چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۱۰۱ تا ۱۱۶۹ قمری

مشتاق اصفهانی

میر سید علی اصفهانی، متخلص به مشتاق (زاده سال ۱۱۰۰ یا ۱۱۰۱ هجری قمری) از سادات حسینی اصفهان بود. وی از شاعران عصر نادر شاه افشار و از بنیان‌گذاران سبک دوره بازگشت بود. او به سبک عراقی شعر می‌سرود. مشتاق، هم‌دورهٔ آذر بیگدلی و هاتف اصفهانی بود. او در سال ۱۱۶۹ یا ۱۱۷۰ هجری قمری، در اصفهان درگذشت و در گورستان تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده‌شد

گزیدهٔ اشعار مشتاق اصفهانی

شمارهٔ ۱غزلیات
مخوان ز دیرم به کعبه زاهد که برده از کف دل من آنجابه ناله مطرب به عشوه ساقی به خنده ساغر به گریه مینا
به عقل نازی حکیم تا کی به فکرت این ره نمی‌شود طیبه کنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس به قعر دریا
چو نیست بینش به دیده دل رخ ار نماید حقت چه حاصلکه هست یکسان به چشم کوران چه نقش پنهان چه آشکارا
چو نیست قدرت به عیش و مستی بساز ای دل به تنگدستیچو قسمت این شد ز خوان هستی دگر چه خیزد ز سعی بیجا
ربوده مهری چو ذره تابم ز آفتابی در اضطرابمکه گر فروغش به کوه تابد ز بی‌قراری درآید از پا
در این بیابان ز ناتوانی فتادم از پا چنانکه دانیصبا پیامی ز مهربانی ببر ز مجنون به سوی لیلا
همین نه مشتاق در آرزویت مدام گیرد سراغ کویتتمام عالم به جستجویت به کعبه مومن به دیر ترسا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
غم دل کس به امید چه گوید دل‌ستانش راچرا بلبل خروشد نشنود چون گل فغانش را
مکن ای گل جفا با بلبل خود این قدر ترسمرود از باغ و نتوانی تهی دید آشیانش را
ندارم گر برش از بوالهوس فرقی عجب نبودکه نشناسد ز گلچین هیچ گلبن باغبانش را
به کویت گر چنین آشفته می‌گردم مکن منعمدلی گم کرده‌ام اینجا و می‌جویم نشانش را
دو دستم بهر آن دادند در جولانگه نازشکه از دستی رکابش گیرم از دستی عنانش را
جفای دوست باشد لطف دیگر گو فلک هرگزنسازد مهربان با من دل نامهربانش را
کشد مشتاق تا کی محنت هجران خوش آن ساعتکه بیند روی جانان و کند تسلیم جانش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
کنم دایم ز غیرت پاسبانی پاسبانش راکه نگذارم اگر خواهد ببوسد آستانش را
جدا ز آن شاخ گل گردد دلم هر لحظه بر شاخیچو نو پرواز مرغی کو کند گم آشیانش را
نگیرد مرغ دل جا جز بر آن سروسهی ور نهبه خاک از سرکشی افکند صد بار آشیانش را
دو جوی خون که عاشق از دو چشم خون‌فشان داردنظر کن گر نمی‌بینی عیان زخم نهانش را
کیم حاصل شود کام از سوار برق جولانیکه سوزم چون گیاه خشک اگر گیرم عنانش را
شبم تار است و روزم تیره کافکند از ازل عشقمدر آن عالم که نبود مهر و ماهی آسمانش را
به یک زخمم به خاک افکند و رفت و چشم من بر رهکه شاید بر سر آید کشته در خون تپانش را
شد از خط آخر حسنش به از اول چه باغست اینکه باشد از بهارش بیش کیفیت خزانش را
خروشد دل به پای ناقه‌اش همچون جرس دایمکه شاید بشنود محمل‌نشین یک دم فغانش را
دلم دارد ز هجر او حکایت‌ها که نتواندبه صد دستان بیان سازد کسی یک داستانش را
گلی کز باغ وصلش قسمت مانیست جز بوییچه حاصل باغبان گر در نبندد گلستانش را
نه کس آگاه از او نه منزلی او را نمی‌دانمکه نامش از که پرسم وز کجا جویم نشانش را
نه اکنون آزمایش می‌کند مشتاق از جورممن از اول هدف بودم خدنگ امتحانش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
سروا سمنا صنوبرا شمشاد آیکبار به پرسش من ناشادا
ورنه ز غمت رو به بیابان آرمسرگشته چو باد هرچه بادابادا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ترکیبات
