چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۱۷۵ تا ۱۲۴۴ قمری

نشاط اصفهانی

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بوده‌است. از او به‌عنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام می‌برند.
پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را به‌عهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود به‌جا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبان‌های عربی و ترکی را فراگرفت و در خوش‌نویسی سرآمد زمان خود شد.
وی وزیر فتحعلی‌شاه قاجار بوده، در شکسته‌نویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقی‌ماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس می‌رسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب می‌شود.
دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانه‌ای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

گزیدهٔ اشعار نشاط اصفهانی

شمارهٔ ۱غزلیات
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه راتاز سر بیرون کنیم این خفتن بیگاه را
ساقی گلچهره شاهد بین و غایب شمع رامهر عالمتاب طالع بین و غارت ماه را
آبی از ساغر بزن بر عشق و در مجمر بسوزحاصل این عقل غم افزای شادی کاه را
خرمی خواهی زمستی خواه و از بیدانشیکاسمان بی غم نماند خاطر آگاه را
عقل فکر آموز در عالم نشان از خود ندیدهم نبیند عشق عالم سوز جز الاه را
دیده ناپاک است تا شویی روان کن اشک راپرده افلاک است تا سوزی بر افروز آه را
خود حجاب عکس ماهی چند داری سر بچاهسر بر آر از چاه تا بر چرخ بینی ماه را
آبش از سر برگذشت ای همرهان آگه کنیدهم ملامتگوی عاشق هم سلامت خواه را
بر سر زلف درازش عمر بگذارم نشاطبو که پیوندی کنم این رشتهٔ کوتاه را
متن در گنجور
شمارهٔ ۲غزلیات
بر سر کوی خرابات مقامی‌ست مرانه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامی‌ست مرا
می‌روم تا چه کند مکرمت باده‌فروشنقد جانی به کف و حسرت جامی‌ست مرا
ای اسیران قفس گوش بدارید فرازبا شما از چمن قدس پیامی‌ست مرا
دام بگشایی و جز سوی تو نگشایم گامکه بپا از دل سودازده دامی‌ست مرا
با وجود تو دگر جای ملالت نبوددر همه دهر مگو غیر تو کامی‌ست مرا
تو خداوند من و از تو همین لطفم بسکه مرا بینی و گویی که غلامی‌ست مرا
ترک خود گیر اگرت هست سر دوست نشاطکه همین در دل غم‌دیده مقامی‌ست مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۳غزلیات
صبح است و گشادند در دیر مغان راپیمانه نهادند به کف مغبچگان را
ساقی بده آن رطل گران تا به رخ بختریزیم و ز سر بازنهد خواب گران را
وانگاه به جامی دو دگر پاک بشوییماز روی دل غمزده گرد دو جهان را
سر مست خرامیم به باغی که در آنجابر دامن گل دست ندادند خزان را
گلزار ولای شه لولاک محمدکز نکهتی آراست زمین را و زمان را
صد شکر خدا را که نمردیم و بدیدیمخالی بجز از وی دل و دست و سر و جان را
ای شوخ رها کن دل سرگشتهٔ ما راکانسان که تو دیدیش نبینی دگر آن را
از جمع دگر بود پریشان دل و یکچندمیبرد ندانسته به زلف تو گمان را
خستند دل و جرم به ابروی تو بستنددادند به دست تو پس از تیر کمان را
بگشا نظر ای شاهد دنیا سوی آنانکاندر طلبت بسته شب و روز میان را
مهر تو نخواهیم و ز کین تو نکاهیمز آتش نه زیان است و نه سود آب روان را
چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیمدیدیم سراسر همه اسباب جهان را
کار من و تو راست نیاید دگر ای دهربگذار کزین ورطه بجوییم کران را
گر بند دلم بندگی شاه نبودیبر هم زدمی سلسلهٔ کون و مکان را
شاهی که از او شادروان خسرو لولاکآن خواجه که او علت غائی‌ست جهان را
نور احد است احمد و شه سایهٔ ایزدبربند نشاط از همه جز دوست زبان را
متن در گنجور
نیستی نیست عین هستی استغزلیات بازمانده
نیستی نیست عین هستی استبس بلندیها نهان در پستی است
جیش عقل و خیل خود بینی شکستوقت عیش و بیخودی و مستی است
عقده های زلف بگسستی زهمیا که این عهدی که با مابستی است
در ره او پی سپر بی پایی استدامن او در کف بی دستی است
متن در گنجور
شمارهٔ ۱رباعیات
ناکامی من بود ز خودکامی‌هااین سوختگی‌ها همه از خامی‌ها
تا کام دل دوست طلب کردم، شدکام دل من روا ز ناکامی‌ها
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ترکیبات
این بزم شهنشه جهان استیا ساحت روضه ی جنان است
یا گردونی ست بار گه سانیا بارگهی فلک نشان است
خاکش همه آب زندگانیستآبش همه مایه ی روان است
بر آب حیات خاک آن راسد گونه شرف یکی از آن است
کز مردم دیده آن نهان شددر دیده ی مردم این عیان است
شاه است نشسته بر سر تختیا ماه بر اوج آسمان است
از خط و خد و قد و شاقانآمیزش چرخ و بوستان است
هم بر سر سرو آفتاب استهم در بر ماه پرنیان است
در ساغر باده عکس رویی ستزان هوش ربای مردمان است
با باد سحر شمیم زلفی ستبیداری خفتگان از آن است
برتر ز سپهر پایه اش باد
خورشید بزیر سایه اش باد
صد شکر که دور از مراد استدوران شه فلک نهاد است
ارکان چهار گانه ی دهرجودو کرم است و عدل و داد است
تا رونق گلستان دهد ابرچون دست شهنشه جواد است
هم باغ ره خزان ببستستهم شاه در کرم گشادست
باد از پی زینت گلستانعدل از پی رونق بلاد است
بنیاد زمان بر انبساط استاجزای جهان در ازدیاد است
روز از اثر بهار هر روزچون دولت شه در امتداد است
امروز بروزگار دانیآن چیست که ناقص اوفتادست
یا قدر شب سیاه بخت استیا بخت عدوی بد نهاد است
تا زینت بوستان ز ابر استتا رونق گلستان زباد است
خرم ملکش چو گلستان باد
گلزار وی ایمن از خزان باد
خاصیت شهد در شرنگ استآسایش زخم از خدنگ است
ادوار هموم را شتاب استدوران نشاط را درنگ است
دست کرم و سخا دراز استپای ستم و ستیزه لنگ است
از تار طرب بدرگه شاهبر گردن چرخ پالهنگ است
در کام مخالف و موافقتا شهد مخالف شرنگ است
هم شهد طرب قرین جامش
هم شاهد آرزو بکامش
ای فرش ره تو عرش والاعرش از تو بفرش آشکارا
نه واجبی و نه ممکن آمددر دهر ترا نظیر و همتا
فتنه بعدوی تست مفتوناقبال بروی تست شیدا
این همچو سواد لیل و خفاشآن همچو ضیاء مهر و حربا
از رزم ببزم چون خرامیدر سایه ی چتر آسمان سا
در دست گرفته دست نصرتبر پای فکنده فرق اعدا
شاد از تو روان ملک و ملتخرم ز تو جان دین و دنیا
گر باده ی کوثر است و تسنیمور حاصل معدن است و دریا
گر دست تهمتن است و دستانور ملک سکندر است و دارا
در مجلس بزم و عرصه ی رزمبستان و بده ببند و بگشا
دور مه و خور بکام بادت
این ساغر و آن مدام بادت
هر کو ز خدا ترا جدا دیداز شرک جدا نکرد توحید
ای سایه ی آفتاب یزداندر سایه ی رای تست خورشید
آورد زنو جهان دیگرجاه تو جهان چو مختصر دید
