چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۱۵۰ تا ۱۲۱۲ قمری

رفیق اصفهانی

محمدحسین معروف به ملا حسین اصفهانی متخلص به رفیق در سال ۱۱۵۰ هجری قمری در اصفهان زاده شد. پدرش سبزی‌فروش بود. وی در اصفهان تحصیلات خود را آغاز نمود و در ادبیات برجسته شد. او در انجمن ادبی مشتاق اصفهانی شرکت داشت و از شاگردان او بود.
وی در سال ۱۲۱۲ هجری قمری در اصفهان درگذشت و در نجف به خاک سپرده شد. نظمی تبریزی ماده تاریخ وفات وی را به این صورت سروده است:
با وفات رفیق بتوان گفت:
اوستاد یگانه رفت ای‌وای
از دیار مهین سخن‌سنجان
شاعر جاودانه رفت ای‌وای
گر کسی سال مرگ او خواهد
گو: رفیق از میانه رفت ای‌وای
نسخه‌ای از دیوانی او شامل قصاید و غزلیات و رباعیات، به خط میر عبدالباقی بن میرحسن قزوینی در کتابخانهٔ ملی ایران موجود است. دیوان وی به کوشش احمد کرمی تصحیح و منتشر شده است.
آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار رفیق اصفهانی

شمارهٔ ۱غزلیات
بُوَد که درگذرند از گناهکاریِ ماکه بیش از گنهِ ماست شرمساریِ ما
شُدَت چه زود فراموش عهدِ یاریِ مابه یاری تو نه این بود امیدواریِ ما
جفا و جورِ تو با ما به اختیارِ تو نیستچنان‌که نیست وفا با تو، اختیاریِ ما
به پاک‌دامنیِ ما هنوز نیست کسیاگرچه شُهرهٔ شهر است می‌گساریِ ما
بُوَد قرار پس از کشتنش، چو می‌ماندبه بی‌قراریِ سیماب، بی‌قراریِ ما
به تنْ نَزار و به دلْ زار تا به کی باشیم؟ببین نَزاریِ ما، رحم کن به زاریِ ما
کنون ز لطف به مرهمی وگرنه چه سود؟ز کار چون گذرد کارِ زخمِ کاریِ ما
ندیده عاشقی و طفلی و نمی‌دانیفغان و ناله‌ای غیر از خروش و زاریِ ما
به خویش دشمن و با خصم دوستیم، «رفیق»طریقِ دشمنی این است و دوستداری ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
به سر دارم هوای سجده خاک آستانی راکه شاهانند آنجا بنده کمتر پاسبانی را
گدای بی زر و سیمم که با خود یار می خواهمشه سیمین رکابی خسرو زرین عنانی را
به پیری بر جوانی عاشقم کز عاشقان داردچو من هر گوشه پیری را چو خود هر نوجوانی را
نچیدم میوه ای از باغ وصل او چو من هرگزنشد بی حاصلی حاصل ز باغی باغبانی را
نشان سازد دل و جان منش هر جا فلک بیندبت مژگان خدنگی دلبر ابرو کمانی را
وفا می ورزم و بیداد می بینم به امیدیکه روزی مهربان بینم بخود نامهربانی را
نمی پرسد نشان و نام من آن مه رفیق اماکه می پرسد نشان و نام بی نام و نشانی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
رخت ای ماهرخ، ماهست، ماه دلفریب اماقدت ای سرو قد، سرو است، سرو جامه زیب اما
به درد دوری و داغ جدائی چند گه خواهمشکیب و صبر گیرم پیش، کو صبر و شکیب اما
طبیبان چاره ی هر درد می دانند، می دانممن بیچاره را دردیست در دل، از طبیب اما
بود تا چند وصل او برای غیر و من یاربوصال خویش و هجر غیر خواهم عنقریب اما
همیشه حسرت وصلم به دل بود و نبود آخربجز حسرت، نصیب این دل حسرت نصیب اما
تو بی من گر خوشی ای رشک سرو و گل خوشت باشدبود خوش سرو و گل با قمری و با عندلیب اما