چشم مست تو همان آفت جانست که بودتیر مژگان تو دلدوز چنانست که بود
نگه گرم همان شعله فشانست که بوددر نگین تو همان زهر نهانست که بود
لب لعل تو همان تلخ زبانست که بود
گرچه خطت ز کف ناز عنان برد ترالشگر مورچگان تنگ شکر خورد ترا
دل ز خون‌ریزی ما هیچ نیازرد تراخط بی‌رحم به انصاف نیاورد ترا
خشم و ناز ستم جور همانست که بود
ایکه در دلبری و مهر نبودت ثانیچه شد آن لطف تو در هر نگه پنهانی
مانه آنیم که بی‌مهر و وفا می‌خوانیدل ما با تو چنانست که خود میدانی
گوشه چشم تو با ما نه چنانست که بود
چند مژگان تو ایشوخ ز ما برگردددل آواره از آن زلف دوتا برگردد
گردل سخت تو از جور و جفا برگرددنیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد
ما همانیم اگر یار همانست که بود
تیغ بیداد ترا خط سیه جوهر شدزنگ بر آینه روی تو روشن گر شد
بیشتر چشم تو از سرمه زیان‌آور شدشب زلفت ز خط سبز سیه دل‌تر شد
این سیه کاره همان دشمن جانست که بود
چشم بیمار تو برد از دل من تاب و توانخانه هوش مرا کرد نگاهت ویران
داد بر باد ستمهای تو دین و دل و جانگرچه نگذاشت اثر عشق تو از نام و نشان
دل ز داغت بهمان مهر و نشانست که بود
گرچه میخانه ناز تو ز خط گشت خرابمی‌جکد از لب لعل تو همان باده ناب
خیز و مشتاق حزین را به دو جامی دریابگرچه شد باده حسن تو ز خط پا برکاب
صائب از جمله خونا به کشانست که بود
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در مدح علی بن ابیطالب(ع)قصاید
ای زرافشان پنجه‌ات پیوسته همچون آفتابوی دل و دست تو از جود و کرم بحر و سحاب
موکب جاه ترا چون توسن چرخ آمدهآفتاب و ماه نو آن طبل بازو این رکاب
بر تو ختم است از جهان‌داران جهانداری که توهم به تدبیر آسمانی هم بشمشیر آفتاب
دست احسان تو از ریزش نیاساید دمیای سخایت بیشمار و وی عطایت بی‌حساب
همچو مهر و مه دو کف دارای که در دامان خاکآن زر خالص فشاند دم‌بدم این سیم ناب
گویدار با کوه از قهرت سخن‌گو یک سخنور کند با بحر از حلمت مخاطب یکخطاب
کوه چون ریک روان ریزد فرو از یکدگربحر چون آب گهر آسوده گردد ز انقلاب
داد مظلوم ار چنین گیری ز ظالم بعد از اینمیشود آسوده‌تر زآسودگان مهد خواب
شیشه از خارا و نخل از تیشه و شمع از نسیمخار از آتش خرمن از برق و کتان از ماهتاب
آنچه باشد لازم فرمان‌روائی آمدهدر تو جمع ای کامجوی کامکار کامیاب
در سخاوت حاتمی در معدلت نوشیرواندر شجاعت رستمی در سلطنت افراسیاب
ایکه با مظلوم و ظالم زاقتضای مهر و کینجمله لطف و مرحمت باشی همه خشم و عتاب
بسکه در عهد تو عالم گیر شد این رسم و راهوقت آن باشد بگیتی کز سکون و انقلاب
کشور ویران عدل و خانه آباد ظلمآن چو این آباد و این مانند آن گردد خراب
روز و شب در کوه و صحرا فارغ و آسوده‌اندوحش وطیر از لطفت ای زورآوران را پنجه تاب
گوسفند از گرگ و گور از ضیغم آهو از پلنکصعوه از شاهین و کبک از بازو کنجشک از عقاب
خواهد از لطف تو محنت دیدگان دهر راغم بعشرت رنج با راحت شود تبدیل مآب
خلق را در کام کام و ساغر مینا شودنیش نوش و خارگل زهرا نگبین و خون شراب
بکسه چو باد بهاری از دم جانبخش توبرک و بار آورد هر نخلی درین باغ خراب
وقت آن آمد که گردد عالم فرتوت راآخر دوران پیری اول عهد شباب
گاه ریزش چون برون آری دو دست از آستینای ز گوهر ریزی ابر کفت دریا سراب
باشد آن تاج و کمر چون موج دریا بیشمارریزد این لعل و گهر چون ریک صحرا بیحساب
در حضیض خاک و اوج چرخ نبود آنکه نیستاز عطایت بهره‌مند و از سخایت کامیاب
از نم فیض تو دارند و فروغ لطف توگوهر سیراب آب و اختر شب تاب تاب
افکنی چون طرح بزم عیش فرماید قضاکاورد دوران برای محفلت با آب و تاب
