چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر مشهد · ۹۴۰ تا ۹۸۴ قمری

میلی

میرزا قلی میلی مشهدی یا هروی متخلص به «میلی» از شاعران مکتب وقوع است. از تاریخ تولد وی اطلاعی در دست نیست ولی می‌دانیم که در جوانی به سال ۹۸۳ یا ۹۸۴ قمری چشم از جهان پوشیده است. این سخنور را گاه به هرات هم منسوب داشته‌اند که در دورهٔ صفویان مرکز خراسان و محل تجمع فضلا، شعرا و هنرمندان بوده است ولی بیشتر تذکره‌های معتبر عصری، وی را مشهدی‌الاصل نوشته‌اند. برخی نیز تنها به ذکر این نکته که از طایفۀ تکلّو یا ترک بوده است، بسنده کرده یا نام زادگاهش را فروگذاشته‌اند.
میلی مشهدی بسیار سفر کرده است: از مشهد به سبزوار، از آن­جا به دارالسلطنهٔ قزوین ، سپس به گیلان، بعد از آن به خراسان، نهایتاً به هند رفته است و به مداحیِ حاکمانِ کوچک و بزرگ عمر گذرانیده است.
گویا «او را با خواجه حسین ثنایی و غزالی و وحشی و ولی مشاعرات و مباحثات در ایران و هند بوده …».
دستِ آخر هم یکی از همان ممدوحان -نورنگ­خان، از گماشتگانِ جلال­ الدین اکبرشاهِ گورکانی- میلی را زهر خورانده است. همان زمان جسدِ او را به مشهد آورده‌اند. گورِ او در «حدود صدمتری شمال شرقی ساختمان ایستگاه راه ­آهن مشهد» بوده است که در توسعهٔ راه‌آهن مشهد تخریب شد.
در سال‌های اخیر نیز استاد فقید، محمد قهرمان اشعار او را جمع‌آوری و تصحیح کرد و همراه با شرح‌حال وی با عنوان «دیوان میلی مشهدی (از گویندگان مکتب وقوع)» چاپ کرد.

گزیدهٔ اشعار میلی

شمارهٔ ۱غزلیات
به چشم مست، ز هستی ربوده ای ما راز یک نگاه، به عالم نموده ای ما را
ز ره برد غرض آلوده حرف غیر،تراهزار بار اگر آزموده ای ما را
چه شد که بر سر بالین ما نمی آیی؟به حال مرگ همانا شنوده ای ما را
ز بس که خوش حرکاتی ز التفات رقیببه دل هزار محبت فزوده ای ما را
ز فکر حال تو میلی همیشه دلتنگیممگر دمی که به خاطر نبوده ای ما را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
کو فریب وعده ای، جان بلااندوز را؟تا به شغل انتظارش بگذرانم روز را
چون کنی دورم، نگاهی کن که بهر احتیاطرشته می بندند برپا، مرغ دست آموز را
سینه‌ام را چاک کن ای عشق با تیغ جنونوز سر من باز کن عقل گریبان‌دوز را
دود برخیزد ز جانم، آتش افتد در دلمیک نفس گر باز دارم آه عالم سوز را
از فریب وعده فردا،تسلی کی شوم؟چون به یاد آرم خلاف وعده امروز را
برق خرمن سوز غیرت، در دل میلی فتدگر ببیند خوش به غیر، آن شمع بزم افروز را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
شب که به بزم خویشتن، دید من خراب رارفت برون ز مجلس و ساخت بهانه خواب را
بعد هزار ناخوشی، وقت نظاره چون شودبخت بد من آورد، پیش نظر حجاب را
لب ز جواب پرسشم بستی و من ز بیخودیمی کنم از تو هر زمان، پرسش این جواب را
دل به امید خنده ات، گر بنهد زیان کندهر که شناخت خوی آن غمزه پر عتاب را
مانع بی قراریم، گر نشدی وصال توقدر نمی شناختم، لذت اضطراب را
میلی ازین فزون مخور می که مباد ناگهانرهزن یاد او کنی، بیخودی شراب را
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
شاها منم آنکه کار خود ساخته‌امخود رخش ستم بر سر خود تاخته‌ام
رخ تافته‌ام ز راستی چون فرزینوز کجبازی دو اسب درباخته‌ام
متن در گنجور
در رثای سلطان حسن، پسر خان احمد گیلانیترکیبات
باز این خرابه را سپه غم گرفته استافلاک، رنگ حلقه ماتم گرفته است
زان خرمن زمانه نسوزد ز برق آهکز گریه آسمان و زمین نم گرفته است
عالم سیاه گشته، همانا که صبح راآیینه زنگ ز آه دمادم گرفته است
بر بی‌دلان، سراچه عالم درین بلاتنگ است چون دلی که ز عالم گرفته است
چندان نگین ملک ازین غصّه کنده رویکش با دو دست حلقه ماتم گرفته است
هرگز ملال ماه صفر این قَدَر نبودگویا که قسمتی ز محرّم گرفته است
زیر و زبر زمانه اگر ازین عزاست
در زیر خاک، خسرو روی زمین چراست؟
دردا که شمع خانه دولت تباه شدعالم سیاه از اثر دود آه شد
