header
دکتر کرمانی
روزگار
header

جدیدترین شعر غزل معاصر و زیبا عاشقانه 97

جدیدترین شعرغزل معاصر و زیبا عاشقانه 97

مجموعه ای از جدیدترین جدیدترین شعر غزل معاصر و زیبا عاشقانه 97

اس ام اس و جدیدترین شعر غزل معاصر و زیبا عاشقانه 97

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 

 

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 


آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 


چگونه در خیابانهای تهران زنده می مانم؟
چگونه در خیابانهای تهران زنده می مانم؟

مرا در خانه قلبی هست…با آن زنده می مانم

مرا در گوشه این شهر آرام و قراری هست

که تا شب اینچنین ایلان و ویلان زنده می مانم

هوای دیگری دارم… نفسهای من اینجا نیست

 اگر با دود و دم در این خیابان زنده می مانم

شرابی خانگی دائم رگم را گرم می دارد

 که با سکرش زمستان تا زمستان زنده می مانم

 

 بدون عشق بی دینم، بدون عشق میمیرم

 بدین سان زندگی کردم، بدین سان زنده می مانم

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 


چشمم به حرف آمده و بی قرار، لب
چشمم به حرف آمده و بی قرار، لب

کی بشکند سکوت مرا بی گدار، لب

تقدیم تو هزاره ی من! یک هرات چشم

نا قابل است سهم تو یک قندهار، لب

"بودا" دل من است که تخریب می شود

بوسه است مرهم دل ومرهم گذار: لب

می رقصمت چنین که تویی در نواختن

نی : لب، کمانچه : لب، دف و چنگ و دوتار: لب

در حسرتم که اول پائیز بشکفد

بر شاخه ات شکوفه ی سرخ انار – لب

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 

 

از گریه گر گرفته به گهواره کودکم 

قلبم به شوق توست که دلتنگ می زند

این طفل بی زبا ن چه کند چون که گرسنه است

 بر سینه های مادر خود چنگ می زند

 

هرآرزو که سر بکشد در سرشت من

 سرخورده اراده من می شود ولی

هرگاه قصد فتح نگاه تو میکنم

 تیمور وار پای دلم لنگ می زند

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 

 

ای مو به موی زلف تو در پیچ و تاب عشق

 بی تو سیاه چشم سیاه است سرنوشت

چون منشاء سیاه و سفید است چشم تو

 کی چرخشش به روز و شبم رنگ می زند

 

هر چند چشمه سار حقیقی است عشق دوست

 من ماهیم به تنگ مجاز نگاه تو

تا سنگ قلب توست در این عشق عاقبت

 دست تو تنگ را به سر سنگ میزند

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 

 

ای دل تو در خیال به دنبال کیستی

 در آب عکس ماه مگر صید کردنی ست

فرق است بین جست پلنگانه سوی ماه

 با چنگ روی آب که خرچنگ می زند

 

تا کی رها شوند چنین مردمان اشک

 از قله نگاه تو بر دره دلم

رنگین کمان بیاور و بارانیم نکن 

قلبم به عشق توست که دلتنگ می زند

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 


از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم
دستی كه نان و نور به من داد می‌رود  

من مرده بودم او كه مرا زاد می‌رود

این روزها كه می‌گذرد بی صدای او

تقویم پاره‌ایست كه در باد می‌رود

از من مخواه آینه باشم که در دلم

یک چهره مانده و … مگر از یاد می رود

بودن برای او قفسی تنگ بود و حال

مرغ از قفس پریده و آزاد می رود

از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم

مردی که در اوایل مرداد می رود

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96


 

هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد

به روی خوب چون آیینه حیران می توانم شد

ز پیری گرچه خاکستر نشسته بر سر و رویم

چو اخگر شسته رو از باد دامان می توانم شد

پس از عمری زند گر خنده ای آن گل به روی من

به چندین رنگ چون بلبل غزل خوان می توانم شد

به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد

که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد

به هیچم گر که می دانی گران ای عشق مهلت ده

ز قحط مشتری زین بیش ارزان می توانم شد

جهان گر از بخیلی برنچیند زود خوانش را

دو روزی بر سر این سفره مهمان می توانم شد

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 

 

مرا کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد 

اگر جستم ز دام او مسلمان می توانم شد

میان شادی و غم با خیالت عالمی دارم

ز برق خنده ات چون ابر گریان می توانم شد

ز هجرت خشک تر از شاخه در فصل زمستانم

رسی گر چون بهار از ره گل افشان می توانم شد

به بازی بازی از میدان هستی می روم بیرون

مشو غافل که زود از دیده پنهان می توانم شد

 


شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 

 

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم

که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم
نه فرشته نيستم باور بكن من نيز انسانم

حق بده گاهي تو را اين روزها از خود برنجانم

حق بده گاهي دلت را بشكنم اين روزها حتي

قهر باشم چند روزي چشم هايت را بگريانم

تو بپرسي دوستم داري كمي بانوي شب هايم؟

من بگويم بي خيال اصلا جوابش را نمي دانم

هي بگويم خواب ديدم بايد از من بگذري ديگر

يا كه از اين دوستي اين عشق بدجوري پشيمانم

اتفاق بي نظيرم داغ داغي نه نميفهمي

تو جوان و تازه اي من يك بناي سست و ويرانم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام 
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری 
همین بس است که نوشیده ام … نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می 
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است 
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ….

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 


تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

 

 

شعر غزل معاصر، شعر غزل معاصر عاشقانه، شعر غزل معاصر 96

 


چگونه در خیابانهای تهران زنده می مانم؟

مرا در خانه قلبی هست…با آن زنده می مانم

مرا در گوشه این شهر آرام و قراری هست

که تا شب اینچنین ایلان و ویلان زنده می مانم

هوای دیگری دارم… نفسهای من اینجا نیست

 اگر با دود و دم در این خیابان زنده می مانم

شرابی خانگی دائم رگم را گرم می دارد

 که با سکرش زمستان تا زمستان زنده می مانم

 بدون عشق بی دینم، بدون عشق میمیرم

 بدین سان زندگی کردم، بدین سان زنده می مانم

 

 

اشعار دلتنگی، اشعار دلتنگی عاشقانه، اشعار دلتنگی عاشقانه 97

 

 

شعر غزل 

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

برای ورود به کانال تلگرام 100 هزار نفری ما کلیک کنید