چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ فال حافظ امروز آماده است · بخوانید
شاعر اصفهان · ۱۱۰۱ تا ۱۱۹۸ قمری

هاتف اصفهانی

سید احمد حسینی متخلص به هاتف از شاعران قرن دوازدهم و دوران زندیه و افشاریه است. وی درنیمهٔ اول قرن دوازدهم هجری در شهر اصفهان متولد شد. اصلیت وی از اردوباد آذربایجان بوده است. وی در زادگاهش به کسب علوم متداول خاصه طب و حکمت پرداخت و با آذر بیگدلی و صباحی بیدگلی و رفیق اصفهانی معاصر و معاشر بود که همگی آنان از شاگردان میر سید علی مشتاق اصفهانی بوده‌اند. هاتف سرانجام در قم درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. بعضی از تذکره‌ها فوتش را در کاشان و مدفنش را در قم می‌دانند. دیوان او مرکب از قصاید و غزلیات و مقطعات و رباعیات است. ترجیع بند معروف وی که دارای پنج بند و در موضوع وحدت وجود است هاتف رابه حریم استادان بزرگ نزدیک می‌کند.
علاوه بر آن معدود اشعار به جا مانده از دختر هاتف (رشحه) نیز که معمولاً در نسخه‌های چاپی دیوان هاتف به عنوان بخشی از دیوان او آورده می‌شود در گنجور مستقلاً ذیل اشعار رشحه آورده شده است.

گزیدهٔ اشعار هاتف اصفهانی

غزل شمارهٔ ۱غزلیات
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو راجان نثار افشان خاک آستان آرم تو را
از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگویتا پیام طایر هم آشیان آرم تو را
من خموشم حال من می‌پرسی ای همدم که بازنالم و از نالهٔ خود در فغان آرم تو را
شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه منتا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را
ناله بی‌تاثیر و افغان بی‌اثر چون زین دو منبر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را
گر نیارم بر زبان از غیر حرفی چون کنمتا به حرف ای دلبر نامهربان آرم تو را
در بهار از من مرنج ای باغبان گاهی اگریاد از بی برگی فصل خزان آرم تو را
خامشی از قصهٔ عشق بتان هاتف چراباز خواهم بر سر این داستان آرم تو را
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۲غزلیات
به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌هاچه شد یارب در این شب‌ها غم تاثیر یارب‌ها
به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندمز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلب‌ها
هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی توبه شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لب‌ها
ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلتببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالب‌ها
جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شبفرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکب‌ها
چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جاییکه درس شوخی آموزند طفلان را به مکتب‌ها
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۳غزلیات
جوانی بگذرد یا رب به کام دل جوانی راکه سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را
به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین حیرتکه از قتل کهن پیری چه خیزد نوجوانی را
تمام مهربانان را به خود نامهربان کردمبه امیدی که سازم مهربانْ نامهربانی را
چه باشد جا دهی ای سرو سرکش در پناه خودتَذَروِ بی‌پناهی قمری بی‌آشیانی را
مکن آزار جان هاتف آزرده‌جان دیگرکزین افزون نشاید خست جان خسته‌جانی را
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۱رباعیات
