چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر شیراز · ۹۶۳ تا ۹۹۹ قمری

عرفی شیرازی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیح‌الدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیده‌ای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادب‌پرور جلال‌الدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیده‌سازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبع‌آزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سروده‌های وی را تحت‌الشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمال‌الدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رساله‌ای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است.
آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
امید عیش کجا و دل خراب کجاهوای باغ کجا، طائر کباب کجا
به می نشاط جوانی به دست نتوان کردسرور باده کجا، نشئهٔ شباب کجا
به ذوق کلبهٔ رندان کجاست خلوت شیخحریم کعبهٔ خلوت کجا، شراب کجا
بلای دیده و دل را ز پی شتابانمکسی نگویدم ای خان‌ومان خراب کجا
بلندهمتی ذره داغ می‌کندموگرنه ذره کجا، مهر آفتاب کجا
نوای عشق ابد می‌سرود عرفی دوشکجاست مطرب و آهنگ این رباب کجا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
کوی عشق است و همه دانه و دام است اینجاجلوهٔ مردم آزاده حرام است اینجا
هرکه بگذشت در این کوی به بند افتاده‌ستطائر بی قفس و دام کدام است اینجا
آن‌که هر گام بلغزید در این کوی برفتصنعت راهروان لغزش گام است اینجا
عشرت بزم تو زآن است که محنت بر ماستصبح آن ناحیه وقتی‌ست که شام است اینجا
برو از عشق مچین معرکه ای شیخ حرمطفل را شیوهٔ بازیچه حرام است اینجا
شوق موسی چه که آن مه چو برآید بر باممشعل طور کمندافکن بام است اینجا
در حرم ذکر بتی دیرنشین خاص من استللَّه الحمد که این زمزمه عام است اینجا
عشق بنشست ز پا در ره جویایی قربزاغ اندیشه همان کبک خرام است اینجا
سرّ تقدیر در آن نشئه رسد شحنه به گوشسر این مسئله نگشای که خام است اینجا
عرفی از هر دو جهان می‌رمد الا در دوستهمه‌جا وحشی از آن است که رام است اینجا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
به دیر آی از حرم صوفی که می برقع گشود اینجااز آنجا آن‌که می‌جویی به می‌خواران نمود اینجا
به جان رنگی که اینجا در دل اسلامیان بینیمغان را نیز بود اما صفای می زدود اینجا
محبت شمع بزم قدس و ما پروانهٔ بیرونچه حال است این نمی‌دانم چراغ آنجا و دود اینجا
بیا در زمرهٔ رندان به بی‌باکی و می درکشکه بدمستی نمی‌داند به‌جز فریاد عود اینجا
به هر سو می‌روم بوی چراغ کشته می‌آیدمگر وقتی مزار کشتگان عشق بود اینجا
نوای نغمهٔ منصور، عرفی، نغز می‌دانیولی تن زن که خاموش‌اند ارباب شهود اینجا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیها
ای شربت شیخ و شاب در کاسهٔ ماوی چشمهٔ آفتاب در کاسهٔ ما
آن جرعه کشانیم که از سیرابییاقوت شود حباب در کاسهٔ ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - ذوق دریوزه!قطعات
نه از آن دیر بخشد ایزد کامکه دهد جلوه کبریایی را
