شاعر اصفهان · ۱۱۲۰ تا ۱۱۷۱ قمری
طبیب اصفهانی
عبدالباقی طبیب اصفهانی (درگذشته ۱۱۶۸ یا ۱۱۷۱ هجری قمری) از شعرای سبک بازگشت ایران، حکیمباشی نادر شاه افشار، کلانتر اصفهان، فرزند میرزا محمد رحیم طبیب اصفهانی حکیمباشی شاه سلطان حسین صفوی و از اعضای خاندان حکیم سلمان بود.
طبیب اصفهانی از سادات موسوی اصفهان بود. نیاکانش در روزگار شاه عباس اول صفوی از جهرم به اصفهان کوچیدند و در آن شهر مسکن گزیدند. پدرش میرزا محمد رحیم طبیب اصفهانی حکیمباشی شاه سلطان حسین صفوی بود و خود او نیز طبیب و ندیم نادرشاه افشار. بعد از نادرشاه، کلانتر اصفهان شد و پس از چندی این کار را به برادرش میرزا عبدالوهاب واگذاشت و خود با شاعران و ادیبان اصفهان، هاتف، عاشق، آذر، مشتاق و صهبا معاشرت کرد.
گزیدهٔ اشعار طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۱غزلیات
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارهاواماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها
آگه زرنج بادیه باشند واپس ماندگانمحمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها
هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق راداند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها
گو باغبان بر روی ما بندد در گلزار راما را نگاهی بس بود از رخنه دیوارها
با این قد رعنا اگر برطرف گلشن بگذریبندد ز طوق قمریان سرو چمن زنارها
عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمانشد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها
شمارهٔ ۲غزلیات
درماندگی خود به که گوییم خدا راسلطان ندهد گوش به فریاد گدا را
گویند که هر تیرهشبی را سحری هستگویا سحری نیست شب تیرهی ما را
گل در قدمت باد صبا ریزد و ترسمکز برگ گل آسیب رسد آن کف پا را
از شرط وفا نیست چو آزردن عاشقزین بیش مکن خون به دلم شرط وفا را
با حُسن تو حسن دگران را چه نمایش؟کی در بر خورشید بود جلوه سُها را؟
گفتی که چه شد حال طبیب از ستم ماعمریست که در هجر تو جان داد، نگارا
شمارهٔ ۳غزلیات
جا در صف عشاق مده اهل هوس راحیفست که از هم نشناسی گل و خس را
تا بر دلت از ناله غباری ننشینداز بیم تو در سینه نهفتیم نفس را
زآهم که شبیخون بفلک میزند امشباندیشه کن ای صبح و نگهدار نفس را
گردیده بحسرت پی محمل بگشائیدانی که چه خون می چکد از ناله جرس را
رنجید ز آواز طبیب آن مه و ترسمیکباره چو اغیار شمارد همه کس را
شمارهٔ ۱رباعیات
این دیده به راه انتظاریست مراوین گوش به گفتگوی یاریست مرا
دیگر سوی که بینم و از که شنوماین هر دو چو از برای کاریست مرا
شمارهٔ ۱ - آغازقطعات
گر برون از هردو عالم گوشهای پیدا کنممیروم تا عزلتی از مردم دنیا کنم
دیده بیاشک را چون چشم عینک نور نیستشمعسان میخواستم چشم تری پیدا کنم
بزم عیش از یک دگر پاشید چون اوراق گلتا درین گلشن دل چون غنچه رفتم واکنم
شمارهٔ ۱ - در لذت غم و مدح رسول اکرم (ص) با تجدید مطلع گویدقصاید
