از فیضِ نکته دانی
شدکاخ ملک و ملت، ازکلک نکته پرورمستهدم المفاسد، مستحکم المبانی
از عنصری بود نام، شاهان غزنوی رااز گنجوی بود یاد، بهرام شاه ثانی
آن آل بویه رفتند، امّا به روزگاراندارد روانشان شاد، مهیار دیلمانی
سلجوقیان گذشتند، امّا ز انوری ماندنام بلند ایشان، بر لوح این جهانی
دور اتابکان رفت، امّا کلام سعدیپرورده نامشان را، با آب زندگانی
ذکر اوبس باقیست، از نکته های سلماننام تکش دهد یاد، خلّاق اصفهانی
شاه مظفری را، نسلی نماند لیکنهر مصرعی ز حافظ، شد شمع دودمانی
راه سخن نبودی، در حضرتت حزین رااز عفو اگر نبودی، امّید طیلسانی
کلکم ز فیض لطفت زانسان به جلوه آیدکز جنبش بهاران، شمشاد بوستانی
تا سرفراز کرده ست، نام تو خامه ام رابا گوی مهر دارد، دعویّ صولجانی
بر صفحه ام بنازد، جمشید و نقش خاتماز خامه ام ببالد، ارژنگ و کلکِ مانی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - نیایش و عرض شکویقصاید
پرتو روی تو را نیست جهان پرده دارامتلأ الخافقین شارق ضوء النهار
ای من و بهتر ز من، بندهٔ فرمان توگر دل و گر دین بری، این لنا الاختیار؟
عالم اگر دشمن است چون تو پناهی چه غم؟رد شطاط الذی، عند ذوی الاقتدار
لطف تو بیگانه نیست، از چه شفیع آورم؟بائسک المستجیر، عزتک المستجار
لاله گلزار توست، سینه اخگرفروزواله دیدار توست دیده اخترشمار
زاهد گر باهشی، باده کش و توبه کناز خرد دوربین وز هوس نابکار
گوش به حکم توایم، مرد زبان نیستیمطاعت اگر ردکنی، حاش لنا الاختیار
عربده افزون کند حادثه با گوشه گیرلطمه زند بیشتر، موج به دریا کنار
وه که ندارد درنگ، گردش گردنده چرخشهد کند در شرنگ، ساغر لیل و نهار
زحمت بیهوده دید ناخن اندیشه امآه که جز باد نیست، در گره روزگار
این به دمی بسته است وان به غمی می رودهستی بد عهد بین، شادی بی اعتبار
همسر دیرینه اند، دیده گشا و ببینخنده رنگین گل، گریه ابر بهار
آه چه سازد کسی با تب و تابی چنین؟چهره روز آتشین، طره شب تابدار
خار به چشمم خلد، از گل و ربحان اوروی جهان دیدنی نیست درین روزگار
از فلک پشت خم، شد قد دونان علمکار جهان شد بهم، گشت هنر عیب و عار
تافت به فن زال دهر، دست قوی چیرگانهمچو کمان حلقه شد، بازوی خنجرگذار
تاب تحمّل نماند، یا لجاالهاربینعلم ستیرالجبین، جهل خلیع العذار
پشت جوانمرد را بار لئیمان شکستریخت جو برگ خزان، پنجهٔ گوهرنثار
بار خران چون برد، دوش غزال حرم؟شیر ژیان چون کشد ناز سگ جیفه خوار؟
هر طرفی یکّه تاز، کودن دون فطرتی ستتکیه زنان هر خری ست جای صدور کبار
خامه همان به که رو تابد ازین گفتگونیست به شکر نکو، حنظل ناخوشگوار
رونق بستان بود شور صفیرت حزینبلبل دستان شود، چون تو یکی از هزار
چون که پی امتحان با مژه خون چکانخامه نهی در بنان، صفحه کشی در کنار
مایه به معدن دهد کلک جواهر رقمنکته به دامن برد طبع بدایع نگار
صبح قیامت دمید از جگر سوخهخوشترم آمد درین گرم صفیر اختصار
متن در گنجور
ترکیب بند در مرثیهٔ حضرت سید الشهدا (ع)حزین لاهیجی
طوفانِ خون، ز چشم جهان جوش می‌زندبر چرخ، نخلِ ماتمیان، دوش می‌زند
یا رب شب مصیبتِ آرام‌سوز کیستامشب که برقِ آه، رَهِ هوش می‌زند؟
روشن نشد که روز سیاه عزای کیستصبحی که دم ز شام سیه پوش می‌زند؟
آیا غمِ که، تنک کشیده ست در کنارچاکِ دلم که خندهٔ آغوش می‌زند؟