زان توقف کند که دریابیذوق در یوزه گدایی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - ساقی نامهمثنویات
بیا ساقی آن تشنگی را بسنجپس از آرزوی دل ما مرنج
که مستیم و ترک ادب میکنیمز جام تو بوسی طلب میکنیم
بده ساقی آن باده جام سوزصلاحیت آموز و اسلام سوز
برقص از پی برقع و مقنعهکه خمیازه گیرد ره صومعه
بیا ساقی آبی بکشتم رسانز مستی بباغ بهشتم رسان
کو گویم پس از شکر مستی و میخوش آندم که بینم قیامت زپی
بیا ساقی اندیشه کار کنبزن دست و ساغر نگونسار کن
بمی در زن این پیکر سیم تاببده صبح را غوطه در آفتاب
بیا ساقی از راه عقلم بگیرکه تاب شبستان ندارد بصیر
بده کوثر لعلی سومناتبخندان لبم را بآب حیات
بیا ساقی آن می که حور بهشتشرابا طهورا بنامش نوشت
بمن ده که تفسیر آیت کنمزوی تشنگان را هدایت کنم
بیا ساقی آن آبروی کرمبده تا بریزم بدیر و حرم
کز آن کفر و دین آشنائی کنندز هم جذب دلها گدائی کنند
بیا ساقی آن چشمه آفتابکه روی دو عالم از او یافت آب
بده تا بشویم برو بام دلدر آغاز بینم سرانجام دل
بیا ساقی آن مشگ پرورگلابکه بر لعل عیسی زند آفتاب
چو بیخود شوم در دماغم فشانبکام دل و جان داغم فشان
بیا ساقی آن آتشین خوی مستکه بر تارک توبه دل شکست
بمن ده که آرم بدیر مغانعروسان ناموس را موکشان
بیا ساقی آن عافیت را کلیدکه فتاح روح است و قفل امید
بمن ده که رنجور و دلخسته امبهر موی دردی فرو بسته ام
بیا ساقی آن شمع قندیل روحکه روشن ترش کرد طوفان نوح
بمن ده که با وی کنم سیر دلشود روشنم کعبه در دیر دل
بیا ساقی آن مست فیروز جنگکه مه را نهد در دهان پلنگ
بده تا ببارم قدم در رکاببفتراک بندم سر آفتاب
بیا ساقی آن شیر ام الفرحبدوش ولبالب کن از وی قدح
بمن ده که کاود لب شادیمتبسم بجوشد ز قنادیم
بیا ساقی آن شیشه صاف دوشکه نیمی ز وی ماند و رفتم ز هوش
بیا و بده ساغر متصلکز اندیشه آن دو نیمست دل
بیا ساقی آن دره التاج لعلکه بخشید رنگش بگل تاج لعل
که سیر آب سازد لب خامه امگلستان کند معصیت نامه ام
بیا ساقی آن باطل السحر هوشکزو سامری گشته تلخابه نوش
که در چنگ فرعون نفس غنیمز هر مو بریزم عصای کلیم
بیا ساقی آن شمع فانوس عشقکه پروانه اوست ناموس عشق
بده تا برقص آورم جام مستکه پروانه نیم سوزیم هست
بیا ساقی آن آتش بیقرارکه بیجوشش خم فشاند شرار
بیفشار در سینه غمکدهبر افروز در کعبه آتشکده
بیا ساقی آن لاله باغ عیشکه بر جان ماتم نهم داغ عیش
بمن ده که رنگین شود کار منصد آرایش آرد بدستار من
بمن ده که دستم بقربان شودسر و آستین مست و غلطان شود
بیا ساقی آن بزم در هم شکنز نامحرمان پاک ساز انجمن
بیائید تا سحر و افسون کنیمشب جمعه از هفته بیرون کنیم
بیا ساقی آن فتنه روزگاربمن ده که چون بر دل آید سوار
بملک دلم ترکتازی کندبه عقل جهانگیر بازی کند
انا الحق نمی‌گنجدم در نفسبروب از ره آتشم خار و خس
بیا ساقی آن کوثر موج‌خیزبیار و دمادم به کامم بریز
که گلگشت آتش کنم چون خلیلشود شعله فواره سلسبیل
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - ای متاع درد در بازار جان انداختهقصیده‌ها
ای متاع درد در بازار جان انداختهگوهر هر سود در جیب زیان انداخته
نور حیرت در شب اندیشهٔ اوصاف توبس همایون مرغ عقل از آشیان انداخته