شیشه فیروزه از چرخ و می لعل از شفقساغر سیمین ز ماه و جام زرین ز آفتاب
بسکه عالم از تو لبریز سرود عشرتستآید از هرسو درین کشور به گوش شیخ و شاب
نغمه طنبور و صوت بربط و آواز نیناله چنگ و نوای عود و آهنگ رباب
کوه‌پیکرا برشی داری که چون جنبد ز جایهفت اندام زمین را آورد در اضطراب
خاک پایت چرخ سیار از ازل آورده‌انداز سکون و جنبش او این درنگ و آن شتاب
گیرد از پستی اگر راه بلندی یکنفسبگذرد از نه فلک همچون دعای مستجاب
ور کند میل حضیض از اوج آید در زمانبر زمین از آسمان همچون فروغ آفتاب
سرورا عمریست پرخون باشدم از دور چرخچشم و دل چون ساغر صهبا و مینای شراب
دایم از شوق طواف مرقد شاه نجفسینه دارم پرآتش دیده‌ای دارم پر آب
باشدم ز اندیشه ساز ره و برک سفررشته جانی چو زلف دلبران پرپیچ و تاب
دارم استدعا که لطفت شامل حالم شودتا رسانم خویش را بر آستان بوتراب
وز سر اخلاص خواهم از خداوند جلیلزیر عالی قبه آن خسرو گردون جناب
کاسمان در بدو فطرت در کمند حکم اوهر طرف باشد سرصد خسرو مالک رقاب
آورد طوق اطاعت بر گلو چون چاکرانسرورانرا در عنایت مهتران را در رکاب
برق تا از خنده افشاند گل آتش بخاکابر تا از گریه ریزد بر زمین در خوشاب
دوست را از لطف و دشمن را بُوَد از قهر توخنده عشرت چو برق و گریه غم چون سحاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - تاریخ وفات شیخ زین‌الدینماده تاریخ
چراغ انجمن علم و فضل زین‌الدینکه قدوه علما بود و زبده فضلا
فقید صاف ضمیزی که همچو آئینه بوددلش ز صیقل انوار شرع عین صفا
زبسکه شوق لقای جناب باری داشتنمود پیرهن تن بسان غنچه قبا
چو ذره‌ای که کند جای دربر خورشیدچو قطره که زند غوطه در دل دریا
غرض که طایر روحش گشود بال و پریدز الفت تن خاکی که بود جان‌فرسا
بوصل حضرت باری رسید حالش رستبباغ خلد ازین خاکدان تنگ فضا
بگفت از پی تاریخ رحلتش مشتاقبه سوی بزم جنان رفت قدوه علما
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مستزاد
چند از ستم فلک درین باغ خرابگریم چو سحاب
از سوز جگر رود ز چشمم خونابمانند کباب
باشد که رهائیم دهد زین تب و تابکو بانگ رباب
شاید که بر آتش من افشاند آبکو جام شراب
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
مگر ز آن گل شمیمی هست باد صبحگاهی راکه دارد این نشاط‌افزایی و اندوه‌کاهی را
ز دوزخ گو مترسان داغ هجران دیده را زاهدکز آتش نیست باکی دور از آب افتاده ماهی را
چو ماهر کس نشد گم در ره عشقت چه می‌داندغم بی‌رهبری و محنت گم‌کرده‌راهی را
ندانی گر ز حرمان زلال وصل خود حالمبیا بنگر تپان در خاک این لب‌تشنه ماهی را
مپرس از صبح و شام کشور بختم که از ظلمتز هم نشناسد اینجا کس سفیدی و سیاهی را
تو از ما فارغی کآسوده ساحل چه می‌داندچه حال از شورش دریا بود کشتی تباهی را
مگر دریابدم موجی وگرنه دست و پایی کوکه در بحر افکند این بر کنارافتاده ماهی را
نظر چون از رخ مه‌طلعتان مشتاق بردارمکه می‌بینم در این آیینه‌ها نور الهی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
خوش آن ساعت که یار از لطف گردد همنشین ما رابرآید جان و دل ز امید و بیم مهر و کین ما را
خوشی و ناخوشی وصل و هجر اوست ما را خوشکه گاهی دوست میخواهد چنان گاهی چنین ما را
به شکر این که داری جمع ساز و برگ نیکوییتهی دامن مران از خرمنت چون خوشه‌چین ما را
مذاق ما ز شهد وصل شیرین کن بگو تاکیپسندی تلخ‌کام از حسرت این انگبین ما را
من و مشتاق نتوانیم رفتن از درت کانجاوفا برپای دل‌بسته است بند آهنین ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