بسی نوشداروی دل غمدیدگان بودآبی که اشک بر رخ مدهوش می‌زند
ساکن نمی‌شود نَفَسِ ناتوانِ منزین دشنه‌ها که بر لب خاموش می‌زند
گویا به یاد تشنه لبِ کربلا، حسینطوفانِ شیونی ز لبم جوش می‌زند
تنها نه من، که بر لب جبریل نوحه‌هاست
گویا عزایِ شاهِ شهیدانِ کربلاست
شاهی که نور دیدهٔ خیرالاَنام بودماهی که بر سپهرِ مَعالی، تمام بود
شد روزگار در نظرش تیره از غباربادِ مخالف از همه سو بس که عام بود
آب از حسین بُرّد و خنجر دهد به شمرانصافِ روزگار ندانم کدام بود؟
آبی که خار و خس، همه سیراب از آن شدندآیا چرا بر آل پیمبر حرام بود؟
خون، دیده‌ها چگونه نگرید بر آن شهیدکز خون به پیکرش کفنْ لعل فام بود
دادی به تیر و نیزه تن پاره پاره رازان رخنه‌ها چو صید مرادش به دام بود
آن خضرِ اهل بیت به صحرای کربلانوشید آبِ تیغ، ز بس تشنه کام بود
تَفتَند، زآتشِ عطش آن لعلِ ناب را
سنگین دلان مضایقه کردند آب را
ای مرگ، زندگانی ازین پس وبال شدجایی که خون آل پیمبر حلال شد
مهرِ جهان‌فروزِ امامت به کربلااز بارِ درد، بدرِ تمامش هلال شد
شاخِ گلی ز باغ امامت به خاک ریختزین غم، زبان بلبلِ گوینده لال شد
افتاده بین به خاک امامت ز تشنگیسَروی کز آبِ دیدهٔ زهرا نهال شد
تن زد درین شکنجِ بلا تا قفس شکستبر اوجِ عرش، طایر فرخنده بال شد
شبنم به باغ نیست، که از شرمِ تشنگانآبی که خورد گل، عرق انفعال شد
از خون اهل بیت که شادند کوفیاندلهای قدسیان، همه غرق ملال شد
آن ناکسان، ز رویِ که دیگر حیا کنند
سبط رسول را، چو سر از تن جدا کنند؟
خونین لوای معرکهٔ کارزار کو؟میدان پر از غبار بود، شهسوار کو؟
واحسرتا، که از نَفَسِ سردِ روزگارافسرده شد ریاضِ امامت، بهار کو؟
زان موجها که خون شهیدان به خاک زدطوفانِ غم گرفتهْ جهان را، غبار کو؟
اشکی که گرد کلفت خاطر برد کجاست؟آهی که پاک بِسترد از دل غبار کو؟
تا کی خراشِ دیده و دل، خار و خس کندآخر زبانهٔ غضبِ کردگار کو؟
کو مصطفی؟ که پرسد ازین امّت عنودکه ای جانیان، ودیعت پروردگار کو؟
کو مرتضی؟ که پرسد ازین صرصر ستمبوْد آن گلی که از چمنم یادگار، کو؟
ای شورِ رستخیزِ قیامت، درنگ چیست؟
آگه مگر نیی که به عالم عزای کیست؟
ای دل چه شد که از جگر افغان نمی‌کشی؟آهی به یاد شاه شهیدان نمی‌کشی؟
سرها جدا فتاده، تنِ سروران جدادر کربلا سری به بیابان نمی‌کشی؟
در ماتمی که چشم رسول است خون فشاناز اشک، غازه بر رخِ ایمان نمی‌کشی؟
کردند بر سنان سرِ آن سرورانِ تولختِ جگر به خنجر مژگان نمی‌کشی؟
دستت رسا به نعمت الوان عشق نیستتا آستین به دیدهٔ گریان نمی‌کشی
هامون، چرا نمی‌کنی از موجِ اشک پُر؟این فوج را به عرصهٔ میدان نمی‌کشی؟
شرمی چرا نمی‌کنی از خون اهل بیت؟ای تیغِ کین، سری به گریبان نمی‌کشی؟
داد از تو، ای زمانهٔ بیدادگر که باز
شرمنده نیستی ز ستم‌های جانگداز
نخلِ تری به تیشهٔ عدوان فکنده‌ایاز پا، ستونِ کعبهٔ ایمان فکنده‌ای
از تشنگی سفینهٔ آل رسول رادر خاک و خون، به لجّهٔ طوفان فکنده‌ای
ای خیره سر، ببین که سرِ انورِ که رادر کربلا، چو گوی به میدان فکنده‌ای
از خنجرِ ستیزهٔ هر زادهٔ زیادبس رخنه‌ها به سینهٔ مردان فکنده‌ای
شرمت ز کرده باد، که گیسوی اهل بیتدر ماتم حسین، پریشان فکنده‌ای
آتش به دودمان رسالت زدیّ و بازخصمی به خانوادهٔ ویران فکنده‌ای
دامان خاکِ تیره، ز خون شد شفق نگارطرح خصومتی به چه سامان فکنده‌ای!