شد مهر چاشتگاه چو شمع سحر تباهروز هزار سوخته کوکب سیاه شد
این است خلق را سبب زندگی (که) مرگرفت از میان زبس که خجل زین گناه شد
ظلّ همای کز سر شهزاده پا کشیدهرجا افتاد، بار دل و خاک راه شد
وقت جهانگشایی او بود، از غرورمانند آفتاب جدا از سپاه شد
او از هزار تفرقه آسود و سود کردامّا درین معامله، نقصان شاه شد
زین پس به داد کس که رسد، چون به روزگاربیداد دیده، دادرس و دادخواه شد
آتش به عالمی زد و آسود جان او
بس دور بود این ز دل مهربان او
خلقی جنازه با دل غمناک می‌برندآب حیات را به سوی خاک می‌برند
یا آنکه تنگ بود جهان از شکوه اواو را مسیح‌وار بر افلاک می‌برند
نی‌نی پی علاج به مأوای دیگرشاز بیم این هوای خطرناک می‌برند
آلودگی نیافته از گرد معصیتآورده‌اند پاک (و) همان پاک می‌برند
آن تازیان برق عنان را کشان کشانچون آهوان بسته به فتراک می‌برند
جانها ز بیخودی سر پا بر بدن زنند
سر بر سر جنازه سلطان حسن زنند
فکری برای درد دل زار او کنیدزانجا قیاس مردن دشوار او کنید
بر گوشه جنازه او افکنید چشمنظّاره گلِ سرِ دستار او کنید
در پای آن جنازه که مستانه می‌رودیاد شمایل (و) قد و رفتار او کنید
در خاک یافت با دل پر آرزو قراراندیشه تحمّل بسیار او کنید
از دل هنوز بر نتواند گرفت دستآیید و چاره دل افگار او کنید
او را به جان خرید و ازو بهره‌ای ندیداندیشه زیان خریدار او کنید
آه از دم وداع که در اضطراب بود
با شاه کامیاب، دلش در خطاب بود
کای عمر برگذشته، وفا را گذاشتیآخر ز ما گذشتی و ما را گذاشتی
رفتی که جرعه‌خوار می عافیت شویپیمانه‌نوش زهر بلا را گذاشتی
با من که در فراق تو بودم چراغ صبحطغیان تندباد فنا را گذاشتی
رفتیّ و جذبهٔ اجلم سوی خود کشیدبا برگ کاه، کاهربا را گذاشتی
با من خدا عذاب فراقت روا نداشتتو داشتّی و راه خدا را گذاشتی
امروز دست من ز عنان تو کوته استچون ماجرای روز جزا را گذاشتی؟
ای آنکه چون تو دادرسی در جهان نبود
بیداد این‌چنین ز تو کس را گمان نبود
معذور دار اگر نیّم اندر رکاب توکان قوّتم نماند که آیم به خواب تو
جان می‌دهم به سختی ازین غم که مردنمترسم شود وسیلهٔ چشم پرآب تو
ترسم ز حسرت دل خود گر خبر دهمچون بشنوی، شود سبب اضطراب تو
بیرون نخواهم آمدن ای آّب زندگیاز خاک تا به روز حساب از حجاب تو
کاین جان که در عنان اجل می‌رود، چرابر باد همچو گرد نشد در رکاب تو؟
افغان ز بخت خانه برانداز من که هستآباد عالمی ز تو و من خراب تو
بود این حکایتش به زبان تا خموش شد
خاموشیی که عالم ازو پر خروش شد
امّا ز گوهری که به دُرج عدم شوداز بحر، غیر قطرهٔ آبی چه کم شود
بسیار باشد اینکه فزاید هوای باغنخلی اگر بریده به تیغ ستم شود
در باغ، سرفراز ز آزادگی‌ست سرواز بار میوه باشد اگر نخل خم شود
ایّام مهربان و شهنشاه نوجواناین ماجرا عجب که سبب‌ساز غم شود
یارب که سهل بگذرد این ماجرای صعبچندان‌که خصم را سبب صد الم شود
صبری دهد خدای درین غصّه شاه راکز خوشدلی به کین ستم متّهم شود
افزون شود ز مردن فرزند، دولتشچندان‌که مرگ شهره به یُمن قدم شود
یارب فتور عافیت سرمدی مباد
یعنی زوال دولت خان‌احمدی مباد
متن در گنجور
ترجیع فی‌الهجوترجیعات
الحذر الحذر که دیگر باراژدر خامه‌ام شد آتشبار
آن‌چنان کرده نیش دندان تیزکه ازو زینهار جوید مار
از پی نیش جان آنکه زندبهر دینار، خویش را بر نار
کیسه پر زر، دفینه پر گوهرگنج را گشته مار و گل را خار
جیب او پر چو کیسهٔ غنچهکف او کفچه همچو دست چنار
چون شترمرغ، لیک در پروازهمچو اشتر، ولی گسسته مهار
لک‌لک ماده‌ای که بهر نشستاحتیاجی نباشدش به منار
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
زشت و بدنفس چون سگ مسلخچرب و چرکین چو گربهٔ مطبخ
تُنُک و سست همچو بال مگسخشک و کجواج همچو پای ملخ
زنخ سردِ زردِ بی‌مویششیشهٔ شاشه‌ای که بندد یخ
ریش از بیم دیدن رویشسر نیارد برون ز چاه زنخ
دست و پا چون ره دراز عدمبندهایش علامت فرسخ
بدنی همچو سوزن و... نیکه در او وصلهٔ خر است چونخ
شاخ چوب دراز اگر خواهندکه بکاوند آتش دوزخ