از کمان تا جسته در چشم تحیر کرده جامعرفت کاو تیر حکمی بر نشان انداخته
ای به طبع باغ کون از بهر برهان حدوثطرح رنگ آمیزی از فصل خزان انداخته
سرعت اندیشه را افکنده در دامان تیرعادب خمیازه در جیب کمان انداخته
در چمن‌های محبت هر قدم چون کربلااز نسیم عشوه فرش ارغوان انداخته
مرغ طبع اندر هوای معصیت نگشوده بالعفو تو شاهین رحمت را بر آن انداخته
سایه پرورد غمت در آفتاب رستخیزفرش استبرق به زیر سایبان انداخته
طعمهٔ عشق تو را از مغز جان آورده‌امآن هما تا سایه بر این استخوان انداخته
ای مذلت را روایی داده در بازار عشقعزت و شان را از اوج عز و شان انداخته
هر کجا تاثیر غم را داده‌ای اذن عمومشادی راحت فشان را ناتوان انداخته
زین خجالت چون برون آیم که دل در موج خوننو عروسان غمت را مو کشان انداخته
فیض را نازم که هر کس پا به راهت مانده استدل به دست آورد و جان را از میان انداخته
صید دل را بهر آگاهی ز صیاد ازلدر کمند طرهٔ عنبر فشان انداخته
کرده از عرفان لباس عجز را دامن درازکوتهی در جیب عقل نکته‌دان انداخته
طعمه‌ای کز خوان عشق افکنده‌ام در کام دلریزهٔ آن را جحیم اندر دهان انداخته
شرع گوید منع لب کن، عشق گوید نعره زنکای تو هم در راه عشق خود عنان انداخته
دولت وصلت که دریابد که با آن محرمیجوهر اوّل عَلَم بر آستان انداخته
حیرت حسن تو را نازم که در بزم وصالجام آب زندگی از دست جان انداخته
وصف صُنعت کز لب هر ذره می‌ریزد بروننطق را در معرض عقداللسان انداخته
در ثنایت چون گشایم لب که برق ناکسیمنطقم را آتش اندر خان و مان انداخته
من که باشم؟ عقل کل را ناوک‌انداز ادبمرغ اوصاف تو از اوج بیان انداخته
مست ذوق عرفی‌ام کز نغمهٔ توحید تولذت آوازه در کام جهان انداخته
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
به گاه جلوه از آن ماه روی زیبا راکه جان ز شرم نماید ز آستین ما را
نظر به حال دل آن پر غرود نگشایدکه سیر دیده نبیند متاع یغما را
امید مغفرتت بس مرا که هم امروزکه می کشد غمت انتقام فردا را
به این جمال چو آیی برون به معجز عشقز کام خلق برم لذت تماشا را
لبت به خنده مرا می کشد، چه بد بختمکه داده خوی اجل، بخت من مسیحا را
چو یوسفم گذرد در بهشت بر صف حورنشان دهم به تو هر گام صد زلیخا را
اگر اجازت عرفی اشاره فرمایدتهی کنم ز گهر گنج رمز ایما را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
می کش و مست عشوه کن، نرگس می پرست رامیکده ی کرشمه کن، گوشه ی چشم مست را
آمده فوج تازه ای ، جمله شهادت آرزوخیز و شراب و دشنه ده ،غمزه ی تیز مست را
خیز و سماع شوق کن، چند به حکم عافیتدر شکنی به گوش دل، زمزمه ی الست را
زلف شکن فروش را ، بر دل من متاع کشیاد زمانه ده ز نو، قاعده ی شکست را
گرم زیارت حرم، گشت ز بیخودی ، ولییا صنم است بر زبان، عرفی بت پرست را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
در نو بهار باده ننوشد کسی چرامی در پیاله زهد فروشد کسی چرا
مرغان چنین به شوق و بهاران چنین به ذوقهمراه بلبلان نخروشد کسی چرا
سر رشته ی معامله در دست قسمت استبا دشمنان به مهر بجوشد کسی چرا
صد دشمنم به خون به حل و تشنه دوست هماین بی خمار باده ننوشد کسی چرا