جانهای مستمند، نگردند شادکام
قهر خدا اگر نکشد تیغِ انتقام
خون از زبان خامهٔ حزین، این قدر مریزدستی به دل گذار، درین شور رستخیز
خامش نشین دلا که به جایی نمی رسدبا روزگارْ خصمی و با آسمانْ ستیز
آسودگی محال بوَد در بسیط خاکمرّیخ دشنه دارد و رامح سنان ستیز
تن زن درین شکنجِ تن و صبر پیشه‌ کنگیرم که پای سعی بود، کو رَهِ گریز؟
عبرت تو را بس است ز احوال رفتگانزندانی حیات بوَد، یوسف عزیز
یا رب به جیب پاک جوانان پارسایا رب به نورِ سینهٔ پاکان صبح خیز
یا رب به اشک چشم یتیمان خسته دلیا رب به خون گرم جگرهای ریز ریز
کز قید جسم تیره، چو جان را رها کنی
حشر مرا به زمرهٔ آل عبا کنی
متن در گنجور
شمارهٔ ۱اشعار عربی
أین القدود الّتی کالبان فی رشقأین الخدود التی کالنّور للمقل
من بعد بعدهم لم یحل فی نظریالّا الدّموع و قرب الوعد بالاجل
تهفو نوازع قلبی کلما هتفتحمائم الایک فی الاشراق و الطّفل
لیت الفریق الذی فارقتهم علموامُرّ الفراق و بعد الجیره الاُوَل
ما ضرّ ایّام نجد أن تُعید لنااعیاد شمل علی اللّذات مشتمل
عادت غمامهٔ اهدابی تفیض دماًتسقی منازلهم من اطیب البلل
آهاً لضعفی و بعدی من مخیّمهملا أقدرن علی التّحویل و النّقل
یا حادی العیس، بشّرنی بموقفهمو هذه مهجتی خذها بلا مطل
خلّ الصبابهٔ فی دارٍ رضعت بهاآنستُ فی الحیّ بالغزلان و الغزل
ورقٌ حدتنی بارنان مسجّعهٔبرقٌ رمانی بنار الوجد من خزل
یصفو السماع حَمامٌ أسجَع الهزجایغوی الغرام بالحان من الرّمَل
إنّ الصّبابه مهما شئتُ اکتمابدت بما شهدت عینای فی حذل
أمسیتُ عمراً لکتمِ الحبّ فی لهبٍأصبحتُ دهراً من الإعلان فی وجل
عقلی یُبشر أنَّ الحبَ یتلفنیعلام نفسی أراکِ الیومَ فی کسل
یا مُنیتی کیف لا أشکو الیکِ جویًو ما دعوتک حتی قطعت حیلی
لاغرو لی غیر ان العشق ذی لهفان مُتُّ فیک غراماً وانقضیٰ أجَلی
لم یبق فی لوعتی شیی یقاومهاالقلب فی لهبٍ والجفن کالجفل
و رب معتصم بالصبر ازعجهبعد الفریق و هجر الصَّحب و النّزل
اسمع کلامی ودع لامیّه سلفالشّمس طالعهٌ تغنیک عن زحل
عَزَّ الغریّ بآثارٍ مبارکهیمحوبها ما جناه العبد من زلل
یا خیر من واراه مسکٌ کان تربتهفاحت بمنقطَعِ عنها و متّصَل
نفسی الفِداء لِقبرٍ أنت ساکنهفیه الهدیٰ و الندیٰ کالعلم و العمل
اطلال ذاک الحمیٰ طورٌ یلازمهُانس الغریب و أمنَ الخائف الوجل
تهوی الیها قلوب العارفین کماتهوی الی الخلد من حاف و منتعل
رواقه جبل الله المنیف سمتفی العزّ قبَّته العلیا علی القلل
شمسٌ بدت فوق الممدّد فی العُلیٰمن دونها زحلٌ کالعرض مِن زُحل
بحر یمدُّ علی العافی عوارفهفی مدحه قلمی یرتاح بالثمل
ما بنکر الکوثر الفیّاض إن وکفتکفّاه فی المحل مثل العارض الهطل
أفعاله سیرَُ فی المجد أیسرهایحیی المحامد بینَ السهل و الجبل
کأنَّ صارمه أحیان صولتهنارٌ علی علمِ فی الجحفل الحفل
من سیفه حصحص الحقُ الّذی سترواغِلّا و غُلّتْ یدُ الاشرار بالشّلل
کم عاندتْه قریشٌ و هیَ عالمهبأنّهُ مِن رسول الله کالرّسل
یا هادی الورک عج بالقرب من طللو اقرع سلامی سلیمی منتهیٰ أملی
الرسم و الرشم و الدّارات دارسهٌٔلم یبق فی الحیِّ من ظل و لا ظلل
أین الفریق الَّذی لافرق بینهمأجسامهم خلقت روحاً بلاثقل
این الحبور الّتی آرائهم فتحتأبواب دارِ الهدیٰ کالاعین النجل
أین البدور الّتی أنوارها لمعتکالنّار من علمِ فی السّهل و الجبل
الأرض یبلغ مَن یمشی مناکبهالیست موافقتاً کالماء للعسل
الام نفسی بضنک العیش صابرهلِلّه لاتصبری یا مهجتی ارتحل
متن در گنجور
بخش ۱ - مثنوی مسمّی به چمن و انجمنچمن و انجمن
به نام آن که آذر را چمن ساختدل دوزخ شرر را انجمن ساخت
