روایت اشکها و لبخندها در جنگ رمضان؛ وقتی پرستاران از جان مایه گذاشتند
مجاهدت پرستاران در جنگ رمضان همانند روایت اشکها و لبخندها است که از این سفیدپوشان از جان مایه گذاشتند.

به گزارش خبرگزاری تسنیم از کاشان، متولد سال 1349 با 32 سال سابقهی کاری که 31 سال پر فراز و نشیب آن را در کسوت مدیریت پرستاری و سوپروایزری گذرانده است و20 سال شغل تلخ و شیرین خود را نیز با تجربه مدیریت پرستاری بیمارستان شهید بهشتی کاشان و یکسال دیگر را با خاطره مدیریت پرستاری بیمارستان سیدالشهدا آران وبیدگل در کارنامه کاری خود ثبت کرده است.
کارشناس هماهنگی مدیریت بحران مراکز درمانی دانشگاه علوم پزشکی کاشان و پدافند غیر عامل بیمارستان نیز از دیگر مهارتهای شغلی این پرستار کارآزموده است؛ خانم رفیعی تجربه مدیریت بحران را نیز به گفته خودش از سال 1382 و زلزله بم با اعزام تیم پرستاری و کارشناسی بحران بیمارستان کسب کرده است.
شهلا رفیعی، پرستار کاشانی که اکنون نیز در جایگاه مدیر پرستاری دانشگاه علوم پزشکی کاشان مشغول به خدمت است و میگوید «خدمت گذاری» برایش مهمتر از این عناوین است؛ شهلا رفیعی؛ یک اسم نیست یک عمر تجربه، اشک و لبخند، بیم و امید، هنر و مهارت، و عشق و اخلاص و رفاقتی خستگی ناپذیر که کرونا و جنگ را زندگی کرد با مدیریت بحرانها لحظات امید افرین و نجات بخش را رقم زد.
آنچه در مطالب زیر می خوانید روایات شهلا رفیعی از روزهای حساس و پر مخاطرهی پرستاری در جنگ رمضان در گفتوگوی اختصاصی با خبرنگار تسنیم است که به اعتقاد وی یا در یک جمله اگر بخواهد جنگ را با کسوت پرستاری و مدیریت بحران روایت کند میگوید: «مدیریت استرس شرایط جنگ» مهم ترین مساله و اولویت یک پرستار و نخستین پایه و اساس مدیریت بحران است.
شهلا رفیعی از پرستارانی است که روزهای جنگ رمضان را در بیمارستان گذراند و دو خاطره متفاوت را از روایت بازگشت امید به زندگی و قصه مادری سخن گفت که نهال امیدش را در بیمارستان جستوجو کرد.
جنگ برای بعضیها با ناقوس ترس، لرزِ انفجار و آژیر خطر معنا میشود و برای بعضی دیگر، با لحظاتی که باید میان بوته رنج یک انسان و شکوفهی امید به نجات او، تمام توانشان که نه تمام جانشان را در جام تلاش بریزند و مسیحایی شوند و برای پرستاران، جنگ روایت لحظههایی است که گاه تا پایان عمر از حافظه پاک نمیشوند؛ لحظههایی آمیخته با اشک، اضطراب، مسئولیت و گاهی غنچهی لبخندی که پس از ماهها انتظار بر لبها گُل میکند.
سربازی در میان مجروحان جنگ بود که بر اثر جراحات شدید، صورت و ناحیه حنجرهاش آسیب جدی دیده بود؛ مصدومیتی سنگین و دلخراش که درمان و مراقبت از او را به مسیری دشوار تبدیل میکرد و به گفته این پرستار، کادر درمان حدود سه ماه از این مجروح با جان و دل مراقبت کردند؛ روزهایی که هر مرحله از بهبود او میتوانست نشانهای از پیروزی زندگی بر زخمهای جنگ باشد.
90 روز پرستاری، 90 روز عشق، 90 روز مهربانی، 90 روز ایثار که هر روز و ساعت آن با نغمه امید و زندگی، ملودی سلامتی را برای این سرباز نواخت و سرانجام روزی که آن سرباز با بهبود وضعیت جسمانی توانست، بیمارستان را ترک کند و برای پرستارانی که هفتهها و ماهها در کنار او مانده بودند، این لحظه تنها پایان یک دوره درمان نبود؛ خاطرهای شیرین از ثمرهی تلاش و صبوری، مِهر و مراقبت و عشق و ایثار بود.
در روزهایی که جنگ بر تن انسانها زخم مینشاند، ترخیص یک مجروح با سلامتی، خود به لبخندی ماندگار در حافظه کادر درمان تبدیل میشد؛ امیرعلیهایی که یک نام داشتند و دو سرنوشت اما همه خاطرات بیمارستان به لبخند ختم نمیشد.
روز حمله به پل یحییآباد، دو کودک با نام امیرعلی دو سرنوشت داشتند و یک امیر علی به بیمارستان شهید بهشتی کاشان انتقال داده بودند و اما سرنوشت امیر علی دیگر فرق داشت؛ در میان هیاهوی رسیدگی به مجروحان و تلاش برای حفظ آرامش بیمارستان، مادر یک امیرعلی در جستجوی فرزندش به بیمارستان پناه آورد.