چون دمبدم عنایت توفیق ممکن استدر تنگنای نزع نکوشد کسی چرا
هم دوستی است عرفی و هم رفع دشمنیعیب غنیم دوست بپوشد کسی چرا
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیها
ای کرده زبون، ناز شجاع تو، مراافکنده به صد رنج، نزاع تو، مرا
تا خیزم و آرمت در آغوش اجلگشته است به تکلیف وداع تو مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - درشکایت از ابناء روزگارقطعات
دنیا طویله ایست پر از جنس چارپایکابادی و خرابی آن جسته جسته است
آبادیش عمارت بر باد رفته ایویرانیش عماری درهم شکسته است
از عرعر خران وی اسبان رمیده اندوز تیز استران شتر از خواب جسته است
این آب و نان و اطلس دیبا و ناز و نوشجل های فاخر و علف دسته دسته است
گردنکشی که کف بلبل آورده از غضبسرمست اشتری است مهارش گسسته است
وآنکس که هرزه گرد و پریشان علف بودخود بارکش خری است که از بند رسته است
وآنکس که پای بسته راه و روش فتاداسبی است کز اصالت خود پای بسته است
گر ناگه آدمی ز خری زاده در میانیا کشته گشته یا ز لگدپا شکسته است
گفتم که آدمی ز خری زاید ای حکیماین نکته حل کنم که دلت تنگ و خسته است
در ملک مردمی نسب روح معتبرعقل این حسب ز زادن جسمی نجسته است
در معنی از طبیعت گل رسته شاخ گلاز روی صورت ارچه هم از خاک رسته است
بس آن سفالگر که بزاد از گهر فروشواز دوده سفال فروشان، برسته است
وآن جوهری که زاده ز صلب سفالگراز دودمان جوهریان خجسته است
وآن هم که گفتم آدمی آزارکش فتادکز هر کسیش گرد، بدل برنشسته است
آنرا از این خران رسد آفت که چون خرانمعنی چو صورتش بجهان باز بسته است
آن کو قرین عالم معنی است : صورتشدر هر دو کون نقش مرادش نشسته است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - بنام خداقصیده‌ها
ای داشته در سایه هم تیغ و قلم راوی ساخته آرایش هم حلم و کرم را
جم مرتبه ، داری زمان کز اثر نطقچون گل همگی گوش کند جذر اصم را
این جام که از رای منیر تو فلک ساختزودا که کند غنچه گل شهرت جم را
یک شیوه شناسد غضبت عفو ومکافاتیک نغمه شمارد کرمت لا و نعم را
جاوید همی بخشد و از مایه نکاهدرشح قلمت ثروت اصناف امم را
گنجینه احسانش ، تنگ مایه نگرددگر تا ابد انعام دهد صفر رقم را
چرخ از شرف خاک درت ساخت طلسمیکز درگهت آنسو نبود راه قسم را
نگرفت ز انصاف تو در معرکه لافشادی طرف شادی و غم جانب غم را
گر بشنود از دهر که مردود کف تستبیرون فکند سکه ز آغوش ،درم را
تا گوهر ذاتت ز حوادث بشمردندصدگونه تملق زحدوث است قدم را
آگه نیم از شبه تودانم که نزاد استدوشیزه ای از دوده شبه تو عدم را
از عدل توگر طبع چنین معتدل آیدآن عهد رسد عالم فرتوت دژم را
کز گم شدگی درقلم وهم نماندامکان رقم صورت مفهوم هرم را
گر جاه حسودت بهنر هندسی افتددر مرتبه نقصان رسد از صفر رقم را
بد خواه تو خوشدل که بوی چرخ بصلح استغافل که کشد آشتی گرگ غنم را
هر تشنه که لب ماند بر او ، آب لبش دهاز بسکه فشرده است کف جودتو، یم را
از بسکه کف راد تو بی فاصله بخش استدر جود تو ، نی راه بودبیش و نه کم را
دست تو زبس الفتشان داد بیک جایدرمنصب هم دخل بود تیغ و قلم را
آنروز که ایثار شجاعت نگذاردبی بهره زتیغت مگرآهوی حرم را
هر عطسه که از مغز کمان تو گشایدریزد بگریبان بقا خون عدم را