حاشا که کَشَم بَهْرِ طَرَب، ساغَرِ جَم رااز غَم چه شکایت، منِ خوکرده به غَم را؟
هیهات کز اَیّامِ حَیاتش بِشُمارمروزی که نیابم به دل، آسیبِ اَلَم را
زنهار که می نوشم و بیهوده بخندمتا یافتهام چاشنیِ زهرِ ستم را
ای عشرتیان! اینهمه انکار ز غم چیست؟رفتم بچشانم به شما، لِذَّتِ غم را
ذوقِ اَلَم از سینهیِ خونینجگران پُرْسکافسردهدلان، قَدْر بدانند اَلَم را
آن قدر شناسم که چو شبها، سِتَم و غَمسازند به سرمنزلِ من، رنجه، قدم را
از ذوق زَنَم بوسه و بر دیده گُذارمشکرانهیِ آن پایِ غَم و دستِ سِتَم را
از بس که چو دیرینه رفیقانِ موافقدانیم غنیمت، من و غَم، صحبتِ هم را
زان بیم که افتد به میان، طرحِ جداییغَم، دامنِ من گیرد و من، دامنِ غَم را
غم نیست اگر بَرشِکَند مَحْفِلِ عِشْرَتیارب که شکستی نرسد مَجْلِسِ غَم را
یارانِ غَمآشام چو با هم بنشینندتا باز نمایند به هم طاقتِ هم را
افتد چو به من، دور بگویند که دوراناز حوصله، افزون دَهَدَم ساغَرِ جَم را
دی برد فریبِ هَوَسَم، جانِبِ گُلْشَنگفتم به صبا کز چه کنم چارهیِ غَم را؟
حاشا که دگر، لب به شکرخنده گُشَایمآن به که کنم صَرْفِ غَمی، این دو سه دَم را
از باده اگر تائِبم، از زُهْد و وَرَع نیستای آنکه به من، عَرْضِه کُنی ساغَرِ جَم را
ساقی اگرم دوست بُوَد بوسم و نوشمریزَد همه گر در قَدَحَم، شربتِ سَم را
دوشینه که پنهان ز خرد بود خیالمتا یاد کنم چاره، جگرکاویِ غم را
رفتم به خَرابات و چو پیرِ خِرَدَم دیددر پایِ خُم افتاده و درباخته دَم را
گفتا که ز تهجُرعهیِ جَم، دل نَگُشایدبُگذار ز کَف، ساغَر و بَردار قَلَم را
اوراقِ معانیت، فراموش و تو خاموشمپسند از این بیش، نگهبانیِ دَم را
تاری دو سه از زلفِ عروسانِ سخن کَششیرازه کن این دفترِ پاشیده ز هم را
این نغمه چو شد گوشزدِ شاهِدِ طَبْعَمبگذاشت در این عرصه، دلیرانه، قدم را
گفتم، بُوَد آن بِه که به آرایشِ عنوانمَدْحی کُنَم و تُحْفِه بَرَم فَخْرِ اُمَم را
آسوده یثرب شهِ لولاک، محمد (ص)کز قُرْبِ حَریمش، شَرَف افزوده حَرَم را
شمارهٔ ۱مفردات
به غیر از وصل نبود چارهای هجر عزیزان راکه چشم از توتیا روشن نگردد پیر کنعان را
شمارهٔ ۴غزلیات
چو خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی رارقیب از رشگ آرد در میان حرف جدائی را
ز گلشن می رود آن شوخ بی پروا و می ترسمکه با گل تازه سازد باز عهد بی وفائی را
نه از رحمست اگر آید بسر وقتم، که می خواهدشوم گریان چو آرد بر زبان حرف جدائی را
شبی آن ماه طلعت گر شود محفل فروز منکند در یوزه خورشید از چراغم روشنائی را
مبادا یابد از ذوق اسیری آگهی هرگزگرفتاری که از دام تو می خواهد رهائی را
طبیب از خلق رسم مردمی خواهی چه حالست اینکه از بیگانگان خواهی طریق آشنائی را
شمارهٔ ۵غزلیات
چو از طرف چمن آن سرو سیمینبر شود پیداز غوغای تذروان شورش محشر شود پیدا
درین گلشن ازین داغم که نوپرواز مرغان رارسد عهد گرفتاری چو بال و پر شود پیدا