گر فاش شود عیوب پنهانی ماای وای به خجلت و پریشانی ما
ما غره به دین‌داری و شاد از اسلامگبران متنفر از مسلمانی ما
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۱مقطعات
خار بدرودن به مژگان خاره فرسودن به دستسنگ خاییدن به دندان کوه ببریدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مارپنجه با چنگال ضیغم غوص در کام نهنگ
از سر پستان شیر شرزه دوشیدن حلیبوز بن دندان مار گَرزه نوشیدن شرنگ
نره غولی روز بر گردن کشیدن خیرخیرپیره‌زالی در بغل شب بر گرفتن تنگ‌تنگ
از شراب و بنگ روز جمعه در ماه صیامشیخ را بالای منبر ساختن مست و ملنگ
تشنه کام و پا برهنه در تموز و سنگلاخره بریدن بی عصا فرسنگ‌ها با پای لنگ
طعمه بگرفتن به خشم از کام شیر گرسنهصید بگرفتن به قهر از پنجهٔ غضبان پلنگ
نقش‌ها بستن شگرف از کلک مه بر آب تندنقب‌ها کردن پدید از خار تر در خاره سنگ
روزگار رفته را بر گردن افکندن کمندعمر باقیمانده را بر پا نهادن پالهنگ
یار را ز افسون به کوی هاتف آوردن به صلحغیر را با یار از نیرنگ افکندن به جنگ
صد ره آسانتر بود بر من که در بزم لئامباده نوشم سرخ و زرد و جامه پوشم رنگ رنگ
چرخ گرد از هستی من گر برآرد گو برآردور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - قصیدهٔ طلوعیهقصاید
سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیداعیان شد رشحهٔ خون از شکاف جوشن دارا
دم روح‌القدس زد چاک در پیراهن مریمنمایان شد میان مهد زرین طلعت عیسی
میان روضهٔ خضرا روان شد چشمهٔ روشنکنار چشمهٔ روشن برآمد لالهٔ حمرا
ز دامان نسیم صبح پیدا شد دم عیسیز جیب روشن فجر آشکارا شد کف موسی
درافشان کرد از شادی فلک چون دیدهٔ مجنونبرآمد چون ز خاور طلعت خور چون رخ لیلا
مگر غماز صبح از بام گردون دیدشان ناگهکه پوشیدند چشم از غمزه چندین لعبت زیبا
درآمد زاهد صبح از در دردی‌کش گردونزدش بر کوه خاور بی‌محابا شیشه صهبا
برآمد ترکی از خاور، جهان آشوب و غارتگربه یغما برد در یک دم، هزاران لل لالا
نهنگ صبح لب بگشود و دزدیدند سر، پیششهزاران سیمگون ماهی در این سیمابگون دریا
برآمد از کنام شرق شیری آتشین مخلبگریزان انجمش از پیش روبه‌سان گرازآسا
چنان کز صولت شیر خدا کفار در میدانچنان کز حملهٔ ضرغام دین ابطال بر بیدا
هژبر سالب غالب علی بن ابی طالبامام مشرق و مغرب امیر یثرب و بطحا
متن در گنجور
شمارهٔ ۱مطایبات
به یار وعده‌خلافم گر اتفاق افتادنخست گوشزدش این پیام خواهم کرد
که تا کیم به فسون گویی آنچه می‌خواهیبه صبح اگرچه نکردم به شام خواهم کرد
خدا گواست که گر آنچه گفته‌ام نکنیز حرف تلخ تو را تلخ‌کام خواهم کرد
ز هزل شربت زهرت به کام خواهم ریختز هجو جرعهٔ خونت به کام خواهم کرد
همین نه هجو تو بی‌آبروی خواهم گفتکه قصد جان تو بی‌ننگ و نام خواهم کرد
اگر به زودیِ زود آنچه گفته‌ام کردیز هجو تیغ زبان در نیام خواهم کرد
بر آستان شب و روزت مقیم خواهم شدبه خدمتت گه و بیگه قیام خواهم کرد
همین نه بلکه تو را با وجود این همه نقصز مدح غیرت ماه تمام خواهم کرد
ز نیت خودت آگاه ساز تا من همازین دو کار بدانم کدام خواهم کرد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱ماده تاریخ‌ها
در زمان خدیو دارا شانآن کرم پیشهٔ کریم نهاد
سایه حق کریمخان که ز عدلزینت دهر و زیب دوران داد
شهریار جهان که در گیتیکرمش عقده‌های بسته گشاد
کامیابی که هر مراد که خواستدادش از لطف کردگار عباد
کام‌بخشی که یافت از در اوهر که آمد به جستجوی مراد
خسرو معدلت نشان که بوددولتش متصل به روز معاد
ریزه‌خوار نوالهٔ کرمشترک و تاجیک و بنده و آزاد
امر او را به جان ستاره مطیعحکم او را به دل فلک منقاد