آنجا که نهیب توبتب لرزه کشد عاماعمی متحرک نگرد نبض سقم را
سلطان غم از عدل توبگریخته بگذاشتدر سینه اعدای تو اوتاد خیم را
از بسکه بود یاد تو در طینت اشیانسیان تو شرمنده کند شهرت جم را
افلاک در آغوش مشیت بنهادنداز بیع تمنای تو قانون سلم را
در کارگه عدل تو از بس هنر آموختعدل تو بفرزندی ، برداشت ستم را
از بسکه ز، رای توستد داروی صحتعیسی بطبابت بنشانید سقم را
ردمی کند اسباب هرم بخت تو ترسمکز زلف بت من برد آرایش خم را
از بسکه حسد جمع کند سینه خصمتاز سینه افلاک برد گوی ورم را
خصمت چو ز روبه صفتی لابه گرایداز سردی او تب شکند شیر اجم را
زد کوس حیات ابدی خصم توچون دیدسرمایه هستی ز وجود تو عدم را
تقدیر پی کاهش اجزای وجودشاکسیر فنا داد گداز شکر غم را
رامشگر عدل تو صد آهنگ مخالفبنواز دونی کوک کند زیر نه بم را
محویست عدیل توکه درگم شدن اودخلی نبود ماحی نسیان وعدم را
ای آنکه در ایام ستایشگری توصوفی شمرد عیب تگهبانی دم را
بخرام ونظر کن که بجولانگه مدحتحور قلمم زاده گلستان ارم را
مدح تو کجا باده نطقم بکف آردآنجا اثر نوش بود نشئه سم را
انصاف بده بوالفرج و انوری امروزبهر چه غنیمت نشمارند عدم را
بسم اله از اعجاز نفس جان دهشان بازتا من قلم اندازم و گیرند قلم را
اول ره این نظم خود ایشان بسپردندپس باز نمودیم بهم منزل هم را
بالله که نه لافو نه گزاف آیه صدقستحاسد بودآن کو، شمرد کذب قسم را
زین دست مرا داشتی آن عالم انصافکز رحلت خود داد شرف ملک قدم را
معیار سخن بود تو هم گنج تمیزیدیگر چه توان گفت ببین معجز دم را
چندان که درت را بود از نسبت من عاراز نسبت من فخر بود ملک عجم را
من مدحگرم لیک نه هرجایی و طامعگردن ننهم منت هر بذل و کرم را
دستان نزند بلبل من بر گل هر شاخباید گل خورشید نه این صوت و نغم را
یک منعم و یک نعمت و یک منت و یک شکرصد شکر که تقدیر چنین رانده قلم را
گر جاهلی آوازه دهد این چه ترانه استحاجت ببر از یاد چه بسیار و چه کم را
گویم که برو، ژاژ مخا ، باد مپیمااین پایه مسلم نبود حاتم و جم را
امکان بود امکان که همه عجز و نیاز استسرمایه فطرت چه سلاطین چه خدم را
سلطان و گدا در طلب جامه و نانندتا باز بگیرند جسد را و شکم را
ممکن هنرش چیست ز یک در طلبیدنعیبش چه بهر در شدن ایثار نعم را
یارب مده این عیب که زحمت ندهم بازدر زیور این زشت، براهین و حکم را
عرفی همه لافی بدعا، تیز قلم شوبشتاب که میدان نشود تنگ رقم را
تا از کشش خواهش آویزش مقصودطبع که بی جاده بود آزو کرم را
در خواهش عمر تو ابد باد مولهزآویزش عهد تو شرف باد قدم را
صنعتگهشان چشم و دل خصم تو باداتا صنعت تحلیل بود آتش و نم را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
خیز و به جلوه آب ده، سرو چمن تراز راآب و هوا ز باده کن، باغچه ی نیاز را
صورت حال چون شود، بر تو عیان که همچو سروناز تو جنبش از قلم ، چهره گشای راز را
آه که طبل جنگ و آن گه به گاه آشتیچاشنی ستم دهد، لطف الم گداز را
تا حرم فرشتگان از دل و دین تهی شودرخصت جلوه ای بده، حجله نشین ناز را
ای که گشود چشم جان ، در طلب حقیقتیطرف نقاب بر فکن ، پردگی حجاز را