رفیق از جور یارم نیست افغان نالم و گریمشب و روز از جفای غیر و بیداد رقیب اما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
ای قافله سالار دلی را دریابافتاده جدا ز منزلی را دریاب
ای پیشرو قافله از سیل سرشکپس مانده ی پای در گلی را دریاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قطعات
ای برده رشح جام تو جمشید را ز هوشوی داده نور رای تو خورشید را ضیا
لب بسته ام ز دعوی اخلاص ز آنکه هستاظهار دوستی به زبان نوعی از ریا
کم می شوم مصدع اوقات کز پدرپندی شنیده ام که شنیده است از نیا
کای نور چشم من اگرت هست چشم منکاخر ز جا بچشم دهندت چو توتیا
از خاص و عام باش نهان کیمیا صفتمنظور خاص و عام شوی تا چو کیمیا
خواهی چو بوریا نشوی پایمال خلقدر پیش خلق فرش مشو همچو بوریا
گردان برای روزی تست آسیای چرختو خود چه گردی از پی روزی چو آسیا
این نکته گوش کن که در این بیت گفته استابن یمین که گفته چنین ابن برخیا
ذلیست اندر این که چرا آمدی بروعزیست اندر آن که چرا نامدی بیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مفردات
دل خوش شودت ز مشکل مامشکل ز تو خوش شود دل ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
اگر بودی اثر فریاد ما راز ما بودی خبر صیاد ما را
نکشتی زارمان زینگونه، بودیبه دل رحمی اگر جلاد ما را
نباشد نسبتی در باغ خوبیبه شمشاد دگر شمشاد ما را
جفا کان بی وفا بنیاد کرده استکند زیر و زبر بنیاد ما را
چه آموزد به ما جز عشق، کاینستوصیت از پدر استاد ما را
که خواهد داد ما، هر دم کند بیشگر آن بیدادگر، بیداد ما را
رفیق افسوس کز بس لاغری نیستبصید ما نظر صیاد ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
با غیر دیدم آن صنم سیم ساق رااز رشک بر وصال گزیدم فراق را
زینسان که هفت عضو من از تاب عشق سوختآهم عجب نسوزد اگر نه رواق را
خوش آنکه بینمش ز مه روی خود به منصبح وصال ساخته شام فراق را
شوقش چنین که بسته زبانم به پیش اوگویم به او چگونه غم اشتیاق را
کارم فتاده است بشوخی که در ازلنشنیده است نام وفا و وفاق را
....که گفتت که پیشه کنبا من نفاق را و بغیر اتفاق را
ساقی بیار ساغر می تا دمی رفیقشیرین کند ز باده ی تلخت مذاق را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
شب هجران همه دیدند یاران حال زارم رایکی از حال زار من نکرد آگاه یارم را
نباشد غیر برگ زرد و نارد جز بر حسرتنهال آرزویم را و نخل انتظارم را
مکن آشفته آن زلف پریشان را چنین، تا کیکنی آشفته روزم را، پریشان روزگارم را
چنان باشد که از جنت مرا در دوزخ اندازندبه گلشن گر برد باد از سر کویش غبارم را
رفیق از دیده بارد اشک چون باران، شب هجرانببیند هر که اشک چشم و چشم اشکبارم را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
چون نیست مرا راه ز بیم خویتدر خانه ات آیم همه شب در کویت
تا روز نشینم به امیدی که مگراز خانه برون آئی و بینم رویت
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
والا نصیر ملت و دین میرزا نصیرای از جبین سترده همی نقش گردپا
زین پیش در رهی که گهی پا گذاشتیصرصر به سرعتش نرسیدی به گردپا