خدا را ای نسیم احوال زار مستمندی رابه جان از خار هجر آماده هر ساعت گزندی را
ببین و چون کبوتر سوی دور افتاده یار منمهیا شو از این گلزار پرواز بلندی را
به هرجا بینی آن رم کرده آهو را که افکندههوای صید او در خاک و خون هر صید بندی را
به کویش تا کی ای نامهربان از رشته دوریکنی افزوده هر دم عقده‌ای هر لحظه بندی را
بیا و بر سر بالین بیمار غمت بنشینمسوزان بیش از این از درد هجران دردمندی را
بیا حال اسیر خویش بنگر کی کسی دیدهز صید بسته خود روی‌گردان صید بندی را
بیا چندم کشد یاد شکر خند تو چون بینمپر از شهد تبسم کنج لعل نوشخندی را
ز حال تیره‌روزانِ غمت باشد کسی آگهکه از کف داده باشد طرّه مشکین کمندی را
بدین خواری که افکندیش از کف بعد از این مشکلپسند افتد دل من دلبر مشکل‌پسندی را
ز سوز هجر دانی حال بی‌تابان خویش از تودر آتش دیده‌ای ریزد کسی مشت سپندی را
به خاک افتم ز شوق ترکتازی هرکجا بینمکه آرد شهسواری زیر ران، رعنا سمندی را
مکن مشتاق را چون پیر کنعان منع از زاریکه چون یوسف به گرگان داده طفل ارجمندی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
لطفی بکس ای رشک پری نیست تراجز رسم و ره ستمگری نیست ترا
ماهی و سر مهر نداری بکسیخورشیدی و ذره‌پروری نیست ترا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ترکیبات
باز سرگرم‌تر از رقص شرر می‌آئیشعله‌سان بر زده دامن به کمر می‌آئی
عرق آلوده‌تر از لاله تر می‌آئیرخ برافروخته دیگر به نظر می‌آئی
از شکار دل گرم که دگر می‌آئی
گل بدین رنگ ز گلزار نیاید بیرونمهر از طالع انوار نیاید بیرون
ماه از جیب شب تار نیاید بیروناز صدف گوهر شهوار نیاید بیرون
به صفائی که تو از خانه به در می‌آئی
محو رخسار تو ای ماه جبین نیست که نیستبنما لعل‌تر از زیر نگین نیست که نیست
در رهت باخته جان و دل دین نیست که نیستکشته ناز تو بر روی زمین نیست که نیست
که چو خورشید تو با تیغ و سپر می‌آئی
بسکه از بزم تو ای شوخ بلا حیرانمخبرم نیست که چون محو و چرا حیرانم
همچو آئینه ندانم بکجا حیرانماین لطافت که ترا داده خدا حیرانم
که چسان اهل نظر را بنظر می‌آئی
چند بینم دل شوریده گرفتار تراجان غم سوخته میخواست چه بسیار ترا
کیست کاورد بدین شوخی رفتار ترامی‌چکد آب حیات از گل رخسار ترا
چشم بد دور که خوش تازه و تر می‌آئی
زهره کیست بسوی تو تواند دیدنیکنظر روی نکوی تو تواند دیدن
سر کرا در سرکوی تو تواند دیدنکیست گستاخ که سوی تو تواند دیدن
که عرقناک ز آئینه بدر می‌آئی
صبر با جان کسی لطف کلامت نگذاشتتاب در هیچ دلی زلف چو شامت نگذاشت
هیچ مرغی بچمن جذبه دامت نگذاشتاثر ازدین و دل و هوش خرامت نگذاشت
دگر از خانه بامید چه در می‌آئی
خواستم پرتوی از روی چو ماهت گیرمپیشم آئی و سر زلف سیاهت گیرم
کی توانم که در آغوش گمانت گیرممن به یک چشم کدامین سر راهت گیرم
که تو در جلوه بصد راهگذر می‌آئی
میکند محرمی آئینه و ناشاد تراچشم بد دور حیا روز فزون باد ترا
گرچه تر دامنیم غیر نشان داد ترامی‌رود دامن پاک صدف از یاد ترا
که در آغوش من ای صاف گهر می‌آئی
مکن ای گلشن خوبی ز تو با حسن و جمالمنه بر روی من خسته در باغ و وصال
مردم از حسرت آغوش تو ای شوخ غزالوحشت از صحبت عشقم مکن ای تازه نهال
کر ز پیوند نکوتر بثمر می‌آئی
گاه جز خنده بر و برگ دگر نیست ترااز حیا گاه در آئینه نظر نیست ترا
غیر نیرنگ و فسون کارد گر نیست تراچه عجب عاشق یک رنگ اگر نیست ترا
که تو هر دم بنظر رنگ دگر می‌آئی
نوبهار است و چمن رشک چراغان گردیدمشعل لاله دگر بار فروزان گردید
بلبل گلشن تصویر غزلخوان گردیدثمر از سرو و گل از بید نمایان گردید
کی تو ای سرو گل اندام ببر می‌آئی