به ناز افروخت در بزم دل، اورنگقدم زد بر بساط سینه ی تنگ
غمش پروانه را شد کارفرماکه سوزد داغ شمع محفل آرا
نماید عندلیبان را تسلّیبه رنگارنک گلهای تجلّی
خراب آباد دل را کرده معموربه داغ خانه زادش صد جهان شور
شتابان در هوایش کرده محملتپیدنهای مرغ نیم بسمل
به شوخیهای حسن عشوه آمیزز مغز داغ مجنون، شورش انگیز
دل لیلی ست کار افتاده ی اوغزالان سر به صحرا دادهٔ او
بلاآموز چشم خوش نگاهانچراغ افروز داغ غم پناهان
به شورشهای عشق گام فرساینمک در دیدهٔ داغ درون سای
غمش دارد شرابی آتش آلودبرآرد از دماغ کفر و دین دود
فلک صید زبون دام عشقشنفس می سوزدم از نام عشقش
به هر وادی که گردد شورش انگیزرگ سنگش شود موج سبک خیز
قبول قبله گاه کج کلاهانصف آرای قیامت دستگاهان
نیازافزای عشّاق جگرریشز خیل ناز خوبان جفاکیش
تسلّی بخش جان ناشکیبابه رعنا جلوه های سرو زیبا
چه شمع است این که جان پروانهٔ اوستدل هر ذرّه آتشخانه اوست؟
جهان آیینهٔ آن حسن زیباستفروغ جلوه اش را سینه، سیناست
به ناز آورده آن گلگون بَر و دوشچو داغ لاله، عاشق را در آغوش
تعالی الله، زهی مسکین نوازیکه آموزد به موری، شاهبازی
برآرد مشت خاکی را بر افلاککند افلاک را پیشش کم از خاک
دهد بارش به عزّت تا بَرِ خویشرَهِ هوشش زند از ساغر خویش
کند آزادش از دلق گداییبه تشریف ردای کبریایی
چه مضراب است بر تار نفس باز؟که تار شعله دارد پردهٔ ساز
نفس را تا اثر در دام اسیر استنوای عجز نالی دلپذیر است
حزین از پردهٔ دل، زن نواییشلایین نالهٔ درد آشنایی
متن در گنجور
بخش ۱ - فرهنگ نامهفرهنگ نامه
به نام نگارنده هست و بودفرازندهٔ این رواق کبود
سر داستان، نام فرخنده ای ستکه عقل از ثنایش فروماندهایست
خرد در کوی کوتهی و کمی ستزبان روستازادهٔ اعجمی ست
سپاسش نشاید به اندیشه گفتبه خس، کی توان کوه البرز سفت؟
خردگر چه خضر بیابان بودسراسیمهٔ راه یزدان بود
دل و جان اگر دانش آسا بودهمین بس که خود را شناسا بود
ازل تا ابد گر به بالا پردز حدّ خود اندیشه برنگذرد
طلسم حقیقت نباید شکستحصاری بود، در گهر هر چه هست
به بینش قدم را درین کهنه دِهاگر مرد راهی به اندازه نِه
نیابی خدا را به جویندگیبکش پا، ز بیهوده پویندگی
مپوی و چو آب گهر تازه باشاگر خودشناسی، به اندازه باش
تو را برتر از حد خود، راه نیستکه نقش از نگارنده، آگاه نیست
جهولی، به گرد فضولی مگردز جاهل فضولی ست، کردار سرد
فضولی کند قطره را منفصلفراخ است دریا و تو تنگدل
شعور تو، ای پای بستِ غروریکی کور موش است و تابنده هور
کند خیرگی دیدهٔ جان توعدم زاده است آخشیجان تو
خبر نیست امروز را از پریرجوان نیست تاریخی چرخ پیر
کجا تار ممکن به واجب تند؟لعاب عناکب، ذباب افکند؟
عبث دام در راه عنقا مکشزیاد، از گلیم خودت پا مکش
نه پیداست راه و تویی طفل دیدرین ورطه، گولی به از بخردی
به این خیرگی خوش عنانی مکنزبان بسته ای، ترجمانی مکن
پی مصطفی گیر، اگر می رویره راست این است اگر بگروی
متن در گنجور
بخش ۱ - مثنوی صفیر دلصفیر دل
ثناهای شایسته دلدار راسپاس فراوان ز ما، یار را
ثنایی که عالی سپاسان کنندسپاسی که یزدان شناسان کنند
به عجز و سرافکندگی سر نهمبه سر از گل سجده افسر نهم
به خشکی چو بندم به افسوس لبطراوت دهم از زمین بوس لب
زبان از ثنا نخل موسا کنمبه یاد رخی، سینه سینا کنم
چو خورشید از آن آتش سینه سوزنفس را کنم صبح گیتی فروز
به سر تاج شاهی نهم نامه رالوای الهی کنم خامه را
مداد و قلم عنبر تر شودخط و خال رخسار دفتر شود
ازین رشحه، خرّم کنم داغ راطراوت ز شبنم دهم باغ را
به بستان جان آبیاری کنمز نی چشمهٔ خضر جاری کنم