در دل اندیشهٔ مراد ازووز قضا سعی و از قدر امداد
حاجی آقا محمد آنکه چو اودر هنر مادر زمانه نزاد
دادگر داوری که در عهدشکس نبیند ز گلرخان بیداد
معدلت گستری که از بیمشصید ناید به خاطر صیاد
چون ز بخت بلند امارت یافتدر صفاهان که هست رشک بلاد
پی آبادیش به جان کوشیدکه خدایش جزای خیر دهاد
صد هزاران بنای خیر آنجاز اقتضای نهاد نیک، نهاد
دلگشا کاروانسرایی ساختزینت افزای عالم ایجاد
که بنایی ندیده مانندشچشم گردون در این خراب آباد
چون فلک سربلند و ذات بروجچون ارم جان فزای و ذات عماد
همه وقتش هوای فروردینگر همه بهمن است یا مرداد
حوض کوثر نشان آن گویینیل مصر است و دجلهٔ بغداد
هر که بر وضع آن نظر افکندباغ فردوسش از نظر افتاد
هر غریبی که جا گرفت آنجاهرگزش از وطن نیامد یاد
خان گلشن به نام خوانندشدر صفا چون نشان ز گلشن داد
داده استاد، جان به آب و گلشکافرین بر روان آن استاد
سحر دستش کشیده بر خاراشکل مانی ز تیشهٔ فرهاد
چون به معماری قضا و قدریافت اتمام این نکو بنیاد
بهر تاریخ زد رقم هاتفجاودان داردش خدا آباد
متن در گنجور
شمارهٔ ۱اشعار عربی
تجافی طبیبی نائیا عن‌دوائیااخلای خلوتی ابیت و دائیا
بنی ام قد ابکی دما و تروننیفما بالکم لاترحمون بکائیا
الم یان اخوانی لکم ان ترحمواعلیکم کئیبا فی دمی اللیل باکیا
فصرت ولا ادری من‌الیوم لیلتیولا عن یمینی لو نظرت شمالیا
اذا غالنی یا قوم دائی خلالکمو مت فممن یطلبون بثاریا
فقوموا بلامهل و شوقوا مطیکمالی کعبه الامال دار الامانیا
الی بلدة حفت بکل مسرةالی بلدة اضحت من الهم خالیا
الی بلدة فیها هوای و منیتیالی بلدة فیها جیبی ثاویا
قفوا عنده مستانسین و بلغواالیه سلامی ثم بثوا غرامیا
و قصوا له همی و کربی و لوعتیو شدة اسقامی و طول عنائیا
و کثرة آلامی و قلة حیلتیو طول مقاساة النوی و اصطباریا
و قولواله یا صاح یا غایة المنیو قاک اله العالمین الدواهیا
امن طول ایام الفراق نسیتنیو حاشاک ان تنسی محبا موافیا
ام اخترت غیری من محبیک مؤثراو حاشاک ان تعتاضنی بسوائیا
نسیت عهودا بیننا و نقضتهافیاویح نفسی ما حسبتک ناسیا
مضی‌العمر فی ضر من‌العیش و انقضیو ما الدهر الاباخل عن مرامیا
الی الله اشکو لیلة مد لهمةعلی‌العین ارخت من دجاها غواشیا
الی الله اشکو من هموم صغارهایحاکی الجبال الشامخات رواسیا
سئمت حبیبی من انیتی ورنتیو اصغاء آلامی و طول مقالیا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۴غزلیات
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجاذره است این، آفتاب است، این کجا و آن کجا
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ایورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلبتا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراقاین تن لاغر کجا بار غم هجران کجا
در لب یار است آب زندگی در حیرتمخضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کندتا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۵غزلیات
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن‌هامن و این دشت بی‌پایان و بی‌حاصل دویدن‌ها
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوشمن و شب‌ها و درد انتظار و دل طپیدن‌ها
نصیحت‌های نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدیچه‌ها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن‌ها
پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخرخوشا ایام آزادی و در گلشن دویدن‌ها
کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیندکجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدن‌ها