از دل سوخته‌ام بوی کبابی مانده استدر ته ساغر جان جرعه شرابی مانده است
با تو در زیر لبم نیم جوانی مانده استاز حیاتم نفسی پا برکابی مانده است
می‌رود وقت ببالینم اگر می‌آئی
غسل از آب رخ فیض چمن می‌بایدبیش از بوی گل تازه کفن می‌باید
اولین گام به فردوس وطن می‌بایدجان من در عوض جان کهن می‌باید
هرکه را در دم آخر تو بسر می‌آئی
در سر کوی تو ای ماه بخوبی شایععمر بگذشت و نشد مهر جمالت طالع
از کجا باز شود جان بفدایت مانعگشت خورشید جهانتاب ز مغرب طالع
کی تو ای سنگدل از خانه بدر می‌آئی
ای ز رخسار تو گلهای چمن در آزرممهر در کار به قربان تو رفتن سرگرم
نشد از گرمی صهبا دل سنگین تونرمبرنیاید مه رویت بلی از پرده شرم
کی دگر از ته این ابر بدر می‌آئی
در گلزار اگر بر رخ ما بند شودبلبل شیفته ما بچه خورسند شود
دل چرا بیهده در دام تو پابند شودبچه امید کسی از تو برومند شود
نه بزاری نه بزور و نه بزر می‌آئی
ای غم عشق تو هر کشور دلها والیاختر حسن تو مشهور به فرخ فالی
صبح دیدار تو سرمایه صدخوشحالیآنقدر باش که چون نی شود از خود خالی
که به آغوش من ای تنگ شکر می‌آئی
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در مدح امام حسن مجتبی(ع)قصاید
ای پادشاه حسن ترا چاکر آفتابداری دو رخ یکیش مه و دیگر آفتاب
نه چون خطت بنکهت جانبخش مشکنابنه چون رخت بروشنی منظر آفتاب
خطت کشیده دایره عنبرین بماهخالت نهاده نقطه مشکین بر آفتاب
بی پرده‌گر شوی ننمایند شام و صبحروی منیز ماه و رخ انور آفتاب
آنی که شام و صبح بپایت گه نثارپاشیده سیم ماه و فشانده زر آفتاب
قصریست منظر تو و ماهی رخت که هستزآن مضطرب سپهر وزین مضطر آفتاب
روی تو خون گشوده ز چشمم ولی زندبر دیده نظارگیان نشتر آفتاب
برطرف آن دوزخ نبود خط که خورده استدر مشک ماه عوطه و در عنبر آفتاب
ننهفته است زلف رخت را که زاغ شبآورده جای بیضه به زیر پر آفتاب
گلها تمام خار و تو گلگون عذار گلخوبان ستاره و تو بلنداختر آفتاب
پیش تو مهر کیست که حسن ترا بوددفتر نجوم فردی از این دفتر آفتاب
بر اسب نیلگون چو برآئی سزد ز رشکآید فرود ازین تل خاکستر آفتاب
تنها منم نه خسته دردت خریده‌اندای از غم تو چو مه نو لاغر آفتاب
درد ترا بجان فلک و بر روان ملکداغ ترا به تن مه و بر پیکر آفتاب
از من مدار پرتو لطف اینقدر دریغای تو به باختر مه و در خاور آفتاب
ور نه برم شکایت تو نزد خسرویکو را سپهر بنده بود چاکر آفتاب
سلطان دین حسن که ز لطف عمیم اوستدر معدن وجود گهر پرور آفتاب
خورشید آسمان نبی و ولی که هستاو اختر و علی مه و پیغمبر آفتاب
سرگرم مدح او نه منم کامد از ازلمدحت گرش سپهر و ثناگستر آفتاب
جا دارد ار ز حسرت انگشت او کندقالب تهی چو حلقهٔ انگشتر آفتاب
نبود گر از اشاره حکمش چه سان رودیکشب ز باختر بسوی خاور آفتاب
زین شاه تاجدار و گرامی برادرشگر رخ زنند طعنه خوبی بر آفتاب
غیر از جناب فاطمه(ع) در گلشن وجودنخلی که دید که بارمه آرد بر آفتاب
گیتی فروز مطلعی از جیب خامه‌امسر زد چنانکه از فلک اخضر آفتاب
آن به که در حضور شه آرم چو ذره‌ایکو تحفه ثنا گذراند بر آفتاب
ای پیش بارگاه تو خدمت‌گر آفتابمنظر ترا سپهر و تو در منظر آفتاب
آن خسروی که زیبد اگر بهرت آوردتخت آسمان کلاه مه و افسر آفتاب
تو ناخدای بحر وجودی و باشدتدریا جهان سفینه فلک لشکر آفتاب
نبود عجب که بهره ز فیضت نبرد خصمسنگ سیاه را بکند گوهر آفتاب
روشن کند دم تو جهان را که در دلتهمچون ضمیر صبح بود مضمر آفتاب
بس خضر طالب تو شب و روز نور توگو نبودش دلیل مه و رهبر آفتاب
آتش زند به خرمن اعدا که روز رزمسوزنده تیغ تست چو در محشر آفتاب
لشکرگهی که جای تو باشد در آن میانچون در میانه سپه اختر آفتاب