نمیدانم زیان و سود بازار محبت راهمیدانم که کالای وفا کمتر شود پیدا
چه حرفست این که میآید ز بلبل کار پروانهترا چون من کجا یک عاشق دیگر شود پیدا
عجب نبود طبیب ار خندهاش بر گریهام آیدکه مستان را نشاط از ریزش ساغر شود پیدا
شمارهٔ ۶غزلیات
از هجر بت یگانه ماخون می چکد از ترانه ما
بر خاست ز آسیای افلاکافغان زشکست دانه ما
افتاده زمین خراب و بیخوداز ناله عاشقانه ما
در بحر وجود همچو گوهربا خود بود آب و دانه ما
وارسته ز خود شدیم و گردیداوج فلک آشیانه ما
صد طعنه زند به لاله و گلخار و خس آشیانه ما
از دولت عشق پادشاهیمغم لشکر و دل خزانه ما
خارای غم و حریر محنتفرشست در آستانه ما
بر خویش طبیب پیچد افلاکاز خنده بیخودانه ما
شمارهٔ ۲رباعیات
افگار توام تاب و توانی بفرستبیمار غمم قوت جانی بفرست
از نامه خشکی بتو راضیست طبیبگر نیست گلی برگ خزانی بفرست
شمارهٔ ۲ - در استمهال از پرداخت وام فرمایدقطعات
ایا ستوده خصالی که چرخ گاه عطاهزار چشم به دست تو دوخت از اختر
رواست کز پی بزم تو بی طلب ریزیزنافه مشگ وز نی شکر از صدف گوهر
شود چو عارضت افروخته ز آتش خشمزتاب چهره تو آب می شود آذر
برآید از دل خورشید خاوری تکبیرشوی سوار چو بر رخش آسمان پیکر
همیشه تا که گهر راست رشته شیرازهمدام تا زگهر هست زینت افسر
بود چو رشته عدوی تو در نظر بی قدرمحب جاه تو باشد عزیز چون گوهر
سپهر منزلتا صاحبا بود هر چنددلم فگار زبیداد چرخ دون پرور
چرا شکایت خود پیش روزگار برمکه آشنا نبود رحم با دل کافر
چو در پناه تو باشم ز حادثات چه غمچو شمع پرده نشین شد چه باکش از صرصر
زمان پیش که دست طلب بوام گرفتبه رنگ غنچه زباغ سخات مشتی زر
اگر طلب ننمائی زمن چه بهتر از آنوگرنه صبر کنی تا مواجب دیگر
ساقی نامهمثنوی
بیا ساقی دلم آشفته تستدرین میخانه گفته گفته تست
بده جامی که بس حالم خرابستدل اندوهناکم در عذابست
طبیبا چون ترا طی شد جوانیگذشت ایام عیش وکامرانی
کنون اندیشه کن وقتست وقتستخموشی پیشه کن وقتست وقتست
بکنج بی کسی رو با دل خوشکه کنج بی کسی جائیست دلکش
بسا محفل بسا مجلس که دیدیبسا کز جام عشرت می کشیدی
کناری رو چو تیرت از کمان جستخجل منشین شکارت چون شد از دست
گریزان شو زمشت جاهلی چندبده دستی بدست کاهلی چند
که شاید عاقبت کامت برآیدمیان کاملان نامت برآید
زتنهائی دلت آشفته تا کیرفیقان رفته و تو خفته تا کی
درین وادی مکن خوابی و برخیزازین چشمه بکش آبی و برخیز
اگر گردی چو اختر گرد آفاقشوی تا بر سر این نیلوفری طاق
درون پرده راه جستجو نیستهمه اسرار و اذن گفتگو نیست
بود اسرار پنهانت شود حلبرآئی چون برین خاکستری تل
خداوندا «طبیب » منفعل رااسیر خاکدان آب و گل را
از این زندان غم آزادیش بخشدرین ویران ره آبادیش بخش
منم چون لاله در هامون نشستهبخاک افتاده و در خون نشسته
به بخت خود چو مجنون مانده در جنگنشسته تا کمر چون کوه در سنگ
نمی بینم درین صحرای اندوههم آوازی که با ما خاست جز کوه
ولی او هم هم آوازی چه داندجمادی رسم دمسازی چه داند