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
همچو شاشه سبک، چو شیشه تُنُکهمچو شبهای دی دراز و خُنُک
همچو قاروره‌ای‌ست آگندهرنگ زرد و طبیعت نازک
رود آن ماده استر بدراههمچو یابوی اوزبکی لُک‌لُک
به دو زانو دمی که بنشیندهمچو آروانه‌ای‌ست کو زده چک
با گران‌خیزی‌اش توان گفتنخر درگل فتاده را چابک
آنکه چون رودهٔ سگ تازی‌ستکه شد از استخوان خر، لُک و پک
وانکه چون خامه‌ای‌ست سوخته‌دل...ن گشاد و درون سیاه و سبک
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
جرعه‌خواری به بزم همّت...سکاسه لیسی به خوان نعمت...س
بسته آن پیرحیز خواجه‌سراهمچو...م کمر به خدمت...س
بهر روزی، چو خر شبانروزیمانده در زیر بار منّت...س
...س گرفتار شد به نکبت اوگرچه عالم گرفت نکبت...س
بشکند خُرد، گردن مردیکه بزرگی کند به دولت...س
شرمم آید ز روی...س که کنمبا چنان روی کوسه، نسبت...س
آنکه از وی شد امتحان قلمچون رقم می‌زدند صورت...س
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
مادرش را پدر چو می...ـاییدگوه می‌خورد و ژاژ می‌خایید
وصلهٔ نیم‌خیز در مستیگه به پس، گه به پیش می‌سایید
مادر از بیم شوهران دگر...ر می‌خورد و راه می‌پایید
جای انزال، شاشه زور آوردریخت در موضعی که می...ـایید
خورد آن قحبه مسهلی،وز...نطرفه ماهیّتی فرو زایید
کیست آن ننگ مرد و زن که ازودامن عالمی ببالایید؟
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
زند آن خر چو در شترغو چنگجمع گردند عقرب و خرچنگ
روی زرد و دراز و باریکشکهنه تیغی که شد نهان در زنگ
قلم موی در دو انگشتشچون زبانی‌ست در دهان کلنگ
صورت ناموجّهی که کندرنگ‌آمیزی‌اش به صد نیرنگ،
جای آن است اگر به صورت اواهل معنی ریند رنگارنگ
کهنه چنگ سپهر را تاریکز درازی فتاده از آهنگ
ناجوانمرد پیر خنثاییکه زن و مرد راست از وی ننگ
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
بس که تریاک خورده آن ناپاکمی‌خورد گوه و می‌رید تریاک
...ر سختی ز دور چون بیندکش بود میل دیدهٔ ادراک،
بر وی از حکّه آن‌چنان پیچدکه مگر بر درخت پیچد تاک
مردمان مار در کفن بینندافکنندش چو با کفن در خاک
بهر او قبر چون ککنند، ز ننگخاک خواهد زدن گریبان چاک
ای خوش آن دم که بر سر خاکشگویم این کهنه مردهٔ بوناک
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی‌خان است
میخ می‌خواهمش به...ن تا بیخچون کلنگی که می‌کشند به سیخ
تا نگوید نصاب ناخواندهسیْب تُفّاح و خربزه بطّیخ
روی زردش ز داغهای برصچون سفالی پر آهک و زرنیخ
قد او همچو سیخ آتش‌کاوسر چو سرگین فتاده بر سر سیخ
ای خوش آن دم که بر سر میدانزند از رنج چوب قیلقه ریخ
چون بگوید کسی علی‌خان ریداتّفاقاً همان بود تاریخ!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - در مدح ابراهیم میرزای صفویقصاید
به سینه تیری ازان غمزه خورده‌ام کاریکه برنیایدم از دل مگر به دشواری
ز بس که غمزهٔ او خوار و زار می‌کشدمبه عجز می‌طلبم هر دم از اجل یاری
اجل که شیوهٔ او بی‌گنه کشی‌ست، کندبه پشتگرمی آن غمزه این ستمکاری
به عشوه‌ها که ازو بوی خون همی‌ آیدمبر دلم، که نمی‌آید از تو دلداری
مگر سرایت خون دل شهیدان استکه گرمخون شده‌ای با وجود خونخواری
ز بیم آن مژه شادم به قید طرّه، که صیدبه زیر تیغ ندارد غم گرفتاری
به یک کرشمه توانی جهان جهان بکشیکه از اجل نکشی منّت مددکاری
دلا نگفتم ازان بی‌وفا فریب مخور؟کنون به آنچه ازو می‌کشی سزاواری
فغان که از تو پر آزار شد چنان دلهاکه نیست خوی ترا قدرت دل‌آزاری
ز بیخودی شده‌ام گرم شکوه، می‌خواهمکه هرچه می‌شنوی، ناشنیده انگاری
ز رفتن تو دلم را کجا دهد تسکینبهانه‌ای که پذیرفته‌ام به ناچاری
ز بس ترا دل بیگانه‌خو حجاب آموختز آشنا چه،‌ که از خویش شرم می‌داری
بر آستان شهنشه مگر نهادی رویکه سر ز ناز به گردون فرو نمی‌آری
جهان پناه فلک دستگاه، ابراهیمکه انسب است به او منصب جهانداری
شهی که بر سر گنجینهٔ سخاوت اوکند به جای شرر، اژدها گهرباری