برخاستن کنون نتوانم ز جا ز ضعفدستم به قوت ار نشود پای مرد پا
پائی به پیش می نهم و پائی از عقبجنگ و گریز می کنم اندر نبرد پا
گامی به کام دل نزنم بعد ازین چنینماند گرم زره فرس رهنورد پا
لطفی نما و باز رهانم ز دست دردزین بیش دردسر ندهم تا ز درد پا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مفردات
دل من دشمن من کرد به من جانان راخون شود دل که نهادم به سر دل جان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
ای روی نکرده سوی دل‌هاسوی تو تمام روی دل‌ها
بس دل شده خاک راهت آیداز خاک ره تو بوی دل‌ها
در کوی تو دلربا افتادهدل‌ها هرسو به روی دل‌ها
گم‌کرده‌دلان کنند زان رودر کوی - تو - جست‌وجوی دل‌ها
ای سنگ‌دلی که از دل توبر سنگ آمد سبوی دل‌ها
آگه ز رفیق بودی ار بودراه از دل‌ها به سوی دل‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
کجا میل گلستان است ما راگلستان - بی تو زندان- است ما را
ازان گل پیرهن افغان که از ویگل حسرت بدامان است ما را
به دلدار و به جانان در ره عشقدل و جان دادن آسان است ما را
که دل ما را بود از بهر دلدارکه جان از بهر جانان است ما را
جراحتهای ما در سینه و دلنه از شمشیر و پیکان است ما را
به دل صد رخنه و در سینه صد چاکاز آن ابرو و مژگان است ما را
ز تو هر لحظه صد داغ و دوصد دردچه غم گر بر دل و جان است ما را
همان داغ تو ما را هست مرهمهمان درد تو درمان است ما را
رفیق این اشک و آه آشکاراز داغ و درد پنهان است ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
جفاکاری، چه می دانی تو یاراطریق مهر را، رسم وفا را
نمودی ترک من از الفت غیرنگه کن جور را، بنگر جفا را
که با بیگانه کردی آشناییز خود بیگانه کردی آشنا را
به درد و داغ هجران مبتلا بادبه هجران مبتلا کرد آن که ما را
به آن داغی که مرهم را نداندبه آن دردی که نشناسد دوا را
نباشد درد یاران گر نباشدبه بزمش ره رفیق بینوا را
به نزد خواجه نبود بنده را راهبه بزم شه نباشد ره گدا را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ای سرخ گلت به تازگی چون گل سرخوز شرم گل روی تو گلگون گل سرخ
چون عارض گلگون تو بر سرو قدتسر برنزند ز سرو موزون گل سرخ
متن در گنجور
شمارهٔ ۳قطعات
گفتی چه حاجت است ترا تا روا شودگفتن چه حاجت است بر اما چه حاجت است
اشعار فقر بر در حاتم چه لازمستاظهار درد پیش مسیحا چه حاجت است
تدبیر کار هیچ ندانی چو من زمنکردن سئوال از چو تو دانا چه حاجت است
بیمار اگر فضول نباشد طبیب راآموختن طریق مداوا چه حاجت است
کافیست بهر حاجت ما از تو کم سخناینست اگر سخن سخن ما چه حاجت است
متن در گنجور
شمارهٔ ۳مفردات
دلم می‌خواست بینم صورت او بی‌نقاب امابه آن صورت که دل می‌خواستش دیدم به خواب اما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
ای دلبری کز دلبران همتا نمی‌بینم تو رااز من نمی‌گیرد کران غم تا نمی‌بینم تو را
از بس که وقت دیدنت از شوق بی‌خود می‌شوممی‌بینمت وز بی‌خودی گویا نمی‌بینم تو را
گر از غم نادیدنت امشب نمی‌میرم یقیناز غصه می‌میرم اگر، فردا نمی‌بینم تو را