تغافل‌های او در بزم غیرم کشته بود امشبنبودش سوی من هاتف گر آن دزدیده دیدن‌ها
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۶غزلیات
به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اماشبی با او بسر بردم ز وصلش بی‌نصیب اما
مرا بی او شکیبایی چه می‌فرمائی ای همدمشکیب آمد علاج هجر دانم کو شکیب اما
ز هر عاشق رموز عشق مشنو سر عشق گلز مرغان چمن نتوان شنید از عندلیب اما
خورد هر تشنه لب آب از لب مردم فریب اواز آن سرچشمه من هم می‌خورم گاهی فریب اما
به حال مرگ افتاده است هاتف ای پرستارانطبیبش کاش می‌آمد به بالین عنقریب اما
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۲رباعیات
ای غیر برغم تو درین دیر خراببا یار شب و روز کشم جام شراب
از ساغر هجر و جام وصلش شب و روزتو خون جگر خوری و من بادهٔ ناب
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۲مقطعات
الهی ازین ششپر بی‌نظیرعدو را دل افکار و جان خسته باد
به خصم بد اندیش در زیر آنره چاره از شش جهت بسته باد
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - تجدید مطلعقصاید
نسیم صبح عنبربیز شد بر تودهٔ غبرازمین سبز نسرین‌خیز شد چون گنبد خضرا
ز فیض ابر آذاری زمینِ مرده شد زندهز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا
صبا پر کرد در گلزار دامان از گل سوریهوا آکنده در جیب و گریبان عنبر سارا
عبیر آمیخت از گیسوی مُشکین سنبل پرچینگلاب افشاند بر چشم خمارین نرگس شهلا
به گِرد سروْ گرمِ پَرفشانی قمری مفتونبه پای گل به کار جان‌فشانی بلبل شیدا
سزد گر بر سر شمشاد و سرو امروز در بستانچو قمری پر زند از شوق روح سدرهٔ طوبی
چنار افراخت قدِّ بندگی صبح و کف طاعتگشود از بهر حاجت پیش دادار جهان‌آرا
پس آنگه در جوانان گلستان کرد نظارهنهان از نارون پرسید کای پیر چمن‌پیرا
چه شد کاطفال باغ و نوجوانان چمن جملهسر لهو و لعب دارند زین‌سان فاحش و رسوا
چرا گل چاک زد پیراهن ناموس و با بلبلمیان انجمن دمساز شد با ساغر و مینا
نبینی سروِ پا برجای را کآزاد خوانندشکه با اطفال می‌رقصد میان باغ بر یک پا
پریشان گیسوی شمشاد و افشان طرهٔ سنبلنه از نامحرمان شرم و نه از بیگانگان پروا
میان سبزه غلطد با صبا نسرین بی‌تمکینعیان با لاله جام می‌زند رعنای نارعنا
به پاسخ نارون گفتش کز اطفال چمن بگذرکه امروز امهات از شوق در رقصند با آباء
همایون‌روز نوروز است امروز و به فیروزیبر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی مأوا
شهنشاه غضنفرفَر، پلنگ‌آویز اژدردَرامیرالمؤمنین حیدر، علیِ عالیِ اعلا
به رتبت ساقی کوثر، به مردی فاتح خیبربه نسبت صَهر پیغمبر، ولیِ والیِ والا
ولیِ حضرتِ عزت، قسیمِ دوزخ و جنتقوام مذهب و ملت، نظامُ الدینِ و الدنیا
از آنَش عقل در گوهر شمارد جفت پیغمبرکه بی‌چون است و بی‌انباز آن یکتای بی‌همتا
متن در گنجور
شمارهٔ ۲مطایبات
با حریفی که بی‌سبب داردسر آزار من بگو زنهار
گرچه از حکه در تعب باشی... خر را به ... خویش مخار
هان و هان راه خویش گیر و بروبه دم مار خفته پا مگذار
متن در گنجور
شمارهٔ ۲ماده تاریخ‌ها
از محمدعلی آن گلبن بی‌خار افسوسکه ز دنیا به جوانی به سوی عقبی شد
رفت ناگاه ازین گلشن و ناچید گلیاز جفای فلکش خار اجل برپا شد
شد جوان زین چمن و پیر و جوان را ز غمشخون دل دم بدم از دیدهٔ خون پالا شد
چرخ دوری زد و شد اختری از خاک بلندناگه از دور دگر باز سوی غبرا شد
موجی این بحر زد و گوهری آمد بیرونناگه از موج دگر باز سوی دریا شد
روحش آن سدره نشین طایر در تن محبوسپرفشان زین قفس تنگ سوی طوبی شد