توان ز گرد ره کبریای او، افراشتفراز تارک خورشید، چتر جبّاری
کسی ز ننگ، حیات ابد نمی‌طلبدز بس که بسته سخایش در طلبکاری
ز خنده، از فرح عهد او، نبندد لباگر به سوده‌نمک زخم را بینباری
دمد گلی که نباشد به آب حاجتمندبه یاد لطفش اگر دانه از شرر کاری
زهی ز حلم تو گیتی به زیر بار، چنانکه کوه را نشمارد مگر به سرباری
کنی ز قدر چو عیسی بر آسمان منزلاگر ز حلم، قدم بر زمین نیفشاری
به خلق اگر نفست مژده حیات دهداجل کند پس ازین خسته را پرستاری
درو به چشم تصرّف کجا تواند دیداگر به دزد اجل نقد عمر بسپاری
به بحر حلم تو گر کوه را دراندازندچو کاه بر سر آب آید از سبکباری
عقاب عزم تو گر پر دهد به بال خدنگکند چو مرغ هوایی به خویش طیّاری
خیال پاس تو گر دیده را به خواب آیدسزد که خواب شود پاسبان بیداری
به هر زمین که وقار تو سایه اندازدشود کبود تن خاک از گرانباری
به دور حفظ تو چون مهر، عکس بنمایدبه روی آتش اگر آب را کنی جاری
توان به عهد تو دیدن ز پرتو توفیقجمال توبه در آیینهٔ گنهکاری
چه آتشی‌ست سمندت که گر برانگیزیدهد به صاعقه تعلیم گرم رفتاری
به جنب سرعت او، چرخ دایم‌الحرکتهمان به گام نخستین، چو گاو عصّاری
به گاه پویه ازو قطرهٔ عرق که چکدعلی‌الدّوام کند چون ستاره، سیّاری
چو برق در پی جستن به اضطراب آیداگر عنانش به دست نسیم بسپاری
به دست برق سپاری عنان سرعت اودمی ز رفتن اگر خواهی‌اش نگه‌داری
جهان پناها! اگر می‌روم ازین درگاهخدای را ز قصور وفا نپنداری
گمان مبر که به آسانی از تو می‌گذرمکه پای ذوق ز پی می‌کشم به دشواری
نه از شه است تغافل، نه از رهی تقصیرگرم ز خیل غلامان خویش نشماری
به مجمع تو که جمعند اهل فضل و هنرکیم من و چو منی را چرا نگه‌داری
سفر گزیدم اگر، عاری از هنر بودمکه آستان تو باشد ز بی‌هنر عاری
به هر کجا که روم، بندهٔ تو خواهم بودکنند اگر دگرانم به جان خریداری
ببند بهر دعا میلی از فسانه زبانکه بیش ازین نتوان کرد هرزه گفتاری
همیشه دست قضا تا به دستیاری حسنکند عمارت این کهنه چاردیواری
به اتّفاق دعاهای مستجاب، کندبنای عمر ترا روزگار، معماری
متن در گنجور
شمارهٔ ۱متفرقات
شادم ازین که دل ز وفای تو برگرفتهر کس که دید رسم جفا کاری ترا
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
دل که زیاده می کند، قاعده نیاز رامایه ناز می شود، خوی بهانه ساز را
خون کدام بی گنه ریخته بر زمین،که توبر زده ای چو شاخ گل، دامن سروناز را
پیش تو نیم جان خود بازم، اگر ز مردمیبازکنی به سوی من، نرگس نیم باز را
تا به درون بزم خویش از سر ناز خوانی امآیم و از برون در، عرض کنم نیاز را
وعده خلاف کرده ای با من وسازی ام خجلرنجه به فرض اگر کنی، لعل فسانه ساز را
میلی خسته، بگسلد رشته عمر کوتهترخصت سرکشی دهد، گر مژه دراز را
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
سازد خموش تا من حسرت فزوده راگوید شنیده ام سخن ناشنوده را
رنجیده بی گنه ز من آن تند خو و مندارم صد انفعال، گناه نبوده را
دل جمع کرده از گله ام، بس که پیش اومی بندداضطراب، زبان گشوده را
تا زودتر حکایت شوقم شود تمامپرسش نمی کند سخن ناشنوده را
میلی، گر امتحان کنی، از خود خجل شویآن پر فریب دشمن ناآزموده را
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
دلا بی‌طاقتی کم کن چو شیدا کرده‌ای خود راکه امروز است یا فردا که رسوا کرده‌ای خود را
ز انکار محبت خویش را بازی مده چندینکه بازی‌بازی ای دل، گرم سودا کرده‌ای خود را
برای شکوه من رفته‌ای ای غیر، سوی اوبه این تقریب، باری پیش او جا کرده‌ای خود را
کنی هردم شتاب نامه بردن پیش او، قاصدبدان ماند که رفته‌رفته شیدا کرده‌ای خود را
دلا پایت نمی‌آید ز شادی بر زمین، گویاچو میلی صید فتراک تمنا کرده‌ای خود را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
گه سوختهٔ آتش سودای توامگه ساخته با داغ تمنای توام
گفتی ز ره وفا که میلی سگ ماستشرمندهٔ آدمی‌گریهای توام!