شمارهٔ ۲ - یک قصیدهقصاید
ای یافته، صبح از دمِ جانبَخْشِ تو، دَم راآموخته، بَحْر از کَفَت، آیینِ کَرَم را
در عهدِ جوانبختیِ عَدْلِ تو، عَجَب نیستگر پیرِ فلک، راست کند قامَتِ خَم را
آثارِ قدومت به پرده نشاندهستاز بأسِ قِدَم، عیسیِ فَرخُندهقَدَم را
گر یوسف و داوود وگر خضر و مسیحاستدارند ز تو چون ز تو، جَم، خیل و حَشَم را
این چهرهیِ تابنده و آن نغمهیِ جانبَخْشاین هستیِ پاینده و آن مُعْجِزِ دَم را
غَوّاصِ خِرَد میکُند و کَرده بسی غوصچه لُجِّهیِ هستی و چه دریایِ عَدَم را
آن دُرِّ یتیمی، تو که نه هست و نه بودهستمانندِ تو، یکتاگُهَری، بَحْرِ قِدَم را
در پیشِ سَحابِ کَرَمَت از چه گرفته؟ای آنکه ادا کرده کَفَت حَقِّ کَرَم را
دریا ز صدف کاسه دریوزه وگرنهجودت ز گُهَر کَرده تُهی، کیسهیِ یَم را
اندیشهیِ عَزْمَت کَنَد از کشورِ هستیکوتاهتر از عُمْرِ عَدو، دستِ سِتَم را
از نهی تو رامشگر ناهید نمودهدر محفل افلاک فراموش نعم را
انداخته از دیده حوران بهشتینظاره روی تو گلستان ارم را
با جود تو چشمم به مه و مهر فلک نیستگیرم که بمن بذل کند این دو درم را
هر چند شکستند شها مدح سگالاندر عهد ثنا گستریم لوح و قلم را
پویم بچه سامان ره نعتت که نشایدکس مشت خسی تحفه برد باغ ارم را
با دست تهی آمده ام زانکه نزیبدجز دست تهی تحفه خداوند کرم را
خوش آنکه بحکم تو کشد کاتب اعمالبرنامه ام از اجرمدیح تو قلمرا
شمارهٔ ۲مفردات
شکاف سینه رهبر شد به دل غمهای عالم راتواند جاده خضر راه گردد کاروانی را
شمارهٔ ۷غزلیات
نیست هرگز به بد و نیک جهان کار مراهست یکسان به برم سبحه و زنار مرا
آب آیینه ز عکس رخ من گل گرددگرد غم بس که نشسته است به رخسار مرا
چون حبابم نبود حوصله رطل گرانمیکند یک قدح باده سبکبار مرا
دیده بر همت دریا نگشایم چو صدفقطره اشک بود گوهر شهوار مرا
شیوه جور مبادا که رود از یادشبرسانید به آن یار ستمگار مرا
زآن خوشم در صف عشاق که در بزم طبیبسرخرو میکند این دیده خونبار مرا
شمارهٔ ۸غزلیات
دارد به سحر دعا اثرهادست من و دامن سحرها
هر شب بامید وعده توچشمم شده فرش رهگذرها
از باخبران نشد سراغیجستیم خبر زبی خبرها
آزرده دلم هزار افسوسکافتاده بدام خوش کمرها
هر چند طبیب تلخکامیریزد نی خامهات شکرها
شمارهٔ ۹غزلیات
به همواری تهی کن از غم لیلیوَشان دل راازین وادی بکش ای ساربان آهسته محمل را
مکن کاوش ز مژگان پیش از این بادل که جز مهرتندارد گوهری کاویدهام گنجینهٔ دل را
به گاه کشتنم از رخ چه سود ار پرده برداریکه از دیدار گل حسرت فزاید مرغ بسمل را
کند چون عزم کشتن قاتلم زین بیشتر ترسمنمیخواهم به خون آلوده بینم دست قاتل را
حریفان گرم صحبت با تو در بزم و به حسرت منکنم تا چند از بیرون در نظاره محفل را
درین وادی خدا داند که خاک من کجا باشدگرفتم من به این واماندگی دامان محمل را
طبیب این بحر عشق است و کنارش از نظر پنهانفکندی چون درین کشتی ز چشم انداز ساحل را
شمارهٔ ۳رباعیات