او میخواست فرزندش را ببیند و از سرنوشتش مطمئن شود و میگفت «پسرم کجاست؟ امیرعلی من کجاست؟ می خواهم پسرم را ببینم».
دل پرستار ما در این تب و تابِ مادری بیقرار مثل یک دشت آلاله سرخ از خون و آتش بود اما مثل کوه صبور و آرام و مهربان، قلبش از مهر و محبت مثل آتشفشان برای این مادر میجوشید میدانست که در چنین لحظهای، گفتن حقیقت به مادری داغدیده، فقط انتقال یک خبر نیست؛ مواجهه با اندوهی است که ممکن است تمام وجود او را دربر بگیرد و از سوی دیگر، بیمارستان همچنان محل رسیدگی به مجروحان بود و حفظ آرامش محیط اهمیت حیاتی داشت.
او با تکیه بر آموزشها و تجربهی حرفهای خود، مادر را به فضایی آرامتر برد و تلاش کرد او را برای جستوجوی فرزندش در محلهای دیگر راهنمایی کند و پرستار به مادر امیر علی گفت شاید پسرت در جایی دیگر آرام گرفته باشد و مادری که هاج و واج از این سخنان پرستار، اضطراب و نگرانی در آسمان چشمنانش قاب شده بود.
و آنجا بود که فهمید امیر علیِ مجروح پسر او نیست و امیر علیِ او میهمان آسمان شده است و شهلا رفیعی درباره این لحظه به خبرنگار تسنیم اظهار داشت: هیچ وقت صورت رنگ پریده مادر امیر علی را فراموش نمیکنم.
قصه واقعی و پر غصه امیرعلی، روایت اشک و امید و خاطرات جنگ است که خانم رفیعی تا زنده است در گوشه صندوقچهی قلب و ذهنش مثل یاقوت سرخ میدرخشد و هرگز فراموش نمیشود؛ برای پرستاری که وظیفهاش مراقبت از جان انسانهاست، گاهی دشوارترین بخش کار نه درمان یک زخم جسمی، بلکه مواجهه با رنجی است که هیچ دارویی نمیتواند آن را بهسرعت تسکین دهد.
این دو خاطره، دو سوی حقیقتی واحد هستند؛ پرستارانی که در یک روز برای بازگشت یک سرباز به زندگی تلاش میکنند و در روزی دیگر، باید در برابر اندوه مادری بایستند که به امید یافتن فرزندش به بیمارستان آمده است لذا جنگ رمضان برای این پرستاران، تنها خاطره روزهای پرکار و شیفتهای دشوار نیست؛ روایت انسانهایی است که مثل سرو مثل کوه میان سیلی امید و سیل اندوه، همچنان به مراقبت از زندگی ادامه دادند.
چهار صبح؛ ساعتی که بسیاری از مردم بر پر قوی سفید خواب در آرامش و آسایش هستند اما در روزهای جنگ، برای کادر درمان این ساعت، می توانست زمان آمادهباش و احتمال وقوع حادثه باشد و پرستاران بیمارستان، روزهایی را پشت سر میگذاشتند که هیچکس نمیدانست ساعت بعد چه اتفاقی خواهد افتاد.
احتمال حمله، نگرانی از وضعیت مجروحان و ضرورت آمادگی برای پذیرش مصدومان، بخشی از واقعیت روزمره آنان شده بود و شهلا رفیعی که آن روزها را تجربه کرده است، از آمادگی همکارانش میگوید؛ از نیروهایی که نهتنها شیفتهای خود را ترک نکردند، بلکه حتی در زمان استراحت نیز برای حضور در بیمارستان اعلام آمادگی میکردند.
شهلا رفیعی در گفتوگو با خبرنگار تسنیم اظهار داشت: در شرایط عادی برخی همکاران تمایلی به اضافهکاری نداشتند، اما با آغاز شرایط جنگی، خودشان تماس میگرفتند و اعلام میکردند که برای هر خدمتی آمادهاند و حتی نیروهایی که در شیفت نبودند یا روز استراحتشان را میگذراندند، با شنیدن خبر افزایش مجروحان و نیاز بیمارستان، آمادگی خود را برای حضور اعلام میکردند.
یکی از دشوارترین لحظات برای این پرستاران، زمانی بود که خبر حملات و شرایط اضطراری، نگرانی درباره امنیت فرزندانشان را بیشتر میکرد و آنها نیز مانند هر پدر و مادر دیگری نگران کودکان خود بودند، اما در همان لحظات، بیمارانی در بیمارستان به مراقبت نیاز داشتند و ترک محل خدمت میتوانست کار همکاران را دشوارتر کند.
این پرستار کاشانی تصریح کرد: روزی که دشمن در روز 9 اسفند شیپور جنگ را با حمله به بیت رهبری و مدرسه میناب نواخت همکارانش که در شیفت و نگران فرزندانشان در مدرسه بودند هیچکدام برای بردن فرزندانشان از مدرسه به خانه، بیمارستان را ترک نکردند و تلاش کردند از طریق تماس تلفنی و هماهنگی با خانوادهها، فرزندان خود را به خانه برسانند و در بیمارستان بمانند.