متن در گنجور
در هجو جهانگیر گیلانی که امیرالامراء خان احمد میرزا بود،گفتهترکیبات
زهی علم شده در عالم ستمکاریچو مار دم زده مشتاق مردم‌آزاری
ز کردگار به دست تو روز حشر آیدبه جای نامهٔ اعمال، خطّ بیزاری
مناز اگر دو سه روزی بلندپایه شدیکه پایهٔ تو بود مایهٔ نگونساری
غرور در تو فرستاده چوب قیلقه‌ایکه سر به سجدهٔ ایزد فرو نمی‌آری
سر ترا ز سر دار تا نیاویزندعجب اگر نهی از سر خیال جبّاری
ازین که پشت به دشمن دهد چه آزارش
سپاهیی که تو باشی سپاهسالارش
خوش آن زمان که سرآید ترا نقاره و بوقبه زیر چوب رسانی نفیر برعیّوق
کند عزیمت درگاه خالق آن ساعتهزار قافلهٔ شکر از دل مخلوق
کنی شکوفه هر آبی که خورده‌ای چو درختکنون اگرچه ز جُلاّب می‌زنی آروق
چنان به یکدگرت سخت بعد ازان بندندکه در تن تو رسنها نهان شود چو عروق
ز دست سرزنش خلق، سر بدر نکنیچو لاک‌پشت ترا چون کنند در صندوق
لباس خوب تو صندوق ازبدی باشد
به جای گِردْ گریبانت، اوحدی باشد
ایا چو زال کهنسال دهرْ پر نیرنگبه ریو و رنگ چو روبه، دو رنگ همچو پلنگ
گهی پیام و گهی نامه می‌فرستادیکه خیز و جانب گیلان کن از عراق آهنگ
ز شومی طمع خام، آمدم آخربه مجلس تو، چه مجلس؟ کلیسیای فرنگ
کشیدم آینه‌ای تحفه از صحیفهٔ نظم (کذا)که صفحه‌اش ز دم عیسوی گرفتی زنگ
به بازگشتنم آهنگ شد پس از عمریکه با تو بود مرا چنگ اختلاط، آهنگ
شب وداع به صد وعده‌ام ز ره بردیکه تا صباح رضا ساختی مرا به درنگ
بهانه ساخته جنگ سپاه شاه، از شهرصباح ناشده جستی برون چو تیر خدنگ
تو کردی آن به من و با تو کردم اینها من
که با کسی نکنی آنچه کرده‌ای با من
نه از تو خلق تسلّیّ و نه خدا خشنودتو خود بگو که مکافات این چه خواهد بود
به ریش زرد و بناگوش زرد و چهرهٔ زردبه سر نهی ز سرناز چون کلاه کبود،
تو خانه‌سوز نشانی دهی ز گوگردیکه در گرفته سرش از جهان برآرد دود
درین که هجو تو گفتم تو نیز می‌دانیکه من محقّم و سرتا به پا گناه تو بود
وگرنه با همه حقّ نمک، نبایستیمیان ما و تو اینجا رسید گفت ‌وشنود
ز شست تیر برون رفته و ز دست عنانکنون ز کرده پشیمان شدن ندارد سود
گریختیّ و ترا مبلغی کفایت شدتو زان معامله خشنود و من بدین خشنود
قلم به هجر توام نیزه‌ای‌ست تیز زبانزبان به قتل توام خنجری‌ست خون‌آلود
بسی مگیر ازین چند روزه عمر حساب
که هست مایهٔ چندین هزارساله عذاب
کجا به شومی رو نسبت است با بومتهزار بوم خراب است از رخ شومت
به ظلم، خرمن زر جمع کرده‌ای، غافلکه برق خرمن عمر است آه مظلومت
ترا ز آتش غم درگداز می‌خواهمکه همچو شمع کند رفته‌رفته معدومت
فکنده است ترا در جهنّمی امساککه آب و نان به مذاق است زهر و زقّومت
به ناکسی نبود هیچ‌کس برابر تو
ز سگ تو کمتر و کمتر ز سگ برادر تو
جماع داده و دیوانه خیز و پر شروشینسگ تری نجس‌العین کور، میر حسین
به چشم احوال او نیست نقطهٔ مردمبدین مگر بتوان گفت چشم او را عین
بیاضش اینکه ندارد چو عین یک نقطهسوادش اینکه ندانسته عین را از عین
درو ز کج‌نظری عکس نیزه گرافتدبه‌سان حلقه نهد سر به هم سُنَین و بُنَین
سزای کردهٔ او در کنار او کردمکه واجب آمده در دین، ادا به موعد دین
زهی به مرتبه‌ای کوردل که خصم تواندحسین ابن علیّ و علیّ ابن حسین
ز کعبتین دو چشم تو، ته نما دو یک است
به سنگ تفرقه‌اش لیک احتیاج تک است
تو همچو مردم چشم کریه منظر خویشچنان کجی که نه‌ای راست با برادر خویش
ز وضع دختر دوشیزه می‌توانی کردقیاس عفّت همشیره‌های دیگر خویش
ترا گمان بکارت بود ز خواهر خودبه جای دور مرو، پرس هم ز نوکر خویش
همیشه تا دو نماید ترا یکی ناچار
برادر تو دو بیند ترا، تو او را چار
متن در گنجور
بخشی از یک ترکیب یا ترجیع‌بندترجیعات
... ال... ال
جان یابد و از خوشی بنالدچون در رحم اناث، اطفال
بدخواه تو باد تا دم مرگاز مویه چو مو، ز ناله چون نال
بادا مه و سال بر تو میمونتا هست شمار روز و مه، سال