آید بدیده عرصه گردون که اندرولشکر بود نجوم و سرلشکر آفتاب
جویم چو نور فیض کجا از درت رومای آستان جان ترا چاکر آفتاب
جائی که غیر تو باشد فروغ نیستوآنجا که جای تست ز سرتاسر آفتاب
بر می کشان ز لطف تو اکنون همی دهدچون ساقیان شراب ز جام زر آفتاب
میخانه سخای تو را از ازل بودساقی قضا و شیشه فلک ساغر آفتاب
گر قهرت از زمانه کند منع روشنیای از کمند حکم تو در چنبر آفتاب
نه از فلک بشام نماید عذار ماهنه زآسمان به صبح برآرد سر آفتاب
از فیض شامل دو کف زرافشان توای کم جهان ز نور سخایت در آفتاب
جود و کرم دو طایر زرین بود که هستآن شاهبال ماهش و این شهپر آفتاب
شاها منم که از پی خونریزیم به کفهر بامداد جلوه دهد خنجر آفتاب
دائم به چاره‌جوئی بخت سیاه خویشجویم درین حدیقه چو نیلوفر آفتاب
در معدن وجود نه یاقوتم و نه لعلتا ریزدم به جام می احمر آفتاب
بر ذره‌ام تو پرتوی‌ افکن که آن فروغگاهی به ماه طعنه زند گه بر آفتاب
وقت دعاست از پی آمین ستاده‌انددر یکطرف مه و طرف دیگر آفتاب
افتد ز دست جام مراد مخالفتتا شام افکند به زمین ساغر آفتاب
گردد بلند کوکب بخت مؤالفتتا صبح از سپهر برآرد سر آفتاب
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ماده تاریخ
دریغا ز حاجی محمدعلیثمین گوهر درج مجد و علا
که ناگاه از کین بخاکش فکندسپهر جفا پیشه چون نقش پا
بر اوج فلک یافت روحش مقامتن او بزیر زمین کرد جا
غرض چون بسرعت ازین گلستانروان شد بآئین باد صبا
رقم کرد مشتاق تاریخ اوچنان باد جایش ز لطف خدا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مستزاد
ای عالم نم عطای روز افزونتمانند سحاب
عالم ز خم فیض ز حد بیرونتمست می ناب
در جام همه ز لطف گوناگونتصد رنگ شراب
من سوخته بر کناره جیحونتاز حسرت آب
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
ای باد بگو آن شه رعنا پسران راسر خیل بتان خسرو زرّین‌کمران را
ناخن زن داغ دل ارباب محبتصیقل‌گر آئینه صاحب‌نظران را
بر هم زن شیرازه جمعیت عشاقآشفته کن رشته شوریده سران را
کای رفته بغربت ز غمت شیشه صبرمنازک‌تر از آن گشته که دل نو سفران را
دارم بره شوق من خاک‌نشین چندچون نقش قدم چشم به حسرت نگران را
ننویسی اگر نامه پیامی که تسلیبخشد من مهجور بفرقت گذران را
مشتاق بس این ناله جانسوز که آن شوخهرگز نفرستد خبری بی‌خبران را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
به مرغی داده گردون از ازل فرخنده بالی راکه بنشیند گهی بر طرف بام آن قصر عالی را
دل صیاد درخون می‌تپد از ناله زارمکه دارد از اسیران قفس این عجز نالی را
دلم از خون تهی گشته است و بر چشمم چنان بیندکه مخموری به حسرت بنگرد مینای خالی را
جز آن مه کز خط و خالش سیه باشد شب و روزمکه از مشکین غزالان دارد این خوش خط و خالی را
کجا حال دل پرخون ما داند سیه‌مستیکه نشناسد ز هم جام پر و مینای خالی را
دهد صاف میم از جام زر ساقی چه لطفست ایننیرزم من که دُرد باده و جام سفالی را
از آن آتش طبیعت چون رهم سالم سپندآساکه از حد برده خوی تند او بی‌اعتدالی را
ز خود مشتاق شهد افشان چو طوطی نیست منقارمکز آن آیینه رو دارم من این شیرین‌مقالی را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
ز مه رویان مهی جستم به خوبی آفتاب امااز این دفتر به دستم فردی افتاد انتخاب اما
چسان ایمن توان شد از فریب نرگس مستشکه خون عاشقان نو شد به تقریب شراب اما
نشان هرگز نیابد تشنه از آبی در این وادیگهی از دور بیند موجی از بحر سراب اما
به هر کس قسمتی زین کارگه دادند چون مخملمقرر شد نصیب بخت ما را نیز خواب اما