بازم به کمین غمزه پنهانی هستزخمی به دل از کاوش مژگانی هست
تا چند تو بر گریه ما می خندیگویا نشنیده ای که هجرانی هست
شمارهٔ ۳قطعات
روشن چراغ عشق زداغ دل منستپروانه را سرشت ز آب و گل منست
آزاده را به کار گشا احتیاج نیستمانند سرو و عقده دل حاصل منست
شمارهٔ ۳ - در مدح امیرالمؤمنین و اظهار اشتیاق بزیارت آن بزرگوار گویدقصاید
ای خداوندی که در گیتی مثل شد در سخاتا ابد از دولت دست و دلت بحر و سحاب
حرفی از جودت صدف را گوشزد گشت و همانخویش را از شرمساری می کند پنهان در آب
گاه احسان چون درآری دست همت از بغلروز میدان چون درآری پای دولت در رکاب
می رسد از هیبت تو ناله دشمن بچرخمی شود از همت تو خانه معدن خراب
چارچیزت گاه خشم و چار چیزت گاه لطفدر حضور آرند، یابند از جنابت گر خطاب
نافه مشگ و بحر عنبر، نی شکر، گوهر صدفچرخ قوس و برق تیر و مه سپر، تیغ آفتاب
هشت چیز از دشمنت پیوسته باشد هشت چیزدر جهان همواره تا افتد در انواع عذاب
سینه پر خون، طبع محزون، کام خشگ و دیده تربخت تار و تن نزار و جان فگار و دل کباب
ای شهنشاهی که بهر راحت خلق جهانخسرو عدل تو بگشاید چو از عارض نقاب
خویشتن را پر رود نخجیر در آغوش شیرصعوه سازد آشیان خویش در چنگ عقاب
هم ز فیض مشهدت مسرور جانهای حزینهم ز طوف مرقدت معمور دل های خراب
در جوارت یافت لذت هر که از آسودگیچون ره خوابیده هرگز بر نمی خیزد ز خواب
بی قراری در ره شوقت مرا بی وجه نیستپرتو خورشید دارد ذره را در اضطراب
جذبه ای دارم تمنا در ره شوقت کنونتاروان گردم چو اشگ عاشقان با صد شتاب
تا بود داغ کلف بر چهره مه در فلکتا شود جام صدف لبریز گوهر از سحاب
دوستت پیوسته باشد چون گهر با آبرودشمنت همواره افتد چون شرر در التهاب
شمارهٔ ۱۰غزلیات
چو نیست دسترسم آنکه بوسم آن پا رابه هرکجا که نهی پای بوسم آنجا را
تن هزار شهیدت فتاده بر سر کویتبه احتیاط نه ای دوست بر زمین پا را
به رحم اگر به سوی کشتگان نمینگرینگه به جانب ایشان فکن تماشا را
بیا که بیگل رویت ز بس هجوم ملالنه سیر باغ شناسم نه گشت صحرا را
ز رهروی اثری نیست اندر این وادیبه حیرتم ز که گیرم سراغ سلمی را
طبیب کیست کز او رنجه گشتهای زنهاربه زهر شکوه میالا لب شکرخا را
شمارهٔ ۱۱غزلیات
مسکینی و غریبی از حدّ، گُذَشْت، ما رابر ما اگر ببخشی، وقت است وقت یارا
چون ریختی به خواری، خونِ مرا به زاریبر تُرْبَتَم گذاری کافیست خونبها را
شه خفته و به درگاه، خلقی ز دادخواهانغفلت ز دادخواهی خود چیست پادشا را؟
چون رحمتِ تو گردد افزون ز عذرخواهیهرچند بیگناهم، عُذْر آورم خطا را
مَحْمِلنشینِ ناقِه، ای ساربان! بگو کیست؟کز ناله میچکد خون، در کاروان، دِرا را
از دردِ خود گشایم، کِی لب، برِ مسیحا؟هم درد، تو فِرِسْتی؛ هم تو دَهی دوا را
هرچند ما خَموشیم، ای چرخِ بیمروّتحدّی بود ستم را، اندازهای جفا را
بیگانه ز آشنایان، گر گشتهام، عجب نیستبسیار آزمودم یارانِ آشنا را
ما و «طبیب» تا چند مخمور در خرابات؟اعطوا لَنَا حیو، یَا أَیُّهَا السُّکَاری