من نیز ترا چو سایه باشمگاهی به عنان و گه ز دنبال
چون وقت رسد که برسرآیدعمر من زار مضطرب حال،
پیش آیم و دامن تو گیرم
در پای تو افتم و بمیرم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ - در مدح ابراهیم میرزاقصاید
حسرتی نیست جز این در دلم از ناز و نعیمکه به پای تو نهم روی و کنم جان تسلیم
تا به کی در حرم کعبهٔ وصلت باشنددیگران محرم و محروم من از طوف حریم
گرچه دورم ز حریم تو، خدا می‌داندکه کسی غیر تو در خانهٔ جان نیست مقیم
ناتوان است تن زار من از ضعف چنانکه شوم همچو خیال از نظر تیز، عدیم
بس که فرسوده تن زار و نزارم چو غبارپیکرم زیر و زبر گردد از آسیب نسیم
شهد جان در جسد آمیخته با زهر بلامرغ دل در بدن آویخته از رشته بیم
کرده از هیبت نالیدن من، وهم هراسگشته از سختی جان کندن من، مرگ وهیم
ای لبت چشمهٔ حیوان و درت کعبهٔ جانزندگی بی‌تو مرا گرچه عذابی‌ست الیم،
خواهم از مرگ مدارا دو سه روزی، که کنمکعبهٔ کوی ترا بار دگر طوف حریم
با قد خم شده برگرد تو گردم صد بارهمچو نه طاق فلک، گرد شه هفت اقلیم
ماه خورشید علم، خسرو سیّاره حشمشاه دین، کعبهٔ جان، قبلهٔ دل، ابراهیم
آنکه چون ابر، گهر را ز کف گوهربارافکند بر سر ره، خوارتر از طفل یتیم
دور نبود که شود از نظر تربیتشهمچو اطفال رحم، صورت آیینه جسیم
هر که را سایهٔ قدرت به سر افتد، هرگزسر نیارد بر مخلوق فرو در تعظیم
ای که از شعشعهٔ رای تو هر برگ چنارمی‌نماید به چمن معجزهٔ دست کلیم
تویی آن کعبهٔ حاجات که چار ارکان راروی بر پای تو بینند چو ارکان حطیم
چه عجب کز اثر مهر تو در خانهٔ قبرروشنی بیشتر از شمع دهد عظم رمیم
از دل دوزخیان حسرت فردوس رودگر نسیمی وزد از لطف تو بر قعر جحیم
آب گردد چو یخ از تابش خورشید تموزسایه هنگام غضب از تو گر افتد بر سیم
مشک اگر بو برد از نافهٔ جاه تو، سزدکه دهد مایهٔ راحت به حرارت ز شمیم
شاید از عکس دم تیغ تو کآیینه شودچون مه از معجز انگشت پیمبر به دو نیم
گر شود حلقهٔ زهگیر تو عینک، بجهداز سر تیر نظر، صورت آیینه سلیم
تا به جایی‌ست جلال تو که با این‌همه قدرزیر او دایرهٔ مهر بود نقطهٔ جیم
چون ثوابت ابدالدّهر نجنبد از جایزیبق افشاند اگر حلم تو بر سطح ادیم
گر برد بوی ز تادیب تو، گستاخانهنرود سر زده اندر حرم غنچه نسیم
ور ز فیض نفست بوی حمایت یابدجان بیمار، شود با ملک‌الموت غنیم
نسل بر تیغ ترا گر گذراند در دلشود از طفل صور، مادر آیینه عقیم
از دو صد سلسلهٔ عشق نجنبد از جاهر دلی کو شود از یاد وقار تو حلیم
بزم قدر تو به جایی‌ست که در صفّ نعالاطلس چرخ بود زیر قدم همچو گلیم
عکس دست گهرافشان تو در بحر افتادریخت چون بار شکوفه، درم از ماهی شیم
اختران را ز عمل عزل نمودیّ و نماندچون خط عامل معزول، اثر در تقویم
از سپاه تو دل خصم ز بس بیجگریمتنفّر چو ز ارباب طمع، طبع لئیم
هست در ملک خدا، ذات شریف تو عزیزهمچو مهمان گرامی به سر خوان کریم
صفحهٔ مملکت جاه ترا سطح زمینمسطر و بین سطور است درو هفت اقلیم
حاصل هر دو جهان در نظر همّت تونیست چندان‌که نمایی به دو سایل تقسیم
شهریارا بشنو حال دلم، گرچه که هستعالم‌الغیب ضمیر تو بر اسرار علیم
منم آن کس که مرا در نظر طبع بلندهمچو اندیشهٔ اطفال بود رای حکیم
مسطر صفحهٔ اندیشه کنند اهل کمالچون من از فکر به قانون سخن بندم سیم
بر سر مسند خورشید نهم پا، هر گاهدهم از مدح تو سلطان سخن را دیهیم
داشتم داعیه کز تربیت همّت توای چو خورشید علم گشته در انعام عمیم،
بشکنم معرکهٔ نادره‌گویان جدیدبگسلم سلسلهٔ قافیه‌سنجان قدیم
نه منم کز مدد بخت همایون بودمروز رزم تو رفیق و شب بزم تو ندیم؟
دور باشم ز تو عمریّ و نگویی که چه شدآنکه عمری چو سگان بود درین سدّه مقیم
جز تو ای جوهری نظم، کسی نشناسدصدف از گوهر ناب و خزف از درّ یتیم
در فراق تو بدین حال دلم می‌سوزدورنه کم نیست درین شهر مرا ناز و نعیم