در این فصل گلم مشتاق نبود بهر می رهنیبه کوی می‌فروشان خانه ای دارم خراب اما
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
یاران که در آغوش و کنارند مراوز بیم فراق خسته دارند مرا
تا رفته بخاک اگر سپارند مراآن به که روند و واگذارند مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در مدح علی بن ابی طالب(ع)قصاید
ز بسکه مانده در آن طره‌ام ز کار انگشتچو شانه نیست کفم را به اختیار انگشت
پی گشایش این عقده‌ها غم که مراستبهم کنم ز برای چه دست یار انگشت
که وا نمی‌شود از صد یکی گرم باشدهزار دست و به هر دست صدهزار انگشت
خبر ز مرگ ندارند غافلان ورندچو رهنما که برآرد بره گذار انگشت
پی نمودن راه عدم به خلق زمینبلند کرده ز شمع سر مزار انگشت
مرا جدا ز تو نگذارد ارچه یاد وصالکه از فراق برآرم به زینهار انگشت
کجاست لذت پستان دایه‌اش هرچندز شوق شیر مکد طفل شیرخوار انگشت
گشاد عقده خود جز ز گوشه‌گیر مجویچو شانه کرد گران راست بیشمار انگشت
گره‌گشا بمیان نیست مصلحت جایشاز آن ز بحر کف افتاده بر کنار انگشت
گذشته ماه صیام آنقدر چه میخواهیبرعشه در کف من ساقی از خمار انگشت
اشاره‌ایست پی گردش قدح که نمودهلال عید از این نیلگون حصار انگشت
گشودن گرهی چون ز ضعف نتواندبه صد تلاش ز دست من فکار انگشت
چو نقش پنجه که جا بر زمین کند غم نیستاز اینکه خاک شود دستم و غبار انگشت
به گلشنی که خرامی تو و بلند شودپی نمودن قدت ز هر کنار انگشت
چگونه لاف رعونت زند که این جامهبه قد سرو بود نارسا چهار انگشت
چه نقشها که به رخسار من ز خون بندددمادم و نفتد هرگزش ز کار انگشت
بدیده‌ام مژه را زیبد از هنر لافداز آن سبب که بدست رقم نگار انگشت
پی حساب گره‌های رشته کارمبدست در حرکت همنشین میار انگشت
که از برای شمارش درین چمن بایدبجای برگ برآید ز شاخسار انگشت
چه‌ام ز خاتم دولت رسد مرا که بودجدا ز حلقه آن زلف تابدار انگشت
که دمبدم گزدم آنچنان که پنداریز حلقه‌اش بودم در دهان مار انگشت
حساب خاری غربت اگر کنم چه عجبکه در شماره آن ماندم ز کار انگشت
کسی مباد جدا گردد از وطن که ز کفبریده چون شود افتد ز اعتبار انگشت
بجز از اینکه رساندم به بند برقع اوبرای عقده گشودن من فکار انگشت
سزای منکه بکف در گرفته چون شمعمزتاب عارض آن آتشین عذار انگشت
بکار خویش فرو مانده و خجل باشمچنانکه از گره سخت شرمسار انگشت
علاج عقده دل چون کنم که همچو صدفبکف نباشدم از بخل روزگار انگشت
بود ز حیرت آرام ظاهرم هرچندهمیشه بر لب چرخ ستم شعار انگشت
ز بیم حادثه دایم بسینه من دلبلرزه است چو در دست رعشه دار انگشت
از آن زمان که ز کف دامن تو دادم شدچو شمعم از تف این داغ شعله بار انگشت
برنگ شاخ گل آن گل بباد داد مرادرین حدیقه ز سر تا بپاست خار انگشت
کشد زمانه‌ام و من بزیر رایت آهکشیده از پی اقرار عشق یار انگشت
چو مجرمی که کندگاه قتل خویش بلندپی ادای شهادت بپای دار انگشت
چه حکمتست که بهر گشاد عقده منز جای خویش نجنبد بدست یار انگشت
گره بکار ضرور است ذره را ورنهنبسته پنجه خورشید در نگار انگشت
در آن چمن که شوم قامت رسای تراگره‌گشا ز رگ وصف چون ز تار انگشت
پی شهادت رعنائی تو همچون سوشود بلند ز اطراف جویبار انگشت
نخواهی از رودت سر بباد در گیتیز حرف خلق درین صفحه دوردار انگشت
ز زخم تیر مکافات چرخ آگه نیستنهد بحرف کسی هر که خامه‌وار انگشت
چه شد که دست من از سیم وزرتهی است و زوگرفته است ز ننگ همین کنار انگشت
بدیده‌ام مژه مفتاح گنج‌های در استچنانکه در کف سلطان کامکار انگشت
محیط جود علی ولی که در کف اوستمثابه بر لب ابر گهر نثار انگشت
شهنشهی که بگهواره ساخت در طفلیبرای کشتن اژدر چو استوار انگشت