وی افزود: در میان آنان، پرستاری بود که برای نگهداری از فرزندش کسی را در اختیار نداشت و او تنها یک ساعت مرخصی گرفت تا کودک خود را به خانه برساند و سپس دوباره به محل خدمت بازگشت.
این تصویر، شاید روشنترین جلوه مسئولیتپذیری کادر درمان باشد؛ مادرانی که در دل اضطراب، باید هم به فکر امنیت فرزند خود میبودند و هم مراقب جان بیمارانی میماندند که چشمانتظار کمکشان بودند و مادرانی که در دل تهدید زندگی کردند و از بطن واقعیت، عشق و ایثار آفریدند.
خاطره دیگری که این پرستار از آن روزها به یاد دارد، رسیدگی به مجروحان منتقلشده از یک مرکز نظامی در ماه مبارک رمضان است.
رفیعی تصریح کرد: پزشکان، پرستاران و دیگر اعضای کادر درمان از حدود ساعت چهار بعدازظهر تا ساعت 10 شب مشغول رسیدگی به مجروحان بودند؛ آنقدر درگیر درمان و گرم مراقبت بودند که زمان افطار نیز در میان حجم کار و اضطراب حاکم بر محیط از یادشان رفت آن روز کسی لذت ربنای افطار را با جرعهای آب یا دانهای رطب در کامش گوارتر و شیرین تر نکرد بلکه افطار را با خدمت و پرستاری از مجروحان در ذهنشان خاطرهی شیرین همدلی و اتحاد کردند.
وی افزود: آن ساعت افطار ماه مبارک رمضان تمام کادر درمان از پزشک و پرستار و پرسنل همه ربنایشان را با طعم چرب وشیرین در جام جانشان نریختند، افطارشان مرهم جان بیماران بود و دوای درد مجروحان آن روز پرستاران بر سر سفره افطار حلقه نزدند بلکه همه حلقه مهر ومحبت بر بالین مصدومان شدند و رایحه عشق و ایثار بر جان مجروحانی شدند که تشنه عطر شفا و سلامتی بود.
این پرستار کاشانی خاطرنشان کرد: آنچه در آن ساعتها، اهمیت داشت، رسیدگی به مصدومان و انجام وظیفه بود؛ وظیفهای که گاه خستگی، گرسنگی و نگرانیهای شخصی را به حاشیه میراند.
این پرستار از روزهایی سخن میگوید که همکارانش در شرایطی نامعلوم، آماده هر اتفاقی بودند؛ روزهایی که حتی احتمال آسیبدیدن بیمارستان نیز نمیتوانست اراده آنان را برای خدمترسانی از بین ببرد و روایت او، قصه قهرمانانی نیست که از ترس و نگرانی دور باشند؛ قصه انسانهایی است که با وجود نگرانی برای خانواده و آینده، مسئولیت خود را رها نکردند.
بیمارستان در روزهای جنگ رمضان، برای پرستاران فقط محل کار نبود؛ سنگری برای حفظ جان انسانها بود. سنگری که در آن، هر حضور بهموقع، هر مراقبت و هر لحظه ماندن در کنار مجروحان، معنای دیگری از ایثار را به نمایش میگذاشت.
روز پرستار، فرصتی است برای قدردانی از همین انسانها؛ آنان که در سختترین ساعتها، از روزهای تلخ کرونا تا ساعات مرگبار جنگ در کنار مردم ماندند تا امید به زندگی خاموش نشود.
آری پرستاران ما عشق و ایثار و فداکاری وجانفشانی خود در لحظات سخت خدمت در ایام جنگ را مرهون پرستار کربلا؛ حضرت زینب کبری(س) هستند که در وسط میدان و بحران علاوه بر پرستاری از امام و حجت خدا نهضت حسینی را احیا و مکر و نیرنگ حاکمان زر و زور را رسوا کرد.
امروز نیز نه تنها پرستاران ما بلکه تمامی اقشار مردمی در هر لباس و صنف و گروه شغلی با پایمردی و همدلی، مقاومت و بصیرت و معرفت بی نظیر خود ایران همدل آفریدند و نقشهی دشمنان را نقش بر آب، افکار و نیات پلید و خیالات واهی این مستکبران جنایتکار را در عرصهبین المللی رسوا کردند.
تمام دنیا فهمیدند که هیچ کس، حتی ابرقدرتهای مستکبر و جنایتکارانی که زورشان به کولهپشتیهای میناب رسید نمیتوانند برای این ملت و مملکت قد علم کنند و آنها نه تنها نتوانستند حتی یک، سرِ مویی از نقش گربهی ایران کم کنند بلکه غُرش ایران همدل را در قامت شیرمردان و شیر زنان دلاور و فداکار در عرصهجهانی آشکار و طنین اندازکردند.
گزارش از حرمت سادات متولی
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.