چون فراق تو بلایی به دلم کار نکردگرچه آمد به سرم بی‌تو بلاهای عظیم
این زمان هم که ز کوی تو به عزم سفرمبا قد خم شده چون دال و دل تنگ چو میم
به علیمی که بر اخبار ضمیر است خبیربه حکیمی که بر اسرار صمیم است علیم
که مرا هست بسی زین سفر آسانتر، اگرجان رنجور مسافر شود از جسم سقیم
می‌روم، لیک به هر جا که روم، خواهم بوددر دعای تو به صدق از سر اخلاص مقیم
تا شود ماه نو و مهر، نمایان به فلکتا دهد سجده و تسلیم، نشان از تعظیم
همچو خورشید تو بر تخت نشینیّ وکندمهر تعظیم و فلک سجده، مه نو تسلیم
متن در گنجور
شمارهٔ ۲متفرقات
تو بدگمان و مرا با تو نیست راه سخنچرا رقیب نسازد سخن میانهٔ ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
می دهد ساقی می نابی که می سوزد مرامی زند بر آتشم آبی که می سوزد مرا
می رود آن مست، هشیارانه از پیشم، ولینخل قدش می خورد تابی که می سوزد مرا
تا ز من افسانه غم نشنود شبهای وصلمی شود از حیله در خوابی که می سوزد مرا
تا خجل از تنگدستی سازدم در بزم خویشمی نماید غیر، اسبابی که می سوزد مرا
باز چون میلی درین افسردگیها دیده امروی خورشید جهانتابی که می سوزد مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
عشق تو برد هوش من غم فزوده رانتوان چشید داروی ناآزموده را
صد حرف گفته ای به من از خویش زان دهانباور نمی کنم سخنان شنوده را
در خاک هم ز حیرت رویت، شهید عشقبر هم نمی زند مژه ناغنوده را
صد بار بی گنه دلم آزرده و هنوزاز دل برون نکرده گناه نبوده را
تا یک سخن کشم ز تو از ماجرای غیرگویم به حیله صد سخن ناشنوده را
میلی چه غم ز سرزنش خلق وطعن غیربی ننگ و نام رند به عالم نبوده را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
رفت سوی خانه چون بنمود روی خویش راتا نماید بر غریبان راه کوی خویش را
در نیابم لذتی از همزبانیهای یاربس که می یابم پریشان، گفت وگوی خویش را
آن پری از من گریزان است و من از انفعالمی کنم پنهان ز مردم جست وجوی خویش را
بس که ورزیدم به او بیگانگی، نزدیک شدکآشنای خود کنم، بیگانه خوی خویش را
با وجود وصل، در دل حسرت دیدار ماندبس که یار از ناز برمی تافت روی خویش را
عالمی شد همچو میلی آهوی سر در کمندچون گشوده از هم کمند مشکبوی خویش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۳رباعیات
ناکامی من همه ز خودکامی توستاین سوختنم تمام از خامی توست
مگذار که از عشق تو رسوا گردمرسوایی من موجب بدنامی توست
متن در گنجور
شمارهٔ ۳ - در مدح ابراهیم میرزاقصاید
عید آمد و صلای می خوشگوار دادنوروز هم رسید و نوید بهار داد
عیدی چنان خجسته که از بس مبارکینوروز را به یمن قدوم اعتبار داد
نوروزی آن‌چنان به سعادت که عید راتشریف اعتبار ز قرب جوار داد
آن از اشارت خم ابروی ماه نومشتاق را بشارت بوس و کنار داد
این از لطافت نفس عیسی بهارجان را به تازگی به تن روزگار داد
آنم ز دل کدورت ایّام روزه برداینم به خاطر این غزل آبدار داد
هرچند بی‌تو دل به صبوری قرار دادباز آمدیّ و رفت ز دل آن قرار داد
بخت زبون که ساخت مرا از تو ناامیدبس انفعالم از دل امّیدوار داد
افغان که صد سوال مرا داد یک جوابآن هم ز بیم غیر، سراسیمه‌وار داد
از بس که دل در آتش عشق تو در گرفتخونابهٔ سرشک، نشان از شرار داد
شهباز جان شکار خدنگ تو تا رسیدبس مژده‌ها که مرگ به جان شکار داد
از سوز اهل عشق، همانا خبر نداشتبیم آنکه از عقوبت روز شمار داد
خطّش که مضمر است درو آب زندگییاد از غبار رهگذر شهریار داد
یعنی سمیّ بانی بیت‌اللّه، آنکه اومه را ز نعل، مرکب او گوشوار داد
در روزگار همّت او، حسن پر فریبدر وعدهٔ وصال،‌ که را انتظار داد؟
شیری که در وقت حمله بحری که گاه جودصد را یکی شمرد و یکی را هزار داد
ترغیب سایل است مرادش، نه اشتهارزر همچو آفتاب اگر آشکار داد
دندانهٔ کلید بقا چرگه کلک اوستهنگام کین، نتیجه دندان مار داد