از رای رزین در آن مصابیحوز فکر متین در آن مقالید
جود و کرم امن و عدلش ارکانعیش و طرب و بقا موالید
هر قطره ی آن نظیر دریاهر ذره ی آن عدیل خورشید
هر مفلس آن بجای قارونهر ناکس آن بجاه جمشید
بر عکس جهان در آن نشد کسهرگز زمراد خویش نومید
ای روی تو قبله گاه اقبالبازوی تو اعتضاد تأیید
عیدت همه ساله باد مسعودسالت همه روزه باد چون عید
غم دور همی ز خاطرت باد
پیوسته نشاط بر درت باد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ - خون تو در گردن ماستقطعات
دوش میگفت کسی گفت فلان خواجه مراکه فلان از پی جاه و خطر و مسکن ماست
گفتم ار باز ببینیش بگو کای خواجهمال و جاهت چه بود خون تو در گردن ماست
خواجه هشدار و میندیش و میاسا که فلانبا چنین بی زر و سیمی چه غم از دشمن ماست
زر و سیمی که بدان جیب و دل آراسته ایمشت گردیست که بر خواسته از دامن ماست
خرمنی چند گر از زرع ضعیفان داریحاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماست
جامه و فرش نوت قدر بیفزود ولیاطلس عرش برین کهنه لباس تن ماست
چه دگر بر فرس و استر خود رشک بریکاشهب چرخ روان بر اثر توسن ماست
راست تر خواهی ازین خواجه مرا با تو چه کارآنچه در وهم تو گلزار تو شد گلخن ماست
متن در گنجور
شمارهٔ ۱دوبیتی‌ها
غما ز اندازه بیرون میشدی کاشدلا پر خون شدی، خون میشدی کاش
تنا از پای تا سر خستی ای جانازین ویرانه بیرون میشدی کاش
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مثنویات
ای خوشا آغاز غم‌ پرداز عشقای خوشا انجام به ز آغاز عشق
عشق از نو داستان‌ پرداز شددوستان دستی که دستان‌ساز شد
باز زنجیر جنون برداشتندبند بر پای خرد بگذاشتند
عقلها را وقت آشفتن رسیدرازها را نوبت گفتن رسید
مرحبا ای عشق غم پرداز ماای تو هم همراز و هم غماز ما
ای فزون از فکر و از تدبیر ماهم جنون ما و هم زنجیر ما
خیر مقدم حبذا اهلا هلالوحش الله بارک‌الله مرحبا
عقل را ره در دل دیوانه نیستخلوت حق جای هر بیگانه نیست
خانهٔ دل منزل اخلاص تستخلوت جان جای خاص‌الخاص تست
شاد بنشین و ز غمم آزاد کنهم خرابم ساز و هم آباد کن
متن در گنجور
شمارهٔ ۱قصاید
هوا باد و هوس باران طمع خاک و خطر خضرادر این گلشن زهی نادان که بندد دل گشاید پا
مرا از طرف این هامون نشد حاصل جز این کاکنونبپا دارم بسی منت ز خار و بر سر از خارا
در این سودا اگر سودی بود در نیستی باشدچه حاصلها که رند از سبحه دارد زاهد از مینا
بشاخ گل بجام مل گشایی دست و بندی دلیکی پیوسته با حارو یکی بشکسته از خارا
پی جانی که بسپاری چه داری باک از مردنپی مالی که بگذاری چه آری دست بریغما
گذاری رنج بر یاران سپاری گنج بر مارانطمع داری زهشیاران از این احسنت از آن اهلا
تو را بر گرد این خانه مثال از شمع و پروانهترا بر حرص این دانه قیاس از آب و استسقا
چو ره بر سیل بگشادی چه ویرانی چه آبادیچو دل بر مرگ بنهادی چه بر خارا چه بردیبا
نفس را ساز بستن بین بیا پای هوس بر بندقفس را رخنه بر تن بین بیابال خرد بگشا
سراسر اهرمن وادی نهان از رهروان هادیدر این تاریک شب مشکل که جوید راه نابینا
دلی را کز هوس چندی بهر جانب پراکندیروا باشد اگر بندی بدان دلدار جان بخشا
که بندد نقش تن از گل پس از تن بر نگارد دلز دل جان آورد حاصل ز جان جانان کند پیدا