چون ازین غمکده آهنگ جنان کرد ز شوقمرغ روحش سوی آن روضهٔ روح‌افزا شد
خامه بر لوح مزارش پی تاریخ نوشتکه محمدعلی افسوس که از دنیا شد
متن در گنجور
شمارهٔ ۲اشعار عربی
سلمی علی رحلها و الرحل محمولوالرکب مرتحل و القلب مبتول
تودع الصحب فی لهف و فی اسفو قلبها بی عن‌الاصحاب مشغول
ترنوا الی بطرف مدنف خفروردنها من سحوم الدمع مبلول
بقیت لما سروا جیران اثر همکاننی خلف تلک العیس عزمول
لا ضیر لولا منی فی حبها احدجهلا بحالی و حال الصب مجهول
یا عاذلی فی هواها ما بذالک قلفالصب یزداد حبا و هو معذول
دخلت منزلها لیلا علی و جلمن اهلها و قناع اللیل مسدول
مالت الی و قالت و هی ضاحکةیا طارق اللیل جن انت ام غول
مم اجتراء ک و الحراس ایقاظو بین عینیک مذبوح و مقتول
نحوه عنی سریعا لا ابالکمدم‌الاجانب فی الا خدار مطلول
فقلت صبک لابل عبدالعاصیامری الیک و منک العفو مامول
فداک ما ولدت امی و ما رضعتاللب عند اهتیاج الشوق معزول
فقبلتنی و قالت مرحبا بفتیاغواه حبی و عذر الصب مقبول
انعم مساء فنعم الضیف انت لناوالروح فینا علی الضیفان مبذول
جرت بذمانی الی اعلی اریکتهاو مهدها عبق بالمسک مشمول
دنت و من معصیها قلدت عنقیو عز جید بذاک الغل مغلول
شدت حبایل قلبی من غدایرهاو ساد عبد بهذالقید مکبول
فارقدتنی و جائت فی غلالتهاتمیس نحوی رویدا و هی عطبول
بیض ترائبها سود ذوائبهاما بینها من نظیم‌الدر عثکول
قز عقایصها بالبان فائحةممسک بید الحوراء مفتول
الدر منتشر فی‌النطق من فمهاو بعد یا عجبا ملای من‌اللل
ازیبق ثدیها فی الدرع منعقدام کوکب بحلیب الفجر محلول
لابل عی صدرها بدر بلا کلفعلیه من درة بیضاء ثولول
فالصقتنی علی صدر لها بهجکانه الشمس او بالشمس مصقول
فصرت لما سقتنی خمر ریقتهاکاننی ثمل نشوان معلول
قنمت فی اطیب العیش الرغیدبهازعمت ان معها فی لیلنا طول
فینهتنی و قالت و هی باکیةقم و اهربن فسیف الصبح مسلول
صحبی اراق دمی ظلما بلحظتهاعین علیل غضیض الطرف مکحول
ان استطعتم لعل القول ینفعهالمن اراق دمی مستحقرا قولوا
قتلت نفسا بلاذنب و لاحرجتالله انک عن هذ المسئول
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۷غزلیات
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین باداغمناک چو می‌خواهی ما را تو ، چنین بادا
بر کشور جان شاهی ز اندوه دل آگاهیشادش چو نمی‌خواهی غمگین‌تر ازین بادا
هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازدچون سایه‌ات افتاده بر روی زمین بادا
با مدعی از یاری گاهی نظری داریلطف تو به او باری چون هست همین بادا
جز کلبهٔ من جائی از رخش فرو نایییا خانهٔ من جایت یا خانهٔ زین بادا
گر هست وفا گفتی هم در تو گمان دارمدر حق منت این ظن برتر ز یقین بادا
پیش از همه کس افتاد در دامِ غمت هاتفامید کز این غم شاد تا روز پسین بادا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۸غزلیات
ناقه آن محمل نشین چون راند از منزل مراجان قفای ناقه رفت و دل پی محمل مرا
ز آتش رشکم کنی تا داغ، هر شب می‌شویشمع بزم غیر و می‌خواهی در آن محفل مرا
بعد عمری زد به من تیغی و از من درگذشتکشت لیک از حسرت تیغ دگر قاتل مرا
بارها گفتم که پیکانش ز دل بیرون کشمجهدها کردم ولی برنامد این از دل مرا
خط برآوردی و عاشق کشتی آخر کرد عشقغرقه در دریا تو را آسوده در ساحل مرا
چاره جو هاتف برای مشکل عشقم ولیمشکل از تدبیر آسان گردد این مشکل مرا
متن در گنجور
غزل شمارهٔ ۹غزلیات
گل خواهد کرد از گل ماخاری که شکسته در دل ما
از کوی وفا برون نیائیمدامن‌گیر است منزل ما
مرغان حرم ز رشک مردندچون بال فشاند بسمل ما