بیهوده بودم مدتی در آرزوی دیدنتپنداشتم می‌بینمت اما نمی‌بینم تو را
خواهم ترا تنها گهی تا شرح تنهایی به توگویم ولیکن هیچ‌گه تنها نمی‌بینم تو را
در کعبه و در بتکده می‌جویمت ای بت، ولیاینجا نمی‌یابم تو را آنجا نمی‌بینم تو را
ای سرو پیش قد او، ای گل به پیش عارضشرعنا نمی‌دانم تو را زیبا نمی‌بینم تو را
ای آنکه نقد دین و دل در کار خوبان می‌کنیغیر از زیان سودی ازین سودا نمی‌بینم تو را
تو خود رفیق این‌جا عبث خود را مقید کرده‌ایبندی به کوی گلرخان بر پا نمی‌بینم تو را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما رانه دل خواهد به جا ماندن مسلمانان به دین ما را
کند آنکس که منع از دیدنت ای نازنین ما راببیند گر تو را معذور دارد بعد ازین ما را
به جرم عشقبازی منع ما تا کی کنی زاهدگناه ما چه باشد، آفرید ایزد چنین ما را
به داغ لاله رویان زاده ایم و تا دم مردنبود چون لاله مهر داغ ایشان بر جبین ما را
ترا با ما چه کار ای پند گو، از پند ما بگذرمکن بیهوده غمگین خویش را اندوهگین ما را
گدای کشور عشقیم ما، وین سلطنت یکدمبود بهتر ز عمر شاهی روی زمین ما را
چه باشد ای که با او همنشینی روز و شب، گاهیکنی همدم بما او را و با او همنشین ما را
چه نیک و بد رفیق از غیر من دید آن پری، یاربکه دارد روز و شب از مهر و کین شاد و غمین ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
هستم ز کوی آن بت گل پیرهن جدانالان چو بلبلی که بود از چمن جدا
ای جان و تن فدای تو رفتی و می کندجان از جدائی تو جدا ناله، تن جدا
از رشک غیر رفتم ازان کو وگرنه کسهرگز به اختیار نشد از وطن جدا
از سر هوای کوی تو بیرون نمی کنمبا تیغ اگر کنند سرم از بدن جدا
گشتم جدا ز خیل سگان درش رفیقیارب مباد کس ز رفیقان چو من جدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۴رباعیات
شوخی که صدش دل نگران می باشدشاد همه شیرین پسران می باشد
گر می باشی طالب آن شوخ رفیقدر مدرسه ی کاسه گران می باشد
متن در گنجور
شمارهٔ ۴قطعات
مژده ایدل که وقت آن آمدکه ز غم بر کران توان آمد
دشت غم را کنار شد پیدابحر اندوه را کران آمد
وقت تشنیع دشمنان طی شدگاه تحسین دوستان آمد
بلبلی ز آشیان جدا ماندهبار دیگر به آشیان آمد
طایری خورده سنگ جور خسانپرکشان رفت و پرفشان آمد
صاحبا چاکر قدیم رفیقکه ز جور فلک به جان آمد
متن در گنجور
شمارهٔ ۴مفردات
از دیروزم بتر امروز از دیشب بتر امشبچه خواهم کرد فردا گر بمانم تا سحر امشب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۳غزلیات
تا کی خبر ز روز سفر می دهی مرااز روز مرگ من چه خبر می دهی مرا
این حرف تلخ زان لب شیرین چه می زنیزهر از چه در میان شکر می دهی مرا
در بزم وصل قصه ی هجران چه می کنیخون جگر ز ساغر زر می دهی مرا
طعم هلاک می دهد این زهر غم که توجامی نخورده جام دگر می دهی مرا
تو سرو سرکشی و من آن ساده باغبانکاندیشه می کنم که ثمر می دهی مرا
مگذار پا ز شهر برون ای پسر که سرمجنون صفت به کوه و کمر می دهی مرا
گر مژده ی نرفتن او می دهی به منبر خیل غم رفیق ظفر می دهی مرا
متن در گنجور