ز جود او وجود تو ببود او نمود توهم او رب ودود تو حکیم و قدر و بینا
جز او فانی و از فانی نیندیشد مگر نادانهم او باقی و از باقی نیاساید مگر دانا
بدل سلطان جانت بس مده دل بر رخ هر کسمگر بر عارض لا بنگری از دیده ی الا
ز کثرت توشه برداری ره توحید بسپاریز کشورها گذر آری ولی حد ها نهی بر جا
معانی از صور خوانی نه معنی را صور دانیبباقی بینی از فانی بعقبا بینی از دنیا
دگر بی دوست ننشینی چه در پیدا چه در پنهانخلاف دوست نگزینی چه در سرا چه در ضرا
بسویش گر نظر داری چه در دیر و چه در مسجدبکویش گر گذر آری چه با شیخ و چه باترسا
چو از قید هوس رستی چه سلطانی چه درویشیچو دل با دوست پیوستی چه جا بلقا چه جا بلسا
چو کالا ایمن از دزدان چه در مخزن چه در هامونچو کشتی ایمن از توفان چه بر ساحل چه در دریا
چرا مانی ز حق غافل نبینی کیف مدالظلببین در خسرو و عادل جهاندار و جهان آرا
فروغ سایه ی یزدان بر اقطار جهان تابانمگو خورشید را پنهان چو بینی سایه نور افزا
شهنشاه جهان فتح علی شه آنکه رای اوفروزد بر خرد زان سان که تابد بر فلک بیضا
جهانداری که ذات او دلیل شرک و وحدت شدیکی در مذهب نادان یکی در مشرب دانا
سخن آشفته از دهشت تو گوش اندوده با غفلتحدیثی بس شگفت است این که در یابی حدیث ما
مگر چشم از غرص پوشی بگوش این نکته بنیوشیپی فهم سخن کوشی نه در بیهوده گفتنها
ز یک آب و هوا زادیم و راز ما ندانستیزبان مرغ صحرائی نداند صخره ی صما
زبان از راز بیداران اگر کوته کنی شایدشبی نغنوده بر آن در دمی ناسوده بر آن پا
ترا آلوده از فعل طبیعت جیب تا دامانچه افشانی بپاکان آستین هم سوی خود بازآ
تنی کوشیده در محنت رخی پوشیده در ظلمتدلی آغشته با شهوت سری سر گشته از سودا
دریغت ناید از آنان که تن پرورده اند از جانسری با زحمت از سامان دلی در راحت از غوغا
دلا از طعن نادانان چه اندیشی ندیدستیکه مفلس از تهیدستی گذارد عیب بر کالا
ترا بر بال و پر از خود اگر آلایشی نبودز غوغای مگس طبعان چه داری باک ای عنقا
بفکری عاطل از اغراض و ذکری حاصل از اخلاصدلی آسوده از احباب و جانی فارغ از اعدا
گهی از حمد یزدان جو بقای خسرو عادلگهی از مدح سلطان گو ثنای خالق یکتا
یکی سلطان یکی یزدان یکی پیدا یکی پنهانیکی عکس و یکی اصل و یکی لفظ و یکی معنا
ترا بس ز اول و آخر چه میجویی دگر بگذرازین اسماء نا موضوع ازین اشباح بی اشیا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مفردات
با هزار امید درد دل چو گفتم با طبیبگفت جز مردن نباشد چاره ی بیمار ما
متن در گنجور
شمارهٔ ۴غزلیات
هر بلایی کزو رسید مرابه عطایی دهد نوید مرا
دوش از زلف و ابروان می‌دادگاه بیم و گهی امید مرا
گه به شمشیر می‌برید از منگه به زنجیر می‌کشید مرا
من همان بنده‌ام که نادیدهبه بهایی گران خرید مرا
عیب او نبود ار به هیچ فروختبر من و عیب من چو دید مرا
ستمش خاص و نعمتش عام استخاصه بهر ستم گزید مرا
تا بگوید که این نشاط منستبا غم خویش پرورید مرا
متن در گنجور
شمارهٔ ۵غزلیات
ای فروغ ماه از شمع شبستان شماچشمهٔ خور جرعه‌ای در بزم مستان شما
عشق دارد صیدگاهی نغز و دلکش کاندر آنصید شیران می‌کند آهوی چشمان شما
زلف مشکین خم به خم بر طرف رو چوگان‌صفتای دل عشاق مسکین گوی چوگان شما
عقل از راهی برفت و صبر در کنجی نشستآری آری عشق باشد مرد میدان شما