به فرق سخن برنهم تاج حمدزبان را فرستم به معراج حمد
نفس گرم چون برق سوزان شوددل از حمد یزدان فروزان شود
زبانم به آتش زند دامنیز تفسیده گلخن دمد گلشنی
به عرش حقیقت لوایی زنمنیازآوران را صلایی زنم
متن در گنجور
بخش ۱ - مختصری از کتاب مثنوی مسمّی به خراباتخرابات
ثناهاست پیر خرابات راکه شست از دلم لوث طامات را
عطا کرد ز اندیشه فارغ دلیچو میخانه بخشید سرمنزلی
مرا با مغان همدم راز کردبه رویم در فیض را باز کرد
در ادوار چندی گرم دور داشتدل از کاوش هجر ناسور داشت
سرشکم به رخساره خوناب بوددل از آتش شوق در تاب بود
غم غربتم در دلش کار کردز اغیار فارغ، به خود یار کرد
ز مهرم، به میخانه محرم نمودلبم را به پیمانه همدم نمود
به دست سبو بیعتم تازه شدلبم دشمن جان خمیازه شد
به بر، ذرّه ام مهر تابان گرفترخ گاهیم رنگ جانان گرفت
فشاندم غبار غم دینه رانشان یافتم یار دیرینه را
شرابی لب تشنه ام نوش کردکه از وصل و هجران فراموش کرد
متن در گنجور
بخش ۱ - مثنوی ودیعهٔ البدیعه که حزین آن را به تقلید از حدیقهٔ سنایی در هفتاد سالگی سروده استودیعة البدیعه
کلّ ما فی الوجود لیس سواهوحده لا اله الّا الله
دیده گر مغز بیند و گر پوسترقم آفریدگاری اوست
شجر طور هستی، انسان شدجلوه گاه جمال سبحان شد
آن شجر را زبان چو بار آمدوقت توحید کردگار آمد
متعالی ز وصمت اطلاقمتجلی در انفس و آفاق
ازلش تا ابد دو تا نبودابدش از ازل جدا نبود
اوّل و آخر است از اسمایشلیک واحد بود مسمّایش
وحدت او منزه از عددیبی شریکی ست معنی احدی
ذاتش آیینهٔ تجلی علمعلم او درگشای جوهر حلم
لامکان آفرین، مکان گسترکبریایش ازین و آن برتر
نقش هستی ز کلک او نقطیمدّ صنعش کشیده است خطی
در حقیقت عدم شماری نیستنقطه و خط جز اعتباری نیست
لوح توحید اوست ساده ز حرفمغز حرف است این حدیث شگرف
حرف و صوت انفعال و او ذاتی ستهر چه گوییم، باد پیماییست
لب کج نغمه، نیست دستان زندم فروبسته، یا زبان الکن
متن در گنجور
بخش ۱ - مثنوی مطمح الانظارمطمح الانظار
ای دل افسرده خروشت کجاست؟خامشی از زمزمه، جوشت کجاست؟
ملک سخن زیر لوای تو بودرامش دلها ز نوای تو بود
طنطنهٔ پرده گشاییت کو؟دبدبهٔ نغمه سراییت کو؟
زمزمهٔ سینه خراشت چه شد؟ناله ی الماس تراشت چه شد؟
طرز نوایت زده از تازگیمقرعه، بر کوس خوش آوازگی
زیر نگین، ملک سخن داشتیمعجز هاروت شکن داشتی
شور قیامت ز نیت می دمیدفیض طرب در چمنت می چمید
بود تو را خامهٔ مشکین رقمملک گشاتر، ز کیانی علم
رعشه قلم را ز بنانت فکندصرصر دی سرو جوانت فکند
آتش غم نالهٔ جانکاه سوختدر نفس آباد گلو، آه سوخت
آتش پنهان تو را دود نیستلعل لبت خون دل آلود نیست
شعله برافروزی داغت نماندپیهِ دماغی به چراغت نماند
آوخ ازین کلفت و افسردگیبا همه آتش نفسی، مردگی
محرم دل کو؟ که سرایم غمیهمنفسی کو؟ که برآرم دمی
خاک نشین است حزین، اخگرتخاک نهاده ست به بالین سرت
مرکز خاکی نپذیرد ثباتخیز ازبن رهگذر حادثات
صاف سلوکش همه آلایش استرفتن ازین مرحله آسایش است
چون تو همایی، پر همّت برآراین ده ویرانه به جغدان گذار
هان نشوی از هوس دیده تنگشیفته لیل و نهار دو رنگ
ز ابرص روز و شب این کهنه دهرغیر دو رنگی نتوان یافت بهر
دیدهٔ پهناور بینش فروزباز کن و دیدهٔ حیلت بسوز
پردهٔ شب باز به پیش چراغشعبده انگیز بود در دماغ
باصره کالیوه، کند، هوش دنگلعبت این پرده بود ریو و رنگ
لولی دنیا چه وفایی کند؟گردش گردون چه بقایی کند؟
عهد سبکسر نکشیده ست دیرمهر فلک سست و جهان زود سیر
از رَهِ سیلاب، خطر داشتنناگزران است گذر داشتن
ره سپر عمر ز پنجه گذشتخاتمه بر دفتر هستی نوشت