بدست رستم دستان بزیر خاک خوردهنوز پیچ و خم از غیرتش چو مار انگشت
شهی که در چو ز حصن حصین خیبر کندوز آن تلاش نماندش بکف ز کار انگشت
پی نمودن فتحش بهم برآوردندفرشتگان همه زین نیلگون حصار انگشت
دلاوری که پی رزم می‌نهاد بچشمدر آن نفس که بفرمان کردگار انگشت
بتیغ بود کجا حاجتش که می افراختگه جدل به کفش پنجه ذوالفقار انگشت
مبارزی که ز نیروی دست و بازویشبلب گرفته سپهر ستیزه کار انگشت
علم بسنگ چو در روز رزم خیبر شدفرو ز قوت سرپنجه‌اش چهار انگشت
برای بخشش خاتم که در رکوع چو موجاز آن به بحر کفش گشت بیقرار انگشت
که بود خاتم اگر خاتم سلیمانیبدست جودش ازو بود زیر بار انگشت
همین نداشت بدست شجاعتش همه عمرپی لوای ظفر وقت کار زار انگشت
پس از وفات برآورد دست خود ز ضریحبقتل مره چو شمشیر آبدار انگشت
پی نگاشتن وصف جودش ار آرندبرنگ خامه بگردش سخن‌نگار انگشت
عجب مدار که ننهاده نقطه جودشطلای ناب کف و سیم شاخدار انگشت
پی طپانچه زدن چون بروی دشمن اوفراهم آورد از قهر روزگار انگشت
عجب مدار که چون دست مالکان جحیمفشاندش همه اخگر کف و شرار انگشت
کف گدای در او گهرفشان سازدبهر کجا چو رگ ابر نوبهار انگشت
فتد ازو بکف هر که قطره‌ای چه عجبگرش محیط شود دست و جویبار انگشت
چو روشن است که مهرش بحشر نگذاردبرآورد کف مجرم بزینهار انگشت
اگر محبت او دارد از ندامت جرمکزو برای چه دیگر گناه‌کار انگشت
مرا که بسته بکف آب و رنگ مدحت اوبرنگ خامه شنجرف در نگار انگشت
رسید وقت که از غیبت آیمش بحضوربچشم اهل حسد کرد آشکار انگشت
زهی بدست تو مفتاح هر دیار انگشتکلید فتح جهانت چو ذوالفقار انگشت
توئی که چشم‌گشائی ز کف چو در کف تودرآید از پی ریزش بخاربخار انگشت
بدان صفت که روان کرد بهر قافله آبمحمد عربی از میان چهار انگشت
کنون نه حکم پذیرت بود زمانه چنانکه دست اهل قلم را بوقت کار انگشت
که از الست برای قبول فرمانتنهاده چون مژه بر چشم روزگار انگشت
بکار بسته اهل جهان گره نگذاشتز بسکه در کفت ای مرحمت شعار انگشت
بدست عقده‌ای ار تا ابد بود چه عجببدست عقده‌گشایان در انتظار انگشت
برآورند بزنهار دوستانت چندز آتش ستم خصم شمع‌وار انگشت
برای دفع مخالف ز آستین وقتستشود پدید ترا دست و آشکار انگشت
شها منم که بدستم ز فیض مدحت توچه شاخ گل همه گل آورد ببار انگشت
ز فقر عقده سختی بکار من زده چرخکزوست ریش مرا ناخن و فکار انگشت
تو باز کن گرهم را که نیست کارگشائیمرا چو شانه یک انگشت از هزار انگشت
رسید وقت دعا ساز نغمه را مشتاقاز این زیاده چو مطرب مزن بتار انگشت
برآر دست بدرگاه حق که تا هر ماهکشد هلال از این سقف زرنگار انگشت
کند گشایش کار محب شاه بودچو شانه در کف ایام بیشمار انگشت
بگاه عقده گشائی خصم او بادابریده چون صدف از دست روزگار انگشت
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - تاریخ فوت شیخ المشایخ شیخ عبدالنبیماده تاریخ
شیخ ستوده خصلت عبدالنبی که بودشیکسر صفات نیکو جمله خصال زیبا
دانشوری که بودش از آبگینه دلروشن چراغ حکمت از نور حق تعالی
بنمود کوکب او رو در نشیب و عالمشد تیره از غروبش چون از غروب بیضا
از فوتش اهل دل را گردید ساغر چشمپرخون ز شیشه دل همچون قدح ز مینا
چون مرغ روحش از جسم پرواز کرد و بنمودآن بر فراز طوبی این زیر خاک مأوا
کلکم نوشت مشتاق تاریخ سال فوتشحیف از حیات نادان افسوس مرگ دانا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳مستزاد
گیرم که کسی به مال و زر قارون شدمرگست ز پی
یا آنکه بعلم و دانش افلاطون شدکو حاصل وی
اندوخته‌ام همه ز کف بیرون شدکو ناله نی
زاندیشه کونین دلم پر خون شدکو ساغر می
متن در گنجور