شربت ناز را کند، تلخ به کام دلبرانعرفی اگر بیان کند، چاشنی نیاز را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش راادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنونکند آتشفشان چون شمع، مغزِ استخوانش را
برآمد جان ز تن ، وان زلف می جوید چنان مرغیکه از دامی شود آزاد و جوید آشیانش را
ز غیرت پیچ و تاب افتاده در رگ های جان منهمانا دست امید کسی دارد عنانش را
ز ننگِ آن ، قَدم هرگز به رویِ آستان ننهدکه ناگه شب نهان بوسیده باشم آستانش را
دلم گم گشت و غمهای جهان، عرفی، طلب کارشبه دنبال غم افتم تا مگر یابم نشانش را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
منم که یافته ام ذوق صحبت غم رابه صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را
ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزنمروت که ملامت بلاست ملزم را
به لذت ابد ار زنم او دلا مژدهکه داد بی اثری انفعال مرهم را
هوای باغ محبت به غایتی گرم استکه هیچ سبزه ندیده است روی شبنم را
قبول عشق عنانم گرفت عرفی بردبه خلوتی که تصور نبود محرم را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳رباعیها
چندان که شدم ز بیخودی مست دعاتیری نزدم بر هدف از شست دعا
باشم ز دعا مانع و از شوق طلبوقت است که پر درآورد دست دعا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - ستایشقطعات
نشسته بودم ودی در وثاق می گفتمچه فتنه بود که ایام در جهان انداخت
چه درد بود که هجر همای دولت و دینبجان عافیت اندوز همگنان انداخت
غرور عشرت و تقصیر شکروصل این بودکه کار مابدعای سحرگهان انداخت
من اندرین غم و اینداستان درد افزایکه ناگهان خردم دست در میان انداخت
چه گفت گفت ای که فخر دودمان سخنبگوکه خود چه گمانت در اینگمان انداخت
ز جای جستم و دردم بپاسخش گفتمخود آنکه فرقت او آتشم بجان انداخت
جواب داد که آسوده باش و خاطر جمعکه آید آنکه ترا هجرش از توان انداخت
بگفتمش ز کجا داری این بشارت گفتز صد علامتم اقبال در مظان انداخت
فلک که در سفر ازرخش او جدا نشدیهمان بگردش معهود اوعنان انداخت
جهان که سایه نشین کلاه دولت بودبمهر اوست که تابندگی برآن انداخت
قضا که رشته نظم جهان دوتا میخواستعنان مژده سوی ناظم جهان انداخت
عنان گرم شتابش که بهر سجده شاههزارا شهب و ادهم بهر مکان انداخت
سران درگه شه تهنیت کنان گویندکه خویش رابچه شوقی بر آستان انداخت
هزار شکر هزاران هزار شکر که بازهمای دولت و دین ره بر آشیان انداخت
دراین خجسته زمان کز نشاط آمدنتقضا لباس طرب دربر زمان انداخت
کراست غم زچنین آستان که از شادیکلاه را نتواند برآسمان انداخت
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در ستایش آفریدگارمثنویات
ای همه عین تو و پاک از همهنقد وجود از تو و خاک از همه
چشمه هستی دو عالم توییمن که انا الحق زنم، آن هم تویی
نغمه طراز چمن وحدت استزیور شبه تو محالیت است
ذات تو مفتون اثر های توعلم تو حیران تماشای تو
صورت از آوازه جود تو مستمعنی از اوصاف تو کوتاه دست
از تو بود روز و شب الفت گرایعنبر وکافور مهم دوش سای
عطر بهار از تو معنبر اساسشاهد باغ از تو معطر لباس
طبع تحمل ز تو آرام گیرگوش تغافل ز تو زیبق پذیر
عقل ببازاز تو کاسد متاععشق ببزم تو پریشان سماع