نیر شیب تو دمید از شبابصبح برافکند ز عارض نقاب
سبزه خزان گشت و سمن زار رستموی چو مشک تو به کافور شُست
شمع فروزندهٔ سیّاره نیستهوش به سر، نور به نظّاره نیست
گوهر ارزنده ات از تاج رفتخیز که سرمایه به تاراج رفت
جلوهٔ تو شمع سحرگاهی استقافله سالار نفس راهی است
در دلت آن شعله که افروخت دردجسم گدازان تو را جمله خورد
شمع صفت، تیرگیت نور شدبوتهٔ خارت شجر طور شد
پرده به دستان دگر ساز کنخطبهٔ دیوان نو آغاز کن
تازه نما، بار بدی پرده راشهد چشان، کام جگر خورده را
خیمه به رامشگهِ تجرید زنوجدکنان نغمهٔ توحید زن
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
سخن صریح سراییم، عشق پنهان رابه خون دیده طرازیم، لوح دیوان را
به دین و دل چه عجب شیخ شهر اگر نازدندیده یک نظر، آن چشم نامسلمان را
نمی شود لب شیرین خاطر آشوبانکه نشکنند به داغ دلم، نمکدان را
صباح وصل تو کو تا قیامت انگیزم؟به سینه حشر کنم داغهای پنهان را
بود که، نخل خزان دیده ام بهار کندز فیض گریه کنم سبز، خار مژگان را
دمد ز هرکف خاکیش، سنبلستانیخراب کردهٔ آن طرهٔ پریشان را
هزار سینه به تار نگه رفو سازدچه غم ز دامن چاک است ماه کنعان را؟
شبی نمی شود از شور سیل مژگانمکه خون به تن نشود خشک، شاخ مرجان را
نشسته ای به گلستان چرا فسرده، حزین ؟به ناله ای بفزا، شور عندلیبان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن رادر کام ورع ریخت می توبه شکن را
تا نام شب وصل تو آمد به زبانمچون شمع لبم می مکد از ذوق دهن را
در دل شکند یا به لب آید؟ چه صلاح است؟پیچیده خروشی به گلو مرغ چمن را
از زندگی بیهده چندان شده ام سیرکز رشتهٔ جان ساخته ام تار کفن را
از محرمی شانه به آن طره چه گل کرد؟کاشفتگیی هست سر زلف سخن را
چون عاشق مشتاق، گشاید مژه آغوشدر غربت اگر یاد کنم خاک وطن را
مشکین سخنی خامه ام انگشت نماکرداز نافه شناسند، غزالان ختن را
بر روی تو حیران پریشانی زلفمسنبلکده کرده ست، گریبان سخن را
هرکس نفسش بوی دل خسته ندارداز چاه برآورده تهی دلو و رسن را
شاید که کند راه غلط، پیک نسیمیبگشای حزین ، روزنه بیت حزن را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
درعشق شد به رنگ دگر روزگار ماتغییر رنگ ماست خزان و بهار ما
از خویش می رویم سبکتر ز بوی گلبر طرف دامنی ننشیند غبار ما
ابر بهار در عرق شرم غوطه زداز مایه داری مژه ی اشکبار ما
همچون سپند، زآتش شوق تو می تپیدروزی که داشت خانه به خارا، شرار ما
مانندگرد، کز رم آهو شود بلندآرام می رمد ز دل بی قرار ما
از تاب رشک در جگر لاله خون کندداغ تو گر بهار کند، در کنار ما
رفتیم و مانده است به جان چون قلم، حزینبر صفحه ی زمانه، سخن یادگار ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات ناتمام
آوارهٔ عالم، نگهی، ساخته ما راآن گوشه نشین، دربه در انداخته ما را
چون مهرهٔ ششدر شده، در هجر تو ماتیمدریاب که نیرنگ غمت باخته ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
ای چشم و چراغ دل غم دیدهٔ مادر راه تو خاک شد دل و دیدهٔ ما
هجران تو بود، گفتمت تا دانیتاراجگر بساط برچیدهٔ ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - داستان گاو و مسجدقطعات
یکی از اهل ورع، گاوی راجانب مسجد آدینه بخواند
که بیا همره من تا مسجدگاو از دعوت عابد درماند
گفت با خود که شگفتی ست شگرفهیچ عاقل سخن این گونه نراند
سنّت و فرض، به من فرمان نیستگهر ذکر نیارم افشاند
نتوانم که دهم بانگ نمازمی نیارم ورقی قرآن خواند
نه امامت، نه خطابت دانمسخن از وعظ، نیارم شنواند
گاو را هیچکس از مسجدیاننه به منبر، نه به محراب نشاند