خیل کفر و جیش اسلام آشتی جستند و بازصف به خون عاشقان بستست مژگان شما
روزگار آشفتگی از سر نهادستی دگرتا چه بر سر دارد این زلف پریشان شما
فتنه از ملک شهنشه رخت بیرون می‌بردپس چه خواهد کرد ازین پس چشم فتان شما
از اجل چندان امان خواهد که برگیرد نشاطبهر رضوان تحفه‌ای از خار بُستان شما
متن در گنجور
شمارهٔ ۶غزلیات
تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل رافرود آرد کجا تا ساربان از ناقه محمل را
بیا امشب ز ذکر روی او شمعی بزم آریمز دل وز یاد زلفش مجمری سازیم محفل را
به سد رنج از خطرها چون گذشتم ای دریغ اکنونبه اول گام این وادی نشان دادند منزل را
نجوید شمع نابینا و گر بینا بود جویافروغ وی بود روشن دلیلی شمع محفل را
چو آگاه است او ما غافل ار باشیم به باشدکه از پی می‌رود صیاد آگه صید غافل را
به تلخی جان شیرین بایدت دادن نشاط اکنونشرابی تلخ جو و آن شاهد شیرین‌شمایل را
متن در گنجور
گوشه ای از بهر آسایش بجز میخانه نیستغزلیات بازمانده
گوشه ای از بهر آسایش بجز میخانه نیستچاره ی رنج دو عالم غیر یک پیمانه نیست
آنکه می بیند به بند عشق و پندم میدهدگرچه من دیوانه‌ام، پیداست کو فرزانه نیست
آشنا دیدش نشاط از بسکه با بیگانگانمیخورد خون زین غم اکنون تا چرا بیگانه نیست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲رباعیات
این غصه و غم از پی چندین طرب استور هست غمی باز نشاط از عقب است
صبح از اثر شام و بهار از پی دیبیند کس و پس غمین نشیند عجب است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ترکیبات
ای شام نشاط طره بگشاای صبح مراد چهره بنما
ای روز بروی دوست بگذرای شب با زلف یار باز آ
ای دوست بخستگان نظر کنای خواجه به بندگان ببخشا
ای گوش ره صماخ بر بندای چشم در سرای بگشا
ای عشق پی قدوم خسروای عقل پی نثار دارا
بنشین و سرای دل بیفروزبرخیز و فضای سر بیارا
ای جبهه ره سجود بر گیرای چهره بخاک ره بیالا
ای جشن نقاب چهره بر کشای بزم غبار طره بزدا
ای خلد بپاسبان در آویزای چرخ در آستان بیاسا
کین بزم شهنشه جهان است
مقصود زمین و آسمان است
یار آمد و همچنان بخوابیبر خیز که سر زد آفتابی
بر چهره نهاد چنبر زلفصبح است و گشاده پر غرابی
باز آمده از شکار گردوناز خون مهش بکف خضابی
کرده بدو نیم پیکر ماهآویخته هر یک از رکابی
آورده ببند خام زلفشدرهر خم حلقه آفتابی
بی دیده ی من رخش نکونیستگلزار خوش است باسحابی
ملک شه عادلی دلا نیستبی مصلحتی اگر خرابی
گر حاصل عاقلی همین استزین پس من و مستی از شرابی
سرمایه ی عمر رفت بر بادبنیاد وی افکنم بر آبی
راه است دراز و دور کوتاهای خواجه نمیکنی شتابی
آزادی ما غلامی تستای خواجه نمیکنی ثوابی
...
...
دل رهبر و بخت یاورت بادکام دو جهان میسرت باد
شاد است روان عالم از توغم دور همی ز خاطرت باد
آشفتگیت مباد هرگزور باد ز زلف دلبرت باد
گر عقده بکارت افکند چرخاز جعد خطی معنبرت باد
هر سعد که در فلک توان جستسد قرن قرین اخترت باد
خصم تو مباد سر بر آردور باد ز نوک خنجرت باد
آنجا که بقا کنند قسمتفردوس شریک کهترت باد
ای بزم طرب فزای داراناهید کمینه چاکرت باد
هر صبح چو سر زند بریدیبا مژده ی فتح بر درت باد
هر روز که شب شود شرابیاز صاف طرب بساغرت باد
خوش باش تو با نشاط خوشترهر روز ز روز دیگرت باد
...
...