نرگس شهلای ز جام تو مستطرف کله زان برعونت شکست
دست بلا از تو گراید بخونروی حیا از تو بود لاله گون
شاهد ایمان ز تو بس رو سفیدکفر سیه رو ، زتو مست امید
کیسه بری را بطمع دادهخشک لبی را بورع داده
سینه حصار غم دل کردهمیکشدم عقل و بحل کرده
رهبر کوی تو عبودیت استتاج صفات تو الوهیت است
بودی اگر همچو تویی در وجودپیش تو بردی بعبادت سجود
حسن عبودیت مشتی خیالکز چه شما رد بدر ذوالجلال
یا قدری مایه از زندگییا بشان چاشنی بندگی
وه که بر این طایفه ناتماملطف حلال است و سیاست حرام
کون و مکان طی کن و بگذار حلمباز بر اسباب عمل را بعلم
زرد کن این نه چمن تازه راسرد کن آهنگ شش آواز را
هفت نذر و از طیران باز دارمرغ اثر شان عدم آواز دار
سنگ بر این شیشه سیماب زنشمع شفق شعشعه در آب زن
دشنه بهرام بر آر از غلافسینه دستور فلک بر شکاف
انجمن دهر بروب از صبادست سقق نیز بشوی از ضیا
آینه صبح فرو بر بشاماین قدح شیر بر افکن ز بام
شمع مسیحا بره باده نهمهر فنا بر لب ایجاد نه
برگ اجابت ز دعا واستانرایحه گل ز صبا واستان
جلوه معنی ز صور باز گیردر ره وحدت روشن باز گیر
تا کند این زمزمه هر مشت خسکی تو سزاوار بهشتی و بس
مستی وکیفیت مستی توئیمستی و اندازه هستی توئی
در حرم راز تو محرم تو بسجلوه بخود کن که تو را هم تو بس
ما همه لب تشنه فرمان توبرگ رضا بسته ز بستان تو
شاد نشینان ملول توایمنامزد رد و قبول توایم
زهر غم و شهد طرب نعمت استهر چه دهی مایه صد منت است
منت جاوید تو برهان مانور تو در سینه ایمان ما
سینه عرفی حرم راز توستکبک دلش زخمی شهباز توست
مرهمش از زخم کهن دور باددرد پذیرنده ناسور باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در ستایش حضرت رسول «ص»قصیده‌ها
اقبال کرم می گزد ارباب همم راهمت نخورد نیشتر لا و نعم را
از رغبت دنیا ، الم آشوب نگردمزین باد پریشان نکنم زلف علم را
فقرم بسیاست کشد از مسند همتدر چشم وجود ار ندهم جای عدم را
بی برگی من داغ نهد بر دل سامانبیمهری من زرد کند روی درم را
این جوهر ذات از شرف نسبت آباستسوداست بابر این در اگر چه سریم را
هرچند که در کشمکش جاه و مناصبگمنام نمودند همه دوده هم را
از نقش و نگار در و دیوار شکستهآثار پدید است صنا دید عجم را
با گوهر آدم نسبم باز نه استدز آبای خودار بشمرم اصحاب کرم را
اما نبود وصف اضافی هنر ذاتاین فتوی همت بود ارباب همم را
این برق نجابت که جهد از گهر منمدح است ولی گوهر ذات اب وعم را
وصف گل و ریحان بهوا باز نگرددهرچند هوا عطر دهد قوت شم را
المنته الله که نیازم به نسب نیستاینک بشهادت طلبم لوح و قلم را
اقبال سکندر بجهانگیری نظممبرداشت بیک دست قلم را و علم را
نوبت بمن افتاد بگویید که دورانآرایشی از نو بکند مسند جم را
نی نی غلط این نغمه بموقع نسرودماین نغمه نشید است دگر صوت و نغم را
دوران که بود تاکند آرایش مسندمداح شهنشاه عرب را و عجم را
آرایش ایوان نبوت که ز تعلیمخاک در اوتاج شرف داد قسم را
روزی که شمردند عدیلش زمحالاتتاریخ تولد بنوشتند عدم را
آنجا که سبک روحیش آید بتکلمز آسیب گرانی بخرد گوش اصم را
تا رایت عفو و غضبش سایه نیفکندهیبت متصور نشد آرامش و رم را
تا شاهد علم و عملش چهره نیفروختمعلوم نشد فایده نی کیف و نه کم را