از پی دعوتم این مرد خدایبی سبب نیست که این مژده رساند
آب از چاه کشیدن دانمزیر این بارگران باید ماند
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در توحید باری تعالیقصاید
غیر، نفی غیرت یکتای بی همتاستینقش لا در چشم وحدت بین من الاستی
فرقهٔ اشراقیان و زمرهٔ مشائیانغوطه در حیرت زدند، این چشمه حیرت زاستی
غوص این دریا دمی در خود فرو رفتن بودسر برآری گر ز خود، قطره نه ای دریاستی
عالم از خورشید رخسارش تجلی زار شدآفتابی در دل هر ذرّه ای پویاستی
چشمهٔ چشم تو را لای حجاب انباشته ستورنه خود جام جهان را دیده بیناستی
بی خبر باشد فرشته، بشنو از لا تعلمونآدمی دانای راز عَلَّمَ الاسماستی
نقش های بوالعجب در زیر چون پیدا شدی؟گر نه نقّاش زبردستی در آن بالاستی
تو ز بالا پای معنی گیر و بگذر از جهاترتبه اش بالاست وز کون و مکان والاستی
هست بالا وصف آن عالم که نبود امتدادانبساط ار نیست امّا سخت روح افزاستی
عالمی باشد که عقل و جان از آن آمد به مانه غلط گفتم که دایم عقل و جان آنجاستی
مولوی گفت از ازل حال ابد معلوم بودآنچه ما داریم پنهان، پیش او پیداستی
چون ز ما جز فعل زشت اینجا نیامد در وجوداز وجود این قالب جان را چرا پیراستی؟
گفت دانا: قابل جان بود قالب در جهانبُخل دور از فضل فیّاض جهان آراستی
بال شاهین نظر را آسمان پرواز کنکژ مدان و کژ مبین و کژ مگو گر راستی
هست هستی خیر محض و بخشش او جود محضنقص ما عاید به ما، این است اوا حق بی کاستی
هریکی را بود از احسان او چثشم وجودگر گل و لعلستی و گر خار و گر خاراستی
داد حکمش هر چه را اعیان ثابت خواستندگرچه ما محکوم، گویا او به حکم ماستی
شد محک فرمان حق نقاد ونقد قلب راکاین مس استی، آهن ستی، یا زَرِ حَمراستی
خواهش و رعنایی از ما بندگان زیبنده نیستآنچه آن سلطان زیبایان کند زیباستی
ما گدا او پادشا، ما بنده، او فرمانرورستخیز از ما گر انگیزد که حکم او راستی
دل به غیر از عروه الوثقای حق هرگز مبندفیض او عام است، اگر امروز و گر فرداستی
ملک دنیا نیست غیراز داغ حسرت سوختنملک دین جو، چشم آخر بین گرت بیناستی
ملک آن می دان که پایندهست نه پایان پذیرعاریت عار است اگر خود ملکت داراستی
با همه آلودگیها گفته ای، دل پارساستپارسا دل کی چنین استی؟ بت ترساستی
بیت معمورت شکم شد خانهٔ دینت خرابکعبهء دل جوی، تاکی بر در دلهاستی؟
هرکه فانی شد ز خود، باقی به حق خواهد شدنگر توانی بگسلی از خویشتن، یکتاستی
تا گرفتار خودی، در دوزخ نقد خودیاز خودی گر فارغی، در جنّت المأواستی
یا حبیبی انت فرج کربت القلب الحزینعمرها شد در هوایت بی سر و بی پاستی
رحم فرما، یک نظر بر سینه چاکش نگردر خرابات محبّت عاشق رسواستی
صفحه را دریای خون کردی بیفکن خامه راآستینت جوی خون و دیده خون پالاستی
متن در گنجور
شمارهٔ ۲اشعار عربی
یا بدیع الجمال قد اهویکقلبی المبتلی تحیر فیک
بلغ الدمع و اصلاً لراهیوم سوء هجرت من وادیک
لو ملکت الملاک ماء رضیٰبعد ما قد قدرت رق ملیک
قد حکاه الوشاهٔ من نصبیفأتانی و فال ما یبکیک
قلت داء البعاد یا سکنیقال وصلی رجوت أن یشفیک
و دنی من وسادتی و رویٰلی حدیثاً بلحظه الفتیک
قال ما تبغنی فقلتُ لهیا مسیحی مدامهٔ من فیک
فسقانی و قال لست تریٰمیته بعدها لعمر أبیک
سُرّ قلب الحزین من رشأٍفبقی فارغاً عن التفکیک
متن در گنجور
بخش ۲ - کف نیاز به دربار بی نیاز به دعا گشودن و گوهر مدعا از نیسان عطا ربودنچمن و انجمن
خداوندا درین دیرینه منزلدری نشناختم غیر از در دل
ندانستم رهی جز راه عشقتگواه من، دلِ آگاه عشقت
برین در، حلقه کردم چشم امّیدازین در، رخ نخواهم تافت جاوید