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قطعات
بحریست بی کنار دل از عشق و هر زماناز وی روان زدیده گهر بر کنار ماست
با هم چه وعده ها که بدادیم از و کنونما شرمسار دیده و دل شرمسار ماست
زاهد ز عیبجویی ما عیب او کنیکاین است آنچه خواسته ی کردگار ماست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲دوبیتی‌ها
اگر در خیمه یا در محملی تواگر بر ناقه یا در منزلی تو
بدل نزدیکتر باشی تو از دلکه هم اندر تو دل هم در دلی تو
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مثنویات
ای طفیل بود تو بود همهبود در سودای تو سود همه
بودی و جز بود تو بودی نبودبود پنهان آتشی دودی نبود
عشق ناگه زد بر آتش دامنیشعله‌ها سر کرد از هر روزنی
شعله‌ها راه ظهور آموختندپرده‌ها یک یک سراسر سوختند
شد عیان از شعله‌ها آنگاه دودشعله‌ها را دودها پنهان نمود
از درون چشمها جوشید روددر کمون چشمه‌ها کوشید رود
چشمها زان دود نابینا شدهچشمه‌ها زان رود ناپیدا شده
چشم ما زان رودها خیره شدهروز ما زان دودها تیره شده
چون جمالش از حجاب غیب رَستاز شهود خویش بر خود پرده بست
بود تا بود او ز چشم غیر دوراز خفا گاهی و گاهی از ظهور
کیست دانی غیر این ما و منیچیست دانی سیر زین ماء منی
چشم ما یک ره نبیند سوی دوستور ببیند هر چه بیند روی اوست
متن در گنجور
شمارهٔ ۲قصاید
چیست آن روشندلی کز تیره سنگش گوهر استعاشقی روشن ضمیر و دلبری سیمین بر است
گه دلش از سنگ و گه ز آهن ولی سنگین دلشاز دل عشاق و طبع دلبران نازکتر است
ساده لوح و پاکدل چون عاشقان آمد ولیهر زمانش چون هوسناکان نگاری در بر است
عارض خوبان فروزان است ز آه عاشقانروی این ز آهی زروز عاشقان تیره تر است
ساده همچون خاطر عاشق بجز از عکس یارلیک اصل و عکس هر یک را بعکس دیگر است
ممتنع از این فراق و ممتنع با آن وصالآن ز منظور است تمثال این مثال از ناظر است
زشت رویان زشت بینندش نکو رویان نکووین عجب نه زشت رو باشد نه نیکو منظر است
نکته جوی و عیب گوی و خودنما آمد مگرناصحی بسیاردان یا زاهدی دانشور است
گر رود کس سوی او رو سوی او آرد بلیشاهد از اهل نظر دوری نجوید خوشتر است
مردمان را ننگ از همنامیش باشد ولینام او را از شرف جابر تر از اسکندر است
منطبع دروی صور یا منعکس از وی شعاعهمچو رای و روی دارای سکندر چاکراست
در کف شاه جهان بدریست گویی در هلالیا سپهری وندر آن تابنده مهر انوراست
افتخار خسروان فتح علی شه ای که جودبی وجود دست تو همچون عرض بی جوهر است
پادشاهان را همی زین پیش گفتندی بمدحکاین سکندر قدر و دارارای و افریدون فر است
چاکران پیشگاهت گر بر نجیدی همیگفتم اینت پیشکار آن بنده این فرمانبر است
سایه را هرگز نبیند کس جدا از آفتابپس کسی کو منکر ذات تو باشد کافر است
عقل گوید چون بگاه رزم آری زیر پایباد رفتاری که گویی نعلش اندر آذر است
سرعت برق است در زین یا بزیرت توسن استصورت مجد است پیدا یا بفرقت افسر است
آیت فتح است بر پا یا به پیشت رایت استمرگ خصم است آشکارا یا بدستت خنجر است
این تنت یا آسمانی در میان جوشن استاین رخت یا آفتابی در کنار مغفر است
با خرد گفتم چو دیدم دوش سوی اختراناین بداندیشان کز ایشان دهر پرشور و شر است
هیچ دانی نامشان یا یک بیک اجرامشانجنبش و آرامشان کاین ثابت است آن سایراست