دلخستهٔ مخالفتش را دم مسیحآثار زهر مار و دم ذوالفقار داد
خورشید همّتش به تهیدست داد زرزان بیش کآفتاب به دست چنار داد
چون رفع تیرگی کند از پرتو ضمیرعینک توان به چشم سفید، از غبار داد
ای آنکه همّت تو به ابنای روزگارچون آفتاب، فایده بی‌اختیار داد
ز آسایش زمان تو چشم نحفته راخوناب عشق، خاصیت کوکنار داد
از تیغ آفتاب نتابید رو، مگرعهد تو سایه را قدم استوار داد؟
صد ره به دستیاری حفظ تو دست عدلاز آب همچو بیضه به آتش حصار داد
هر قالبی که مایه ز خاک در تو یافتجان را به صد مضایقه تشریف بار داد
از تندباد حکم تو البرز کوه رابتوان ز روی آب چو کشتی گذار داد
با استواری قدم عهد تو، تواندر رهگذر سیل، قرار غبار داد
از بی‌دریغ بخشی تو کست کرده بودآن زر که آفتاب به دست چنار داد
غیر از شراب قهر تو، هرگز کدام میمیخواره را در اوّل مستی خمار داد؟
در عرصه‌ای که رخش تو گردید بی‌قرارخود را فلک به غاشیه‌داری قرار داد
زان آتش جهنده که چون برقع لامع استهر قطره خوی که جست، نشان شرار داد
توفان آتشی‌ست که بر وی نمی‌تواناز باد، تاریانه به دست سوار داد
بینا چنان، که سوی منازل ز راه دورسیّاره را سراغ به شبهای تار داد
آگه به غایتی که پی پای او به شبیاد از سواد دیدهٔ شب زنده‌دار داد
راکب ازو ندیده عذابی به غیر ازینکز بهر همرهانش مدام انتظار داد
گاه گهرفشانی او، رشحهٔ سحابیاد از ترشّح عرق شرمسار داد
شاها، به همّت تو مرا فکرت بلندچون آفتاب در همه جا اشتهار داد
نظمی دگر، کجا شکند گفتهٔ مرا؟خرمهره، کی شکست در شاهوار داد؟
از طبع دیگران مطلب نظم آبدارکی آب چشمه‌سار، گهر چون بحار داد؟
اندک توجّه تو، که یارب زیاده باد!در روزگار، این قدرم اشتهار داد
گو بیشتر شود در نظمم که تا به حشرگوش زمانه را بتوان گوشوار داد
میلی صد آفرین به تو کایّام را به نوکلک تو باز نظم خوش آبدار داد
تا از رسوم و قاعده، نوروز و عید راایّام در شهور و سنین اعتبار داد
تا آن زمان که دهر نکویان عهد رابیم از گزند چشم بد روزگار داد
بادا بد از تو دور، که نتوان به صد زبانشرح نکویی تو یکی از هزار داد
متن در گنجور
شمارهٔ ۳متفرقات
میلی ار وارسته‌ای، هرگه دچارت می‌شودزیر لب، گرد سرش صد بار گردیدن چرا؟
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۰غزلیات
من بی گناه و یار به کین می کشد مرااین می کشد مرا، که چنین می کشد مرا
گویم که من ز اهل وفایم، مرا مکشوین طرفه تر که بهر همین می کشد مرا
بد خوی من گذشت ز قتل من و هنوزآن زهرچشم و چین جبین می کشد مرا
زین سان که لاابالی و رندم، ز اشتیاقآن خانه سوز پرده نشین می کشد مرا
چون نیم کشت ناز شوم زان نگاه گرمذوق تبسم نمکین می کشد مرا
میلی هلاک گشتی وآن مست پر غرورگوید ترا نمی کشم، این می کشد مرا!
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۱غزلیات
ای از کرشمه رخنه گر جان من بیاآشوب دین و آفت ایمان من بیا
ای کینه ساز عربده پرداز من، مروای زود خشم دیر پشیمان من بیا
رفتی و دیده چون صدف بی گهر بماندای نور دیده گهر افشان من بیا
هجر تو ساخت خانه صبر مرا خراببهر عمارت دل ویران من بیا
گمنام عشق را نتوان یافت ای اجلروزی که آیی، از پی افغان من بیا
دارد عزیمت دل میلی خدنگ نازای مرهم جراحت پنهان من بیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱۲غزلیات
دمی که دل تپد، از غم امان دهد ما رانوید آمدن دلستان دهد ما را
برد چو جذبه شوقم، چه حاجت است به آنکه محرمی سر کویش نشان دهد ما را
دلا بنوش می هجر و تلخکام مباشکه بدگمان، قدح امتحان دهد ما را
خوش آنکه حرف تو گوییم و چون تو پیش آییکسی حدیث دگر بر زبان دهد ما را
برد چو نام تو قاصد، حسد بریم، وگرنوید وصل تو آرام جان دهد مارا
به هجر و وصل چو بی غم شدیم، کاش اجلفراغتی زغم این و آن دهد ما را
ز چنگ هجر و اجل، کی بریم جان میلیکشد فراق، اجل گر امان دهد ما را
متن در گنجور