نام گنهی نبرد تا کشتما را به چه جرم قاتل ما
کار دگر از صبا نیامدجز کشتن شمع محفل ما
بی‌رحمی برق بین چه پرسیاز کشته ما و حاصل ما
خندد به هزار مرغ زیرکدر دام تو صید غافل ما
هاتف آخر به مکتب عشقطفلی حل کرد مشکل ما
متن در گنجور
رباعی شمارهٔ ۳رباعیات
از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوتهر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت
من بندهٔ عشق و مذهب و ملت منعشق است و علی ذالک احیی و اموت
متن در گنجور
قطعه شمارهٔ ۳مقطعات
گفت فیاض خان والا شانخنجر آن خدیو نیکو نام
آن بود بحر و بحر بی پایاناین نهنگ و نهنگ خون آشام
باد آن را ز لطف حق دائمباد این را زیمن بخت مدام
خون بدخواه نامراد خضابسینهٔ خصم کج نهاد نیام
متن در گنجور
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - مطلع دومقصاید
زهی مقصود اصلی از وجود آدم و حواغرض ذات همایون تو از دنیا و مافیها
طفیلت در وجود ارض و سماء عالی و سافلکتاب آفرینش را به نام نامیت طغرا
رخ از خواب عدم ناشسته بود آدم که فرق تومکلل شد به تاج لافتی و افسر لولا
شد از دستت قوی دین خدا آیین پیغمبرشکست از بازویت مقدار لات و عزت عزا
نگشتی گر طراز گلشن دین سر و بالایتندیدی تا ابد بالای لا پیرایه الا
در آن روز سلامت سوز کز خون یلان گرددچو روی لیلی و دامان مجنون لاله گون صحرا
کمان بر گوشه بر بندد گره چون ابروی لیلیعلم بگشاید از پرچم گره چون طرهٔ لیلا
ز آشوب زمین و ز گیر و دار پر دلان افتدبدانسان آسمان را لرزه بر تن رعشه بر اعضا
که پیچد بره را بر پای، حبل کفهٔ میزاندرافتد گاو را بر شاخ، بند ترکش جوزا
یکی با فتح همبازی یکی با مرگ هم بالینیکی را اژدها بر کف یکی در کام اژدرها
کنی چون عزم رزم خصم جبریل امین در دمکشد پیش رهت رخشی زمین پوی و فلک پیما
سرافیلت روان از راست میکالت دوان از چپملایک لافتی خوانان برندت تا صف هیجا
به دستی تیغ چون آب و به دستی رمح چون آتشبرانگیزی تکاور دلدل هامون نورد از جا
عیان در آتش تیغ تو ثعبان‌های برق افشاننهان در آب شمشیر تو دریاهای طوفان‌زا
اگر حلم خداوندی نیاویزد به بازویتچو یازی دست سوی تیغ و تازی بر صف اعدا
ز برق ذوالفقارت خرمن هستی چنان سوزدکه جانداری نگردد تا قیامت در جهان پیدا
ز خاک آستان و گرد نعلینت کند رضوانعبیر سنبل غلمان و کحل نرگس حورا
ز افعال و صفات و ذاتت آگه نیستم لیکنتویی دانم امام خلق بعد از مصطفی حقا
به هر کس غیر تو نام امام الحق بدان ماندکه بر گوسالهٔ زرین خطاب ربی‌الاعلی
من و اندیشهٔ مدح تو، باد از این هوس شرممچسان پرد مگس جائی که ریزد بال و پر عنقا
به ادنی پایهٔ مدح و ثنایت کی رسد گرچهبه رتبت بگذرد نثر از ثریا شعر از شعرا
چه خیزد از من و از مدح من ای خالق گیتیبه مدح تو فراز عرش و کرسی از ازل گویا
کلام الله مدیح توست و جبریل امین رافعپیمبر راوی و مداح ذاتت خالق یکتا
بود مقصود من ز این یک دو بیت اظهار این مطلبکه داند دوست با دشمن چه در دنیا چه در عقبی
تو و اولاد امجاد کرام توست هاتف راامام و پیشوا و مقتدا و شافع و مولا
شها من بنده کامروزم به پایان رفته از عصیانخدا داند که امیدم به مهر توست در فردا
پی بازار فردای قیامت جز ولای تومتاعی نیست در دستم منم آن روز و این کالا
نپندارم که فردای قیامت تیره‌گون گرددمحبان تو را از دود آتش غرهٔ غرا
قسیم دوزخ و جنت تویی در عرصهٔ محشرغلامان تو را اندیشهٔ دوزخ بود ؟ حاشا !
الا پیوسته تا احباب را از شوق می‌گرددز دیدار رخ احباب روشن دیدهٔ بینا
محبان تو را روشن ز رویت دیدهٔ حق بینحسودان تو را بی‌بهره زان رخ دیدهٔ اعمی
متن در گنجور