گفت بر مه بین که در هر مه بامیدی همیگه چو زرین نعل و گاهی همچو سیمین ساغر است
رایضان و ساقیانش چون بچیزی نشمرنداز چه در ماه دگر گه فربه و گه لاغر است
تیر را بنگر که از شرم دبیران ملکگاهی اندر باختر پنهان گهی در خاور است
وین نه ناهید است بر طرف افق هر شب چنانکز خیالی بیدلی در انتظار دلبر است
لعبتی با بربطی در انتظار رخصتیخادمان بزم شه را تا سحر بر معبر است
دیده در بر جوشنش ترک فلک روزی برزمتا کنون از اطلس چرخش بسر بر معجر است
مشتری را بین که همچون واعظان بلفضولصبح و شام و روز و شب هر دم فراز منبر است
تا خطیانش بود روزی بایوان آورندگاه و بیگه شاه را خطبه سرا مدحتگر است
وین ثوابت را که بینی پیش و پس پویان همیجانب مغرب شتابان از پی یکدیگر است
آفتاب سلطنت گویی گذشتستی و بازمانده بر ره فوجی از واماندگان لشگر است
با خرد گفتم بگو تا کیست این روشن ضمیرپیر پر تمکین که رای او ز رویش انواراست
گفت اینک گفتمت بشنو ادب را پاس داراین ملک را پاسبان است این فلک را سرور است
سوی این در گه چو سوی کاروان بانگ درایکاروان آز را بانگ صریرش رهبر است
بر فلک بهتان اگر با عدل او بودی رواآسمان را گفتمی با آستانش همسر است
در جهان را وسعتی با رای او بودی بجایجاه او را گفتمی اینک جهانی دیگر است
تا فروغ روی خورشیدی فلک هر صبحگاهزنگ پرداز سواد شب ز سطح اغبر است
شاهد کامش نماید چهره در مرآت بختزانکه مرآت جهان را بحت او صیقلگر است
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مفردات
ز دردش مُردم و آگه نشد، خوش وقت بیماریکه بیند وقت مردن بر سر بالین طبیبش را
متن در گنجور
شمارهٔ ۷غزلیات
نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود رادیوانه و شب گم نکند خانهٔ خود را
از کوی تو می‌آیم و از خود خبرم نیستپرسم مگر از غم ره کاشانهٔ خود را
در خانهٔ ما یار و عجب آنکه ز هرکسجستیم خبر دادن نشان خانهٔ خود را
بی‌وعده نشستیم به ره منتظر امابا یار نگفتیم ره خانهٔ خود را
از بی‌خودی خویش نبودم خبر ای کاشنشنیدمی از غیر هم افسانهٔ خود را
پنداشت نشاط از ره لطف است و ندانستمست است و ندانسته ره خانهٔ خود را
متن در گنجور
شمارهٔ ۸غزلیات
دادم بغمت شادی این هر دو جهان راگر عشق نباشد که کشد بار گران را
در روی تو بگشود نظر آنکه فروبستاز کار جهان دست و دل و چشم و زبان را
از دیده همی اشک فشانم که توان دیددر آب روان سایه ی آن سرو روان را
ای بادِ بهاری زقدومش خبری گویتا خاک فشانم بسر اندوه جهان را
ساقی بده از آن می باقی قدحی بازتا فاش کنم باقی این راز نهان را
نطرب بسرا آیتی از رحمت خاصشتاره سوی فردوس دهم دوزخیان را
متن در گنجور
شمارهٔ ۹غزلیات
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ مابگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما
ما به دیوانگی افسانهٔ شهریم ولیعاقلان نیک بخوابند ز افسانهٔ ما
ساغری از کف ساقی مگر آریم به دستورنه مستی ندهد دست ز پیمانهٔ ما
واعظا با همه غوغای خردمندی‌هانبری صرفه ز یک نالهٔ مستانهٔ ما
سیلی ای دیده روان ساز که ویران کندشتا مگر درخور گنجی شود این خانهٔ ما
سقف این کاخ زراندود حجاب فلک استپرتو مهر بجویید ز ویرانهٔ ما
آنکه یک شب غمش از دل ننهد پای برونکاش یک روز نهد پای به کاشانهٔ ما
خردت راهبر کوچهٔ غمناکان استخبری جو ز نشاط از در میخانهٔ ما
متن در گنجور