توبه را از جانب مغرب درینه رَه پیدا بود نه راه پیما
مرا شد روز دیر و دور فرسنگگران افتاده بار و بارکش لنگ
چه آید از کف بی دست و پایی؟ز رَه واماندهٔ سرگشته رایی
کنون دریاب، کار افتاده ای رازبون مگذار، زار افتادهای را
ز پا افتاده ای از خاک برداردل ازکف دادهای را زار مگذار
چنین رسم است، نخجیرافکنان راکه چون خستند، صید ناتوان را
ز خاکش، چُست برگیرند و چالاککنندش زینت آغوش فتراک
درین وادی من آن صید زبونمکه تیغت ازترحّم ریخت خونم
تپان در خاک و خونم، مضطرب حالزبان از شرم ناشایستگی لال
چو شمع ازپای تا سر، اشک و آهیبه راه مرحمت، عاجز نگاهی
که گردد سایه گستر نخل آمالگشاید پر، همای اوج اقبال
به این خوش می کنم کام دل خویشکه خواهی برگرفتن، بسمل خویش
ولیکن صبر کم، دل ناشکیباستدرین یک قطره خون آشوب دریاست
دلی کز داغ دوری ریش باشداگر زاری کند عذریش باشد
به دوری ساختن، کاری ست دشواردلی یا رب مباد از هجر افگار
چو خود برداشتی اول ز خاکمدمیدی درگریبان، روح پاکم
به راز خود امانت دار کردیدلم را مخزن اسرار کردی
در آخر هم، ز خاک تیره برگیررَهِ عاجز نوازی ها ز سرگیر
نمودی شرط، مسکین پروری رارسانیدی به شاهی، لشکری را
چه نعمت ها کشیدی بی قیاسمبه کام حقِّ نعمت ناشناسم
چه گوهرها که از بحر سخایتفروبارید، نیسان عطایت
تراوش های فیضت را کران نیستشمار نعمتت حدِّ زبان نیست
ز خواب نیستی بیدار کردیکرم بی حد، عطا بسیار کردی
دلی دادی چو جام جم، مصفّاجمال غیب را مجلای اوفا
تنی آراستی زیبا و طنّازطلسمی ساختی بر مخزن راز
به خاک انباشتم آیینهٔ خویشنپالم خون چه سان از سینهٔ خویش؟
شکاف افتاده در کاخ تن از رنجشکستم گر طلسم، انباشتم گنج
خوش آنکو بشکند زندان تن راولی چیند به گلشن انجمن را
من بی طاقت، آن کج نغمه زاغمکه مردود قفس، محروم باغم
تنم از ناتوانی گشته رنجوربود سرپنجه ام چون بهله، بی زور
ز کار افتاده شست ناوک اندازز ساعد شاهبازم کرده پرواز
میسر نیست دیگر صید کاممنمی گردد شکاری، گرد دامم
چه باشد حال آن سرگشته صیّادکه عمر از کف دهد در وحشت آباد؟
اجل چون گرددش غافل گلوگیرنفس گردد به کیش سینه اش تیر
تهی باشد کفش، از صید مقصودکمین بیهوده، سعیش جمله نابود
به رنگی اشک سرخ از دیده جاری ستکه رشک افزای گلهای بهاری ست
غبار خاطرم گردیده انبوهغمی دارم درون سینه چون کوه
چه فیض از زندگانی می توان دید؟که نگشاید دری، از صبح امّید
چه حاصل ازتماشای رخ حور؟به چشمی چون چراغ صبح بی نور
چه لذت کام را از شکر و شیر؟که باشد زهر جانکاهش گلوگیر
چه آسایش، تن بیمار دارد؟که پهلو بر گُل بی خار دارد
کجا گیرد قرار آشفته بلبل؟که دارد درگریبان خرمن گل
چه آتش کرده ساقی در ایاغمکه مرهم، گشته زنهاری ز داغم
مزن بر شیشهٔ بیناییم سنگکه آگاهی ز احوال دل تنگ
حلاوت بخش، زهر فرقتم راتسلّی کن دل بی طاقتم را
وصالت می کند دل را تسلیبود مهر لب موسی، تجلی
به عالم قطره را باشد همین کامکه در آغوش دریا گیرد آرام
زبانم را ازین گستاخ گوییبه عفو خود عطا کن سرخ رویی
چه شد، گر نیستم لایق به جودت؟که مقصود از خریدن نیست، سودت
کرم ها کرده ای بر ناپسنداننوازشهاستت، با مستمندان
چه باک از ناقبولیهای خویشم؟که هستی بی نیاز از کفر و کیشم
دهانم چون صدف، از بی نواییز نیسان، قطرهای دارد گدایی
به عالم تا در فیض تو باز استکف امّیدواری ها فراز است
اگر بگذاریم در قهر جاویدنمی گردد دلم، یک ذره نومید
به امّیدی،که در جان و دل از توستبه آشوبی که در آب و گل از توست
که بخشایی دلم را فیض سرمدبه سر خیل سرافرازان، محمّد
متن در گنجور