تأثیر برد سهم تو از حکم کواکبتغییر دهد هیبت تو طعم نعم را
انعام تو بر دوخته چشم و دهن آزاحسان تو بشکافته هر قطره یم را
زان گریه دهد روشنی دل که بیاموختروشنگری آئینه انصاف تونم را
در کوی تو تبدیل کند مردمک چشماجزای وجودم خود و اجزای قدم را
از بس شرف گوهر تومنشی تقدیرآنروز که بگذاشتی اقلیم قدم را
تا حکم نزول تو در این دار نوشته استصدره بعبث باز تراشیده قلم را
گر جوهر اول بحریم تو در آیدتن در ندهد قامت تعظیم تو خم را
آن روز که امکان حشم حادثه آراستدر سایه انصاف تو میخواست حشم را
تا ذات ترا اصل مهمات نخوانندنشنید قضا ترجمه لفظ اهم را
تا مجمع امکان و وجوبت ننوشتندمورد متعین نشد اطلاق اعم را
تقدیر بیک ناقه نشانید دو محملسلمای حدوث تو و لیلای قدم را
تا نام ترا افسر فهرست نکردندشیرازه مجموعه نبستند کرم را
عرفی مشتاب این ره نعمت است نه صحراآهسته که ره بردم تیغ است قدم را
هشدار که نتوان بیک آهنگ سرودنمدح شه کونین و مدیح کی و جم را
شایسته بدست آر که بینند در این شهرشایستگی جنس چه بسیار و چه کم را
گیرم که خرد حصر کند مایه نعتشآن حوصله آخر زکجا نطق و رقم را
شاید بعطایت که از آن کام که دانینومید مهل عرفی محروم و دژم را
از باغ نعیمش بده انعام و میامیزبا مطلب او مطلب اصحاب شکم را
آسایش همسایگی حق زتو خواهداو هیمه دوزخ نکند باغ ارم را
دانم نرسد ذره بخورشید ولیکنشوق طیران می کشد ارباب همم را
هر چند طبیعی بود این مس تو بفرمایتا جلوه دهد فیض تو اکسیر کرم را
من هم بسوالی لب خجلت بگشایمای آب حیات از لب توخضر نعم را
هر گاه که در مدح بلغزم تو ببخشایکز مدح ندانم من حیرت زده ذم را
تحصیل ثواب و شرف نسبت نعتتزین گونه خجل ساخته حسان عجم را
تا نعت تو آمد زمشیت بنوشتنبالا نگرستن بشد از یاد قلم را
دانش نگشاید به سزا عقده نعتتزین جاست که اندیشه نگون کرد علم را
مدح تو زاخلاص کنم هدیه نه از علماز بتکده چون آورم آهوی حرم را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۰غزلیات
در باغ طبیعت بفشردیم قدم راچیدیم و گذشتیم،گل شادی و غم را
نوبت به من افتاد، بگویید که دورانآرایشی از نو بکند مسند جم را
در بحث دل و عشق تصرف نتوان کرددر خون کشد این مساله برهان حکم را
الماس بود طعنه شنو از جگر مابیهوده به زهرآب مده تیغ ستم را
در روضه چو با این دهن تلخ بخندمبس غوطه که در زهر دهم باغ ارم را
ما سجده بر سایه ی دیوار کنشتیماز بی ادبان پرس حرم گاه صنم را
عرفی غم دل گر طلب جان کند از توزنهار بر افشان و مرنجان دل غم را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۱۱غزلیات
التفاتی نیست با امید مطلوب مرامرحمت با یاس باشد، خوی محبوب مرا
تا به حال من کند اندیشه های باطلشپیش او در آتش اندازید مکتوب مرا
زان حجاب افتاد و زین عم خانه می ناید بروندشمنی با خویش تا کی جان محبوب مرا
گفت و گو های دل شوریده ام باطل مدانبهره ای از هوشمندی هست مجذوب مرا
گریه را ذوق است کانر تهمتی باعث نشستور نه یوسف در گریبان است یعقوب مرا
جسن و ناز و عشوه خواهد هر دم از شرم ادبحسن اهلیت دهد آزاد محبوب مرا
ناصبوری گر کند عرفی دلم عیبش مکنناصبوری شرط اصلاح است ایوب مرا
متن در گنجور